یکشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۳

درخت صلح

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

روز كريسمس از كانال CBC فيلمي رو ديدم به اسم درخت صلح. فيلم خيلي جالبي بود. داستان دو همسايه در كانادا يكي مسلمون و يكي مسيحي. دخترهاي دو خونواده (7-8 ساله) با هم دوست بودن. روز عيد فطر دختر مسلون دوستش رو دعوت مي‌كنه به جشني كه توي خونشون داشتن. و خانواده‌ش از مادرش هم خواستن تو جشن بمونه. دختر مسيحي به تقليد از بچه هاي مسلمون روسري سرش كرد. وقتي برگشتن خونه پدرش كه خيلي متعصب بود از اينكه اون تو جشن مسلمونا شركت كرده و با روسري برگشته، ناراحت شد. مدتي مي‌گذره و كريسمس ‌مي‌شه. دختر خونواده مسلومون خيلي دوست داره درخت كريسمس داشته باشن ولي مادرش كه برخلاف پدرش خيلي متعصب بود مي‌گفت ما مسلمونيم و كريسمس به ما ربطي نداره. دختره با پول توي قلكش يك درخت كريسمس كوچولو مي‌خره و تزئينش مي‌كنه تا روز كريسمس هديه‌هاي سنتا رو برداره. اما صبح درخت سر جاش نيست و از طرف مادرش كه اونو برداشته ملامت هم ميشه. در همين لحظه همسايه مسيحي و دخترش براي دعوت شام كريسمس ميان اما مادره قبول نمي‌كنه و مي‌گه ما نمي‌تونيم توي جشن كريسمس شركت كنيم. اما با اصرارهمسايه مسيحي كه مي‌گه ما براي عيد شما آمديم و به ما خوش گذشت حالا ما هم انتظار داريم شما در جشن ما شركت كنيد و به اصرار مرد مسلمون اونا قبول مي‌كنن. و فيلم با صحنه‌اي تموم مي‌شه كه دختر مسلمون در مقابل خونواده خودش و همسايه‌شون حلال ماه كه يك نماد مقدس اسلاميه رو براي تزئين به يك درخت كريسمس آويزون مي‌كنه. به درخت صلح

چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۳

جنجال ازدواج هم‌جنس‌ها

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

همونطور كه قبلاً هم اشاره كردم اينجا يعني تورنتو و دقيق‌تر استان اُنتاريو ازدواج هم‌جنس‌ها آزاده. اينجا استان ها خيلي مستقل از هم عمل مي كنن و قوانين خودشونو دارن و دولت و وزيرهاي جدا و پارلمان جدا و حتي پرچم جدا (Provincial) و البته يك دولت و پارلمان كشوري (Governmental). نخست وزير فعلي كانادا (پاول مارتين) تازگي‌ها گير داده كه من مي‌خوام ازدواج هم‌جنس‌ها رو در كل كانادا به رسميت بشناسم. اين مسئله مستلزم اينه كه تعريف قانوني ازدواج در كانادا تغيير كنه چون ازدواج به معني پيوند يك زن و يك مرد تعريف شده. اين قضيه موافق‌ها و مخالف‌هاي خودشو داره و توي روزنامه‌ها و تلويزيون‌ها كلي جنجال به پا كرده. تا اونجا كه پاول مارتين گفت من اينو به رفراندوم عمومي مي‌ذارم. البته اين قضيه هنوز به نتيجه‌اي نرسيد

اين عكس كه من از روزنامه Metro برداشتمش دو تا مرد مسن رو نشون مي ده كه اوني كه پشتشه شوهره! و اينا بعد از مطرح شدن اين قانونِ به رسميت شناختن ازدواج هم‌جنس‌ها در ديوان عالي كانادا همديگر رو از خوشحالي در آغوش گرفتن! به خدا سرزمين عجايبِ اينجا !

همون روزها كه اين خبرها داغ ترين خبرهاي روز بود شبكه CBC كه مهمترين كانال تلويزيوني كاناداست توي بخش خبريش يك گزارش فوق‌العاده از دو خانواده داشت كه هر دو، دو تا بچه داشتن با اين تفاوت كه بچه‌هاي يك خونواده دو تا بابا داشتن و اون دو تاي ديگه دو تا مامان! و خبرنگاره رفته بود تو خونه‌هاي اونا و ضمن نشون دادنه زندگي معمولي اونا با بچه‌ها مصاحبه مي‌كرد. بچه‌ها مي‌گفتن ما خوشبختيم و خوشحال و فكر مي‌كنيم زندگي نرمالي داريم. وقتي خبرنگاره پرسيد با دوستاتون تو مدرسه چي؟ مشكلي ندارين؟ بچه‌ها گفتن چرا بعضي از همكلاسي‌ها به ما ميگن اين مسخره است كه شماها دو تا پدر دارين. خبرنگاره پرسيد بعد شماها چي مي گين؟ كه گفتن ما اونا رو طرد مي كنيم. (We ignore them) .

چهارشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۳

سفر بوش به كانادا

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

سفر بوش هم به كانادا انجام شد. در حالي كه خيلي از شهرهاي كانادا شاهد تظاهرات و راهپيمايي بر عليه بوش بود. البته من خودم در تورنتو برنامه خاصي نديدم. اما توي اخبار تلويزيون تظاهرات 5000 نفري مردم در كبك رو نشون داد كه به خشونت هم كشيده شد و پليس مجبور به دستگيري تعدادي از مردم شد. البته اينجا اينجور دستگيري‌ها معمولاً يك روز بيشتر طول نمي‌كشه و روز بعدش آزاد مي‌شن. كبك كلاً استان خاصيه و من هميشه ناخودآگاه اونو با كردستان خودمون مقايسه مي‌كنم. زبان رسمي اونجا فرانسه است و از سال‌ها پيش مردمش مي‌خوان كه از كانادا جدا بشن و يك كشور مستقل داشته باشن.

توي اُتاوا پايتخت كانادا هم كه بوش مستقيماً به اونجا مي‌اومد هم تظاهرات بزرگي انجام شد. تا اونجا كه بوش هم در اولين سخنرانيش به طعنه گفت من از مردم كانادا تشكر مي‌كنم كه با پنج انگشت به استقبال من اومدن و برام دست تكون دادن! كه اشاره به مشت‌هاي گره كرده مردم داشت.

جالبه همون شب باز هم تلويزيون خيلي راحت برنامه‌هاي طنزش بر عليه بوش رو ادامه داد. ظاهراً آمريكا و كانادا هيچ كدوم چشم ديدن همديگرو ندارن در عين حال كه ظاهراً روابط خيلي خوبي دارن. مثلاُ يك بار يك خبرنگار(توي آمريكا) از بوش پرسيده بوده حالا كه دارو توي آمريكا اين‌قدر گرون شده چرا جلوي واردات دارو از كانادا رو گرفتين؟ كه بوش هم جواب داده بود ما دارو رو براي سلامتي مردم مي‌خوايم نه اينكه اونا رو به كشتن بديم! اگر تست‌ها جواب داد اجازه ورودش به بازار آمريكا رو مي‌ديديم! آمريكايي‌ها نگاه تحقير آميزي به كانادا دارن و كانادايي‌ها در رسانه‌هاشون خيلي از جامعه آمريكا انتقاد مي‌كنن. مثلا يك بار 24 hours كه يكي از اين روزنامه‌هاي مجانيه كه من تقريباً هر روز اونو مي‌گيرم و مي‌خونم يك طرح گرافيكي از چهره بوش رو كه با ميمون‌هاي ريز درست شده بود رو چاپ كرده بود. بدون هيچ دليلي و بهانه‌ خبري! (متأسفانه فايلش رو ندارم كه اينجا بذارم).

اونطور كه من فهميدم بوش اينجا چهره منفوريه. اينجا يك استادي داريم به اسم ميلان كه گرافيك درس مي‌ده. آدم خيلي جالبيه. وقتي يكي از بچه‌ها ازش پرسيد كجايي هستي گفت كشور من ديگه وجود نداره! بعد توضيح داد كه اهل يوگوسلاوي سابقه. در يك فرصت ديگه كه من باهاش صحبت مي‌كردم وقتي ازش پرسيدم از كدوم قسمت يوگوسلاوي سابق هستي؟ گفت خودم صرب هستم و ولي مادرم بوسنياييه.(البته سال‌هاست كه آمريكا و كانادا بوده). ميلان يك بار در كلاس فوتوشاپ كه مي‌خواست اديت كردن يك عكس رو نشون بده، اول عكس جورج بوش رو انتخاب كرد. تصوير هم كه با پروجكشن روي صفحه مي‌افتاد، اون هم زوم كرد و چهره جورج بوش حالت ناخوشايندي پيدا كرد. با حالت مخصوصي نگاهي به تصوير انداخت و گفت شما از اين تصوير خوشتون مي‌آد ؟! من كه خوشم نمي‌آد !‌ و به جاش يه عكس ديگه رو انتخاب كرد و گفت اين عكس دوست دختر سابقمه! اين بهتره!

سه‌شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۳

و اما سرما !

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

از قبل از آمدن از چيزهايي كه در مورد سرماي اينجا شنيده بودم، خيلي وحشت‌زده بودم. اما حالا كه تقريبا بدترين شرايط اينجا (البته به تاييد باتجربه‌ترها) رو هم تجربه كردم، مي‌بينم قابل تحمله و سر و صداش وحشت‌ناك‌تر از خودشه. سردترين دمايي كه تجربه كردم 32 درجه زير صفر بود. البته واقعا غير قابل توصيفه. از سرما گوش‌هام مثل اينكه روش آب جوش ريخته باشن مي‌سوخت. اما اين فقط براي 4-5 دقيقه‌است. چون سريعاً ميشه سوار مترو يا اتوبوس شد و اونقدر امكانات هست كه سرما آزاردهنده نشه.

اون شبي كه دما به 32- رسيد، يك پديده جالب رو هم تجربه كردم. پديده جالبي به اسم Freezing Rain (باران يخي) . اين با تگرگ خودمون فرق داره اينا براي تگرگ يك واژه ديگه دارن(Hail) وقتي هوا در سطح زمين خيلي سرد ميشه بارون بصورت دونه‌‌هاي خيلي ريز يخ در ميآد و وقتي به زمين برخورد مي‌كنه روي سطح زمين مثل لايه‌اي از شيشه مي‌شه وخيلي خيلي خطرناكه. كلي حادثه رانندگي توي همون روز اتفاق افتاد. شنيدم در بعضي مناطق آمريكا وقتي اين اتفاق مي‌افته و خيلي شديد باشه خروج مردم از خونه‌‌ها ممنوعه و همه جا تعطيله و اگر كسي به جز كار اورژانس بيرون بياد و پليس بگيردش جريمه ميشه !

در اين چند روزِ هوايِ سرد، آماده‌باش هواي سرد(Cold Weather Alert) هم در تورنتو اعلام شد. اين وضعيت زماني اعلام ميشه كه دما از 15 درجه زير صفر پايين تر بره. و بيشتر براي بي‌خانمان‌ها (Homeless) هاي تورنتوست كه كم هم نيستند و توي خيابونها مي‌خوابند. دولت يك سري خوابگاهها براشون ساخته كه شبها اونجا بخوابند و در اين وضعيت آماده باش، 107 تخت اضافي آماده كردند و يك شماره تلفن به اسم Street Helpline هم اعلام كردن كه اگر توي خيابون كسي رو ديد كه به كمك احتياج داره به اين شماره زنگ بزنيد.

(توجه : به قول روزنامه‌هاي وطني: عكس تزئيني است!)

دوشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۳

خبرهايي از ايران

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

دوران دبيرستان دبيري داشتم كه مي‌گفت دو گروه از دانش‌آموزا هيچ وقت از ياد معلم‌ها نميرن : يكي دانش‌آموزاي خيلي خوب و يكي دانش‌آموزاي خيلي بد.

از وقتي اومدم اينجا سعي مي‌كنم هر روز روزنامه بخونم. اينجوري هم براي بهبود زبانم خوبه، هم براي آدمي كه نمي‌تونه بيخبر از اخبار زندگي كنه!‌ از همه مهمتر اينكه خرجي هم نداره ! اينجا روزنامه‌هايي هست كه بصورت رايگان توزيع مي‌شه و هزينه‌ها‌شو نو از آگهي‌ها تأمين مي‌كنن. البته مطمئن نيستم اما فكر مي‌كنم بعضي‌هاشون كمك‌هاي دولتي هم مي‌گيرن. دو تا از اين روزنامه‌ها در تورنتو واقعا مطالبش خوبه و همش هم آگهي نيست. اخبار تورنتو، كانادا و اخبار جهان رو داره و همين طورمطالب تفريحي مثل سينما و ورزش و ... . اينا(24 Hours) و (Metro) هستن. بقيه‌شون ارزش خوندن ندارن و بيشترشون آگهي‌ان. ضمنا كلي مجله ايراني هم هست كه همه رايگانه و البته متأسفانه به جز دو يا سه‌تاشون بقيه شديداً آبدوغ‌خياري اند.

اما منظور از اين حرفا، تقريبا هر سه- چهار روز يك بار حداقل يك خبر از ايران توي روزنامه‌هاي كانادايي مي‌شه ديد و اين واقعاً‌ نسبت به كشورهاي ديگه ركورد خيلي بالاييه. اما خبرهايي كه هست از جنس اون گروه دوميه كه اون دبير سابقم مي‌گفت!‌ هنوز هيچ خبري نديدم كه بشه بهش افتخار كنم و با غرور به همكلاسي‌ها و همكارهاي غير ايراني نشون بدم و بگم ببينين اينه! بيشتر سعي مي‌كنم صداشو در نيارم و اگر هم از طرف كسي حرفي شد يك جوري توجيه كنم و يا در واقع ماست‌ماليش كنم!

امروز 29 نوامبر روزنامه هاي كانادا 2 تا خبر از ايران داشتن با عكس و تفصيلات كه يكيش بدجوري باعث شرمندگي بود! خبر اول كه با عكس پرزيدنت خاتمي در كنار هوگوچاوز چاپ شده بود، در مورد اين بود كه بالاخره ايران يك روز مونده به مهلت آژانس اتمي پذيرفت كه غني‌سازي رو متوقف كنه! و دوميش كه با اين عكس تزئين شده بود، خبر ثبت ‌نام چهار هزار ايراني در يگ گروه براي حمله‌هاي انتحاري با سه انتخاب بود : حمله به آمريكايي‌ها در عراق، حمله به اسرائيلي‌ها، و كشتن سلمان رشدي و زير اين عكس كه آسوشيتدپرس منتشر كرده نوشته زنان ايراني اطلاعيه‌هاي مربوط به آمادگي براي شهادت در اين ثبت‌نام را در يك راهپيمايي در تهران مي‌خوانند!

در مورد اين خبر بين چند تا از دانشجوهاي هندي و آفريقايي صحبت شد. يكي از آفريقايي‌ها گفت بعد از عراق بوش ميره ايران! منم كه رگ وطنيم بالا زده بود گفتم نه! ايران با عراق خيلي فرق مي‌كنه

یکشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۳

اسكندر مقدوني در تورنتو

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.


اولين تجربه از سينما رفتن در بلاد كفار رو به ديدن فيلم الكساندر آخرين كار اليور استون اختصاص پيدا كرد. سينما كه واقعا سينما بود، صفحه عريض و صدا استريو دالبي ساراند. فيلم هم كه روايت اليور استون از زندگي اسكندر مقدوني بود. فيلم از نظر ساختار و دكور و سياهي لشگر و جنگ‌هاي امپراطوري ايران (پرشيا) و روم فوق‌العاده باشكوه بود. اما طبق معمول از اونجايي كه تاريخ و فرهنگ باستاني ما بيست و پنج شش ساله يتيم شده، اين آمريكا‌يي ها توي هاليوودشون هر چي خواسته بودن از تاريخ نشون دادن. سپاه روم (اسكندر) خيلي با شكوه اما سپاه ايران نه چندان. ايراني‌ها و خصوصاً داريوش بيشتر شبيه عرب‌ها نشون داده مي‌شد و از جنايت‌هاي اسكندر در ايران و خصوصاً آتيش زدن تخت جمشيد هيچ چيزي نه نشون داده شد و نه حرفي زده شد. اما بابل و كاخ‌هاش انصافاً باشكوه و قشنگ ساخته شده بود. ضمناً معلوم شد كه اين اسكندرخان هم Gay تشريف داشتن و كلي حرص زنشو كه يك شاهزاده ايراني بوده در‌مي‌آورده!

اين فيلم مخالفت‌هاي زيادي به دنبال داشت. عده‌اي از متعصبين تاريخ غرب كه اسكندر رو نماد يك رهبر تاريخي براي خودشون مي‌دونن به نمايش صحنه‌‌هايي كه نشون مي‌داد اسكندرخان همجنس باز تشريف داشتن، اعتراض كردن كه اين توهين آميزه. از طرفي عده‌اي از زرتشتيان ايراني‌الاصل كه سال‌ها قبل به هندوستان مهاجرت كردن و در اونجا به پارسي معروفند، از اينكه نماد مقدس زرتشتيان يعني نشان فروهر در آگهي‌هاي اين فيلم بصورت پس‌زمينه قرار گرفته به فيلم معترض بودن.(براي اطلاعات بيشتر اينجا رو فشار بدين!). شنيدم عده‌اي از ايراني‌هاي مقيم آمريكا هم به تحريف تاريخي فيلم اعتراض كردن. اما دريغ از صدايي رسمي كه از پرشيا بلند شه!

نظرات خوانندگان:

Name : علی

E-Mail : mokhtarister@gmail.com

URL :

Date : Sat, 09 Jul 2005

سلام
آقا یک نظری به این لینک بیفکنین تا شاید فریاد اعتراض پرشیا به کانادا برسد.http://sharifnews.ir/?2786

یکشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۳

رژه سنتا كلوز در تورنتو

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.


اين يكشنبه‌اي كه گذشت (يعني 21نوامبر) يك مراسم فوق العاده توي تورنتو بود. مردم رخته بودن توي خيابون‌ها، خيابون‌هاي اصلي رو پليس براي مراسم بسته بود و ماشين‌ها نمي‌تونستن بيان. مردم دو طرف خيابون‌ها ايستاده بودن و همينطور هيأت بود كه رد مي‌شد...! تنها تفاوتش با راه افتادن هيأت ‌ها تو ايران اين بود كه اين مراسم براي شادي مردم و استقبال از سال نو و كريسمسه و نه براي گريه ...

از سال 1905 يه رسمي تو كانادا باب شده كه پاپانوئل كه البته اينا بهش مي‌گن سنتاكلوز(Santa clause) توي خيابونا رژه ميره و در واقع يك جشنه بزرگه. خيلي بزرگ و البته بيشتر براي بچه‌ها. توي مترو جاي سوارشدن نبود. تا حالا مترو رو اينجوري نديده بودم. ترن اول كه جا نشديم، توي ترن دوم هم بزور خودمونو چپونديم. شده بود عين اتوبوس‌هاي شلوغ و پلوغ ايران! امت هميشه در صحنه تورنتو در يوم الله Santa clause parade آمده بودن تا مشت محكمي احتمالا به يه جايي بزنن! خيلي ديدني بود. از ديدن بچه‌ها كه واقعاً از ته دل ذوق مي‌كردن خيلي لذت مي‌بردم. جلوي خيابون‌ها مخصوص بچه‌ها بود و بزرگ‌تر‌ها پشت سر بچه‌ها بودن. شخصيت‌هاي معروف كارتوني رو در اندازه‌هاي خيلي بزرگ ساخته بودن و روي تريلي راه مي‌بردن. كلي آدم هم در سنين مختلف از بچه و جوون گرفته تا مرد و زني كه موهاشون كاملا سفيد بود، لباس‌هايي به شكل حيون‌هاي مختلف پشيده بودن و رژه مي‌رفتن. يك شخصيت معروف اين مراسم هم كه همه منتظرش بودن يك عروسك خيلي بزرگ از يك غاز ماده است كه در ادبيات كودكان غرب به مادر غاز (Mother Goose) معروفه. قدمتش به قرن هجدهم ميرسه و خيلي از داستان‌هاي كودكان توسط اون روايت مي‌شه. ازش عكس هم گرفتم. براي تهيه هزينه اين مراسم خيلي از شركت‌ها و فروشگاه‌هاي برزگ پشتيبان يا به اصطلاح اسپانسر بودند. فيلم اين مراسم هم بصورت دي‌وي‌دي تهيه مي‌شه و سود فروشش به يك بيمارستان كودكان اختصاص پيدا مي‌كنه.

واقعا اين مردم دنبال بهانه‌اند كه شاد باشن. از دو سه هفته پيش بعضي‌ها‌ خونه‌ها شروع كردن به تزئينات كريسمس. كاج گذاشتن و چراغوني و عروسك سنتاكلوز. توي خيابون‌ها كاج كريسمس داره بيشتر ميشه و من هر چي كه به كريسمس نزديك ميشيم بيشتر هيجانم براي ديدن اولين كريسمس كانادايي بيشتر ميشه. جاي همه خالي...

فرهنگ ما، نوروز ما ، جشن‌‌هاي مهرگان و خيلي چيزاي ديگه‌اي كه داريم ظرفيتش براي شاد كردن مردم خيلي بيشتر از فرهنگ ايناست. ولي چقدر وضعيتمون تأسف باره. اثر اين مراسم رو با مثلاً قمه زني و زنجير زني تا حد خون‌آلود و زخمي كردن بدن، وقتي روي مردم و خصوصاً بچه‌هايي كه مي‌بينن مقايسه كنين، چيزي براي توضيح بيشتر نمي‌مونه.




رژه مردان با دامن‌هاي اسكاتلندي



اين هم مادر غاز (Mother Goose) بچه‌ها واقعاً از ديدن اين چيزها خصوصاً مادر غاز ذوق مي‌كردن.



رژه با لباس‌هايي به شكل حيون‌هاي مختلف. بعضي از اينا آدم‌هايي با سن بالا هم هستن. زن و مرد. بيشترشون هم جوون‌ها

اين هم راه رفتن رو زمين با دست ! البته مثلاً !



گوزن كه يكي از نمادهاي كاناداست. سريال شمال 60 رو يادتونه ؟ شبكه يك!

اين رژه با لباس‌هاي نظامي سنتي





توي اين هواي سرد همچين لباس‌هايي هم زياد ميشه ديد. اينا مردم عجيب و غريبي هستن. با وجودي كه خيلي‌ها لباس گرم و كلاه دارن اين داره اينجوري راه ميره و مي‌رقصه ! تقريباً هيچي پاش نيست!

پنجشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۳

روز يادمان

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

از يكي دو روز قبل از هالوين توي خيابونا مي‌ديدم بعضي از مردم به يقه‌هاشون يك گل شقايق مصنوعي زدن. اول فكر مي‌كردم مربوط به هالوينه. اما بعد از هالوين تعداد مردمي كه اين گل رو داشتن بيشتر مي‌شد. تا اينكه بالاخره توي يكي از جلسه هاي كلاس ESL فهميديم اين مربوط به Remembrance Day ميشه. اين روز كه من به فارسي روز يادمان ترجمش ميكنم، روزيه كه مردم كانادا (و البته همه كشورهاي آمريكايي و اروپايي) به ياد كشته شدگانشون در جنگ هاي مختلف از جنگ جهاني اول و دوم گرفته تا جنگ كره و بوسني و افغانستان و عراق مراسمي رو در ساعت 11 يازدهمين روز يازدهمين ماه سال يعني نوامبر برگزار مي‌كنن و اين گل (Poppy) نماد اين روزه. شعار معرفش هم اينه كه :
(مبادا كه فراموش كنيم)

در عكس سمت چپ پاول مارتين نخست‌وزير فعلي كانادا رو مي‌بينيد. (در حال حاضر حزب ليبرال حزب حاكم كاناداست)






شايد بدون اغراق اگر بچه ها و مدرسه ايها رو حساب نكنيم تا 11 نوامبر بيشتر از 60 يا 70 درصد مردم اين گل شقايق رو به يقه‌هاشون زده بودن و بعضي‌هاي تا يك هفته هم اونو نگه داشتن. كسي كه اين گل رو داشته باشه به هيچ وجه معنيش اين نيست كه مثلاً طرفدار دولت حاكمه يا برعكس طرفدار اپوزيسيون (كه البته اين جماعت مي‌‌گن آپوزيشن!). صرفاً نماد دوست داشتن كشورشون و احترام به كسانيه كه براي كشورشون جون خودشون رو دادن. بيست و پنج ساله ( و شايد دقيق‌تر در تمام تاريخ) جاي يك چنين چيزهايي در ايران ما خالي بوده. امكان نداره مراسمي و برنامه‌اي باشه كه از نظر سياسي له يا عليه يك جريان سياسي يا كل نظام حاكم نباشه. متاسفانه همه چيز در اون ديار با سياست آميخته شده و اين يكي از بيماري‌هاي جامعه ماست

سه‌شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۳

وجه شباهت آمريكا و ايران

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.


امروز انتخابات رياست جمهوري آمريكا برگزار شد و الان كه آخر شبه بيشتر كانال‌ها بين برنامه‌هاشون مرتب (Break) مي‌دن و نتايج رو مي‌گن و با كاخ سفيد ارتباط مستقيم برقرار مي‌كنن. آخرين نتيجه 51% بوش و 48% كري ،اما هنوز نتايج قطعي نيست. خيلي هيجان‌انگيزه. چون نتايج اين انتخابات روي كانادا هم تأثير داره مردم خيلي نتايج رو دنبال مي‌كنن. براي من هم مهمه. چون منتظرم زودتر دلار آمريكا بره بالا تا حساب آمريكايي مو تبديل كنم و به حساب كاناداييم بريزم!

اين چند شب برنامه‌هاي تلويزيوني طنزي كه اينا براي انتخابات ساخته بودن رو مي‌ديدم و واقعاً فرق يك كشور با آزادي بيان و دموكراسي رو حس مي‌كردم. خيلي جالب بود. مناظره‌هاي بوش و كري رو بازسازي كرده بودن و هنرپيشه‌هايي هم به جاي اين دو تا و هم به جاي جورج بوش پدر و ديگ‌چني بازي مي‌كردن. مجري برنامه هم به شكل كلينتون گريم شده بود.

چند روز پيش تو روزنامه خوندم كه والدين دانش‌آموزاي مسلمون درخواست كردن كه به بچه‌هاشون اجازه داده بشه كه توي كلاس‌هاي بحث در مورد پذيرش و مدارا با روش زندگي همجنس‌گراها (Homosexual lifestyle) ، شركت نكنند. اما بعد از كلي بحث در جلسه هيآت امنا اين درخواست رد شده. ظاهراً اين بحث‌ها در مدارس عمومي مركز شهر تورنتو (Downtown) براي بچه‌ها گذاشته ميشه و عنوانش (Anti-homophobia Education) (آموزش پاد- همجنس‌هراسي، اين ترجمه منه البته!محمودستان زبان و ادب پارسي!). رئيس انجمن امنا گفته بود كه در اين آموزش‌ها هيچ چيز مضري نيست كه اين والدين نگران اون باشند.

تورنتو بيشترين جمعيت همجنس‌گراها رو در جهان داره. به خاطري كه اينجا قوانيني داره كه از همجنس‌گراها حمايت مي‌كنه. ازدواج همجنس‌ها اينجا(دراستان انتاريو) قانونيه و حتي كليساي اختصاصي دارن و كشيشون اونا رو براي هم عقد مي‌كنه. در بعضي از ايالت‌هاي آمريكا هم ازدواج همجنس‌ها قانوني شده ولي بعضي جاها به شدت باهش مخالفت شده.


نتايج قطعي انتخابات آمريكا هم اعلام شد و باز بايد چهار سال ديگه قيافه جورج بوش دبليو ! رو تحمل كنيم. يكي از دلايلي كه مي‌گن جرج بوش دوباره رأي آورد مخالفتش به ازدواج همجنس‌ها بوده.شنيدم ادعا كرده خواب ديده كه بايد به عراق حمله كنه! جان كري آدم غير مذهبيه . مردم آمريكا بر خلاف مردم كانادا به شدت مذهبي هستن جالبه كه اين تنها ايران نيست كه با سلاح مذهب ميشه سر مردم رو كلاه گذاشت. توي مهد تمدن و دموكراسي هم همين كارو مي‌كنند. پس زياد فرقي با هم نداريم. مردم آمريكا هم به مردم ما خيلي شبيه‌اند. نتيجه اين انتخابات خيلي غير منتظره بود. تقريبا كسي انتظار رأي آوردن بوش رو نداشت. يه سايت جالبي باز شده به اسم (www.sorryeverybody.com) كه مردمي كه از انتخاب مجدد بوش ناراضي و شرمنده اند توش امضا ميكنن و عكس ميندازن در حالي كه پلاكاردهايي دارن كه روش نوشته مثلاً مردم دنيا من شرمنده ام يا من جزو اون 48درصدي بودم كه رأي ندادم و يا من متأسفم و ... فعلاً هم كه قراره آخر همين ماه(نوامبر) يعني پنج شش روزه ديگه بوش بياد اوتاوا (پايتخت كانادا). چند شب پيش يك اطلاعيه ديدم كه از مردم دعوت مي‌كرد به اعتراض به سفر بوش به كانادا توي يك راهپيمايي شركت كنند. هنوز هم بعضي كانال‌هاي تلويزيوني برنامه‌هاي طنز بر عليه بوش دارن. اصلاً يك مجري طنز هست كه به ضدبوش بودن مشهوره ! آزادي بيان و رسانه‌ها چقدر براي ما خفقان‌زده‌ها غير قابل باور مي‌آد...!

دوشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۳

شراب شيراز در كانادا

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.


شنيده بودم كه سال‌ها قبل استراليا‌يي‌ها نشاء‌هاي انگور شيرازي رو با خودشون با استراليا بردن و بعد از پرورش انگور اصل شيرازي، شرابي از اين انگور توليد مي‌كنند كه با اسم اصليش يعني شراب شيراز به بازارهاي جهاني راه پيدا كرده. چند هفته‌اي بعد از آمدن به اين ديار با چند نفر از دوستان ايراني به داخل يكي از فروشگاه‌هاي LCBO كه مختص فروش انواع شراب در كاناداست رفتيم. (البته صرفا براي تماشا چراكه حداقل بودجه دانشجويي اچازه چنين ولخرجي‌هايي رو نمي‌ده!

خلاصه داشتيم بين قفسه‌ها مي‌گشتيم كه چشم من به قفسه شراب‌هاي (Yellow Tail) افتاد كه يك طبقه‌اش همه شراب‌هايي با نام (Shiraz Wine) بود. حس عجيبي بهم دست داد. نمي‌دونم چه اسمي بايد بهش داد. افتخار، افسوس يا تركيبي از هر دو. ناخداگاه به ياد خبر مسموميت منجر به مرگ عده‌اي از جوون‌هاي شيرازي به علت نوشيدن شراب تقلبي افتادم. همون زماني كه اين خبر رو در ايران شنيدم حس كردم طنز تلخي توش نهفتست. جوون‌هاي شهري كه شرابش شهره آفاق بوده و حافظ و سعدي مخمور آن شراب غزليات جاودانشون رو سرودن بايد به خاطر نوشيدن شراب تغلبي جون خودشون رو از دست بدن. و حالا بايد همون شراب شيرازي رو در هزاران مايل دورتر ببنم كه در گوشه‌ي ديگه‌اي از دنيا تهيه شده و مردم ديگه‌اي كه مسلما بيشترشون نمي‌دونن چرا اسم اين شراب ، شيرازه اونو بنوشن و همچنان جوون‌هاي ايراني مسموم شن...

حالا كه صحبت از از شراب شد بد نيست كمي از مقررات خاص مربوط به مشروبات الكلي در كانادا توضيح بدم. فروش مشروب در كانادا فقط در يكي دو فروشگاه مجازه كه معروف‌ترينش همون (LCBO) است كه گفتم. بر خلاف آمريكا و اروپا كه همه جا ميشه مشروب خريد، اينجا به جز اين فروشگاه‌ها، فروشگاه‌هاي ديگه حق فروشش رو ندارن. البته رستوران‌ها و بارها هم مي‌تونن مشروب سرو كنن. اما خوردن مشروب توي فضاي عمومي مثلاً خيابون و پارك‌ها و ... ممنوعه و نميشه اينجا كسي رو ديد كه مثلاً يك بطري مشروب دستش باشه و توي خيابون راه بره و بخوره. اين قوانين فقط مخصوص كاناداست. اگر كسي مست باشه و رانندگي كنه و پليس بگيردش گواهينامه‌اش سريعاً‌ باطل ميشه و خودش رو هم مي‌گيرن. اين فروشگاه (LCBO)‌هاي زنجيره‌اي يك آگهي تلويزيوني خيلي جالب داره كه فقط اين پيام رو ميگه :

Please don't drink and drive!

Name : مهدیه

E-Mail :

URL :

Date : Thu, 14 Apr 2005

چشم تمام آماریهای دانشکده علوم ( دانشگاه آزاد مشهد )روشن، اگه بودجتون می رسید شرابم میل می کردین.این دومین باره که نظرم رو می دم ولی نمی دونم چرا سری پیش نظرم رو تو سایت نیاوردین ، قبلا هم گفتم این یک نظر کلی درباره دست نوشته هاتون هست و تنها نظر من نیست ، ولی از نظر چند تااز بچه ها شما یکم زیاد اخلاقتون فرق کرده .

البته ببخشید یکم خودسر ، خودخواه البته نترس (شاید به خاطر اینکه احتمالا تصمیم ندارین بیاین ایران) تشریف دارین ، بازم ببخشید ولی شما آزادی رو در انتقاد کر دن می دونین ، شاید هم یکباره احساس آزادی کردین جو گرفتتون . به قول sam که اخیرا نظرشو گزاشتین و فکر کنم نظر ایشون رو قبول دارین،اگه برای تحصیل ر فتین ، فقط و فقط درستون رو بخونین.زیادی کنجکاوی می کنین،کنجکاوی زیاد همیشه خوب نیست. یک سری چیزها رو آدم نمی تونه کامل درک کنه ( البته حرفهای سیاسیتون به کنار ، بقیه رو می گم ) اونوقته که خدای نکرده با مخ می خوره زمین. من نظرآقای عطار رو هم که درست زیر یک عکس از زهرا کاظمی تو سایتش درباره شما ، گفته کاملا قبول دارم.امیدوارم این نظرم مثل قبلیه نشه.

توضيح دست‌نوشته‌‌ها:

این اولین نظریه که از ایشون دریافت شده و مطمئناً اگر نظر قبلی ایشون هم به دست نوشته ها می رسید مثل همه نظراتی که تا حالا رسیده روی سایت قرار می گرفت. به هر حال ممنون.

Name : علی

E-Mail : mokhtarister@gmail.com

URL :

Date : Sat, 09 Jul 2005

سلام

آقا محمود بابا خیلی زیره نظری مواظب خودت باش.در مورد بحث شراب و نظره دوستمون باید بگم به عنوان یک خواننده بدون اطلاع از مسائل حاشیه های باید بگم اگه کسی نظر خانم مهدیه رو بخونه فکر میکنه که شما از طرف سازمان یا ارگانی یا از طرف شخص بخصوصی به ماموریت کاری رفتین نه برای درس خوندن یا زندگی. شاید ایشون تا حالا زندگی در غربت یا تنهایی رو تجربه نکرده باشند. به نظر من این مطالب خیلی جالبه و حداقل به معلومات خواننده اظافه میشه حتی اگر به دردش نخوره.

به هر حال محمود جان هر جور دوست داری میخوای ببین میخوای بخور ما چکاره ایم نظر بدیم که چشه کیا روشن. اولین شرط برای رسیدن به جامعه ای آزاد در ایران یا هر جای دنیا بهتره یاد بگیریم که خودمون جنبه آزادی و آزاد نوشن رو داشته باشیم.

Name : مهدیه

E-Mail :

URL :

Date : Sun, 24 Jul 2005


سلام ، ببخشید آقای عظیمائی من خیلی سعی کردم جواب دوستتون رو ندم ولی نشد .
1- خیلی ممنون که نشناخته و ندیده منو دوست خطاب کردین !! همون مهدیه خانم بسه !
2- ببخشید میشه خودتون یکبار متنی رو که نوشتین ، بخونین. هم غلط املائی دارین و هم غلط انشائی !!
3- در ضمن محض یادآوری همه ما یک جورایی زیر نظریم ، هیچ طوری هم نمی تونیم در بریم . یکی اون بالا هست که همه ما رو خیلی دقیق زیر نظر داره ! اونو چی میگین ؟ در ضمن من به ایشون خیلی احترام می زارم . اونقدر که چیز بدی رو براشون نخوام . تا اونجایی هم که می دونم به کوری چشم دشمنان اسلام از خیلیها سالم تر هستن !
4- آقای عظیمایی دو تا دوست مثل شما داشته باشن برای هفت پشتشون بسه ؟
5- این مطلب چه ربطی داره به زندگی تو غربت یا تنهایی ؟ یعنی هر کی تنها میشه شراب میخوره یا ... !!
در مورد شرطی که گزاشتین ، تا حدی موافقم بعضیها خیلی بی جنبه اند ، تعارف که نداریم همین جامعه خودمون ، مثل اینکه همه چیز به ارث میرسه ، بعضیها دینشون رو هم به ارث می برند ،اونها بعضی از اعتقاداتشون رو هم به عنوان محدودیت می دونن ، مخالف آزادی ! در صورتیکه کسی که به چیزی اعتقاد داره در هر شرایطی اونو باور داره ... . البته من در حدی نیستم که در این باره بحث کنم فقط نظر این خواننده محترم رو تأئید کردم .

در مورد آزاد نوشتن ، من که راحتم . ما بايد يك زماني آزادي انديشه و نظر رو ياد بگيريم ،بايد تحمل نظر ديگران رو تمرين كنيم .

این دو جمله آخر از بیانات گرانبهای صاحب همین وبلاگ هستش که خیلی وقت پیش به عنوان نصیحت به من گفتن و من هم کاملا اونو به کار می برم .

یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۳

هالوين

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.


اكتبر هر سال در كانادا، امريكا و اروپا مراسم خاصي توسط مردم برگزار ميشه. اول بهتره بگم كه اصلاً‌ اين هالوين چيه (اين اطلاعات رو از چند سايت اينترنتي پيدا كردم ):

سي و يكم اكتبر روز روح‌ها و مردگان است. شب سي و يكم با آغاز جشن‌ هالوين (Halloween) آنها كه سرشان براي ترسيدن درد مي‌كند، از خانه بيرون مي‌ريزند و آمدن روح‌هاي سرگردان به زمين را جشن مي‌گيرند. زنان فال‌بين در چهارراه‌ها مي‌ايستند و ازدواج دختران را پيشگويي مي‌كنند. جشن هالوين، جشن ارواح مردگان سال‌هاي گذشته است. مردم با راهروي گل‌هاي زرد (گل مردگان) ارواح درگذشتگان را به خانه‌هاي خود هدايت مي‌كنند و با ظرف‌‌هاي پر از غذا از‌ آنها پذيرايي مي‌كنند. در مكزيك، با فرارسيدن روز مردگان، شيريني‌هاي جمجمه شكل، فروش خوبي دارند. مردان براي كدوهاي توخالي چشم و دهان درست مي‌كنند و درون آنها شمع مي‌افروزند و اين صورت‌هاي وحشتناك را كنار پنجره‌ها مي‌گذارند تا با اوراد خود، ارواح خبيث را از ورود به خانه منع كنند. كدوي هالوين كه به كدوي Jack- o- lantern هم مشهور است، عنصر نمادين اين جشن‌ها به حساب مي‌آيد. جك فانوس‌دار در داستان‌هاي عاميانه مسيحيت، نام روح سرگرداني بود كه از ورود به بهشت و جهنم منع شده بود. براي همين مجبور بود با فانوس خود در زمين سفر كند. جشن هالوين يا روز ارواح و مردگان به هزاران سال پيش برمي‌گردد. اين جشن در شهرهاي امروز رنگ باخته و به صورت يك فستيوال فانتزي درآمده. اگر در قرن هشتم، هنگام جشن‌هاي هالوين، بر فراز تپه‌ها آتش‌هاي بزرگ برمي‌افروختند و جسد جانيان و گناهكاران را در آن مي‌انداختند تا آتش زبانه بكشد و روح‌ها راه خود را از آسمان‌ها به سوي زمين پيدا كنند، امروز جشن هالوين، جشن كودكاني است كه لباس روح‌ها و جادوگران را مي‌پوشند و به خيابان‌ها مي‌آيند. روح‌هايي كه به ندرت از شخصيت‌هاي سينماي آمريكا نظير جيغ، مرد عنكبوتي تا هري‌ پاتر تجاوز مي‌كند. تغيير آيين‌ها و مراسم سنتي در طول قرن‌ها مسأله جالبي است. جشن هالوين، ابتدا جشن اقوام سلتي بود تا اين كه در قرن هشتم، پاپ گريگوري دوم براي مقابله با اقوام كافر سلتي، آن روز را روز "قديسان" معرفي كرد تا از مراسم آييني آن سوء استفاده كند. اين داستان قرن‌هاي بعد باز تكرار شد.

امروز ديگر هيچ كس، جشن‌ هالوين را به آيين‌هاي مسيحيت مربوط نمي‌داند. در سال 1970، در گيرودار اعتصاب‌هاي دانشجويي، دانشجويان آمريكايي دانشگاه كاربوندال لباس‌هاي روح پوشيدند و با ملافه‌‌هاي سفيدي كه بر سر كشيده بودند به پليس‌هاي ضد شورش حمله كردند. گانگسترهاي آمريكايي تا مدت‌ها جشن‌هاي هالوين را از آن خود كرده بودند. آنها شب سي‌ام اكتبر هر سال به خيابان‌ها مي‌ريختند و مشغول زد و خورد با پليس و غارت مغازه‌ها مي‌شدند. سي‌ام اكتبر در شهرهايي نظير ديترويت يا ميشيگان به "شب شيطان" مشهور است. در دهه 70 و 80 درگيري خياباني به جايي مي‌رسيد كه شهر نياز به يك بازسازي اساسي پيدا مي‌كرد.


روز قبل از هالوين، روشنك كه ESL به ما درس مي‌ده، كلاس رو به هالوين اختصاص داد و مطالبي در اين زمينه آورده بود، كه با هم خونديم و در موردش صحبت كرديم كه مطالب جالبي بود. مثلاً اينكه مردم در اين روز لباس‌هاي ترسناك و عجيب و غريب مي‌پوشن و خونه‌هاشونو هم با ماسك، سنگ قبر و اسكلت مصنوعي و اين جور چيزا تزيين مي‌كنن. نماد و سنبل هالوين هم يك جور كدوي خيلي بزرگه كه ما توي ايران نداريم اما از خانواده كدوي تنبل بايد باشه اما گرد. مردم توشو خالي مي‌كنن و شكل يك آدم روش در مي‌آرن و توش يك شمع روشن مي‌كنند و مي‌ذارن جلوي خونشون. البته حالابعضي‌ها هم مصنوعي و برقي شو استفاده مي كنن. بچه‌ها هم با لباس‌هاي عجيب و غريب و باصطلاح (Costume) مي‌رن در خونه‌هايي روكه اين كدو (pumpkin) روشن يا Jack-o-lantern روشن جلوي خونه‌شون گذاشتن رو ميزنن و اين شعر رو مي‌خونن

Trick or Treat!
Smell my feet
Give me something good to eat
Not too big, not to small Just the size of Montreal!

يعني يا يه چيزي(شكولات، آب‌نبات و ...) بدين يا يه كاري مي‌كنم(مثلاً‌شيشه‌تونو مي‌شكنم)
پاي منو بو كنين
يه چيز خوب براي خوردن به من بدين
نه خيلي بزرگ، نه خيلي كوچيك درست اندازه مونترال (مونترال شهر خيلي بزرگيه!)

مردم هم با علاقه از قبل چيزايي رو آماده مي‌كنن تا به بچه‌ها بدن. اين در واقع نمادي از رشوه دادن به ارواح خبيثه براي اينه كه آسيبي به خونشون نرسه. اونايي كه چيزي ندارن يا تموم كردن بايد چراغ فانوسشونو خاموش كنن. من كه بيشتر از خيابون امرسان مي‌رم تا ايستگاه مترو از يك هفته قبل آماده شدن خيلي از خونه‌ها رو براي هالوين مي‌ديدم. تزينات عجيب و غريب، سنگ قبر توي باغچه، اسكلت آويزون توي تراس و كلي كدوي جك-او-لنتر كه شب‌ها خيلي قشنگ ميشه.

اين مراسم خيلي شبيه قاشق‌زني خودمونه. وقتي مي‌بينم كه اين مردم كه حداكثر فرهنگ و تاريخشون دويست سال هم نميشه، چه‌جوري آداب و رسومشون و حفظ مي‌كنن و بهش ارج مي‌ذارن، بيشتر دلم به حال فرهنگ و تمدن و تاريخ چندهزارساله‌مون مي‌سوزه. بعيد مي‌دونم الان بچه‌هاي اون ديار چيزي از قاشق‌زني بدونن يا اصلاً اين مراسم رو ديده

دوشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۳

واكسن آنفولانزا

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.


در اولين سالگرد تولدم در كانادا آمپول هم نوش جان كردم. واكسن آنفولانزا كه اينجا بهش مي‌گن فلو(Flu) رو سه‌شنبه(25 اكتبر 2004) از طرف اداره بهداشت تورنتو در ساختموني كه كالج توشه براي همه ساكنين كالج مجاني تزريق مي‌كردن. چند روز بعد تو روزنامه خوندم كه آمريكايي‌ ها ميان كانادا فقط براي تزريق اين واكسن و دولت كانادا از اونا 50 دلار به ازاء هر واكسن مي‌گيره، اما براي كانادايي‌ها (همه كساني كه ساكن كانادا هستن) مجانيه. خلاصه رفتم و زدم. اول يك فرم دو صفحه‌اي بود از حساسيت‌ها و بيماري‌ها و داروهايي‌ كه مصرف مي‌كنيم. بعد هم سه جا ازمون امضا گرفتن و واكسن و زدن. بعد گفتن تا تا 10 دقيقه همين‌جا باشين كه اگر عوارضي داشت مشخص بشه و توي اين فاصله كلي وسايل پذيرايي آماده بود: قهوه با خامه، چند نوع آب‌ميوه و چند نوع شيريني و كيك. خلاصه كلي از خودمون پذيرايي كرديم . رفتيم. روز بعد فقط يه كمي احساس سرماخوردگي داشتم كه بعد از چند ساعت رفع شد.

برام خيلي جالب بود اين همه امكانات كه صرف مردم مي‌كنن و جالب‌تر از اون اينكه توي آمريكا با اون همه دبدبه و كبكبه اين واكسن گير نمي‌آد! مرتب هم كانال‌هاي تلويزيوني اينجا دارن تبليغ مي‌كنن كه اين واكسن مجانيه و براي سلامتي خودتون برين و بزنين. اين نتيجه گرفتن 15% مالياته ديگه! اينجا هر چي كه خريد كنين (البته به جز بعضي مواد غذايي اصلي) بايد 7% ماليات دولت فدرال و 8% ماليات دولت محلي (استاني) رو همونجا به فروشنده بدين. آمريكا زير 10% ماليات داره(در ايالت‌هاي مختلفش فرق داره).

توي اين عكس يكي از مقامات دولت محلي رو مي‌بينيد كه به عنوان تبليغ براي تشويق مردم به زدن واكسن آنفولانزا، داره در تزريق واكسن به سنتا كلوز (يا همون پاپا نوئل خودمون) در ماههاي نزديك به كريسمس و سال نو كمك مي‌كنه

شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۳

كمي در مورد كانادا و تورنتو

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.


براي شروع فكر مي‌كنم لازمه كمي در مورد كانادا و خصوصا تورنتو توضيح بدم. كانادا و آمريكا (يعني همون شيطان بزرگ) رو روي هم آمريكاي شمالي مي‌گن كه در خيلي از ابعاد شرايط مشابهي دارند و البته در از بعضي نكات خيلي هم متفاوت. كانادا نسبت به آمريكا فوق‌العاده امن‌تر و آزادتره. آزادتر به اين معني كه مليت‌ها، نژادها و پيروان اديان مختلف خيلي راحت‌تر در كنار هم زندگي مي‌كنن. البته اگرچه ثروت، درآمد ، فرصت‌هاي كاري و تحصيلي در آمريكا اصلاً‌ قابل مقايسه با كانادا نيست. جالبه همه كساني كه ميان كانادا بعد از مدتي اين هوس به سرشون مي‌زنه كه برن آمريكا و ببنين اون‌ور مرز چه خبره! براي معرفي كانادا و تورنتو از مطالب كتاب اول ايراني‌هاي مقيم تورنتو استفاده مي‌كنم. اين كتاب كه به پيروي از نام كتاب اول تهران به جاي اسم مرسوم Yellow Pages از اين اسم استفاده مي‌كنه، به معرفي مشاغل ايراني‌هاي تورنتو اختصاص داره كه مثل همه كتاب‌هايي از اين نوع در اين مملكت به رايگان توزيع مي‌شه :

كانادا كشوري است كه جمعيت آن از مليت‌ها و نژادهاي مختلف تشكيل شده است كه همه با احترام متقابل نسبت به يكديگر زندگي مي‌كنند. كانادايي‌ها به چند مليتي بودن كشورشان افتخار مي‌كنن و كليه افراد اين كشور در مقابل قانون يكسان هستند.

تورنتو در يك نگاه

مدت‌ها قبل از ورود اروپاييان به اين منطقه، تورنتو محل رفت و آمد سرخپوستان (بوميان) بود. بعد از ورود اروپاييان انگليسي و فرانسوي رقابت سختي بين آنها براي بدست آوردن تجارت پوست و كنترل منطقه آغاز شد. سرانجام بعد از چندين نبرد انگليسي‌ها در سال (1763) كنترل منطقه انتاريو را در اختيار گرفتند. در پي شكست امپراطوري بريتانيا در نبردهاي استقلال طلبانه آمريكاييان (1775 - 1783 ميلادي)، انگليسي‌هاي وفادار به سلطنت، (لوياليست‌ها) از آمريكا خارج شده و در كانادا ساكن شدند. تعدادي از ايشان(40 هزار نفر) جنوب انتاريو را انتخاب كردند. در سال 1793 جان گريوز سيمكو به عنوان فرماندار كانادا، تورنتو را به عنوان اولين پايتخت دائمي كاناداي بالايي انتخاب و آن را بعد از لقب پسر جورج سوم، پادشاه انگليس، يورك ناميد. در طي جنگ‌هاي (1812 - 1814) بين آمريكا و انگليس، آمريكاييان به اين شهر دست يافتند و بخش‌هاي مهمي از آن راتخريب كردند. در سال (1834) لايحه‌اي به مجلس قانونگذاري فرستاده شد كه در آن خواستار تغيير نام يورك به تورنتو شده بودند. موافقان معتقد بودند كه تورنتو كلمه مناسب‌تري است چون يك نام بومي به معناي محل ملاقات است و به اين وسيله مي‌تواند از ديگر شهرهاي آمريكا متمايز گردد. سرانجام نام تورنتو به تصويب رسيد و اين شهر 9 هزار نفره با 5 منطقه شهري و محدود به خيابان‌هاي دافرين، بلور و رودخانه دان و درياچه انتاريو در جنوب تشكيل شد. نخستين شهردار شهر تورنتو ويليام مكنزي روزنامه‌نگار و سياستمدار اسكاتلندي بود كه از اصلاح طلبان به شمار ميآمد.

نكات جالبي از تورنتو در گذشته و حال

  • طولاني ترين خيابان دنيا به ام يانگ به طول 1883 كيلومتر از مركز شهر تورنتو مي‌گذرد.
  • پليس تورنتو در سال 1834 با پنج افسر تشكيل شد.
  • اولين خط حمل و نقل شهري در سال 1849 تأسيس شد.
  • در سال 1892 اولين اتوبوس برقي شروع به كار كرد و طي دو سال اسب‌ها از خيابان‌ها جمع‌آوري شدند.
  • در سال 1949 ساخت مترو آغاز شد و در سال 1954 اولين بخش مترو از ايستگاه يونيون تا اگلينتون به پايان رسيد.
  • در تورنتو بيش از 90 گروه از نژادهاي مختلف زندگي مي‌كنند. بيش از 100 زبان در اين شهر تكلم مي‌شود.
  • 50 درصد جمعيت تورنتو را افرادي تشكيل مي‌دهند كه خارج از تورنتو به دنيا آمده‌اند.
  • تورنتو پهناور‌ترين شهر كاناداست با (624) كيلومتر مربع مساحت كه با در نظر گرفتن شهرك‌‌هاي اطراف وسعت آن به (5868) كيلومتر مربع مي‌رسد.
  • حدود 20 درصد درآمد كانادا و 50 درصد درآمد استان انتاريو از تورنتو به دست مي‌آيد.
  • تورنتو چهارمين مركز تهيه نرم‌افزارهاي كامپيوتري در دنياست.
  • تورنتو دومين شهر آمريكاي شمالي از لحاظ اتومبيل ‌سازي است.
  • جمعيت بزرگ‌شهر تورنتو در سال (2002) بيش از 5 ميليون نفر برآورد شد كه پرجمعيت‌ترين شهر كاناداست.

برج تورنتو (CN Tower)

برج ملي تورنتو يا Canadian National Tower كه به اختصار CN Tower ناميده مي‌شود، بلندترين برج آزاد دنياست. ارتفاع اين برج از كف تا نوك آن 553 متر است. اين برج در سال 1976 تكميل شد و هر ساله 2 ميليون بازديد كننده دارد. رستوران گردان آن در ارتفاع 350 متري و كف شيشه‌اي آن در ارتفاع (342) متري قرار دارد. اين كف شيشه‌اي وزن (14) اسب آبي را مي‌تواند تحمل كند. بلندترين برج ديدباني در ارتفاع 447 متري قرار دارد. در روزهاي كاملاً صاف و آفتابي تا فاصله 160 كليومتري ديده مي‌شود. بنابراين ديدن آبشار نياگارا و يا بخش‌هايي از ايالت نيويورك از اين فاصله تعجبي ندارد. اين برج به عنوان يك برج ارتباطات و مخابرات هم عمل مي كند و چندين آنتن مخابراتي بر بالاي آن قرار دارد.






اسكاي دم (Sky Dome)

در فاصله نزديكي از CN Tower ورزشگاه سرپوشيده اسكاي دم قرار دارد. اسكاي دم اولين استاديوم ورزشي دنياست كه سقف آن كاملاً كنار زده مي‌شود. سقف اين استاديوم پنج هزار نفره در مدت 20 دقيقه جمع مي‌‌شود. اين استاديوم در سال 1989 ساخته شد. هنگام كندن پي آن اشيايي نظير يك عصاي دسته طلايي، يك كوزه خردل به قدمت 100 سال، چندين بطري از سال 1822 و يك توپ جنگي مربوط به جنگ 1812 با آمريكا در محوطه ساختمان‌سازي آن بدست آمد.

جمعه، آبان ۰۱، ۱۳۸۳

پرواز غربت

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.


بالاخره از ايران خارج شدم. پرواز غربت آغاز شد و من الان در سالن ترانزيت فرودگاه وين هستم. ساعت به وقت محلي 7:45 است. من بايد تا ساعت 17:30 اينجا علاف باشم. اتريش 1/5 ساعت از ايران عقب‌تره. شروع پر اظطرابي داشتم. من ساعت 2:45 توي صف كنترل پاسپورت بودم كه تازه فهميدم بايد عوارض خروج از كشور بپردازم. ساعت 3 هم پرواز داشتم تا رفتم بانك و فيش را خارج از صف با كلي التماس و عذرخواهي پرداخت كردم و برگشتم، قلبم كف پام رسيده بود. تا رسيدم، مردم توي صف گفتند تو فلانی هستي ؟ اسمت رو اعلام كردند. بعدش خودم هم شنيدم : بلندگو پشت سر هم اعلام مي‌كرد : آقاي فلانی، مسافر وين هرچه سريعتر به خروجي 9 مراجعه نمايند. بعله ! هواپيماي ايرباس خطوط هوايي اتريش با كلي مسافر فقط منتظر من بود. پرواز هم 15 دقيقه تأخير داشت كه احتمالاً به خاطر من بود !

سوار هواپيما شدم. مهماندارهاي اتريشي موبور با لباس‌هاي تماماَ قرمز خوش‌آمد مي‌گفتند. شنيده بودم در پروازهاي خارجي بعد از گذشتن از مرز خيلي چيزها تغيير مي‌كنه ! اما اينجا به محض ورود به هواپيما از همون داخل فرودگاه مهرآباد ظاهراً از مرز خارج شده بوديم! (البته علتش اين بود كه من از تهران پرواز خارجي داشتم در صورتي كه معمولاً از تهران به اروپا مردم با ايران‌اير مي‌رن و از اروپا پرواز خارجي مي‌گيرن.) براي من كه فقط خطوط هوايي داخلي را تجربه كرده بودم، هواپيما و سرويس‌دهي فوق العاده بود، اما مسافران با تجربه‌تر بعداَ ‌گفتند هم هواپيما و هم غذايش افتضاح بود ! در اين پرواز به جز من 4 ايراني ديگه هم هستند كه اونها هم مقصدشون تورنتوست. يك آقاي داروساز كه داريم كم‌كم با هم دوست مي‌شيم، يك خانم و آقاي ميانسال، خانمه همچنان حجابش رو حفظ كرده و يك آقاي ديگه كه به نظر من زياد قابل اعتماد نيست. ضمناَ بد دهن هم هست! سالن ترانزيت، اولي كه آمديم بسته بود و يك مقدار علاف شديم براي همين گفت اين خواهر...ها چون رفيق ايراني‌هان(منظور حكومت ايران) مثل اونا شدن !

بالاخره ساعت‌هاي سخت انتظار گذشت و به طرف تورنتو پرواز كرديم. حق با مسافراي با تجربه بود. اين مسير هم هواپيماش و هم سرويس‌دهيش خيلي بهتر بود. هواپيماي بزرگي بود. در هر رديف هشت نفر دو نفر در دو طرف و چهار نفر در وسط . همه صندلي‌ها هم پر بود برخلاف مسير قبلي كه من در رديف خودم تنها بودم و مثل خيلي ها تونستم روي دو-سه تا صندلي لم بدم. اينجا سمت راست من يك مرد بود كه به نظرم مال اروپاي شرقي بود خانوادش دو رديف عقب‌تر بودن. من كنار راهرو بودم اونطرف يك خانم انگليسي زبان بود. پذيرايي عالي بود دو جور غذا و 7-8 نوع نوشيدني كه ميشد انتخاب كرد. براي هر نفر در پشت صندلي جلويي يك مانيتور بود با يك كنترل كه به دسته صندلي وصل بود و جدا مي‌شد. 4 - 5 برنامه مختلف پخش مي‌شد دو فيلم سينمايي، سي‌ان‌ان، كانال ديسكاوري، يك فيلم كارتوني و .... البته پخش همزمان نبود و قبلا از كانال‌هاي ماهواره‌اي ضبط شده بود. چندين كانال صوتي هم بود با موسيقي‌هاي مختلف (جاز، راك، پاپ، كلاسيك و ...) به هر نفر يك هدفون مي‌دادن و آخر پرواز مي‌گرفتن . از تهران به اتريش هر چند نفر يك مانيتور داشتند و فيلمي هم در كار نبود فقط فيلم آموزشي به جاي اون چيزايي كه در ايران مهماندارها توضيح ميدن.

ساعت 9:15 شب به وقت تورنتو نشستيم. فرودگاه تورنتو واقعا بزرگه. خيلي بزرگتر از فرودگاه وين. فقط چيزي نزديك به 6 – 7 دقيقه ما رو از جايي كه پياده شديم تا ساختمون اصلي با اتوبوس بردن. توي مسيرهاي داخلي فرودگاه كه پرنده پر نمي‌زد راننده اتوبوس اونقدر رعايت مقررات رو مي‌كرد كه من داشتم از تعجب شاخ در مي‌آوردم !

مأمور اداره مهاجرت در فرودگاه تورنتو يك برگه به پاسپورتم منگنه كرد كه مدت اقامتمو نشون مي‌داد و بهم گفت تا سپتامبر دوهزار و پنج برات اجازه اقامت زدم و من بهش (يه خانم هندي بود) گفتم مدت تحصيل من 2 ساله است و اون گفت ميتوني بعداَ تمديدش كني. بعداَ فهمديم كه اين ظاهرا براي بعضي كشورا مثله ايرانه . تازه ويزام هم براي يك بار ورود بود. اما مثلا براي دانشجوهاي هندي ويزاهايي با چند بار ورود صادر مي‌كردند. و همينطور 2 سال اقامت. اين رو هم از بركات نظام اسلامي مون بايد بدونيم

چهارشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۳

آغاز دفتر

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

از لحظه خروجم از ايران شروع به نوشتن كردم و سعي كردم همه چيز رو با جزئيات كامل ثبت كنم. مي‌دونستم كه مهاجرت يك تحول بزرگه و ثبت لحظه لحظه اين تحول مي‌تونه نه تنها براي خودم كه بعد از مدتي برگردم و گذشته رو ورق بزنم، كه براي ديگران هم شايد خالي از استفاده نباشه.

الان كه چهار ماه مي‌گذره كه جلاي وطن كردم، كلي نوشته دارم. نوشته‌هايي كه با عكس‌هايي تزئين شده. عكس‌هايي كه با دوربين ديجيتالي ارزون‌قيمتي كه از ايران با خودم آوردم گرفتم و يا گاهي متناسب با موضوع عكسي از اينترنت پيدا كردم.

قصد ندارم كه همه اون مطالب رو اينجا توي سايت بذارم، چراكه همه اون مطالب براي همه خوندني نيست و بعضي قسمت‌هاش به نوعي يادداشت‌هاي كاملاً شخصيه، و ديگه اينكه هنوز از موندني شدنم توي اين مملكت مطمئن نشدم و چه بسا بخوام بعد از مدتي برگردم (يعني به عبارتي مجبور به برگشتن شم). پس هنوز نبايد ريسك كنم! امان از خودسانسوري ! توي يك مملكت آزاد هم آدم احساس آزادي نكنه خيلي درده نه ؟

يك توضيح ديگه اينكه اين صفحه رو نمي‌شه واقعاً وبلاگ گفت، چون قرار نيست هر روز توش مطلب بنويسم. و از طرفي وبلاگ بايد امكان درج نظر خواننده ها رو هم داشته باشه كه اگرچه سعي خواهم كرد يك راهي براش پيدا كنم، اما هنوز سوات وب‌دولوپر(web Developer) ي من به اونجاها قد نمي‌ده! پس به بزرگواري خودتون ببخشين. به جاش مي‌تونين برام ئي‌ميل بزنين، من هم قول مي‌دم نظرتون رو زير همون نوشته مربوطه اضافه كنم. براي سادگي اين كار در اولين فرصت يك Mail Box درست مي‌كنم كه لازم نباشه برين توي محيط ئي‌ميل خودتون و از همين جا سريع يك پيغام بفرستين.

شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۳

درباره من

من محمود هستم. مشهدی‌ام. البته اگه چیزی ر ِ بُدُنُم حتماً مُگُم! سی و اندی ساله‌ام. (خوبی اینکه سنم را اینجوری بگویم این است که اینجا را فقط هر ده سال یکبار مجبورم به روز کنم!) یک شب پاییزی در تاریخی که گوشه همین صفحه می‌بینید به کانادا مهاجرت کردم و از چند ماه بعدش هم شروع کردم به نوشتن. در این وبلاگ از هر چیزی صحبت می‌کنم. از زندگی در کانادا، از فرهنگ از سیاست از دلخوشی‌ها و از دلتنگی‌ها. اینجا هیچ کامنتی حذف نمی‌شود مگر اینکه همانطور که بالای صفحه کامنتدانی نوشته شده "امنیت ملی" را به خطر بیاندازد و امنیت ملی این وبلاگ وقتی به خطر می‌افتد که به کسی (غیر از خود من) توهین شود.

رشته دانشگاهی من آمار بوده و از سال 2007 در دانشگاه منی‌توبای کانادا به عنوان تحلیل گر داده و برنامه نویس SAS در پروژه‌های تحقیقاتی پزشکی مشغول بوده‌ام. از وبسایت دانشگاهی‌ام اطلاعات بیشتری در این مورد می‌توانید پیدا کنید.

روز جهانی زن

به سنت نیک ده سال گذشته،  این هم پوستر امسال روز جهانی زن در کانادا. شعار امسال پوستر: "توانمندسازی زنان به برابری رهنمون خواهد شد....