احمقانه‌ترین و سخت‌ترین اسباب‌کشی عمرم انجام شد. از من به شما نصیحت! هیچ وقت قرارداد اجاره‌تون رو طوری تنظیم نکنین که شب سال نو که نه وَن و نه تاکسی گیر میآد مجبور به اسباب‌کشی بشین! بیشتر از یک ماه بود که وینی‌پگ برف جدیدی نیاموده بود و فقط آثار همون برف‌های قدیمی مونده بود. دیشب تا صبح برفی اومد که تا زیر زانوی آدم می‌رسه. به عبارتی دهن مبارکمان سرویس شد تا نقل مکان کردیم به آپارتمان جدید.

راننده تاکسی که یک هندی سیک بود (اینجا بیشتر از 90 درصد راننده تاکسی‌ها سیک هستن و من واقعاً نمی‌دونم چرا)، از من می‌پرسید با ایران تماس داشتی که بدونی عکس‌العمل ایرانی‌ها از اعدام صدام چی بوده؟ گفتم طبیعیه که با اون همه رنجی که ایرانی‌ها بردن خوشحالن. گفت: "آره صدام باید اعدام می‌شد اما چرا در همچین روز مقدسی؟" شدیداً ضد آمریکایی بود.

آدم خوبی بود. توی این برف کلی کمکم کرد تا وسایلمو بار ماشین و بعدش پیاده کنم. من هم حدود 6 دلار بقیه پولمو ازش نگرفتم! (تیپ دادن رو حال می‌کنین؟!) بیچاره موقع رفتن توی برف‌ها گیر کرد و نیم ساعت درگیر پارو کردن برف‌ها شد تا ماشینشو دربیاره! هرکار کردیم نشد واسه همین زنگ زد بیان کمکش.

اون پسر بنگلادشیه همون اول کار پرسید نماز عید رفتی؟ گفتم نه! گفت فرصت نکردی یا... گفتم نه من کلاً اهل این چیزا نیستم. از ما بی‌خیال شو! بعد از یکساعتی دعوتم کرد برای سال نو بریم بار! گفتم تو مشروب می‌خوری؟ گفت نه اصلاً! گفتم پس برای چی می‌ری بار؟! گفت فقط برای تفریح! ازش تشکر کردم و گفتم خسته‌ام. بد جوری از کت و کول افتاده بودم.

خوشبختانه، گوش شیطون کر، در حال حاضر دو تا موج اینترنت وایرلس رو می‌تونم بگیرم. حالی می‌ده اینترنت دزدی ها! اونقدر هم زورش بالا هست که یک قسمت از سریال باغ مظفر رو راحت دیدم و اخبار رادیو فردا و بی‌بی‌سی رو هم گوشیدم و این پست رو هم فرستادم برای خلق‌الله! مبادا که اسباب‌کشی من در روند تلاش‌های آزادی‌خواهانه ملت مبارز ایران وقفه‌ای ایجاد کند!

شب سال نوست. این ویدیوی قشنگ رو یه نفر با ایمیل با امضای Someone برای من فرستاده که نمی‌دونم کیه! من هم تقدیمش می‌کنم به همه خوانند‌گان جفنگیات صاحب این وبلاگ! سال نوی میلادی همه مبارک. امیدوارم سال 2007 لااقل برای مردم ما سالی با سختی‌های کمتر باشه و همینطور در این سال احمدی نژاد کمتر نامه بنویسه و کمتر حرف بزنه تا کمتر آبروی این ملت بره!.


موضوع: , 0 نظر |

دوره دبستان درصف صبحگاهی همه باید یکصدا تکبیری می‌گفتیم که ادامه پیدا می‌کرد با "مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروی، مرگ بر انگلیس، مرگ بر صدام یزید کافر". بعد از چند سالی که همسایه سرخ‌رنگ شمالی شد کشور دوست و برادر، مرگ بر شوروی آن افتاد. چند سال بعدش انگلیسش هم افتاد. اما تا زمان قطعنامه صدام یزید کافرش همچنان پابرجا بود. آن وقت کسی حتی تصورش را هم نمی‌کرد که آن صدام یزید کافر توسط همان شیطان بزرگ به چوبه دار سپرده شود.


CNN برنامه زنده دارد از چند ساعت قبل از اعدام صدام تا ساعتی بعد از اینکه خبر اعدام منتشر میشود. اندرسون کوپر، مجری CNN مرتب تکرار می‌کند که "هنوز تصویری از لحظه اعدام منتشر نشده، اما به محض انتشار بعد از اینکه با استاندارهای CNN تطبیق داده شد، پخش خواهد شد. البته قبلش حتماً اعلام می‌کنیم که شما تصمیم بگیرید برای دیدن یا ندیدن فیلم" آخر آمریکایی‌های دلرحم طاقت دیدن صحنه‌های خشن را ندارند. همزمان اخبار ساعت 8 صبح تلویزیون ایران را از اینترنت می‌گیرم. شاید آنجا فیلمی نشان داده شود. هرچه باشد ما طاقتمان در این چیزها بیشتر است! مجری چادری اخبار، بعد از سلام و صلوت به پیامبر اعظم (و نه اکرم!) اینطور اخبار را شروع می‌کند: " با پیگیری‌های دولت و ملت عراق، صدام دیکتاتور ...." خوب پی‌گیری‌های ملت عراق قبل از سرنگونی صدام توسط آمریکا کمی دشوار بود!


چقدر از اعدام صدام خوشحالیم؟ برای صدام، اعدام هم کم بود، اما همین ما ساکنین بلاگستان که
Petition بر علیه مجازات اعدام امضا کردیم و بعضی لوگویش را به دیوار وبلاگمان چسباندیم، ته دل از اجرای این حکم دلمان خنک شد، نه؟ انتخاب بین آرمان و احساس انتخاب دشواری است.

عجب ماهی بود این ماه دسامبر، دو دیکتاتور مردند (پینوشه و نیازاف) و یکی اعدام شد.

موضوع: , 0 نظر |

آتش این یلدا بازی وبلاگی دامان مارا عم گرفت. خیالم داشت راحت می‌شد که کسی با ما کاری نداشت و با گذشتن از شب یلدا بازی هم تموم شده. اما دیروز احسان پای مارو هم کشید به بازی. حالا بماند که خودش قواعد بازی رو رعایت نکرده و عینهو مصاحبه‌های احمدی‌نژاد با سی.ان.ان که به جای جواب دادن به سوال‌ها فقط خبرنگار رو می‌پیچونه، احسان هم عملاً از اعتراف طفره رفته. اما من می‌خوام جدی‌جدی اعتراف کنم! قبلش فقط یه توضیح کوچولو که این یه بازی وبلاگیه به اسم Blog Tag که از وبلاگ‌های انگلیسی (لینک از پرستو)شروع شد. اولین نفر پنج خصوصیت شخصی یا چیزهایی که دیگران نمی‌دونن از خودش رو می‌گه و بعد از پنج نفر دیگه می‌خواد این‌کارو تکرار کنن. در بلاگستان فارسی سلمان جریری این کار رو شروع کرد و اسمشو بازی شب یلدا گذاشت که ظاهراً اینطور که پیش می‌ره تا یلدای سال بعد ادامه خواهد داشت.

و اما اعترافات من:

  • اولین باری که در کانادا (در همون دو سه روز اول) رفتم به یک کافی شاپ (یه تیم‌هورتونز یا کافی‌تایم بود) تقاضای یک قهوه کردم. فروشنده پرسید چه سایزی؟ گفتم متوسط. پرسید قهوه تو چه طوری دوست داری ؟ موندم چی بگم! یعنی چی چه‌طوری؟ با عشق! خوب یه قهوه بده دیگه! توضیح داد چقدر شکر و چقدر شیر یا خامه می‌خوای. گفتم دو قاشق شکر و دو قاشق شیر. کم کم فهمیدم به این نوع قهوه در کانادا می‌گن دابل-دابل. بعد یه روز رفتم به یه استارباکس. عینهو کسایی که توی ناف کانادا بزرگ شدن ژستی گرفتم و گفتم: A medium double-double please! فروشنده لبخند عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و یه قهوه black به هم داد و گفت اون گوشه می تونی هر طور که دوست داری قهوه‌ تو درست کنی! همون هفته اول یه سوتی دیگه هم دادم! رفتم خرید مواد غذایی. خواستم سوسیس و کالباس بخرم از بس که متنوع بود گیج شدم. به دختر داییم که سال‌هاست کانادا زندگی می‌کنه زنگ زدم. گفت من همیشه کالباس و سوسیس ترکی می‌خرم. روش نوشته. از همه بهتره. اول تعجب کردم. بعد گفتم کاناداست دیگه... همه چی پیدا میشه! و بعد مثل آدم‌های عقب افتاده بسته‌های سوسیس و کالباس رو زیر و رو می‌کردم اما برام عجیب بود که روی همه‌شون نوشته بود Product of Canada یا USA! ناچار یکی رو انتخاب کردم و رفتم. کمی طول کشید تا فهمیدم منظور دخترداییم سوسیس و کالباس تهیه شده از گوشت بوقلمون بوده نه ساخت ترکیه!
  • من که تا اول دبیرستان جزو دانش‌آموزهای ممتاز بودم، از کلاس دوم – سوم دبیرستان با این توجیه که نظام آموزشی ما مدرک‌گراست!! به جای درس خوندن معمولاً سرکلاس‌ها لای کتاب‌های درسیم کتاب‌های غیر درسی بود. بیشتر کتاب‌های صادق هدایت و دکتر شریعتی و بعضی از کتاب‌های کافکا و کامو رو همون سال‌ها خوندم. نتیجه این شد که سال دوم دبیرستان 3 تا تجدید وسال سوم 5 تا تجدید آوردم و بعد هم مردود شدم! بعد گفتم عمراً به عنوان دو ساله برم سر کلاس بشینم. متفرقه می‌خونم سال چهارم بر می‌گردم مدرسه. اما سال چهارم ثبت نامم نکردن. گفتن ترک تحصیل محسوب میشی و باید بری شبانه! باز گفتم عمراً برم شبانه. خودم چهارم دبیرستان رو خوندم و چند تا کلاس تقویتی رفتم یه ضرب توی خرداد دیپلمم روگرفتم!
  • دبیرستانی بودم که برای اولین بار با یه دختر قرار گذاشتم. فکر می‌کنین کجا؟ اگه انتظار دارین بگم کافی‌شاپ، توی پارک، سینما یا توی یه خیابون خلوت سخت در اشتباهین. اولین date زندگی من در قبرستون زیر صحن حرم امام رضا سر قبر یکی از فامیل‌های اون دختر بود! باور کنین از اونجا امن‌تر به ذهنمون نرسید!
  • من برای مدت یک سال در کلاس پنجم دبستان رئیس انجمن اسلامی مدرسه و یکی از امام جماعت‌های بچه‌ها بودم! انتخابم به ریاست انجمن با یک انتخابات دمکراتیک با رأی اکثریت اعضای انجمن بود. اگرچه نظر مربی امور پرورشی مدرسه علناً با یکی دیگه بود اما تسلیم نتیجه رأی‌گیری شد. برای امام جماعت شدنم هم شونصد بار امتحان نماز دادم تا قبولم کردن چون "ولم یکن له کفواً احد" رو نمی‌تونستم درست تلفظ کنم!
  • توی انتخابات دوم خرداد، با یکی دو تا از همکلاسی‌ها دانشگاه می‌رفتیم ستاد ناطق نوری به عنوان حمایت از ناطق دسته دسته پوستر‌های بزرگ رنگی با چاپ اعلای ناطق رو می‌گرفتیم و بعد تیکه تیکه می‌کردیم به عنوان چک‌نویس استفاده می‌کردیم. بعد از چند بار بهمون مشکوک شدن و دیگه پوستری بهمون ندادن!


این پنج نفر هم انتخاب من برای ادامه این اعتراف‌گیری: بابای پری، مسافر (یالله تا نرفتی ایران اعتراف کن!)، توتیا، آرش و گل مریم.

کلکسیون ملیت‌ همخونه‌ای های من در این دو وسال و نمیچه‌ای که در کانادا هستم، داره حسابی کامل و متنوع میشه. آپارتمان جدیدی که قراره تا آخر همین هفته بهش نقل مکان کنم رو یک پسر بنگلادشی اجاره کرده و قبل از من یک اتاقشو رو یک پسر غنایی گرفته و یک اتاقش رو هم که من قراره بگیرم. تا ایجا شده: هندی، پاکستانی، کانادایی- آفریقایی، شیلیایی، چینی، نیجریه‌ای، بنگلادشی و غنایی! رسماً توصیه‌ای که توی پست قبلی کردم رو خودم زیر پا گذاشتم! یعنی چاره‌ای نبود. این آپارتمان بهترین انتخاب ممکن با شرایط فعلی من بود. اگرچه مطمئنم داستان‌های جدیدی در این خونه خواهم داشت!

پسر بنگلادشیه، مسلمونه. اگرچه پسر خوبی به نظر میآد! از من پرسید: "مسلمونی؟" گفتم: "آره". گفت: "غناییه مسیحیه، اشکالی نداره؟" گفتم: "نه به هیچ وجه" گفت: "البته من بهش گفتم که اگه بخوای با گوشت خوک غذا درست کنی، باید ظرف‌هاتو جدا کنی!" من گفتم: "من این چیزا برام مهم نیست. فقط مهم اینه که آدم آرومی باشه و مثل همخونه فعلیه من پرسرو صدا نباشه". در ضمن صحبت، حرف کشید به ویزای تحصیلی گرفتن و من از مشکل شدنش برای ایرانی‌ها گفتم. گفت: "آره می‌دونم به خاطر اینه که شما سلاح اتمی دارین!" گفتم: "نه به خاطر اینه که یک رئیس‌جمهور احمق داریم!" نگو طرف از طرفدارهای جدی احمدی‌نژاده! با تعجب گفت: "اما من دوستش دارم!" پرسیدم: "چرا؟" گفت: "چون در مقابل کشورهای غربی وایستاده". چیزی نمونده بود جوش بیارم! کلی براش منبر رفتم که بابا این مردک حرف زیاد می‌زنه اما برای مردمش کاری نمی‌کنه. این رئیس‌جمهور نشده که به غرب فحش بده!

امروز هم بهم زنگ زد که کی می‌خوای اسباب بیاری؟ گفتم: "یکشنبه حدود ظهر". گفت: "یکشنبه عید قربانه و من می‌خوام برم نماز عید و تا اون موقع برنگشتم!" خدا عاقبت مارو با این بچه مسلمون به خیر بگذرونه! من هروقت توی جمع کانادایی‌ها بودم و چیزی براشون سوال‌برانگیز بوده (حالا بماند که چی!) و پرسیدن تو مسلمون نیستی؟ معمولاً جواب می‌دم چرا اما من مسلمون ایرانی‌ام. ما ایرانی‌ها ورژن خودمونو از اسلام داریم! که بعضی از خود همون افراد که قبلاً با ایرانی‌ها معاشرت داشتند هم در تأیید حرف من اضافه می‌کردن که آره ما دوستای ایرانی داریم. اونا کلاً متفاوتن! خداییش هم همینه. ایرانی‌ها از هیچ نظر به بقیه مسلمون‌ها شباهتی ندارن. به نظر من که اصلاً شیعه، نسخه ایرانیزه شده اسلامه.

خلاصه... آخر این هفته باید جاکشی کنم ( فکر بد نکنین! افغان‌ها به اسباب‌کشی می‌گن جاکشی!). جای جدید هم اینترنت نداره. اگه حداقل یکی از اون دو نفر دیگه حاضر بشه نصف ماهانه اینترنت رو بده، می‌گیرم. وگرنه اگه شد امواج وایرلس همسایه‌ها رو می‌دزدم. اگه اون هم نشد، می‌مونه فقط اینترنت دانشگاه!

موضوع: , 2 نظر |

  • ترم پاییز تموم شد و دانشگاه‌ها در تعطیلات دسامبر هستن. چند روزی بیشتر به کریسمس نمونده. هوا زیادی خوب شده. اگرچه هنوز کم و بیش آثار برف‌های سنگینی که اومد توی شهر به چشم می‌خوره اما هوای 10 درجه زیر صفر برای این موقع از سال در وینی‌پگ یعنی هوای بهاری! زمانی توی این مملکت آبشار نیاگارا هم با اون عظمتش یخ می‌زده! از وقتی این پست آقای تهرانتویی رو که در مورد گرم شدن کره زمین (Global Warming) و اثراتش روی تغییرات آب و هوا در کانادا خوندم یه جورایی از کوچ به منی‌توبا راضی‌تر شدم! آخه نوشته مناطق خوش آب و هوای کانادا مثل ونکور به تدریج هوای خوبشون رو از دست می‌دن (همونطور که طوفان‌ها وبرف های یکی دو هفته پیش ونکور رو حسابی درب و داغون کرد) و "مناطق شمالی کانادا، زمستان سرد و خشن و طولانی خود را با زمستان ملایم و دلپذیر اروپا عوض خواهند کرد".

  • هنوز نمی‌دونم وینی‌پگی‌‌ها لحظه تحویل سال جای خاصی دور هم جمع می‌شن یا نه. چیزی مثل برنامه‌ای که در تورنتو در مقابل شهرداری (میدان نتن فیلیپس) برگزار می‌شه و بعد از شمارش معکوس ده‌ها هزار آدمی که اونجا جمع میشن، لحظه تحویل سال معمولاً هر کسی به نفر کناری خودش (البته از جنس مخالف) یک French kiss آبدار (یا به قول اَوین کوچولو "کریزی ماچ!!") نثار می‌کنه.
  • توی این تعطیلات من باید باز اسباب‌کشی کنم! اگرچه به خاطر آمدن همسرهمخونه نیجریه‌ایم به کانادا دوماهه که می‌دونم باید خونه رو تخلیه کنم، اما رفتار این جانور هم به طرز آزاردهنده‌ای غیر قابل تحمل شده. اونقدر عصبیم کرده که متأسفانه ناخودآگاه یه حس بدی نسبت به هرچی سیاهه دارم پیدا می‌کنم. وقتی این خونه رو پیدا کردم، حتی ذره‌ای هم به خاطر رنگ پوست همخونه‌اش در گرفتنش تردید نکردم، اما از من به شما نصیحت، هرگز اشتباه من رو تکرار نکنین! اونقدر ماها با هم اختلاف فرهنگی داریم، که این اختلاف‌ها در هنجارها و رفتارها بدجوری آدم رو آزار می‌ده. به هرحال دنبال خونه‌ام. دوست داشتم این‌بار داون‌تاون وینی‌پگ رو تجربه کنم که به نفعم هم بود به چندین دلیل. اما ظاهراً قسمت نیست چون جاهایی که پیدا می‌شه همه نزدیک دانشگاست.
  • به سلامتی انتخابات در ایران هم برگزار شد و اگرچه "رایحه گند خدمت" آن همچنان بلند است! اما به نظرم مشارکت مردم در انتخابات یک پیام اساسی داشت. مردم فهمیدن قهرشون از انتخابات، بلایی چون احمدی‌نژاد رو نصیبشون کرد. ما همه یا زمانی در انتخابات شرکت کردیم یا به چشم انتخابات دیدیم. درسته که رأی‌ها جابجا می‌شن، اما مردم واقعاً میان و در انتخابات شرکت می‌کنند. حالا به هر دلیل. همون مردمی که وقتی توی تاکسی و اتوبوس می‌شینن فحش زیر و بالای همه مسولین رو می‌دن! این از عجایب مردم ماست و همینطور از شعبده‌های جمهوری اسلامی که تخصص وافری برای به صحنه آوردن مردم داره. حالا اون‌هایی که از این طرف آب انتظار انقلاب دارن، اگه با چشم باز نگاه کنن، می‌بینن که مردم به دلایل مختلفی انقلاب بکن نیستن: بخش بزرگی از مردم اونقدر گرفتار برقراری تعادل بین دخل و خرجشون هستن که حال انقلاب کردن ندارن. عده دیگه‌ای تجربه تلخی از انقلاب دارن و هزینه‌های سنگین اونوهنوز به یاد دارن. عده‌ای قابل توجه‌ای هم چون مذهبی هستن، با حکومت اسلامی از ترس عقوبت اخروی مخالفت نمی‌کنن. اگر انتظار از یک نیروی خارجی و یا کودتای نظامی رو که هیچ آدم عاقلی آرزوشونو نداره به کنار بذاریم، آیا جز اینه که مشکل اون مملکت باید از درون حل شه؟ حالا اسمش رو هرچی دوست دارین بذارین. ریفرم، اصلاحات، انقلاب مخملی، استحاله از درون یا هرچیز دیگه!
  • تعطیلات به همه اینوری‌ها خوش بگذره!

موضوع: , 0 نظر |

تا دیشب متوجه این ماشین نشده بودم، وگرنه زودتر عکسشو می گرفتم! در جهت توسعه خدمات بهداشت همگانی و مقابله با ایدز: ماشین فروش آتوماتیک کاندوم های لاتکس و معطر با سه رایحه موز، توت فرنگی و وانیل در یکی از دستشویی های مردانه دانشگاه منی توبا. (معطرش 25 سنت گرونتره! D:)

من چون در شش ماهه دوم سال به دنیا آمدم، قاعدتاً می‌بایست یکسال دیرتر به مدرسه می‌رفتم. اما در اولین سال بازگشایی مدارس بعد از انقلاب، یعنی سال 58، آموزش و پرورش، آزمون هوشی گذاشته بود که بچه‌های شش ماهه دوم، اگر نمره کافی از اون آزمون میآوردن، می‌تونستن برن کلاس اول دبستان. و اینگونه بود که در اولین کنکور زندگیم قبول شدم! یادمه تنها سوالی که جواب اشتباه دادم، تشخیص بین دست چپ و راست بود! تا کلاس‌ دوم- سوم هم برای تشخیص دست راست و چپ باید اول تمرکز می‌کردم که با کدوم دست می‌نویسم! بعدها کم کم این مشکل رفع شد. البته ظاهراً فکر می‌کردم حل شده! اما تازگی‌ها دارم شک می‌کنم به این‌که راست و چپ رو درست از هم تشخیص می‌دم یا نه!

اینجا دوست مارکسیست بسیار عزیزی دارم که اگر روزی بر سر مسائلی چون جنبش اصلاحات و اینکه جنبش دانشجویی ایران، گرایش‌های چپکی داره یا نه، با هم دعوا نکنیم، گویی اموراتمون نمی‌گذره! این دوست عزیز در نوع خود و از حیث داشتن خصوصیات انسانی، نمونه است (و فقط حیف که اون هم ظاهراً مثل من از بچگی مشکل تشخیص چپ و راست داشته!). نگاه قشنگی که به انسان‌ها و در واقع همه موجودات زنده داره، خاص خودشه. مثلاً می‌گه اولین باری که سوار اسب شده، بعد از پیاده شدن، وقتی چشمش به چشم اسبه افتاده، ازش خجالت کشیده و تصمیم گرفته دیگه سوار اسب نشه. حالا بماند که نسبت به خر، این حیوان مورد ستم انسان‌ها واقع‌شده چه حسی داره!

این دوست عزیز، معتقده که اگه زیپ هر انسانی رو پایین بکشی oops! ببخشین! "اگر زیپ پوست هر انسانی رو پایین بکشی، یک سوسیالیست دوآتشه در آن میبینی" اما من معتقدم که اگر زیپ پوست هر کومونیستی رو پایین بکشی یک آدم ایدئولوگ اصول‌گرا در اون می‌بینی که تنها فرقش با مذهبی‌های اصول‌گرا اعتقاد به وجود یا عدم وجود خداست که اون هم تفاوتی در شیوه اداره حکومت ایجاد نمی‌کنه.

خلاصه ما در این سه-چهار ماهی که وینی‌پگ نشین شده‌ایم، خودمان را جر دادیم تا به این دوست عزیز بقبولانیم که جنبش‌های اعتراضی در ایران، چه از نوع دانشجویی و چه از نوع کارگری و چه از نوع زنان، هیچ سنخیتی با حرکت‌ و خواسته‌های چپ ندارد و این‌ها توهماتی بیش نیست. تا اینکه چشممان به جمال این عکس‌های تجمع دانشجویان دانشگاه تهران در روز 15 آذر امسال روشن گشت! گویا باید وجود شبح لنین بر فراز ایران رو جدی گرفت!



میزگرد صدای آمریکا با حضور دکتر مهرداد درویش‌پور و امیرعباس فخرآور و کوروش صحتی که نازلی سیبیل‌طلا رو عصبانی کرده رو ببینید. این مصاحبه من رو هم عصبانی کرد اما نه به اون دلیلی که نازلی عصبانی شده، بلکه به خاطر چرندیاتی که فخرآور در مورد 16 آذر و کودتای 28 مرداد ( نیاز تاریخی به زعم آقا!) گفت و همینطور لحن زشتی که در جواب تحلیل‌های منطقی درویش‌پور استفاده کرد. فخرآورکه خودشو به عنوان نماینده جنبش دانشجویی ایران به سنای آمریکا رسوند و حالا عکس یادگاری شو با رضا پهلوی توی وبلاگش (روی بلاگفا! که عجیبه چرا جمهوری اسلامی حذفش نکرده) می‌ذاره اگرچه موجود حقیر و نفرت‌انگیزیه، اما همین آدم در توضیح این پلاکاردهای سرخ‌رنگی که در دانشگاه تهران علم شد چیزی گفت که قابل تأمله. اینکه چه بسا تکرار پروژه انقلاب فرهنگی سال 59 (که احمدی نژاد هم اخیراً بهش اشاره کرد) بهانه‌ای لازم داره و اون نفوذ قلابی مارکسیسم در دانشگاه‌هاست. به نظر من دانشجوهای ایرانی اگر کمی تاریخ بخونن و از گذشته درس عبرت بگیرن، هرگز طرفدار رنگ سرخ نمی‌شن. اگرچه اگر گرایش به چپ رو اونطور که دکتر درویش‌پور توضیح داد، صرفاً رادیکالیزه شدن حرکت دانشجویی بدونیم، بحث دیگه‌ایه.

ضمناً نوشته‌های سیبیل‌طلا رو دوست دارم. چون نازلی آدمیه که بدون نقاب و با صداقت واقعاً خودشه توی وبلاگش. حیف که مثل این دوست عزیز ما بدجوری چپکی می‌زنه! (اگرچه از یک نوع دیگه!).

موضوع: 0 نظر |

بچه که بودم، (دوره دبستان و اوایل راهنمایی) به خاطر مذهبی بودن دوآتیشه، از طرف مامان و خاله‌ام، به لقب "بچه آخوند" مفتخر بودم! والبته مورد تحسین بابای به شدت مذهبی‌ام هم بودم. بعدها کم‌کم اونقدر به راه راست هدایت شدم که بابام به چشم کافر حربی بهم نگاه می‌کرد و مامانم داشت کم‌کم نگران از بی‌دین شدنم می‌شد. مامان که طفلی عمرش به دنیا نبود، بابا هم این اواخر قبل از خارج شدنم از ایران، به نظر میومد دیگه از هدایت من قطع امید کرده و کاری به کارم نداشت، اما در عین حال گاهی می‌گفت "من می‌دونم تو توی دلت چیز دیگه‌ایه و به خاطر لجبازی با این وضع و اوضاع اینجوری می‌کنی!" بماند که خودم هم هنوز درست نفهمیدم توی دلم چیه! اما حالا که فکر می‌کنم، همون موقع‌ها هم "بچه‌آخوند" از نوع دموکرات و مدرنش بودم! گاهی که نطقم باز می‌شد به بابام می‌گفتم: "از نظر من کار اونی که با فکر کردن به این نتیجه رسیده که خدا نیست و کمونیست شده، هرچند به خطا رفته، اما از اونی که بدون فکر چون پدر و مادرش مسلمون بودن، مسلمونه و هیچ وقت هم در موردش فکر نمی‌کنه باارزش‌تره!" از این جور نطق‌های کفرآمیز که می‌کردم بابام نگاه حیرت‌انگیزی به من می‌کرد و فقط با نگرانی سکوت می‌کرد! حق داشت طفلی! چون نتیجه فکر کردن به این چیزاست که آدم رو از راه به در می‌کنه.


تورنتو که بودم، دورادور و باواسطه، خانم ایرانی مسلمونی رو می‌شناختم که سرطان داشت و دکترها بهش گفته بودن که بیش‌تر از یکماه زنده نخواهد موند. این خانم هم در آخرین روزهای عمرش از خونواده‌اش خواسته بود که براش توی بیمارستان کشیش بیارن تا مسیحی بشه و شد و مسیحی از دنبا رفت. این قضیه رو من برای همه کسایی که یه جورایی کم و بیش مذهبی بودن تعریف کردم، یکه می‌خوردن و قضاوت‌های کم و بیش یکسانی می‌کردن که بدا به حالش! اما برای من قضیه از دید دیگه‌ای جالب بود. به نظر من کسی که مطمئنه داره میمیره، حداقل با خودش به صداقت کامل می‌رسه. به نظر من صرف‌نظر از درست یا غلط ارزیابی کردن عمل این خانم (که به نظر من هیچ انسانی صلاحیتش رو نداره، چون همه ما از منظر اعتقادات خودمون این کار رو می‌کنیم) کارش با ارزشه. چون برای خودش به حقیقتی رسیده ونمی‌شه گفت این کارش روی حساب و کتاب‌های رایج این دنیا بوده. به همین اندازه به تصمیم جاسوس سابق روس که توی لندن با مسمومیت رادیواکتیو به قتل رسید برای مسلمون شدن در آخرین روزهای عمرش با احترام نگاه می‌کنم. اگرچه در مجموع به تغییر دین از هر طرفش معتقد نیستم. یعنی به نظرم همه ادیان رو که نگاه کنی خوب و بد و راست و دروغ و کلاه‌برداری‌هاشون به یه اندازه است. پس از یکی دراومدن و سراغ یکی دیگه رفتن، دیگه از اون کاراست!

اما نکته‌ مهمی در مورد خبر مسلمون شدن این جاسوس شهید! که بی‌بی‌سی با غرض‌ورزی‌های همیشگیش سانسورش کرده اینه که این شخص که پزشکان علت مرگش رو آلودگی با عنصر راديواکتيو پولونيوم با جرم اتمی 210 تشخيص دادند، در آخرین لحظات عمرش زیر لب زمزمه می‌کرده "انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست!" و تا لحظه مرگ هاله‌ای از نور دور تختش رو گرفته بوده... والاه!

این روزا سخت درگیر امتحان‌هام هستم که از فردا (روز تطیل!) شروع میشه. برای همین اینجا کم و بیش داره خاک می‌خوره. اگرچه از اونجا که بهم تکلیف شد که مطلب جدید بذارم! هر از چند روزی اینجا رو آپ خواهم کرد. Just 4 u! (;

موضوع: 0 نظر |

یادمه زمان دانشجویی با کلی این طرف و اون طرف زدن و جلب موافقت هزارتا رئیس، یه تابلو (برد) گرفتیم که توش کمی مطالب علمی مرتبط با رشته‌مون رو بزنیم. گذشته از اینکه قبل از زدن هر مطلب باید نظر مدیر گروه رو هم جلب می‌کردیم، برای فتوکپی گرفتن کلی منت می‌کشیدیم تا اونجا که بعضی وقت‌ها ترجیح می‌دادیم از جیب خودمون هزینه‌اش رو بدیم. اینجا دانشجوهای دانشگاه منی‌توبا، روزنامه (یا دقیق‌تر هفته‌نامه)‌ای دارن به اسم Manitoban که در قطع بزرگ روزنامه‌ای در 24 صفحه رنگی هر هفته منتشر می‌شه. این نشریه که تمام کارهاش (مطلب و گزارش و عکس) توسط خود دانشجوها بصورت افتخاری انجام می‌شه، در تیراژ خیلی بالایی بصورت رایگان بین دانشجوها توزیع میشه. امروز توی آخرین شماره منی‌توبن خبری از مراسم یادبودی در دانشگاه واترلو بود. داستان از این قراره که دو هفته پیش، مسولین دانشگاه برای تأمین امنیت دانشجوها، تصمیم می‌گیرن که 4 تا سگ آبی (پسر شجاع رو که یادتونه؟) که درخت‌های مسیر رفت و آمد دانشجوها رو می‌جویدن و احتمال افتادن درخت‌ها می‌رفته با استخدام چند شکارچی و تله‌گذار از بین ببرن که این کار رو می‌کنند. حالا این قضیه مورد اعتراض دانشجوها و سازمان‌های مدافع حقوق حیوانات قرار گرفته و به یادبود 4 سگ آبی از دست رفته مراسم باشکوهی در این دانشگاه برگذار شده! حتی تعدای از فارغ‌التحصیل های این دانشگاه هم در مراسم حاضر شدن و مسولین دانشگاه رو محکوم کردن و از دانشگاه خواستن برای جبران این جنایت، به سازمان‌های مدافع حیات وحش و حقوق حیوانات کمک مالی بکنه!

با خوندن این مطلب ذهنم سریعاً رفت سراغ اون دانشجویی که در دانشگاه سبزوار به ضرب چاقوی یک بسیجی کشته شد و آب هم از آب تکون نخورد. یعنی زندکی آدم‌ها در ایران به اندازه زندگی سگ‌های آبی در کانادا اهمیت نداره؟

  • پست قبلی هر چند از نظر خودم چیز چندان قابل توجهی نداشت، اما اونقدر مورد توجه واقع شد که کنتور این وبلاگ آمپرچسبوند، در سه جا لینک شد (بالاترین، قطار، پی‌سی‌ورد) و برای اولین بار باعث شد این وبلاگ عدد 449 بازدیدکننده در روز رو به خودش ببینه!
  • پنج شیش روزه داره یه خط در میون برفیه که می‌باره توی این شهر. برف روی برف. همه شهر سفید شده. 2 شب هوا تا 31 درجه زیر صفر هم رسید. تازه مردم می‌گن این که چیزی نیست. هنوز اولشه! واقعاً سرمای تورنتو در مقابل سرما و برف وینی‌پگ بچه بازی بود!
  • وبلاگ سیروس شاملو (پسر احمد شاملو) رو دیدن؟ به نظر شما این حرفا رو واقعاً پسر شاملو می‌زنه؟ ... پسرچون ندارد نشان از پدر...
  • با سبک نوشته‌های "اتانول 96 درصد" که سیبیل طلا معرفیش کرده خیلی حال کردم. توجه: لطفاً آدم‌های خیلی مودب کلیک نکنن که مسئولیتش باخودشونه!

"کیشا کسل هیوز" شانزده ساله که نقش حضرت مریم در فیلم جدید "میلاد مسیح" را بازی کرده چون از دوست پسر 19 ساله‌اش حامله شده، اعلام کرده که نمی‌تونه در مراسم افتتاح فیلم در واتیکان شرکت کنه. در واکنش به این قضیه که باعث دلخوری بعضی از واتیکانی‌ها شده، یک عضو شورای فرهنگی واتیکان گفته که: "از کیشا انتظار می رفت که نقش خود را خوب بازی کند نه این که یک قدیس باشد."

این نوع دید رو مقایسه کنید با نظر احمدی نژاد در مورد سریال نرگس، (بخوانید در مورد جنجال فیلم خصوصی زهرا امیرابراهیمی):

"كسي كه در يك سريال موفق مظهر خوبي مي‌شود نبايد اجازه دهيم در يك سريال ديگر مظهر بدي باشد؛ چون انسانها به دنبال الگو هستند و اين كار مرزبندي‌ها را از بين مي‌برد. نبايد به گونه‌اي باشد كه كسي در رسانه چهره شد و ما براي او مراسم تجليل برگزار مي‌كنيم، مردم ببينند كه او چيز ديگري است."

مثلاً کسی نباید بفهمد که هنرپیشه نقش نرگس، شادروان "پوپک گلدره" که مرتب در اون سریال در حال نمازخوندن بود و حتی توی خونه هم چادر سرش می‌کرد! و توسط رسانه‌های ایران درحد یک قدیس ارتقا یافت، بعد از فیلم‌برداری برای مرخصی سه روزه به جای اینکه بره خونه میره با دوستش (اینشاالله دوست دختر!) کنار دریا و از دوستاش هم می‌خواد که به کسی نگن. برای همینه که بعد از تصادف همکاراش فکر می‌کردن خونه است و پدر و مادرش فکر می‌کردن سر فیلمبرداری.

اینجا پستی بود که ترجیح دادم حذفش کنم. پستی که از اول هم نمی‌بایست پست می‌شد. خودم شخصاً قبل از هیچ عکس‌العملی به این نتیجه رسیدم که باید حذف بشه. چون گور بابای کپیتالیسم و لیبرالیسم و کمونیسم و همه ایسم‌های دیگه. هیچ چیز ارزش اونو نداره که حتی به اندازه یک میکرون روی آینه دوستی‌ها غبار بندازه. ایسم‌ها که سهله، اعتقادهایی بالاتر ازاون هم به نظر من اگر بخواد به جای وصل، فصل ایجاد کنه، پشیزی نمی‌ارزه.

موضوع: 0 نظر |

در سالگرد قتل های زنجیره ای "امیر فرشاد ابراهیمی" عضو سابق انصار حزب الله از قول سعید امامی می گوید:


"...وقتي باخبر شديم که حاج احمد آقا در جلسات خصوصي به مسئولان نظام و حتي به ولايت امر اهانت مي‌کند. آنرا ارجاع داديم و بلافاصله دستور آمد که همه رفت و آمدهاي ايشان را زير نظر بگيريد و از مکالمات و ملاقاتهاي ايشان نوار تهيه کنيد. ما هم بمدت يکسال همين کار را کرديم. متأسفانه حاج احمد آقا به راه يک طرفه بدي وارد شده بود که برگشت نداشت. وقتي دستور حذف حاج احمد آقا را آقاي فلاحيان به من ابلاغ کرد مضطرب شدم و حتي به ترديد فرو رفتم. دو روز بعد همراه با آقاي فلاحيان به ديدار آيت‌الله مصباح رفتيم، آقايان محسني اژه‌اي و بادامچيان هم آنجا بودند البته بعداً حاج آقا خوشبخت هم از بيت آمدند آنجا و نظر جمع بر اين بود که نبايد به کساني که با ولي امر مسلمين خصومت مي‌کنند، رحم کرد ... »

موضوع: 0 نظر |

در مورد قضیه حمله پلیس دانشگاه UCLA به دانشجویی که از ارائه کارت دانشجوییش سرباز زده بود، اونقدر نوشته شده و لینک‌های فیلم و خبر نقل شده که دیگه لزومی به تکرار مکررات نیست. اما به نظرم رسید میشه از یک زاویه دیگه هم این قضیه نگاه کرد.

به نظر من جامعه ایرانی‌های مهاجر یک بار دیگه نه چندان موفق امتحان پس داد. اگرچه استفاده فوق‌العاده موثر از Youtube برای انتشار فیلمی که با گوشی موبایل گرفته شده بود، عالی بود، اما عنوان همون فیلم و خبرهای مربوط بهش در وبلاگ‌های ایرانی‌ها (روی صحبتم با وبلاگ‌های انگلیسیه که مخاطب عام دارن)، تمام تأکیدشون روی ایرانی بودن (یا بعضی جاها ایرانی-آمریکایی بودن) اون دانشجو بود. به نظر من ما ایرانی‌های مهاجر تا زمانی که خودمون رو عضوی از جامعه‌ای که در اون زندگی می‌کنیم ندونیم، و دنبال حقوقمون به عنوان عضوی از این جوامع نه به عنوان یک ایرانی در آمریکا، کانادا یا هرکجای دیگه نباشیم، همون‌جایی خواهیم بود که الان هستیم. اگر از دانشجوی ایرانی در آمریکا به عنوان یک دانشجو تظلم‌خواهی بشه، می‌تونه افکار عمومی بیشتری رو به خودش جلب کنه یا به عنوان یک دانشجوی ایرانی؟

از بعد دیگه به نظر من عمل اون دانشجو، اصلاً استحقاق حمایت رو نداشت. احترام به قوانین اون هم در جوامعی مثل آمریکای شمالی که قانون (هرچند در مواقعی به ظاهر) حرف اول رو می‌زنه، شرط لازم برای حمایته. طبق مقررات داخلی UCLA، بعد از ساعت 11 شب دانشجوها موظفند به مامورین کتابخونه که به صورت تصادفی دانشجوها رو انتخاب می‌کنن، آی.دی ارائه بدن. حتی اگر این انتخاب تصادفی به قول ما آماری‌ها اریبی هم داشته باشه و ناشی از داشتن چهره خاورمیانه‌ای ما ایرانی‌ها باشه، باز هم با توجه به جو بدبینانه موجود بعد از 11 سپتامبر، هیچ توجیهی برای شاخ و شونه کشیدن و قلدربازی قابل قبول نیست!

چیزی که خیلی‌ها دراعتراض به این قضیه بدفهمیدن و بعضاً بد عمل کردند، اشتباه بین اعتراض به خشونت بیجای پلیس با دفاع از عمل یک دانشجوی شاید خاطی بود. عملکرد غلط اون دانشجو تحت هیچ شرایطی حتی با معیارهای قانونی اینجا، توجیهی برای اون میزان خشونت پلیس نبود. حتی اگر فرض کنیم اون دانشجو با مقاومتش به پلیس اجازه زدن دستبند نمی‌داده، این فقط شاید بتونه توجیهی برای یکبار استفاده از Tazer توسط پلیس بشه نه چهاربار. پس توی این قضیه خشونت پلیس محکوم بود نه دفاع از عمل دانشجو!

عکس‌العمل‌های نه چندان دور از انتظاری رو بعد از این جنجال در وبلاگ‌ها و کامنت‌ها از داخل ایران شاهد بودیم که عصبانی از حمایت‌ها، بلایی که سر این دانشجو اومد رو حق مسلمش می‌دونستن! (مثل بابای پری!). که به نظر من میتونه یکی به همون دلیل بالا، یعنی قاطی شدن دو مقوله حمایت و محکومیت باشه و همینطور به دلیل بهره‌برداری تبلیغاتی جمهوری اسلامی از این قضیه برای حمله به آمریکا و تحت‌الشاع قرار دادن قتل دانشجوی دانشگاه آزاد سبزوار توسط عضو بسیج دانشجویی دانشگاه (اون هم در مقابل نامزدش) البته طبق معمول به اسم انجام تکلیف شرعی!

اما فراموش نکنیم که اگه به چنین خشونت‌هایی اعتراض نکنیم، چه بسا روزی یکی از خودما قربانی بعدیش باشیم...

اما بحث شیرین تبریز و گوگل!

بعد از اینکه این قضیه به روزنامه گاردین هم کشید و روزآنلاین هم ترجمه شو منتشر کرد، داشت کم‌کم باورم میشد که من نمی‌فهمم و حتماً گوگل این کار رو کرده! تا اینکه ایسنا خبری منتشر کرد که "در پي اعتراض گسترده ايرانيان، گوگل صفحه‌ي معرفي شهر تبريز را اصلاح كرد" و لینکی از گوگل ویدیو داده بود که همون فیلم با توضیحی جدید بود که تبریز شهری در ایران است. جالب اینجا بود که وقتی چک کردم، فیلم قبلی هنوز وجود داشت و فقط یه نفر دیگه دوباره فیلم رو باتوضیح اصلاح شده آپلود کرده بود! بالاخره یک خواننده سایت بازتاب قضیه رو به این سایت توضیح داد و ازدکتر گروسی اسم برد و بعد هم دکتر گروسی همه چیز رو تکذیب کرد و گفت شخصی به اسم من این کار رو کرده اما در مورد عکسی که در باکو گرفته و در سایتش گذاشته توضیحی نداد! (ضمناً توضیح فیلم اصلی هم تقریباً اصلاح شده و ملایم تر شده. همچنان تبریز رو در آذربایجان شرقی معرفی کرده اما داخل پرانتز ایران)

  1. بالاخره فیلم "بنام پدر" رو دیدم. سوژه زیبایی که اگرچه آخرش بدجوری به شعاردادن گل وگشادی میرسه که از حاتمی‌کیا بعید بود، اما به هرحال سوژه‌ای جسارت‌آمیز بود. دختر دانشجویی که همواره با پدرش که از سرداران سابق جنگ بوده بر سر جنگ اختلاف عقیده داشته، نهایتاً سال‌ها بعد از پایان جنگ قربانی همون جنگی می‌شه که بهش اعتقاد نداشته. پای دخترک روی مینی میره که پدر به خاطر میاره خودش زمانی در جای مشخصی کاشته بوده. تحول دو فیلمساز با مرور فیلم‌هاشون از اول انقلاب تا حالا که کم کم داره به تحولی 180 درجه‌ای بدل می‌شه برای من همیشه جالب بوده. یکی مخملبافی که با "توبه نصوح" در سال 61، کارگردانی انقلابی و در خط روزنامه کیهان بود تا جایی که به "نوبت عاشقی" و "نون و گلدون" می‌رسه و بعد هم ترک دیار می‌کنه. و دیگری حاتمی‌کیا که با "هویت" در سال 65 به جنگ به عنوان آرمانی مقدس نگاه می‌کنه تا "بنام‌پدر" که به نظر من به جز پایان فیلم که به نظر یا سفارشیه یا نتیجه خودسانسوری، یک فیلم کاملاً ضدجنگه. (فیلم رو می‌تونین از اینجا دانلود کنین.)

  2. یه شاسکولی اومده توی "گوگل ویدیو" یه فایل ویدیویی به زبان فارسی که شهر تبریز رو معرفی می‌کنه آپلود کرده و یه توضیح هم به انگلیسی براش گذاشته که شهر تبریز در جمهوری آذربایجان است. یه شاسکول دیگه‌ای هم در ایسنا اومده یه خبر زده که "گوگل شهر تبريز را متعلق به جمهوري آذربايجان خواند!!"، بعد هم معاون شاسکول وزارت ارتباطات و فن‌آوری رگ غیرت ایرانیتش زده بالا که "حركت گوگل از مصاديق دخالت در امور كشورهاست"!!! من موندم یعنی توی دم و دستگاه عریض و طویل ایسنا و وزارت فن‌آوری!! یه آدم کمی تا قسمتی باسواد پیدا نمی‌شه که به این حضرات بفهمونه که هرکسی می‌تونه این کار رو انجام بده و این ربطی به گوگل نداره! شما هم همونجا یک ویدیو آپلود کنین که بگه جمهوری آذربایجان متعلق به جمهوری اسلامی ایرانه. اگه گوگل اعتراض کرد؟ این حضرات جاهایی که باید حساسیت نشون بدن به خواب مرگ می‌رن و بعد گاهی چنین عکس‌العمل‌های احمقانه از خودشون نشون می‌دن.

  3. جووانای مصری ظاهراً به میمنت پایان ماه رمضان و عید فطر مراسم آزار دست جمعی خیابانی برای زنان و دختران دارند! باور نمی‌کنین اینجا رو بخونین و از اونجا به لینک وبلاگی که داده برین و فیلم‌هاشو ببنین. دختری با لباس‌های پاره به مغازه‌ای پناه می‌بره در حالی که سیل جمعیت سعی داره وارد مغازه بشه و تا احتمالاً بقیه لباسهای دختر بینوا رو پاره کنن!

  4. این همخونه نیجریه‌ای من(همون دانشجوی پی.اچ.دی)بیشتر وقت‌هایی که تنهایی داره فیلمی یا شویی تلویزیونی یا مسابقه فوتبالی نگاه می‌کنه(و یا حتی وقتی هیچ چیزی هم نگاه نمی‌کنه!) احساسات خودشو با فریاد، پا برزمین کوبیدن و قهقهه خنده بروز می‌ده که من اگرچه وقتی ساعت بعد از 2 و 3 صبح باشه زمین و زمان رو فحش می‌دم که از خواب پروندتم، اما انصافاً حسرت می‌خورم به این همه بیخیالی و بی‌ملاحظه بودنش. چرا ما یاد نگرفتیم که فریاد بزنیم؟ خوشحالی و احساسمون رو با تمام وجود تخلیه کنیم؟ چرا آدم‌هایی مثل من این همه ملاحظه همه چیز رو می‌کنیم جز ملاحظه خودمون رو؟ مرده شور این همه آداب و پرنسیپی که هیچ وقت نمی‌ذاره ما خودمون باشیم رو ببره!
--------------------------------------
پ.ن:
امروز متوجه نکته جالبی راجع به این جنجال گوگلی تبریز که داره بالاتر هم می گیره شدم. ظاهراً کسی که این فایل رو آپلود کرده یه استاد ایرانی مهندسی نرم افزار در دانشگاه کلگری کاناداست به اسم دکتر وحید گروسی. لینک سایتش رو توی همون گوگل ویدیو گذاشته و عکسی هم در باکو تزیین کننده صفحه اصلی وبسایتشه.

خبر اعلام حکم اعدام صدام رو که شنیدم، کنجکاو بودم ببینم داخل ایران این خبر رو چه جوری و با چه دیدی اعلام می‌کنن. اخبار شبکه سراسری رو دیدم. فیلم لحظه اعلام حکم و عکس‌العمل صدام رو با زیرنویس فارسی پخش کرد. قسمتی رو که دو نفر به زور می‌خوان به دستور رییس دادگاه صدام رو بلند کنند و اون مقاومت می‌کنه و می‌گه "دسستتون رو به من نزنید احمق‌ها" رو حذف کرده بودن. بقیه فیلم رو هم البته تا قبل از اونجایی که صدام قرآن توی دستشو بلند می‌کنه و با فریاد "الله اکبر" به حکم دادگاه اعتراض می‌کنه پخش کردن. فکر می‌کنم حتی اون قسمتی از دادگاهش مربوط به چند ماه قبل که وقتی دادگاه به تقاضای صدام برای تعطیلی به خاطر وقت نماز جواب رد داد و صدام هم به اعتراض صندلیشو رو به قبله برگردوند و شروع به نماز خوندن کرد رو نشون ندادند. خبرهای مربوط به جشن و شادمانی شهرهای شیعه‌نشین عراق رو هم به عنوان شادمانی کل مردم عراق به خورد ملت می‌داد. و طبیعیه که هیچ اشاره ای هم به نارضایتی سنی‌های عراق از حکم اعدام صدام نکرد.

به این فکر می‌کردم که چرا باید تلویزیون جمهوری اسلامی از پخش این صحنه‌ها نگران باشه. شاید با دیدن این صحنه‌ها بعضی‌ها به این فکر بیافتند که چطور می‌شه هم به اسم قرآن و الله اکبر جنگی رو شروع کرد و هم با همین اسم و همین تقدس، لجبازانه همین جنگ رو هشت سال به درازا کشوند. یا اینکه چطور شخصی با مرزبندی‌های مذهبی شیعه و سنی از یک سو یک دیکتاتور جنایتکاره و از اون طرف یک قهرمان ملی. حتماً اینها فکرهای خطرناکیه!

موضوع: 0 نظر |

این جوک "تونل ماچ" ابراهیم نبوی رو اگه نخوندین نصف عمرتون بر فناست. (از اونجا که احتمالاً در ایران فیلتره کپی کردمش):

تونل ماچ

یک روز احمدی نژاد و آقای کروبی و خانم گوهر الشریعه دستغیب داشتند برای افتتاح یک تونل جدید مترو می رفتند. اتفاقا هدیه تهرانی هم به عنوان نماینده هنرمندان با آنها بود. در همین موقع قطار وارد تونل شد و همه جا تاریک شد.

اول صدای یک ماچ آمد و بعد صدای خوردن یک سیلی محکم. قطار از تونل بیرون آمد و احمدی نژاد صورتش را که به دلیل خوردن سیلی سرخ شده بود، با دستش پنهان کرده بود. همه زیر چشمی به هم نگاه کردند و هیچ کس هیچ حرفی نزد.

گوهر الشریعه دستغیب با خودش فکر می کرد: این احمدی نژاد احمق می خواست هدیه تهرانی را ببوسد، او هم با سیلی زد توی صورتش.

هدیه تهرانی با خودش فکر می کرد: این احمدی نژاد احمق می خواست مرا ببوسد، اما اشتباها گوهرالشریعه دستغیب را بوسید، او هم با سیلی زد توی گوشش.

احمدی نژاد داشت با خودش فکر می کرد: این حاج آقا کروبی هدیه تهرانی را بوسید، او هم فکر کرد من او را بوسیدم، محکم زد توی گوش من.

آقای کروبی هم داشت با خودش فکر می کرد: اگر وارد یک تونل دیگر بشویم، دوباره صدای بوسیدن در می آورم و یک سیلی محکم دیگر می زنم توی گوش احمدی نژاد.

دوم دام دات کام

حالا که ایرانیان.کام هم فیلتره پس این رو هم ببنین. گوگوش هم بعله؟ ای روزگار...

The Queen of Persian Pop Googoosh and the Shahbanou of Iran Farah Pahalavi meet after her unique concert at the NY Madison Square Garden. Her Majesty and daughter Princess Farahnaz, and grandchild Princess Noor were special guests of this evening of October 21st 2006. -- Exclusive to Iranian.com, sent by Darius Kadivar

خيلی زود که برگردی
باز برای بی‌تو ماندنِ من
هزاره‌ای‌ست
که پُر شکوفه‌ترين کلماتِ مرا در غيابِ نور
به خوابِ سايه خواهد بُرد.


سفر به سلامت
پرنده‌ی دخترانه، ترانه!
تنها تو می‌دانی
که هيچ پيش‌گويی از خوابگزارانِ مَحْرَمِ آسمان
گُمان نخواهد برد
که من از بازجُستِ بی‌سرانجامِ آن سفر کرده
روزی به عريان‌ترين روياها خواهم رسيد.


من مجبور به باورِ بی‌دليل اين دقيقه‌ام
که خداوند از آخرين سهم ستارگان
تو را
برای تنهاترين شاعرِ فرودستانِ خسته فرستاده است.


هنوز نرفته از عطر آب وُ آوازِ‌ نيزه‌ها
ببين تشنگی‌های تو تا منتهایِ کجا
به شاماتِ شبانه‌ام می‌بَرَد؟


بازآ
که غيابِ تو از حدودِ اين همه رويا
هزاره‌ای‌ست ... فرستاده‌ی آخرين آوازِ آدمی

سیدعلی صالحی

کاش آدم‌ها می تونستن بعضی روزها رو از تقویم زندگیشون خط بزنن...


بالاخره خداوند یه حال اساسی به اهالی محترم وینی‌پگ و حومه داد که هالوینشون بدون برف نباشه! از دیروز تا حالا ده-پونزده سانتی متر برف اومده. اگه نیم نگاهی به وضعیت هوای اینجا در گوشه سمت چپ وبلاگ بکنین، می‌بینین که الان یعنی در این لحظه که این مطلب پست میشه هوا 4 درجه زیر صفره که مثل 10 درجه زیر صفر احساس میشه(به خاطر اثر باد).

امشب، شب هالوینه و من از اینکه می بینم، مردم، (حالا فرق نمی‌کنه با چه ملیتی) به آداب و رسومشون پابندن و زنده نگه می‌دارنشون لذت می برم. اینجا استادی دارم (جان بروستر) که جزو تاپ‌ترین پروفسورهای گروهه و توی تخصص خودش (DOE) شهرت خیلی بالایی داره. روش تدریسش منحصر به فرده. سر کلاس‌هاش همیشه از امکانات مدرن مثل جدیدترین نرم‌افزارهای تخصصی که با لپ‌تاپ Macintosh شخصیش که به اورهد کلاس وصل میکنه، تا ساده‌ترین روش‌ها که باعث فعالیت تک‌تک دانشجوها سر کلاس میشه استفاده می‌کنه. مثلاً ساختن دو نوع هلیکوپتر کاغذی توسط دانشجوها و آزمایشش و ثبت مدت زمان سقوطش و آنالیز داده‌هاش همونجا سر کلاس و از اینجا شروع می‌کنه تا وارد ساختار تئوریک قضیه بشه. امروز کار جالبی کرد. با خودش یک کیسه پر از بسته‌های شکولات M&M آورده بود و گفت این هم کندی(Candy) ِ هالوین! از بچه‌ها خواست هرکسی یک بسته برداره و تعداد و نسبت رنگ‌های شکولات‌هاشو توی فرم‌هایی که قبلاً بین بچه‌ها تقسیم کرده بود ثبت کنه تا در جلسه‌های بعدی به عنوان داده‌هایی برای بحث ازش استفاده کنه. مرتب هم تأکید می‌کرد لطفاً اول بشمرینشون بعد بخورین!

امروز بین دانشجوها و کارمندهای دانشگاه، خیلی‌ها به اصطلاح کاستیوم (costume) پوشیده بودن. (من از استادها کسی رو ندیدم، اگرچه اصلاً بعید هم نیست). در همچین روزی دیدن قیافه‌های عجیب و غریب و بعضاً ترسناک کاملاً قابل پیشبینیه. امروز با دو تا از همکلاسی‌ها به محضی که از جلسه امتحان خارج شدیم، در حالی که سخت مشغول صحبت در مورد امتحان بودیم، ناگهان به یه نفر که پالتوی مشکی بلندی پوشیده بود با کلاه لبه دار مشکی و صورتش رو هم کاملاً باندپیچی کرده بود و فقط جای دهنش باز بود و عینک آفتابی هم به چشم زده بود رودررو شدیم که هر سه نفرمون بدجوری جا خوردیم!

!Happy Halloween

دستنوشته‌ها و صاحابش هنوز زنده‌اند و اگه مدتیه که اینجا داره خاک می‌خوره مربوط میشه به گرفتاری‌های مختلف از دندون درد گرفته تا امتحان‌های میان‌ترم و همزمان تکالیف وحشتناک دانشگاه و البته تصحیح برگه‌هایی که تمومی نداره. امیدوارم ننوشتن من در این مدت نظم جهان رو مختل نکرده باشه! قول می‌دم جبران کنم! ضمناً دیروز سی و سه سال به مرگ نزدیک‌تر شدم! (آخر امیدواری!) به قول دوست عزیزی آغاز سی و چهارمین خزان زندگی! به همین مناسبت مجلس بزرگداشتی... نه بی‌خیال! به جاش این ویدیوکلیپ باحال رو از فیلم "شام عروسی" که توش امین حیایی، نیکی کریمی و مارال فرجاد همصدایی می‌کنن و حرکات خیلی موزون! انجام میدن رو ببینین. (ظاهراً این قسمت از فیلم مجوز پخش هم نگرفته).

پاییز این شهر گویا دو سه هفته‌ای بیشتر عمر نداره. اونقدر کوتاه که حتی به برگ‌های درخت‌ها فرصت کافی برای زرد شدن هم نمیده! پاییز کوتاهی که امسال در وینی‌پگ دیدم هرچند خیلی کوتاه بود، اما رنگارنگ‌ترین پاییزی بود که به عمرم شاهدش بودم. چند روزیه که هوا حسابی سرد شده و دو - سه برف سبک هم آمده. باد شدیدی میاد که تقریباً برگی به درخت‌ها باقی نذاشته. زمستون سختی در پیشه.

دوشنبه‌ای که گذشت، روز شکرگذاری کانادایی (Thanksgiving) بود. یکی از استادهای گروه، استادها و تعدادی از دانشجوها رو برای یک مهمونی شام خونه‌اش دعوت کرده بود که من هم دعوت بودم. با یکی از مهمون‌ها که یک کانادایی بودصحبت می‌کردم. می‌گفت سال 1999 وینی‌پگ یک رکورد سرما داشته. 45 روز متوالی در هوای چهل درجه زیر صفر!! می‌پرسید برای زمستون آماده شدی؟! هرکسی می‌فهمه تازه‌واردم سوال‌های مشابه می‌پرسه و بد از اینکه بدجوری ته دل آدمو خالی می‌کنن، می‌گن چیزی نیست! خیلی هم سخت نیست! البته پیش‌بینی چنین شرایطی زیاد هم سخت نیست. وقتی اتوبوس‌ها هر 150-200 متر ایستگاه دارن و تقریباً همه ساختمون‌های دانشگاه منیتوبا با تونل از زیر زمین به هم وصل هستن و دهم اکتبر اولین برف به زمین میاد، میشه حدس زد چه زمستونی در پیشه!

از اینجا بقیه عکس‌های پاییز هزار رنگ وینی‌پگ رو تماشا کنین تا به زودی عکس‌های وینی‌پگ یخزده رو هم آماده کنم!

(لطفاً به مطالب اضافه شده به آخر این پست توجه کنید.)
بعد از اون گروگان‌گیری هفته قبل در مدرسه‌ای متعلق به جامعه آمیش‌ها در پنسیلولنیا که منجر به قتل چند دختر دانش‌آموز شد، توجه دوباره خیلی‌ها به این گروه جلب شده. آمیش‌ها که از نوع خاص لباسشون راحت میشه شناخت رو چند باری در تورنتو هم دیده بودم، اما اینجا توی وینی‌پگ خیلی بیشتر به چشم می‌خورن. چیز زیادی در مورد این آدم‌های آروم نمی‌دونستم، فقط از بقیه بارها شنیده بودم که جامعه دید خیلی خوبی بهشون داره و اون‌ها رو به عنوان مسیحی‌هایی با عقاید خاص و در عین حال دوست‌داشتنی می‌شناسه. در مورد آروم بودن این آدم‌ها همین بس که بعد از اینکه اون قاتل دیوونه رفت توی اون مدرسه و 5 تا از دختراشونو کشتو بعد هم خودشو کشت، رفتن خونه قاتله و گفتن ما اونو بخشیدیمش! ما باید اونو ببخشیم تا خدا هم ما رو ببخشه! برای من شخصاً دیدن این آدم‌ها با اون لباس‌های معمولاً آبی رنگ مدل قدیمی، جذابیت خاصی داشت. دیدنشون منو به یاد فیلم‌هایی که اروپای دویست سال پیش رو به تصویر می‌کشه می‌انداخت. معروفه که آمیش‌ها با نوع زندگی سنتی و غیر ماشینی خود، یکی از عجایب جامعه آمریکا هستند. کنجکاو شده بودم در موردشون بیشتر بدونم.. این پست، نتیجه این کنجکاوی در وب‌سایت‌های مختلف در مورد این آدم‌هاست. سعی کردم ترجمه خلاصه‌ای از اونچه خوندم رو اینجا بیارم:

پایه گذار مکتب یا فرقه آمیش، شخصی به نام ژاکوب آمان (1720-1644) بوده است که نام این فرقه هم از نام این شخص گرفته شده. این فرقه در واقع در ادامه و نوعی نگرش اصلاحی به فرقه Mennonite (مخالفان غسل تعمید) بوجود آمد. پیروان اولیه آن در سوئیس و کناره جنوبی رود راین ساکن شدند. این افراد از اوایل قرن 18 میلادی شروع به مهاجرت به ایالات متحده کردند و بیشترشان در پنسلوانیا اسکان گرفتند.

آمیش‌ها اگرچه همه می‌توانند به انگلیسی صحبت کنند، اما بین خود از یک گویش خاص هلندی (داچ) به نام هلندی پنسیلوانیایی (Pennsylvania Dutch) استفاده می‌کنند. روزهای مقدس دیگر مسیحیان را جشن میگیرند باضافه اینکه روز 11 اکتبر روزه می‌گیرند. یک هفته در میان، یکشنبه‌ها مراسم مذهبی دارند و در یکشنبه‌های بین دو هفته به دیدار یکدیگر می‌روند و در خانه‌های هم به انجیل خوانی و سرودهای مذهبی می‌پردازند. به عنوان یک قانون، محل تجمع یا کلیسا نمی‌سازند و به جای آن در خانه‌های اعضا برای انجام امور مذهبی گرد هم می‌آیند. این به عنوان سمبلی از توصیه به صرفه‌جویی در آیین آنهاست و تأکید بر اینکه کلیسای واقعی خود مردم هستند نه ساختمان‌ها.

ازدواج خارج از کیش آمیش مجاز نیست. زوج‌هایی که قصد ازدواج دارند، در اواخر اکتبر قصد ازدواج خود را اعلام می‌کنند و ازدواج در یکی از خانه‌هایشان در طول نوامبر یا اوایل دسامبر (در یک پنجشنبه) انجام می‌گیرد.
مراسم خاک‌سپاری بسیار ساده و بدون مدح و ستایش باید انجام گیرد. تابوت باید خیلی ساده باشد و بدون تزئین و حتی از گل هم استفاده نمی‌شود. زنان آمیش معمولاً در لباس عروسی‌شان دفن می‌شوند.

مردهای آمیش کت‌های ساده تیره رنگ با کلاه لبه دار می‌پوشند و زن‌ها معمولاً لباس‌های رنگی ساده با آستین بلند. زن‌ها باید سر خود را با چیزی شبیه یک کلاه کوچک بی لبه (Bonnet) یا روسری کوچک (که پشت سرشان گره می‌زنند) بپوشانند. معمولاً روی لباس خود از نوعی پیش‌بند (رودامنی) استفاده می‌کنند. این پیش بند برای زن‌های متأهل سفید و بری مجردها سیاه است. لباس عروس معمولاً آبی یا ارغوانی است. استفاده از دکمه، جیب و زیپ در لباس‌های پیروان آمیش (مرد و زن) ممنوع است.

مردهای متأهل در پیروی از قانونی که در عهد عتیق آمده، ریش خود را بلند می‌کنند اما سبیل‌هایشان را می تراشند اما مجردها ریششان را هم می ترشاند. در آیین آمیش، طبق فرمان دوم از ده فرمان موسی، عکس گرفتن و همینطور اجازه دادن به دیگران برای برداشتن عکس آنها حرام است.

به استثناء تعداد خیلی کمی، نسل قدیمی‌تر آمیش‌ها مجاز به داشتن و استفاده از اتومبیل یا حتی تراکتور کشاورزی نیستند. اگرچه در مواقع ضروری از ماشین استفاده می‌کنند. کرایه کردن تاکسی و اتوبوس (با راننده) مجاز است اما نه در یکشنبه‌ها. در یکشنبه‌ها هر نوی تبادل پولی ممنوع است. بیشتر خانواده‌های آمیش معمولاً کالسکه یا دلیجان اسبی دارند. (تابلوهای راهنمایی و رانندگی شبیه این عکس در مناطق آمیش نشین آمریکا زیاد به چشم می خورند)

استفده از برق در زندگی جدید به یک مشکل پیچیده برای آمیش‌ها تبدیل شده. با وجودی که طبق باورهایشان استفاده از انرژی برق مجاز نیست، اما استفاده محدود پذیرفته شده. مثلاً اگر برق داخل خانه به خطوط نیروی برق بیرون متصل نباشد، استفاده محدود از آن اشکالی ندارد. مثل استفاده از باتری‌های 12 ولتی قابل شارژ که بین آمیش‌ها بسیار متداول است. استفاده از موتور برق فقط برای شارژ باطری‌ها یا جوش‌کاری و همین‌طور هم‌زن شیر مجاز شناخته شده است! از استفاده از وسایل برقی مثل رادیو، تلویزیون، کامپیوتر و .. منع شده‌اند. توجیه‌شان برای ممنوعیت رادیو و تلویزیون این است که این وسایل حرف‌ها و تصاویر ناخواسته را به داخل منازل می‌آورند. ممنوعیت استفاده از برق حتی برای روشنایی هم اینگونه توجیه می‌شود که با وجود برق و روشنایی در کل خانه، اعضای خانواده به جای جمع شدن در یک اتاق و بودن در کنار هم، از هم دور می‌شوند.

به طور معمول داشتن تلفن داخل خانه مجاز نیست اما در سال‌های اخیر بعضی خانواده‌ها تلفنی در بیرون از خانه جایی مثل انباری یا طویله قرار داده‌اند اما فقط برای کارهای ضروری و مکالمه‌های کوتاه. (نوعی کلاه شرعی!)

با وجودی که به دولت‌هایشان (آمریکا یا کانادا) مالیات می‌پردازند (چون به رعایت قانون توصیه شده‌اند) اما کمک‌های مالی دولتی مثل بیمه بازنشستگی و بیکاری را قبول نمی‌کنند و به جای آن در بین خودشان صندوق‌های کمک متقابل بین اعضا در شرایط اضطراری دارند.

از دخالت در سیاست منع شده‌اند و برای همین رأی نمی‌دهند. در ارتش شرکت نمی‌کنند. حتی با وجودی که صلح طلب هستند، مایل نیستند از آن‌ها به عنوان گروه‌های صلح‌دوست نام برده بشود. زیرا در این صورت مجبور به موضع‌گیری‌های سیاسی در مسایل داخلی یا بین‌المللی خواهند شد.

سیستم آموزشی خود را دارند. فرندانشان را در مدارس مخصوص آمیش که مدارسی تک‌اتاقه است آموزش می‌دهند. اما تحصیل بعد از پایه هشتم در این فرقه توصیه نشده است. به همین دلیل بخشی از آمیش‌های سرسخت چون نمی‌خواستند زیر بار قانون تحصیل اجباری بعد از پایه هشتم که در بعضی ایالت‌های آمریکا مثل پنسیلوانیا وجود دارد، بروند، به ایالت‌های دیگر یا کانادا مهاجرت کردند.

مانند بیشتر شاخه‌های مسیحیت سنتی، در آیین آمیش هم، زنان اجازه رسیدن به مقام‌های مذهبی را ندارند. از نقاط روشن تاریخ این آیین این است که تا به حال هیچ سندی از دوره‌های که برده‌داری در آمریکا مجاز بود، بدست نیامده است که نشان دهد یک آمیش صاحب برده بوده (اگرچه بعضی آمیش‌ها مستخدم خانگی داشته‌اند.) و در آخر اینکه آمارها نشان می دهند که ازمجموع کل 200 هزار آمیش، 99 درصد در آمریکا و یک درصد در انتاریو کانادا زندگی می‌کنند. (پس این همه آمیشی که من در وینی‌پگ می‌بینم کجا حساب شده‌اند خدا می‌داند!)

------------------------
منابع و لینک‌های تکمیلی:
  • مصاحبه ABC با یک زن آمیش که از این فرقه خارج شده (بعد از حمله هفته قبل) را اینجا تماشا کنید.
  • فیلمی از یک تور به لنکستر کانتی در پنسلوانیا (شهری آمیش نشین) را اینجا می‌توانید ببینید. در آمریکا توریست‌ها را برای تماشای شیوه زندگی آمیش‌ها به محل زندگی آنها می‌برند واز این راه یک عده پول در می‌آورند!
  • آمیش‌ها در ویکی‌پدیا.
  • یک منبع مفصل تر در مورد این آیین.
  • نگاهی به زندگی فرقه آمیش ها (گزارشی از رادیو فردا)

--------------------------------

پ.ن:

  1. "پری دوست" عزیزی توضیحات خوبی در مورد این پست، بصورت کامنت گذاشته. قسمت‌هایی از متن من قربانی خلاصه‌سازی بیش از حد شده بود. مثل سه گروه بودن آمیش‌های امروزی و چگونگی جدا شدن گروهی که بعدها آمیش نامیده شدند از منونایت‌ها. در مورد افرادی که در وینی‌پگ هستند و شبیه آمیش‌ها لباس می‌پوشند، این دوست عزیز منو از اشتباه درآورده که اونها منونایت هستن نه آمیش. با تشکر از این خواننده دقیق، متن پستش رو در ادامه اضافه می کنم.
  2. خواننده دیگری کامنتی در سایت "بالاترین" در مورد این مطلب گذاشته و لینکی معرفی کرده و عنوانش رو "آمیش‌های ایرانی!" گذاشته. نگاهی بهش بندازین.



سلام محمود جان،
مطلب جالبی را پست کردی، اما اگر از پنجره نقادین بهش نگاه کنی میبینی چیز های داره که باید به دادش رسید و اصلاحش کرد. از جمله اینکه فرقه منونایت ها را (مخالفان غسل تعمید) معرفی کردی و گفتی اینهمه آمیشی که من در وینیپگ میبینم ....

در زمانه های قدیم فقط یک کلیسا بود و همان کلیسای کاتولیک. وقتی کلیسای کاتولیک میگم منظورم کلیسای رومن کاتولیک پیرو پاپ نیست. بلکه کاتولیک به معنی جهانشمول یا همگانی است. در سالهای... نه اینجوری نمیشه، اگه به تاریخ کلیسا و دار و دسته فرقه ها برم من وقت کم میارم و خواننده حوصله. پس خیلی مختصر مینویسم.

- ۱ در قرون ۱۴ و ۱۵ میلادی تعدادی از مسیحیان زبان به اعتراض گشوده از کلیسای رومن کاتولیک جدا شدند. از جمله یکی از این فرقه ها هم آنا تعمیددهنده Anna Baptist. در سال ۱۵۳۶ میلادی یکی از اسقف های کلیسالی رومن کاتولیک بنام مینّو سایمون از کلیسای رومن کاتولیک روگردان شده بعد از کلیسای آنابپتست پیوسته و به نشانه از نو حیات تازه یافتن در مسیح دوباره غسل تعمید گرفت. بعد از چند سالی Minno Simons هم برای خود طرفدارانی پیدا کرد که امروزه ما ایشان را بنام منّونایت میشناسیم، و نام منّونایت هم برگرفته از نام منّوسایمون است.
بعد ها یکی از رهبران کلیسای منّونایت بنام (1656-1730) Jacob Amman به این عقیده رسید که منّونایت ها از تعالیم منّوسایمون دارند دور میشن و پیروان خود را به سنتی بودن و برگشت به زمان منّوسایمون تشویق میکرد. رفته رفته همچنان که شما هم فرمودید طرفداران Jacob Amman آمیش مینامند.
-۲ نه آمیش ها خود را منونایت میدانند و نه منونایت ها خود را آمیش. اما مردم بعضاً ایشان را به همدگر ربط میدهند.
-۳ آمیش ها امروزه به چندین فرقه تقسم شده اند.
الف- New Order Amish
ب- Old Order Amish
د- Beachy Amish
که اتفاقاً بیچی آمیش هم فرقه جدا شده از نیو آردر آمیش میباشد.
از این همه آمیش ها فقط فرقه اولد آردر آمیش هستند که نمیخواهند از تکنولوجی عصری امروزی بهره برداری کنند حتی از تیلیفون و ماشین.
اما فرقه های دیگر آمیش ها که بهشان progressive یا ترقی خواه مینامند از وسایل عصری امروزه استفاده میکنند. اما باز هم نباید فرقه ترقی خواه آمیش را با منّونایت ها یکی شمرد همچنان که شیر از ماست و ماست از پنیر فرق دارد اما بلاخره یک ریشه دارند...
- ۴ منونایت ها به هیچ وجه مخالف غسل تعمید نبوده و نیستند، فقط در رابطه به غسل تعمید یک فرق عمده و اساسی که با رومن کاتولیک ها دارند اینست که رومن کاتولیک ها در همان روز های اول که نوزاد تازه چشم به جهان مگشاید، وی را غسل تعمید میدهند، اما پروتستانت ها که منونایت هم جزء ازاین کلیساست چندان عجله برای غسل تعمید نوزاد ندارند و اطفال شان به سنین مختلف و به خواست خود تصمیم برای غسل تعمید میگیرند. مگر اینکه پدر و مادر طفل مانند پدر و مادر خدایی (کسیکه مسئولیت مسیحی بودن یا در راه خدا تعلیم دادن تعمید گیرنده را به عهده میگیرند) من از جمله تندروان منونایت باشند و بخواهند که اطفالشان در همان آوان کودکی غسل تعمید بگیرد.
-۵ اینکه شما این همه آمیش را در وینیپگ میبینید، به احتمال زیاد شما همان منّونایت هایی را میبینید که از روستا های اطراف وینی پگ برای خرید به شهر ها می آیند. و یا هم شاید پیروان فرقه کلیسای مورمن باشند که به تعدد زوجات معتقد بوده و در رفتار و طرز لباس پوشیدن شان خیلی با آمیش ها شباهت دارند، با این تفاوت که مورمن ها از تمام وسایل عصری روز استفاده میکنند، به جز قهوه، چای و شراب و هر نوع نوشابه کافیئن دار مانند کوکاکولا، زمزم کولا، پیپسی و غیره.

موضوع: , 0 نظر |

دو سال پیش که درست در همچین روزی با دو تا چمدون و یک بلیط دوطرفه تهران-تورنتو-تهران وارد این سرزمین شدم، حتی فکر نمی‌کردم که نه تنها از اون بلیط یکساله نتونم استفاده کنم که حتی بعد از دو سال هنوز هم ندونم که واقعاً کی این امکان پیش میاد که یه سفر برگردم ایران. فکر هیچ کدوم از اتفاق‌هایی که افتاد رو نمی‌کردم. اتفاق‌های خوب و بد و شیرین و تلخی که وقتی کنار هم می‌چینمشون می‌بینم از ظرفیت تحمل دو سال یک آدم بیشتره. چه میشه کرد. بخشی‌اش از تبعات مهاجرت (یا به قول عزیزی کوچ ِ) و بخشی‌اش هم رقم تقدیر.

روزهای اول، هر از گاهی توی جمع‌هایی که ایرانی دیگه‌ای نبود، مثل اینکه ناگهان خودمو پیدا کنم، انگار کسی نهیب می‌زد "اینجا کجاست؟ تو اینجا چه کار می‌کنی؟ اینا کین؟" حس غریبی که نمی‌شه به راحتی بیانش کرد. این حس به تدریج کمتر و کمتر به سراغ آدم میاد، تا جایی که کم کم نه تنها اینجا احساس ناآشنایی نمی‌کنی که حتی اونقدر خیابون‌ها، ساختمون‌ها، فروشگاه ها و همه چیز برات عادی میشه مثل اینکه توی همین شهر بزرگ شدی. این حس رو کاملاً توی تورنتو داشتم اما اینجا توی وینی‌پگ هنوز نه. (شاید چون همه جای شهر رو یاد نگرفتم.)

در دومین سالگرد، حس می‌کنم از جهاتی شرایطم مثل روزهای اولیه که اومدم. مهاجرت در مهاجرت! جابجایی‌هایی مثل اون چیزی که دو ماه پیش من داشتم، اینجا آدم‌هایی مثل ما رو دوباره به نقطه صفر برمی‌گردونه. دوباره همه زندگیت میشه دو تا چمدون و باید از نو همه چی رو بسازی.


زندگی بال و پری دارد به وسعت مرگ...

موضوع: 0 نظر |

امیدوارم باز با نوشتن این دوخط توی این وبلاگ، مورد بازخواست دوست عزیز و عصبانی تورنتویی قرار نگیرم که تو رو چه به ماه رمضون! ماه رمضون رو دوست دارم. امیدوارم این حق رو داشته باشم! در دین من، چه روزه بگیری چه نگیری، چه معتقد باشی چه نباشی، و هرچه باشی، حق داری ماه رمضون رو دوست داشته باشی.

این سومین باریه که اینجا از این حس می نویسم. ماه رمضون یک حس نوستالوژی عجیب و غریبی برای من داره. یاد سحرهای ساکت وآرومش یه جور و افطارهاش با ربنای شجریان یه جور. سفره ای که توی حیاط آب پاشی شده پهن می شد. صدای قل قل سماور نفتی، پارچ شربت آبلیمو و شله زردهایی که گاهی افتخار خطاطی و طراحی دارچینی روش به من می‌‌رسید... همه این خاطره‌های قشنگ بر می‌گرده به سال‌های دور بچگی. حیاط اون خونه قدیمی و خونواده‌ای که اون موقع هنوز یک خونواده کامل بود و همه چیز سرجای خودش بود. نبود ِ همه این‌ها اینجا خیلی بیشتر حس می‌شه. امسال برای من جای چیزهای بیشتری خالیه. ماه رمضون امسال خیلی خالیه...

ستون طنز ابراهیم نبوی درآخرین شماره روزآنلاین چندفسمت خیلی جالب داشت که حیف بود لینک ندم. چون میدونم روزآنلاین در ایران فیلتره قسمت هایی شو اینجا نقل می کنم:

مسلمانان حمله کردند
مشکل مسلمین با معذرتخواهی پاپ حل نمی شود. حتما یک خین و خین ریزی راه خواهد افتاد. در نیجریه که مسلمانانش اصلا اهل شوخی نیستند و یک دفعه اگر عصبانی بشوند، خواهر و مادر غیرمسلمانان را تبدیل به یک موجود واحد می کنند، مسلمانان به 11 کلیسا حمله کردند. در جریان این حمله هفت نفر زخمی شدند و صدها مسیحی از خانه شان فراری شدند. مسلمانان به خانه یک اسقف هم حمله کردند. خدا بخیر بگذراند. از طرفی اعلام شد که ایران دارای بزرگترین جمعیت یهودیان در خاورمیانه است. من فکر می کنم اگر مشکلات اسرائیل ادامه پیدا کند، یهودیان می توانند براساس همان پیشنهادی که من مدتها قبل دادم به ایران مهاجرت کنند. و فکر نمی کنم هیچ مشکلی هم پیدا کنند. چون ایران با یهودیان که مخالف نیست، با اسرائیل مخالف است. پیشنهاد می کنم جمهوری اسلامی با کمونیست های سابق و یهودیان یک جبهه واحد تشکیل بدهد و علیه آمریکا و اسلام آمریکایی مبارزه کند. پیشنهاد خوبی است، در مورد آن فکر کنید. ضمنا بنا به اطلاعات واصله شوراي فرهنگي کشور تصويب کرد که به دليل اهانت پاپ به اسلام نام موسيقي پاپ به موسيقي گل محمدي تغيير مي يابد.

انوشه
انوشه انصاری هم که به عنوان اولین زن فضاگرد فعلا در آسمان دارد می گردد، اعلام کرد که «زمین از اینجا زیبا، آرام و صلح آمیز بود.» آگاهان تذکر دادند همیشه از دور همینطور است، مشکل وقتی شروع می شود که نزدیک می شوید، از قدیم هم گفته اند دوری و دوستی. از سوی دیگر وب سایت های خبری نوشته اند که انوشه انصاری همراه خودش یک جلد قرآن هم به آسمان برده است. دلیل این کار خیلی روشن نیست، چون قرآن خودش از آسمان آمده است، برای چی دوباره آن را به آسمان برده؟ اما بشنوید از لاله صدیق قهرمان اتومبیلرانی کشورمان که دیروز اعلام شد که دیگر حق مسابقه دادن ندارد. پس نتیجه می گیریم که اگر لاله صدیق هم رفته بود آلمان و در مسابقات اتومبیلرانی آلمان قهرمان شده بود، الآن نه تنها روزی 725 بار عکس و تفصیلاتش را در ایران منتشر می کردند، بلکه از او دعوت می کردند به ایران بیاید و در مسابقات اتومبیلرانی کشور شرکت کند. آگاهان پیش بینی می کنند که اگر انوشه انصاری از ایران می خواست به فضا برود، مسایا زیر را باید رعایت می کرد: اول: نباید همراه با مرد نامحرم برود، بلکه باید در جریان سفر برادر یا شوهرش همراه او باشد.دوم: در طول سفر باید حجاب اسلامی را رعایت کند، حتی در شرایط بی وزنی.سوم: در صورتی که همراه با مرد غریبه باشد در سفینه را باز بگذارد که کسی شک نکند.چهارم: اصلا چه لزومی دارد که وقتی خانمی مثل فاطی رجبی در ایران هست، انوشه انصاری به سفر فضائی برود؟ ایشان می تواند پول سفر را بدهد و فاطی خانم نیابتا به سفر بروند.
(کاریکاتور علت عدم رویت هلال ماه از نیک آهنگ کوثر)

فسیل سه میلیون ساله
یک فسیل سه میلیون ساله انسان کشف شد. سازمان جهانی فسیل شناسان بدون مرز از آیت الله جنتی دعوت کرد که برای شناسایی این فسیل به محل کشف برود. این سازمان امیدوار است که آیت الله جنتی در دوران جوانی اش با این فسیل ملاقات هایی داشته و بتواند اطلاعاتی را در مورد او بدهد. دولت ایران از کلیه مجامع بین المللی درخواست کرده است که این فسیل را برای عضویت در شورای نگهبان به مدت چهار سال به جمهوری اسلامی قرض بدهند.

سال79 در کنفرانس آمار ایران که اونسال در دانشگاه صنعتی اصفهان برگزار می شد، حمید، یکی از بچه‌هایی که داشت روی پایان نامه فوق لیسانسش کار می‌کرد، با عجله اومد دنبال من که بیا که دکتر "پیتر هال" رو پیدا کردم و به من نیم ساعت وقت داده که سوال‌هامو ازش بپرسم. حمید که فکر می کنم الان باید در آلمان در حال گرفتن PhD اش باشه، اون موقع روی موضوعی کار می‌کرد که اصلی ترین مبنعش یکی از کتاب‌های همین پروفسور پیترهال بود که استاد دانشگاه ملی استرالیاست و ظاهراً الان به عنوان استاد مدعو در دانشگاه کالیفرتیا (Davis) * تدریس می‌کنه. قرار شد من نقش مترجم رو بازی کنم چون از نظر حمید، من انگلیسیم بهتر بود. پرسیدم حالا چی می‌خوای ازش بپرسی که یک نسخه از همون کتاب اما فتوکپی ِ صحافی شده رو نشون داد و گفت از متن این کتاب سوال دارم. بهش گفتم این کارو نکن احتمالاً ناراحت میشه ببینه اینجا به این راحتی از کتابش فتوکپی میشه. اون هم از طرف دانشگاه و صحافی شده با جلد زرکوب! قرار شد همون صفحاتی که سوال داره رو کپی کنه و بیاره. موعد قرار شد و ایشون کتاب به دست حاضر شدند. ظاهراً توی شلوغی کنفرانس دستگاه فتوکپی توی دانشگاه پیدا نکرده بود. چاره ای نبود و با سلام و صلوات رفتیم. حمید که از اون اصفهانی‌های اصیل بود، وقتی خواست منو به دکتر هال معرفی کنه دقیقاً جمله " این دوست منست!" رو به انگلیسی اما با لهجه اصفهانی برگردوند: " دیس ایز مای فرندس!!" بعد از یک خوش و بش کوتاه وقتی حمید کتاب رو گذاشت جلوی صاحبش، قیافه دکتر هال دیدنی بود. در حالی که چشماش از حدقه زده بود بیرون گفت: “This is a photocopy of my book!!” من در نقش مترجم شروع به جمع و جور کردن ماجرا کردم که ما واقعاً متأسفیم، چون ما به نسخه‌های اصلی کتاب‌ها دسترسی نداریم دانشگا‌ها کپی تهیه می‌کنن و در اختیار دانشجوها می‌ذارن. پیتر هال هم خوشبختانه ما رو ضایع نکرد و گفت من همین که میبینم شما می‌تونین از کتاب من هرچند فتوکپی‌اش استفاده کنین خوشحالم.


-----------------
هفته سوم از ترم گذشت و من تا امروز هیچ کدوم از 4 کتابی که استادا برای این ترم تعیین کردن رو نخریده بودم. اینجا با پول چهار- پنج تا کتاب درسی دانشگاهی (که اکثراً همراه با یک سی‌دی میان) تقریباً میشه یک لپ‌تاپ نو خرید! و دقیقاً به خاطر همین مقایسه دردناک به هیچ وجه دلم نمیامد پول به کتاب بدم. اما امروز یکی‌شو ناچار شدم بخرم چون حتی کتابخونه هم یک نسخه بیشتر نداشت و اونو هم یکی برده بود. دارم به این نتیجه می رسم که بی‌قانونی یه جورایی هم خوبه ها! یاد ایران به خیر! دانشگاه از یک کتاب کپی می‌گرفت و با قیمت 300-400 تومن به ما می‌فروخت تازه ما می‌گفتیم چه خبره!
_________________________________________________
* Davis رو اول به فارسی نوشته بودم دیدم خیلی زشته، ممکنه سوء تفاهم بشه، انگلیسیش کردم!

پ.ن:
1)ای دوستان عزیزی که قراره برای من یک سری کتاب از ایران بفرستین. اگه این مطلب رو خوندین لطفاً یه کم سریعتر! نوش دارو بعد از مرگ سهراب نشه!
2) این هم آهنگ شاد! شرمنده، از این شادتر به گروه خونی من نمی خوره!

توی دوران بچگی بارها از بزرگترهای فامیل داستان اون دو تا راهبه بلژیکی رو که خودشون رو از جوونی وقف بیمارستان جذامی‌های مشهد کرده بودن شنیدم. اینکه دیدن اونها سوار بر دوچرخه‌هاشون توی خیابون‌های مشهد ِ چهل پنجاه سال پیش برای مردم عادی شده بوده. ظاهراً تا سال‌های اول انقلاب هم زنده بودن و تا آخر عمرشون هم به بیمارای جذامی خدمت می‌کردن. اون موقع‌ها با قدرت تحلیل یک بچه 9-10 ساله به نظرم این کار اونا از خودگذشتگی فوق‌العاده‌ای رو می‌طلبید که هضمش برام خیلی سخت بود.

به نظر من به گلوله بستن راهبه 68 ساله ایتالیایی در یک بیمارستان کودکان در سومالی درواکنش به اظهارات پاپ، راهبه‌ای که 35 سال از عمرشو وقف خدمت به مردم عمدتاً مسلمون سومالی و کنیا کرده بود، چیزی به جز مهر تأییدی بر سخنان پاپ نمی‌تونه باشه. پاپ به نقل از یک متن قرون وسطایی گفته بود اسلام با جهاد و شمشیر دینشو تبلیغ می‌کنه. اگرچه گفتن این حرف از زبون پاپ یک اشتباه بزرگ بود، اما شاید ما ایرانی‌های با خوندن تاریخ و اینکه چی شد که ایرانی‌ها مسلمون شدن در مورد درست و غلط بودن این نقل قول پاپ خوب می‌تونیم قضاوت کنیم! اگرچه مسیحیت هم سابقه درخشانی در این زمینه نداره. کلاً ادیان تحمل همدیگه رو ندارن. تاریخ هنوز جنگهای صلیبی رو فراموش نکرده...

-----------------------------------------

مدت زیادی بود که وبلاگ رو به روز نکرده بودم. دلیلش تنبلی نبود و گرفتاری‌ها هم اگرچه زیاده اما در حد یک یک پست جدید گذاشتن فرصت می‌ده. نوشتن به قول این کفار mood خودشو می‌طلبه که دو هفته‌ای اصلاً وجود نداشت. به شدت درگیر جور کردن شهریه 4200 دلاری دانشگاه بودم. برنامه‌ریزی‌هام بدجوری به هم خورده بود. اینکه پذیرشم برای دوره Pre-Master شد به جای Master یعنی اینکه روی بودجه‌های تحقیقاتی در اختیار استادها نمی‌تونستم تا یکسال حساب کنم. دلم خوش بود که اینجا (در منی‌توبا) دانشجوها می‌تونن راحت کار کنن که فهمیدم برای اجازه کار خارج از دانشگاه هم بر خلاف انتظارم باید بعد از 6 ماه اقدام کنم. رفتم برای قسط بندی شهریه اقدام کنم که گفتن اول باید داخل دانشگاه کار پیدا کنی یا بتونی وام بگیری تا بقیه شهریه تو قسطی کنیم! خلاصه بدجوری همه درها به نظر بسته میومد. تا اونجا که حنی داشتم به انصراف فکر می‌کردم. که خدارو شکر یه مبلغی پول جور شد، یه کار کوچولوی Marking (تصحیح ورقه) در گروه هم بهم دادن( که اگرچه پولش اصلاً قابل توجه نیست اما دلیلی برای قسطبندی می‌تونه باشه. یاد تصحیح برگه‌های امتحانی ایران به خیر که روی حساب دوستی و رودرواسی [رودربایستی؟]، استادها می‌کردن تو پاچمون! اینجا اقلاً بابت هر درس 300 دلار میدن!). تقاضای وامی هم دادم که حداکثر مبلغش 2500 دلار بود اما گفتن معمولاً برای خیلی کمتر از این تأیید می‌کنن. امروز در کمال ناباوری تقاضای وامم برای کل مبلغ با دوره بازپرداخت 25 ماهه تأیید شد و وقتی برای قسطبندی بقیه شهریه به قسمت مربوط رفتم مسولش چیزی حدود یک ربع منو گذاشت به امون خدا و رفت با همکار یا رئیسش در مورد من به صحبت کردن. من حرفاشونو نمیشنیدم وقتی برگشت منتظر بودم بگه متأسفم. که گفت به نظر میاد شهریه‌ات اشتباه محاسبه شده و باید حدود 1000 دلار کمتر باشه که در اینصورت مبلغ قسطهات هم کمتر میشه! کم مونده بود از خوشحالی بپرم و ماچش کنم! (که البته خوب شد اینکارو نکردم، چون مرد بود و بعد واسم حرف درمیاوردن!) البته گفت شاید! یابد بررسی شه! خلاصه این شد که این وبلاگ امروز آپ شد وگرنه حالاحالاها خاک می‌خورد! (خداوند تبارک و تعالی هیچ کافری رو در یک مملکت غریب و در شهری غریب‌تر گرفتار چندهزاردلار نکنه در حالی که تا پایان وقت اضافه هم چند روزی بیشتر نمونده باشه)

موضوع: 0 نظر |

بالاخره بعد از یک ماه سریش شدن و پیگیری، تونستم پذیرش دانشگاه رو بگیرم. بعله! ظاهراً در وینی‌پگ موندگارم فعلاً. بعد از چند هفته اعصاب خوردکن در پیگیری درخواست پذیرش و اعتراض و تجدیدنظر و ... برای دوره Pre-Master آمار دانشگاه منیتوبا پذیرش گرفتم. اگرچه هنوز نامه پذیرش به دستم نرسیده و شفاهاً خبرش رو بهم دادن. اما اینطور که گفتن کارهای اداری شو سریع انجام میدن که به شروع ترم که امسال 7 سپتامبره برسم. اگرچه گرفتن این خبر خوشحال کننده بود، اما قسمت سوزناک و گریه ناک پرداخت شهریه‌ی هنوز نمی‌دونم چندهزاردلاری مونده!

از شانس بد پرونده من دست یک دکتر زبون نفهم چینی افتاده بود که تا جایی که تونست گیر داد. از تفاوت یک حرفی در نوشتن نام خانوادگیم به انگلیسی (در مقاله ای که توی رزومه‌ام اشاره کرده بودم که مربوط به زمان ایران بودنم میشد) گرفته تا اینکه چرا مقاله یک ماه بعد از اینکه تو از ایران خارج شدی ارسال شده؟ پس این آدمی که اسمش توی این مقاله‌‌ست تو نیستی! تا اونجا که از یکی از نویسنده‌های اصلی مقاله خواستم براش ایمیل تأییدیه بفرسته. از گوگل اسمم رو هم Search کرده بود و به وبسایت و وبلاگم هم رسیده بود! خدا روشکر فارسی بلد نیست که اینا رو بخونه! به معدلم هم گیر داده بودن که پایینه. من هم توی نامه تقاضای تجدید نظرم خواستم معدلم رو بدون درس‌های نامربوطی که توی ایران مجبور به پاس کردنش هستیم دوباره حساب کنن تا ببینن چقدر فرق می‌کنه! آخه یکی نیست بگه معارف اسلامی و اخلاق اسلامی و وصیت نامه سیاسی الهی چه ربطی به Biostatistics داره! فکر می‌کنم نظر مثبت مدیرگروه کانادایی توی این قضیه خیلی موثر یود. خلاصه همه این چانه زنی‌ها از بالا و فشار از پایین یا برعکس! کمک کرد تا بالاخره به این دانشگاه نفوذ کنم.

فردا اسباب کشی هم دارم. بالاخره در آخرین لحظات یه جای مناسب برای اجاره پیدا کردم. قراره با یک پسر نیجریه‌ای هم‌خونه بشم. دانشجوی PhD کشاورزیه. توی این دو سالی که کانادا بودم با آدم‌هایی از چهار گوشه دنیا همخونه بودم. از هندی و پاکستانی گرفته تا شیلیایی و چینی و حالا نیجریه‌ای!

------------------------------------
پ.ن:
  • عکس‌های بیشتر از دانشگاه منی‌توبا رو می‌تونین اینجا ببینین. معماری ساختمون‌های این دانشگاه خیلی متنوع و قشنگه.
  • موسیقی جدید متن وبلاگ، قسمت کوتاهی از یکی ازکارهای Mercan dede آهنگساز ترک به نام شبنم عشقه. در مورد این آهنگساز و کارهاش و همینطور دانلود این کارش به طور کامل و با کیفیت خوب وبلاگ نقطه سر خط رو بخونین.

موضوع: , 0 نظر |

رضا هلالی مداح پاپ‌خوان اهل بیت عصمت و طهارت، در اعتراض به پخش فیلم تریاک کشی‌اش همراه با یک از مابهتران -که گفته همسرش بوده- در شهرهای ایران (و اینترنت طبیعتاً) گفته فیلم رو برادر همسرش با گوشی موبایلش گرفته و وقتی گوشی رو برای تعمیر برده بوده تعمیرکار شیطون که دشمن الله و آل الله بوده فیلم رو پخش کرده و این شده که شده! هلالی در نامه شونصد صفحه‌ایش به شدت به این لجن‌پراکنی‌ها اعتراض کرده اما توضیح نداده دقیقاً منظورش از لجن چیه! فیلم خودش و اون خانمه لجنن یا تریاکی که میکشه جنسش خوب نبوده و لجنه! از همه جالب تر اینه که هیچ کس روی تریاک کشی ایشون بحثی نداره و ظاهراً مسأله فقط اون خانمه است. خوب تریاکه دیگه! مگه چیه؟! خیلی گنده ترهاش هم میکشن!

در راستای محکومیت این لجن پراکنی، این فیلم لجن تریاک کشی این لجن رو اینجا ببینین!

در سال 1990 در دانشگاه سوربن تدريس مي كردم.روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

پروفسور محمد حسين

-------------------------------------
این مطلب رو با ایمیل گرفتم. توی چند تا وبلاگ هم نقل شده اما همه بدون ذکر منبع. اگرچه زیاد هم مهم نیست. مهم اصل مطلبه که متأسفانه زیادی درسته!

هفته اول در وینی‌پگ رو توی یک Guest House گذروندم. (از این جهت نگفتم میهمان‌خانه یا مهمان‌پذیر، چون تصوری که با شنیدن این اسامی به ذهن می‌رسه، هیچ شباهتی با اون جایی که من توش بودم نداره). تجربه این یک هفته برام اونقدر با ارزش و جالب بود که شاید حتی قابل مقایسه با چند ماه اقامت در یک محل جدید نباشه. آدم‌های مختلفی با ملیت‌های مختلف بعضی جهانگرد و یعضی کاناداگرد! سر راهشون یکی دو شبی در این محل می‌موندن. اتاق نشیمن مشترکی داشت که مهمان‌ها برای تماشای تلویزیون یا خوندن روزنامه‌ای و نوشیدن قهوه‌ای به اونجا می‌اومدن. سی.ان.ان و اخبار جنگ لبنان، بهانه‌ای بود برای شروع بحث. جالب بود که همه ازاسرائیل به شدت عصبی بودن. هم‌صحبت‌های خوبی پیدا کردم که هنوز هم با چند تایی‌شون در ارتباطم. مثل یک مرد پنجاه و چند ساله آرژانتینی که صدا بردار سابق یکی از کانال‌های تلویزیون آرژانتین بود که سال‌ها قبل دوست‌هاشو در درگیری‌های داخلی آرژانتین از دست داده بود و حالا برای انجام یک تحقیق مردم‌شناسی روی بومی‌های کانادا به اینجا اومده بود. می‌گفت تلویزیون یعنی دروغ. فرقی نمی‌کنه چه‌کاره باشی. برای کار کردن توی تلویزیون باید با دروغ‌ساز‌ها همراه بشی.

یا یک آشپز کوبایی که برای گرفتن اقامت کانادا، با یک دختر کانادایی ازدواج کرده بوده و بعد با هم نساخته بودن و از هم جدا شده بودن. ازش از کاسترو پرسیدم می‌گفت مردم دوستش دارن، هرچند از نظام کمونیستی دل پری داشت. از اینکه مالک هیچ چیزی نیستی. حق نداری بیشتر کارکنی تا بیشتر پول دربیاری و خونه بهتری بخری. از دست برادر فیدل که قدرت رو در دست گرفته هم خیلی شاکی بود که آدم احمقیه!

یک پسر 18-19 ساله اهل کره جنوبی بود که یک ویزای توریستی-کاری یکساله برای کانادا داشت و تک و تنها با یک کوله‌پشتی کل کانادا رو داشت دور میزد. دو ماه توی یک رستوران توی ادمونتون کار کرده بود تا خرج سفرش به منیتوبا و آنتاریو رو در بیاره. جوون 18 ساله ایرانی سراغ دارین با همچین جربزه‌ای؟!

صاحب Guest House، بیل، یک مرد چهل و اندی ساله کانادایی، که یک کتاب منتشر شده هم داره، آدم خیلی خونگرم و باحالی بود. بیشتر از ده سال بود که این کار رو شروع کرده بود. محل این Guest House یک خونه قدیمی خیلی قشنگ به سبک ویکتورین بود که وقتی عمرشو پرسیدم گفت حدود صدسالشه. این محل، یک وب‌سایت بسیار مزخرف و بدشکل و قیافه‌ایه هم داره که خود بیل اونو طراحی کرده. اینجا فعلاً اونقدر وقت آزاد دارم که به فکرم رسید فقط به خاطر روزهای‌ خوبی که اونجا داشتم، یک وب‌سایت جدید براش طراحی کنم و به عنوان هدیه بهش بدم که داره کامل می‌شه و می‌تونین اینجا ببینینش. (ضمناً اگه روی اون آگهی‌های گوگلی سمت چپش هم محض رضای خدا چند تا کلیک کنین، گوگل چند سنتی شاید هم یک دلاری-بسته به کرم تعداد کلیک هاتون- به حساب من واریز می‌کنه!)

اما شاید جالب‌ترین آدمی که اونجا دیدم، دخترکی 20 ساله، اهل نیس ِ فرانسه بود که برای اینکه زبان انگلیسی‌شو بهتر کنه، ویزای کار چندماهه کانادا گرفته و برای تابستون در اون Guest House مشغول به کار شده بود. علاوه بر فرانسه که زبون مادریش بود، به ایتالیایی کاملاً مسلط بود. توی فرانسه به عنوان رشته اصلی تجارت خونده بود و به عنوان رشته فرعی زبان چینی! اولین بار که دیدمش در حال صحبت به زبون چینی با یکی از مهمون‌های چینی بود. از اینکه برای اولین بار می‌دیدم یک دختر سفیدپوست موبور چشم سبز، با اون تسلط چینی حرف می‌زنه ماتم برده بود. وقتی فهمیدم پذیرش تحصیلی برای یک دوره یکساله زبان چینی از یکی از دانشگاه‌های چین گرفته و از اول سپتامبر هم میره اونجا بیشتر تعجب کردم. برای بعد ار برگشتنش از چین هم از قبل برنامه‌ریزی کرده بود. تحصیل در دوره توریسم در فرانسه. دختر عجیبی بود. جزو دانشجوهای معترض فرانسوی در جریان اعتراض‌های چند ماه قبل در مورد اون قانون جدید کار بود. می‌گفت 2 ماه اعتصاب کردیم و دانشگاه رو تعطیل کردیم و بالاخره هم تونستیم اون قانون رو لغو کنیم. می‌گفت این احتمال وجود داره که دولت شیراک از فرصت تعطیلی تابستونی دانشگاه‌ها استفاده کنه و قانون رو دوباره به جریان بندازه و برای همین، مرتب اخبار رو از اینترنت چک می‌کنه. به شدت از فرهنگ آمریکایی-کانادایی انتقاد می‌کرد. می‌گفت توی فرانسه مردم همیشه شام رو همه خونواده دور هم می‌خورن. اگر به رستوران بریم، تا سفارش غذای همه رو نیارن، هیچ کس شروع نمی‌کنه. اما اینجا این‌چیزها رو کسی رعایت نمی‌کنه. از اینکه مردم اینجا شیفته سینمای بی‌محتوای هالیودی هستن تعجب می‌کرد. فرانسه حرف زدن فرانسوی‌زبون‌های کانادا رو هم خیلی مسخره و غلط می‌دونست. می‌گفت من گاهی نمی‌فهمم چی می‌گن. می‌گفت با همون فرانسه 200 سال قبل مهاجرهای فرانسوی حرف می‌زنن که حالا با انگلیسی آمریکایی هم قاطی شده و گرامر زبان فرانسه رو حسابی به هم ریخته.

سطح آگاهی این دختر نسبت به سنش فوق‌العاده بود. از سیاست، ادبیات، تاریخ و هنر حرف برای گفتن داشت. براش خیلی جالب بود وقتی گفتم خیلی از دانشجوهای ایرانی تاریخ انقلاب فرانسه رو می‌خونن و دوست دارن یاد بگیرن چطور فرانسوی‌ها موفق شدن اون دموکراسی آرمانی رو جانشین نظام سلطنتی کنن. وقتی از میتران با احترام یاد کردم، گفت آره توی فرانسه هم مردم خیلی دوستش داشتن، اما الان رئیس جمهور خوبی نداریم. از کامو حرف می‌زدیم و بیگانه‌اش. میشد از هر دری باهاش صحبت کرد.
وقتی صحبت از مذهب شد گفت من به هیچ چیز اعتقادی ندارم. پدر و مادرم هم همینطور حتی وقتی به دنیا آمدم، منو برای غسل تعمید به کلیسا هم نبردن. پرسیدم حتی به خدا؟ گفت آره. من به خدا هم اعتقادی ندارم. اعتقاد به خدا برای اعتقاد به یک زندگی دیگه بعد از مرگه. من به اون احتیاجی ندارم! همین زندگی برای من کافیه! وقتی نظر خودم رو گفتم که من هم مذهبی نیستم، اما به خدا اعتقاد دارم. چون گاهی وجودش رو مثل یک حامی و پشتیبان، حس می‌کنم، گفت من هم گاهی چنین حسی دارم. اما ترجیح می‌دم اونو به حساب شانس بذارم!

و جالب تر از همه اینکه این دختر یک لزبین بود. دوست دختر داشت و عکسش رو هم به من نشون داد. از اونجایی که این اولین برخورد مستقیم من با یک همچین شخصی بود، ضمن اینکه دوست داشتم بیشتر ازش بدونم، نگران از رنجوندنش خیلی با احتیاط سوال‌هام رو ازش می‌پرسیدم. مثلاً اینکه از کی فهمیدی چنین حسی نسبت به دخترها داری؟ که گفت از ده سالگی. یا اینکه آیا این حس تنفر از مردهاست که در بعضی از زن‌ها به این شکل بروز می‌کنه؟ که گفت من چنین حس تنفری به مردها ندارم، اما حالا که فکر می‌کنم خیلی از دوست‌های لزبینم اینجوری هستن. همینطور ازش پرسیدم تا حالا دوست پسر هم داشتی؟ گفت یکبار سپتامبر گذشته. که اون هم، پسره گی بود! اما خیلی زود ازش جدا شدم چون فهمیدم نژادپرسته. من دوست‌های (عرب) مسلمون توی فراسنه زیاد دارم که اون دوست نداشت من باهشون صحبت کنم. برای همین ترجیح دادم ازش جدا شم. می‌گفت توی فاصله‌ای که من با اون پسره بودم، خواهرم می‌گفت تو چت شده؟ مریض شدی؟!

اگرچه بعد از 2 سال خارج شدن از ایران، کم و بیش به این نتیجه رسیده بودم، اما الان مطمئن شدم که زندگی، که هرکسی فقط یک بار حق تجربه‌اش رو داره، تنها به اینکه آدم کاری داشته باشه و خونه‌ای و خونواده‌ای و داخل یک دور باطل و ثابت بیافته نیست. دیدن آدم‌ها و سرزمین‌های مختلف بخش بزرگی از زندگی هر آدمی باید باشه. باورم شد که با یک کوله‌پشتی هم میشه دنیا رو گشت و لازم نیست آدم مولتی میلیاردر باشه تا بتونه جهانگردی کنه. فقط باید خواست.

موضوع: 0 نظر |