دیشب خواب می‌دیدیم گوشت‌های بدن خودم را تکه تکه با قاشق می‌کنم و می‌خورم. هربار با وحشت از خواب می‌پریدم و می‌خوابیدم دوباره همان کابوس به سراغم می‌آمد. شب سختی بود دیشب...

موضوع: 0 نظر |



ممنون از احسان عزیز به خاطر لینک

چند ماه پیش سی.ان.ان پخش یک مجموعه مستند ساخته کریستین امانپور رو با عنوان "جنگسالاران خدا" شروع کرد که ساختش چیزی در حدود یک سال زمان برده بود و شامل گزارش‌ها و تصویرهایی از تمام پنج قاره می‌شد. این مجموعه در سه بخش اصلی مسیحیان، یهودیان و مسلمانان تهیه شده بود. وقتی این مجموعه رو نگاه می‌کردم اولین نتیجه‌ای که به ذهنم رسید این بود که در واقع این سه خدای این سه دین هستند که با هم سر جنگ و ناسازگاری دارند و با زیرکی جنگسالاران خودشون رو به جون هم می‌ندازن. توی این مجموعه امانپور با آدم‌هایی از هر سه دین مصاحبه می‌کنه که هرکدوم خودشون رو برحق می‌دونن و برای پیشبرد نظرشون حق استفاده از هر چیزی رو به خودشون می‌دن. بمب‌گذارهای مسلمون تا یهودی‌های متعصب و مسیحی صهیونیست آمریکایی ( من تا پیش از این نمی‌دونستم که یک مسیحی هم می‌تونه صهیونیست باشه) که معتقده باید به هرشکل ممکن برای تثبیت و امنیت کشور و قوم یهود تلاش بشه و در عین حال معتقده وقتی مسیح به زمین برگرده یهودیان باید به اون اقتدا کنند و جالب اینجاست که این اعتقاد جنگسالاران یهودی خدا رو بر علیه اون برمی‌آشوبه! همین آدم می‌گه ما(بخوانید لابی طرفداران اسرائیل) در زمان جنگ اخیر لبنان و اسرائیل از دولت آمریکا خواستیم دست اسرائیل رو باز بذاره و مانع صدور قطعنامه برای توقف جنگ بشه و وقتی امانپور می‌گه پس شما طرفدار جنگین طرف حاشا می‌کنه که ما از هیچ جنگی حمایت نمی‌کنیم! امانپور و گروهش در این مجموعه به قم هم سفر کردن به موسسه‌ای منصوب به امام زمان رفتن که در اونجا مردم تلفن می‌کنند و زمان دقیق ظهور آقا رو سوال می‌کنند! این مجموعه جالب رو می‌تونین از لینک‌های زیر در یوتیوب ببینین:



جنگسالاران خدا – مسیحیان

قسمت اول، قسمت دوم، قسمت سوم، قسمت چهارم، قسمت پنجم، قسمت ششم، قسمت هفتم، قسمت هشتم، قسمت نهم، قسمت دهم، قسمت یازدهم.

جنگسالاران خدا- یهودیان

قسمت اول، قسمت دوم، قسمت سوم، قسمت چهارم، قسمت پنجم، قسمت ششم، قسمت هفتم، قسمت هشتم، قسمت نهم، قسمت دهم، قسمت یازدهم.

جنگسالاران خدا- مسلمانان

قسمت اول، قسمت دوم، قسمت سوم، قسمت چهارم، قسمت پنجم، قسمت ششم، قسمت هفتم، قسمت هشتم، قسمت نهم، قسمت دهم، قسمت یازدهم.

پ.ن1: وبسایت مجموعه جنگسالاران خدا

پ.ن2: لطفاً اگر اشکالی در لینک‌ها هست کامنت بذارین تا اصلاح کنم.

پ.ن3: "کاندیش" هم بالاخره نوشتن رو شروع کرد. بهش سر بزنید، پشیمون نخواهید شد.


از وبلاگ IranPrison:

چند ماه پيش بود كه دختر چه گوارا به دعوت نيروهاي اصول گراي دانشجويي به ايران آمد تا در همايشي به عنوان "چه مثل چمران" شركت كند. آن روز روز مفتضحي براي ميزبانان دختر مبارز كوبايي شد. در حالي كه مجريان برنامه تمام تلاش خود را معطوف به ايماني بودن چه گوارا كرده بودند وسعي داشتند صليبي بر گردن او بياندازند و اگر مي شد متمايل به فقه شيعه اثني عشري معرفي اش كنند دختر مبارز پاي ميكروفن رفت و از خداي پدرش با عنوان مردم و فيدل و آرمان هاي كمونيسم نام برد و اعلام كرد پدرش به هيچ ماوراء الطبيعه اي ايمان نداشته است. اين افتضاح باعث شد دختر قهرمان كوبايي در ماشيني با شيشه هاي دودي رهسپار سفارت كوبا شود و چه ديگر مثل چمران نباشد و اگر مي شد به خاطر اين كفر گويي اش به اوين مي بردنش. بخت يار دختر چه گوارا بود و توانست جان سالم به در برد. همان روزها دانشجويان انجمن هاي اسلامي از مداراي قوه قضاييه با مجريان برنامه اظهار شگفتي كردند و اعلام داشتند اگر اين اتفاق در برنامه نيروهاي دگر انديش پيش مي آمد قطعا دستگاه قضايي برخوردي شديد با آنها مي كرد ولي اينك كه اصول گرايان اين افتضاح را به بار آورده اند سكوت فضا را گرفته است.

الان 13 روز[20 روز] است كه دانشجويان و فعالين چپ در زندان اند. اخبار حاكي از شكنجه آنان است . مي گويند تعدادي از آنها از جمله سعيد در اختيار اطلاعات سپاه قرار گرفته اند. شدت شكنجه ها به حدي بوده است كه بارها اين افراد را به بهداري زندان منتقل كرده اند.

هرچند بر آرمان سعيد و رفقايش نيستم و اصولا با روش مبارزاتي شان مخالفم و فكر مي كنم اين جامعه بيمار نياز به درمان هاي ريشه اي تر از مبارزه سياسي دارد اما معتقدم زندان و شكنجه مخلوق جانيان تاريخ است كه هر صدايي را خفه مي كنند تا صداي خود را رساتر بشنوند.

چه چه مثل چمران باشد و چه نباشد ، چه چه ماركسيست باشد چه كاتوليك ، چه چه به آرمان هاي اسلام ايمان داشته باشد چه نداشته باشد ايستاده مي ميرد! شكنجه لازم نيست جلاد . مردان ايستاده مي ميرند و جلوي تابوي خوف ناك تو خم نخواهند شد.من مطمئنم

ادامه مطلب


پ.ن: این هم خواندنی است: وقتی چه گوارا به بسیج تودهنی می زند!

موضوع: 0 نظر |

دويدنِ بی‌پايانِ يکی نقطه بر قوسِ دايره.
تا کی؟


باز بايد بيدار شوم، بشنوم، ببينم، باور کنم.
باز بايد برای ادامه‌ی بی‌دليلِ دانايی
تمرينِ استعاره کنم.


همه برای رسيدن به همين دايره
از پیِ دايره می‌دوند.


هی نقطه‌ی مجهول!
مرارتِ مسخره!
مضمونِ بی‌دليل!
تا کی؟

ميز کارم غبار گرفته است
رَخت‌های روی هم ريخته را نَشُسته‌ام
روياهای بی‌موردِ آب و ماه و ستاره به جايی نمی‌رسند،
شب همان شب وُ
روز همان روز وُ
هنوز هم همان هنوز ...!


من بدهکارِ هزار ساله‌ی بارانم،
آيا کسی ليوانِ آبی دستِ من خواهد داد؟


از مجموعه "سمفونی سپیده دم"، سیدعلی صالحی، 1386، قطعه "منظور خاصی ندارم باور کنید!"

موضوع: 0 نظر |

من هیچ وقت برای تماشای فوتبال به استادیوم نرفتم. یعنی اصلاً اهل فوتبال نیستم. فکر نمی‌کنم بیشتر از چهار پنج بار هم شده باشه که بشینم پای تلویزیون و یک بازی فوتبال رو کامل نگاه کنم. اون چند بار هم بازی‌های حیثیتی تیم ملی بوده که نتیجه بازی برام مهم بوده نه خودش. مرتضی، یکی از همکلاسی‌های دوران دانشگاه، همیشه به من اصرار داشت که تو باید برای یک بار هم که شده بیای استادیوم. می‌گفت اصلاً برای جامعه شناسی‌هم که شده باید بیای. اما هیچ وقت‌قسمت نشد. حالا هم که اینجام و از فوتبال خبری نیست و باید رفت تماشای هاکی. اما چیزی که باعث شد این چیزا را مرور کنم لینک فیلم پایین در بالاترین بود. شنیده بودم در استادیوم‌ها شعارها و سرودهایی در رابطه با اینکه شیر سماور را به یک جای داور حواله می‌دهند سر داده می‌شود، اما اینجوریشو دیگه واقعاً فکر نمی‌کردم! راستش در اینکه این فیلم رو اینجا بذارم یا نه اولش تردید داشتم. بعدش فکر کردم مگه نه اینکه من و خواننده‌های این وبلاگ جزو مدافعین حقوق زنان و اینکه حق دارن به استادیوم‌ها برن هستیم و کلی هم با فیلم توقیف شده "آفساید" جعفر پناهی حال کردیم؟ خوب مگه نه اینکه اگر این مبارزات به نتیجه برسه همه خانم‌ها می‌تونن برن و بصورت زنده این فحاشی‌ها رو ببینن و بشنون؟ پس دیگه دلیلی برای این همه ملاحظه‌کاری وجود نداره!



پ.ن1:

از همه چی‌باحال تر به نظر من اون کامنت اولی توی یوتیوبه که اولش اومده این فحش‌ها رو ترجمه کرده (حتماٌ به نیت تبادل فرهنگی) بعدش هم گفته البته نیکبخت واحدی حقشه:

they say something like:
"cute Vahedi is like his mom, our c*k in his mom's c*t".
You cannot really translate that accurately, but he really deserves to be called like that.

پ.ن2: فیلم آفساید رو می‌تونین از اینجا دانلود کنین.

موضوع: 0 نظر |

برای اینکه بتونین تصوری از سرمای 27 درجه زیر صفر داشته باشین، این عکس رو ببینین:

وقتی شیشه ساده پنجره اینجوری مشجر بشه، همه چیز قندیل خواهد بست! (عکس از پنجره اتاق اینجانب، صبح امروز 5 دسامبر)

موضوع: , 0 نظر |

هرچند زمستون امسال کانادا دیر آمد، اما بدجوری پر زور آمده! این هفته‌ای که گذشت،اینجا توی وینی‌پگ، کلی برف اومده و هوا تا 22 درجه زیر صفر (بدون احتساب باد) سرد شد. هواشناسی کانادا اعلام کرده این زمستون سردترین زمستون در طول 15 سال گذشته برای بیشتر نقاط کانادا خواهد بود. توی گزارشش آمده که آخرین باری که کانادا سرمای 42 درجه زیر سفر (بدون احتساب باد) رو تجربه کرده سال 1994 بوده. اینجا به طور متوسط همیشه دمای واقعی هوا 1.5 برابر اون چیزی که اعلام میشه توسط انسان حس میشه (با توجه به اثر سوزهای تقریباً همیشگی).

و اما بعد از بیشتر ار 3 ماهی که بیشترش برای من روزهای پر از دردسر و گرفتاری و استرس بود، هته پیش خبرهای خوبی داشتم. بله گوش شیطون کر زندگی شیرین می‌شود: از نتیجه کارهایی که تا اینجا روی پروژه‌ای که توی هفت-هشت ماهی که توی محل کارم روش مشغول هستم ، سوپروایزر محترمه مقاله‌ای درآورده بود که هفته قبل اعلام پذیرشش از یک کنفرانس بین‌الملی (ICHPS 2008) برای هممون رسید همراه با دعوتنامه برای شرکت در کنفرانس که 17 و 18 ژانویه در فیلادلفیای آمریکا برگزار میشه. همیشه از اینکه این انگلیسی‌زبان‌های بی‌سواد فرق "ع" و "الف" رو نمی‌فهمن و فامیل من توی لیست‌ها همیشه اوله حرصم می‌گیره، اما اینبار از اینکه این کنفرانس اسامی رو در هر مقاله به ترتیب الفبا اعلام کرده و در نتیجه اسم من قبل از اون 4-5 نفر پروفسور کله گنده افتاده کلی حال کردم! فعلاً تقاضای کمک مالی از دانشگاه و خود کنفرانس کردم که اگه حداقل 70درصد هزینه‌ها جور بشه برای ویزا اقدام می‌کنم. وگرنه که بیخیال.

و اما خبر خوب دیگه اینکه همون سوپروایزر محترمه بهم پیشنهاد کار روی یک پروژه دیگه رو هم داد که طبیعتاً من هم با کلی ذوق‌مرگی قبول کردم. در این یکی قراره روی بیماری پارکینسون کار بشه. هم روی الگوریتم آماری تشخیصش و هم برآورد نرخ شیوعش در منیتوبا. اینجوری ساعت کارم بیشتر از دو برابر میشه و شاید بتونم کمی از قرض و قوله ها رو صاف کنم! البته اینبار پروژه مال یک کلینیک تخصصی خصوصی پارکیسنونه و دانشگاه قراره با این طرح همکاری کنه.

موضوع: 0 نظر |

دانشگاه منیتوبا، UC

این ایمیل رو هم چند هفته پیش گرفته بودم، (البته هیچ ربطی به این عکس‌ها نداره!)

امروز سالگرد به فضا فرستاده شدن اولين زن ايراني انوشه انصاري است.

به اميد روزيکه آخرين زن ايراني هم به فضا فرستاده شود...

از طرف انجمن مردان خون جگر

پ.ن1: ممنون از هانی عزیز به خاطر ایمیل.

پ.ن2: این هم یک "مرغ یه پا داره" دیگه که یکی از کاربران بالاترین توی لینک این پست من کامنت گذاشته بود.

لینک در بالاترین

این یکی بدون دست، آن یکی بدون پا، دست در دست...


موضوع: 0 نظر |

در این ولایت وینی‌پگ که ما ساکن آن هستیم، اهالی محترم و محترمه مشهد به وفور یافت می‌شوند. آنقدر که شنیده می‌شود، آستان قدس قصد دارد در اینجا شعبه‌ای بزند. البته از آنجا که کفتر هم در این شهر مثل دیگر شهرهای کانادا فراوان وجود دارد، به نظر پروژه‌ای عملی می‌آید. در باب وفور مشهدی جماعت در وینی‌پگ همین بس که بیشتر از یک چهارم وبلاگ نویس‌های ایرانی در وینی‌پگ(البته آنهایی که تاکنون توسط UMISA کشف شده‌اند) مشهدی هستند (یکی از اناث که همانا ماهی‌خانم باشند و دو تا از ذکور: دُچارخان و خود این حقیر).

مدتی‌ است که بعضی‌ها هم بدجور گیر داده‌اند که تو چرا مشهدی حرف نمی‌زنی و هر چه ما قسم و آیه می‌آوریم که ما زمانی که مشهد بودیم هم همینگونه تکلم می‌کردیم که الان می‌کنیم، افاقه نمی‌کند که هیچ شرط و شروط گذاشته‌اند برای ما. ما هم هرچند می‌دانیم سر ِ کار هستیم و حتی اگر به زبان مردم توس زمان فردوسی علیه‌الرحمه هم تکلم کنیم، باز ره به جایی نخواهیم برد، اما برای انبساط خاطر ملوکانه هم که شده، هر از گاهی در اینترنت به دنبال یک واژه نامأنوس مشهدی می‌گردیم تا واگویه کرده و بخندیم و بخندانیم.

جالبی کلمات خاص لهجه مشهدی این است که به قول خط قرمز "مشهدی‌ها هیچ‌کدام معمولا نمی‌دانند که این کلمات را فقط آن‌ها به‌کار می‌برند". مثلاً دوران دانشجویی در تهران، این مرتضی بود که یک بار پرسید تو چرا اینقدر از اصلاح "از آخر" (به جار آخر سر) استفاده می‌کنی. یا "پاتروم" به معنای "سرپیچ لامپ" رو من تا همین چند روز پیش نمی‌دونستم که مشهدیه! بعضی اصلاحات مشهدی برای غیر مشهدی‌ها می‌تونه توهین آمیز هم باشه. همون دوران دانشجویی یکی از بچه‌های هم خوابگاهی می‌گفت زمانی باباش با یک مشهدی به خاط اینکه بهش گفته "توله" دعواش شده. (مشهدی‌های به جای "هُل نده" می‌گن "توله نده"). یا وقتی به پری گفتم در مشهد به "مادر ناتنی" یا "خواهر ناتنی" میگن "مادراندر" و "خواهراندر" گفت اینکه مثل فحش خواهر مادر می‌مونه! (بماند که تا قبل از این من فکر می‌کردم این اصطلاح هم یک اصطلاح فارسی همگانی است!)

توی کامنت‌های پست وبلاگ خط قرمز که بهش اشاره کردم، اصلاحات جالب دیگه‌ای هم می‌شه پیدا کرد. از جمله قضیه "چهل و هشتم" بامزست. مشهدی‌ها به 28 صفر می‌گن چهل و هشتم. چون چهل و هشت روز از عاشورا می‌گذره!!! یا تفاوت گیج کننده این دو تا اصطلاح:"به چه درد می‌خوره" و "چه به درد می‌خوره" که دقیقاً معنی‌های متضاد هم دارن. یا "خط در چفت" ، یا "چی همه" یا "مغز مداد فشاری!"، "سرکن". یادمه برادرم رضا یکبار وقتی از پسر باجناقش که تهرانی هستن پرسیده بود "مشق‌هاتو کردی؟" با دهان باز و چشمان حیران اون بچه مواجه شده بود! مشهدی‌ها به جای فعل "شدن" از "رفتن" استفاده می‌کنند مثل: "حالت خوب رفت؟ ناراحت رفتی؟ خوشحال رفتی؟ داغون رفت..."

این پست هم محض خاطر حس نوستالژیک مشهدیانه و در آخر هم بد نیست اگر تصنیف "عشق پیری" عماد خراسانی رو با لهجه مشهدی و با صدای شجریان از اینجا بشنوید: "پيري و معركه گيري كه مِگَن كار مويه" (لینک از سوشیانت هزارم)

موضوع: 0 نظر |

پری توی یه فروشگاهی یک ترازوی قدیمی پیدا کرده و برای من خریده. قابل توجه فریبا خانم برای سفره جشن مهرگان سال بعد.

موضوع: 0 نظر |

کنجکاوی نسبت به خبر آزمایش دامین‌های فارسی توسط IDN باعث شد چندتا اسم فارسی رو با پسوند دات کام آزمایش کنم که سر از .comتهرانwww. در آوردم. جالبه که بعضی‌ها شاخک‌های تجاری‌شون خیلی خوب کار می‌کنه. .comتهران رجیستر شده و کار می‌کنه! (باید یا روی اینترنت اکسپلورر یا فایرفاکستون کپی پیستش کنین یا اگه صفحه کلید فارسی دارین، تایپش کنین، هنوز با لینک دادن سازگار نشدن) وقتی روی صفحه اولش کلیک کنین شما رو می‌بره به Ebay و اونجا می‌بینین که این دامین در تاریخ 30 اکتبر به قیمت 3400 دلار آمریکا فروخته شده. فروشنده شخصی در وودریج ایالت ایلینویز آمریکا بوده اما در مورد خریدار نتونستم چیزی در بیارم. دامین هایی مثل ایران دان کام هم رجیستر شدن. ملت بشتابید و دامین فارسی ثبت کنین. شیطونه می‌گه برم .comاحمدی‌نژادwww. رو ثبت کنم. باد بعدها خیلی گرون بشه!

پ.ن: وقتی دیدم همه دارن از کشفیات دامین شون می‌نویسن، فکر کردم چرا من کشفیاتم رو در اختیار جهانیان نذارم! اینا رو ببینین: دامین‌های تقلبی چینی و دامین های معروف، از جمله کاخ سفید، با پسوند ir

موضوع: 0 نظر |

بالاخره ابراهیم گلستان تن به یک مصاحبه داد. گفتگوی 10 دقیقه‌ای بهنود با گلستان رو از دست ندین. وقتی بهنود می‌پرسه "شما زندگیتونو ازکجا شروع می‌کنین؟" جواب گلستان برق سه فاز از سر بهنود می‌پرنونه: "از اینکه پدرم با مادرم بخوابه..." کاش از فروغ هم حرف می‌زد. نوشته بهنود در مورد این مصاحبه رو هم توی وبلاگ بی.بی.سی بخونین.


موضوع: 0 نظر |

رمان "خانوم" مسعود بهنود رو حدود دو سال پیش از کتابخونه عمومی تورنتو گرفتم و خوندم. صفحه اولش نوشته: این یک قصه است، باورش کنید..." خانوم باور کردنیه. از جنس رمان‌هاییه که هیچ وقت از یاد آدم نمی‌ره و وقتی شروعش می‌کنی می‌خوای با خوندن دیوانه‌وار یک ضرب تمومش کنی. داستان زندگی شاهزاده قجری که به یمن داشتن مادری صاحب کمالات، فرانسه می‌دونه، مطالعه می‌کنه اعلامیه‌های مشروطه‌خواه‌هان رو می‌خونه و در دلش از اون‌ها که برعلیه شاه باباش (پدربزرگش، مظفرالدین‌شاه) که برای اون پدربزرگی مهربون و دوست‌داشتنیه می خوان انقلاب کنن در دلش حمایت می‌کنه. بهنود به زیبایی پیچ و خم این قصه رو با وقایع تاریخی پیوند می‌زنه. داستان از آزادی زنی از زندان اوین در دوران بعد از انقلاب شروع می‌شه. زمان جنگ احتمالاً ساله‌های 64-65. این دختر، دختر "خانوم" قصه است. شاید تنها قسمت باورنکردنی داستان، ربط این قصه از انقلاب مشروطه به واقعه 11 سپتامبر و کشته شدن نوه "خانوم" در یکی از برج‌های تجارت جهانی باشه.

گروه "وان لایت" نمایش "پرده" رو بر اساس رمان "خانوم" در هالیفکس کانادا روی صحنه برده. تورنتو نشینان محترم از دیدن این نمایش که از 28 نوامبر تا 8 دسامبر به "هاربر فرانت سنتر" تورنتو میاد غافل نشین که نصف عمرتون بر فنا خواهد بود. تا اون موقع لطفاً اول اصل کتاب رو یخونین و موقع نمایش هم ما روستا نشینان وینی‌پگی رو یاد کنین.




موضوع: , 0 نظر |

سال‌های اول بعد از انقلاب برای اینکه همه امت حزب‌الله به فیض اجباری نماز جمعه برسند، سینماها تا بعداز ظهر تعطیل بودند(حداقل در مشهد که اینجوری بود)، تلویزیون ساعت 2 برنامه‌هاشو شروع می‌کرد، تنها برنامه شاد و سرگرم‌کننده رادیو، "صبح جمعه با شما" رأس ساعت یازده باید تموم می‌شد. این شرایط بعد از نوشیدن جام زهر، کم‌کم از یادها رفت تا اینکه دو روز پیش اتفاقی در این شهر ما افتاد که همه اون خاطرات رو برای من زنده کرد:

این یکشنبه در کانادا Remembrance Day (که من روز یادمان ترجمه کرده بودمش!) همزمان شده با یک مسابقه فوتبال حساس بین تیم‌های مونتریال و وینی‌پگ (البته نه از اون فوتبال‌هایی که ما می‌شناسیم، در واقع یک بازی وحشیانه که فکر می‌کنم ما بهش می‌گیم فوتبال آمریکایی). طبق قانون استان منیتوبا در این روز برگزاری هر نوع مسابقه ورزشی، کنسرت و حتی نمایش فیلم تا ساعت یک بعد از ظهر ممنوعه. حتی مردم اجازه ندارند بین ساعت 9 تا 1 برای چنین برنامه‌هایی آماده بشن. این مسابقه برای ساعت 12 برنامه‌ریزی شده بود و بعد از جنجالی که به پا شد به ساعت یک موکول شد. بعضی از طرفداران تیم‌ها هم در مصاحبه‌هایی در CBC به اینکه دولت برای اون‌ها تعیین کنه که چه کار کنن و چه کار نکنن، اعتراض می‌کردند و از اونطرف بعضی از خانواده‌ها هم می‌گفتند دوست ندارند در این روز بچه‌هاشون دو تا انتخاب داشته باشن. باید همه در کلیساها برای بزرگداشت کشته‌شدگان جنگ جمع بشن. با وجود این قانون، بعضی از رستوران‌داران و صاحبان بارهای اطراف استادیوم گفتن که زودتر از ساعت یک مغازه‌هاشونو باز می‌کنند. CBC نوشته که با این کار احتمالاً پلیس‌ها رو به در مغازه‌هاشون خواهند کشید. قرار شده قبل از شروع مسابقه یک دقیقه سکوت اعلام شه و همینطور بازیکنان روی کلاه‌های ایمنی شون گل‌های قرمز مشهور به پاپی که سمبل این روزه رو نصب کنند. عین مسابقه‌ فوتبالی که توی ماه‌رمضون در ایران در برگزار شد و قبل از شروع مسابقه برنامه دعا و عزاداری از بلندگوها پخش شد! ظاهراً آسمون همه جا همین رنگه...


حالا که یادی از "صبح جمعه با شما" شد، آهنگ تاکسی رو با صدای گوگوش از صبح جمعه با شمای قبل از انقلاب بشنوید.

باز اسباب‌کشی داشتم. این‌بار دوجانبه! چند روز پیش در پی یک جنگ مغلوبه با یک فروند بنگلادشی زبون نفهم (البته این اون بنگلادشی نیست که قبلاً در موردش نوشته بودم) ناچار به تغییر خونه شدم. فقط دو ماه بود که جابجا شده بودم. با این حساب فکر می‌کنم رکورد دار تعداد اسباب‌کشی باشم! در این سه سال و یک ماهی که در کانادام، این بار هفتمه که خونه عوض می‌کنم. (غیر از جابجایی‌های اساسی از ایران به کانادا و از تورنتو به وینی‌پگ!). خونه قبلی با دو پسربنگلادشی و ویتنامی بودم. این‌جا با دو دختر چینی و کلمبیایی همخونه‌ام. (حال می کنین با همه هفتاد و دو ملت سابقه همخونه بودن داشتم!) هرچند اینبار به لطف حضور و کمک آزاده و آرش و همینطور پری عزیز اسباب‌کشی خیلی ساده و سریع انجام شد اما کلاً از این خونه‌به دوشی بدجوری خسته‌ام.

اما اسباب کشی‌ دوم از بلاگر قدیمی HTML سنتی به بلاگر جدید XML بود. هرچند شدیداً با سیستم قدیمی حال می‌کردم (چون از جدیده چیزی سرم نمی‌شه!) اما از اونجا که نمی‌خواستم 50 دلار بی‌زبون رو به مامان غزل بدم تا بگه "خودش پینگ می‌شه" ناچار شدم زیر بار این تغییر برم. مدتیه که بلاگرولینگ بعضی وبلاگ‌ها رو پینگ نمی‌کنه. کاشف به عمل آمد این بعضی‌ها اون‌هایی هستند که هنوز به سیستم جدید مهاجرت نکردن. ما هم که شدیداً خواننده‌هامونو از دست داده بودیم هر طوری بود این قالب رو پیدا کردیم و قبای دستنوشته‌ها رو تنش کردیم. از اونجایی که بعضی از دشمنان اسلام و ایران همواره سعی مزبوحانه‌ای داشتند که دستنوشته‌ها رو به سوی وردپرس منحرف کنن، قالبی پیدا کردم که حسابی وردپرسی‌های عزیز رو شرمنده کنه. جهت اطلاع بلاگر کاملاً از Gadgetها استفاده می‌کنه. و تازه میشه از وبلاگ بک‌آپ تهیه کرد.(اینجا رو بخونین) و کلی امکانات دیگه. می‌دونم که این قالب جدید هنوز مشکل زیاد داره اما کم کم درستش می‌کنم. امکاناتش خیلی بیشتر از فالب قدیمیه. اولاً امکان جستجوی خیلی دقیق در مطالب وبلاگ داره. و بعد اینکه فهرست طبقه بندی موضوعی داره. ضمناً در حین جستجو برای این قالب به یک ابزار فوق‌العاده جالب رسیدم که برای همه اون‌هایی که با کد (به هر زبونی) کار می‌کنن فوق‌العاده ضروریه: Notpad++ که همون Notpad ویندوزه با هزار و یک قابلیت دیگه که باید خودتون ببین. مجانی و Open Source هم هست. از اینجا دانلودش کنین.

پ.ن 1:

زرشک! این همه زور زدم هنوز هم که پینگ نمیشه! جون بچه هاتون یک با سواد راهنمایی کنه.

پ.ن 2:

بالاخره پینگ شد!

پ.ن 3:

بعد از می‌نونین مستقیماً از آدرس دستنوشته‌ها دات کام ) www.dastneveshteha.com( هم بیاین اینجا.


امروز صبح خوندن این خبر در بی.بی.سی واقعاً خوشحالم کرد. اگر فیلم ارتفاع پست حاتمی‌کیا رو دیده باشید، داستان خانواده ای رو که تصمیم داشتند با ربودن یک هواپیمای مسافربری بدون هیچ‌گونه هدف سیاسی صرفاً خودشون رو از ایران برای کار و زندگی بهتر خارج کنن یادتون هست. داستان اون فیلم از ماجرای واقعی خالد هردانی گرفته شده بود. اونها بارها تا مرز اعدام پیش رفتند. این بار حکم نهایی اعدام اونها لغو شد و به حبس محکوم شدند. اگر فیلم رو ندیدین، می‌تونین کاملش رو از اینجا دانلود کنین یا آنلاین ببینین. فقط باید عضو سایت بشین. عضویتش هم خیلی ساده و سریع انجام میشه.

دراینباره قبلاً هم نوشته بودم: ارتفاع پست...

موضوع: 0 نظر |

یکشنبه هفته پیش برای اولین بار در تاریخ وینی‌پگ، مهرگان به همت انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه منی‌توبا جشن گرفته شد. چون تقریبا هیچ کدوم از ما چیز زیادی از اینکه مهرگان باید چه جوری جشن گرفته بشه نمی‌دونستیم، با گوگل تقلب کردیم و فهمیدیم که مهرگان مثل نوروز یک سفره خاص داره که یکی از اصلی‌ترین اجزاش یک ترازوست که هم سمبل برابر شدن ساعات روز و شب و هم بنا به اعتقادات ایرانیان باستان تأکید بر دادگری ایزدمهر است. اما هرچه گشتیم ترازوی دو کفه‌ای در بین ایرانیان وینی‌پگ یافت می‌نشد! حتی به شوخی صحبت از کش رفتن یک ترازو از یکی از آزمایشگاه‌های مکانیک دانشگاه هم شد. بالاخره یکی از ایرانی‌های خوش ذوقی که زحمت تدارک و طراحی سفره (میز) مهرگان رو به عهده گرفته بودند، به صورتی که در این عکس می‌بینین، این مشکل رو حل کردند!

------------------------------------------

از کامنت‌های محبت آمیز دوستان عزیز دستنوشته‌ها در پست قبلی صمیمانه سپاسگذارم و برای اونهایی که نمی‌دونن قضیه چیه باید بگم که:

"هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است

تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله ]سی و پنج ساله[! برخاستم." ...

موضوع: 0 نظر |

بی.بی.سی فارسی مصاحبه ای کرده با چند نفر از یهودیان ایران و نظرشونو در مورد سریال مدار صفر درجه پرسیده. به نظر همه تا اینجا خوشحال و راضی هست. ویدیو رو ببینید:


پ.ن:
امروز رفتم توی چهارسالگی! دقیقاً سه سال پیش چنین روزی با یک بلیط دوسره وارد این کشور شدم و به خیال خودم مطمئن بودم سر شش ماه برای دیدن به ایران برمیگردم. دریغ که سه سال گذشت و هنوز نمی دونم دقیقاً کی این فرصت پیش میاد.

موضوع: 0 نظر |


Andy Samberg and Iranian leader Mahmoud Ahmadinejad together at last, in this SNL Digital Short with Adam Levine (Maroon 5)

پ.ن:
ویدیو توسط خود MSNBC از یوتیوب بداشته شده بود که خوشبختانه همون ویدیو رو که یه نفر دیگه دوباره آپلود کرده بود پیدا کردم که لینک اصلاح شد. ممنون از آرش که خبر منو متوجه کرد.

موضوع: 0 نظر |

عشق از خاک دمید
دانه در خاک شکفت
و تو در خاک نخواهی پوسید
دستهای تو در آغوش زمین
و خیالت همه جا سبز شود در دل خاک
سبز چون سبزی شیرین بهار
مانده در خلوت اندیشه من
واپسین گرمی معصوم نگاهت بر جای
خنده ات در دل خاک
به تو خورشید نخواهد خندید
و یقین می دانم
تا ابد، تا هرگز
عشق در دل خاک نخواهد پوسید

موضوع: 0 نظر |

چقدر ناراحت کننده و غم‌انگیزه که آدم از اینکه رئیس‌جمهور مملکتش در مقابل چشمان میلیون‌ها نفر از مردم دنیا، مورد تمسخر و اهانت قرار بگیره، غرق شادی بشه و دلش خنک شه. امروز که برنامه سخنرانی پرزیدنت محترم رو در دانشگاه کلمبیا نگاه می‌کردم، از اینکه رئیس دانشگاه کلمبیا اول برنامه، حسابی احمدی‌نژاد رو شست و گذاشت کنار کلی دلم خنک شد. وقتی مستقیماً بهش گفت تو یک دیکتاتور بی‌رحم کوچولو هستی، وقنی اونو آدم بی‌سواد خطرناک خوند، وقتی گفت ما اینجا برای حق آزادی شنیدن گرد هم آمدیم نه حق آزادی بیان سخنران، و یا بعد از اینکه احمدی‌نژاد به احمقانه‌ترین شکل ممکن گفت ما در ایران همجنس‌گرا نداریم و حضار اونو هو کردن و خندیدند، دلم خنک شد. اما ناگهان به این فکر کردم که ما چقدر بدبختیم که برخلاف ملیت‌های دیگه که وقتی مقامات کشورشون به این دیار میان، با افتخار و غرور حرفشو می‌زنن و اونو به دوستان خارجی‌شون معرفی می‌کنن، باید شرمنده داشتن چنین دولت‌مردانی باشیم و سخت دلم به حال خودمان سوخت...

با پری سخنرانی رو می‌‌دیدیم و من گفتم حداقل خاتمی این حسن رو داشت که وقتی میامد بیرون از ایران و سخنرانی می‌کرد نگران آبرومون که نبودیم هیچ، برامون کلی آبرو هم جمع می‌کرد. اما پری می‌گه اتفاقاً احمدی‌نژاد نمایانگر واقعی اون سیستمه و خاتمی فقط یک بزک دروغین بود. نمی‌دونم، شاید هم حق با اون باشه، اما با وجود کدوم یکیشون مردم اون دیار می‌تونن روی کمی آرامش رو به خود ببینن؟

اگر این سخنرانی‌ها رو ندیدین، کاملش رو از اینجا می‌تونین ببینین.

پ.ن:
سری هم به وب‌سایت / وبلاگ انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه منیتوبا بزنین که روز 21 سپتامبر انتخابات دور جدیدش برگزار شد و مسئولیت وبش هم به من واگذار شد. وب‌سایتش رو تازه راه انداختم و هنوز از سرویس‌های محدود رایگان استفاده می‌کنه. البته پرزیدنت محترم قول بودجه قطعی برای خریدن هاست و اینجور چیزا داده که به زودی رو به راه خواهد شد.

موضوع: 0 نظر |

داستان سریال "مدار صفر درجه" به روزنامه "وال استریت جورنال" هم کشید. "فرناز فصیحی" مقاله‌ای درباره این سریال نوشته که سایت بی.بی.سی فارسی هم ترجمه خلاصه‌ای از اونو منتشر کرده.
نکته‌ای در این سریال هست که حداقل من ندیدم کسی به اون توجه کرده باشه و اون اینه که در داستان این سریال سفیر ایران در پاریس در زمان اشغال فرانسه، آدمی فرصت طلب، پولدوست و حتی نژادپرست نشون داده می‌شه که هوادار نازی‌هاست اما با دریافت مبلغ کلانی حاضر می‌شه اجازه خروج ایرانی‌های یهودی ثروتمند از فرانسه رو از گشتاپو بگیره. همینطور در ازای پول، گذرنامه‌های ایرانی برای یهودی‌های غیر ایرانی صادر می‌کنه. تا اونجا که یادم میاد همیشه در تاریخ از این عمل سفیر وقت ایران به عنوان یک کار انساندوستانه یاد می‌شد. انصافاً به گند کشیدن عمدی یک نقطه روشن در تاریخ به این خوبی که صدا و سیما انجام می‌ده ازعهده هیچ کس و هیچ جا برنمی‌آد. جالب اینجاست که حتی در سایت رسمی هالوکاست (بخش فارسی‌اش) این داستان اینطور نقل شده:

یکی از ایرانیان فرهیخته ای که در دوران دهشتناک نازی دست کمک به سوی یهودیان دراز کرد، کنسول وقت سفارت ایران در پاریس زنده نام عبدالحسین سرداری قاجار بود- که هنوز از جزئیات این اقدام انسان دوستانه او و شمار یهودیانی که در نتیجه کمک رسانی های وی نجات یافتند اطلاعات کافی در دست نیست. در ماه ژوئن سال 1940 ، کوتاه مدتی پس از آنکه هیتلر بر بخشی از فرانسه مسلط گردید و صلاح بر آن دانست که از تسخیر سراسر آن خاک در آن مرحله صرفنظر کند، اکثر دولتهای جهان به سفیران خود در پاریس دستور دادند سفارتخانه های رسمی را به منطقه تحت فرمان حکومت ویشی (حکومت ظاهرا فرانسوی، ولی دست نشانده دولت آلمان) منتقل کنند. شهر ویشی به مرکز جدید سفارتخانه ها مبدل گشت. ولی در هر سفارتخانه در پاریس فرد یا افرادی برای سرپرستی ساختمان و رسیدگی به امور جاری گماشته شدند.آقای سرداری قاجار، در سمت کنسول، به عنوان سرپرست ساختمان سفارت، در شهر پاریس که در اشغال ارتش آلمان بود باقی ماند.

در آن ایام شمار نامعلومی از یهودیان ایرانی در پایتخت اشغال شده فرانسه میزیستند و با این خطر فوری و جدی روبرو بودند که افراد اس.اس و گشتاپو آنها را نیز همانند دیگر یهودیان فرانسوی شناسائی کرده و به مراکز تجمع یهودیان بفرستند و از آنجا با قطار راهی بازداشتگاههای مرگ کنند.

زنده نام سرداری قاجار دیپلماتی خوش مشرب و میهمان نواز بود و توانست با افسران و مأموران حکومت آلمان نازی روابط دوستانه ای برقرار سازد. او هنگامی که جان یهودیان ایرانی در پاریس را در خطر دید، با فرستادن نامه برای مقامات آلمانی این استدلال را مطرح ساخت که یهودیان ایرانی از هنگام کورش کبیر همیشه ایرانی بوده و در حمایت قوانین ایران قرار داشته اند و هیچ تفاوتی بین آنان و دیگر ایرانیان وجود ندارد- و یهودی و غیریهودی ایرانی قابل تشخیص و تفاوت نیستند.

در نامه ای که بالاخره به دست «آدولف آیشمن» رسید و او مأمور رسیدگی به آن گردید، همچنین استدلال شده بود که یهودیان ایرانی هیچ شباهتی به یهودیان اروپائی ندارند- و اصولا" آنها «موسوی» (پیرو دین حضرت موسی) بوده و یهودی محسوب نمی شوند.

خوشبختانه این شیوه استدلال آقای سرداری قاجار وحمایت او از یهودیان ایران، مقامات آلمانی را متقاعد ساخت و در نتیجه، سفیر آلمان در پاریس نامه ای برای کنسول ایران فرستاد و درآن تعهد کرد که به یهودیان ایرانی هیچ آسیبی وارد نیاید و دستورات آلمان هیتلری در مورد بازداشت یهودیان و اعزام آنان به اردوگاههای مرگ، یهودیانی را که دارای گذرنامه ایرانی هستند شامل نخواهد شد.

زنده نام سرداری قاجار به این خدمت ارزنده به یهودیان اکتفا نکرد- بلکه در سال 1942، هنگامی که آلمان نازی درصدد برآمد با استناد به طرح شیطانی «حل نهائی مسأله یهود» یهودیان فرانسوی را نیز به اردوگاههای مرگ بفرستد، تا آنان هم مانند یهودیان اروپای شرقی به قتل برسند، به درخواست نماینده جامعه یهودیان ایرانی در پاریس که با وی دوستی نزدیک داشت، به شمار نامعلومی از یهودیان فرانسوی نیز گذرنامه ایرانی اعطا کرد تا از مرگ نجات یابند.

این اقدام انسان دوستانه از آنجا امکان پذیر گردید که خوشبختانه شماری گذرنامه های خالی در بخش کنسولی سفارت ایران در پاریس باقی مانده بود و زنده نام سرداری قاجار با به عهده گرفتن خطر مجازات های اداری و احتمالی، این گذرنامه ها را به نام شماری از یهودیان فرانسوی که با خطر بازداشت و اعزام به اردوگاههای مرگ روبرو بودند صادر کرد و در اختیار آنان گذاشت.

عبدالحسین سرداری قاجار که از خدمات کورش کبیر به ملت یهود آگاهی داشت، می دانست که از نظر اخلاقی و حتی اداری نه تنها تخلفی مرتکب نشده، بلکه در واقع در راستای انسان دوستی دولت ایران عمل کرده که خود را وارث راستین پایه گذار امپراطوری هخامنشی میداند.

پس از آنکه ارتش متفقین وارد ایران شد (تا از طریق آن کشور کمکهای گسترده تسلیحاتی و خوراکی خود را به اتحاد شوروی برساند که به شدت با ارتش آلمان هیتلری درگیر بود)، سفیر ایران در ویشی (آقای انوشیروان سپهبدی- که همسرش خواهر آقای سرداری بود) آنجا را ترک گفت و آقای سرداری به عنوان تنها سرپرست منافع ایران در پاریس باقی ماند- ولی ارتباط با تهران به طور کامل قطع شده بود.
(ادامه مطلب)

اینطور که سایت هالوکاست می‌گه منبع این مطلب نوشته‌های هویداست که عبدالحسین سرداری دایی او می‌شده و نکته جالب در این سریال اینه که همه جزییات (موسوی خوانده شدن یهودیان ایرانی و تدارک میهمانی‌ها برای مقامات آلمانی) گویا از این نقل قول گرفته شده اما اینکه گرفتن پول و رشوه و شخصیتی که برای سفیر ایران ساخته‌اند (البته با اسمی غیر از اسم واقعی) از کجا درآمده معلوم نیست.

موضوع: 0 نظر |

استان منیتوبا تنها استان کاناداست که با احتساب آخرین انتخابات پارلمانی که ماه مه گذشته انجام شد، سه دوره متوالی حزب NDP (حزب دموکرات‌ جدید) اکثریت کرسی‌های پارلمان را بدست آورده و در حالی که دولت فدرال در دست محافظه‌کاران (متمایل به آمریکا) است، دولت استانی را در دست گرفته. NDP با گرایش‌های چپ و موضع‌گیری‌هایی مثل مخالفت با جنگ عراق، مخالفت با دخالت نیروهای کانادایی در عراق و از این قبیل، به نظرم خیلی شبیه احزاب سوسیال دموکرات در اروپاست. حتی شنیدم سیستم بیمه درمانی کانادا که خیلی شبیه سیستم اروپایی است و آمریکایی‌ها با حسرت بهش نگاه می‌کندد، با پی‌گیری و پافشاری همین حزب پایه‌گذاری شده (البته در این مورد هنوز یک منبع موثق پیدا نکردم). اینکه چرا برای بیش از 10 سال مردم این قسمت از کانادا برخلاف بقیه کانادایی‌ها به این حزب رأی داده‌اند و می‌دهند برای من هنوز هم روشن نیست، اما بهانه‌جویی‌های حزب رقیب محافظه‌کار (که در سطح کانادا حزب صاحب قدرت ِ اما در اینجا اوپوزیسیون حساب می‌شه!) بعضی‌وقت‌ها خیلی جالب و بچه‌گانه‌ به نظر می‌آید. مثلاً همین دیشب. دود شدید ناشی از سوزاندن باقی‌مانده‌ کاه‌ و پوشال خرمن‌ها و مزارع ذرت توسط مزرعه‌داران، جنوب وینی‌پگ رو گرفته بود که تا صبح ادامه داشت (لینک خبر). شدت دود آنقدر زیاد بود که میزان دید در سطح خیابون‌ها و بزرگراه‌ها پایین آمده بود و پلیس بعضی از بزرگراه‌ها رو بست. 4 نفر به علت مشکلات تنفسی بستری شدند و آتش‌نشانی اعلام کرد که بیشتر از 40 مورد تماس به خاطر فعال شدن آژیر‌های خطر دود در ساختمان‌ها دریافت کرده. یک تصادف شدید در داخل شهر به خاطر نبود دید کافی هم به وقع پیوست. سال‌هاست که دولت مقرراتی برای محدود کردن این آتش افشانی‌ها توسط کشاورزان به ساعات معینی وضع کرده اما ظاهراً هفته گذشته کلاً این‌کار رو ممنوع کرده بوده و این هفته این ممنوعیت رو برداشته. حالا رهبر محافظه‌کارهای منی‌توبا که از بخت بد، خونه‌اش در جنوب وینی‌پگه به دولت NDP اعتراض سیاسی کرده. سیاست و تلاش برای کسب و حفظ قدرت توی همه جای دنیا، بی پدرومادر، مزخرف و پر از کثافته.


----------


بی ربط: از امروز مدرسه‌ها دوباره اینجا باز شد. دوباره کلاس و درس و امتحان و دانشگاه و ... که امسال اصلاً حوصله‌شو ندارم.
مردم این شهر ما (وینی‌پگ) علاقه خاصی به حفظ و نگهداری ماشین‌هایی با مدل‌خیلی قدیمی دارن و تابستون که میشه، بعد از‌ ظهرها خصوصاً آخرهفته‌ها با ماشی‌های 50-60 ساله‌شون که خیلی نو و تمیز نگه‌داشته شدن، میان توی خیابون‌ها و دور می‌زنن و پز می‌دن و حال می‌کنن. این دو تا عکس رو یک ماه پیش پشت چراغ قرمز توی داون‌تاون وینی‌پگ با موبایل گرفتم.






به نظرم این خیلی مایه شرمندگیه که آدم ادعای کتابخون بودن داشته باشه اما در سن سی و اندی سالگی، تمام تصورش از شاهکار "آنتوان دو سنت اگزو پری" فقط همون کارتون جعلی و آبکی مسافر کوچولو برنامه کودک باشه. شازده کوچولو تا به حال 16 بار به فارسی ترجمه شده. ظاهراً اولین بار توسط محمد قاضی در سال 1333. شاملو ترجمه‌ای از این کتاب منتشر کرد که سه بار توسط خودش مورد تجدیدنظر قرار گرفت و متأسفانه مقدمه کتاب که به نظر من بخشی از جوهره اصلی اثر هست رو از چاپ دوم حذف کرد. خیلی‌ها شازده کوچولو (یا امیر کوچولوی) شاملو را نه یک ترجمه که تالیف می‌دونند. تألیفی که به اصل اثر وفادار نیست. شاملو سال‌ها پیش ترجمه خودش رو با صدای گرمش به صورت یک نوار کاست اجرا کرد که در اون هنرپیشه‌های معروفی چون عزت الله مقبلی به جای شخصیت‌های داستان صحبت می‌کنند. این اجرا از طریق سایت رسمی خود شاملو با فرمت Real ارئه شده که البته قابل دانلود نیست. اگر شما هم مثل من عادت دارید که کتاب‌های خوب رو روی ام.پی.تری پلیر، آی‌پاد یا موبایلتون گوش کنین، این فایل‌ها رو که به MP3‌ های کم حجم تبدیل شده رو دانلود کنین.

این کار رو تقدیم می‌کنم به عزیزی که پنج ماه پیش با خوندن بی‌وقفه کل این کتاب برای کسی که از تب می‌سوخت، اونو بدجوری "اهلی" کرد... تولدت مبارک!

-------------------------------------------------------------------------------------

شهريار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟

روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.

-ايجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.

-------------------------------------------------------------------------------------

در همین مورد:

موضوع: 2 نظر |

از ایران تقویمی برام فرستادن که عکس‌های جالبی از مشهد قدیم داره. توی اینترنت خیلی گشتم اما از مشهد قدیم عکسی پیدا نکردم، فقط ظاهراً چند ماه پیش نمایشگاه عکسی از مشهد قدیم توسط شهرداری مشهد برگزار شده. فکر کردم شاید بد نباشه اگرعکس‌ها رو اسکن کنم و اینجا بذارم. عکس‌ها و توضیحاتش از تقویم 1386 "هنری خراسان" و چاپ مشهده.

1328 هجری شمسی
عکاسان اول کوچه ثبت اسناد، پشت بانک ملی مرکزی

1336 هجری شمسی
بعد از میدان شاه به طرف دروازه قوچان، چاقو تیزکنی کنار خیابان.

جوی آب پایین خیابان، 1315 هجری شمسی
این عکس زمانی برداشته‌ شده که هنوز اطراف نهر نادری خاکی بوده و انبوه سنگ‌هایی که در کنار نهر ریخته شده نمودار آن است که تصمیم گرفته‌اند دیوارهای خاکی نهر را لاشه‌چینی سنگی نمایند. این کار انجام شد و نوعاً پل‌های چوبی را برچیدند و به جای آن سنگ گرانیت به طول 4 متر از کوهسنگی حمل و به جای پل نصب نمودند.

جوی آب بالاخیابان، 1315 هجری شمسی
عکس متعلق به بالاخیابان می‌باشد، سردرب مدرسه نواب در قسمت راست عکس مشاهده می‌شود، عکس در بهار زمانی گرفته شده که منع حجاب (کشف حجاب) بوده است. وسیله حمل و نقل آن زمان (درشکه) و نهر نادری و دیواره‌های بتونی اطراف آن در وسط تصویر مشاهده می‌شود.

پ.ن: چند عکس دیگر اینجا و اینجا

موضوع: , 1 نظر |

دوستی داشتم که هربار کسی موهاشو کوتاه می‌کرد و از نظر اون خوب کوتاه نشده بود، می پرسید "موهاتو کی زده؟" و فرقی نداشت که کی زده باشه چون اون جواب می‌داد: "همونه! رد پاش روی شونه‌هات مونده!" (یعنی- گلاب به روتون- روی سرت ریده!) حالا حکایت منه. هفت-هشت ماهی بود که تنبلی و صدالبته یک حس قوی صرفه‌جویی اقتصادی باعث شده بود که ردپای خودم مرتب روی شونه‌هام باشه. تا اینکه دیگه تناسب بلندی موهای پشت و جلو و دوطرف سرم بدجوری به هم ریخته بود و سلمونی لازم شده بودم. امروز جایی که معمولاً می رفتم وقت‌هاشو از قبل داده بود و جوابم کرد. دومین آرایشگاه هم همینطور. سومین جا رو بعد از دیدن لیست قیمت‌هاش که پشت شیشه بود خودم از داخل شدن منصرف شدم: اصلاح موی سر برای آقایان 14.5 دلار و بالاتر و برای خانم‌ها 19 دلار و بالاتر. محل چهارم رو هرچه بالا و پایین کردم، لیست قیمت نداشت. با وجودی که اعلام نکردن قیمت در این مملکت چیزغیرعادییه، دل به دریا زدم و گفتم دیگه از 14.5 دلاریه که بالاتر نیست. خانم خوش برخورد چهل و اندی ساله با چشم و ابروی مشکی جلو آمد و گفت باید 10-15 دقیقه‌ای منتظر باشم. گفتم اشکالی نداره. وقتی اسمم رو گفتم تا توی دفترش وارد کنه، به فارسی پرسید ایرانی هستین؟ خوش و بشی کردیم و گفتم دوری می‌زنم و بر‌می‌گردم. از نوشتن اسمم توی دفتر منصرف شد! اگر ایرانی نبود و یا حداقل بروز نمی‌داد و به فارسی صحبت نمی‌کردیم، حتماً قبلش نرخ‌هاشون رو می‌پرسیدم، یعنی عادی‌ترین کاری که اینجا همه می‌کنند. (فکر می‌کنم این از خاصیت‌های زبان فارسیه که آمیخته به شرم و حیا و خجالت‌های بی‌خودیه.) نوبتم که شد نشستم و تمام بیست دقیقه‌ای که اونجا بودم رو از همه جا با این هموطن که همشهری هم درآمدیم گفتیم و شنیدیم. کلی تیکه‌ها و ضرب‌المثل‌ها و جوک‌های مشهدی گفتیم و خندیدم. اما بی‌معرفت مسترکارت بی‌زبونم رو 19.08 دلار چارج کرد و من رو نقره‌داغ. توی مشهد وقتی فروشنده‌ای یا راننده تاکسی‌ای یک نرخ نجومی به آدم می‌گه، مرسومه که خیلی‌ها می‌گن داداش ما زوار نیستیم! یعنی نرخ‌ها رو می‌دونیم. اشتباه گرفتی... وینی‌پگ هم که جای زیارتی نداره آخه! ... گمونم تا شش-هفت ماهی باز ردپای خودم روی شونه‌هام خواهد بود.

موضوع: 0 نظر |

این عکس رو امروز از روی تابلوی اعلانات ساختمونی که توش زندگی میکنم گرفتم. توضیح بیشتری هم که لازم نداره!

موضوع: 0 نظر |

فرزاد حسنی، بی مزه‌ترین و لوس‌ترین مجری تلویزیون ایران، بالاخره عاقبت به خیر شد.ظاهراً حسنی با حمله به سردار رادان، رئیس پلیس تهران در مورد مبارزه با بدحجابی در برنامه‌ زنده‌اش کوله‌پشتی، ممنوع‌التصویر شده. فرزاد حسنی که در پاچه‌خواری آقایان و اداهای مذهبی درآوردن‌هاش، به قول ناصر خالدیان مجری فوق لوده‌ای بود، مثل همه کسانی که توی اون مملکت با زندان و بازداشت و اخراج و ... محبوب و قهرمان می‌شن، اونقدر مهم شده که بی‌بی‌سی در موردش مطلب منتشر می‌کنه. به امید اینکه همه مجریان پاچه‌خوار صدا و سیما همچون فرزاد حسنی عاقبت به خیر شده و نام نیکی از خود به جا بگذارند!

ظاهراً وزیر کشور یا یک بابای دیگه به زیر ابرو برداشتن فرزاد حسنی هم گیر دادن. قابل توجه بعضی‌ها که گیر دادن بذار ابرو‌هاتو مرتب کنم! خواهرزاده محترمشون هم گیر دادن که تو چرا unibrow هستی و می‌خواد وسط ابرو‌هامو بتراشه که دو ابرو بشم!

موضوع: 0 نظر |

آهای اهالی وبلاگستان! به وبلاگ پرهونک سر بزنید. توی این وبلاگ، پریسا، برادرزاده گل من که کلاس دوم ریاضیه و بدجوری توی کار نجوم و ستاره شناسی و اسطرلاب و ساخت تلسکوپ و عکس‌برداری های نجومی از مسیر حرکت ستارگان و اخترکان و سیاره‌کان و غیره‌کان است، قراره از خودش و همه چیزهایی که بهشون علاقمنده حرف یزنه و چیزی بنویسه. امیدوارم طوری چیزی بنویسه که عموی عزیزتر ازجانش هم نوشته‌هاشو بفهمه. چرا که گمون کنم توی این چند سالی که ایران نبودم کلهم زبون تین‌ایجرهای ایرانی اونقدرعوض شده که بعضی وقت‌ها از اصطلاح‌ها و حرفاشون چیزی سر در نمیارم!

پ.ن: نه! امیدوار شدم. معلومه هنوز این وبلاگ خواننده داره. عمداً لینک رو اشتباه داده بودم ببینم اصلاً کسی میاد اینجا یا اگه میاد اونقدر دقیق هست! بد هم نشد! چهارتا کامنت هم گرفتیم! وبلاگ اون نیم وجبی، دو روزه هوارتا کامنت گرفته. چی میشه 4 تاش هم به ما برسه؟

موضوع: , 0 نظر |

این روزها ایران، سرزمین اعدام‌ها شده است. اگر زمانی مخالفین سیاسی در بین قاچاقچیان مواد مخدر، بی‌صدا و گمنام اعدام می‌شدند و سنگسارها آرام و بی‌صدا انجام می‌شد و بعد هم تکذیب، حالا در عصر مهرورزی، سخنگوی قوه قضاییه اجرای حکم سنگسار را رسماً اعلام می‌کند، قاضی مرتضوی در مراسم اعدام حاضر شده و رجز می‌خواند و تأیید حکم اعدام دو فعال سیاسی و روزامه‌نگار کرد (اگرچه جدایی طلب) رسماً اعلام می‌شود. باید از مردم زهرچشم گرفت. حتماً خطری احساس شده که مهرورزی را به درجه اعلای آن رسانده‌اند.

تعدادی از وبللاگ‌نویس‌ها با ابتکار زیبایی در 14 مرداد(5 آگوست) به نشانه اعلام همبستگی با دانشجویان زندانی نام وبلاگ‌هایشان را به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر می‌دهند. شما هم به این حرکت بپیوندید. شرح کامل ماجرا را در وبلاگ این حرکت بخوانید.

عکس از رویترز: دختربچه‌ای در مراسم تماشای اعدام در ایران

موضوع: 0 نظر |

درست یک سال پیش، یعنی اول آگوست 2006 از تورنتو به وینی‌پگ کوچیدم. یک سالی که خیلی سریع‌تر از اون چیزی که انتظار داشتم گذشت. به وینی‌پگ هم خیلی عادت کردم. اونقدر که وقتی هفته پیش هوا به 33 درجه رسید، (که البته با رطوبت هوا مثل 41 درجه حس می‌شد)، احساس کردم چقدر دلم برای سرمای 42 درجه زیر صفر ژانویه و فوریه تنگ شده! اون سرما به نظرم قابل تحمل‌تر از این گرما میاد. از این مهاجرت در مهاجرت صددرصد راضیم و به نظرم درست‌ترین کاری بود که می‌شد انجام داد. کاش زودتر ميامدم... اگرچه بعضی چیزها داره خیلی خوب پیش میره، اما این به این معنی نیست که همه چیز روبراهه. مثلاً دقیقاً از همین امروز ویزای دانشجویی من منقضی شده و هنوز تجدیدش نکردم و این به این معنیه که از امروز اقامت من در این کشور غیرقانونیه! آهای وبلااگنویس‌ها آماده باشین که یک کمپین برای جلوگیری از دیپورت راه بندازین! (هرچند کانادا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند!)

مدت بس مدیدی چیزی در این وبلاگ پست نشده بود. نمی‌دونم چرا اصلاً در حال و هوای نوشتن نبودم. اگرچه این ننوشتن برآمد خیلی جالبی داشت. اینکه آدم بفهمه دوست و آشناهایی که مدت‌های طولانی است ازشون بی‌خبری و نه تلفنی و نه ایمیلی نه حتی یک آف‌لاین ناقابل، وبلاگتو می‌خونن و وقتی یک ماه چیزی ننویسی همون‌ها سر و کله‌شون پیدا می‌شه که نگران و جویای حال و احوالتن، حس قشنگی به آدم میده. آدم مشتری‌های دائمیش رو هم می‌شناسه. به هرحال سعی می‌کنم از این خمودگی وبلاگی دربیام.

این هم همین جوری ( یا یه جورایی) از آقای حافظ علیه‌الرحمه:

اگر شراب خوری جرعه​ای فشان بر خاک
از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک
چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری
به مذهب همه کفر طریقت است امساک

دو یار دبستانی،
دو رفیق قدیمی
رفیق احمدی نژاد و رفیق چاوز

...

اگرچه این مطلب قدیمی است اما به دوباره خواندنش می ارزد:

برادرها به هم می آيند. چاوز يک نوع احمدی نژاد است. موجودی بی دانش، بی منزلت، بی پرنسيپ و هرج و مرج طلب و پوپوليست که در پی شهرت و نام جويی است و دچار پارانوياست.

موضوع: 0 نظر |

!...God bless Budweiser

پریسا چرا دیروز نیامدی ...

موضوع: 0 نظر |

از سایت میدان:

خبر فوري: يک زن و يک مرد پنجشنبه در تاکستان قزوين سنگسار مي شوند

تاریخ: 06/19/2007

"خبر فوري: 5 شنبه ساعت 9 صبح روبه روي بهشت زهراي تاکستان دو نفر را سنگسار مي کنند."

اين پيغامي بود که امروز بعد از ظهر از طريق موبايلهاي به موبايل بعضي از فعالان کمپين مبارزه با سنگسار رسيد. ناباوري لحظات اوليه جاي خود را به نتايج تکان دهنده تحقيقات و اخبار موثق داد. شوراي تامين استان مجوز اجراي حکم سنگسار يک زن و يک مرد را در ملاء عام صادر کرده است. قاضي شعبه يکم دادگاه جزايي تاکستان که حکم رجم را صادر کرده، خود در محل اجراي حکم حضور خواهد يافت و اولين سنگ را خواهد زد. قرار بوده اين حکم روز يکشنبه 26 خرداد اجرا شود که شوراي تامين استان اجراي آن را به 5 شنبه 31 خرداد موكول كرده است.

مکرمه ابراهيمي، 43 ساله، 11 سال است که به همراه مردي که از او يک فرزند دارد در زندان چوبين قزوين در انتظار اجراي حکم سنگسار به سر مي برد. يک منبع مطلع با تاييد خبر اجراي حکم سنگسار در تاکستان به خبرنگار ميدان گفت: "حتي گودالي را که قرار است حکم در آن اجرا بشود در بهشت زهرا کنده اند.

وي افزود: براي اين مرد و زن به دليل زناي محصنه حكم رجم صادر شده و اين حكم نه با اقرار يا شهادت بلکه بر اساس علم قاضي بوده است. اين مرد و زن فرزندي دارند كه اكنون 11 ساله است. گفته مي شود اين دو نفر که مدتي نيز با هم زندگي مي کرده اند از همان اوايل زندگي عملي خود با هم در زندان به سر مي بردند. البته روايت ها درباره زن متفاوت است. برخي مي گويند همسرش او را بيرون از خانه انداخته بوده است و زن به مدت 2 سال جدا در خانه مادرش زندگي مي كرده است. مرد و زن هر دو از ازدواج هاي قبلي خود فرزند دارند. مکرمه که مادر 3 فرزند است به شدت در زندان پريشان و بي تاب است.

شنيده ها حاکي از آن است که حکم رجم پس از رد درخواست مکرمه در کميسيون عفو و بخشودگي به اصرار يکي از مقامات قضايي استان قزوين قرار است اجرا شود.

در حالي است که قرار است با اعلان رسمي در محل اجراي حکم، فردا از مردم دعوت شود تا در اجراي سنگسار در تاکستان شرکت کنند، مقامات قضايي ايران اجراي هرگونه حکم سنگساري را تکذيب کرده و مي کنند.

کمپين قانون بي سنگسار از همه فعالان جنبش زنان، کوشندگان حقوق بشر و زنان و مردان آزاده مي خواهد همه تلاش خود را براي جلوگيري از اجراي اين حکم انجام دهند.


موضوع: 0 نظر |

مدتی است که سریال جدیدی از شبکه یک تلویزیون ایران پخش می‌شود. داستان مجموعه "مدار صفر درجه" در بحبوحه شروع جنگ جهانی دوم به وقوع می‌پیوندد. وجود صحنه‌هایی از تهران قدیم و استفاده از دکور خیابان لاله‌زار یادگار هزاردستان علی حاتمی، و بازیگران خوب و موضوعی تاریخی، انگیزه خوبی شخصاً برای من جهت دنبال کردن یک مجموعه می‌تواند باشد. ضمن اینکه داستان هم جذابیت‌های دراماتیکی خاص خود را دارد. داستان صحنه‌هایی از تهران و پاریس قدیم را دارد. صحنه‌های اشغال پاریس توسط نیروهای آلمان نازی و استفاده از سیاهی لشگر قابل توجه نسبت به دیگر مجموعه‌های ایرانی آن هم در یک کشور دیگر با حضور بازیگران فرانسوی، خود گویای پرخرج بودن کار است.


پسر یک دیپلمات سابق کشور شاهنشاهی ایران در شامات آنزمان که به علت جهت‌گیری‌های سیاسی‌اش معزول شده و همسری فلسطینی دارد و فعلاً در پایتخت طبابت می‌کند، با استفاده از بورس‌های رضاخانی جهت تحصیل فلسفه به فرانسه اعزام می‌شود. در آنجا دلداده یکی از همکلاسی‌هایش که دخترکی یهودی است می‌شود. از طرفی شوهر خواهرش که صاحب منصبی در وزارت خارجه است، عضو تشکیلاتی بنام ایران باستان است که تلاش دارند دولت وقت را به سمت حمایت از آلمان نازی متمایل کنند. این گروه ضمن حمایت از مهاجرت یهودیان ایرانی به فلسطین، از گروه‌های تندروی یهودی، که یهودیان مخالف تشکیل دولت یهود را ترور می‌کنند، حمایت مخفیانه می‌کند. از آنطرف دایی دخترک یهودی، استاد تاریخی است که مدارکی دال بر همکاری نازی‌ها با آژانس یهود در جهت تشکیل دولت یهود و کوچ یهودیان به فلسطین دارد...

در مجموع به نظر می‌آید این سریال پرهزینه و پرآب و رنگ که ترانه‌های فرانسوی و عبری با صدای خواننده زن دارد و همینطور از نمایش مستی و دختربازی دانشجویان ایرانی در اروپا ابایی ندارد و به راحتی کلماتی مثل "دستمالچی نازی‌ها" (بخوانید دستمال‌کش نازی‌ها) و "مگر عروسی ننه‌ات است؟!" و ... را مثل نقل و نبات تکرار می‌کند، به نوعی جهت ماستمالی گاف‌های احمدی‌نژاد در مورد ضد‌یهود بودنش ساخته شده، و این‌که بین یهودی خوب و یهودی بد تمایز قایل شود. هرچند هنوز هیچ اشاره‌ای به هالوکاست نداشته، اما به طور غیر مستقیم می‌خواهد بگوید نازی‌ها و صهیونیست‌ها دستشان توی یک کاسه بوده! اما اینکه آیا همکاری آژانس یهود و نازی‌های آلمان واقعاً سند تاریخی دارد یا ساخته کارگاه‌های تاریخ‌سازی جمهوری اسلامی است، چیزی است که من واقعاً دوست دارم بدانم. کسی چیزی می‌داند؟

قسمت‌های مختلف این سریال را می‌توانید اینجا آنلاین ببنیند یا از اینجا دانلود کنید.

موضوع: 0 نظر |

زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو همآغوشی
...
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
...
آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من ،
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
...

تولدی دیگر - فروغ فرخزاد (بخوانید، ببینید و بشنوید)

تا تقریباً یکسالی بعد از این‌که از ایران خارج شدم، هز ار گاهی ایمیل‌های ناشناسی می‌گرفتم با جملات گاه کوتاه گاه بلند مثل این: " تو خودت می‌دونی از زندگی چی می‌خوای...؟!" هیچ‌وقت نفهمیدم که فرستنده (یا فرستنده‌های) این ایمیل‌ها کی بود. اما گویی الان منتظر این دوست ناشناسم که باز با یکی دو جمله منو تکون بده. بدجوری دچار خستگی مزمن از زندگی شدم...

محمدرضا شجریان، در مصاحبه با تلویزیون فارسی بی.بی.سی، انتقادها در مورد تکراری شدن کنسرت‌ها و آثارش و اینکه چرا دیگر آثاری مثل دستان و بیداد خلق نمی‌کند، را رد کرد و با ته لهجه مشهدی گفت:
"من این حرفها رو قبول ندارم!... همین‌که که میام و همین کنسرت‌هاره هم می‌دم بایست ازم خیلی هم ممنون باشن!... این‌ها توقعات بیجایست که خیلی از مردم ما دارن که از نظر ما ارزشی نداره!"
هرچند ما خیلی مخلص این همشهری مخملین صدا و قدردان خدمتی که به موسیقی ایرانی کرده هستیم، اما در شگفتم که مقایسه یک هنرمند، خصوصاً به عنوان یک آهنگساز با یک وزنه بردار که نباید از او توقع داشت وزنه 30 سال پیشش را بردارد، مقایسه درستی است؟ پس چرا آثار این همه موسیقی‌دان و نویسنده و نقاش و ... در آخر عمر پخته‌تر می‌شود؟
راستی استاد شماره رنگ موتون چیه؟ اصلاً سن بازنشستگی‌تونو نشون نمی‌ده!


موضوع: 0 نظر |

قوانین جدید امنیتی ضد تروریستی در پروازها در این سفر دامان ما رو هم گرفت. خیر سرم خواستم سبک سفر کنم. باری نداشتم که تحویل بدم. یک کوله‌پشتی و یک ساک دستی کوچک. با وجودی که خیلی دقت کرده بودم که چیز غیر مجازی همراهم نباشه، شیشه ادوکلن عزیزم رو جلوی چشمم به سطل آشغال حواله دادند و گفتند: "متأسفیم! 120 میلی‌لیتری است. بزرگ‌تر از حد مجاز است." وقتی گفتم آخه نامسلمون کافر اجنبی بی‌حجاب! این که نصفه است میشه 60 میلی‌لیتر! گفت: "متأسفم ما اندازه نمی‌گیریم روش نوشته 120 میلی‌لیتر!" فرصت هم نبود که برگردم و ساکم رو به قسمت بار تحویل بدم. طبق تجربه کسب شده در راه برگشت، قالب پنیر لیقوان ابتیاع شده از سوپر ارزان را در ساک دستی تحویل بار دادم تا مبادا با سی-چهار جهت منفجر کردن سی.ان. تاور اشتباه گرفته شود. آی حالی میده صبحانه پنیر لیقوان با نون بربری خاش‌خاشی اون هم توی وینی‌پگ!

نازلی خانم ِسیبیل‌طلا و کتی خانم ِسایه رو هم دیدم و یک ساعتی گپی زدیم. همونطور که انتظار داشتم (به قول مرحوم مدرس!) نازلی عین وبلاگشه و وبلاگش عین نازلی! این خصوصیت توی وبلاگ‌نویس‌ها کمتر پیدا می‌شه. از وبلاگ سایه هیچ ذهنیت قبلی نداشتم. هرچند وقتی کتی پرسید:"تو منو می‌خونی؟" به کمک نازلی حرف رو چرخوندم که زبان و ادبیات وبلاگ‌نویس‌ها هم خاص خودشونه و ضایع نکردم که چند باری بیشتر سایه رو نخونده بودم! اما از نظر ایشون که از قرار از زمان تورنتو به قول خودش من رو می‌خونده دستنوشته‌ها یه جورایی حامی جمهوری اسلامی به نظر میاد و توش انتقاد نداره اصلاً! به نظرم هم نازلی و هم کتی من رو با یکی دیگه اشتباه گرفته بودن، آخه نازلی هم تعجب کرد که من قبلاً تورنتو بودم! احتمالاً بعد از رفتن من به هم گفتن این که اون نبود! ما با کی قرار گذاشته بودیم؟

یک وبلاگ نویس دیگه رو هم دیدم که بماند... در مجموع سفر پربرکتی بود. صد دلاری هم کاسبی کردم که کلی چسبید. روزهای آخری که سال پیش تورنتو بودم، تی.دی بانک به هرکسی که حسابش در بانک دیگه‌ای رو می‌بست و در بانک اون‌ها حساب باز می‌کرد یک آی.پاد میداد. من به محض سوئیچ کردن، رفتم وینی‌پگ و هیچ وقت اون آی.پاد به دستم نرسید. امسال رفتم سراغشون که آی.پاد ما چی شد! روز بعدش تلفن زدند که "ما چک کردیم و حق با شماست. اما از سال پیش هیچ آی.پادی نمونده. شما یک آی.پاد تا 100 یا 110 دلار بخرید و رسیدش رو برای ما فکس کنید ما هم پولش رو میذاریم به حسابتون." من هم که حتماً همین کار رو خواهم کرد و اصلاً خیال ندارم بعد از گرفتن پول، آی.پاد رو پس بدم!

موضوع: 0 نظر |
200

همینطور بی‌خود و بی جهت این دویستمین پست این وبلاگه (البته به جز پست‌های دستنوشته‌های قدیمی) و به همین بی‌خود و بی‌جهتی امروز (یا تقریباً دیروز چون الان باز فردا شده و من هنوز نخوابیدم) دهمین سالگرد دوم خرداد بود و بی هیچ ربطی به این دو حُسن یا شر ِ تصادف، من تا چند ساعت دیگه برای یک هفته‌ای عازم تورنتوام. تورنتونشینان محترم فرش قرمز بیافکنید که داریم می‌آییم. از تازه کردن دیدار فامیل و دوستان و آشنایان و اولین ملاقات با یک موجود دوست داشتنی کانادایی‌الاصل ِ ایرانی‌تبار (که منتظر بود من شرم از تورنتو کم بشه تا ظهور کنه!) که بگذریم، دلم برای اون نیمکت چوبی خاص کنار دریاچه آنتاریو خیلی تنگ شده. همون‌جایی که در بدترین روزهام، رمانی از قفسه کتاب‌های فارسی کتابخانه عمومی نورنتو می‌گرفتم و تا غروب با همون کتاب و همون نیمکت و گاهی گوش سپردن به نغمه‌های توی ام‌.پی.تری پلیر و نوشیدن جرعه‌ای از قهوه تلخ توی لیوان کاغذی، دل خوش می‌کردم که امروز هم گذشت...


حالا که همه مطالب این پست به هم بی‌ربط شد، این عکس بی‌ربط تر رو هم ببینید. مراسم جشن فارغ‌التحصیلی دانشجویان بومی (سرخپوست) در دانشگاه منی‌توبا. این مراسم به Powwow شناخته می‌شه که در هجدهمین دوره این مراسم پنجم ماه مه 100 دانشجوی بومی فارغ‌التحصیل شدن. متأسفانه به کلی از این برنامه فراموش کرده بودم و نتوستم برم ببینم. بعد از گذشت حدود 10 ماه هنوز نشده هیچ برنامه سرخپوستی رو از نزدیک ببینم. این تابستون رو دیگه نباید از دست داد.

موضوع: , 0 نظر |

چندی پیش این تصویر در سایت بالاترین لینک شده بود که بحث‌های جالبی رو از طرف کاربران بالاترین به دنبال داشت. دو مربعی که در این تصویر با حروف A و B نشون داده شدن، کاملاً همرنگ هستن و در واقع سایه استوانه و رنگ متضاد حروف باعث بوجود آمدن این خطای فاحش دید انسانی میشه. کاربران مختلف در بالاترین، راه‌هایی برای اثبات همرنگ بودن این دو مربع پیشنهاد داده بودن از جمله این تصویر و این تصویر رو می‌تونین ببینین. اینجا هم توضیحی برای این قضیه وجود داره.
چیزی که برای من توی این قضیه جالب توجه بود، کامنتی بود که یکی از کاربران گذاشته بود که: " وقتي مغز ما ميتونه تو يه مسئله ساده و يه چيزي شهودي مثل رنگ 2 تا مربع اينقدر متناقض عمل کنه واي به حال مسائل پيچيده تر"
واقعاً عقل و منطق انسانی که به این راحتی می‌تونه گمراه بشه و اشتباه بکنه، چقدر قابل اطمینان ِ؟ ما آدم‌ها بعضی‌ چیزها رو با حسمون می‌بینیم و درکشون می‌کنیم که هیچ جواب قانع‌کننده عقلی براشون نداریم. همیشه با عقل نباید دنبال جواب سوال‌ها گشت. بعضی جواب‌ها در وجود خود آدمیه. باید چشم دل باز کرد.

پای استدلالیون چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود

?Do you always trust your first initial feeling

موضوع: 0 نظر |

زیرا كه من آغاز و پایانم
مكرم و محقورم
روسپی و مقدسم
معقود و باكره ام
مادر و دخترم
بازوی مادرم هستم
عقیم هستم و فرزندانم بسیارند
متاهلم و در خانه مانده
زنی كه بارور شده و هرگز نزاده
تسلی درد زایمانم
زوجه وشویم
و این مرد من است كه مرا آفریده
من مادر پدرم هستم
من خواهر شویم هستم
و او پسر مطرود من است
همیشه مرا تكریم كنید
كه من پست و با شكوهم.



سرود ایسیس، قرن سوم یا چهارم قبل از میلاد، مكشوفه در نگ حمادی



با وجود استقبال عجیب و غریبی که در ایران و خیلی از کشورها از آثار پائولو کوئیلو می‌شد، چند کتابی که سال‌ها پیش ازش خوندم چندان جذبم نکرد. اما کتاب جدیدش"یازده دقیقه" به نظرم، خیلی متفاوت‌تر از بقیه کارهاشه. فایل PDF این کتاب که در ایران غیر قابل انتشاره رو از اینجا می‌تونین داونلود کنید. (این ترجمه رو از وبلاگی که مترجم ناشناسی این کتاب رو اونجا منتشر کرده برداشتم و من فقط کمی مرتبش کردم و فایل پی.دی.اف اش رو ساختم)

موضوع: 0 نظر |

منوچ جون و کوندو جون در اجلاس شرم الشیخ با هم کل کل کردن! این مکالمات بیشتر به جوک شبیه. خلاصه خبر رو از بی‌بی‌سی ببینین:

منوچهر متکی، مهمانی شام در شرم الشیخ را به صورت ناگهانی و در اعتراض به اينکه خانمی که در مجلس ويلون می نواخت، لباسی "بيش از حد باز" پوشيده بود، ترک کرد.

منوچهر متکی بر سر ميز شام روبروی کاندوليزا رايس، وزيرخارجه آمريکا نشسته بود و سخنگوی وزارت خارجه آمريکا در مورد خروج ناگهانی آقای متکی از مجلس به خبرنگاران گفته است: "نمی دانم او از کدام زن ترسيد؟ زنی که لباس سرخ پوشيده بود [نوازنده ويلون] يا وزيرخارجه [آمريکا]؟"

در این مهمانی کلماتی کنايه آميز ميان وزيران خارجه ايران و آمريکا رد و بدل شده بود. خبرگزاری آسوشيتدپرس به نقل از مقامات شرکت کننده در مهمانی ناهار مکالمات رد و بدل شده را اين گونه گزارش کرده است:

منوچهر متکی وارد مجلس می شود و به عربی می گويد: "السلام عليکم"، کاندوليزا رايس به انگليسی سلام می دهد و به آقای متکی می گويد: "انگليسی شما از عربی من بهتر است".

احمد ابوالغيط، وزيرخارجه مصر وارد می شود و به منوچهر متکی می گويد: "می خواهيم مجلس را گرم کنيم"، آقای متکی در پاسخ به انگليسی می گويد: "در روسيه، مردم زمستانها بستنی می خورند چون بستنی از هوا گرمتر است"، کاندوليزا رايس هم در واکنش به اين جمله می گويد: "همين طور است".

متکی میهمانی شام با رایس را ترک کرد - بی‌بی‌سی فارسی

موضوع: 0 نظر |

مصاحبه مسعود بهنود با ماشاءالله شمس‌الواعظین سردبیر روزنامه‌های توقیف شده دوران اصلاحات، جامعه، توس نشاط و عصر آزادگان از تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی به مناسبت سوم ماه مه، روز جهانی مطبوعات:



موضوع: 0 نظر |

از حدود يک سال پيش که اين موسيقی فعلی رو روی دستنوشته ها گذاشتم کلی آدم با کامنت و ايميل يا حضورا در مورد این آهنگ و خواننده اش پرسیدن. اگر اشتباه نکنم اولين نفر نازلی بود تا اين اواخر که يکی از استادهای ايرانی دانشگاه منی توبا و چند وبلاگ نويس ديگه. به منظور پيشگيری از فرستادن پاسخ های تکراری برای ديگرانی که احتمالا در آينده همين سوال ها رو خواهند پرسيد فکر کردم اين پست رو اينجا بذارم و بعد از ابن همه رو به اينجا بفرستم!

اين ترانه يک ترانه پرتغالی است که بر اساس يک شعر محلی ساخته شده و خواننده اش Dulce Pontes (دالسه یا دالکه یا ؟ پونتس) متولد ۱۹۶۹ در مونتیجو شهر کوچکی در نزدیکی لیسبون است. پونتس که آهنگ ساز، ترانه سرا هم هست، به عنوان یک هنرمند موسیقی جهانی شناخته می شود که هم پاپ می خواند، هم محلی و هم کلاسیک.
ترانه متن وبلاگ که متاسفانه هنوز نتوانسته ام ترجمه انگلیسی آن را پیدا کنم به اسم Tirioni است و از آلبوم O Primeiro Canto است که در سال ۱۹۹۹ منتشر شده است.
دانلود: فایل کامل با کیفیت ۱۲۸ کیلو بایت و حجم ۴/۴ مگا بایت
در وبسایت رسمی این هنرمند اطلاعات کاملی به دو زبان انگلیسی و پرتغالی همراه با نمونه های کارهای وی (صوتی و تصویری) می توانید پیدا کنید. خصوصا از تماشای کنسرت سال ۱۹۹۹ اش فراموش نکنید.

این هم یک ویدئوی زیبا از آهنگ Canção do Mar




موضوع: 0 نظر |

می‌گه: سیستمی که از ریشه خرابه با اصلاحات درست نمی‌شه. تنها راهش انقلابه.

می‌گم: انقلاب ویرانگره. این مردم خاطره خوشی ازش ندارن. یکبار تجربه‌اش کردن و به قهقرا برگشتن که برای هفت پشتشون بسه.

می‌گه: نسلی انقلاب می‌کنه که از انقلاب قبلی هیچی یادش نیست.

می‌گم: نتیجه‌اش میشه همون چیزی که الان هست. اینکه مردم فقط می‌دونستن چی نمی‌خوان. اما نمی‌دونستن که چی می‌خوان!

می‌گه: نه مردم آگاه شدن و می‌دونن که چی می‌خوان.

می‌گم: اگه آگاه شده بودن الان گرفتار جانوری چون احمدی‌نژاد نبودن. اصلاً اوکی! تو برای انقلابت تلاش کن من هم کار خودم رو می‌کنم!

می‌گه: خوب فرض کن ما داریم با هم زندگی می‌کنیم. چطور چنین چیزی ممکنه که تو کار خودت رو بکنی من کار خودم؟

می‌گم: مثلاً تو می‌گی ما یک کنفرانس یا کنگره‌ انقلابی داریم. باید برم سوئد! :D من هم برات آرزوی موفقیت می‌کنم. بعد یه روز من می‌گم مثلاً جلایی پور اومده تورنتو من دارم می‌رم توی سخنرانیش شرکت کنم و تو هم می‌گی بهت خوش بگذره!

می‌گه: می‌دونی جلایی‌پور کی بوده؟

می‌گم: برای من آدم عزیزیه. بهترین و مؤثرترین روزنامه بعد از انقلاب رو منتشر می‌کرد. روزنامه‌ای که من باهاش زندگی می‌کردم. همین کافیه.

می‌گه: اول انقلاب توی کردستان بازجو بوده. کلی جنایت کرده.

می‌گم: توی انقلاب و جنگ و درگیری حلوا پخش نمی‌کنن. من هم کلی از بچه‌محل‌هام که توی همون کردستان فقط سرباز وظیفه بودن سرشون گوش‌تاگوش بریده شد!

می‌گه: اوکی! شب به خیر. ... و گوشی رو می‌ذاره...

..................................

زمانی که جلوی کیوسک‌های روزنامه فروشی منتظر می‌شدم تا روزنامه‌ جامعه/توس/عصر آزادگان/ نشاط بیاد و قبل از تموم شدنش یک نسخه هم به من برسه و بعد با ولع تک تک ستون‌هاشو بخونم، تنها چیزی که به فکرم نمی‌رسید این بود که ده سال بعد اون طرف دنیا، جایی نزدیک به قطب شمال! بشنوم که "با اون حرفت در مورد جلایی‌پور تیر خلاص رو زدی..."

انقلاب اصلاحی یا اصلاحات انقلابی! والله مساله این نیست! دعوا سر دو گرایش سیاسی در مورد کشوری که هزاران کیلومتر اونطرف اقیانوس‌هاست بین دو تا آدمی که خودخواسته از بودن در اون کشور محرومند و تنها کاری که از دستشون برمی‌آد گاهی خوندن و نوشتن و حرف زدن در مورد مسائلشه تا اونجا که دونفر رو از در کنارهم بودن محروم کنه، اشتباه نیست؟

و این داستان همچنان ادامه دارد!

موضوع: 0 نظر |