اثر زیبای مانا نیستانی

موضوع: 8 نظر |


سپاس مر آن مقام فرزانه را که با حصر خانگی آن "فقیه بزرگوار"، "ابتلائات دنیوی" برایش فراهم ساخت تا "کفاره" گناه کبیره آزادگی‌اش شود...

موضوع: , 3 نظر |

بعد از دستگیری مجید توکلی، فعال دانشجویی، و انتشار عکس‌هایی از وی در خبرگزاری فارس با چادر و مقنعه با این مضمون که وی برای فرار از دست مأموران چادر به سر کرده بوده است، مسیح علی‌نژاد در وبلاگ خود در مطلبی با عنوان "قصه تحقیر مجید توکلی، قصه حقارت زنان سرزمین من هم هست" ، به طور ضمنی پیشنهاد روسری به سر کردن مردان جنبش سبز را داد:

در نظر بگیرید اگر بخشی از معترضان مذکر ... تصمیم می گرفتند در دفاع از زنانی که به اجبار وادار به رعایت حجاب می شوند روسری به سر کنند، آنوقت خبرگزاران دولت چه می کردند وقتی می دیدند که جمعیتی بر این اجبار می خندد و در یک حرکت نمایدن روسری و چادر به سر مردان شده است؟ اگرچه می دانم به دلیل تفکر ریشه ای مردسالارانه، چنین ابتکار عملی از مردان ایرانی بعید است اما آیا باز هم خبربیاران دولت کودتا با افتخار حاضر به انتشار عکس های به تمسخر گرفتن پوشش اسلامی خواهند بود؟ کاری که خود کرده اند و خود خندیده اند.

در پی این پیشنهاد تعداد زیادی از مردان هوادارن جنبش سبز با منتشر کردن عکس‌‌هایی باحجاب از خود در فیس‌بوک، وبلاگ‌ها و دیگرشبکه‌های اجتماعی حمایت خود را از این پیشنهاد نشان دادند. این حرکت اگرچه با هدف حمایت از مجید توکلی آغاز شد، اما بعد دیگری هم پیدا کرد که اعتراض به حجاب اجباری بود. بعد از پیوستن چند تن از اساتید نامدار دانشگاه به این کمپین، این حرکت جان تازه‌ایبه خود گرفت. دکتر حمید دباشی پیام کوتاهی را هم ضمیمه عکسش کرده بود:

«افتخار می‌کنم که روسری مادر مرحومم را سر کرده‌ام. همان روسری که در ایران به زور سر زنم کردند. همان روسری که اگر خواهران من در اروپا سر کردنش را انتخاب کنند، تحقیر خواهند شد. و همان روسری که ابتذال عقب‌افتاده‌ای که الان بر ایران حکومت می‌کند، فکر می‌کند اگر آن را سر مجید توکلی کند، تحقیرش کرده است - او امروز نزد ما عزیزتر و شریف‌تر از هر زمان دیگری است. ما، همه، مجید توکلی هستیم - و ما مردان ایرانی خیلی دیر داریم این کار را می‌کنیم. اگر ۳۰ سال پیش این کار را کرده بودیم، یعنی زمانی که روسری به آن دسته از خواهران ما که نمی‌خواستند آن را بر سر کنند تحمیل شد، شاید امروز در این وضع نبودیم. اگر حد تصور جمهوری اسلامی این است، به قول شاهین نجفی "بگرد تا بگردیم".»


نظر به اهمیت این حرکت اعتراضی که در قالبی کاملاً متفاوت با روش‌های نامتعارف و ساختارشکنانه انجام شد، این نوشتار بعد از این مقدمه، تنها سعی در گردآوری نقدها و نظراتی که از دیدی متفاوت به این حرکت نگریستند داشته و قصد هیج‌گونه نتیجه گیری ندارد و بحث و نظر را به بخش نظرات موکول می‌کند:











مریم نصر اصفهانی در صفحه فیس‌بوک خود در یادداشتی نوشت:

مسئله حجاب بالقوه موضوع بسیار چالش برانگیزی است برای ما و شوخی با آن، زیر سوال بردنش یا نقد اجبار آن به هیچ وجه مسئله ساده ای نیست. شاهد این مدعا آنکه مدتهاست تعداد زیادی از فمینیست ها در تلاش برای مبارزه/نه گفتن به حجاب اجباری هستند و پس از تلاش های فراوان تا کنون نتوانسته اند جمع قابل توجهی (حتی در میان زنان) را با ایده خود همراه کنند. حجاب اگرچه اجباری حکومتی است اما مسئله ای مربوط به حکومت نیست، که عمیقا در باورهای مردم ما ریشه دارد. نزدیک شدن به آن باید با احتیاط صورت بگیرد و نقد اجبار آن مسئله ای بسیار زمان بر و مستلزم کار فرهنگی گسترده است، ضمن اینکه مبارزه با حجاب اجباری از اهداف اولیه جنبش سبز نیست، حتی میخواهم بگویم یک جورهایی مسئله ای انحرافی است که میتواند باعث ریزش گسترده حامیان جنبش بشود و مهر تاییدی باشد بر ادعاهای مخالفان.


علی نصری در وبسایت جنبش راه سبز (جرس) در پاسخ به این پرسش که "آیا کمپین مردان روسری پوش به نفع جنبش سبز است یا به ضرر آن؟" نوشت:

افراد مختلف جامعه بر حسب تحصیلات٬ طبقه اجتماعی٬ فرهنگ٬ دسترسی به اطلاعات و عوامل بسیار دیگر درکها و تعریفها متفاوتی از نمادها دارند. ممکن است برای آن گروهی از افراد که سالها در علوم اجتماعی تحصیل کرده اند و بعضآ با دیسکورس های فمینیستی غربی آشنایی کامل دارند، کمپین مردان روسری پوش نوعی به چالش کشیدن ساختارهای جنسیتی سنتی/حکومتی باشد و این حرکت را در راستای ساختارشکنی ها و بازتعریف ارزشهای اجتماعی، مفید و موثر بدانند. اما مسلمآ این پیامی نیست که ماموران بسیجی و حامیان دولت کودتا (که مخاطبین اصلی این کمپین هستند) از این حرکت نمادین دریافت می کنند. چه بسا آنها لباس زنانه پوشیدن مردها را از نشانه های "آخر زمان" بدانند و به "بر حق" بودن خود در این نبرد "حق علیه باطل" اعتقاد راسخ تری پیدا کنند. پس جای آن دارد که از خود بپرسیم که مخاطب چنین کمپینی چه کسی است و او چه درکی از نماد های مورد استفادهء ما دارد؟

بهمن دارالشفایی در وبلاگ خود در مطلبی با عنوان " مجید توکلی یا حجاب اجباری؛ مسئله کدام است؟" اینگونه به سوال خود پاسخ داد:

اما رابطه این کمپین «مجید را آزاد کنید» با «مخالفت با حجاب اجباری» که بعضی دوستان پیشنهاد دادند چیست؟ در واقع رابطه ای ندارند. این دو حرکت تفاوت بنیادی دارند که اساسا دو کمپین مجزا را می طلبد. نکته این است که در اینجا روسری و چادر تن مجید توکلی به عنوان سمبل یک لباس زنانه استفاده شده و نه سمبل حجاب. این لباس میتوانست دامن یا کفش زنانه هم باشد و همان هدف تخریب را دنبال کند. منتها به دلایل لوجیستیکی که وانمود کرده اند مجید توکلی این لباس را برای فرار تن اش کرده، تصادفا این لباس زنانه با سمبل حجاب اسلامی یکی شده. توجه کنیم که این یک تصادفه و حتی خود خبرگزاری فارس هم از روسری به عنوان حجاب استفاده نکرده بلکه به عنوان لباس زنانه استفاده کرده (که در واقع: ببینید این مرد خودش را شبیه زنها کرده پس دیگر مرد نیست و شجاع نیست و دلیر نیست و ترسو ست چرا که زنها شجاع نیستند و ترسو هستند و شان شان پایین تر است). اگر این موضوع را با حجاب اشتباه بگیریم از مسئله منحرف میشویم. مثال میزنم : فرض کنید برای تحقیر و نشان دادن لباس زنانه، به جای روسری، دامن پایش میکردند؟ باز همان هدف دنبال میشد (مردی که لباس زنانه پوشیده و شجاع نیست و شان اش پایین آمده) اما آن وقت این ۳۰۰ مرد ما چه میکردند؟ شرط میبندم همه دامن پایشان میکردند و عکس میفرستادند. و دیگر موضوع حجاب منتفی بود و نمیشد گفت مبارزه با حجاب اجباری چرا که سمبل لباس زنانه اینجا حجاب نیست. در این ماجرا روسری تصادفا هم یک سمبل لباس زنانه و هم به طور مستقل سمبل حجاب است که باعث شده این ۲ موضوع با هم اشتباه گرفته شوند.

مهدی جامی در نوشته‌ای که در وبلاگ شخصی‌اش منتشر شد، این حرکت را به "جان زنانه جنبش" تعبیر کرد:

سی سال پیش و پیشتر از آن زنها می خواستند مردانه شوند. لباسهای زمخت می پوشیدند. کت و شلوارهایی که آنها را مثل چینی های متحدالشکل و مائوپرست می ساخت. یا اورکت می پوشیدند مثل بچه های مجاهدین. چکمه پوشیدن عمومی بود. نظامی شدن هم. و اینهمه رفتارهایی مردانه بود. سالهای اول انقلاب همیشه به این فکر می کردم که زنان مدرن ما رفتارشان مردانه است. بعد به این نتیجه می رسیدم که یکی از دلایل ان این است که الگوی زنانه ای برای مدرن بودن ندارند. انقلابی بودن گویی امری مردانه بود. حتی فمینیسم جهانی هم مردانه می تابید. در بهشت چپ ها نیز کوبا باشد یا چین و شوروی زنها کارهای مردانه می کردند تا برابری خود را به صورتی مکانیکی نشان دهند.

جهان سی سال بعد آنقدر عوض شده است که مردها از زنانه شدن ابایی ندارند. زنها از اعتباری برخوردارند که می توان روسری آنها را سر کرد و عکس گرفت. مردها هم دیگر عوض شده اند. جهان مردانه به معنای متمایز جنسی-پدرسالار کمرنگ شده است. انقلاب زنان است.

مریم نصر اصفهانی با نگاهی به مطلب جامی، از نگرانی‌اش از سابقه استفاده از زنان و خیانت به خواست‌های آنان پس از پیروزی صحبت کرد:

اما در همه این مبارزات چیز دیگری هم تکرار شده و آن خیانت شدن به زنان پس از پیروزی است. آنها در همه عرصه ها ی مبارزه شرکت میکنند: گاه قلم به دست می گیرند و مینویسند، گاه اسلحه به دوش میگیرند و به میدان جنگ می روند ، فریاد میزنند، قربانی میشوند و قربانی میدهند اما پس از پیروزی/برای نیل به پیروزی اولین چیزی که بر سر آن معامله میشود همین مطالبات و جایگاه زنان است. اینکه این روزها فراوان میخوانیم و میبینم که فمینیسم غربی را تخطئه میکنند و بر از میان رفتن شکاف زن/مرد تاکید میکنند از نظر من پذیرفته نیست. فمینیسم غربی جنبشی تماما زنانه است که اهداف و مطالبات زنان را دنبال میکند و کمتر نیازمند/وامدار حاکمیت مذکر است.

فاطمه صادقی در سایت البرز، در مطلبی با عنوان "اعتراض به حجاب اجباری یا دفاع از مردانگی؟" نوشت:

اما اگر مجید توکلی نبود چه؟ زنانگی در این میان، نا بهنگام، با دفاع از مجید گره خورد و با آن سخت در آمیخت. انگار زنانگی در سرزمین ما همواره مرغ عروسی و عزاست. بگذارید یک گام جلوتر بروم: دفاع از مجید با پوشیدن روسری های زنانه دفاع از مردانگی مجید و «ما» بود یا دفاع از زنانگی؟ ...

اگر ماجرای مجید در بین نبود، بعید به نظر می رسد که مردان درصدد برمی آمدند از زنانگی دفاع کنند. از این رو حق داریم شک کنیم که کل این کمپین بیش تر دفاع از مردانگی بود تا دفاع از زنانگی. موضوع را سرراست می توان چنین بیان کرد: چنان چه مردان را وادارند روسری یا لباس زنانه بپوشند، تحقیر نخواهند شد، ببینید! ما هم می پوشیم!

نگرانی که مریم نصر و البته خیلی از افراد دیگر از سوءاستفاده از این حرکت در به استهزا گرفتن اعتقادات بخش بزرگی از جامعه ایران داشتند، در نوشته‌ای از "از مینا احدی" در وبسایت روزنه (ارگان حزب کومونیست کارگری ایران) تعبیر شد:

صرف همين مسئله كه تعدادي مرد حجاب بر سر كنند٬ يك نوع تمسخر حجاب و يك حمله به تقدس حجاب است. حجاب يك سمبل مهم جنبش اسلامي و اسلام سياسي است و با اين حركت به يك مضحكه تبديل ميشود. هزاران نفر اين حركت و اين آكسيون را از طريق اينترنت ديده اند٬ و مثل ما به اين صحنه ها بسيار خنديده اند. اين يك حركت جالب و يك پاسخ از سوي جنبشي است كه مدرن و سكولار است و از اين طريق پاسخ فرهنگ شوينيستي و ماچويسم اسلامي را ميدهد . حركتي كه با هومورعجين شده و ميتواند بسيار موثر باشد.

از نگاه کاریکاتوریست‌ها:

مانا نیستانی: نهضت مردان با حجاب

پ.ن: لطفاً اگر مطلب مرتبطی که از قلم افتاده باشد سراغ دارید کامنت بگذارید تا اضافه شود.


ویدیوی زیر بخش کوتاهی است از قسمت اول مجموعه مستندی به نام "دنیای گمشده کومونیسم" ساخته کانال دو بی.بی.سی. در این فیلم اریکا، یکی از بازمانده‌های اردوگاه‌های کار اجباری در آلمان شرقی تعریف می‌کند که در تابستان 1945که دختری 14 ساله بوده وقتی همراه دوستش به مدرسه بر‌می‌گردد با عکس استالین مواجه می‌شود که جایگزین عکس هیتلر شده بوده. او که چهره استالین به نظرش غمگین می‌آید با رژ لبش سیبیل استالین را قرمز می‌کند. در ازای این توهین به عکس استالین به ده سال حبس در یکی از اردوگاه‌های کار محکوم می‌شود. در طول زندان، سوژه یک اعدام نمایشی هم می‌شود. او که شاهد تجاوز به زنان زندانی بوده و در انتظار نوبت خود بارها مورد آزارهای جنسی هم قرار می‌گیرد...


قسمت اول این مجموعه را به طور کامل از گوگل ویدیو ببنید: +

موضوع: 0 نظر |


ترازوی فرشته عدالت در شهر ما، وینیپگ بسی کج است. سرکار علیه فرشته خانم عدلیه هم چشم بسته به قضاوت مشغولند. کفه ترازو هم که البته به نفع جامعه نسوان می‌چربد!

ویکی‌پدیا می‌گوید فرشته عدالت یا آنطور که در انگلیسی می‌نامندش، بانوی عدالت از زمان یونان باستان تا اواخر قرن پانزدهم میلادی با چشمان باز قضاوت می‌کرده است اما از آن زمان چشمانش را بستند تا نشانه بی‌طرفی و عدلش باشد. اما مردم می‌پرسیدند که چگونه می‌توان به شخصی که چشمانش را بسته و شمشیری دو لبه در دست دارد اعتماد کرد و یا او چگونه می‌تواند با چشمان بسته ترازو را بخواند. برای رفع و رجوع کردن این انتقادات مجسمه‌های فرشته عدالت به شکل‌های مختلف ساخته شد. مثلاً با دو چهره (دو رو) که از یک طرف جشمانش بسته و از سمت دیگر باز بود. در منفیس (ایالت تنسی آمریکا) فرشته عدالت در حالی که نشسته شمشیرش را به پایش تکیه داده و دو کفه ترازو در دو کف دستش است تا اینگونه بتواند با چشمان بسته قضاوت کند. در لندن کار را ساده کردند و چشم‌بند بانو را باز کردند!

از همه اینها جالب‌تر مجسمه‌ای است که بنکسی (Banksy) هنرمند منتقد خیابانی در سال 2004 ساخت. او مجسمه بانوی عدالت لندن را در حالی ساخت که چشمانش بسته است، شمشیر و ترازویش را در دو دست دارد، و در قالب یک زن تن‌فروش دامنش را بالا زده تا چکمه چرم بلندش و بند جوراب‌هایش دیده شود. زیر بند جورابش دلارهای آمریکایی دارد و روی پلاکی نوشته است: "به هیچ کس اعتماد نکنید!" بنکسی این مجسمه را در مقابل مجسمه اصلی Old Bailey قرار داد تا نماد اعتراض به سیستم قضایی بریتانیا باشد. (این مجسمه را اینجا ببینید +)


آنهایی که تجربه زندگی در این طرف دنیا را داشته‌اند، حتماً برایشان چندباری پیش آمده که در یک مکالمه با یک انگلیسی‌زبان بشنوند که مثلاً "انگلیسی شما خیلی خوب است، این باورنکردنی است!" یا "انگلیسی شما عالی است!". البته این تعریف‌ها در ماه‌های اول خیلی به آدم اعتماد به نفس می‌دهند اما کم‌کم متوجه می‌شوی که زیاد نباید این تعریف‌ها را جدی بگیری!... مصاحبه محسن مخملباف با "دیوید فراست" را می‌دیدم که فراست در پایان گفتگو سخاوتمندانه از انگلیسی خیلی خوب مخملباف تعریف می‌کند...

از دیدن فیلم‌های مخملباف لذت می‌برم، البته از آنهایی که بعد از تراشیدن ریشش ساخت که خشم مهدی نصیری (سردبیر وقت کیهان، خلف حسین شریعتمداری) را برانگیخت. نوشته‌هایش را دوست دارم. کتاب‌هایش را می‌خوانم، اینکه از شهرتش برای رساندن پیام مردم داخل ایران خرج می‌کند با ارزش است، اما با همه این‌ها نمی‌شود روی جوگیرشدن او و به نوعی دیگر سازگارا بعد از حوادث بعد از انتخابات چشم بست! مخملباف مرتب خود را سخنگوی رسمی مهندس موسوی می‌خواند + (چیزی که البته هیچ وقت نه از طرف موسوی تأیید شد و نه تکذیب). از آن طرف هم سازگاراست که خود را در جایگاه رهبری در تبعید جنبش یافته است. هرچند متحول شدن آدم‌ها اساساً چیز خوبی است اما شاید جوان‌ترها بهتر است بیشتر تاریخ بخوانند و ضمن اینکه قدردان حال آدمها باشند گذشته آنها را هم فراموش نکنند. همیشه خوب است که به گذشته نقبی زد:

برادر بهشتی،

سلام. خسته نباشید. انصاف حكم می كند كه تلاش شما را در جهت رشد كمی سینما بستایم. اجركم علی الله؛ اما وجود فیلمهایی چون اجاره نشین ها را به چه حسابی بگذارم. بی دقتی شما؟، بی اعتقادی شما؟، در صورت آخر اعتماد پاك مهندس موسوی را به شما نمی توانم ندیده بگیرم.

برادر عزیز از شما خیلی خوبی می گویند. خیلی ها می گویند دو سه سال پیش در محضر مهندس مرا امر به ثواب كردید، یادتان هست؟ پس من باب ثواب می گویم؛ حاجی واشنگتن را كه گردن نگرفتید، اجاره نشینها به گردن چه كسی است؟ اگر فیلم را ندیده اید، ببینید. اگر دیده اید یك بار دیگر ببینید. شما را به همان حضرت اباالفضل (ع) تكلیف كسی چون من با شما چیست؟

ارج گذاری تان به جنگ را باور كنم یا اغماض تان را در مورد امثال اجاره نشین ها، امیدوارم كه همچنان ما را متحجر ندانید كه مثلاً به هنر تبلیغاتی و سفارشی معتقدیم یا با انتقاد مخالفیم. اما انتقاد در چارچوب انقلاب و اسلام یا هجو اصل اسلام و انقلاب؟ توهین می شود اگر بگویم فیلم دیدن بلد نیستید. می توانید بنشینید با هم اجاره نشین ها را ببینیم.

من باب ثواب گفتم، گناه كه نكرده ام؟ واقع قضیه این است كه دو ساعت پیش كه فیلم را دیدم حاضر بودم به خودم نارنجك ببندم و مهرجویی را بغل كنم و با هم به آن دنیا برویم. اما یك ربع پیش كه با قرآن استخاره كردم خوب آمد كه به شما بگویم و نه به كس دیگر. ادای وظیفه كردم؛ ثواب یا گناه؛ آخرت خودتان را به دنیای دیگران نفروشید.
امضا: محسن مخملباف (۱۳۶۶)
نقل از كتاب : «تاریخ سینمای ایران»، نوشته جمال امید، جلد دوم، صفحه ۵۴۷


آنهایی که داستان انقلاب را در این وبلاگ پیگیری می‌کردند، احتمالاً به یاد دارند که دو بخش از مجموعه سی و شش قسمتی داستان انقلاب را در اختیار نداشتم. قسمت‌های بیست و هفتم (فعاليت‌هاﯼ ساواك و تظاهرات تاسوعا و عاشورا) و بیست و نهم (سقوط كابينه ازهارﯼ و تشكيل دولت بختيار) به لطف این دوست عزیز تکمیل شدند. جایگزینی فایل‌های ضبط شده از رادیو با فایل‌های کیفیت اصلی هم که از قبل شروع شده بود کامل شدند. لینک‌های دانلود در فهرست موضوعی اضافه شده و فهرست اشخاص هم به روز شده است.


بنا به همان رسم همیشگی، به عنوان ضمیمه خواندن این مقاله را که کنکاشی است در نقش مساجد در شکل‌گیری انقلاب از محمد قائد، شدیداً توصیه می‌کنم: "اژدهایی که به آسمان رفت"


در بین یادداشت‌هایی که از کتاب "مشروطه ایرانی" برداشته بودم به مطلب جالبی رسیدم در مورد تشکیل اولین گروه با مرام چپ در ایران که حیفم آمد اینجا نگذارمش. آنطور که دکتر آجودانی می‌گوید اولین "کمیته سوسیال دموکراتیک ایران" که به فارسی آنرا به "اجتماعیون عامیون ایران" ترجمه کرده بودند در 1905 و آن هم در مشهد تأسیس شد. نام شعبه مشهد "جمعیت ایرانی مجاهدین" نام گرفت و در همان سال شعبه تهران با عنوان "فرقه اجتماعیون عامیون" و با استفاده از همان نظام‌نامه‌ای که در مشهد تنظیم شده بود تأسیس شد. نظام‌نامه‌ای که در ماده ششم آن گفته شده: "پرداخت حق عضویت باید با قوانین قرآن تطبیق کند" و در ماده یازدهمش آمده که:"کار و رفتار اعضاء حزب باید متوجه یک نکته باشد. نیکروی و ترقی ولی به نحوی که به شرف و قدس مذهب خللی وارد نیاید." البته نباید از حق گذشت که در همین نظام‌نامه سوسیالیستی منطبق بر قرآن و شرع مقدس! از اصولی مترقی چون تملک زمین برای کسی که روی آن کار می‌کند، حداکثرهشت ساعت کار در شبانه روز و حق اعتصاب که با عنوان حق تعطیل از آن یاد شده است هم صحبت می‌شود. قسمت تأسف بار قضیه اینجاست که در سال 1908 در اوج مبارزات مشروطه‌خواهی پس از اینکه محمدعلی شاه مجلس را به توپ می‌بندد این مجمع با اکثریت آراء عملاُ از حمایت از جنبش مشروطه کنار کشید چرا که آنرا در خدمت طبقه بورژوا دانستند و به جای پیوستن به جنبش تصویب کردند که خود گروه‌هایی برای آغاز جنگ طبقاتی تشکیل دهند.

حیدرخان عمواوغلی دو سال قبل از این، یعنی در 1903 از حزب سوسیال دموکرات روسیه دستور داشته که این فرقه را در مشهد تأسیس کند اما عملاً در آنزمان موفق نمی‌شود و در خاطراتش علت را نارس بودن کله‌های مردم خراسان می‌داند. البته کله‌های نارس مردم خراسان مسلماً در عرض دو سال رسیده نشده اما شاید همین قاطی کردن اصول سوسیالیسم با شرع مقدس باعث شده که همان کله‌های نارس مانع تشکیل اولین فرقه چپ در مشهد نشوند.

چند صفحه‌ای از کتاب که به این موضوع می‌پردازد را اسکن کرده‌ام. از اینجا می‌توانید دانلودش کنید.

پ.ن: از مشروطه ایرانی، این کتاب مقدس من، در این وبلاگ بارها نوشته‌ام. از آنجا که کیوان این کتاب را به من امانت داد به گمانم همین یک فقره کار نیکش کفایت می‌کند برای بخشش همه گناهانش!

داستان کفش و جوراب درآوردن رجایی و گذاشتن پای برهنه‌اش روی میز در یک کنفرانس مطبوعاتی در حاشیه اجلاس عمومی سازمان ملل را بارها شنیده‌ایم اما حداقل من هیچ تصویری از این قضیه ندیده بودم و همیشه کنجکاو پیدا کردن عکسی از آن بودم. امروز با صرف یکی دو ساعت در کتابخانه عمومی شهر و زیر و رو کردن میکروفیلم های روزنامه‌ها و مجلات معروف آن زمان این عکس را از روزنامه نیویرک تایمز 19 اکتبر 1980 پیدا کردم.

احمدی‌نژاد دوست دارد تا با رجایی مقایسه شود. آن زمان در اوج قضایای گروگانگیری و آغاز جنگ ایران و عراق سران کشورهای جهان مشتاق شنیدن سخنان نماینده یک کشور انقلابی بودند. بنابراین برخلاف احمدی‌نژاد، رجایی برای صندلی‌های خالی صحبت نکرد. اما او هم مثل احمدی‌نژاد که در سازمان ملل دعای فرج می‌خواند، به جای سلام به دبیرکل و حضار، نطقش را با قرآن شروع کرد. مصطفی تاجزاده که آنزمان به همراه بهزاد نبوی جزو هیأت همراه رجایی بود (که البته الان هردو در زندان به تفکر مشغولند!) در خاطراتش از این سفر گفته که رجایی معتقد بوده سازمان ملل هم مثل مجلس است و چون در مجلس او صحبت‌هایش را با سلام به رئیس شروع نمی‌کند در سازمان ملل هم این ‌کار را نخواهد کرد.

رجایی در دومین کنفرانس مطبوعاتی‌اش در حاشیه این اجلاس بود که پای برهنه خود را روی میز گذاشت و موجب حیرت خبرنگاران شد. به گفته تاجزاده، رجایی با این کار، که برای او و بقیه هیأت ایرانی هم غیرمنتظره بوده، می‌خواسته با نشان دادن آثار شکنجه دوران شاه به خبرنگارانی که از وضعیت گروگان‌های آمریکایی سوال می‌کردند، علت دشمنی ایران را با آمریکا که حامی شاه بود بفهماند. احمدی‌نژاد در بازگشت از سفر اولش مدعی شد که سران کشورها در حین سخنرانی‌اش پلک هم نمی‌زدند. البته رجایی چنین ادعایی نکرد اما اگر هم کرده بود باورکردنی تر بود. حیرت خبرنگاران را هنوز هم بعد از 29 سال می‌شود از متن خبرهای آن کنفرانس مطبوعاتی حس کرد!

البته احمدی‌نژاد برای سخنرانی به پشت تریبون هم می‌رود اما رجایی حاضر به این کار نشد و بطور نشسته از همان جایگاه هیأت ایرانی صحبت کرد. (این نکته در ویدیوی زیر کاملاً مشخص است)


احمدی‌نژاد البته در اولین سخنرانی‌اش صاحب هاله‌ نورانی هم شد که کسی باورش نشد. ادعایی که شاید از رجایی برای مردمی که فقط دو سال از انقلابشان گذشته بود و هنوز طعم زندان و شکنجه و اعدام را هم چندان نچشیده بودند باورکردنی‌تر بود. هرچند رجایی هم هرگز چنین ادعایی نکرد.

بیست سال بعد از آنکه رجایی پایش را روی میز گذاشت و نه سال قبل از اینکه احمدی‌نژاد برای صندلی‌های خالی طرح اداره جهان را ارائه کند، در سال 2000 خاتمی پیشنهاد گفتگوی تمدن‌هایش را به سازمان ملل ارائه داد که با اکثریت آراء به تصویب سران کشورهای جهان رسید.

پ.ن:
  1. بخشی از عنوان مطلب از مطلب بی‌بی‌سی، "سی سال در سازمان ملل؛ از پای برهنه نخست‌وزیر تا پیشنهاد رئیس‌جمهوری" گرفته شده است.
  2. خاطرات مصطفی تاجزاده از همراهی رجایی را اینجا بخوانید.
  3. عکس دیگری از رجایی در آرشیو گوگل از روزنامه دیلی‌نیوز هم هست.
  4. عکس در صفحه اول نیویورک تایمز چاپ شده بود. این صفحه را به طور کامل از اینجا دانلود کنید.

در مصاحبه امروز شبکه سی.بی.اس با احمدی‌نژاد، احمدی‌نژاد طبق معمول آنقدر در جواب هر سوال یک سوال بی ربط مطرح کرد که مترجم همزمان شبکه سی.بی.اس در یک لحظه پاک قاطی کرد و به جای ترجمه حرف‌های احمدی‌نژاد از فارسی به انگلیسی، حرف مجری را به فارسی ترجمه کرد. خودتان ببینید.

فیلم کامل مصاحبه را از سایت سی.بی.اس ببینید.


موضوع: 0 نظر |

مدتی است که هر روز پوستر مربوط به حضور سلمان رشدی (یا آنطور که این پوستر می‌گوید سِر سلمان رشدی) در شهرمان را در تابلوی اعلانات دانشگاه می‌بینم. رشدی به دعوت انجمن هنر وینی‌‌پگ برای سخنرانی در مراسم بیست و پنجمین سالگرد تأسیس این انجمن به اینجا دعوت شده است. عنوان سخنرانی‌اش هم "ادبیات و سیاست در جهان مدرن" است.

با دوستی صحبت می‌کردم و گفتم که "می‌دانی قرار است سلمان رشدی در وینی‌پگ سخنرانی کند و بلیط شرکت در سخنرانی‌اش هم 40 دلار است؟" به شوخی گفت: "باید به جای بلیط پولی هم به شماها بدهند که نروید بکشیدش!"

سخنگوی جامعه اسلامی وینی‌پگ گفته که اینجا کشوری آزاد است و اگر مردم می‌خواند به صحبت‌های رشدی گوش دهند، این حق را دارند.

در سال 1989 وقتی کتابفروشی معروف شهر، مک نالی رابیسنون کتاب آیات شیطانی رشدی را برای فروش عرضه کرد، شعبه خیابان گرنت این کتابفروشی مورد حمله افراد ناشناس قرار گرفت، شیشه آن خرد شد و پارچه آغشته به بنزین به کف کتابفروشی انداخته شد. البته با وجود این تهدیدات کتاب از روی پیشخوان این کتابفروشی جمع نشد. +


اینجا در وینیپگ، فروشگاه ایرانی نداریم اما دو سه فروشگاه هستند که جنس‌های ایرانی هم می‌آورند. ازجمله همان مغازه‌ای که من گمان می‌کردم عرب هستند اما وقتی پرسیدم گفتند که اهل زنگبارند. گفته بودم که تا قبل از آن من فکر می‌کردم زنگبار و زنگی و زنگیان را فقط می‌شود در داستان‌های مثنوی و گلستان پیدا کرد… دو روز پیش برای خرید سراغ همین زنگیان رفته بودم. آدم‌های خوبی هستند اما طبق معمول ِ مسلمان‌های غیر ایرانی که من اینجا دیده‌ام به بهشت و جهنم آدم خیلی گیر می‌دهند. کسی که پشت صندوق بود با ریش انبوهی (بدون سبیل به سبک طالبان)، اشاره کرد که یک کپی از ساعت‌الیل ماه رمضان بردارم. گفتم نه ممنون. با سماجت پرسید: "چرا؟ قبلاً یکی گرفتی؟!" از زمانی که جوابم را شنید تا زمانی که حساب و کتابم تمام شد و بیرون رفتم سکوت سنگینی بین من و او برقرار شد. قبلاً هم گفته‌ام در این پنج سال تعداد دفعاتی که برای روزه نبودن به مسلمان‌های غیر ایرانی در کانادا جواب پس داده‌ام بیشتر از تمام مواردی است که در تمام عمرم با چنین سوال‌هایی مواجه شده‌ام.

همه این‌ها را گفتم که بگویم فرقی نمی‌کند که روزه بگیری یا نگیری، اما حس و حال ماه رمضان، البته ماه رمضان‌های قدیم‌ها حال خوبی به آدم می‌دهد. حسی قشنگ که آدم هم دلتنگش می‌شود و هم هیچ جایگزینی برایش ندارد.

اذان روح‌الارواح با صدای مسیحایی مؤذن‌زاده اردبیلی مثل ربنای شجریان از ملزومات آن حال و هوای خوش است. به یاد ماه رمضان‌های قدیم این قطعه زیبا را از آلبوم "آوای زمین" ساخته محمدرضا علیقلی گوش کنید که تلفیقی است از موسیقی و اذان مؤذن‌زاده:








موضوع: , 0 نظر |


مدتی است که تصمیم دارم بخش عکس‌نوشت‌ها که همراه با بقیه بخش‌های این وبلاگ دارد بدجوری خاک می‌خورد را فعال‌تر کنم. کلی عکس خوب و نسبتاً خوب دارم که فرصت آپلود کردنش را نداشته‌ام. البته آدم‌ها هروقت می‌خواهند روی حال و حوصله‌ نداشتنشان سرپوش بگذارند، پای فرصت نداشتن و گرفتاری را به میان می‌کشند. به هرحال... آدرس خوراک (فید) عکس‌نوشت‌ها فیدبرنری شد. اگر قبلاً مشترکش بودید لطفاً آدرس جدید را مشترک شوید، اگر هم نبودید خوب حالا مشترکش شوید!



این "گفتگوی خیلی جدی" بین این چهار خانم محترم حدود چهار هفته پیش در مقابل شماره یک خیابان "مک درموت" در وینی‌پگ ثبت شده است.


موضوع: , 0 نظر |


این وبلاگ مدت زیادی است که مطلب جدیدی ندیده است و پیش از آن هم به تبع اوضاع روز بدجوری سیاست زده شده بود. برای یک تغییر موقتی حال و هوا، چه بهانه ای بهتر از فستیوال سالانه فولکلوراما دروینیپگ. آنهم خصوصاً وقتی به دیداری از برنامه اسرائیلی‌های مقیم وینی‌پگ و حومه مربوط شود! هرکسی که یکی دو سالی در وینیپگ زندگی کرده باشد می داند که مهمترین رویداد فرهنگی این شهر فستیوال دو هفته‌ای است که در این شهر توسط ملیت‌های مختلف مهاجر با ارائه موسیقی، رقص و آواز، صنایع دستی و غذاها و نوشیدنی‌های سنتی کشورهایشان برگزار می‌شود.

گویی یهودی بودن خصوصاً اگر پشت نام و پرچم آبی و سفید اسرائیل هم قرار گرفته باشد، آنقدر برای ما ایرانی‌‌ها پر از رمز و سوال است که بیشتر ایرانی‌هایی که می‌شناسم از روی کنجکاوی هم که شده، یکی از اولین انتخاب‌هایشان برای این فستیوال، برنامه اسرائیل است. یهودی‌های وینیپگ یکی از متحدترین و قدیمی‌ترین جوامع مهاجر به این منطقه هستند. محل برگزاری برنامه اسرائیل در مرکز "اسپر" جامعه یهودیان وینیپگ بود. "اسرائیل هرولد اسپر" از پدری اوکرائینی در 1932 در میندوسا در منیتوبای کانادا به دنیا می‌آید. در دانشگاه منیتوبا حقوق می‌خواند، وکیل و بعدها رهبر حزب لیبرال شاخه منیتوبا می‌شود. کم کم به فکر راه‌اندازی امکانات رسانه‌های مثل تلویزیون و روزنامه می‌افتد و بعدها با تأسیس کمپانی بزرگ "کن وست" امپراطوری بزرگ رسانه‌ای خود در کانادا را پایه‌گذاری می‌کند. در حال حاضر صاحب کانال تلویزیونی گلوبال، روزنامه نشنال پست و شصت روزنامه دیگر در سطح کاناداست. (نشنال پست همان روزنامه‌ای است که به دروغ خبری را کار کرده بود که مجلس ایران قانونی گذرانده است که یهودیان مجبور خواهند بود تا با علامت مشخصه‌ای از دیگران متمایز شوند، و ایرانیان خصوصا در تورنتو با اعتراضات خود روزنامه را مجبور به عذرخواهی کردند. قبلاً در مورد این ماجرا اینجا نوشته بودم.) بسیاری از خود کانادایی‌ها از اینکه یک سرمایه‌دار بتواند با چنین قدرت رسانه‌ای رسانه‌ها را آنطور که می‌خواهد بچرخاند، احساس خطر می‌کنند و معترض‌ این قضیه‌اند هرجند قانون نمی‌تواند مانع این تصاحب شود. "کن وست" بعد از مرگ اسپر بزرگ در سال 2003، توسط پسرش دیوید اسپر اداره می‌شود.

نکته جالب توجه در برنامه اسرائیل در فولکلورامای امسال، حضور غرفه مصر در این مجموعه بود که صنایع دستی مصر را به فروش گذاشته بود. گویی مصری‌ها که مانند کشورهای خاورمیانه و عرب هیج نماینده ای در این فستیوال ندارند اسرائیل را مناسب‌ترین انتخاب برای این منظور دیده‌اند!

برنامه‌های رقص و آواز اسرائیلی‌ها دیدنی بود. هرچند بینابین برنامه یادآوری اینکه این همه زیبایی و شور و زندگی از کشوری می‌آید که بخش قابل توجهی از مردمش چون از تبار دیگری هستند از حقوق اولیه زندگی هم محرومند، آزار دهنده بود. مجری برنامه از مردم خواست که فلاش دوربین‌های خود را خاموش کنند. با این وجود خیلی از تماشاچیان با فلاش‌های پی‌در‌پی خود انتقام فلسطینی‌ها را ازاین صهیونیست‌های غاصب گرفتند! بخشی از رقص و آوازها را ببینید:






* شلوم به عبری همان سلام خودمان است که مجری برنامه از حاضرین میخواست که یکصدا بگویند شلوم. شلومٌ علیکم البته سلام خاصی است به آن برادران و خواهران مصری که مهمان پاویلیون اسرائیل بودند یا شاید هم آنرا غصب کرده بودند! البته بماند که شلوم گفتن یهودیان در آنشب یک جورهایی هم برای من به سلام های کلاه قرمزی خودمان شبیه بود.



پرمخاطب‌ترین روزنامه منیتوبا، Winnipeg Free Press، تحت عنوانی که ظاهراً خبر از برنامه سالگرد 18 تیر در دانشگاه منیتوبا دارد، عملاً به شکل یک رپرتاژ- آگهی، به تبلیغ سازمان مجاهدین خلق پرداخته و مدعی شده این سازمان "اصلی‌ترین گروه دموکراتیک اپوزیسون" ایران است. به نظر می‌آید خانم "کرول ساندرز" نویسنده این مقاله، یا عمداً می‌خواهد ارتباطی بین این سازمان و برنامه سالگرد 18 تیر (که حتی یک نفر از هواداران این سازمان در وینی‌پگ هم در آن شرکت نکرد) برقرار کرده و در ذهن خواننده خود یک ابهام ایجاد کند یا بسیار ناآگاه است. وی در ادامه مطلبش، به صورت کاملاً بی‌ربطی با عنوان مقاله، اعلام کرده که اسقف کلیسای "یونایتد چرچ" در وینی‌پگ در نامه‌ای به باراک اوباما خواستار حفاظت آمریکا از ساکنین اردوگاه اشرف شده‌ است و یادآور شده که این گروه بدینوسیله در تلاش است تا برچسب تروریست بودن را در آمریکا و کانادا از روی خود بردارد تا بتواند به جمع‌آوری کمک‌های مالی بپردازد.

ایرانیان ساکن وینی‌پگ، اگر شما هم مثل من معتقدید این مقاله اشکالات اساسی دارد و حاوی اطلاعات غلط و گمراه‌کننده است و اگر شما هم معتقدید این سازمان بعد از جنگ ایران و عراق هیچ سنخیتی با جوانان پایه‌گذارش که صادقانه در راه مبارزات آزادی‌خواهانه خود جان باختند، ندارد و نه تنها یک سازمان دموکراتیک نیست که با سابقه‌اش در جنگ ایران و عراق در کنار صدام و برعلیه مردم ایران و همینطور رفتار غیرانسانی‌اش با اعضای خود در اردوگاه اشرف، یک گروه تروریستی است، با گذاشتن کامنت زیر مطلب این روزنامه در این لینک و همینطور فرستادن ایمیل به نویسنده‌اش به این آدرس carol.sanders@freepress.mb.ca اعتراض خود را به این مطلب اعلام کنید. حداقل نتیجه این کار شما این خواهد بود که از این پس این روزنامه در نوشته‌های خود دقت بیشتری به خرج خواهد داد.


در سالگرد ۱۸ تیر، دانشحویان، استادان و دیگر اقشار ایرانی ساکن وینیپگ همراه با دوستان غیر ایرانی خود، در یک اقدام سمبولیک با ایجاد یک زنجیر انسانی به دور یکی از ساختمان های خوابگاه های دانشگاه منیتوبا و نمایش تصاویر حمله نیروهای لباس شخصی و نیروی انتظامی به خوابگاه کوی دانشگاه تهران در سال ۱۳۷۸ و همینطور تکرار این واقعه در خرداد امسال تلاش خواهند کرد ضمن اطلاع رسانی با جنبش آزادی خواهی مردم ایران اعلام همبستگی کنند. اگر ساکن وینیپگ هستید با حضور خود و تشویق دوستان ایرانی و غیر ایرانی تان در شرکت در این برنامه به هرچه باشکوه تر برگزارشدن این برنامه کمک کنید.



مکان: دانشگاه منیتوبا،‌ ساختمان آرتور مارو (Arthur Mauro building)


زمان: پنجشنبه، ۹ ژوئیه، ساعت ۱۲ ظهر



Call to form a Human Chain

July 9th is the anniversary of the brutal attack of the plain-clothed arm men to the dorm of Tehran University in year 2000 after a peaceful demonstration of the students to protest the closure of a popular newspaper, in which one student was killed and many students were beaten, injured and arrested. This year, at 3 AM on June 14, after the election demonstrations there was another brutal attack to the Tehran University’s dorm, in which 6 students were killed, 100s were injured and arrested. In memory of those students, on Thursday July 9th at noon, we will form a human chain in front of our university’s dorm, Arthur Mauro building. Please join us to show your support for the civil rights movement of Iranian students.

متن زیر ترجمه‌ی یادداشت زیبایی است از "مرجان ساتراپی" نویسنده ایرانی مقیم فرانسه که کتاب "پرسپولیس"‌اش (که از آن فیلم انیمیشنی هم ساخته شد) با شهرت جهانی‌اش گمان نکنم نیازی به معرفی من داشته باشد. این یادداشت در "نیویورک تایمز" دیروز سوم ژوئیه منتشر شد و این ترجمه، ترجمه‌ایست البته در وسع سواد من. کاستی‌هایش را بر من ببخشید و اگر انگلیسی می‌دانید متن اصلی را بخوانید که بسیار خواندنی تر است. جمله کوتاهی از این ترجمه ناگزیر زیر تیغ خودسانسوری رفت...



من باید به وطنم ایران برگردم

شش سال قبل برای شنیدن حرف‌های مردی که نامش را نمی‌برم به کافه‌ای در پاریس رفتم.

او گفت که 24 سال از زمانی که درست بعد از انقلاب سال 57 به دلایل سیاسی ناچار به ترک ایران شد گذشته است. او از خیلی چیزها حرف زد و حرفش را اینگونه به پایان برد که: "وقتی شما سرزمین مادریتان را ترک کنید، می‌توانید در هر جایی زندگی کنید، اما من نمی‌توانم در جایی به جز ایران بمیرم. در غیر اینصورت زندگی من هیج معنایی نخواهد داشت."

این جمله‌اش به شدت تحت تأثیرم قرار داد. در مورد آنچه گفت بارها اندیشیده‌ام نه تنها برای فهمیدنش که برای حس معنای حرفش با تمام وجودم. من هم معتقد بودم که نباید در هیچ جای دیگر به جز کشورم، ایران بمیرم و در غیر اینصورت زندگی‌ام بی معنا خواهد بود.

زمانی که به صحبت‌های این مرد گوش می‌دادم چهار سال از آخرین باری که در وطنم بودم گذشته بود.

بله، من ایران را وطن می‌خوانم جرا که مهم نیست چه مدتی است در فرانسه زندگی می‌کنم و علی‌رغم این واقعیت که بعد از این همه سال خودم را یک فرانسوی حس می‌کنم، اما واژه "وطن" فقط یک معنا برای من دارد: ایران.

من تصور می‌کنم برای همه همینطور است: وطن جایی است که آدم به دنیا می‌آید و بزرگ می‌شود.

مهم نیست که من چقدر عاشق پاریس و زیبایی‌های وصف ناپذیرش هستم، تهران با تمام زشتی‌هایش برای همیشه در چشم من عروس تمام شهرهای جهان خواهد بود.

این به جغرافیا بر می‌گردد، به بوی باران. به چیرهایی که می‌دانیم بدون اینکه حتی مجبور باشیم فکر کنیم که چرا می‌دانیم.

این به رشته‌کوه‌های البرز بر می‌گردد که شهر مرا محافظت می‌کنند. الان کجا هستند؟ چه کسی الان مرا محافظت می‌کند؟

این به بوی تحمل ناپذیر دود بر می‌گردد، بویی که من خیلی خوب می‌شناسمش.

این بر می‌گردد به اینکه نه آسمان همه جا همین رنگ است و نه خورشید همه جا یک جور می‌درخشد.

این بر‌می‌گردد به میل قدم زدن زیر آسمان آبی خودم، به اینکه می‌خواهم خورشید خودم پشتم را نوازش دهد.

زمانی که به صحبت‌های آن مرد گوش می‌دادم چهار سال از آخرین باری که در وطنم بودم گذشته بود. الان بیشتر از ده سال است. یا دقیقاً ده سال و شش ماه و سه روز.

در تمام این سال‌ها، فکر می‌کردم تا چند دهه دیگر بدون اینکه قادر باشم در کوهستان‌هایم قدم بزنم، زندگی خواهم کرد. اما 18 روز قبل، 12 ژوئن 2009، اتفاقی افتاد، اتفاقی که هرگز باورم نمی‌شد روزی در زندگی‌ام ببنیم: ایرانی‌ها در مجال کوچکی برای دموکراسی، به اندازه‌ای که فقط بتوانند به نامزدی که قبلاً توسط شورای نگهبان تأیید شده رأی دهند، صادقانه رأی دادند.

سوالی که بیشتر رسانه‌ها قبل از انتخابات می‌پرسیدند این بود که: "آیا ایرانی‌ها برای دموکراسی آماده‌اند؟"

"بله!" پاسخی بود که بلند و چه رسا آمد.

با حضوری 85 درصدی در انتخابات، رویای ممکن شدن تغییر را دیدند.

همچنین باور کردند که "بلی! آنها می‌توانند".

احتمالاً نیازی نیست که به یادتان بیاورم که این اولین باری نیست که ایرانی‌ها نشان دادند که چقدر عاشق آزادی‌اند. فقط به قرن بیستم نگاهی بیاندازید: انقلاب مشروطه در 1906(اولین در آسیا)، ملی کردن صنعت نفت در 1951 (اولین در خاورمیانه)، برپایی انقلاب 1979، و خیزش دانشجویی 1999 که اکنون بانگ خروشان دموکراسی‌خواهی را با خود آورده است.

بیست سال قبل، وقتی تحصیل در رشته هنر در تهران را شروع کردم، "سیاست" آنقدر موضوعی ترسناک بود که ما حتی شهامت فکر کردن به آن را هم نداشتیم. در موردش حرف بزنیم؟ فراتر از اعتقاد؟

که بر علیه رئیس جمهور در خیابان‌ها تظاهرات کنیم؟ چه فکر عبثی!

نقد رهبری؟ چه خیال مهلکی!

[...]

مرگ، شکنجه و زندان، بخشی از زندگی روزانه جوانان ایران است. آنها شبیه ما نیستند، شبیه دوستان ما و یا شبیه من در زمانی که در سن آنها بودم نیستند. آنها نمی‌ترسند. آنها آنی نیستند که ما بودیم.

آنها دستان خود را زنجیر می‌کنند و فریاد می‌زنند: "نترسید! نترسید! ما همه با هم هستیم!"

آنها فهمیده‌اند که هیچ کس حقشان را به آنها نمی‌دهد، باید خودشان آنرا بستانند.

آنها برخلاف نسل قبل از خود- نسل من که رویایشان خروج از ایران بود- فهمیده‌اند که رویای واقعی نه ترک آن که جنگیدن برای آن است، برای آزاد کردنش، برای عشق ورزیدن به آن و برای بازسازی‌اش.

آنها دستان خود را زنجیر می‌کنند و فریاد می‌زنند: " می‌جنگیم! می‌میریم! ذلت نمی‌پذیریم!"

آنها به خیابان می‌رفتند با علم به این که هر تظاهراتی، امضای سند مرگشان است.

امروز جایی خواندم که با کنایه نوشته بود " انقلاب مخملی" ایران به "کودتای مخملی" ایران تبدیل شد. اما بگذارید چیزی به شما بگویم: این نسل، با امیدهایش، آرزوهایش، با خشمش و طغیانش، برای همیشه جهت تاریخ را تغییر داده است. هیج جیز مثل قبل نخواهد بود.

از این پس هیچ کس ایرانیان را با رئیس‌جمهور باصطلاح منتخبشان قضاوت نخواهد کرد.

از این پس ایرانیان، بی باک هستند، آنها اعتماد به نفسشان را باز یافته‌اند.

با وجود همه خطرها، آنها گفتند نه!

و من بر این باورم که این تازه شروع کار است.

از این پس، من همیشه می‌گویم: زمانی که شما وطن خود را ترک کنید، می‌توانید هرجایی زندگی کنید. اما من نمی‌گویم که تنها در ایران خواهم مرد. من روزی در ایران زندگی خواهم کرد... در غیراینصورت زندگی‌ام بی معنی خواهد بود.



۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشکیل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پیمایی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.

۲) ما قانون‌شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایران












دانلود



این روزها بهت زده، عصبی و نگران به جز دنبال کردن لحظه به لحظه اخبار از منابع مختلف کار دیگری از من ساخته نیست. اعتراف می کنم نه انتظار چنین وقاحت سازمان یافته ای را داشتم و نه انتظار چنین شور و غیرت مردمی را. به عنوان کسی که در کنج عافیت در کشوری امن در صلح و صفا نشسته ام، به خودم هرگز اجازه نمی دهم برای مردمی که سینه خود را سپر باتوم و گلوله دروغپردازان ساخته اند، نسخه بدهم و در آنها شور انقلابی ایحاد کنم تا ایران را برای من آزاد کنند. اما نمی توانم نگرانی خود را از سوءاستفاده عافیت نشینان فرصت طلبی که سالهاست در دکانشان مگسی هم نمی پرد از این حرکت حق طلبانه مردم پنهان کنم.

امیدوارم مردم همانطور که تا کنون در فالب یک حرکت مدنی خواستار احقاق حق از دست رفته خود بوده اند، اجازه ندهند که این حرکت به خشونتی کور تبدیل شود. نباید مردم در همان دامی که «دانشجوبان آزادی خواه و برابری طلب» افتادند، بیافتند. اجازه ندهید سلطنت طلبان ورشکسته و آن گروه های حقیری که همه هنرشان خلاصه می شود به فحش دادن و رنگ پاشیدن به مردم حاضر در صف انتخابات در شهرهای خارج از کشور (+)، جهتِ این مبارزه مدنی را به شعارهای باب میل خود تغییر دهند.

به کدامین گناه؟

اگرچه مردم همیشه چند قدم فراتر از ذهن بسته اپوزیسیون فرتوت خارج از کشور قدم بر می دارند. اعتراف می کنم که شنیدن سفیر «الله اکبر» روی پشت بام های تهران و شهرستانها و استفاده درست از باورهای مذهبی از دهان حوانان نسل سوم مو بر تنم راست کرد. این هوشمندانه ترین حرکتی است که انتظارش را نداشتم. مردم راه درست را یافته اند. این من و شمای خارج نشین هستیم که باید سعی کنیم وجدان خود را کمی بیدار کنیم تا مردم داخل کشور را قربانی عملی شدن عقده های فروخفته شخصی و گروهی خود نکنیم.

موضوع: , 0 نظر |


اینکه دوران چهارساله ریاست جمهوری احمدی نژاد از فاجعه بارترین مقاطع سی ساله جمهوری اسلامی بود جای بحث چندانی ندارد اما آن طشت بزرگی که احمدی نژاد در مناظره اش با موسوی از بلندای برج سی طیقه نظام به پایین انداخت ناخواسته خدمتی بزرگ بود برای باز کردن فصل جدیدی در تاریخ جمهوری اسلامی. اتهاماتی که احمدی نژاد با لجاجتی کودکانه به هاشمی و ناطق نوری وارد کرد، برای مردم حرفهای جدیدی نبود. اما شنیدن این اتهامات که همه ما سالهاست در کوچه و خیابان می شنویم از زبان رییس جمهور مورد حمایت رهبر و آن هم از رسانه ملی اتفاقی باورنکردنی بود. متهم شدن منصوبین مستقیم رهبری به فساد مالی و از آنطرف نامه سرگشاده هاشمی به رهبری خود مشکلات پیچیده تری را خبر می دهد. رفسنجانی در جایی از نامه اش اتهامات احمدی نژاد را اینگونه تعبیر می کند که:


"غیرمستقیم، مقام ولایت در زمان رهبری امام راحل و جناب عالی که هادی دولت ها بودهاید و با اظهارات صریح، مدیریت ها را مورد تایید و تحسین قرار داده اید، نشانه گرفته است."

اما از آنطرف خود به تخلفات احمدی نژاد اشاره می کند که :

"مفقودالاثر بودن یک میلیارد دلار و ارتکاب چند هزار تخلف در اجرای بودجه ها"
غافل از اینکه خود این دولت بیشتر از هر دولتی مورد تایید رهبری بوده است! انتخابات این دوره علاوه بر این افشاگریها تابوشکنی های بسیاری داشت که در نوع خود بی نظیر بود.


بدون شک حجاب اجباری با آمدن ریس جهمور جدید برداشته نخواهد شد اما بیان این خواسته در تلویزیون رسمی حادثه شگفت انگیزی بود همراه با وعده تغییر قانون اساسی و فراموش نکنیم که خاتمی صحبت از تغییر قانون اساسی را خیانت خوانده بود. اینها همه تاییدی است بر این واقعیت که اصلاحات پدیده ای زنده و مستقل از افراد و شخصیت هاست و خواست واقعی مردم ماست. تغییر نظر بیشتر تحریم کننده های سابق انتخابات و تصمیم برای مشارکت علامت امیدوارکننده ای است. نکته بامزه تغییر موضع بعضی دوستان در فیس بوک از تحریم و خیانت دانستن انتخابات تا تحریم یا فقط رای به کروبی و نهایتا عدم تحریم و رای به کروبی یا موسوی و فراخوان برای رفتن دسته جمعی به پای صندوق در اوتاواست که البته خوشحال کننده است. به نظر من مهمترین تاکتیک تلاش برای رای نیاوردن احمدی نژاد است. من به صندوق رای دسترسی ندارم اما اگر داشتم شخصأ به کروبی رای می دادم هرچند نشانه ها از رای آوردن موسوی خبر می دهد. در واقع رای من به تیم قوی همراه کروبی است و کمی نگرانی از سیاست های اقتصادی موسوی است اما امیدوارم این افراد دور و بر کروبی در صورت رای آوردن موسوی به دور او جمع شوند. ایران روزهای حساسی در پیش رو خواهد داشت.

عکس از بی بی سی

موضوع: , 1 نظر |


نقشه زیر فقط یک تمرین و سیاه‌ مشق است برای کار جدی‌تر و بزرگتری که اینروزها مشغولش هستم. پژوهشگرهایی که با آنها کار می‌کنم علاقمندند بعد از اینکه نرخ شیوع بیماری‌های مختلف در مناطق مختلف منیتوبا با استفاده از مدل‌های آماری برآورد شد، اعداد و ارقام را روی نقشه با طیف رنگ‌های مختلف ببینند. برای اینکار با استفاده از برنامه‌های GIS ما این اطلاعات را روی نقشه‌های استاتیک نمایش می‌دهیم. اشکال این نقشه‌ها این است که با زوم کردن روی نقشه عملاً اطلاعات بیشتری به نمایش در نمی‌آید و صرفاً یک بزرگنمایی پیکسلی انجام می‌شود. مدتی است که در حاشیه کارهای اصلی‌ام مشغول این هستم که اطلاعات بدست آمده را که در دیتابیس‌های SAS قرار دارند در محیط خود SAS مستقیماً به فایل KML برای نمایش در Google Map و Google Earth تبدیل کنم. برای آزمایش ِ این روش، نقشه‌ ایران به تفکیک استان را انتخاب کردم که رأی اول هر استان را در مرحله اول انتخابات دوره نهم با یک رنگ خاص برای هر کدام از کاندیداها نمایش دهد (منبع آمارها: + و +) که نتیجه اینی شد که می‌بینید:




View Larger Map


هرچه فریاد دارید از این چهارساله سیاه بر سر آن استان‌های سیاه‌ کار مرکزی بزنید که به احمدی‌نژاد رأی دادند. (روی هر رنگ کلیک کنید تا نام کاندیدا را ببینید.) جالب اینجاست که تنها استانی که در آن دکتر معین رأی اول را داشته سیستان و بلوچستان است. به نظر می‌آید اگر در ایران انتخابات به شکلی حزبی- پارلمانی انجام می‌شد یعنی رئیس جمهور از حزبی انتخاب می‌شد که بیشترین کرسی را در مجلس داشته باشد، در آنصورت شاید انتخاب چند استان پرجمعیت به کل کشور تحمیل نمی‌شد.

جند نکته فنی:

مختصات جغرافیایی استان‌های ایران را از فایل کتابخانه‌ای که همراه SAS ارائه می‌شود گرفته‌ام. البته از آنجا که این فایل قدیمی است (شاید به خاطر تحریم‌های آمریکا که SAS ایران را از خدمات خود محروم کرده)، استان‌های جدید مثل خراسان رضوی، شمالی و جنوبی، گلستان و اردبیل را ندارد. استان هرمزگان هم به خاطر داشتن جزیره قشم بعد از تبدیل به KML کمی به هم می‌ریزد. ضمناً توجه داشته باشید که در SAS مختصات بر حسب رادیان است که باید اول آنها را به درجه تبدیل کنید. کد SAS ی که این نقشه را می‌سازد هنوز احتیاج به کمی ریزه‌کاری دارد. وقتی کامل شد حتماً آنرا در همین وبلاگ خواهم گذاشت و روش کارش را توضیح خواهم داد. شمایی که اینجا را می‌خوانید اگر مختصات جغرافیایی ایران به تفکیک شهرستان را دارید (در هر فرمت GIS) یا می‌دانید که از کجا می‌شود تهیه‌اش کرد اگر لطف کنید و کامنت بگذارید ممنونتان خواهم شد.


شیوه تبلیغات انتخاباتی در ایران همانند همه ابعاد زندگی ما ایرانیان همواره با یک نوع اخلاق‌مداری دروغین و ریاکارانه همراه بوده است. به ظاهر همه از اخلاق و حرمت و احترام و پرهیز از دروغ و تهمت و افترا داد سخن می‌رانند اما در عمل و البته در نهان صدچندان از همه این سلاح‌ها برای رسیدن به قدرت استفاده می‌کنند. در طی این چهارسال و اندی زندگی در کانادا دو انتخابات سراسری در کانادا را از نزدیک دیدم. شیوه‌های تبلغیاتی احزاب مختلف هرچند اوایل برایم باورنکردنی و غیرقابل پذیرش بود اما حالا حس می‌کنم واقع ‌بینم کرده است. چند تا از کلیپ‌های انتخاباتی سه حزب عمده کانادا در دو انتخابات گذشته را انتخاب کرده‌ام که می‌توانید آنها را پشت سر هم ببینید:



این مجموعه کلیپ‌هایی که هواداران مهندس موسوی با عنوان "شعارها و آمارها" می‌سازند و هر چند روز یکی را منتشر می‌کنند به نظرم در نوع خود در ایران بی‌نظیر است و دارد به همان شیوه واقع‌بینی و پرهیز از تعارف و کنایه‌گویی نزدیک می‌شود و به شکل اثرگذاری تبلیغ می‌کند. کاش این کلیپ‌ها را مردم می‌توانستند در تلویزیون ببینند:



چند دقیقه ای از نمایش موزیکال اعتصاب، نوشته "دنی شر" که امروز در مقابل شهرداری وینی پگ در حضور حدود دوهزار نفر از مردم اجرا شد را ببینید. (در مورد جریان تاریخی این نمایش در پست قبلی مفصلاً توضیح داده بودم)




این روزها نودمین سالگرد یکی از مهمترین رویدادهای تاریخی کاناداست و به همین مناسبت برنامه‌های ویژه‌ای هم در سطح شهر وینی‌پگ تدارک دیده شده است. در سال 1919 بعد از پایان جنگ جهانی اول و بعد از پیروزی انقلاب اکتبر روسیه، در دورانی که موج مهاجران جدید به کانادا و خصوصاً وینی‌پگ رشد قابل توجهی پیدا کرده بود، علی‌رغم اینکه به خاطر پایان جنگ و دوران بازسازی در کشورهای درگیر جنگ، سود قابل توجهی عاید شرکت‌های کانادایی می‌شد، اما سهمی از این سود به طبقه کارگر نمی‌رسید. اعتراضات کارگری برای افزایش دستمزد در وینی‌پگ که از مدتی پیش‌تر شروع شده بود بعد از بی‌نتیجه ماندن مذاکرات اتحادیه‌ها با کارفرمایان از روز اول ماه مه به اعتصاب کشیده شد. اعتصاب سراسری، پانزده روز بعد یعنی رأس ساعت یازده در 15 ماه مه شهر را به تعطیلی کشاند. البته همچنان بعضی خدمات اساسی مثل توزیع شیر در سطح شهر طبق توافقاتی ادامه پیدا کرد. در سی‌ام ماه مه از افراد پلیس خواسته شد تا تعهدی را امضا کنند که آنها را از ملحق شدن به اتحادیه‌ها باز می‌داشت. پلیس وینی‌پگ از امضای این تعهد سرباز زد اما همجنان در تعهد خود به اجرای نظم و قانون تأکید کرد. چند روز بعد دولت کلیه افراد پلیس را از کار برکنار کرد و به جای آنان 1800 نفر از "نیروی ویژه" برای مقابله با اعتصاب مجهز به اسب و چوب بیسبال به کار گرفته شدند. در اول ماه ژوئن ده هزار سرباز برگشته از جنگ در مقابل مجلس گردهم آمدند و شهردار همراهی آنان با اعتصاب را اعلام کرد. همزمان دولت فدرال متمم‌هایی به قانون اضافه کرد که طبق آن کسانی که متولد خارج از خاک کانادا بودند و به شورش علیه دولت محکوم می‌شدند می‌بایست به کشور محل تولد خود بازگردانده ‌شوند. باور عمومی دولتمردان کانادایی در آن زمان بر این بود که موج اعتراضات کارگری علائم نفوذ انقلاب نوپای کمونیستی روسیه در جامعه کاناداست. طبق این قانون جدید تعداد زیادی از مردم بازداشت شدند اما به دلیل موج اعتراضات مردم در سرتاسر کانادا، بیشتر از نیمی از بازداشت شدگان آزاد شدند. در 17 ژوئن، دولت ده نفر از رهبران اعتصاب و دو نفر از مبلغین اتحادیه تازه تأسیس "اتحادیه بزرگ" را دستگیر کرد. در روز شنبه 21 ژوئن تجمع اعصابیون در خیابان Main ِ وینی‌پگ به شورش کشیده شد. مردم یک تراموای شهری را واژگون و آتش زدند. نیروهای ویژه به همراه "پلیس سواره سلطنتی"(RCMP) به سوی مردم آتش گشودند که باعث کشته شدن یک نفر و زخمی شدن 30 نفر دیگر گردید. سرانجام در ساعت 11 روز 26 ژوئن، رهبران اعتصاب از ترس روی‌ دادن خشونت‌های بیشتر با اعلام اینکه مرحله بعدی احقاق حقوق کارگران با رابزنی‌های سیاسی پیگیری خواهد شد، اعتصاب را پایان دادند.

21 ژوئن 1919، در تاریخ کانادا "شنبه‌ی خونین وینی‌پگ" نامگذاری شده و اعتصاب سراسری شش هفته‌ای وینی‌پگ بزرگترین اعتصاب سراسری در کل تاریخ کانادا محسوب می‌شود. فیلم صامت زیر صحنه‌هایی از خیایان‌های وینی‌پگ را در روزهای اعتصاب نشان می‌دهد:



شاید این همه اهمیت برای واقعه‌ای که فقط یک کشته داشته و با این حال به آن لقب شنبه خونین داده شده برای ما که در طول تاریخمان ده‌ها و صدها از این وقایع با صدها کشته و هزاران زخمی داشته‌ایم خنده‌دار به نظر بیاید. اما در مقیاس ارزشی که در این سوی دنیا برای جان آدم‌ها (البته آدم‌‌های خودشان!) قائل هستند و کم‌سابقه بودن خشونت حکومت در برابر مردم، این واقعه را آنچنان شاخص کرده که هنوز هم عکس‌العمل حکومت مرکزی بعد از نود سال مورد نقد و بررسی قرار می‌گیرد تا در صورت بروز شورش‌های مشابه از تکرار چنین حوادثی جلوگیری شود.

گالری عکس سی‌بی‌سی از عکس‌های تاریخی این واقعه +


جند سال پیش بر اساس این واقعه یک نمایش موزیکال ساخته شد که قرار است در همین شنبه به رایگان برای عموم در مقابل شهرداری وینی‌پگ یعنی دقیقاً همانجایی که شنبه خونین به وقوع پیوست دوباره اجرا شود. فیلم کوتاهی هم برای ترغیب کمپانی‌های فیلم‌سازی برای سرمایه‌گذاری ساحته شده و احتمالاً از سال 2010 فیلمبرداری فیلم اصلی در وینی‌پگ کلید خواهد خورد. بخشی از این فیلم کوتاه را هم ببیند:



علاوه بر اجرای این تئاتر موزیکال در این آخر هفته چند برنامه دیگر هم در شهر برقرار است. مثل تورهای پیاده‌روی و بازدید از ساختمان‌های تاریخی. جزئیات بیشتر را از اینجا می‌توانید ببنید.

منیتوبا اگرچه آخر کاناداست و شابد هم آخر دنیا و اگرچه اینجا 8 ماه سال زمستان است و 4 ماه بعد هم اگر هوا گرم شود، هجوم پشه‌ها و حشرات عجیب و غریب ِ دیگر دل شما را برای زمستان 40 درجه زیر صفر آن تنگ می‌کند، اما ویژگی‌های منحصر به فردی هم دارد. اینجا آدم‌های غریبه به تو لبخند می‌زنند و صبح به خیر می‌گویند. آدم‌ها عجله ندارند و مثل تورنتو غذای خود را ایستاده در مترو نمی‌خورند. مردم اینجا در انتخابات استانی به حزب اپوزیسیون چپ‌گرای نئودموکرات رأی می‌دهند و در انتخابات فدرال به حزب راستی ِ محافظه‌کار! و سال‌هاست که همین انتخاب متناقض را تکرار می‌کنند. و تاریخ اینجا بزرگترین اعتصاب سراسری کانادا را به نام خود ثبت کرده است. اما با همه اینها این همه شهر خوب در کانادا هست اگر مجبور نیستید خوب بیکارید بیایید اینجا؟!

منابع:



در طول سی سالی که از انقلاب می‌گذرد، شاید به جرأت بتوان گفت که جنبش فعالان حقوق زن موفق‌ترین حرکت از حیث میزان دستاوردها بوده است. کافی است نگاهی به چند مورد عمده دست‌آوردهای این حرکت که خود را غیر سیاسی می‌خواند بیاندازیم:

  • تغییر سن ازدواج دختران از 9 سال به 13 سال
  • گرفتن حق حضانت فرزندان تا 7 سالگی برای مادران
  • برابر شدن دیه زن و مرد از طرف شرکت‌های بیمه
  • مسکوت گذاشته شدن لایحه جدید خانواده در مجلس

اگرچه این دستاوردها رایگان به دست نیامده و هنوز هم قربانیانی در اوین در حال پرداخت جزای این حق خواهی‌هایشان هستند، اما همه اینها در گرو تعامل با نظام به دست آمده است. تعامل با نظام به معنی پذیرش قانون (ولو قانون ناعادلانه) و تلاش برای تغییر آن از درون آن است. سی سال است که در گرماگرم هر انتخاباتی بخش قابل توجهی از مردم می‌خواهند با قهر خود از ادامه شرایط موجود جلوگیری کنند و با استدلال خود به نظام مشروعیت ندهند. قسمت بامزه ماجرا اینجاست که اینبار که خود نظام تمایلی به مشارکت گسترده مردم در انتخابات نشان نمی‌دهد و ترجیح می‌دهد همان رأی‌دهندگان سنتی دوباره احمدی‌نژاد را از صندوق‌ها بیرون بیاورند، دچار پارادوکسی فلسفی شده‌اند و تازه دارند متوجه می‌شوند که مشروعیت مورد نیاز این نظام با همان تعداد حامی سنتی (یا نان خورش) تأمین می‌شود!

این گزارش خوب "ندا سانیچ" از بی‌بی‌سی فارسی در مورد فعالان حقوق زن در ایران را ببینید و خودتان قضاوت کنید:


این هم ترانه "بگو نه" که به مناسبت 8 مارس 2006 اجرا شده بود و در این گزارش هم بخش‌هایی از آنرا شنیدید:






پ.ن: ویدیو را با کیفیت بهتر در یوتیوب تماشا کنید: +


وقتی برای اولین بار در یکی دو سال پیش اجرای جدید سرود "ای ایران" با صدای "فریدون فرهی" و با شعری از "مسعود آذر" را شنیدم، ناخودآگاه باعث یک واکنش تدافعی در من شد. تغییر محتوایی اساسی که روی شعر این سرود اعمال شده بود حس بدی در من ایجاد می‌کرد. گویی داشت اعلان جنگ می‌داد به تمام حس‌های خوبی که سال‌های سال در دوران دانشجویی در سالگردهای 18 تیر و دوم خرداد با سرود اصلی (ساخته "روح‌الله خالقی" با شعر "حسین گل‌گلاب" و صدای مخملین بنان) داشتم. "ای ایران" در دوران سلطنت مغضوب بود چون در شعرش از شاه و سایه خدا هیچ نمی‌گفت و در دوران انقلاب هم باز مغضوب که چرا از اسلام و قرآن چیزی نمی‌گوید و فقط به "ایزد" اشاره می‌کند. و حالا یک نفر بیاید و بگوید این سرود ارتجاعی و غیرانسانی است و نسخه بدل برایش ارائه کند. خوب آدم حالش بد می‌شود دیگر. حال بماند که آیا امید سازندگان این سرود که انتظار داشتند جایگزین سرود اصلی در تجمعات دانشجویی شود اصلا لباس واقعیت به تن کرد یا نه...

حالا هم جوانان طرفدار مهندس موسوی اجرای جدیدی از سرود قدیمی "آفتابکاران" یا همان "سر اومد زمستون" (البته با همان شعر اصلی) را روی ویدیوکلیپی تبلیغی برای مهندس موسوی گذاشته‌اند. شاید این جوانان ندانند اما بزرگترهایشان حتما به خوبی به یاد می‌آورند که این سرود متعلق به "فدائیان خلق" بود. من قصد ندارم گناه اعدام اعضای این گروه را به گردن مهندس موسوی بیاندازم که در آن زمان رئیس دولت بود اما همه می‌دانیم که تفکری که ایشان به آن متعلق است هیچ حق اجتماعی و سیاسی و حتی انسانی برای افرادی که تفکری حتی نزدیک به صاحبان اصلی سرود آفتابکاران داشته باشند قائل نیست. باور کنیم که "مصادره به مطلوب" به هرشکلش ناپسند است.

بشنوید:

اجرای جدید "ای ایران" با صدای "فریدون فرهی" و شعر "مسعود آذر"






مصاحبه رادیو دموکراسی شورایی با فریدون فرهی که در مورد این اجرا توضیح می‌دهد. شاید با شنیدن این دلایل (که من شخصاً به هیچ کدامشان اعتقاد ندارم) در شما هم همان حس اعلان جنگ ایجاد شود!






و این هم ویدیوکلیپ ساخته جوانان "موج سوم" حامی مهندس موسوی




وبسایت "برای ایران"، وبسایت نوپایی است برای به اشتراک گذاری لینک اخبار که توسط جمعی از دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف راه‌اندازی شده است. "برای ایران" با سیستمی مشابه بالاترین در این مقطع، اشتراک‌گذاری اخبار انتخابات را دنبال می‌کند هرچند قرار است از کاندیدای مشخصی حمایت نکند و بعد از انتخابات هم به کار خود ادامه دهد. توضیحات کامل‌تر را در "بر ساحل سلامت" بخوانید.

موضوع: , 0 نظر |


تماشای صحنه‌های وحشتناک شکنجه یک فروشنده افغان توسط یکی از شاهزاده‌های امارات حالم را بد کرد. بعد از دیدن این فیلم به این فکر می‌کردم که اگر چنین چیزی در ایران اتفاق افتاده بود چه بسا که در پی یک قطعنامه‌ شورای امنیت، نیروهای ناتو در آماده‌باش کامل برای صدور حقوق بشر به ایران بودند. اما از این حوادث به وفور در شیخ‌نشین‌ها و عربستان سعودی اتفاق می‌افتد، معمولا هم فیلمی مثل این به جایی درز نمی‌کند و آب هم از آب تکان نمی‌خورد. نه صدایی از کشورهای غربی بلند می‌شود و نه حتی یک حرکت جدی از سازمان‌های حقوق بشردیده می‌شود. این نتیجه داشتن روابط حسنه همه جانبه با غرب است. شاهزاده‌های عرب و غیر عرب برای خوشگذارانی‌هایشان به ینگه دنیا می‌آیند و جورج بوش و خلف و سلف‌اش دستشان را می‌فشارند و برمی‌گردند در کشور خود تا شن در حلق فروشنده افغانی که در معامله‌ای با خاندان سلطنت کم فروشی کرده بریزند و بعد عریانش کرده و با چوب میخ‌دار بزنندش و بعد نمک روی زخمش بپاشند و بعد از روی بدن نیمه‌جانش با مرسدس بنز آخرین مدلشان چند بار رد شوند تا حسابی حالش جا بیاید.

بعد از دیدن این فیلم به این فکر می‌کردم که شاید به نفع مردم ما باشد که تا زمانی که از بر سر کار آمدن حکومتی که نماینده واقعی‌شان است مطمئن نشده‌اند، روابط بین ایران و کشورهای غربی بهبود پیدا نکند. حداقل تا اوضاع به همین شکل است، سازمان‌های حقوق بشر که دستشان با سیاستمداران در یک کاسه است، برای منافع سیاسی‌شان هم که شده به محض وقوع یک شکنجه، زندان، اعدام و از این قبیل آنرا در بوق و کرنا کرده و این باعث می‌شود که فشارهای بین‌المللی (همان چیزی که اصلاً روی عربستان و دیگر کشورهای عرب ِدوست غرب وجود ندارد) دست و پای حاکمان را کمی ببندد.

پ.ن: در پی انتشار این خبر اوباما قرارداد هسته ای آمریکا و امارات را به تعویق انداخت. (+) به نظرم این اتفاق بی سابقه است. باید منتظر ماند و دید که این عکس العمل چقدر جدی است. ممنون از آرش بابت لینک این خبر .



روز دوازده بهمن 1387، به مناسبت سی‌امین سالگرد بازگشت آیت‌الله خمینی از پاریس، گزارش تلویزیونی دیدنی که صادق صبا برای تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی تهیه کرده بود از این تلویزیون پخش شد. در این گزارش صادق صبا به نوفلوشاتو می‌رود و آن درخت سیب معروف را می‌بیند (اقامتگاه آیت‌الله توسط گروهی فرانسوی بعدها منفجر شده و اثری از آن نمانده)، با شهردار نوفلوشاتو مصاحبه می‌کند، "پال بالتا" آن خبرنگار فرانسوی که از احساس آیت‌الله در هنگام بازگشت به وطن می‌پرسد و "هیچ" می‌شنود را پیدا می‌کند و همینطور گفتگوی جالبی با بنی‌صدر و علی عرفان (نویسنده) انجام می‌دهد. معمولاً بی‌بی‌سی فارسی گزارش‌های دیدنی‌اش را بعد از مدتی در کانال یوتیوب خود هم قرار می‌دهد. من هرچه صبر کردم چنین اتفاقی برای این گزارش خاص نیافتاد و از آنجا که از نظر من گزارش خیلی خوبی است فیلمی که از صفحه مانیتور کامپیوترم در همان روز به روش‌های عصر حجری با دوربین عکاسی‌ام گرفته‌ام را اینجا می‌گذارم شما هم ببیند.

مدتی است که در وینی‌پگ نمایشگاهی از آثار هنری با موضوع مریلین مونرو شامل عکس، نقاشی و مجسمه در گالری هنر وینی‌پگ برپاست. امروز فرصتی دست داد تا سری به این نمایشگاه که از آلمان شروع شده و فعلاً تور خود را در شهرهای مختلف کانادا می‌گذراند بزنیم و این بهانه‌ای شد برای بیشتر دانستن و بیشتر خواندن درباره این اسطوره سینمای هالیوود که با وجود عمر کوتاه سی و پنج ساله‌اش اثری ماندگار و منحصربه فرد در تاریخ هنر به جاگذاشته تا آنجا که بعد از گذشت نیم‌قرن از مرگش هنوز کنجکاوی نسل‌های جدیدتر را به دنبال خود می‌کشاند. دلیل مرگ این هنرپیشه هنوز در پرده‌ای از ابهام و شایعه و افسانه قرار دارد. علت مرگ اگرچه زیاده روی در مصرف داروی خواب‌آور تشخیص داده شد اما شایعاتی آنرا به قتلی توسط سیا و حتی در مواردی به مافیا نسبت می‌دهد. شایعاتی وجود داشته است که مریلین مونرو با جان اف.کندی و یا رابرت کندی (برادر رئیس جمهور) و یا هردوی آنها روابطی داشته است. حتی "جودیث اکسنر" همسر جان اف.کندی در زندگینامه‌اش که در سال 1977 منتشر شد از روابط همسرش با مونرو حرف زده است. یک سال بعد از مرگ مونرو، جان اف.کندی و پنج سال بعد رابرت کندی ترور شدند. تنها ارتباط رسمی و مستندی که بین مریلین مونرو و جان.اف.کندی به جا مانده است خواندن آواز "تولدت مبارک آقای رئیس جمهور" توسط وی در مراسم تولد کندی در سال 1962 است که درآن زمان از تلویزیون‌های آمریکا پخش شد. این اجرای تاریخی را ببینید:



قابل توجه همشهریان وینی‌پگی: این نمایشگاه تا 7 ژوئن در گالری هنر وینی‌پگ برقرار است. توصیه می‌شود در آخر هفته و ساعت 2 بعدازظهر به دیدن نمایشگاه بروید تا از وجود لیدر برای توضیحات استفاده کنید.

مریلین مونرو در ویکی‌پدیای فارسی
مریلین مونرو در ویکی‌پدیای انگلیسی
وبسایت رسمی مریلین مونرو

در دو دهه اول انقلاب سران نظام آنقدر برای اشاره به ملی گراها و خصوصاْ اعضای نهضت آزادی از واژه "لیبرالها" استفاده می کردند که لیبرال در ذهن مردم عادی شده بود چیزی شبیه یک فحش! این قاعده در مورد استفاده از "صهیونسیتها" برای اشاره به حکومت اسرائیل همجنان صدق می کند. غافل از اینکه یک لیبرال با یک صهیونیست از اینکه به این عنوان خوانده شود نه تنها ناراحت نمی شود که افتخار هم خواهد کرد. به موارد مشابه دیگری هم مثل "بعثیها" (ی ِ کافر) و حتی موارد جهان شمول تری مثل "نازی ها" (در اشاره به اشغالگران آلمانی) هم می شود اشاره کرد. اینها همه مواردی است که انسان ها دشمنان خود را با استفاده از صفتی که در واقع شیوه تفکر آنهاست یاد می کنند و در واقع می خواهند با اینکار بر بد بودن آنها تاکید کنند.

اما مواردی هم هست که این قاعده برای آنها سازگار نیست. مثلا رسانه های داخل ایران هربار که بخواهند دشمنی و کینه خود را نسبت به بی بی سی نشان دهند از آن با عنوان "بنگاه خبر پراکنی بی بی سی" یاد می کنند غافل از اینکه این عنوان نه تنها تحقیرآمیز یا نوهین آمیز نیست که اتفاقا ترجمه دقیقی از British Broadcasting Corporation است. از رسانه های حکومتی بیش از این هم انتظاری نمی رود اما از خود ما که انتظار می رود! باور بفرمایید با گفتن "بنگاه خبرپراکنی فارس" هیچ حرف بدی به "فارس نیوز" نزده ایم. بنگاه "جفنگ پراکنی فارس" با مسمی تر نیست؟

امروز ایمیلی گرفتم از "گرندسنترال" که یک شرکت خدمات رایگان تلفن اینترنتی بود و من یکسال پیش عضوش شده بودم که خبر می‌داد گوگل که قبلاً به عنوان شرکت همکار گرندسنترال اعلام شده بود حالا صاحب اصلی این شرکت شده و گرندسنترال به Google Voice ارتقا پیدا کرده است. گوگل اعلام کرده که این سرویس که در حال حاضر فقط روی اعضای سابق گرندسنترال باز است در چند هفته آینده به روی عموم کاربران گوگل باز خواهد شد. به نظرم با ارائه این سرویس شاهد تحول مهمی در خدمات مختلفی که گوگل ارائه می‌دهد خواهیم بود. اجازه بدهید مروری داشته باشیم بر این سرویس:

با عضویت در این سرویس شما ابتدا به رایگان یک شماره تلفن انتخاب خواهید کرد. (در حال حاضر فقط امکان انتخاب پیش‌شماره‌های آمریکا وجود دارد). بعد تمامی شماره تلفن‌های واقعی خود را مثل تلفن خانه، موبایل و محل کارتان را وارد این سیستم می‌کنید و یکی از شماره‌های خود مثلاً موبایل را به عنوان شماره اصلی انتخاب می‌کنید. از این پس هر کسی که به شماره گوگلی شما زنگ بزند به موبایل شما وصل می‌شود. در واقع با این سیستم شما با ارائه فقط یک شماره به دیگران همیشه در تمام نقاط آمریکای شمالی در دسترس خواهید بود.

این سیستم برای تماس‌هایی که با شما برقرار می‌شود هیچ هزینه‌ای دریافت نمی‌کند اما اگر شما بخواهید از این طریق شماره‌گیری کنید هزینه خیلی کمتری نسبت به سرویس‌های دیگر از شما خواهد گرفت. برای تماس با تمام نقاط آمریکا رایگان، کانادا دقیقه‌ای یک سنت و برای تماس با ایران دقیقه‌ای یازده سنت هزینه بر‌می‌دارد. گوگل به کاربرانش موقع عضویت یک دلار اعتبار هم هدیه می‌دهد که برای صد دقیقه مکالمه در داخل آمریکا و کانادا کافی است! (نرخ‌ها را اینجا ببیند)


از دیگر امکانات این سرویس امکان ارسال رایگان اس‌ام‌اس است و همینطور Voice Mail رایگان. شما می‌توایند تنظیمات را طوری تغییر دهید تا تلفن‌های‌تان مستقیماً به Voice Mail تان منتقل شود یا اگر گوشی را برنداشتید دیگران برای شما پیغام بگذارند. پیغام‌هایتان را در فضایی شبیه جیمیل برای همیشه می‌توانید نگهداری کنید. همینطور می‌شود اگر مثلاً تماسی با موبایل شما گرفته شده و شما در حال رسیدن به خانه بوده‌اید در وسط مکالمه با فشار دادن یک دکمه بدون ایجاد وقفه بقیه صحبت را از تلفن منزل ادامه دهید. همینطور با فشار عدد 4 در میان مکالمه می‌توانید یک مکالمه را ضبط کنید و به آن در همان محیط شبه جیمیلی دسترسی پیدا کنید. در این محیط تمامی آدرس‌های شما از جیمیل در دسترس خواهد بود و با اضافه کردن شماره تلفن به هر ایمیلی دفترچه تلفن کاملی هم خواهید داشت.

اگر می‌خواهید از زمان دقیق باز شدن عمومی این سرویس مطلع شوید ایمیلتان را از اینجا به گوگل بدهید تا به شما اطلاع دهد. احتمالاً شماره‌ها خیلی زود صاحب پیدا خواهند کرد پس زود زنبیل‌هایتان را در صف بگذارید!

یکی از دیگر خصوصیات خیلی جالب این سیستم تماس از طریق وب است. شما می‌توایند ویجت این سیستم را روی وبسایت خود بگذارید و بدون اینکه خوانندگان شما تلفن شما را بدانند با وارد کردن تلفن خود در این ویجت گوگل ابتدا با آنها تماس می‌گیرد و بعد آنها را به تلفن شما وصل می‌کند. و این تماس نه برای شما و نه برای تماس‌گیرنده هیچ هزنیه‌ای نخواهد داشت. امتحانش کنید:


موضوع: 0 نظر |