چند دقیقه قبل اخبار شبکه اول تلویزیون ایران داشت خبر تیراندازی دیروز در تورنتو رو نشون میداد. چیزی گفت که نبوغ گردانندگان خبر صدا و سیما، منو حیران کرد! گفت نخست وزیر کانادا قول داده اگه در انتخابات پیروز شه ممنوعیت حمل اسلحه رو قانونی می کنه. بعد اضافه کرد : "ژان کریتین" توضیح نداد چرا همین حالا این کار رو نمیکنه؟!. توروخدا یکی به این دانشمند ها بگه که "ژان کریتین" نخست وزیر سابق کانادا بوده و نخست وزیر فعلی "پل مارتین" هست و "کریتین" هم قرار نیست دور بعد نخست وزیر شه! ضمناً همین حالا هم بر خلاف آمریکا اینجا حمل اسلحه غیر قانونیه و قول های کاندیداها در مورد محدودیت حتی برای صدور مجوز اسلحه است.
دیروز (باکسینگ دی) در داون تاون تورنتو در مجتمع خرید بزرگ Eaton Center تیراندازی شد که یک دختر جوون کشته و 6 نفر زخمی شدن. این روزها تیراندازی و جنایت داره توی کانادا خصوصاً تورنتو زیاد میشه. کانادایی ها گناه رو به گردن آمریکایی ها میندازن که این تفنگ های آمریکاییه که به خاطر اینکه این همسایه جنوبی مرزهاشو خوب کنترل نمی کنه از آمریکا که حمل اسلحه آزاده وارد میشه. از اونجا که آمریکا هم کانادا رو تحت فشار گذاشته که مرزهاشو برای نفوذ تروریست ها به داخل آمریکا کنترل کنه، این دو مسأله به یک مناقشه لفظی بین دو کشور همسایه دوست و برادر (که البته من فکر می کنم هیچ کدوم چشم دیدن اون یکی رو نداره!) تبدیل شده.
به هر حال خوشحالم که "رزا" از این تیراندازی جون سالم به در برده! امیدورام حالا که ما از حلوا خوردن افتادیم، به جای حلوا بهمون شیرینی بده!


  • با کمی تأخیر کریسمس مبارک و پیشاپیش سال نوی میلادی هم. به این امید که در سال 2006 شاهد جنگ و فاجعه در هیچ کجای دنیا و بخصوص ایران عزیز نباشیم. اگرچه متأسفانه اخبار خوبی به گوش نمی رسه. اشپیگل خبر داده که مطلع شده "سیا" سال 2006 رو سال حمله به ایران اعلام کرده و به ترکیه اطمینان داده که واشنگتن قبل از حمله، آنکارا رو در جریان میذاره. قسمت جالب قضیه اینجاست که وزیر اطلاعات گفته آمریکا عاقل تر از این حرفاست و از اون طرف سپاه گفته خطر جدی است!
  • این روزها هرجا که میری از فروشگاه ها برای خرید گرفته تا راننده اتوبوس و تاکسی بهت Merry Christmas می گن. توی پیاده روها که راه می ری Homeless های تورنتو به امید گرفتن سکه ای، کریسمس مبارکی می گن و بعد هم سمج تر از روزهای عادی “Give me a cash please!” گویان بهت التماس می کنن. شب کریسمس و روزش هوای خیلی خوبی شده بود و بارون ملایمی هم میومد.(هوای خوب اینجا یعنی از دو-سه درجه زیر صفر تا صفر!) اما شب بارون به برف تبدیل شد. اما هنوز هوا خیلی بد نشده. وقتی هوای تورنتو به 15 درجه زیر صفر میرسه (که توی یکی دو ماه گذشته 2 بار رسید) Cold Weather Alert اعلام میشه. چون خطر از سرما مردن خیابون خواب ها وجود داره. جاهایی برای اسکان موقتشون در نظر گرفته میشه و شماره تلفن هایی هم اعلام میشه که هر کس بی خانمانی رو دید خبر بده تا کمکش کنن.
  • امروز Boxing Day بود. روز بعد از کریسمس به این اسم معروفه. "باکسینگ دی" با اون چیزی که در گذشته بوده (یعنی روزی که ارباب ها به نوکرهاشون در روز بعد از کریسمس هدیه هایی میدادن که مرسوم بوده داخل جعبه های خاصی قرار بگیره) در آمریکای شمالی خیلی متفاوته. توی این روز همه فروشگاه ها حراج های فوق العاده دارن و گاهی حتی تا 70-80 درصد تخفیف میذارن. بعضی از فروشگاه ها به اولین خریدارهای این روز حتی جنس مجانی میدن. خلاصه کاری می کنن که مردم از صبح زود یا حتی در بعضی موارد از شب قبل پشت بعضی از فروشگاه ها صف می بندن. از نظر اقتصادی برای رقابت میزان فروش این روز برای فروشگاههای بزرگ خیلی اهمیت داره. البته فرصت خوبی برای خرید ارزون هم هست.
    این مقاله جالب رو بخونین: "میترا، تولدت مبارک!". همون بحث ریشه پارسیه کریسمس و اینکه همون تولد میترا، اله مهر در ایران باستان و در واقع همون شب یلدای خودمونه و هیچ ربطی به تولد مسیح نداره. توی این مقاله میگه با شواهد تاریخی که وجود داره تولد مسیح نمیتونسته توی هوای سرد زمستونی باشه.
  • این ابطحی چقدر آدم نازنینیه. آخوند به این باحالی بینظیره! رفته دیدن خاتمی گفته اسم این وبلاگ " مردی با عبای شکولاتی " که جوون ها برات درست کردن رو اگه می خوای کار وبلاگ نویسی رو ادامه بدی عوض کن. اسم مناسبی نیست. مثل اینه که من اسم وبلاگم رو بذارم " تپلی با عمامه سیاه " !!!!
  • داشتم اخبار شبکه 2 ایران رو روی اینترنت نگاه میکردم که خبر اعتصاب شرکت اتوبوسرانی تهران رو با لحن سرزنش آمیزی همراه با فیلم میداد که "راننده های اعتصاب کننده مردم را در ایستگاه های اتوبوس در انتظار گذاشتند و راننده های دیگر جور همکاران خود را کشیدند". جالبه که چند روز پیشش خبر اعتصاب کارکنان متروی نیویورک رو چنان با آب و تاب تعریف می کرد که گویا در حمایت از سخنان احمدی نژاد در مورد افسانه بودن هولوکاست کارکنان متروی نیویورک دست از کار کشیده اند! کاشکی این خبر رو هم اعلام میکرد که چند تن از سندیکای کارگران اتوبوسرانی در این جریان بازداشت شدن اما در اعتصاب نیویورک کسی بازداشت نشد!
  • این روزها ظاهراً دولت فخیمه بد جوری دست گذاشته روی دانشگاه آزاد و عمو جاسبی هم افتاده به کل کل با دولت. دولت هم تحدید کرده که ادامه کار دانشگاه آزاد با این وضعیت عملی نیست! ظاهراً فتح دانشگاه آزاد جدی جدی در دستور کار دولت قرار گرفته. داشتم توی اخبار مربوط به دانشگاه آزاد میچرخیدم که سر از سایت واحد مشهد درآوردم. قسمت مجله علوم انسانی رو که من طراحی کرده بودم و بروز می کردم، نمیدونم چه بلایی یرش آوردن که کار نمی کنه. ضمناً فهمیدم سفارش غذا در سلف سرویس دانشگاه هم اینترنتی و آنلاین شده. خیلی جالبه!
  • وزیر علوم گفته "اساتید دانشگاه به جای رفتن به خارج از کشور برای فرصت مطالعاتی، به حوزه علمیه قم بروند"، اگه باور نمی کنین اینجا رو بخونین.
  • همونطور که میبینین رنگ وبلاگ از آبی اولیه به صورتی و حالا هم به سبز تغییر رنگ داده. برای تنوع دستنوشته ها هر چندماه با رنگ جدیدی ظاهر میشه. ضمناً همه دوستان عزیزی که به دستنوشته ها لینک دادن یا لوگوشو توی وبلاگشون گذاشتن، لطف کنن، لینکشون رو با آدرس جدید اصلاح کنن.
  • این هم فقط برای خنده: داشتم یه فیلمی از تلویزیون می دیدم. داستان در مورد آشنایی زن و مرد متارکه کرده ای بود که مرد از ازدواج قبلیش یک پسر و زن یک دختر داشت. جایی زن به مرد گفت نگهداری و بزرگ کردن پسربچه خیلی راحت تر از دختربچه است، چون در مورد پسر باید فقط نگران یک penis بود اما برای دختر باید نگران penis همه آدم های دیگه باشی!

تابستون سال 73 که تهران، دانشجو بودم و همزمان توی یک شرکت مهندسین مشاور هم کار می کردم، یک هفته ای برای دیدن خونواده به مشهد رفتم. توی این مدت فیلم "کلوزآپ" کیارستمی رو که تا اون موقع فرصت نشده بود ببینمش کرایه کردم. فکر می کنم کلوزآپ الان دیگه اونقدرمشهور شده که اکثر مردم یا دیدنش یا وصفشو شنیدن که جوونی به نام حسین سبزیان، مدتی یک خونواده تهرانی (خانواده آهنخواه) رو با این عنوان که محسن مخملبافه سرکار میذاره و بعد که این خونواده متوجه میشن، از اون شکایت می کنن. حاصل فیلمبرداری جلسات دادگاه، اظهارات سبزیان و بازسازی ماجراهای قبل از دستگیری سبزیان، فیلم نیمه مستندی شد که شهرت بین المللی پیدا کرد. توی اون سفر یک هفته ای تازه من متوجه شدم که یکی از همکارام توی اون شرکت که طرفهای خیابون ملک بود و احتمالاً الان هم هست، مهرداد، پسر بزرگ خانواده آهنخواه و کسیه که از همه بیشتر توی این قضیه سر کار رفته. چون مخملباف بدلی بهش قول نقش و بازی توی فیلم میده. وقتی برگشتم تهران، از یکی از شرکای شرکت که از فامیل ها بود و رابطه دوستانه ای باهاش داشتم، پرسیدم: شما کلوزآپ رو دیدین؟ که ناگهان گفت: هیس!!! صحبتش رو نکن که اگه مهندس آهنخواه بفهمه خوشش نمیآد و عصبانی میشه! چون بعد از این فیلم بدجوری انگشت نما شده!

من چیزی حدود یک سال (یا کمتر) توی اون شرکت بودم و دیگه خبری از مهندس آهنخواه ندارم و توی اون مدت هم البته صدام در نیومد و گمونم دیگه هم فرصت دیدن کلوزآپ رو پیدا نکردم. تا اینکه چند روز پیش، توی قفسه کتابها و فیلم های فارسی کتابخونه عمومی تورنتو، چشمم به یک نسخه VHS این فیلم افتاد که بر خلاف بیشتر فیلم های فارسی بعد از انقلاب که از شرکت های داخلی مثل رسانه های تصویری و هنر هشتم و ... است، کپی رایت کانادا داشت. فیلم رو گرفتم و دیشب که شب یلدا بود و من هم مثل همیشه مهمون دوستان خوبم، این فیلم رو دوباره دیدم.

حسین سبزیان جوون یه لاقبای بیکاری که عاشق سینما بود، دو سه ماه پیش، توی یکی از بیمارستان های تهران بعد از یک دوره طولانی کما در اوج فقر فوت کرد. جایی خوندم کیارستمی به عیادتش رفته و توی روزهای آخر زندگیش توی بیمارستان، یک فیلمساز دیگه فیلم دیگه ای رو از اون شروع کرده. نمی دونم کیارستمی یا هر آدم دیگه ای توی صنعت سینما که دستش به دهنش میرسه توی این 16 سال، خبری از این آدم گرفته یا نه. اما مطمئنم حقش نبود که با این فلاکت بمیره. به نظر من کیارستمی بخش بزرگی از شهرت و اعتبار جهانیشو بعد از کلوزآپ به دست آورد و میتونست توی این مدت حداقل به عنوان یک عامل تدارکاتی از سبزیان توی فیلم های خودش یا دیگران استفاده کنه. اما حیف که ما مردم، مردم کم حافظه ای هستیم. نه حافظه عاطفی خوبی داریم و نه حافظه تاریخی خوب. همینه که مرتباً به سرمون میاداونچه بارها به سرمون اومده. اما درس نمی گیریم...

باری، شب یلدای امسال رو با کلوزآپ و سبزیان و کیارستمی سر کردیم. ساعت از یک نیمه شب گذشته بود و من توی اتوبوس به سمت خونه راهی که داوود زنگ زد که ای دل غافل، شب یلدا بود و از فال حافظ غافل شدیم. گفت نیت کن. من نیت کردم و اون گوشی تلفن رو نگه داشته بود و فاطمه هم تفألی زد به دیوان خواجه و از پشت تلفن این غزل رو خوندکه:

عمريست تا من در طلب هر روز گامي مي‌زنم
دست شفاعت هر زمان در نيک نامي مي‌زنم
بي ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود
وامي به راهي مي‌نهم مرغي به دامي مي‌زنم

تا اونجا که:

با آن که از وي غايبم و از مي چو حافظ تايبم
در مجلس روحانيان گه گاه جامي مي‌زنم
و بعد هم بچه ها حسابی به من گیر دادن که: عجب پس اینجوریه؟! حافظ خوب دستت رو رو کرد!

موضوع: 0 نظر |

با امکان مترجم سایت گوگل میتونین از گوگل به عنوان یک ضد فیلتر عالی استفاده کنین. کافیه از دستور زیر استفاده کنین
=http://www.google.com/translate?langpair=enen&u
و در مقابل علامت مساوی آدرس سایت فیلتر شده رو قرار بدین. این روش در چند موردی که من با دوستانی که ایران هستن چک کردم، برای بعضی سایت ها بطور کامل کار می کنه و در بعضی هم فقط متن هارو بدون تصاویر میاره. مثلاً برای سایت ابراهیم نبوی صد در صد کار می کنه:
ولی فقط متن بدون تصاویر رو در سایت روزنامه روز باز میکنه:
بنابراین متأسفانه با این روش کاریکاتور های نیک آهنگ کوثر رو نمی تونین ببینین! در واقع با این دستور شما از گوگل می خواین که سایت مورد نظرتون رو از انگلیسی به انگلیسی ترجمه کنه که در نتیجه عملاً از گوگل به عنوان یک پراکسی و واسطه استفاده می کنین.
لازمه یادآوری کنم که این روش رو از لینکی که حسین درخشان توی وبلاگش از اینجا آورده پیدا کردم.

سال 75 که وارد دانشکده علوم دانشگاه آزاد مشهد شدم، دانشگاه ها توی مشهد، جوی داشت که شاید برای دانشجوهای فعلی باورکردنی نباشه. دختر و پسرها به ندرت جرأت می کردن با هم در محیط دانشکده صحبت کنن. گاهی رد و بدل جزوه ای میشد که همون هم اگه گزارش میشد جرم بود. محدودیت های وحشتناک از نظر پوشش هم که جای خود داشت. حداقل دو – سه بار انتظامات دانشگاه جلوی خود منو موقع ورود گرفت که چرا آستینت کوتاست. یکبار یادمه اعتراض کردم که چرا جلوی بقیه اونایی که آستین کوتاه دارن رو نمیگیرین که طرف جواب داد: "اونا آستینشون تا روی آرنجه اما تو آرنجت دیده میشه!" گفتم: "خوب دیده بشه" که جواب داد: "دیدن آرنج پسرها برای دخترها تحریک کننده است! " که البته هیچ وقت نفهمیدم که اون انتظاماتی چه جوری آستانه تحریک دخترها رو اندازه گرفته که به همچین نتیجه ای رسیده!

گذشت و فارغ التحصیل شدم و برای ادامه تحصیل 2 سالی نبودم و رفتم تهران. سال 80 که دوباره برگشتم مشهد و باز هم دانشکده علوم دانشگاه آزاد و البته این بار نه در نقش دانشجو و بلکه به عنوان یکی از پرسنل دانشگاه، از دیدن فضای باز دانشگاه (در مقایسه با اون چیزی که از زمان دانشجویی خودم در ذهنم بود)، واقعاً شوکه شدم. دیدن دختر و پسرهای دانشجو که به راحتی با هم صحبت می کردن، آرایش ها و لباس ها و رنگ های متنوع، دختر و پسری که پشت یک کامپیوتر توی آزمایشگاه نشسته بودن و با هم مشورت می کردن، برای دانشگاه آزاد مشهدی که من توی ذهن داشتم، باور نکردنی بود. (اگرچه هنوز چند گام از دانشگاه های پایتخت که تجربشون کرده بودم، عقب بود!)
اما چرا یاد این خاطرات کردم: به وبلاگی برخورد کردم به اسم "زندان آزاد" که دانشجویی با نام مستعار "یاغی" از دانشکده علوم دانشگاه آزاد مشهد، توش مطلب میذاره. توی عنوان وبلاگ اومده:
"اين وبلاگ يه اعتراضه - به جو دانشكده علوم دانشگاه آزاد مشهد - به ديدگاه مسئولين اين دانشكده به بچه ها - به بي احترامي هايي كه به دوستامون ميشه - اين وبلاگ آغاز يك جنگه"
احتمالاً این دانشجوها نمی تونن تصور کنن که ما توی چه شرایطی همونجا دانشجو بودیم. و توی چه شرایط بسته تری زمان جنگ دانش آموز. به قول بابک زمانی که پوشیدن جوراب سفید جرم بود. و واقعاً جرم بود!

دیدن اسم هایی چون "شیرازیان"، "شجاع بهار" و دیگران منو حسابی برد به حال و هوای دانشکده ای که بخشی از قشنگ ترین خاطرات زندگی دانشجویی و شغلیمو در اون به یاد میارم. و البته وقتی فهمیدم دانشگاه می خواد با جدا کردن هرچه بیشتر دختر و پسر، طرح عفاف راه بندازه، چندشم شد. چندشم شد از اینکه انتظاماتی مسئول چنین چیزهایه که یکی از پرسنلش با داشتن نوه، گند کارش زمانی که نگهبان خوابگاه دخترها بود دراومد و فقط از خوابگاه به دانشکده منتقل شد. دانشگاهی که دو تا دانشجوشو به خاطر اینکه در پیاده رویی در حال قدم زدن دیده میشن رو به کمیته انضباطی احضار می کنه و توی همون دانشگاه مسئول آموزشی غیبت و تأخیر دانشجویان دختر در جلسات امتحان رو به قیمت یک خلوت ناقابل حل و فصل میکنه و اون شخص همچنان در دانشگاه مشغول خدمته و فقط دیگه مسئول آموزش نیست.* و هزار جور کثافت اداری و مالی دیگه که به مقتضای شغلم ازش باخبر می شدم. آگاه شدن از چنین چیزهایی واقعاً زجرم می داد و نمی تونستم خودم رو به عنوان یکی از اعضای اون سیستم، به نوعی دخیل ندونم. دلم می خواست می تونستم اون سیستم رو اصلاح کنم، اما غیر ممکن بود و چون نمی تونستم اصلاح کنم، به محض اینکه فرصتی پیش اومد، اون سیستم رو ترک کردم. اگرچه هنوز رسماً کارمند همونجام و در مرخصی تحصیلی! و ظاهراً زبونم زیادی سرخ و سرم زیادی سبز شده!

دیدن این وبلاگ منو خیلی به هیجان آورد و البته کمی هم افسوس به خوردم داد! کلاً وقتی هرجور تحرکی از دانشجوهای جایی که بهش ، احساس تعلق دارم (مثل همه کسایی که زمانی دانشجو بودن) می بینم، خوشحالم می کنه. حالا چه این تحرک علمی باشه مثل وبلاگ "بیولوژیست" بچه های زیست شناسی و چه تحرکی برای گرفتن حق و حقوق اولیه. اما افسوس خوردم که ای کاش اون زمان امکاناتی مثل وبلاگ نویسی بود و اگه بود چه کارها باهش میشد کرد. مثلاً خرداد 76 چه آتیشی میشد باهش برپا کرد! (اگرچه من و بابک و جواد و ... بدون همچین امکاناتی هم به اندازه کافی آتیش سوزوندیم!).
من این وبلاگ ها رو که به نوعی به دانشکده علوم دانشگاه آزاد مشهد مربوطه پیدا کردم :
    اگر کسی وبلاگ دیگه ای هم میشناسه لطفاً کامنت بذاره. (بچه های آماری چرا اینقدر کم کارن؟!)

    -------------------------------------------
    *گفتم دانشگاه نه دانشکده، ربطی به دانشکده علوم نداره.

    ------------------------------------------

    بعد از تحریر!

    این هم از وبلاگ کمیته علمی آمار دانشجویان (ارادت خاص داریم!)

14 آذر، دهمین سالگرد درگذشت علی حاتمی، شاعر سینمای ایران بود. از هر کدوم از فیلم ها و سریال های حاتمی یک جور حظ خاص خودش رو بردم. اما سوته دلانش خیلی خیلی تأثیرگذار بود. نمی دونم تا حالا چند بار دیدمش، اما گمون نمی کنم هیچ وقت از دیدن چندبارش خسته بشم.
روزنامه شرق ویژه نامه ای برای علی حاتمی منتشر کرده که خوندنیه. اما اگه حال خوندن این ویژه نامه مفصل رو ندارین حداقل این چند خط از خاطرات عزت الله انتظامی رو بخونین:

يادم مى آيد در فيلم« ناصرالدين شاه آكتور سينما» نقش ناصرالدين شاه را بازى مى كردم. صبح ها وقتى مى خواستم وارد كاخ گلستان شوم دو سرباز همه هنرپيشه ها را به دقت بازرسى بدنى مى كردند و بعد از آن وارد كاخ مى شديم. به اتاق گريم مى رفتيم و من بعد از پوشيدن لباس هاى ناصرالدين شاه و آويزان كردن مدال ها به حياط مى آمدم تا نقشم را تمرين كنم. اين دو سرباز كه دم در ما را مى گشتند تا مرا در باغ با آن گريم و لباس ها مى ديدند فورى از جا بلند مى شدند و احترام نظامى مى گذاشتند، من تا چند روز به روى خودم نمى آوردم و نگاه شاهانه به آنها مى كردم و آزادباش مى دادم. يك روز هوس كردم دليل اين كار را از آنها بپرسم، داد زدم «سرباز». هر دو با سرعت به طرف من آمدند و دوباره سلام نظامى دادند. گفتم مى دانيد من كى هستم؟ گفتند: بله قربان، گفتم: من همان كسى هستم كه صبح ها دم در مرا بازرسى بدنى مى كنيد. گفتند: «خب باشد، حالا شاهيد. سلام مى كنيم!»

و در فیلم حاجی واشنگتن:
...خلاصه كار فيلم به خوبى و خوشى پيش مى رفت كه دوباره آخر فيلم سر يك پلان با على بحث مان شد. در آخر فيلم سفير ايران در آمريكا كه حاجى واشنگتن باشد، به فلاكت و بدبختى افتاده از آمريكا اخراج مى شود و بايد پرچم ايران را پاره كند و از بالاى سفارت پرت كند پايين. گفتم اين كار را نمى كنم. من سفير ايران در آمريكا هستم. اين كه آنها مرا بيرون مى كنند چه ربطى دارد به اين كه من پرچم ايران را پاره كنم؟ گفتم فقط حاضرم كه پرچم را از بالاى سفارت بياورم پايين. گفتند مثلاً تو در فيلم از حكومت ايران ناراحتى. گفتم به هر حال پاره نمى كنم. پرچم را هل مى دهم به سمت پايين. خلاصه دوباره ناراحتى پيش آمد و قهر و قهركشى شد تا ما را آشتى دادند.

و در فیلم جهان پهلوان:
...يك هفته قبل از مرگش مرا صدا زد و گفت برو پيش دكترم و بگو مى تواند يك مسكن به من بدهد كه فقط دو ماه دوام بياورم بلكه كار را تمام كنم. با همسرش رفتيم پيش دكتر، اما پزشكش گفت فايده اى ندارد. اين مسكن ها خواب آور است. رفتيم پيش على. گفتم دكتر مى گويد همان داروهاى قبلى كه دادم مناسب است. يادم مى آيد يك سكانسى را در شب مى گرفتيم كه مادر تختى بايد فارغ مى شد و چون زايمان سختى داشت و بچه به دنيا نمى آمد، بايد مى رفتم سقاخانه روبه روى خانه ام و نذر و نياز و دعا مى كردم. سر اين سكانس اتفاق بسيار عجيب و غريبى براى من افتاد كه هر موقع يادش مى افتم بغض مى كنم و اشك امانم نمى دهد. در آن شب بايد ميله هاى سقاخانه را مى گرفتم و اين ديالوگ را مى گفتم: «يا موسى بن جعفر، يا حضرت رضا، اين بچه زودتر به دنيا بيايد.» دوربين، صدا و همه آماده شدند. من رفتم روبه روى سقاخانه و اين ديالوگ به ناخودآگاه از دهانم بيرون آمد: «يا موسى بن جعفر، يا حضرت رضا ... على را شفا بده.» فضا را سكوتى عجيب گرفت . على سرى گرداند و كات داد. همه عوامل زدند زير گريه . من هم دستانم را انداختم گردن على و دو نفرى هاى هاى گريه كرديم. درست مثل همين الان، اشك امانم نمى داد. آن شب ديگر نتوانستم كار را ادامه بدهم. بعد زنگ زدند و گفتند على حالش خوب نيست و در بيمارستان مهراد بسترى است.

موضوع: 0 نظر |

فکر میکنم ایران که رئیس جمهورش هاله نور داره... مردمش هم که سالها پیش تونستن نور رو منفجر کنن؟!! چرا باید زندگیشون به گوز بند باشه؟
بوی کثافت میزند... حاج آقا! راکتورتون پنچر نیست؟
متن کامل رو در کسوف بخونین.


فکر کنم باید مشهد باشه که تاکسی هاش زرده. یاد تاکسی زردا به خیر!

در ادامه مطلب "ما ملت معجزه جو" مطلب وبلاگ "نقطه ته خط" رو هم بخونین. گزارش های مفصل تری داره از همون چیزهایی که بهش اشاره کرده بودم:"دنده عقب با چشمان بسته-هفت گزارش جاهلانه از خاک ایران".

یک زمانی یک جایی اتفاق افتاده شاید هم نه
گفتگوی دو هموطن در یک بار
- خب دیگه چه خبر؟.
-آهان راستی رفیقمونو رو اونروز تو خیابون با اون یارو دیدم
-کدوم یارو؟
-اون طرف که اونجوریه دیگه...
-کدوم ؟
-بابا فلانی. مگه نمی دونستی اونجوریه؟
-نه! برو!
-والله. قبافه اش که داد می زنه. اصلاً نرمال نیست.
-من که نفهمیدم.
-تو خیلی شوتی! همه می دونن!
-خب حالا رفیقمون با اون چیکار می کرد؟
-نمی دونم. غلط نکنم یه چیزیش می شه.
-اه اه. حالم بهم خورد. یعنی؟
...
ادامه ماجرا رو در فرنگوپولیس بخونین.

دو هفته ایه که کلاس IELTSمی رم. و البته همزمان یک کلاس TOEFL مجانی دولتی هم. امان از این IELTS مثل کنکور که باید فوت و فن تست زدن رو یاد می گرفتیم و لزوماً داشتن معلومات کافی نبود، برای این امتحان لعنتی هم لزوماً انگلیسی بلد بودن، کافی نیست. اینجا همه چیز هم به داشتن این مدرک مربوطه و روز به روز هم داره جدی تر میشه خصوصاًً برای بعضی مشاغل. توی همکلاسی هام دو تا سیتیزن کانادا هستن که بعد از 6-7 سال زندگی توی کانادا اومدن برای امتحان IELTS آماده بشن. استاد خیلی جالبی دارم. اینکه خوب درس می ده و تکنیک های IELTS رو خوب می دونه به جای خود، شخصیت خیلی جالبی داره. اسمش جورجه. یک مرد تقریباً چهل و چند ساله نیمه کانادایی و نیمه مجارستانیه. پلوی ایرانی خصوصاً با زعفرون رو خیلی دوست داره و به شدت ضد بوشه! بعد از میلان استاد فوتوشاپ وفلاش سابقم توی کالج، که قبلاً درموردش گفته بودم، این دومین استاد ضد بوشیه که اینجا نصیب من میشه. تقریباً توی هر جلسه یه جوری صحبت رو به بوش و مسخره کردنش می رسونه. یک جا جمله ای نوشت که "جورج دبلیو بوش .... است". بعد گفت انتظار داریم در جای خالی یک اسم بیاد نه فعل نه قید و ... مثلاً میمون! بعد سریع گفت البته من از میمون ها معذرت می خوام! بعد شروع کرد به اشتباهات گرامری که بوش توی صحبت هاش می کنه و گفت بعضی از شماها واقعاً بهتر از اون صحبت می کنید. بعد یکی دو تا از جمله های بوش رو که توش اشتباهات خیلی ابتدایی مثل استفاده از is به جای are داشته رو مثال زد. می گفت یکبار توی خیابون" بلور" ِ تورنتو یک تجمع بر علیه بوش بوده که روی یک تابلوی بزرگ فقط اشتباهات گرامریشو نوشته بودن. و آخر حرفاش گفت: !Go back to school George.
یک جای دیگه توی درس که اشاره به کشف قاره آمریکا شده بود، گفت من ترجیح می دم به جای اینکه بگم کلمبوس (همون کریستف کلمب ِ خودمون) قاره آمریکا رو کشف کرد، بگم بومیان آمریکا کلمبوس رو توی یک کشتی در سواحل آمریکا کشف کردن! چون این حق چند هزار ساله اونها در این قاره است.
ضمناً اول جلسه قبل هم بدون مقدمه گفت میدونین 23 ژانویه روز انتخابات درکانادا تعیین شده؟ و بعد توضیح داد که آمار اداره هواشناسی کانادا نشون می ده این روز در طول 30 سال گذشته سرد ترین و پر برف ترین روز در تورنتو و خیلی از شهرهای دیگست. از طرفی مونتریال(مرکز ایالت جدایی طلب کبک) پربرف ترین شهر دنیاست. دولت این روز رو برای انتخابات تعیین کرده تا مردم کمتری در کبک و مونتریال برای رأی دادن از خونه ها بیرون بیان تا آرای حزب جدایی طلب "بلاک کبک" کمتر بشه!
  • حالا که ذکر خیر جورج بوش شد این کلیپ قشنگ در مورد جورج بوش رو هم ببینید.
  • اجرای خیلی قشنگی از مونیکا جلیلی، خواننده سوپرانو پیدا کردم که حیفم اومد لینکشو اینجا نذارم. مونیکا جلیلی متولد نیویورکه و یک خواننده چندزبانه است که ارادت خاصی به موسیقی فولکلوریک ایرانی داره. مدت برنامه یک ساعت وپنج دقیقه است که در یک کلیسا اجراشده. بینین!

چرا ما ملت باید همیشه منتظر معجزه باشیم؟ به نظرم واقعاً جای تأمل داره در همه مسایل زندگی شخصی گرفته تا مشکلات اجتماعی سیاسی، منتظریم معجزه ای رخ بده. بازار معجزه هم که در این چندهفته اخیر حسابی داغ ِ داغ شده. پیدا شدن دستخط امام زمان، ورود سگی به حرم امام رضا با چشمان گریان ( که البته بعداً اعلام شد توطئه بوده!) و دست آخر هم هاله ای از نور که رئیس جمهورمون رو احاطه کرد!
این روزها نقش امام زمان در همه امور مملک ما خیلی خیلی پررنگ شده. اگر قبلاً فقط امام زمان لیست نمایندگان مطیع مجلس هفتم رو امضا می کرد، حالا هیأت دولت هم با امام زمان میثاق می بنده و وزیر ارشاد مأمور میشه تا با انداختن این میثاق نامه در چاه مسجد جمکران، نسخه ای از اونو به دست امام زمان هم برسونه!
سیل زائران مسجد جمکران، حرم حضرت معصومه در قم رو تحت الشاع قرار داده و می گن جمکران زائر بیشتری داره و اخیراً چاه مسجد از کثرت نامه هایی که مردم برای امام زمان میندازن پر شده. یک نماد شیشه ای سبز رنگ هم تازه گی ها ساخته بودن که به شدت جنبه تقدس پیدا کرده بوده و زائران به راز و نیاز پای این شیشه مشغول شده بودن تا جایی که آیه الله مکارم دستور جمع آوری اونو میده. هرچند وقت یک بار هم خبری منتشر میشه که درشهری یا روستایی، شخصی که مدعی داشتن رابطه باامام زمان بوده دستگیر شده. آخرینش خانمیه که بازتاب خبرش رو داده و قید کرده این خانم به خاطر وضع مالی خوبی که داشته ، ادعا کرده امام زمان خواسته حسینیه ای در شازند اراک بسازه و اونجا در واقع محل واقعی جمع شدن دوستاداران امامه نه جمکران. بازتاب نوشته با هوشیاری مأموران انتظامی، این خانم دستگیر شده و بعد توضیح داده جمکران توسط "حسن ابن مثله جمکرانی" که امام زمان رو در خواب دیده بوده شاخته شده. من هم کامنتی براش گذاشتم که احتمالاً اگر مأموران انتظامی وقت مثل الان هوشیار بودن "حسن ابن مثله جمکرانی" هم مجال ساخت جمکران را پیدا نمی کرد! که البته مشمول سانسور بازتاب شد. اونقدر بازار شایعه داغ شده که صدای بازتاب رو هم درآورده!
جایی خوندم که بر اساس آمار رسمی سازمان اوقاف، سالانه بیش از 50 امام زاده جدید رسماً در سطح کشور ثبت می شن!
به نظر من انگلیسی ها در طول قرن ها، با ترویج فرقه ها و دین های ساختگی، به این خوبی از پس بی اعتقاد کردن مردم بر نیامدند که این حضرات در این ربع قرن! حالا دارن فیدل کاسترو رو به اسلام دعوت می کنن. گورباچف که مسلمون نشد. نوبت این یکی شده.
اگر زمانی انجمن حجتیه بخشی از قدرت حاکمیت رو در دست داشت (یا حداقل بهش نفوذ کرده بود) با اعتقاداتی عجیب و غریب که با زیاد شدن ظلم و بی عدالتی و فساد، زمینه برای ظهور امام زمان و گسترش عدل و داد فراهم میشه، به نظر میرسه الان ورژن جدیدتری از تفکر امام زمانی داره بخش های مختلف قدرت رو در دست میگیره.
ابراهیم نبوی که احمدی نژاد رو با اسم های مستعاری چون "محمود نورالدین"، "میرزا محمودخان منورالدوله وزیرالوزرا" و "رئیس جمهور م.ش.نگ (=منتخب شورای نگهبان با مشنگ اشتباه نشه!) یاد می کنه، توی مطلب جدیدش در مورد رؤیت هاله نور در نیویورک نوشته:

اندر احوال صدور نور در نیویورک

یک نفر از رعایای بلد تبریز که از کسبه بوده و داخل بازار مجاهدت نموده و رفرماتور محسوب می شود یک فقره سی دی مغناطیسی فرستاد از بابت امورات غیبی و در آن میرزا محمودخان منورالدوله رئیس الوزرای مملکت در محضر یکی از علما شرح مسافرت خودش را به بلد اتازونی راپورت فرمود. گویا وقتی میرزا محمود خان منورالدوله وارد عمارت معظم ملل متحده در بلد نیویورک شده، یکهو یک نوری از غیب ساطع و چشم کفار و منافقین را کور نمود.
میرزا محمود خان رفته بالای منبر ملل متحده و به لسان شریف فارسی آیات ظهور را برای روسا و صدراعظم ها و سلاطین کفار قرائت نموده و بطور یک ساعت علی الدوام روضه خوانده و آنطور که چند نفر از راپورتچی ها و خفیه نویسان مکتوب نموده اند، در این مدت سلاطین جابر بطور یوسف مصری محو جمال محمود خان رئیس الوزرا شده حتی چند نفر از آنها که سیب و پرتقال میل می کردند، با رویت جمال بی مثال و منور آقا با چاقو دست شان را بریدند و جوی خون روان شده و در تمام مدت مجلس نور سبزی ساطع بود.
فی الحال که این فیلم از اظهارات محیرالعقول رئیس الوزرا منتشر شده، رعایای مملکت هرشب آنرا در بیوتات مختلفه تماشا داده و قدرت اسلام را تماشا کرده و در ایام اخیر حتی چند نفر از منافقین که به غیب و معجزات ایمان نداشته و از بابت آقا قول مشکوک صادر کرده اند زبان شان بند آمده چند نفر از آنها به السنه اجنه مکالمه می نمایند.
متن کامل


یک گزارش از کانال 4 تلویزیون بریتانیا دیدم که گزارشگرش رفته داخل مسجد جمکران و از مردمی که دارن توی چاه نامه میندازن فیلم گرفته و بخش هایی از فیلم دیدار احمدی نژاد با آیه الله جوادی آملی رو پخش می کنه. اگر زوره اینترنتتون زیاده اینجا رو کلیک کنین تا گزارش رو ببینین.

جون آدم ها در ایران ِ ما چقدر بی ارزش شده. یادم میاد چند ماه پیش که هواپیمای ایرفرانس موقع نشستن توی فرودگاه پیرسون تورنتو آتیش گرفت و البته هیچ تلفات جانی نداشت و همه مسافرا خودشونو از هواپیما بیرون کشیده بودن، چقدر سر و صدا بلند شد و بررسی و تحقیق که چرا این اتفاق افتاده. یا این چند روزی که دو شهروند کانادا توی عراق گروگان گرفته شدن و براشون ضرب العجل تعیین کردن، هر شب پل مارتین میاد توی تلویزیون و در این مورد به خبرنگارها جواب پس میده. اما توی مملکت ما 108 نفر که بیشترشون اهالی جامعه مطبوعاتی وخبری بودن، جزغاله می شن و آب از آب تکون نمی خوره! همگی هم شهید اعلام میشن.
بعد از یکسال و اندی دور بودن از ایران، هر روز صبح گویا باید منتظر یک خبر بد ِ دیگه باشم. اگر برنده شدن توی فوتبال رو استثنا کنیم، توی این مدت تجربه رسیدن هیچ خبر خوب و امیدوارکننده ای از اون دیار نداشتم. پس طبیعیه که ناخوداگاه باید منتظر خبرهای بد بود.

(عکس از سایت انتخاب)

تلویزیون کانادا خبر رو با عنوان کابوس تهران (Tehran Nightmare) اعلام کرد. "هواپیمای باربری نظامی که مسافر حمل می کرد!". هواپیماهای سی-130 رو سالها قبل از انقلاب،ارتش برای مصارف نظامی از آمریکا خریداری کرد. و الان سال هاست با گذاشتن صندلی داخل هواپیما از اون به عنوان هواپیمای مسافربری استفاده میشه.
باز هم آقایون داد سخن بلند می کنن که تحریم های آمریکا هیچ مشکلی برای ایران بوجود نیاورده. البته درسته چون سالهاست که حساب مردم ایران با ایران جداشده. ناوگان هوایی ما یکی ازفرسوده ترین ناوگان های هوایی دنیا شده و حداکثر زوری که آقایون میزنن، خرید هواپیماهای دست دوم کشورهای عربیه. (حفظ عزت و استقلال در سیاست خارجی!). البته خوشبختانه این تحریم ها روی خرید هواپیماهای تشریفاتی اثری نداره. چند روز پیش ایرباس تشریفاتی دولت به ارزش 60 میلیون دلار تحویل گرفته شد. قبل از اون هم 40 میلیون دلاری که به عنوان پیش پرداخت برای هواپیمای 120 میلیون دلاری اختصاصی برای رهبری که قرار بود از سلطان برونئی خریداری بشه توسط دلال محترم ایرانی یا انگلیسی بالا کشیده شد.
تازه داره کم کم گند کار بالا میاد که هواپیما نقص فنی داشته و خلبان اول حاضرنشده پرواز کنه. برای همین پرواز از صبح به بعد از ظهر موکول شده تا خلبان دیگه ای جایگزین بشه. ظاهراً یک هفته پیش هم همین هواپیما نزدیک بوده توی کویر سقوط کنه. سئوالاتی هم مطرح شده که اصلاً این همه خبرنگار رو بردن برای یک مانور، عادی به نظر نمی رسه.
با این همه بی کفایتی مدیریتی تصور کنین ما رآکتور هسته ای هم داشته باشیم. هر روز باید منتظر خبر نشت تشعشعات هسته ای به بیرون و آلودگی هستهای هم باشیم!
یک خواننده برای وبلاگ نیک آهنگ کوثر کامنتی گذاشته بود :
"آقای ریس جمهور حجتان مقبول. آقایان مانورتان زیبا آغاز شد. نکند غنی سازی را فراموش کنید. ... (ادامه)"

--------------------------------------------------

چند خبر:

شب جمعه ای که گذشت، با دو تا از دوستا (داوود و فاطمه عزیز) رفتم مسجد امام علی تورنتو برای دعای کمیل. مگه چیه؟ نمیشه آدم هم سخنرانی دکتر سروش گوش کنه، هم به نظریه مهدویت تشکیک کنه هم وقتی دید دلش می طلبه بره یه دعای کمیل بزنه تو رگ؟!

اول نماز جماعت بود (که ما بهش نرسیدیم)، بعد دعای کمیل، بعد سخنرانی و بعد هم شام بصرف چلو خورشت قرمه سبزی! دعای کمیل خوبی بود و بعد از یک سال و اندی دوربودن از هرچی مراسم مذهبی اسلامیه، خیلی حال داد. اگرچه سخنرانی جوونی که شک ندارم یکی از دانشجویهای بورسیه ای از ایران بود، بصورت گل و گشادی سعی داشت قابلیت اسلام وتشیع رو برای اداره یک سیستم اجتماعی به همون شکلی که توی کتاب های بینش اسلامی دبیرستان و معارف اسلامی دانشگاه به خوردمون می دادن، دوباره مثل دانشجویی که داره خوب درس پس میده، به خورد مردم بده که البته کمتر کسی گوش می کرد! جلسه دوم سخنرانیش بود و ظاهراً تا چندهفته ای هم دست بردار نخواهد بود. اینطور که پیش میره هفته دیگه میرسه به اینکه اسلام توانایی اداره جامعه رو داره و بنابراین حق حکومت فقط با علماست و پس دیانت ما عین سیاست ماست و چون سیاست پدر مادر نداره پس بر پدر و مادر هرکسی که بگه دین از سیاست جداست لعنت!

از ضدحال این سخنرانی که بگذریم، واقعاً شب خوبی بود. همه تیپ آدم بودن. آدم های کاملاً معمولی. مسجد صندلی چیده شده بود و خانم ها سمت راست و آقایون سمت چپ. پرده ای هم که نبود که مثل مسجد ارگ تهران یه وقت آتیش بگیره! فقط داشتن یک روسری برای شرکت در برنامه کافی بود. اگرچه برای همون هم هیچ دستورالعمل یا تابلویی تذکر نداده بود و خانم ها خودشون این احترام رو حفظ می کردن. حتی دوستانی که مشتری قدیمیه این مسجد بودن می گفتن یک بار خانمی بدون حجاب داخل شده و نشسته بوده که خانم دیگه ای خیلی دوستانه بهش پیشنهاد میکنه اگه موافقه برای حفظ احترم مسجد براش روسری بیاره. ایجاد چنین جو مسالمت آمیزیه که تونسته آدم هارو از همه تیپ برای یک مراسم مذهبی دور هم جمع کنه. صندوقی هم بین مردم می گشت و خیلی ها کمک های خوبی توش مینداختن. (اگرچه چند تا هزارتومانی هم توش دیده میشد!). مرکز ایرانی اسلامی امام علی در سال 2000 ساخته شده و با کمک های ایرانی های مقیم تورنتو اداره میشه. مؤسس، متولی و امام جماعت مسجد یک روحانی مشهدی به نام سید محمد کاظم مصباح موسوی است که دکترای فلسفه از دانشگاه مک گیل داره. بخش های مختلف مرکز در بروشور مسجد اینطوری معرفی شده:

"مسجد، کتابخانه، سالن کنفرانس، سالن مراسم یادبود، سالن عقد و عروسی، سالن غذاخوری، سالن ورزشی، کلاس های آموزشی و در بخش متوفیات دارای غسالخانه و همچنین بهره مند از آرامگاه بهشت رضا می باشد."
در بروشور مسجد آمده:

"... آری هموطن، دراین غربت سرا که هوای ارتباطات انسانی-عاطفی، بس ناجوانمردانه سرد است، باید یکدیگر را دریابیم و مرکز ایرانی-اسلامی امام علی(ع) که مرکزی مستقل، دور از هرگونه وابستگی سیاسی و متعلق به همه ایرانیان بوده و در راستای حفظ هویت ایرانی-اسلامی گام برمی دارد را یاری رسان باشیم..."

خلاصه شام رو توی سالن غذاخوری مسجد که دیگه میشد خانم ها و آقایون سر یک میز بشینن خوردیم وتوی برف به سمت ایستگاه اتوبوس قدم میزدیم که ماشین یک هموطن مسجدی از آنسوی خیابون برای ما بوقی زد و ما را تا جایی رسوند. (از اون اتفاق ها که در کانادا هرگز نمی افته!). ضمناً این رو هم فهمیدم که میشه مسجدی باشه که توش آدم از بوی عرق پا بیهوش نشه!

جمعه هم برای انجام کاری به شهر واترلو که در 102 کیلومتری جنوب تورنتو واقع شده و دانشگاه بزرگش رفتم. توی راه برگشت، اتوبوسم با یک سواری تصادف کرد. تصادفی که البته توی ایران ما بهش تصادف نمی گفتیم. یعنی اصلاً افت داشت! یک ترمزی زد و یه جورایی سپر اتوبوس به ته سواری برخورد کرد که تقریباً هیچ کاریش نشد. اما راننده بعد از خبرگیری از سواری از مسافرا پرسیدکه همه حالتون خوبه که همه گفتن بععععله! بعد از چند دقیقه آتش نشانی رسید و مأمور آتیش نشانی هم همینو پرسید. بعد یک آمبولانس رسید و پشت سرش یک آمبولانس دیگه و همینطور تا 4 تا آمبولانس. تا جایی که بعضی از مسافرای کانادای الاصل اتوبوس که همگی دانشجوهای دانشگاه واترلو بودن، باتعجب می پرسیدن واقعاً این چیزا ضروریه؟! بعدش باز یک پلیس اومد توی اتوبوس و بعد از اینکه مطمئن شدهمه حالشون خوبه، لیستی داد که همه اسم و مشخصات و آدرسشون رو به عنوان شاهد بنویسن(چون برای راننده سواری یک Minor Injury که به نظر من فقط ترسیده بوده و لباسشو خیس کرده بود، رخ داده!). بعد اتوبوس دیگه ای از همون شرکت رسید و پلیس جاده رو بست تا اتوبوس تصادف کرده! خودشو به شونه کنار جاده برسونه! داخل اتوبوس هم راننده جدید فرم هایی به همه داد که هرچی دیدن از حادثه رو برای شرکت مسافربری بنویسن. خلاصه برای هیچ و پوچ یک ساعت تأخیر داشتیم. امان از دست این مردم نارنازی کانادا. یادم میاد زمان دانشجویی که بین تهران ومشهد مرتباً در سفر بودم، از این جور حادثه ها زیاد داشتم. مثلاً یک بار که لنت به چرخ اتوبوس گیر کرده بود و حرارت ایجاد شده باعث آتیش گرفتن لاستیک شد و جلوی چشم همه مسافرا لاستیک آتیش گرفته سر پیچ از اتوبوس جدا شد و چرخ زنان رفت وسط بیابون و سمت راست جلوی اتوبوس خوابید روی زمین، نه پلیسی آمد و نه آمبولانسی و نه هیچ موجود زنده ای. فقط راننده اتوبوس نصف شبی همه مسافرها رو توی اتوبوسهای گذری چپوند!
چند تاعکس از دانشگاه واترلوببینید:

ساختمان6 طبقه دانشکده ریاضی

بخشی از یکی از سالن های مطالعه

بخشی از کلاب دانشجویان

اعلام ساعت های برگزاری نماز جماعت در نمازخونه دانشگاه

بعد از کلی کشمکش ِیکی دو هفته گذشته دولت لیبرال پل مارتین، که اصرار داشت تلاش کنه انتخابات به بعد از تعطیلات کریسمس و سال جدید بیافته تا مردم از تعطیلاتشون لذت ببرن و چون مردم توی کریسمس دوست دارن پاپانوئل رو در ِ خونشون ببینن نه سیاستمدارها رو! اما بالاخره با رأی عدم اعتماد پارلمان در دوشنبه، پاپانوئل هم ناچاره امسال رأی بده! البته اگه سیتیزن کانادا باشه و شرکت درانتخابات رو واجب بدونه!
همونطور که توی بی بی سی می تونین بخونین، عدم اعتماد به خاطر رسوایی های مالی بود که مارتین از دولت لیبرال قبلی وبال گردنش بود و دولت خودش توی این قضایا دامانش آلوده نبود. نخست وزیر قبلی، "ژان کرتین" کسیه که "شلوان" رئیس کالج ما، طرح معلمان برای آزادی رو در واقع از اون گرفته و حامی اصلی شلوان بود. البته خود کرتین بیشتر از یک ساله که هر از چندگاهی برای توضیح در مورد مسائل مالی زمان دولتش به دادگاه احضار میشه. توی عکس زیر شلوان و کرتین رو به همراه 3 نفر دیگه میبینین. *

مارتین دیروز به حضور فرماندار کل، نماینده حاجیه خانم الیزابت دوم در کانادا (که تازگی یک خانم تقریباً سیاهپوست به این سمت انتخاب شده) شرفیاب شد تا اجازه انحلال پارلمان و برگزاری انتخابات زودرس رو بگیره. به نظرم خیلی مسخره است کشور به این بزرگی در تصمیم گیری های مهمش و تصویب قوانینش باید تأیید هر چند فرمالیته ملکه انگلیس رو بگیره. الکی نیست که انگلیسی ها مدعی اند خورشید در ممالک بریتانیای کبیر هرگز غروب نمی کنه. از اونور دنیا (استرالیا) تا اینجا که به نظر من آخر دنیاست در یدشونه!
خلاصه از امروز فعالیت ستادهای انتخاباتی شروع شده و همه اخبار رو تحت تأثیر خودش قرار داده. دیدن فعالیت های انتخاباتی اینا برام خیلی جالبه. آسمون سیاست همه جه یک رنگه. "استیفن هارپر" رهبر حزب محافظه کار، حزب رقیب، لیبرال رو به جنایت در کبک متهم کرد. "پل مارتین" در دفاع از حزبش گفت شنیدم هارپر حرفهایی زده (بخونین حرف های گنده تر از دهنش!) بدونه که من عاشق کانادام!

از چپ به راست: "جک لیتون" رهبر حزب نئودموکرات، "استیفن هارپر" رهبر حزب محافظه کار،"پل مارتین"رهبر حزب لیبرال و نخست وزیر فعلی


حزب لیبرال پرچمدار قانونی کردن ازدواج همجنس ها بود و تا دیروز حزب محافظه کار با این مسأله مخالف بود و می گفت تعریف ازدواج پیوند بین یک زن و مرده و مفهوم مقدسیه و نمیشه! امروز "هارپر" علناً گفت اگه لازم باشه تعریف ازدواج رو در قانون تغییر می دم تا ازدواج همجنس ها قانونی بشه! تلویزیون ملی کانادا(سی بی سی) هم با یکی از رهبران جامعه همجنس گراها مصاحبه کرد و اون هم گفت چطور میشه که یک ماه قرار میشه این ازدواج قانونی شه و ماه بعد نه؟!
یکی دیگه از کانال های تلویزیونی امشب یک کاندیدا رو نشون می داد که تصمیم گرفته برای اینکه بهتر شرایط مردم عادی رو درک کنه، یک شب در یک آپارتمان ساده که سوسک هم داره (سوسک هاشو نشون داد!) زندگی کنه!
تا اینجا که وعده وعیدهای الکیشون فرق زیادی با انتخابات مملکت خودمون نداشت. فقط منتظرم ببینم اینجا لیست نماینده هاشونو امام زمان یا اقلاً "جیزز"ِ شون (مسیح) امضا می کنه یا نه!
من اگه حق رأی داشتم به نئودموکرات ها رأی می دادم. از بقیه صادق ترن. اگرچه شانسشون کمه و نمی تونن دولت تشکیل بدن اما از اونجا که معمولاً با لیبرال ها ائتلاف می کنن، پس بهتره که تعدادشون بیشتر بشه. محافظه کارها خیلی به آمریکا نزدیکن و جنگ طلب. اصلاً ازشون خوشم نمیآد. حزب "بلاک کبک" و سبزها هم که اصلاً تأثیر گذار نمی تونن باشن.
شما، که توی کانادایین، به کدوم حزب رأی میدین یا اگه می تونستین میدادین؟

مجموعه عکس های قشنگی از جلسه رأی عدم اعتماد رو اینجا ببینید.

________________________________________

* اون آقای ریشو سمت راست یک پاکستانی به اسم "ریاض عبدالله" است که از اونجایی که همیشه من باید با پاکستانی جماعت مشکل داشته باشم (قبلاً داستان مشکلاتم رو با این جماعت تعریف کردم!)،با این آقا یک برخورد جدی داشتم. اما این اواخر تا قبل از جنجال روزنامه تورنتو استار که این بنده خدا رو مجبور به استعفا کرد، ظاهراً با هم خوب شده بودیم. اون زمان (نزدیک یکسال پیش) روی مدلبندی مالی همین طرح "معلمان برای آزادی" کار می کردم که داخل کالج به جز خود شلوان فقط من دسترسی به اطلاعاتش داشتم. باضافه دو مشاور شلوان که یکیشون اصلاً تورنتو نبود و یکی هم بیرون کالج بود. ریاض ازغیبت شلوان که برای سفری به اتاوا می رفت استفاده کرد و دوستانه این اسناد رو از من درخواست کرد. من هم که به حساسیت قضیه پی برده بودم و به این آدم هم اصلاً نمی تونستم اعتماد کنم، قبل از رفتن شلوان ازش بدون اسم بردن از ریاض نظرشو خواستم که اصرار کرد بگو کی ازت اینو خواسته. به من گفت به هیچ وجه این مدارک رو به کسی نده و توی راه اتاوا با موبایلش با ریاض تماس گرفت و بهش خیلی توپید و البته بعدهم اون به من توپید و گفت من حداکثر با دو روز تأخیر هر اطلاعاتی بخوام بدست میارم!

  • امروز هوای تورنتو خیلی خوب شده بود. بعد از دو روز خونه نشینی، توی راه برگشت از کتابخونه کمی قدم زدم. هوا کاملاً تاریک شده بود. داون تاون تورنتو رو خصوصاً اون بخشی از خیابون یانگ که بین "بلور" و" دانداس" قرار می گیره خیلی برای قدم زدن دوست دارم. توش واقعاًً زندگی جریان داره. قدم زدن توی این تیکه واقعاً آرومم می کنه. خصوصاً اگه ساندویچ کوکو سبزی دست پخت خودت رو هم زیر بارون، چتر به دست، توی یکی از گرون ترین خیابونهای تورنتو به نیش بکشی خیلی حال میده!
  • این متن با ایمیل برام رسیده، قشنگ بود میذارمش همه فیض ببرن:

به این پرسش ها چه پاسخی می دهید؟

پرسش اول :


اگر زنی را بشناسيد که حامله است و از قبل ٨ بچه دارد که سه تا از آنها کر، دو تا از آنها کور، و يکی از آنها عقب‌مانده ذهنی هستند، آيا به او توصيه می‌کنيد که سقط جنين کند؟

پرسش دوم :

فرض کنيد می‌خواهند رهبری برای جهان انتخاب کنند و شما هم بايد در اين انتخابات رأی بدهيد.در زير، واقعيتهايی در مورد سه نفری که کانديدا هستند آورده شده است:

کانديدای اول با سياستمداران نادرست و متقلب ارتباط دارد و با ستاره‌شناسان مشورت می‌کند. دو معشوقه داشته و به شدت سيگاری است و ٨ تا ١٠ ليوان مشروب در روز می‌خورد.
کانديدای دوم تا کنون دوبار از اداره اخراج شده است، تا ظهر می‌خوابد، در دوران دانشکده ترياک مصرف می‌کرده و هر روز عصر يک چهارم بطری ويسکی می‌خورد.
کانديدای سوم قهرمان قلابی جنگ است. خام خوار است، سيگار نمی‌کشد، فقط گاهی آبجو می‌خورد و روابط عاشقانه خارج از محدوده ازدواج نداشته است. به کداميک از اين کانديداها رأی می‌دهيد؟

پاسخ ها:

کانديدای اول فرانکلين روزولت است. کانديدای دوم وينستون چرچيل است. کانديدای سوم آدولف هيتلر است. ضمناً اگر پاسخ شما به پرسش مربوط به سقط جنين مثبت بوده است بدانيد که بتهوون را کشته‌ايد!

  • امروز توی کتابخونه مرجع تورنتو، بعد از کمی مطالعه برای زنگ تفریح سری به بخش کتاب های فارسی زدم. کلی کتاب جدید اضافه شده بود. خیلی جالبه، همه جور کتابی توش پیدا میشه. از سری کامل "سه تفنگدارالکساندر دوما" گرفته تا "بامداد خمار"، از کتابهای "مسعود بهنود" گرفته تا سری کامل "اصول کافی" و همینطور خاطرات آیه الله منتظری (چاپ اروپا). رمان "خانوم" ِ بهنود رو هم گرفتم بخونم. صفحه اولش نوشته: "این یک قصه است، باورش کنید."
  • بهترین عنوانی که به این مطالب می تونستم بدم، پراکنده گویی بود. پراکنده گویی هم فقط از یک ذهن آشفته می تونه نشأت بگیره. پس برام دعا کنین!

تا چند دقیقه پیش داشتم سخنرانی جنجالی دکتر سروش در دانشگاه سوربن پاریس رو گوش می کردم. همون سخنرانی مرداد ماه با عنوان "تشیع و چالش مردم سالاری". قبلاً جسته و گریخته متن این سخنرانی رو توی سایت های مختلف و البته بیشتر از متنش مخالفت ها و داد و فریادهایی وااسلاما واشیعیا ! توی سایت ها دیده بودم. فایل این سخنرانی رو از اینجا می تونین دانلود کنین. حجمش زیاده (حدود 9Mb) اما ارزش وقت گذاشتن داره. توی این سخنرانی دکتر سروش ضمن تشکیک در مسأله مهدویت، به نقد بعضی از مفاهیم توی تشیع و ناسازگاریش با دموکراسی می پردازه. ضمن اینکه میگه تشیعی که الان در ایران وجود داره، یک تشیع غلوآمیزه و اجتهاداتش چیزی جز تقلید نیست، به نظرات اقبال لاهوری در کتاب "بازسازی فکر دینی در اسلام" اشاره میکنه و میگه که در اواخر فصل پنجم این کتاب که پنجاه سال پیش در ترجمه استاد آرام حذف شده و هیچ وقت به خاطر ملاحظات اعتقادی شیعی در ایران ترجمه نشده، اقبال از ابن خلدون به خاطر اینکه تمامی احادیث مربوط به مهدویت رو رد کرده و جعلی دونسته تمجید کرده. دکتر سروش میگه به نظر اقبال اگر قرار باشه یک مهدی ظهور کنه که همون اوتوریته پیامبر رو داشته باشه، در اینصورت نتیجه خاتمیت که هدفش رهایی انسان است، نقض خواهد شد. در یک جای دیگه دکتر سروش تفکر مهدویت و اعتقاد به ظهور و زمینه سازی ظهور رو شبیه تفکر یهودی ها در اینکه اشغال فلسطین و تشکیل اسرائیل زمینه سازی آخرالزمانه می دونه! در جای دیگه ای هم در پاسخ به یک سوال خیلی رک گفت: "شیعه بودن لازمه مسلمان بودن نیست".


(این عکس مربوط به سوربون نیست و در جمعی از دانشجوها و استادهای هاروارد گرفته شده)

اگر سری به این سایت بزنین، تمام نقدها (و البته بعضاً فحش ها و اعتراض ها!) به این سخنرانی رو که مهمترینش نامه های آقای بهمن پور و پاسخ های دکتر سروش هست رو می تونین بخونین.
من هم که عددی نیستم که بخوام در این مورد نظر بدم. فقط می دونم جمعیت ما شیعه ها که ادعامون گوش دنیا رو کر کرده و جز خودمون اونم از نوع اثنی عشری شو،هیچ مسلمونی رو لایق بهشت نمی دونیم، و تکلیف غیر مسلمون ها رو هم که آقای جنتی روشن کردن، چیزی حدود 10 درصد از کل جمعیت مسلمون های دنیاست. و وقتی هم توی اخبار می شنویم که مثلاً هر ساله تعداد بیشتری از مردم در اروپا و آمریکا به اسلام روی می آورند، جهت اطلاع باید عرض کنم هیچ کدومشون شیعه نمیشن!
توی دوران بچگی که خیلی خیلی مذهبی بودم و توی خونه به طعنه لقب بچه شیخ گرفته بودم! درعین حال یه چیزایی برام خیلی سوال بود. مثلاً هیچ وقت نتوستم بفهمم که "برای سلامتی امام زمان دعا کنین" یعنی چی! برام قابل درک نبود چطور امام زمانی که 1300 ساله به قدرت خدا زنده است، ممکنه مریض شه و مثلاً سرما بخوره و ما باید برای سلامتیش دعا کنیم! یا اینکه همیشه در خودم حس گناه داشتم نسبت به اینکه ته دلم دوست نداشتم فرج امام زمان جلو بیافته. چونکه اونقدر توی گوش ما خونده بودن که وقتی امام زمان ظهور کنه، دریایی از خون راه میافته و آقا سر بیشتر مردم رو از تن جدا می کنه و یا اینکه همه چیزهایی که مظهر تمدن جدید هستن مثل برق و رادیو و تلویزیون از کار میافته و جنگ ها همه با اسب و شمشیر میشه و ... از این جور چیزها که طبیعیه هیچ آدم عاقلی آرزوی چنین شرایطی رو نداره!
دکتر سروش که الان استاد مدعو دانشگاه های انگلیسه، بعداز این سخنرانی برای شرکت در جشن عروسی پسرش با شجاعت برگشت ایران!
یادمه اوایل انقلاب و زمان جنگ که هنوز دکتر سروش چون از این جور حرفا نمی زد نه تنها مغضوب نشده بود، که حتی به عنوان یکی از تئوریسن های ولایت فقیه هر هفته یکی دو بار بین ساعت 1 تا 2 (قبل از اخبار) سخنرانی های هفتگی اش از رادیو پخش می شد و به خاطر جنگ، شرایط جنگی در خونه ما هم برقرار بود و کسی حق نداشت رادیویی که بابام (که اینشالله خدا حفظش کنه) روشن می کرد و مطمئنم هیچ وقت گوش نمی کرد و فقط پاش چرت می زد رو خاموش کنه، من همیشه نسبت به صدای دکتر سروش یک حساسیت خاصی داشتم! حالا اینور دنیا، شب آخر هفته مو با گوش کردن به سخنرانی 150 دقیقه اش می گذرونم! این هم از شب یکشنبه این هفته ما! همه توی نایت کلاب های تورنتو به عیش و نوش و ما در پی نظرات ابن خلدون در باب مهدویت! خدایا شکرت!
اما اینکه این اواخر نقش امام زمان در کشور ما و دولت جدید خیلی خیلی پر رنگ شده و باقی قضایا بماند برای مطلب بعدی!

دو روز پیش (پنجشنبه) اولین برف تورنتو به زمین نشست. هوا توی دو شب پیش تا 11 درجه زیر صفر هم رسید. الان یه کمی بهتر شده. (فکرش رو هم نمی کردم به هوای 5 درجه زیر صفر بگم بهتر!) ای روزگار...
این سرما، دست من هم کار داد و حسابی سرماخوردم. خونه نشینی همان و از بیکاری و بی حوصلگی به طراحیه قالب وبلاگ رو آوردن همان. نتیجه این شد که می بینین. نتیجه 2 روز خونه نشینی!
علاوه بر اینکه ظاهر وبلاگ و رنگ و روش رو تغییر دادم، یه امکاناتی هم بهش اضافه شده. فهرست آخرین 10 مطلب پست شده، یک سری لینک خیلی خوب، 7 تیتر مهم از اخبار که بصورت خودکار بروز می شن، ارائه کد لوگوی دستنوشته ها برای دوستانی که می خوان به دستنوشته ها لینک بدن و البته همچنان علاقمندان می تونن با وارد کردن ایمیلشون مشترک خلاصه جدیدترین مطالب وبلاگ بشن. اینجوری هر وقت مطلب جدیدی به وبلاگ اضافه بشه یک ایمیل اتوماتیک برای مشترکین ارسال میشه. به قول اهالی این دیار: All recommendations are welcomed!
این عکس هم، شماره 67 استیلز شرقی ِ برف زده رو نشون میده!

●«هر آدمي دو قلب دارد، قلبي که از بودن آن با خبر است و قلبي که از حضورش بي خبر. قلبي که از آن با خبر است، همان قلبي است که که در سينه مي تپد، همان که گاهي مي شکند، گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد. گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه؛ و گاهي هم از دست مي رود. با اين دل مي شود دلبردگي و بيدلي را تجربه کرد. دل سوختگي و دل شکستگي هم توي همين دل اتفاق مي افتد. سنگدلي و سياه دلي هم ماجراي اين دل است. با اين دل است که عاشق مي شويم، با اين دل است که دعا مي کنيم و گاهي با همين دل است که نفرين مي کنيم و کينه مي ورزيم و بد دل مي شويم.

اما قلب ديگري هم هست. قلبي که از بودنش بي خبريم. اين قلب اما در سينه جا نمي شود؛ و به جاي آن که بتپد، مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد. اين قلب نه مي شکند و نه مي سوزد و نه مي گيرد. سياه و سنگ نمي شود. از دست هم نمي رود. زلال است و جاري. مثل رود و نسيم و آن قدر سبک که هيچ وقت، هيچ جا نمي ماند. بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملکوت مي رقصد. آدم هميشه از اين قلبش عقب مي ماند.
اين همان قلب است که وقتي تو نفرين مي کني، او دعا مي کند. وقتي تو بد مي گويي و بيزاري، او عشق مي ورزد. وقتي تو مي رنجي او مي بخشد... اين قلب کار خودش را مي کند. نه به احساسات کاري دارد، نه به تعلقت. نه به آن چه مي گويي و نه به آن چه مي خواهي. و آدم ها به خاطر همين دوست داشتني اند. به خاطر قلب ديگرشان . به خاطر قلبي که از بودنش بي خبرند.» *

●روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها کنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي کردند. خوشبختي، پولداري، عشق، دانايي، صبر، غم، ترس و ... هر کدام به روش خود مي زيستند. تا اينکه يک روز دانايي به همه گفت: "هر چه زودتر اين جزيره را ترک کنيد، زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد."
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خانه هايشان بيرون آوردند و تعميرش کردند و پس از عايق کاري و اصلاح پاروها منتظر روز حادثه شدند.
همه چيز از يک طوفان بزرگ شروع شد و هوا بقدري خراب شد که همه بسرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان جزيره را ترک کردند. در اين ميان عشق هم سوار بر قايقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد که همگي به کنار ساحل آمده بودند و «وحشت» را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند که او سوار بر قايقش شود. «عشق» به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانها و «وحشت» زنداني شده سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي عشق نماند. قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مي رفت و «عشق» تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا «ترس» جزيره را ترک کرده بود اما نياز به کمک داشت. فرياد زد و از همه احساسها کمک خواست. اول کسي جوابش را نداد. در همان نزديکي قايق دوستش «ثروتمندي» را ديد و گفت: "«ثروتمندي» عزيز به من کمک کن.
"«ثروتمندي» گفت: "متاسفم، قايقم پر از پول و شمش طلاست و جايي براي تو نيست."
«عشق» رو به سوي «غرور» کرد و گفت: "مرا نجات مي دهي؟"
«غرور» پاسخ داد: "هرگز، تو خيسي و مرا خيس مي کني."
«عشق» رو به سوي غم کرد و گفت: "اي دوست عزيز مرا نجات بده."
اما «غم» گفت: "متاسفم دوست خوبم، من به قدري غمگينم که ياراي کمک به تو را ندارم بلکه خودم احتياج به کمک دارم."
در اين بين «خوشگذراني» و «بيکاري» از کنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها کمک نخواست! از دور «شهوت» را ديد و به او گفت: "آيا به من کمک مي کني؟"
«شهوت پاسخ داد: "البته که نه! ..... سالها منتظر اين لحظه بودم که تو بميري!...يادت هست هميشه مرا تحقير مي کردي؟ همه مي گفتند تو از من برتري! از مرگت خوشحال خواهم شد!"
«عشق که نمي توانست «نا اميد» باشد رو به سوي خداوند کرد و گفت: "خدايا مرا نجات بده." ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد که فرياد مي زد: "نگران نباش، تو را نجات خواهم داد." عشق بقدري آب خورده بود که نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن، با تعجب خود را در قايق «دانايي» يافت. آفتاب در آسمان پديدار مي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند. «عشق برخاست. به «دانايي» سلام کرد و از او تشکر نمود.
«دانايي» پاسخ سلامش را داد و گفت: "من «شجاعتش» را نداشتم که به نجات تو بيايم.«شجاعت» هم که قايقش دور از من بود، نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا کند.تعجب مي کنم تو بدون من و «شجاعت» چطور به نجات «وحشت» و حيوانات رفتي؟ هميشه مي دانستم در تو نيرويي هست که در هيچکدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي همه احساسها هستي. «عشق» تشکر کرد و گفت: "بايد بقيه را هم پيدا کنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم که چه کسي مرا نجات داد؟" «دانايي» گفت: "او زمان بود."
«عشق» با تعجب گفت: "«زمان»؟"
«دانايي» لبخندي زد و پاسخ داد: "بله، «زمان»، چون اين فقط «زمان» است که مي تواند بزرگي و ارزش «عشق» را درک کند... "**
●امروز تورنتو خیلی سرد شده. الان 9 درجه زیر صفره! هنوز از برف خبری نیست فقط هوا خیلی سرد شده و اتاق من که "به اندازه یک تنهایی جا دارد"، سردتر...
__________________________
*از: وبلاگ زهرا
** از : وبلاگ یکرنگ

  • اول اینکه چند روز پیش باز این پریتی یلاجا (گزارشگر تورنتو استار) یک مطلب جدید بر علیه شلوان چاپ کرده. گفته که وزارت علوم اونتاریو به CCBC یک اولتیماتوم برای اجرای یک سری شرایط و تعهدات داده و گفته به یک نامه محرمانه از وزارتخونه به کالج دسترسی پیدا کرده که این اطلاعات رو از توش بدست آورده. همینطور گفته که اگر کالج نتونه تغییری در وضعیت موجودش بده، وزارتخونه گواهینامه (License) شو برای سال جدید میلادی که تا یک ماه و چند روز دیگه میرسه، تمدید نخواهد کرد. متن کامل این مقاله رو اینجا بخونین.
  • دیگه اینکه بابک توی وبلاگش (دو ساعت) عکس هایی از تخریب قبرهای پیشگام های اون چیزی که قرار بود نتیجه اش یک چیزه دیگه باشه اما این شد که الان هست و مایه آواره گی چند میلیون ایرانی توی کشورهای دیگه است، گذاشته که جالبه یک سری بهش بزنین. سنگ قبرهای حنیف نژاد و خسرو گلسرخی و بیژن جزنی و دیگران رو دارن میکنن و به بهانه بازسازی، قبرهاشونو صاف می کنن. توی این دو سه سال آخری که ایران بودم و دست روزگار راه پای من روهم به بهشت رضای مشهد باز کرده بود و هر چند وقت یکبار سری به عزیزی که اونجا به خاک سپرده بودم میزدم، سعی می کردم سری هم به قطعه اعدامی های اول انقلاب بزنم. حس غریبی داشتم. اون قطعه خیلی غریب بود. پر از خارهایی که به خاطر عدم رسیدگی عمدی بین قبر ها روییده بود. اکثراً سنگ قبر نداشتن و مادر و پدرهای داغدار با علامتی سنگ قبر عزیزشون رو نشون گذاشته بودن. بعضی وقت ها هم پدر و مادر مسنی رو میشد دید که لابلای خارها به دنبال آرامگاه دختر یا پسرشون می گشتن. چراشو نمی دونم اما با وجودی که شخص خاصی رو اونجا نمی شناختم، اما حس خاصی منو هربار به اون قطعه می کشوند. نمیدونم آیا برای اون قطعه از بهشت رضای مشهد هم چنین تدارکی دیده اند یا نه!(در این مورد این مطلب رو از گویا بخونین)
  • دو سه ساعت پیش داشتم توی گوگل دنبال یه چیزی می گشتم که بصورت اتفاقی فیلم "مهمان مامان" مهرجویی رو بصورت آنلاین پیدا کردم. این فیلم رو همون روزهای آخری که داشتم بارم رو می بستم که بیام این طرف دیدم. این فیلم اونقدر ساده و بی آلایش و راحت با بیننده ارتباط برقرار می کنه که نتیجه اش این شد که من رو تا ساعت 2 نصفه شب بیدار نگه داشت که کامل ببینمش و بعد هم این وبلاگ مادرمرده رو آپ دیت کنم. اونایی که ندیدن و اینترنتشون پرزوره ببینن که فوق العادست.

چند وقت پیش که داشتم با سارا، دختر 6 ساله برادرم از ایران تلفنی صحبت می کردم، وقتی شنیدم که از من پرسید: "چطوری جیگر؟" خیلی تعجب کردم. بعداً فهمیدم که اون بی تقصیره و این اصطلاح، اونجا تکیه کلام خرد و کلان شده! محصول دیگری از مهران مدیری به نام شب های برره! ظاهراً این سریال توی ایران خیلی جنجال به پا کرده و خیلی تأثیر گذار شده. وقتی دیدم حجت الاسلام ابطحی (معاون پارلمانی زمان خاتمی) هم توی وبلاگ خودش مطلبی به زبون برره ای گذاشته، فهمیدم ظاهراً قضیه جدی تر از این حرفاست:
"...البته نظر ادیبان و اهالی ادبیات و دلسوزی های آنان محترم است و باید به آن توجه کرد ولی فکر می کنم اگر سخت نگیرند و بگذارند صدا و سیما یک مقدار هم برنامه ای پخش کنند که مردم خنده در وَ کنند، خوب است. " – متن کامل

چند روز پیش هم جوک برره ای برای احمدی نژاد به دستم رسید که چون این سریال رو منظم دنبال نمی کردم، نکته شو تا زمانی که از دوستان ایرانی پرسیدم، متوجه نشدم. جوک این بود :
" از احمدی نژاد می پرسن شاخص بورس پایین اومده، یک فکری بکن! احمدی نژاد می پرسه: ایکه الان گفتی یعنی چه؟!"
چند روز پیش هم که یک بیننده تلویزیون ماهواره ای هخا، گردانندگان این تلویزیون رو حسابی با این سریال سر کار گذاشته بود.
چند دقیقه قبل داشتم نقد و بررسی این سریال رو که از شبکه سوم تلویزیون ایران، پخش شده بود رو می دیدم. نظرات موافق و مخالف از مردم و همینطور سخنرانان یک سمینار در مورد این سریال رو نشون میداد. البته بیشتر نظرات موافق انتخاب شده بود. من توی ایران که بودم که بیننده نسبتاً همیشگی کارهای قبلی مهران مدیری بودم. اما این کارش چندان جذابیتی برام نداشت. نمی دونم این تنها ناشی از نبودنم توی محیطه که مسلماً می تونه تأثیر گذار باشه یا تغییر سلیقه و یا اینکه واقعاً ایندفعه جذابیت کارهای قبلیشو نداره. اینجا با وجودی که بعضی از سریال ها و خیلی از فیلم های سینمایی ایران رو همچنان پیگیری می کنم و برام همچنان همون جذابیت رو دارن، اما این سریال رو به جز چندباری اون هم زمانی که با دوستهای ایرانی دور هم جمع بودیم، ندیدم. که اون جمع ها هم متأسفانه این اواخر دیگه چندان رونقی نداره و بیشتر وقتم رو توی تنهایی می گذرونم.
ضرغامی، رئیس صدا و سیما، توی این برنامه می گفت چون آمار مخاطبین برنامه بالاست و رقبا چه داخلی و چه خارجی (بخوانید ماهواره ها!) در زمان پخش این برنامه، مخاطب ندارن، این نشون میده این برنامه موفقه! می خواستم خدمت آقای ضرغامی که از یک تشکیلات نظامی سر از مدیریت مهمترین رسانه یک کشور در آورده، عرض کنم که برای این منظور راه های ساده تری هم هست که چندین برابر شبهای برره مخاطب برای شما جلب کنه. کافیه یک سریال پورنو پخش کنین یا مثلاً رقص جمیله! مطمئن باشین چند برابر برره بیننده پیدا می کنه!
در مورد این سریال من چند نکته به نظرم میرسه که می خوام از خودم در بکنم:
- من فکر می کنم سلیقه عمومی مردم ما در طول این دو دهه اخیر به برکت صدا و سیما به شدت تنزل کرده و سطحی پسند شده.
- اونقدر جای شادی و خنده در زندگی ایرانی ها خالیه که سریالی مثل شب های ببره می تونه اینقدر مخاطب جذب کنه که بعد خودش مشکل ساز بشه.
- و یک مشکل اساسی که فقدان فرهنگ تماشای برنامه های تلویزیونی توی ایرانه. اینکه همه اعضای یک خونواده همه برنامه ها رو تماشا می کنن. اصلاً اینکه پدر و مادر بتونن به بچه شون بگن این برنامه مناسب تو نیست و برو به اتاق خودت، تقریبا غیر ممکنه. یکی از چیزهای که در اینجا، که از نظر ما مهد فساد و تهاجم فرهنگیه، برای من خیلی جالبه، اینه که اینجا معمولاً بچه ها از 9 شب به بعد، تلویزیون تماشا نمی کنن. قبل از اون هم قبل ازهر برنامه اعلام میشه که این برنامه برای چه سنینی مناسب نیست و شامل چه صحنه هایه. اینجا فیلم هایی رو دارای صحنه های خشونت اعلام میکنه و توصیه می کنه که مناسب افراد کم سن و سال نیست که در مقایسه با بعصی فیلم هایی که از صدا و سیمای خودمون در بعد از ظهر روز جمعه که همه اعضای خونواده دسته جمعی تلویزیون نگاه می کنن هیچه!
- نظر شما چیه؟

موضوع: 0 نظر |

جمعه حدود ظهر بود که سری به CCBC زدم. با شلوان(رئیس کالج)، توی پله ها برخورد کردم. سلام و احوالپرسی گرمی کرد و پرسید نهار خوردی؟ گفتم نه. گفت بیا بریم نهار بخوریم. یک ساعتی در حین نهار داخل Food Court نزدیک کالج، با هم درمورد موضوع های مختلف حرف زدیم. برای بقای خودش برنامه های داشت و خیلی امیدوار نسبت به نتایجش صحبت می کرد. از آخرین مقاله "تورنتو استار" هم که اول نوامبر در مورد قضایای کالج و برنامه کلینتون منتشر شد، خیلی راضی بود. آدم فوق العاده زرنگ و هفت خطیه! همون روزهای اول می گفت که با ژورنالیست ها نباید جنگید. باید با روش خودشون کاری کرد که دوباره همون چیزهایی که خراب کردن رو درست کنن. مقاله های قبلی فقط دو نویسنده داشت. سری مقاله های اول که به تمجید و تبلیغ این برنامه می پرداخت رو "CAROL GOAR" و مقاله هایی که بر علیه شلوان نوشته شد رو "PRITHI YELAJA" نوشته بود. نویسنده این آخرین مقاله "Joey Slinger" تازه وارد این دعوا شده. اگرچه از روزنامه نگارهای کهنه کار تورنتو به نظر میاد باشه.


پریتی یلجا، یک دختر هندی الاصله که اون جور که من سابقه شو درآوردم اگرچه یک بار برنده Michener Award، (یک جایزه معتبر کانادایی برای روزنامه نگاران) شده، اما بیشتر زمانی که متهم به یک سرقت ادبی شد و مجبور به عذرخواهی، اسمش سر زبون ها می افته. ظاهراً یک خواننده دقیق، متوجه شباهت کامل یکیاز پاراگراف های آغازین نوشته ای از یلجا با مطلب دیگه ای که دو هفته قبلش در Village Voice که در نیویورک چاپ شده بوده، میشه.

یلجا، نفر اول ایستاده سمت چپ



"کارول گور" رو هم چند بار توی کالج دیده بودم. اما اطلاع خاصی ازش ندارم.
درمجموع همونطور که از اول حدس می زدم، احتمال اینکه این جانور دو پا(شلوان) خودشو از این مخمصه نجات بده و دوباره همه چیز رو درست کنه خیلی زیاده. خونسردی و اعتماد به نفس فوق العادش، یکی از مهمترین دلایل موفقیتش میتونه باشه. وقتی در اوج اون بحران، دقیقاً در بعد از ظهر همون روزی که قرار بود کلینتون در پروپاگاند طرحش صحبت کنه، پیتزا سفارش داد و همه کارکنانشو دعوت کرد توی دفتر کارش و Cheers گویان گیلاس شامپاین ِشو سرکشید و گفت دوباره همه چیز رو از اول شروع می کنیم، مطمئن شدم پررو تر از این حرفاست!
توی صحبت های اون روزم با شلوان، حرف به موضوع های مختلفی کشید. همیشه دوست داره خودشو و کاری که میخواد برای آفریقا بکنه رو با کارهای گاندی و نلسون ماندلا مقایسه کنه! اون روز می گفت آدم هایی مثل گاندی، ماندلا، مارتین لوتر کینگ مگه چند نفر در طول تاریخ بودن؟ و بعد از من پرسید توی دنیای اسلام شما کیا رو دارین مثل اینها؟ من از سیدجمال و اقبال اسم بردم که نمی شناخت. پرسید آقاخان چی؟ گفتم اون در این سطح نمی تونه باشه. اون صرفاً رهبر یک شاخه خیلی اقلیت از مسلمون هابه اسم اسماعیله است که البته یکی از میلیاردرهای دنیا هست و البته توضیح دادم که اسماعیلیه یک برداشت مدرن از اسلامه. بعدش با خودم خیلی فکر کردم که جوابم مناسب بوده یا نه. اما شخص دیگه ای در این سطح یادم نیومد...

6 زندانبان، استاندار شدند! متن خبر رو بخونین:
- با مطرح شدن نام عباس رهی( معاون اداری و مالی سازمان زندان ها) جهت تصدی استانداری مازندران و مظفر الوندی مدیرکل روابط عمومی این سازمان جهت تصدی استانداری کردستان که پس از انتصاب سید صولت مرتضوی مدیرکل امور اداری سازمان زندان ها به سمت استانداری خراسان جنوبی صورت گرفت ؛ و همچنین سید مرتضی بختیاری رئیس سابق سازمان زندانها به سمت استانداری اصفهان، قوام نوذری مدیر کل دفتر فنی مهندسی سازمان زندان ها به سمت استانداری زنجان و محمدرضا محسنی مدیرکل زندانهای خراسان به سمت استانداری لرستان منصوب شدند، سهم سازمان زندانها در مدیریت کلان کشور پس از شهرداری تهران در رتبه دوم قرار گرفت.درعین حال ازحمید رضا علی اکبری سردبیر روزنامه حمایت ارگان سازمان زندانها بعنوان سفیر کشورمان در لوکزامبورک نام برده شده است
هر دم از این باغ بری می رسد! یک نگاهی هم به سایت "رئیس جمهور من" بندازین و یک رأیی هم به طرز لباس پوشیدن پرزیدندتمون بدین!

فیلم "شب های زاینده رود" محسن مخملباف رو حدود 10 سال پیش دیدم. زمانی که توقیف شد و یک نسخه ویدیویی با کیفیت خیلی پایین از اون دست به دست می شد. از بعضی از دیالوگ های این فیلم اونقدر خوشم آمد که همون زمان، قبل از اینکه فیلمنامه اش منتشر بشه، صدای فیلم رو روی کاست ضبط کردم و دیالوگ هاشو برای خودم روی کاغذ پیاده کردم. یه جاش که از همه بیشتر دوستش داشتم و دارم و بهش معتقدم می گفت:


خوشبختی دو رو داره، یک روش بدبختیه. پولی که یک خوشبختی پیدا می کنه، یک بدبختی گمش کرده...


به یمن راه افتادن سایت IranSima که حدوداً از بعد از نوروز 84 راه اندازی شده ، غربت نشین ها هم می تونن برنامه های کانال های تلویزیونی داخل ایران رو با کیفیت خیلی خوب ، هم زنده و هم بصورت ضبط شده ببینند. اینجوری بود که ما هم امسال ماه رمضون شدیم مشتری سریال های بعد از افطار!
سریالی که شبکه دوم پخش می کرد با عنوان "او یک فرشته بود" اونقدر جذابیت داشت که هر شب ما رو که خسته از سر کار برمی گشتیم پای مانیتورهای کامپیوتر بکشونه. قصد ندارم حرف هایی که در این مورد دیگران زده اند رو تکرار کنم(کافیه اسم این سریال رو توی گوگل تایپ کنید تا یک دو جین سایت و وبلاگ براتون پیدا کنه!) فقط می خوام چند نکته که به ذهن من رسید رو بگم:
اول : اسم شخصیت ها در سریال های تلویزیونی صدا و سیمای جمهوری اسلامی خیلی حساب شده انتخاب می شن. قسمت های اول این سریال که هنوز بهزاد (با بازی حسن جوهرچی) دست از پا خطا نکرده بود و عاشق شیطون فرشته نما نشده بود و آدم موجه جانماز آبکشی بود، برام خیلی عجیب بود که چطور یک شخصیت مثبت می تونه اسمش یک اسم ایرانی باشه نه عربی! اما بعداً که ایشون توزرد از آب دراومدن قضیه برام حل شد!
دوم: به نظرم داستان، ایرانی و اسلامی شده داستان فیلم های سه قسمتی "طالع نحس" آمد. با این تفاوت که اونجا شیطون توی جسم یک پسربچه حلول می کنه و نه یک زن که صدای اعتراض فمنیست های ایرانی رو هم در بیاره. جالبه من واقعاً به این بعد قضیه فکر نکرده بودم تا زمانی که از طریق گوگل کمی وبلاگ های دیگرو خوندم و دیدم ظاهراً خیلی از خانم ها رو ناراحت کرده! تشابه دیگش با "طالع نحس" این بود که اونجا شیطان تحمل نزدیک شدن به صلیب رو نداره و اینجا تسبیح.
سوم: اشکالات منطقی توی فیلمنامه زیاد داشت که اگرچه در حد و اندازه یک سریال بعد افطار قابل چشم پوشیه.
چهارم: ای کاش آدم خوبه فیلم آخوند نبود. اگرچه به قول پسربهزاد "عموحاج آقا" ! آخوند مقبولی تصویر شده بود، اما اینکه فقط شخصی از طبقه روحانیت می تونه نسبت به حضور شیطان در نزدیکی خود حساسیت نشون بده و مثلاً گرمای ناشی از سرشت آتشین شیطون رو حس کنه، اصلاً به مذاق ما خوش نیامد!
پنجم: مثل همه سریال های تلویزیونی این یکی هم نتونست آخرش رو خوب جمع کنه. اگرچه طبق یک دستورالعمل نانوشته و یا شاید هم نوشته! پایان همه داستان ها باید خوش باشه. چیزی که برای من خیلی چندش آوره. وقتی در زندگی واقعی تقریباً پایان هیچ چیزی به خیر و خوشی نیست چرا باید با این چیزها خودمون رو گول بزنیم؟

موضوع: 0 نظر |

اونقدر از آخرین آپدیت کردن این وبلاگ گذشته که صدای همه خواننده های وفادار رو درآورده. این روزهایی که گذشت اونقدر اتفاق های مختلف داشتم که هنوز یه جورایی گیجم.
- در ادامه مشکلاتی که برای کالجم پیش اومد یک مطلب دیگه دوباره توی تورنتو استار چاپ شد. همراه با عکس احسانین (!)، دودانشجوی شورشی ایرانی همنام. با عنوان Ministry probing School.

- دانشجویان معترض (که البته از دوستای ما هستن) سایتی بر علیه کالج CCBC راه انداختن و اسمش رو گذاشتن NO CCBC! . گروه یاهویی هم که زمانی به اسم کالج بود رو به همین نام تغییر دادن. روند خواسته های بچه ها خیلی جالبه. اول از پس گرفتن پول شهریه شروع شد. بعد از مدتی خواستار سو (sue) کردن رئیس کالج (شلوان) شدن. این خواسته ها کم کم به بسته شدن در کالج و تراسفر شدن دانشجوها به یک کالج دیگه تبدیل شد و نهایتاً تا اینجا به اعتراض بر علیه وزارت آموزش و پرورش اونتاریو به خاطر عدم رسیدگی به شکایت دانشجوها رسیده. اگه همینجور پیش بره احتمالاً به زودی وزیر و بعد از اون پل مارتین (نخست وزیر) رو استیضاح می کنن!
- تعدیل کارکنان کالج به خاطر شرایط مالی بحرانی دامان مارو هم گرفت و شلوان به تعداد زیادی از کارکنانش از جمله من گفت از اول نوامبر دیگه توان پرداخت حقوق نداره. بعداً به چند نفری از این جمع از جمله من گفت احتمالاً به زودی دوباره خبرم میکنه که پروژه ای رو که روش کار می کردم رو ادامه بدم. که البته من هم گفتم من حداقل یک ماه استراحت لازم دارم. نوامبر رو می خوام به طور جدی برای خوندن زبان وقت بزارم تا IELTS مو بگیرم. (امیدوارم دل و دماغش باشه).
- همون روزی که به قول اینجایی ها از کار Lay off شدم، وقتی رسیدم خونه دیدم ویزای اقامت تحصیلیم برای 13 ماه دیگه (چرا 13؟!!) تمدید شده و همینطور تقاضای اجازه کارم هم برای همین مدت پذیرفته شده. که خبر خیلی امیدوار کننده ای بود.
- دیروز فهمیدم یکی از کارهای تحقیقاتی که با چند تا از استاد های دانشکده داروسازی مشهد انجام داده بودم (من کارهای آماریشو می کردم) تویInternational Journal of Pharmaceutics که یکی از معتبرترین ژورنال های داروسازی دنیاست و ناشرش هم ELSEVIER ناشر خیلی معتبر علمیه، چاپ شده. مقاله در مورد بهینه سازی آماری جذب ایندومتاسین(Statistical optimization of indomethacin pellets …) بود. کاری که من توی این مقاله انجام دادم. طراحی یک آزمایش فاکتوریل برای مشاهده و اندازه گیری و بعدش تحلیل آماری داده ها و اپتیمایز کردن مدل بود. مدلی که برای داده ها به دست آوردم و پیش بینی های آماری بعداً توی آزمایشگاه هم با تقریب خیلی خوبی جواب داد. کار تقریبا زمانی تموم شد که داشتم ویزامو می گرفتم برای کانادا و حالا اونقدر فاصله افتاده بود که تقریباً داشت یادم می رفت. خیلی ذوق کردم. امیدوارم بتونم از این امتیاز برای گرفتن پذیرش و بورس تحصیلی توی رشته خودم استفاده کنم.
- و امروز... امروز دوست فوق العاده عزیزی اینجا رو ترک کرد و شاید برای همیشه به ایران برگشت. بعد از بیشتر از یکسال که توی غربت بودم، به اندازه امشب غربت رو حس نکردم. همزمان با این دوست عزیز، چند مستأجر دیگه خونه ای که توش زندگی می کنم هم این خونه رو ترک کردن. سکوت سنگین و عذاب آوری خونه رو گرفته و جای خالی این دوست رو بیشتر نشون میده. امیدوارم به سلامت به وطن و آغوش گرم خونوادش برسه.


(با تشکر از آیت عزیز برای ارسال این تصویر)

دیروز 18 اکتبر بود. طبق یک برنامه از قبل تعیین شده، که به نظرمیآمد مو هم لای درزش نمی ره! قرار بود بیل کلینتون برای اعلام حمایت از یک برنامه آموزش آنلاین رایگان برای آفریقا، موسوم به PPL (مخفف یک عبارت فرانسه به معنای معلمان برای آزادی) در جمع چندصدنفر از وزراء، نمایندگان پارلمان، سناتورها و شخصیت های با نفوذ کانادایی و همینطور دانشجوها و کارکنان کالجی که متأسفانه یا خوشبختانه! من هم دانشجو- کارمند همونجا هستم! در یک مراسم شام (کوکتل پارتی) خیلی باشکوه در سالن موزه تمدن اُتاوا در ازای یک دستمزد 200 هزاردلاری صحبت کنه.
همه چیز داشت به خوبی پیش می رفت تا اینکه دقیقاً یک هفته قبل از روز برنامه، از دفتر کلینتون با کالج تماس گرفتند که به خاطر تداخل با برنامه دیگری، پرزیدنت بیل کلینتون متأسفانه نمی تونن در این مراسم حاضر شوند و از این بابت متأسفند! این خبر مثل یک شوک قوی اول رئیس کالج و بعد تک تک ماهارو خشکوند!

شلوان، موسس، صاحب و رئیس CCBC که چیزی حدود پونصدهزار دلار خرج این مراسم کرده بود، به خاطر این بلندپروازی، اونقدر خودشو غرق مشکلات مالی کرده بود که نه تنها مجبور شد عذر چندنفر از کارکنانشو در این چندماه آخر بخواد که حتی حقوق یک ماه ما چندنفری که احتمالاً براش اونقدر سود داشتیم که اخراجمون نکنه رو نداده بود. دقیقاً یک ساعت قبل از اون شلوان اومده بود و به من داشت در مورد لباس شرکت در مراسم توضیح می داد که فقط باید تاکسیدو با پاپبون باشه و نه حتی کت و شلوار و کراوات! و ما همه عزا گرفته بودیم که برای یک شب باید 80-90 دلار پول کرایه یک تاکسیدو بدیم!
روز بعد یعنی 13 اکتبر طبق یک قرار قبلی، قرار بود خبرنگارانی از روزنامه تورنتواستار که یکی از روزنامه های معروف تورنتوست، برای تهیه گزارش از این مراسم به کالج بیان و مصاحبه ای با شلوان داشته باشن. چون برنامه لغو شده بود، شلوان انتظار داشت که از این مصاحبه به شکل دیگه ای، به عنوان ابراز دلشکستگی خودش و گروهش از عمل کلینتون بهره برداری کنه که خبرنگارها اونو مورد هجوم سوالاشون در مورد مشکلات مالی و قانونیش قرار دادن. فردا صفحه اول تورنتواستار، عکس شلوان با مقاله ای با عنوان Is this man a dreamer or a schemer? (این مردخیال پرداز است یا توطئه گر؟!) بود که دو صفحه کامل روزنامه رو گرفته بود. همون روزنامه ای که تا چند هفته قبلش مقالاتی به نفع طرح شلوان برای آفریقا چاپ کرده بود، مقالاتی مثل One man's aid plan for Africa و Clinton signs on to a dream حالا با این مقاله داشت می رفت که این آدم رو از هستی ساقط کنه.
شوک اونقدر قوی بود که اون روز کلاس های کالج رو تعطیل کرد. فردا که شنبه و روز تعطیل بود، مقاله دیگه ای با عنوان Politicians drop out of gala plans چاپ شد خبر می داد بسیاری از سیاستمدارهای کانادایی از پشتیبانی این طرح عقب نشستن و امضا های خودشون رو پس گرفتن.
ما که در این شرایط بحرانی تا باطل شدن ویزاهامون و برگشتن به ایران چندقدمی فاصله نمی دیدیم، با آرامش و اعتماد به نفس فوق تصور شلوان در روز دوشنبه مواجه شدیم که می گفت من عقب نمی شینم و کارم رو ادامه میدم و این یک جنگ ژورنالیستیه و ما باید خیلی با احتیاط عمل کنیم. و اینکه حالا که نذاشتن کلینتون بیاد من نلسون ماندلا رو دعوت می کنم!!


همه چیز داشت ظاهراً به وضع عادی برمی گشت که مقاله جدیدی در تورنتواستار امروز چاپ شد (Close `worthless' school, visa students urge) که از دو تا دانشجوی ایرانی به عنوان سخنگوی 18 نفر از معترضین به کیفیت آموزشی این کالج اسم می برد و دوباره جو رو کمی متشنج کرد. این مقاله دقیقاً در زیر خلاصه سخنرانی و عکس کلینتون در تورنتو چاپ شده بود. (کلینتون به کانادا اومد و برنامه های دیگه اش هم به جز برنامه ای که برای PPL داشت برگزار شد و یا در حال برگزار شدنه.)
این بچه ها با طمع اینکه بتونن پول هایی که به عنوان شهریه به این کالج دادن رو پس بگیرن، دارن به قول خودشون از آب گل آلود ماهی می گیرن! رویایی که بدجوری داد میزنه به واقعیت نمی تونه بپیونده! ما که بخیل نیستیم. فقط امیدوارم باعث نشن که با بستن این کالج، اجازه اقامت خودشون و بقیه دانشجوهای این کالج لغو بشه...
اینکه در چند روز آینده چه اتفاقاتی بیافته واقعاً قابل پیش بینی نیست. باید صبر کرد و دید. امیدوارم قضایا نهایتاً به نفع دانشجوهایی که کلی پول از کشورهاشون(عمدتاً کشورهای در حال توسعه) با بدبختی آوردن تموم بشه.
در این یکسالی که کانادا بودم، چیزهایی رو دیدم و تجربه کردم که شاید خیلی از کسایی که سی ساله اینجان، هنوز فرصت براشون پیش نیومده باشه! از رفتن به اُتاوا و شرکت در مراسمی در پارلمان کانادا، تا شرکت در جلسه های کاری در یک هتل خیلی شیک و گرون، شرکت در Conference Call هایی که هر شرکت کننده در یک نقطه کانادا بود و منه بدبخت باید از جلسه نت بر می داشتم و گاهی در بحث ها شرکت کنم و جواب سئوالاتی رو بدم تا این یکی آخری که واقعاً آخرش بود! چیزهایی که توی فیلم ها می دیدیم که یک خبرنگار سمج می تونه خیلی چیزها رو به هم بزنه و خیلی رسوایی ها رو علنی کنه یا وسیله سیاستمدارهایی بشه که سیاستمدارهای دیگه ای رو تخریب کنه ...
این قضیه خیلی بودارتر از این حرفا به نظر میاد. من حس می کنم از همون اول، اینکه یک کالج خصوصیه کوچیک بتونه آدمی مثل کلینتون رو دعوت کنه و نظر کلی از سیاستمدارهای کانادایی رو جلب کنه فوق اراده یک شخص مثل شلوان بود. انصراف کلینتون از شرکت در برنامه هم با اراده ای قوی تر از این حرفا انجام شد. تیتر اول شدن مشکلات مالیه یک کالج خصوصی کوچیک هم کاملاً غیر عادی بود. تصمیم در ادامه حیات این آدم در حرفه (Business) خودش هم نمی تونه با هیاهوهای چند دانشجو تغییری بکنه. این تنها در کشورهایی مثل ایران نیست که دانشجوها نردبون ترقی سیاستمدارها هستن. اما تا این جوون های جاهل این چیزها رو بفهمن جوونیشون مثل ما که زمانی از این جهالت ها می کردیم، از دست رفته!
------------------------------------------------------------
- اگر نمی تونین مقاله های تورنتواستار رو از لینک ها ببینین، کافیه Register کنین. کاملاً مجانیه و می تونین همه روزنامه رو آنلاین بخونین.
- در اون پوستر PPL که می بینین، دو تا از ایرانی ها هم دست دارن! اگه تونستین دست منو و دست احسان (یکی از سخنگوهای دانشجوهای معترض) رو پیدا کنین!

این عکس ها رو از سایت پیک نت برداشتم. ظاهراً مانور ضد شورش نیروی انتظامی در تهران مشخصاً برای مقابله با اعتراض های دانشحویی سازماندهی شده. به برادران زن نما که نقش مثلاً دانشجوهای دختر رو بازی می کنن توجه فرمایید.




World leaders at United Nations refused to stand near Ahmadinejad for group photo!

والا دروغ چرا؟ تا قبر آ- آ- آ-آ !!! عکس از www.iranian.com راست و دروغش پای اونا!

بعد از تحریر :

در راستای وجدان کاری در امر اطلاع رسانی! کاشف به عمل آمد عکس بالا کمی تا قسمتی دستکاری شده و چند فقره از سران کشوران از این تصویر پاک شده اند! سایت ایرانیان این عکس رو به عنوان Cartoonتوی سایتش قرار داده و لینک عکس اصلی رو از سایت سازمان ملل هم توی سایتش گذاشته. من این عکس رو با ایمیل گرفته بودم. مراتب بدینوسیله اصلاح می گردد. ضمناً لینک عکس اصلی و عکس مونتاژ شده رو هم که می بینید.

13 اکتبر ساعت 12:31 بعد از نیمه شب

امروز یعنی دهم اکتبر روز جشن شکرگزاری در کانادا و تعطیل رسمیه. روز شگرگزاری یا Thanksgiving در کانادا دومین دوشنبه ماه اکتبره . سنت قشنگیه که اهالی این ولایت دارن و در این روز به شکر نعمت هایی که خدا بهشون ارزونی داشته می پردازن. غذای ویژه این روز خوراک بوقلمونه که قرب و منزلت خاصی اینجا داره. برخلاف بیشتر جشن های دیگه مردم در آمریکای شمالی که همراه با فستیوال های خیابونی و جشن و پایکوبی در بیرون از خونه هاست، در این روز مردم بیتشر وقتشون رو توی خونه و در کنار خونواده و البته بوقلمون! میگذرونن.
آمریکایی ها هم روز شکرگزاری دارن که البته با کانادا همزمان نیست. آمریکایی ها چهارمین پنجشنبه ماه نوامبر رو به عنوان روز شکرگزاری جشن می گرین. انتخاب روز این جشن در کانادا و آمریکا تحت تأثیر هم بومیان این دو کشور و هم تاریخ های ایندو کشور بوده. برای خوندن تاریخچه ای ازاین جشن در آمریکا و کانادا می تونین به اینجا یک سری بزنین.
نکته قابل توجه شباهت های جشن شکرگزاری با جشن مهرگان خودمون و همزمانی تقریبی شون (16 مهر) و همینطور فلسفه های وجودیشون مثل زمان برداشت خرمن در این دو جشنه. مهرگان به برکت انقلاب اسلامی کم کم داره از ذهن حداقل بچه ها پاک میشه. اگرچه ایرانی های خارج از کشور سعی دارن این جشن رو زنده نگه دارن اما بیشتر اسم مهرگانه که برده میشه و چیزی از مراسم واقعی اون دیده نمی شه. بیشتر برگزاری یک سری کنسرته که خواننده های لوس آنجلسی حول و حوش این روز و به اسم این روز برگزار می کنن. در مورد جشن مهرگان هم از اینجا مطالب خوبی می تونین بخونین.

سه تا دانشجوی فوق لیسانس کامپیوتر دانشگاه MIT آمریکا دست به شیطنت جالی زدن. من قضیه شو از پادکست رادیو کالج پارک شنیدم. (پادکست ها در واقع یک جور وبلاگ های صوتی هستن که این طرف ها داره خیلی جا باز می کنه). این دانشجوها اومدن برنامه ای نوشتن که مقاله های علمی در زمینه کامپیوتر به صورت تصادفی تولید می کنه. یعنی کافیه اسم یا اسامی نویسندگان مقاله رو بهش بدین و اون یک مقاله تمام و کمال کنفرانس پسند با رعایت تمامی اصول یک مقاله علمی اما بصورت تصادفی تولید می کنه. عملاً پاراگراف های این مقاله هیچ ارتباط منطقی با هم ندارن اما اونقدر شکل ظاهری و قالب مقاله دقیقه که می تونه اشتباه هم ایجاد کنه. توی این مقاله تصادفی، تصویر، نمودار و جدول هم داره. آخرش نتیجه گیری و فهرست منابع هم داره و جالبه که بعضی از منابع اشاره به تألیفات قبلی نویسنده مقاله داره که در مقالات علمی خیلی متداوله که افراد به تألیفات خودشون ارجاع بدن.
این دانشجوها که اسم برنامشونو SCIgenگذاشتن، یکی از مقاله هایی که اینجوری تولید کردن رو به یک کنفرانس بین المللی کامپیوتر توی آمریکا هم فرستادن و با کمال تعجب اون کنفرانس هم این مقاله رو پذیرفته ! این دانشجوها برای کنفرانس ثبت نام می کنن اما در عین حال قضیه رو علنی می کنن که در نتیجه کنفرانس پول ثبت نامشونو پس می ده اما این بچه ها کوتاه نمیان و برنامه شونو توی یک وب سایت می ذارن و تقاضای کمک مالی می کنن تا در همون هتلی که اون کنفرانس جریان داشته یک محل برای ارائه سخنرانی های ساختگیشون اجاره کنن. خلاصه این کار رو می کنن و فیلم هایی هم از این کنفرانس ساختگیشون روی وب سایتشون قرار می دن. عملاً این دانشجوها خواستن نشون بدن که مقاله های علمی صرفاً شده راهی برای ترقی افراد و توجه به محتوای اونها داره کمرنگ میشه.
اگه می خواین برای خودتون یک مقاله درست کنید برین اینجا!

دومین ماه رمضون تورنتو رو دارم تجربه می کنم. حال و هوای ماه رمضون رو نمی شه دوست نداشت، چه اهل روزه گرفتن باشی، چه نباشی. چیزی که متأسفانه اینجا نمی شه حسش کرد. همیشه صفای سحر و دعاشو و شور و شوق افطار و ربنای شجریان رو دوست داشتم. تورنتو شروع ماه رمضونش، یک روز از از ایران جلوتره. البته اینکه رویت ماه برای کی به اثبات می رسه نمی دونم. شاید ملکه الیزابت دوم! یا نمایندش توی اتاوا که بصورت فرمالیته باید همه قوانین و مصوبات کانادا رو مهر سلطنتی بزنه! چند ساعت پیش از یکی از همون بچه های پاکستانی که قبلاً ذکر خیرش رو کردم! یک SMS گرفتم که شروع ماه رمضون رو تبریک می گفت و التماس دعا داشت.
توی تورنتو ایرانی ها چند مسجد و موسسه اسلامی دارن که بعضی هاشون یا بهتر بگم خیلی هاشون یه جورایی به نظر میاد از اون طرف می گرده و نشونه هایی از جمهوری اسلامی توش به چشم می خوره، مثل قاب عکس های آقایون. یکی از دوستا چند شب پیش می گفت که توی یکی از این مسجدها توی لیست کتاب های مذهبی اش زیارت نامه امام خمینی دیده! اما مراکزی هم هست که مستقل هستند و از این جهت آدم رغبت می کنه اگه گاهی هم نیاز داشت تا حال و هوایی عوض کنه بهشون سر بزنه. یکی از این مراکز، موسسه امام علی تورنتوست که برنامه ها و خدمات جالبی داره. از جمله اینکه تلفن گویا برای اعلام ساعات شرعی به وقت تورنتو به زبون فارسی راه انداخته و هر شب جمعه برنامه نماز و دعای کمیل و سخنرانی و شام داره، برنامه های دیگه ای از آموزش نماز برای بچه ها و پاسخ به سوالات دینی گرفته تا برگزاری مراسم ازدواج و تدفین اسلامی هم داره. تا حالا فرصت نشده که از نزدیک ببینم، اما در اولین فرصت یک سری بهش می زنم.


با وجودی که شاید به ظاهر نامربوط بیاد، اما یه حسی بهم می گه باید شعارهای ناب تجمع در مقابل سفارت انگلیس توی تهران رو هم زیر همین عکس بزارم:
خمينی شاهدباش ما اعتراض کرديم
نيروی انتظامی حمايت از انگليس وظيفه شما نيست
از شورای امنيت هرگز نمی‌ هراسيم، سوخت هسته‌ ای را با دست خود می ‌سازيم
قطعنامه هسته ای فاقد اعتبار است، آژانس هسته ای هم مهره استکبار است
اين لانه جاسوسی تعطيل بايد گردد
سفير انگلستان اخراج بايد گردد
قسم به خون شهدا بوش ترا می‌ کشيم
و بعد جالب تر از اون سخنان رئیس پلیس تهران در جمع برادران حزب اللهیه:
"خدا کسی را که پليس اجتماعی را در مقابل دانشجويان قرار می‌ دهد لعنت کند ... همان گونه که شما هم احساسات داريد ما هم احساسات داريم و شما قطعاً قصد نداشتيد کاری انجام دهيد که برخلاف منافع نظام باشد، ما نيز به هيچ وجه قصد برخورد با بچه حزب ‌اللهيها را نداشته ايم".
وی از کسانی که در برخورد با نيروی انتظامی آسيب ديده‌ اند عذرخواهی کرد و از تجمع کنندگان خواست محل را ترک کنند.
خدا شانس بده. وقتی دانشجوها کتک می خوردن و نیروی انتظامی فقط نگاه می کرد بعدش هم وظیفه دستگیر کردن دانشجوهای کتک خورده رو به خوبی انجام میداد و برادران کتک بزن هم یکی یکی دانشجوها رو به نیروی انتظامی تحویل می دادن و بعد هم راضی از انجام تکلیف محل رو ترک می کردن. معمولاً هم دست جمعی" کجایید ای شهیدان خدایی" رو می خوندن. اون موقع عذرخواهی در کار نبود. ظاهراً برادران نیروی انتظامی این دفعه بر خلاف برنامه ریزی قبلی زیادی تند رفتن! قرار نبوده بچه حزب اللهی ها کتک بخورن!


یکسال پیش درست چنین روزی یعنی دوم اکتبر یا دهم مهر تقریباً همین ساعت ها (حدود 2 صبح)، از ایران پرواز داشتم. چه زود شد یک سال. واقعاً به اندازه یک چشم به هم زدن. من که اونقدر سریع کارهای رفتنم درست شده بود که وقتی هواپیمای آستریا ایرلاین از فرودگاه مهرآباد بلند شد، هنوز باورم نمی شد دارم به همین راحتی از ایران می رم. حس غریبی بود و مطمئنم تکرار نشدنی. فقط بار اول هر کوچی برای آدم پیش میآد. حسی که ترکیبی بود از هیجان، ترس خوشحالی، ناراحتی، غم، ....
هفته ها و ماه های اول عملاً همه تازه وارد ها توی یک شوک هستن. همه چی رنگ دیگه ای داشت و تاره بود. اونقدر رنگ ها (خصوصاً برای مایی که از یک دنیای خاکستری اومده بودیم) جذابیت داشت که از آدم قدرت تشخیص و نقد و ارزیابی رو می گرفت. کم کم مثل آدم هایی که تازه از خواب بیدار شدن و خودشون رو توی جای دیگه ای غیر از اونجایی که به خواب رفتن می بینن، تازه داشتم می فهمیدم کجام. هر از گاهی (شاید هر چند هفته ای یک بار) وقتی یه هو خودمو تنها (بدون هیچ هموطنی) توی یک جمعی یا محلی پیدا می کردم، به خودم نهیب می زدم تو کجایی؟ اینجا چه کار داری؟ اینا کین؟ تو بینشون چه کار می کنی؟ این حس رفته رفته کمتر شد، تا جایی که دیگه بعد از گذشت یک سال، اونقدر تورنتو و خیابوناش، فروشگاه هاش، محل کار و تحصیل و ... برام عادی شده که انگار سالها اینجا بودم.
این اواخر حس های متناقضی داشتم. در مورد موندن یا برگشتن. گاهی مصمم به موندن گاهی دودل در برگشتن. که این دو دلی ها معمولاً گذراست و خیلی تابع شرایط روز آدمه. رویارویی با مشکلاتی که خاص زندگی در این طرف دنیا و دور از خونه و خونواده ست در به وجود اومدن این جور حالت ها اثر مستقیم داره. جالبه که چند روز پیش توی مقدمه یک کتاب به اسم Alone in Canada, 21 ways to make it better که اداره مهاجرت کانادا چاپ کرده و مجانی بین تازه واردها توزیع می کنه، مطلب جالبی خوندم. این کتاب این حس رو اینجوری توصیف می کنه:

"You are a recent immigrant to Canada. Perhaps you came seeking a new life, or to escape war or persecution in your homeland. You came here alone - with no close family or friends to help you. No matter why you came, you have to adjust to living in a society that is new and strange to you. Some days are good. Other days are bad. Sometimes you may wonder why you came at all. These feelings are normal. Over time, you will probably have more good days than bad, and you will begin to feel more comfortable and settled in your new home."

"شما یک مهاجر تازه وارد به کانادا هستید. شاید در جستجوی یک زندگی جدید آمده اید، یا از جنگ یا آزار و اذیت در سرزمین مادری خود فرار کرده اید. شما تنها به اینجا آمده اید. بدون هیچ خانواده یا دوست نزدیکی. مهم نیست چرا آمده اید، به هر حال مجبورید که خودتان را برای زندگی در جامعه ای که برای شما جدید و ناشناخته است تعدیل کنید. بعضی از روزها خوب هستند. بقیه روزها بد. بعضی وقت ها ممکن است شما در حیرت باشید که چرا اصلاً آمدید. این حس ها طبیعی هستند. در طول زمان، شما احتمالاً تعداد روزهای خوب بیشتری نسبت به روزهای بد و حس راحتی بیشتری خواهید داشت و در وطن جدید خود مستقر خواهید شد." (ترجمه از منه و احتمالاً با اشکال! به بزرگی خودتون ببخشین!)
هنوز هم در مجموع وقتی همه خوبی ها و بدی ها، قشنگی ها و زشتی ها، و آسایش ها و سختی های اینجا و ایران رو با هم مقایسه می کنم، در شرایط فعلی ترجیح می دم که همه تلاشم رو برای اینجا موندن بکنم. اگرچه شهامت قبول اینکه هر زمان فهمیدم اشتباه کردم یا نظرم عوض شده رو برای خودم حفظ کنم.
_____________________________________________________________
کتابی که بالابهش اشاره کردم به 18 زبون منتشر شده و نسخه های الکترونیکیش رو هم بصورت آنلاین و با فرمت PDF از اینجا میشه گرفت. نسخه چاپیش رو هم اگه به شماره6111-595-416 در تورنتو و یا شماره رایگان 6273-463-800-1 در اونتاریو زنگ بزنین برای تعداد کمتر از 50 نسخه، مجانی به آدرستون می فرستن.