چند روزی به شدت گرفتار یک امتحان نفس بر بودم. هنوز هم گیجی بعد از امتحان 4-5 ساعته تموم نشده. دو هفته دیگه معلوم میشه چه گلی کاشتم! یک بخش امتحان نوشتن انشایی بود که اگر می خواستم به فارسی بنویسم اون هم در 40 دقیقه و حداقل 250 کلمه برای گرفتن نمره کامل، فقط 20 دقیقه زمان می برد که فکرمو جمع کنم که چی باید نوشت! موضوع این بود:
در قرن گذشته وقتی اولین انسان قدم بر ماه گذاشت گفت: "این گام بزرگی برای نوع بشریت است". اما به نظر می رسد بیشتر انسان هایی که در زمان حاضر زندگی می کنند، معتقدند این موضوع تأثیر چندانی بر زندگی شان نداشته است. با این نظر موافقید یا مخالف؟
جفنگیاتی سر هم کردم از ربط سفر آرمسترانگ به ماه و پروژه جنگ ستارگان و کشف اتم و استفاده نظامی از اتم و سوءاستفاده از پیشرفت های فن آوری.(فقط از احمدی نژاد یاد نکرم!). خلاصه شعری سرودم آن سرش ناپیدا که البته تا 250 کلمه کلی فاصله داشت!
ایران که بودم در موقعیت هایی که به ترتیب الفبا صدا می زدند، دلم خوش بود فامیلم با ع شروع می شه و تا نوبتم بشه کلی طول می کشه. این انگلیسی زبون های بیسواد که فرق ع و الف رو نمی فهمن! در نتیجه بعد از امتحان کتبی تا مصاحبه چند دقیقه ای بیشتر وقت نداشتم. نشستن پشت یک میز رودرروی مصاحبه کننده، ضبط گفتگوها از همون لحظه اول و قرار دادن یک تایمر، استرس یک بازجویی رو برای آدم تداعی می کنه با این تفاوت که بازجو یک دختر سفیدپوست بلونده که بی انصاف نسبت به نمونه سوالاتی که قبلا دیده بودم و از یکی دو نفر قبل از خودم پرسیدم، سوالات سخت تر و غافلگیر کننده تری پرسید. مثلاً نظرم رو خواست در مورد مقایسه تولیدات دست ساز و ماشینی، روابط بین کمپانی و مشتری، اینکه چطور مشتری ها می تونن روی کمپانی ها تأثیر بذارن.

یک ایرانی که غیر از اینبار قبلاً آیلتس آکادمیک رو یک بار توی ایران امتحان داده بود و یک بار هم کانادا، می گفت نمره ایرانم بیشتر شد. می گفت اینجا موقع تصحیح سخت تر می گیرن. یک روس هم میشناختم که اینجا کلاس می رفت اما برای امتحان بلیط گرفت رفت روسیه!
در مجموع بیشتر شرکت کننده ها چه ایرانی و چه غیر ایرانی و خصوصاً اونهایی که دفعه دوم یا سومشون بود از سختی این امتحان گله می کردن. خلاصه دعا کنین حداقل نمره ای رو که لازم دارم بیارم وگرنه 275 دلار دیگه باید به سفارت فخیمه بریتانیا تقدیم کنم.

امتحان آیلتس در هامبرکالج در اتوبیکو در غرب تورنتو برگزار میشه که کالج بزرگ و مجهزیه. روز قبل از امتحان که برای پیدا کردن آدرس و محل امتحان رفتم به این کالج، در جایی مثل یک بار یا کلاب دانشجویی موسیقی تندی با صدای بلند پخش می شد و دختر و پسرهای دانشجو با دستی بطری آبجوشونو نگه داشته بودن و دست دیگه حلقه بر کمر یار زده، به رقص و پایکوبی مشغول بودن. این صحنه منو به یاد قسمتی از کتاب "آشوب یادها" ی سعیدی سیرجانی که به پیشنهاد "بابای پری" تازه شروعش کردم، انداخت. اونجایی که یک پارتی رو در یک خوابگاه دانشجویی شرح می ده و میگه: "هیاهوی مستان و شور و نشاط جوانان از خواندن منصرفم می کند، سری از پنجره بیرون می کشم و نگاهی به حیاط خانه می اندازم. می بینم حق با نویسنده تایم است. آلمانی ها دلبستگی عجیبی به لخت شدن دارند. با مفهوم دقیق کلمه سپوختن به رأی العین آشنا می شوم..."
البته من نه در اینجا (که به هر حال محیط های آموزشیش در عین آزادی برای خودش قوانینی داره) که سال گذشته در کنار سواحل سنترآیلند تورنتو با مفهوم این واژه به رأی العین آشنا شدم!
در مورد این کتاب بعداً بیشتر می نویسم. وقتی تمومش کنم.

-------------------------------------------------
  • پارادوکس کامنت جالبی گذاشته در مورد فارسی یاد دادن من به اون هندیه و جریان تلفظ خ و میگه برای تلفظ خ هم زبون نقش داره و قسمت انتهایی زبون با سقف دهان که تماس پیدا کنه صدای خ ایجاد میشه. نمی دونم! اما اینطور به نظر نمیاد.
  • یک استاد ایرانی – کانادایی در ایران بازداشت شده. خبرش رو اینجا بخونین. توی خبر اسم برده نشده اما سایت هودر می گه شایعه شده رامین جهانبگلوست.
  • این نقشه ایران رو از بی بی سی ببنین جالبه.

18+

توی این ولایتی که ما هستیم، کانال های تلویزیون برای هر برنامه ای علامت های خاصی دارن که گروه سنی مجاز برای تماشای برنامه رو مشخص می کنه. چون تلویزیون ها کابلی است (اون هایی هم که مرفه بی درد تر هستند کابل هاشون دیجیتالی است!) سیگنالی هم همراه برنامه میاد که همون گروه سنی رو مشخص می کنه و پدر و مادرها می تونن روی تلویزیون هاشون (اگر این قابلیت رو داشته باشه) تنظیم کنن که مثلاً در ساعت های خاصی که بچه ها توی خونه تنهان برنامه های بزرگسالان که صحنه (!!) داره قابل دریافت نباشه. از طرفی قبل از هربرنامه –چه اولش و چه بعد از شونصد باری که برای آگهی قطعش می کنن- یک نوشته میاد و شخصی با صدای خیلی جدی می گه که این برنامه شامل صحنه های مثلاً جنسی، خشونت، برهنگی (عریانی یا لختی !! معادل آبرومند برای Nudity چیه؟!) و گفتگوهای رکیک است. توجه بینندگان توصیه می شود!

غرض ازاین مقدمه چینی این بود که بگم لینکی که در ادامه می آید شامل صحنه های جنسی، غیر اخلاقی، برهنگی، خشونت!!، و تشعشعات رادیو اکتیو است.

!Viewer discretion is advised

نگین نگفتی ها! حالا اگر سنتون بالای 18 ساله اینجا رو کلیک کنین!

مدتیه که به یک هندی فارسی یاد می دم و اون هم در نوشتن انگلیسی به من کمک می کنه. باصطلاح Language Exchange می کنیم. یه پسر تقریباً همسن خودمه، اسمش "سَم" ِ و برنامه نویس کامپیوتره. از طریق اینترنت با هم آشنا شدیم. آدم خیلی باهوشیه و با علاقه و پشتکار عجیبی فارسی یاد می گیره. ما معمولاً فقط هفته ای یک جلسه همدیگه رو توی کتابخونه می بینیم اما با ایمیل و چت من نوشته هامو برای اون می فرستم و اون هم اشکالاشو از من می پرسه. فامیلش قاجاره با وجودی اصالتاً هندیه. میگه همه ایرانی ها از فامیل من تعجب می کنن و شاید به همین فامیلم مربوط می شه که من اینقدر به فارسی علاقه دارم. من که تا حالا تجربه آموزش فارسی به هیچ وجه نداشتم حالا دارم به بعضی نکات ظریف در افعال فارسی، چگونگی صرف فعل ها، پیدا کردن یک فرمول برای صرف زمان های مختلف و اینجور چیزها که ما فارسی زبونها هیچ وقت نیازی نداشتیم بهش فکر کنیم، پی می برم. در این بین اتفاقات جالبی هم میافته. مثلاً وقتی فرمول ساختن فعل زمان حال ساده رو یاد گرفت و افعالی که می شناخت رو صرف کرد از من پرسید Think به فارسی چی می شه و خواست بدون راهنمایی من شروع به صرف فعل کنه و اینطور شروع کرد:

من می فکرم، تو می فکری، او می فکرد...

وقتی براش توضیح دادم بعضی افعال ترکیبی هستن و باید "کردن" را به اونا اضافه کرد، گیر داده بود "کردن" یعنی چی!

"خ" رو مثل خیلی از ملیت های دیگه نمی تونه تلفظ کنه و "ک" می گه و من هم مرتب بهش گیر میدم! امروز ازش پرسیدم زبون شما چند حرف داره ؟ گفت 32 تا. گفتم جالبه عین فارسی! با حاضرجوابی گفت نخیر شما 4 تا "ز" (منظور صدای ز) دارین، 3 تا "س"، 2 تا "ح" که آدمو گیج می کنه و بی فایده هم هست! خوب از هر کدوم یکی بس بود دیگه! ولی ما برای هر صدایی که به زبون بیاد یک حرف داریم! من خواستم از فرصت استفاده کنم و گفتم اگه اینطوره چرا "خ" رو نمی تونی تلفظ کنی؟ که باز با حاضرجوابی گفت شماها "خ" رو با حلق می گین نه با زبون! که دیدم راست می گه!

_________________________________________

چند وقت پیش به طور اتفاقی با وبلاگ هانیه بختیار آشنا شدم که از نوشته ها و سبک نوشتنش خیلی لذت بردم. هانیه هم مدتیست خواننده دستوشته ها شده و نسبت به این وبلاگ لطف داره. تصمیم داشتم در فرصتی مناسب وبلاگشو معرفی کنم. از لابلای نوشته هاش متوجه شده بودم که به تازگی به آمریکا (تگزاس) مهاجرت کرده و اسم شوهرش علی است. اما امروز که آخرین پستش رو دیدم فهمیدم همسر علی افشاری است. در این آخرین پستش ضمن تبریک تولد شوهرش، از اتهام هایی گفته که اینجا و اونجا این روزها زیاد در مورد ایندو به گوش می خوره. الپر مدعیه خبرهای پشت پرده ای در مورد افشاری شده که تقاضای کمک مالی از آمریکا برای راه اندازی رادیو دانشجو کرده. این نوشته الپر به شدت مورد توجه سایت بازتاب قرار گرفته! همایون خیری با تجربه ای که در کارهای رادیویی داره، استدلال هایی آورده که این اعداد و ارقام نمی تونه درست باشه و در اصل خبر شک کرده. نیک آهنگ هم که ظاهراً تازگی ها نمایندگی کیهان شریعتمداری در تورنتو رو می چرخونه یه جورهایی حرف های الپر رو تأیید کرده. افشاری خودش هم جوابیه داده.
شرکت افشاری در جمع اعضای کنگره آمریکا و سخنرانیش شروع همه این صحبت ها بود. ای کاش افشاری همونجور که همه دوستان قدیمش انتظار داشتن، در اون جلسه اشاره ای هم به کودتای 28 مرداد می کرد. در اینصورت کسی که اونقدر در جنبش دانشجویی ایران تحمل زندان و انفرادی کشید احتمالاً اینقدر اتهام رو به خودش نمی خرید. نه دوست دارم و نه اصلاً چیزی از این مسایل می دونم که بخوام در این مورد قضاوتی داشته باشم. تنها چیزی که نمی خوام ناگفته بذارمش اینه که الپر دیگه یک اسم مستعار نیست و همه می دونن نویسنده اش علی پیرحسین لو از داخل ایران مطلب می نویسه. اینکه الپر ادعا کرده شخصی که این اطلاعات رو بهش داده اطلاعات دیگه ای هم داده که صلاح نیست الان افشا بشه، خیلی مشکوک میزنه! به نظر شما سربازان امام زمان می ذارن یه همچین آدمی با این همه اطلاعات راست راست راه بره و مطلب رو وبلاگش پست کنه؟ خودتون بخونین و اگه خواستین قضاوت کنین. اگرچه به نظر من برای قضاوت کردن هنوز خیلی زوده. زمان همه چیز رو روشن می کنه.

به هرحال، وبلاگ هانیه رو که هیچ ربطی به این مسایل نداره بخونین. قلمش فوق العاده روون و ساده و صمیمیه و خودش اونو اینجوری معرفی کرده:

اینجا مزه ته مداد جویده میدهد..بوی پاک کن نو ,مثل یک تکه کاغذ پاره,لمس کتاب فارسی چروک شده زیر باران...

دوست عزیزی با امضای "علی" کامنتی برای پست قبلی گذاشته که متأسفانه به خاطر محدودیت هالواسکن در تعداد حروف در هر کامنت، ناتموم مونده. در این کامنت از اینکه من مخالف این تحولات "هسته ای" هستم انتقاد شده.

علی جان:

صلح آمیز بودن دانش هسته ای ایران شوخیی بیش نیست. دلایل خیلی روشنی وجود دارد که استفاده از رآکتور اتمی برای تولید انرژی در ایران اصلاً مقرون به صرفه نیست. آیا میدانی که ایران فقط 0.03 درصد از ذخایر اورانیوم جهان را دارد؟ در حالی که 9.9 درصد از کل ذخایر نفتی و 15.6 از ذخایر گاز دنیا متعلق به ایران است؟ ایران با همین میزان استخراج فعلی تا 87 سال نفت و تا 319 سال گاز خواهد داشت. این در حالی است که کل ذخایر اورانیوم جهان تا 70 سال دیگر تمام خواهد شد! دخایر موجود اورانیوم ایران فقط برای 7 سال نیروگاه بوشهر کافی خواهد بود. بد نیست سری به این وبسایت بزنید که من گزیده ای از آمار و اطلاعاتش را اینجا آورده ام:

"در کشورهای دارنده نیروگاه هسته ای در سالهای گذشته صدها نیروگاه غیر هسته ای, اغلب گازی ساخته شده و این کشورها در عمل دیگر بدنبال نیروگاه هسته ای نیستند. در 10 سال گذشته بیش از 500 نیروگاه معادل نیروگاه بوشهر ساخته شده, که از میان آنها فقط 43 نیروگاه, هسته ای بوده اند. در آمریکا تقریبا 80 نیروگاه غیر هسته ای در مقابل فقط یک نیروگاه هسته ای, انگلیس و آلمان 5 در مقابل 0, کانادا و مکزک هر یک 8 در مقابل 0, اسپانیا 12 در مقابل 0, آفریقای جنوبی 8 در مقابل 0 و برزیل 6 در برابر 1. کشورهای اروپایی همچون اتریش, ایتالیا, ایرلند, دانمارک, یونان, لتلند, ایستلند, لوکزنبورگ, نروژ, لهستان و پرتقال از انرژی هسته‌ای استفاده نمی برند و به جز ایتالیا که 15 سال قبل تمام (4 نیروگاه) نیروگاههای هسته ای خود را بست, نیروگاه هسته ای ندارند. "

اینها همه دلایلی هستند که نشان میدهند استفاده از انرژی هسته ای برای تولید برق در خیلی از کشورها دیگر محلی از اعراب ندارد. از طرف دیگر ما یک نیروگاه ناتمام اتمی در بوشهر داریم که اگر خیلی خوشبینانه به قضیه نگاه کنیم سوخت اتمی تولید شده باید صرف این رآکتور شود. طنز قضیه اینجاست که طبق قراردادی که با روس ها برای ساخت این نیروگاه داریم از هر زمان که این نیروگاه به بهره برداری برسد باید تا 10 سال سوخت آن توسط روسها تأمین شود و باقی مانده این سوخت به روسیه بازگردانده شود! حالا پیدا کنید پرتغال فروش را!

این یک بعد قضیه است. بعد دیگر قضیه داشتن یک مدیریت سالم برای اداره تأسیسات پیچیده و خطرناک هسته ای است. که با کوچکترین احمالی تا شعاع صدها کیلومتر می تواند زندگی همه موجودات زنده را به خط بیاندازد. چرنویل را که از یاد نبرده ایم؟ در سیستمی که ماهی یک هواپیما دچار حادثه میشود. آنهم نه تنها هواپیماهایی که مردم عادی را سوار می کنند که هواپیمای فرماندهان نظامی هم ! در سیستمی که لاستیک هواپیمای ریس مجلسش می ترکد و سفر رسمی او را به ترکیه به تعویق می اندازد، چقدر مسایل امنیتی تأسیسات اتمی می تواند مورد اطمینان باشد؟ به نظرمن قبل از اینکه بگوییم چرا ما این تکنولوژی را نداشته باشیم، باید تکلیف این "ما" را روشن کنیم. "ما" یعنی همین دولت مهرورزی که هر روز با تحریکاتش ایران را هرچه بیشتر در معرض هجوم همزادهای ناشریفش در محافظه کارهای حاکم ینگه دنیا قرار می دهد تا راه برای تجزیه ایران باز شود؟ هر وقت این "ما" یک گروه قابل اعتماد بود میتوان از آن "حق" هم سخن گفت. متأسفانه چیزی که در این قضیه اصلاً مورد توجه هیچ کدام از طرفین (ایران و آمریکا) قرار نمیگیرد، سرنوشت مردم ایران است. وقتی دکتر عباسی نامی به عنوان مشاور سپاه مواجهه ایران و آمریکا را همچون برخورد یک کامیون و یک ژیان می داند که آن ژیان ایران است، با این تفاوت که ژیان پر از مواد منفجره ای است که پس از برخورد، کامیون را هم همراه خود نابود خواهد کرد، تکلیف مردم و آینده ایران روشن است.

تصویری که در خارج از ایران از احمدی نژاد معرفی می شود (که انصافاً چندان هم نابجا نیست!) این تصویری است که میبینید. با شباهت های بسیار به هیتلر که به همان اندازه برای جامعه جهانی خطرناک است.

بگذریم... من مفسر سیاسی نیستم فقط چون از من پرسیده شده بود، لازم بود توضیح بدهم که چرا! این قضایا باهمه تلخ بودنش، اما نمی شود از بحث "هسته ای" گفت و از ریس جمهور مهرورز یاد کرد و لبخندی به لب خواننده نیاورد! ناصر خالدیان تضمینی بر غزل علیرضاقزوه که در پاچه خواری غنی سازی سروده بود سروده که خواندنش خالی از لطف نیست:

مشكن به دندان لقت، اين هسته‌هاي بسته را
اول دواي اصل كن، درد كمر بشكسته را
يا وارهان از جهل و كين، اين ميهن پربسته را
«بگشاي راه بسته را، بنواز جان خسته را
بشکن دوباره هسته را، عشق است تا منظور تو»

متن کامل تضمین را اینجا و غزل اصلی را اینجا ببینید.
----------------------------------------------------------------------

سیما شاخصاری به عنوان جوابیه برای کامنت هایی که من و چند نفر دیگه برای پست قبلیش گذاشته بودیم، توضیحاتی داده :
نوشته ای خودمانی و غیر فرمال
در پاسخ به چند دوست کامنت گذار در پست قبلی، کامنتی نوشتم که چون طولانی شد، اینجا در متن می گذارمش. نکته ای که دوستان به آن اشاره کرده اند این است که من این روزها انگار فقط یک سوی سکه را می بینم و فقط بر نئوکان های امریکایی ایراد می گیرم و به ایرادهای دولت ایران اشاره ای نمی کنم. انتقاد دوستان شاید درست باشد و شاید باید نگاهی به نوشته هایم بکنم و ببینم این ترس از جنگ تا چه حد نوشتنم را یک جانبه کرده. جواب نئوکانسروتیوهای ایرانی را نمی دهم چون تهمت های آنها در مورد پول گرفتن من از جمهوری اسلامی آنقدر مسخره است که ارزش جواب دادن ندارد. چوب دوسر گهی که می گویند همین است. مشکل تحلیل این نئوکان ها همان مشکل جورج بوش است: "شما یا با ما هستید یا ضد ما هستید." جایی در بین که نه این باشد و نه آن انگار در چنین ذهنیتی وجود ندارد. اما جواب دوستانی را که برای افکار و نظراتشان احترام قائلم را می دهم. این است جواب غیر فرمال من:
محمود، احمد رضا، و هاله عزیز:
ممنون از توجهتان... (ادامه)

قرار بود احمدی نژاد پول نفت را به سر سفره مردم بیاورد، اما به جای آن قرار است "کیک زرد" به برنامه غذایی مردم اضافه شود. کیک زردی که اولین برشش سهم امام رضا شد! بوی فساد این کیک بدجوری همه عالم را برداشته است. امیدورام فکری هم برای مسمومیت های بعد از خوردنش کرده باشند. هرچند امید بیجایی است.

روزنامه کیهان ِ "برادر حسین" تیتر زده :"غرب مات شد" و ادامه داده:

دنيا مبهوت شده است. همه به ايران مي نگرند و همه درباره ايران سخن مي گويند. تمامي موضوعات در حاشيه قرار گرفته است. گويي جهان به تمامي تعطيل است و فقط اين سانتريفيوژهاي ايراني در نطنز هستند كه مي چرخند و دنيا را هم به گرد خود مي چرخانند.

اخبار تلویزیون ایران را نگاه می کردم. یک روستایی با لباس عشایر قشقایی در حال چیدن پشم گوسفندانش به گزارشگر تلویزیون می گفت: انرژی هسته ای حق مسلم ماست...

حیف که غیر ایرانی ها نمی فهمند طنز ظریفی که در این اصطلاح "هسته ای" در زبان فارسی نهفته است! و چه با مسما! انرژی هسته ای، پیشرفت های هسته ای، رئیس جمهور هسته ای، روز ملی هسته ای... با این ادبیاتی که این رئیس جمهور محترم پیش گرفته هیچ بعید نیست در سخنرانی بعدی اش بگوید آمریکا هسته اش را ندارد که بخواهد به تأسیسات هسته ای ما حمله کند! اگر هم کرد به هسته مان!

اگر اینترنت پر سرعت دارید،این گزارش سی.ان.ان را ببینید. تصویرهای ماهواره ای یکی دو سال پیش از تأسیسات نطنز را با عکس هایی که چند روز قبل گرفته اند مقایسه می کند. در آن تصاویر در مساحت بزرگی تأسیسات مختلفی به چشم می خورد اما در عکس های جدید، بخش بزرگی از آن تأسیسات وجود ندارد و تلی از خاک دیده میشود. ظاهراً همه چیز به زیر زمین برده شده است. از آن طرف 700 تن از طلاهای ایران از بانک های غربی طی همین چند روز خارج شده و به ایران برگردانده شد.(اینجا را بخوانید). احتمالاً آقایان به آهنگران هم مأموریت نوشتن نوحه های جدید جنگی داده اند. بیچاره مردم. بیچاره ایران...

            

…لشگر مردانى كه هر شب در تاريكى اتاق ها بى تعارف به زنانشان تجاوز مى‌كنند... يكي از دوستان مى‌گفت مرد ايرانى مى‌خواهد زنش در طول روز "فاطمه زهرا" باشد و آفتاب كه غروب كرد تبديل بشود به ستاره فيلم‌هاى پورنوگرافيك…

این دو-سه سطر، از آخرین مطلب وبلاگ سودای مکالمه است. اصل مطلب رو بخونید که خوندنی است. کامنت ها رو هم با دقت بخونین. (بعد از خوندن این مطلب، سخت مشتاق شدم ترجمه سوره نساء رو با دقت بخونم!). در ادامه این بحث فمنیستی (قابل توجه بابای پری!) مطلب پرستو دوکوهی در مورد اینکه سقط جنین حق تسلط زن بر بدنش است را هم بخوانید. اگرچه به نظر من ممنوعیت سقط جنین فقط باعث بیشتر شدن بچه های ناخواسته می شه که اگه در کانون خانواده رشد کنند با مشکلات عاطفی بزرگ خواهند شد و اگر به کودک سر راهی تبدیل بشن هم که تکلیفشون روشنه. اما این استدلال زیاد محکم به نظر نمیاد. با این استدلال خودکشی هم باید قانونی بشه چون حق تسلط هر آدمی بر بدنش خواهد بود!

مقاله "سیمور هرش" توی "نیویورکر" در این مورد که بوش تا قبل از پایان دوره ریاست جمهوری اش به ایران حمله اتمی خواهد کرد، خیلی داره سر و صدا می کنه. این "هرش" آدم الکی نیست. همون کسیه که مقاله جنجال برانگیز زندان ابوقریب رو منتشر کرد. توی سی.ان.ان هم اومد و باز از نظرش دفاع کرد. اگه زمانی فقط بحث سر حمله بود، حالا بحث بر سر حمله اتمی یا غیر اتمیه! ظاهراً نظامی ها با حمله اتمی مخالفن و انگلیس هم اونو احمقانه خونده. همه چیز شبیه هفته های قبل از حمله به عراقه. متأسفانه اصلاً بوهای خوبی نمیآد. به قول ایراهیم نبوی: "بوش میاد که بوش میاد!". در این مورد مطلب امید معماریان رو بخونین. ابراهیم نبوی امروز هم در روزآنلاین نوشته:

"درست در همین گیرودار احتمال حمله آمریکا به ایران رئیس ستاد نیروهای مسلح در حالی که فریادی از سر شوق و لذت می کشید و در حالی که به نظر می آمد زیادی از کل ماجرا خوشش آمده است، گفت: «ایران تجهیزاتی دارد که دشمنان نام آنرا نشنیده اند و در صورت شنیدن هم باور نمی کنند.» در پی همین تحریک به تجاوز، رئیس جمهور م.ش.نگ. مملکت اعلام کرد: « اخبار عزت بخش هسته ای برای ملت دارم.» احمدی نژاد همچنین گفت: «فردا شب خبری اعلام می کنم که دل مردم شاد می شود.» آگاهان حدس می زنند که فردا احمدی نژاد خبر استعفایش را می خواهد اعلام کند تا مردم را عمیقا شاد کند. از طرف دیگر بعضی آگاهان حدس می زنند ممکن است خبر «غنی سازی اورانیوم به میزان سه و نیم درصد» توسط رئیس جمهور اعلام شود. ظاهرا رئیس جمهور شدیدا می ترسد که نکند آمریکایی ها از حمله به ایران منصرف شوند، به همین دلیل هر روز دو سه تا خبر توپ برای جلوگیری از انصراف آمریکا صادر می شود."

پیام این مانور "پیامبر اعظم" هم جکی بود برای خودش ها: پیام صلح و دوستی برای کشورهای منطقه با اژدر و موشک! گند ِ کار هم که داره درمیآد که این اژدرها ساخت ایران نبوده و ساخت روسیه است از طریق چین به ایران فروخته شده. چین هم حسابی به دردسر افتاده! راستی کسی میدونه پیامبر "اعظم" با پیامبر "اکرم" چه فرقی داره؟!!!

وبلاگ انگلیسی اینجانب هم رسماً راه افتاد. محض تمرین، برای امتحانی که در پیش دارم. بخونینش، اشکالاتمو بگین، اما نخندین بهم که خدا یه بچه بهتون می ده شکل من!

مدتیه بلاگرولینگ به روز شدن وبلاگهایی که روی پرشین بلاگ و بلاگفا هستند رو نشون نمیده. احتمالاً باید مربوط به RSS این میزبانها باشه. خلاصه اشکال از ما نیست! اما پیشنهاد من اینه که تا زمانی که این مشکل حل بشه می تونین بعد از هر بار به روز کردن وبلاگتون برین توی سایت بلاگرولینگ و اصطلاحاً وبلاگتون رو Ping کنید. (یعنی به صورت دستی خبر به روز شدنش رو اعلام کنید.)

و آخر اینکه هوای تورنتو لعنتی داره خیلی خوب میشه! اصلاً خوشم نمیآد. سرما و یخبندون رو ترجیح می دم. به شدت هم پریود هستم و این هوای خوب هم مزید بر علت!

یکسال پیش در همچین روزهایی بود که دستنوشته ها دات کام متولد شد. با ایمیلی که دو روز پیش از احسان به دستم رسید، که خبر داده بود این دامین رو برای یکسال دیگه تمدید کرده، تازه متوجه شدم که ای دل غافل اولین تولد وبلاگم رو به کلی فراموش کردم. "دستنوشته ها" کمی قبل از دات کام شدن به دنیا اومده بود بعد دات کام شد، بعد ترجیح دادم بره روی بلاگر و دات کام برای وب سایت بمونه.

دیشب با احسان توی همون تیم هورتونی که توی پست قبل اشاره کردم، قرار گذاشته بودم. همه چیز مثل قبل بود. دستشویی ها رو تعمیر کرده بودن. اما فقط خلوت تر از همیشه بود که برای اون شعبه اون هم در شب شنبه غیرعادی بود. ما چیزی حدود دو ساعت و نیم اونجا نشستیم و توی اون مدت چند بار پلیس ها اومدن و با فروشنده ها صحبت می کردن و می رفتن. هر چی منتظر شدیم یه اتفاق هیجان انگیزی بیافته، نیافتاد! با احسان از هر دری صحبت کردیم و بخشی از صحبت ها هم به کار با ارزشی که احسان و چند تا دیگه از بچه های وبلاگنویس از جاهای مختلف دنیا برای راه اندازی یک وبسایت اطلاع رسانی در مورد سرطان به فارسی شروع کردن، گذشت. من که سنگینی کابوس سرطان رو زمانی که عزیزترینم چندسالی با اون دست و پنجه نرم کرد، از نزدیک حس کردم، از همون روز اول بهش اعلام آمادگی کرده بودم. هر کسی به هر طریقی که می تونه کاری در این زمینه بکنه کافیه فرم اعلام همکاری رو پرکنه. وبلاگ دارها هم می تونن با گذاشتن لوگوی دعوت به همکاری، سهمی در این کار داشته باشن.

به احسان پیشنهاد کردم که یکی از کارهایی که میشه کرد اینه که برای سایت فروم گذاشت تا بیمارهای سرطانی با هم و با متخصص ها تبادل نظر کنن و باضافه اینکه این سایت می تونه به کسانی که تحت درمان هستن و یا به زندگی مسالمت آمیز با سرطان رسیدن وبلاگ بده تا یه جور کامیونیتی براشون درست شه که تجربیاتشون رو با هم مبادله کنن. در طول مدت ها وبگردی بارها با وبلاگهایی که نویسنده هاشون بیمارهای خاص از جمله سرطانی ها بودن برخورد کردم که دارم سعی می کنم دوباره پیداشون کنم تا یه جورایی همه به همدیگه از طریق این سایت لینک بشن. مثلاً وبلاگ "سرطان و زندگی" که نوید از مهر 84 داره توش مطلب مینویسه و تجربیاتش رو به کسانی که در شرایط مشابهی هستن ارائه میده.

در حال همین جور جستجوها بودم که به یک وبلاگ قدیمی برخوردم که سه ساله توش پست جدیدی گذاشته نشده اما حسابی منو بهم ریخت. آرشیوش رو زیر و رو کردم تا همه داستان رو بفهمم. آزیتا فارغ التحصیل مامایی، نویسنده وبلاگ "زن رشتی" (که اسمش هم حکایتی داره که باید خودتون بخونین) از 10 آذر 81 بعد از اینکه متوجه پیشرفت بیماریش میشه به پیشنهاد دوستش به نوشتن رو میاره و با قدرت باورنکردنی در بدترین شرایط جسمی از زندگی می نویسه. تا 1 اسفند 81 به نوشتن ادامه میده تا اینکه 11 اردیبهشت 82 همون دوست، از فوتش خبر میده. اونطور که از آرشیو زیتون فهمیدم اسم واقعی این دختر الناز نامداریان بوده و روزنامه همشهری هم بعد از فوتش آخرین پست وبلاگش رو منتشر میکنه. توی این مدت کوتاه وبلاگ نویسی آزیتا دوستان جدید نادیده ای پیدا می کنه که به گفته همون دوستش یکی از همونها مبلغ قابل توجهی برای کمک به درمانش بصورت ناشناس براش میفرسته. اگرچه از اردیبهشت 82 دیگه هیچ مطلب جدیدی در وبلاگ "زن رشتی" اضافه نشده اما خوانندهای وفادارش هنوز بهش سر میزنن. کامنت های تبریک سال 85 و آرزوی شادی برای روح آزیتا توی این وبلاگ فراوونه. جایی آزیتا از وبلاگش به عنوان بچه اش اسم می بره و جایی دیگه، زمانی که حالش رو به وخامت میره نوشته" بچه ام رو چه کار کنم؟" دنیای غریبی است این دنیای مجازی...

نوشته های آزیتا پر از درس زندگیه. بعد از خوندن تقریباً بیشتر مطالبش حیفم اومد گلچینی از نوشته هاشو اینجا نیارم:

3 آذر 1381:
از صبح سرگردان بيمارستان بودم، دنبال جواب آزمايش‌های چكاب بيماری‌ام. سی‌تی‌اسكن ريه، و اسكن استخوان. بيماری نامردی نكرده و به هر دو جا زده بود – البته فكر نكنيد خيلی قوی‌ام و بی‌خيال- تو اتاق دكتر ديگه طاقت نياوردم و از ته دل گريه كردم، يعنی تمام خويشتنداری يك‌ساله‌ام رو كه مورد اعجاب ديگران بود به لحظه‌ای به باد دادم. نه اين‌كه از مرگ بترسم، نه. طاقت شيمی‌درمانی‌ رو نداشتم. خسته‌تر از همه‌ی حرفهايی بودم كه آدم برای دلداری خودش می‌تواند بزند.
من كه نمی‌توانم هميشه قوی باشم. حق دارم كه گاهی هم خسته شوم. تفاوت قوی‌ها با ضعيف‌ترها در اين نيست كه آنها كمتر درد می‌كشند بلكه در اين است كه آنها فكر می‌كنند كه بی‌كمك ديگران هم قادر به بردن بارشان هستند. (البته فكر نكنيد كه تصور می‌كنم قوی هستم، نه اين تصور ديگران راجع به من است والا من فقط كم‌رو هستم و فكر می كنم وقتی آدم‌ها خودشان اين‌همه درد دارند چرا بايد بار من هم به آنها اضافه‌ شود؟) نمی‌دانم اين‌دفعه چرا اين‌ "بار" از هميشه سنگين‌تر بود، و من در زير آن داشتم خفه می‌شدم.
به هادی زنگ زدم. ماجرا را كه گفتم، در جواب گفت: "خوب، حالا كی می‌ميری؟"
جوابش يك لحظه‌ شوكه‌ام كرد، و بعد از خنده منفجر شديم. موضوع آنقدرها هم كه فكر می‌كردم غمناك نشده بود.
من هنوز زنده بودم!!!


4 آذر 1381:
هادی ‌گفت: "بعد از سال‌ها يك زن رشتی پيدا شد كه دوستش داشتيم و حالا خدا زده به شيش جاش."جوابی كه دادم يادم نيست.
بعد اضافه‌ کرد: " يه وبلاگ درست كن، كه وقتی هم نبودی بشه يه سری بهت زد. تازه چه اشكال داره كه اين دم آخری از حقوق زنای رشتی‌ام دفاع كنی؟"
ديدم فكر بدی نيست. بهتر از منتظر مرگ موندنه. بالاخره يه كاری‌يه.
بعد آلن‌دلون زنگ زد كه: "بايد مبارزه كنی، فكر كن كه اين يك ماموريت كاملاً سخته، و تو مدتی كوتاه بايد تحملش كنی –كاملاً جيمز باند عين تيپش- ... البته در كنار دوستان."
يادم رفت که بگويم بايد برود پی‌کارش...

26 آذر1381:
حالم خوب نيست. اما دلم نيومد چيزی ننويسم. چقدر اين وب لاگ به من معنا می‌ده!
ساعت 30/2 شبه. و من می‌خوام يه اعتراف به همتون بكنم. می‌خواستم بگم خيلی زندگی رو دوست دارم. خيلی آدما رو دوست دارم. شايد ندونم شماها چه جوری‌ان يا چی شكلی‌ان، اما يه حسی در درونم هست كه فكر می‌كنم منو به همه‌ی دنيا و آدماش پيوند می‌ده. خيلی خوشحالم كه زندگی منو به خودش راه داد. خيلی خوشحالم كه زيرآسمونی نفس كشيدم كه شماهام نفس كشيدين. باور كنين كه راست می‌گم. من همه‌ی آدمها رو نديده و نشناخته از صميم قلب دوست دارم. اين حس خيلی آرومم می‌كنه.

17دی1381:
بيداری و بعد لبخند از به سر رسيدن يه شب سياه. حالا ديگه ياد گرفتم كه می‌شه به درد شديد هم عادت كرد. من بايد بتونم از لابه‌لای همين دردها سهمم رو از زندگی، از خوشی، از لذت‌هايی كه می‌تونم ببرم، بگيرم.چه خوب كه عادت كردن هست. عادت كردن باعث می‌شه، كه اقتدار زيبايی و دايره زشتی بشكنن. عادت باعث می‌شه كه لذت‌ها و دردها رنگ ببازن.


بهتون نگفتم، من يه گلدون دارم كه هميشه زير آفتاب خداست. ديروز ديدم يه گل كوچولوی نازنين هم تو گلدون سبز شده. گفتم: گل كوچولو اسمت چيه؟ اسمشو نگفت. گفت: بعداً می‌گم. گفتم: چرا بعداً. گفت: اگه می‌خوای بدونی من چی‌ام، من كی‌ام بمون تا ببينی.
شمام فكر نمی‌كنين اين گل چقدر عاقل و مهربونه؟
خلاصه اين‌كه، امروز روز خوبی‌يه، چون من در اون خودم رو، گلم رو، خدام رو و دوستام رو و همه زندگی رو تازه‌تر و روشن‌تر احساس می‌كنم...

22دی1381:
آن كس كه قادر است از معادن زندگی، زيبايی‌ها را استخراج كند سعادتمند است، و اين به منظور حذف رنج‌ها و سختی‌ها از زندگی نيست. بلكه بدين معناست كه حتی در سختی‌ها نيز زيبايی‌هايی وجود دارند كه قابل كشف شدن هستند البته اگر ما توان و شجاعت برخورد و رويارويی با آنها را داشته باشيم.

1اسفند1381:
هر چيز پايانی داره و من نمی‌دونم كه آيا اين نقطه‌ی پايان بلاگ من هست و يا قراره هنوز اين قصه‌ی تكرار و تكرار ادامه پيدا كنه. می‌دونم كه اين روزا خيلی‌ها به خصوص،دوستان از دست تنبلی‌ها، بی‌حوصلگی‌ها و بی‌وفايی‌های من دلگيرند. اما همه اين‌ها دست من نيست. وقتی تمام انرژی و توان آدم تموم می‌شه، وقتی تو حتی برای يه راه رفتن جزيی بايد همه قدرت و تمركز و مهارتت رو به كار ببری، آنوقت چطور می‌شه كار ديگه‌ای كرد؟ من عين يه گنجشك بال زخمی كه نمی‌تونه پرواز كنه، اينجا افتادم، از هراس خيلی چيزها قلبم تند تند می‌زنه و نفسم توی سينه حبس می‌شه، اما من چاره‌ای جز تحمل ندارم و بايد اين شرايط رو بپذيرم تا يه روز اگه خدا خواست بالم خوب شه، آنوقت منتظر لحظه‌ی فرار باشم. با خودم می‌گم آيا اون روز می‌ياد؟ آيا من يه بار ديگه، آره فقط يه بار ديگه می‌تونم تو آسمون آبی زندگی پرواز كنم؟ شايدم ديگه پيش نياد. به هر حال من هنوز هم اميدوارم.

بوی باران
بوی سبزه
بوی خاک
شاخه های شسته
باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس
رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگـــــــــــــــــــار

  • این شعر زیبای مشیری این روزا کم کم داره وصف حال بعضی قسمت های این خیابون دانمیلز میشه که دو ماهیه شدم بچه محلش! این چند روز گذشته (البته غیر از امروز که باز یه کمی سرد شد) بعضی از خیابون های فرعی و کوچه های این طرفا خیلی داره بوی بهار میاد. جون میده برای قدم زدن. حیف که نه حالش هست و نه دل و دماغش. حالا که صحبت از این شعر شد، شاید جالب باشه که بگم با آهنگ بوی باران شجریان که روی این شعر خونده توی جشنواره نوروزی زیر گنبد کبود تورنتو برنامه رقص فوق العاده قشنگی با اجرا و سرپرستی شاهرخ مشکين قلم که از پاریس دعوت شده بود، انجام شد که یکی از اجراها با حضور خود شجریان بود. کار فوق العاده قشنگی بود (البته نه از جنس رقص های مبتذل محمد خردادیان). بعله! هرچند باور نکرنیه که با آهنگی از شجریان هم بشه رقصید، اما دیدم که میشه!

  • یکشنبه ای که گذشت توی شعبه "یانگ وبلور" کافه "تیم هورتون" (یا به بیانی تیم تورتونز) یک چیزی مثل بمب بنزینی منفجر شد (توی دستشویی مردانه) و یک مرد کشته شد. اینجا همون کافی شاپ محبوب من بود و هست که روزهایی که کالج می رفتم و بعد سر کار (هر دو محل کار سابقم) با بچه ها یا تنها برای خوردن قهوه می رفتم. Tim Hortons یک کافی شاپ زنجیره ای کاناداییه که هرچقدر Starbucks برای آمریکایی ها نماد و سنبل آمریکایی بودنه این هم سمبل کانادایی هاست اگرچه برخلاف استارباکس هنوز جهانی نشده و شعبه هاش از مرزهای کانادا فراتر نرفته. این انفجار، اول به عنوان یک حمله تروریستی القاعده شایع شد. بعداً پلیس تروریستی بودنش رو رد کرد بعد کلاً دارن میگن ممکنه یک حادثه بوده باشه و هنوز در دست تحقیقه. چیزی که این قضیه رو مشکوک کرده اینه که هفته قبل تیم هورتونز خبر داغ روزنامه ها بود چرا که اولاً سهامش قرار شده در بورس تورنتو ارائه بشه و مهمتر از اون، اینکه اعلام کرده می خواد در افغانستان شعبه بزنه.

  • دارم به این نتیجه میرسم که کاشکی نیک آهنگ رو اونطور که بعد از یکسال و اندی و خصوصاً این یکی دو هفته با خوندن وبلاگش شناختم نمیشناختم تا لااقل اون تصویر ایده آل از کاریکاتوریست محبوبم اینجوری به گند کشیده نمی شد. بعد از این همه بچه بازی و پرداختن به مسایل زیر لحافی حسین درخشان، حالا به توصیه اصلاح طلبان! پست های قبلی شو حذف کرده و روزه سکوت گرفته! (حالا بنا به چه مصالحی خدا می دونه).جالبه که حالا خود درخشان یکی از اون پست ها رو توی وبلاگ حودش گذاشته و دیگرانی هم وبلاگ های جدید ساختن و پست های سانسور شده رو توش گذاشتن!

  • ما ایرانی ها موقع سلام و احوال پرسی معمولاً برای احترام دست هامون رو روی سینه می ذاریم. به نظر شما چرا احمدی نژاد در دیدار با فراکسیون نمایندهای زن مجلس اینجوری کرده؟! استغفرالله!!!

پ.ن:

هوای تورنتو شده حکایت عروس تعریفی! جهت اطلاع الان داره برف میآد! (فردای تاریخ بالا!)

گاهی فکر می کنم غیر ممکنه شاعرانی مثل حافظ و سعدی و خیام بدون تجربه مستی به این زیبایی و دقت بتونند این حس و حال رو توصیف کنند. یک کتاب خیلی قدیمی (شاید مال 50 سال پیش) داشتم به اسم "شعله های جاوید" که یکی از مهمترین چیزهایی که اینجا گاهی که حس و حالی بهم دست میده، خیلی دلتنگش میشم. مجموعه ای بود از بهترین آثار نوول نویسان ایران از آغاز تا دهه سی. گمونم در بخش مربوط به "محمد نوری" بود که در نوشته ای به زیبایی خارق العاده ای حس و حال یک آدم مست رو توصیف می کنه. که: آدمی که مسته روی ابرها راه میره. اگه تلو تلو می خوره برای اینه که از زمان تماس کف پاش با زمین غافل میشه. اگه می خنده به خاطر اینه که به نهایت شادی رسیده و واقعاً می خواد این شادی رو با همه تقسیم کنه اما هیچ کس (از آدم های به ظاهر هشیار) زیر بار نمی ره ...

این همه کتاب توی اینترنت هست اما این کی رو نتونستم پیداکنم. بانشونی هایی هم که به پریسا (برادرزاده ام) دادم نتونست صفحه شو از اون کتاب قطور با برگ های کاهی کهنه پیدا کنه و اشتباهی فتوکپی صفحه های دیگه ای رو برام فرستاد. (راستی کسی آدرسی، لینکی از این کتاب نداره؟)

اگر از معتادان به الکل بگذریم (که اعتیاد به هرچیزی غیر قابل توجیهه)، به نظر من دو دسته از آدم ها می نوشند. گروهی برای سرخوشی، برای اینکه شادی شون رو دوام و غنای بیشتری بدن و عده ای برای اینکه فراموش کنن. برای اینکه ساعتی یا دقیقه ای از هر چه در عالم هست فارغ و رها بشن و این دومی اونقدر می تونه قشنگ باشه که وصف ناشدنیه. و از این روست که هرکه بیشتر می خوره می خواد بیشتر فراموش کنه پس روا نیست که بیشتر ملامت بشه.

به قول خواجه شیراز : بنده پیر خراباتم که لطفش دائمست    ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

یادش به خیر دبیر ادبیاتی داشتیم در دوره راهنمایی که به هر غزلی توی کتاب فارسی می رسید با تأکید می گفت منظور از معشوق خداست و شراب و می و جام و بوسه و زلف یار و زنخدان و دیگر سمبل های اروتیک ادبیات فارسی رو همه رو یه جوری به خدا و پیغمبر و چهارده معصوم و نماز و دعا می چسبوند که خدای نکرده نسل آینده انقلاب از راه به در نشن. غافل از اینکه در بعضی ساعت ها که یک معلم پخمه و بی حال سر کلاس بود مجله های "پلی بوی" ی بود که بین همین بچه ها دست به دست می شد.
حالا شعرهای حافظ و سعدی به کنار، وقتی رباعیات خیام که نیهیلیسم ازش فوران میکنه رو با خدا پیغمبر تفسیر می کنن چقدر تنش توی قبر می لرزه خدا می دونه!

امشب می جام یـک منی خواهم کرد      خود را به دو جام می غنی خواهم کرد
اول سه طلاق عقل و دین خواهم کرد       پس دختر رز را به زنـی خواهم کرد

پس از آنجا که بر هر نعمتی شکری واجب:

از دست و زبان که برآید    کز عهده شکرش به درآید