پنجشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۰

مردان مَد

مدتی است که تماشای سریال آمریکایی "مردان مَد" (Mad Men) شده است اولین کاری که به محض برگشتن به خانه بعد از یک روزی کاری باید بکنم. مردان مَد داستان مردان و زنانی است که در شرکت تبلیغاتی استرلینگ کوپر در خیابان مدیسن (مَد) در نیویورک دهه 60 کار می‌کنند. (در ویکیپدیای فارسی Mad Men را ترجمه کرده‌اند به مردان دیوانه! بین ویرایشگران صفحه هم دعوا شده و وییکیپدیا صفحه را بسته و نمی‌شود رفت و این عنوان مسخره را اصلاح کرد).

این سریال با بازی‌های قوی و دکور دیدنی به بهترین شکل جامعه آمریکای دهه شصت میلادی را به تصویر می‌کشد. این دهه به دلایل مختلفی اهمیت خاصی در تاریخ معاصر آمریکا دارد. داستان فصل اول سریال در دوران فعالیت‌های انتخاباتی کندی آغاز می‌شود. در حواشی داستان سریال، بیننده تیزبین شاهد ترس مردم عادی از باقی‌مانده فضای دوران مک-کارتیسم (دهه پنجاه) خواهد بود. فعالیت‌های انتخاباتی کندی و سپس پیروزی‌اش در برابر نیکسون را خواهد دید. سریال در جایی به خواندن ترانه تولدت مبارک آقای رئیس جمهور توسط مرلین مونرو که به صورت زنده از تلویزیون پخش شد اشاره می‌کند و شایعه‌هایی که مردم در مورد روابط این هنرپیشه هالیوود و ریس‌جمهور وقت پچ‌پچ می‌کردند.


"دان دریپر"
یکی از مدیران موفق و شریک جوان‌تر شرکت استرلینگ کوپر، با همسرش بتی و دو فرزندش زدگی می‌کند. هویت واقعی‌اش را پنهان کرده و از هویت همرزمش که در جنگ کره کشته شد استفاده می‌کند. روابط متعدد خارج از خانواده دارد. نسبت به یکی از معشوقه‌هایش که دوست پسری کمونیست دارد، حسادت می‌کند و حتی غیرتی می‌شود. دوست پسر در رد ادعای دان که با عصبانیت می‌گوید شما دوتا عاشق هم هستید پاسخ می‌دهد عشق بورژواست! دان که برای خودش زندگی آزادی دور از چشم همسرش مهیا کرده به شدت نسبت به بتی رفتاری شبیه یک مرد سنتی ایرانی دارد. خود بتی هم برای خود نفشی جز یک زن وفادار سنتی متصور نیست. وقتی یک فروشنده کولر می‌خواهد که اتاق خواب را اندازه بگیرد برای برآورد قیمت، از اینکه یک مرد غریبه را به خانه راه داده است احساس شرم می‌کند و از او می‌خواهد خانه را ترک کند. بیننده در همین زمان می‌داند که دان با یکی از معشوقه‌هایش خوابیده است. بتی بعداً برای این کارش توبیخ می‌شود و عذرخواهی هم می‌کند. دان وبتی به نمایش مد بیکینی می‌روند و روز بعد که دان می‌بیند بتی یکی از همان بیکینی‌ها را پوشیده تا به شنا و تنیس برود، دوباره او را توبیخ می‌کند که مگر نمی‌دانی میلیونرهایی که برای تنیس می‌روند دنبال چشم‌چرانی اند.

این شرایط تقریبا برای همه مردان و زنان این داستان صدق می‌کند به جز "پگی اولسون" منشی جدید "دان" که حاضر نیست به توصیه بقیه دخترهای همکارش توجه کند و با پوشیدن لباس‌های جذاب و سکسی شرایط پیشرفت خود را فراهم کند. برعکس، پگی سعی می‌کند با نشان دادن توانایی‌هایش راه پیشرفت را برای خود باز کند. پگی که به نوعی نماد فعالان فمینیست دهه شصت است اگرچه صورت زیبایی دارد اما کمی چاق است ولی اهل مطالعه است و خوب هم می‌نویسد. خیلی زود ترقی کرده و به عنوان اولین زن در این شرکت به پست نویسنده ارتقا می‌یابد. هرچند همچنان از تبعیض جنسیتی رنج می‌برد و نتیجتاً گاهی وا می‌دهد. در صحنه‌ای یکی از معشوقه‌های دان به او توصیه می‌کند که سعی نکن یک مرد باشی.

یکی از نقاط قوت این سریال که توسط منتقدین مورد تأکید قرار گرفته است دور بودن از سانتی مانتالیسم معمول اینگونه فیلم‌ها و سریال‌هاست.

مطمئن نیستم که بنیان فکری مردان و زنان آمریکایی در زمان حاضر تغییر زیادی با دهه شصت آن کرده باشد اما بدون شک شیوه نگاه مردان این عصر به حقوق خود و حقوق زنان در روابط جنسی به شدت مرا به یاد طبقه بازاری در مردان ایرانی امروز می‌اندازد. مردانی که برای خود حق همه نوع روابط نامحدود را قائلند و به همین دلیل همه مردان جامعه را گرگ‌هایی چون خود می‌بینند که باید زنان خود را که جزو املاک شخصی‌شان می‌دانند از گزند آنان محفوظ بدارند.




چند نکته جالب توجه در مورد این سریال:
  • از سال 2007 تا بحال 4 فصل سیزده قسمتی از این سریال پخش شده است.
  • فصل پنجم قرار است در مارس 2012 از شبکه AMC پخش شود.
  • این سریال تا به حال 15 جایزه امی و 4 جایزه گلدن گلوب گرفته است.
  • بودجه این سریال برای هر اپیزود 2.71 میلیون دلار بوده است
  • پیش‌بینی درآمد حاصل از ویدیوهای خانگی و آی‌تیونز 100 میلیون دلار
  • درآمد فروش سریال به تلویزیون‌های خارجی از هر اپیزود هفتصد هزار دلار
  • پیش‌بینی درآمد از طریق شبکه اینترنتی نت فیلیکس 70 تا 100 میلیون دلار
  • شخصیت‌های داستان طبق شرایط دهه شصت آمریکا سیگار پشت سیگار روشن می‌کنند و از آنجا که در آمریکایی کنونی استفاده از دخانیات در محل کار ممنوع است هنرپیشه‌ها از سیگارهای گیاهی (غیر تنباکو) استفاده می‌کنند.
  • این سریال در شبکه‌های تلویزیونی بیش از 70 کشور دنیا پخش می‌شود.

چهارشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۰

گمشده در ترجمه!

احمدی‌نژاد در مصاحبه تلویزیونی اخیرش با شبکه الجزیره از پاسخ به سوال "تونی هریس"خبرنگار این شبکه در مورد سیاست دوگانه ایران در برابر جنبش‌های اخیر مردمی در سوریه و دیگر کشورهای عربی، مرتبا و البته طبق معمول طفره رفت. اما "تونی هریس" با سماجت به سوال خود برمی‌گشت که: "شما مرا گیج کردید! چرا کشتار مردم در سوریه را محکوم نمی‌کنید؟" و دوباره احمدی‌نژاد پاسخ‌های بی‌ربط خود را تکرار کرد. اینبار "هریس" دوباره پرسید: "من گیج شدم. من بار اول از سوریه پرسیدم شما از بحرین گفتید و بعد که از یمن از پرسیدم شما از لیبی گفتید!" و احمدی‌نژاد طبق معمول با اعتماد به نفس پاسخ داد: "شاید ترجمه را متوجه نشدید!" بخش‌هایی از این مصاحبه را ببینید:


 اگر اعصاب پولادین دارید مصاحبه کامل را از اینجا ببینید.

پنجشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۰

بازخوانی تاریخ: اشغال سفارت آمریکا و فرار کانادایی

در جریان اشغال سفارت آمریکا در تهران (چهارم نوامبر 1979)، شش نفر از دیپلمات‌های آمریکایی که از خطر به گروگان گرفته شدن جسته بودند در منزل "کن تیلور" سفیر وقت کانادا در تهران پناه گرفتند. یکی از آنها یک وابسته امور کشاورزی بود که دفتر کارش در خارج از سقارت قرار داشت و قبل از حمله دانشجویان خط امام از سفارت خارج و به سفارت سوئد در طبقه بالای دفترش پناه برد. دو نفر دیگر در همان ساعات اولیه موفق به خروج از در پشتی سفارت شدند. سه نفر هم که در انجمن دوستی ایران و آمریکا کار می‌کردند به انستیتو گوته وابسته به سفارت آلمان پناه بردند. این شش نفر بعد از چند روز همگی در منزل سفیر کانادا به هم می‌پیوندند.

همان صبح سه نفر برای قرار ملاقاتی با ایراهیم یزدی، وزیر خارجه دولت موقت در ساختمان وزارت خارجه بودند و همانجا ماندگار شدند و از طریق خط تلفنی که در اختیار آنها گذاشته شده بود با 6 نفری که در بیرون از مجموعه سفارت بودند تماس داشتند. (این سه نفر تا آخرین روزهای گروگانگیری بر خلاف بقیه گروگان‌ها که در اختیار دانشجویان خط امام بودند، در اختیار دولت قرار داشتند.)

شش گذرنامه جعلی کانادایی توسط دولت فدرال کانادا و مدارک دیگری چون گواهینامه رانندگی توسط دولت‌های استانی آنتاریو و آلبرتا تهیه شده و توسط پست دیپلماتیک به تهران ارسال می‌شود. گذرنامه‌ها همه مهر‌های ورود به ایران را داشتند اما به اشتباه تاریخ ورود، بعد از تاریخ پیش‌بینی شده بود. برای اصلاح این اشتباه جیمی کارتر مستفیماً مأموری از سیا به تهران می‌فرستد تا به کانادایی‌ها در اصلاح گذرنامه‌های جعلی کمک کند. کانادایی‌ها همچنین سعی می‌کنند تا لهجه آمریکایی دیپلمات‌های آمریکایی را هم اصلاح کنند. مثلاً به آنها یاد می‌دهند که نام شهر تورنتو را "تورانو" تلفظ کنند و نه "تورانتو". آنها همینطور آموزش می‌بینند که در آخر جملاتشان از "اِ" کش‌داری که مخصوص لهجه کانادایی است استفاده کنند. (معمولاً آمریکایی‌ها به همین دلیل کانادایی‌ها را مسخره می‌کنند). کانادایی‌ها همینطور به آمریکایی‌ها آموزش دادند که با دست چپ غذا بخورند. (در آمریکا و کانادا در مراسم رسمی کارد را با دست راست و چنگال را با دست چپ می‌گیرند اما تفاوت اینجاست که بعد از قطعه کردن غذا در آمریکا کارد را زمین می‌گذارند و چنگال را به دست راست می‌دهند و با آن غذا را به دهان می‌گذارند در صورتی که در کانادا چنگال در دست چپ می‌ماند. بری جزئیات بیشتر اینجا و اینجا را ببینید)

شش دیپلمات آمریکایی با هویت کانادایی در 27 ژانویه 1980(روز قبل از انتخابات ریاست جمهوری)از فرودگاه مهرآباد بدون مشکل خارج می‌شوند. همه اعضای بلندپایه سفارت کانادا نیز همراه آمریکایی‌ها تهران را ترک می‌کنند. با وجودی که قرار بوده خبر محرمانه بماند اما در 29 ژانویه قضیه توسط خبرنگاران کانادایی منتشر می‌شود. صادق قطب‌زاده که در آن زمان بعد از یزدی و بنی‌صدر سومین وزیرخارجه ایران بعد از انقلاب شده بود با عصبانیت در یک کنفرانس خبری تهدید می‌کند که "دیر یا زود کانادا روزی و جایی هزینه این نقض حق حاکمیت ایران را پرداخت خواهد کرد".

داستان اشغال سفارت آمریکا در فیلم مستندی با عنوان "بحران گروگان گیری ایران: 444 روز تا آزادی" با جزئیات خوبی به تصویر کشیده شده است. بخش کوتاهی از این مستند که به داستان همکاری کانادایی‌ها با همسایه جنوبی خود می‌پردازد را ببیند. این ماجرا به "فرار کانادایی" (Canadian Caper) معروف است.



نسخه کامل این مستند را از لینک زیر می‌توانید سفارش دهید.




مرتبط: ماجرای قتل ناموسی در جریان اشغال سفارت آمریکا

چهارشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۰

ما مردم همیشه در صحنه



مراسم اعدام حبیب الله موقر السلطنه از هواداران محمد علی شاه - ۱۳۲۷ قمری (بیش از ۱۰۰ سال قبل)





مراسم اعدام میرهاشم ميرهاشم دوه‌چي - ۱۳۲۷ قمری





مراسم اعدام عاملان ترور قاضی مقدس (مرداد ۱۳۸۶)





مراسم اعدام مهرکوشا که همکلاس خود مهسا را به قتل رسانده بود در پل مدیریت - شهریور 1390





مراسم اعدام قاتل داداشی در حضور پانزده هزار تماشاچی شهریور ۱۳۹۰





و این داستان همچنان ادامه دارد ...

سه‌شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۹۰

چگونه با گوگل ارث جاسوسی کنیم؟

در پی بیانات روشنگرانه سرتیپ محمد حسن نامی رئیس سازمان جغرافیایی نیروهای مسلح، درمورد سرویس گوگل ارث که:
«این سرویس را استکبار جهانی برای جاسوسی و جمع آوری اطلاعات کشورهای دیگر طراحی و ساخته است. ضمن اینکه یک تهاجم فرهنگی را علیه کشورهای اسلامی دارد، مثلا با طراحی اطلس غزوات حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌و‌آله می خواهند تاریخ را دستکاری کنند.»
فکر کردم کمی در مورد روش‌های مختلف جاسوسی با این وسیله تهاجم فرهنگی توضیح دهم. شما می‌توانید با گوگل ارث مثلا ببینید که در انتخابات ریاست جمهوری (دور اول احمدی‌نژاد) کی به کی رای داد! اگر گوگل ارث دارید این فایل را با آن باز کنید یا اینکه اینجا را ببینید.

از آنجا که سرویس‌های جاسوسی هیچ وسیله‌ای جز گوگل ارث ندارند می‌توانید تصاویر ماهواره‌ای رآکتور هسته‌ای بوشهر را هم از اینجا بگیرید و به موساد و سیا بفروشید.


می‌توایند از زمین خارج شوید و رو به آسمان کنید و صور فلکی را ببینید. می‌توایند روی سطح مریخ و ماه هم جاسوسی کنید. هرچند آن‌چیزی که پدرانتان در سال 58 بر سطح ماه دیدند و همگی فله‌ای ایمان آوردند را اگر شما با گوگل ارث هم ببینید گمان نکنم ایمان بیاورید!

حوصله‌تان هم که سر رفت می‌توانید کلید‌های آلت + کنترل + A را فشار دهید و یکی از فرودگاه‌های معروف را انتخاب کنید و از روی باندش پرواز کنید و بر فراز کره زمین به ادامه جاسوسی بپردازید.

همینطور می‌توایند از گوگل ارث در پروژه‌های تحقیقاتی پزشکی استفاده کنید و جاسوسانه ببینید نرخ شیوع یک بیماری در چه نقاطی بیشتر است. چیزهایی مثل این: + . در مورد این‌آخرین روش جاسوسی اگر دوست داشتید بیشتر بدانید همین جمعه به ساختمان SAS Canada (یکی دیگر از عوامل استکبار جهانی) در شماره 280 کینگ شرقی در تورنتو بیایید تا برایتان بیشتر بگویم.

جمعه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۰

وبلاگستان زمانی هم سیبیل داشت هم شهرفرنگ


این روزها، وبلاگستان فارسی ده سالگی‌اش را جشن می‌گیرد. گفتنی‌ها را همه گفته‌اند و من قصد ندارم چیزی را تکرار کنم فقط جای یادی از دو وبلاگ‌نویس قدیمی که مدت‌هاست دیگر هیچ‌کدام نمی‌نویسند را خالی دیدم. یکی از آنها شهرفرنگی وبلاگستان ایران، سیما شاخساری نویسنده وبلاگ فرنگوپولیس است. سیما دانشجوی دکترای انسان‌شناسی فرهنگی و اجتماعی دانشگاه استنفورد بود. نوشتن در وبلاگ فرنگوپولیس‌ را در سال 2004 برای کار روی موضوع پایان‌نامه دکترایش در مورد "اجراگری ایرانی بودن در وبلاگهای فارسی دیاسپورایی و ربط آن به مسائل جنسیت و جنسگونگی" شروع کرد و برای ادامه تحقیق‌اش و ارتباط با وبلاگ‌نویس‌های ایرانی به تورنتو که در آن زمان به نوعی قطب وبلاگستان به شمار می‌رفت به طور موقت نقل مکان کرد. سیما متاسفانه بعد از پایان دوره دکترایش دیگر در وبلاگش چیزی ننوشت. خاطراتی که از مادرش و افتخار خانم نقل می‌کرد از جذاب‌ترین نوشته‌هایش بودند. داستان "حضرت خضر" اش که در آن ماجرای نظر کرده بودنش را می‌گوید خواندنی است.


نازلی کاموری سیبیل‌طلای وبلاگستان فارسی هم از سال 2004 در تورنتو شروع به نوشتن کرد. اگر به آرشیو وبلاگش سر بزنید می‌بینید که پست‌های اولش را چند خطی به فارسی شروع کرده و بعد که نفسش تنگ می‌شده ادامه همان مطلب را به انگلیسی نوشته است. با مقایسه پست‌های اول و آخرش سرعت روند یادگیری فارسی نویسی‌اش را می‌توانید ببینید. نازلی که برای اولین باردر تابستان 2007 از نزدیک دیدم همانی بود که از سیبیل‌طلا در ذهنم ساخته شده بود. صداقت نازلی به نظرم مثال زدنی‌است. کمتر وبلاگ‌نویسی را می‌توان پیدا کرد که آینه وبلاگش باشد. شخصیت وبلاگ‌ها لزوماً و عموماً نشان‌دهنده شخصیت نویسنده آنها نیست. یکی از بهترین پست‌های سیبیل‌طلا از نظر من پست بلند "حجاب و عفاف"‌اش است که نوشته‌ای برای شرکت در مسابقه وبلاگ‌نویسی تولیدات حجاب و عفاف بود. بخش‌هایی از این نوشته را بخوانید:

می دانم که مجموعهء البسه اي که من برای پوشاندن خودم هر روز استفاده می کنم نتيجه يک مشت قوانين و عرف های اجتماعی هستند که من تقريباً هيچکدام از آنها را در پوشيدن لباس زيرِ پا نمی گذارم. يعنی وقتی در فضای عمومی راه می روم هرگز توجّه کسی به من جلب نمی شود که نگاهی حواله ام کند و يا اينکه برايش عجيب باشم. وقتی لباس تنم هست نهايت جلب توجّه اي که ممکن است بکنم همسفران مهربانی هستند که جای خود را در مترو به من تعارف می کنند چرا که بدن بزرگم را به سختی می توانم در متروی متحرّک سر پا نگاه دارم.

اما اين جامعه اي که من در آن زندگی می کنم برای برهنه بودن هم عرف های خودش را دارد. مثلاً برای استفاده از استخر مجتمعی که در آن زندگی می کنم بايد «لباس معمول» شنا بپوشم و اين را تابلو مقرّرات استخر تاکيد می کند. اين لباس معمول شنا به صورت عرفی آن بايد حداقل سينه ها، فرج، و باسن مرا بپوشاند. در سال های اخير عدّه اي از زنان توانستند دادگاه ايالتی آنتاريو( جايی که من در آن زندگی می کنم) را راضی کنند که سينهء زن با سينهء مرد تفاوتی ندارد و زن ها بايد بتوانند با سينهء برهنه در مکان های عمومی ظاهر شوند. من هنوز مطمئن نيستم که اين قانونِ ساختمان ما هم هست يا نه؟، اگر کسی در استخر نباشد من معمولاً پستانهايم را در آب رها می کنم چونکه در آب ولو می شوند و من لذّت می برم و احساس خوبی دارم.

پ.ن: حیفم آمد که از ده سالگی وبلاگستان فارسی حرف بزنم و از "زن رشتی" یاد نکنم. آزیتا (با اسم واقعی الناز نامداریان) بعد از اینکه متوجه پیشرفت سرطانش شد از 10 آذر 1381 شروع به نوشتن کرد و در 1 اسفند همان سال نوشت که احتمالا این آخرین پستش است. دوستش در 11 اردیبهشت 1382 خبر از فوتش می‌دهد. خوانندگان وبلاگ زن رشتی هنوز برایش کامنت می‌گذارند. من که سه سال بعد از فوتش وبلاگش را پیدا کردم، خلاصه‌ای از چند پستش را اینجا گذاشته بودم.

یکشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۰

وقتی همه عمر دیر می‌رسیم

وقتی در کانادا هستید و تقاضای اقامت دائم شما پذیرفته می‌شود، در آخرین مرحله این هفتاد خوان رستم طبق یک سنت مضحک باید از خاک کانادا خارج و دوباره به داخل کشور وارد شوید تا رسما عنوان مقیم دائم کانادا به شما اعطا شود. برای اینکار بیشتر آدم‌ها که نمی‌خواهند خرج یک سفر خارجی واقعی را برای خود بتراشند، با ماشین خود را به نزدیک‌ترین مرز زمینی کانادا با کشور دوست و برادر آمریکا می‌رسانند و مراسم را به جا می‌آورند. از آنجایی که ما را با گذرنامه‌های ایرانیمان به جز کوبا و ونزوئلا به بورکینافاسو هم راه نمی‌دهند، به محض ورود به خاک آمریکا باید قسم حضرت عباس بخوریم که ما نمی‌خواهیم وارد کشور شما شویم لطفا ما را بیرون کنید تا کانادا اقامت ما را به رسمیت بشناسد. اگرچه همه می‌دانند که دیگر این یک فرآیند آشناست و هیچ افسر آمریکایی با دیدن یک ایرانی که بدون ویزا جرأت کرده و پایش را در خاک ایالات متحده گذاشته به او شلیک نمی‌کند اما کاملاً طبیعی است که با دیدن هیبت اخم‌آلود افسران آمریکایی دست و دلتان بلرزد که نکند شما یک تروریست هستید و خودتان خبر ندارید.

بعد از یک فرآیند اداری یک ساعته یک نامه که خطاب به دفتر مرزی کاناداست را می‌دهند دست شما که در آن نوشته شده شما خواسته‌اید وارد آمریکا شوید و تقاضای شما رد شده‌ است. بعد یک افسر آمریکایی شما را به سمت مرز کانادا روانه می‌کند. در کانادا به شما خوش‌آمد و تبریک می‌گویند و مراحل اداری را انجام می‌دهند و بعد ‌یک پرچم کوچک کانادا هم می‌دهند دستتان که حسابی ذوق مرگ شوید. بعد سوار ماشینتان می‌شوید و بر می‌گردید سر خانه و زندگیتان.

دیروز من تمام این سنت مضحک را به جا آوردم تا بعد از هفت سال زندگی در این کشور رسماً مقیم دائم کانادا تلقی شوم. اینکه چرا اینقدر دیر داستانش دراز است. اینجا بخشی‌اش را گفته‌ام. ادامه‌اش هم این است که وقتی تفاضای تجدید نظر کردم و شش ماه گذشت و خبری نشد رفتم اداره مهاجرت که بپرسم تکلیف این پرونده ما چی شد. کاشف به عمل آمد که آش را با جاش گم کرده‌اند. دوباره تقاضای تجدید نظر را با کپی از همه مدارک تقدیم کردم و بعد از شش ماه گفتند که تصمیم ما همان قبلی است. اما چند ماهی که گذشت کاری در دانشگاه پیدا کردم و با استفاده از همان شغل دوباره از اول پرونده جدید باز کردم تا اینکه دیروز این پرونده برای همیشه بسته شد. در راه برگشت دوست عزیزی که مرا به لب مرز رسانده بود پرسید حالا چه احساسی داری؟ خندیدم و گفتم "هیچی"! حکایت آن بچه‌ای است که دوچرخه می‌خواست اما چون پدرش پول نداشت آرزوی دوچرخه‌ به دلش ماند تا بزرگ شد و خودش برای خودش دوچرخه خرید اما دیگر هیچ ذوق دوچرخه‌سواری نداشت. به قول "داش حبیب" در سوته‌دلان علی حاتمی : "همه عمر دیر رسیدیم..."

پنجشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۰

Notice Regarding The Man in the Mirror

Unfortunately it will not be possible to publish on this blog a translation of The Man in the Mirror, Carole Jerome’s book about Sadegh Ghotbzadeh and the revolution in Iran, due to problems regarding copyright laws. The book may be republished in English at a future time. Also there was an error on this blog mentioning documents the author may have. The only document is the partial diary of Mr. Ghotbzadeh’s trip to Najaf Iraq, which already appeared in the original book. Thank you all for your interest.

سه‌شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰

نگاه بیمار

مدتی است که می‌خواهم در مورد یک وبلاگ خیلی خاص چیزکی بنویسم. هربار که نگاهی می‌اندازم به نوشته‌هایش و خصوصاً یک پست مشخص آن حیران می‌مانم که اصلاً چه می‌شود گفت درباره این نگاه بیمار به زن. اصلا خودتان بخوانید و قضاوت کنید. ضمناً جهت اطلاع باید عرض کنم این نوشته تراوشات یک ذهن بسیار علمی یک دانشجوی پی اچ دی است. یک فارغ التحصیل دانشگاه شریف که قاعدتا می‌بایست از نخبه‌های این مملکت باشد و برای همین دختران ایرانی در شهرش را "اجناسی" بنجول می‌بیند که به خاطر "بازار" بیمار که "عرضه"‌اش کمتر از "تقاضا"یش است، "قیمت"شان بالاتر از قیمت واقعی است و بنابراین باید با ورود" اجناس خارجی" قیمت این اجناس را شکست:




پ.ن: این را هم بخوانید. کم مرتبط نیست: دختری که پا میدهد

چهارشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۰

سفید یا سرخ مساله این است!

شهر وینی‌پگ در حاشیه رودخانه برزگی که من آنرا سرخ رود صدا می‌کنم به وجود آمده است. رودی که مسیری طولانی از آمریکا را را می‌پیماید تا به دریاچه وینی‌پگ بریزد. هرسال در فصل بهار این رود طغیان می‌کند و اگر پیش بینی‌های شهری نباشد می تواند بخش بزرگی از وینی‌پگ را به زیر آب ببرد. سالهاست که دولت با احداث کانال‌هایی سریز آب رودخانه را به زمین‌های اطراف منحرف می‌کند. عکس زیر تعدادی از بومیان سرخپوست را نشان می‌دهد که به همین دلیل هرسال خانه‌ها و زمین‌هایشان زیر آب می‌رود تا شهر سفیدپوستان متمدن در امان بماند. آمده اند جلوی ساختمان مجلس منیتوبا و به این سیاست اعتراض می‌کنند.


در راه رفتن به سر کار روزنامه مترو را می‌خواندم که این عکس را دیدم. در ستون راست همین عکس خبر دیگری است که می‌گوید زنی که در پشتی خانه خود را قفل نکرده بود بعد از ظهر دیروز که تنها در خانه اش خوابیده بوده مورد حمله و آزار جنسی دو مرد قرار گرفته است. پلیس برای دستگیری این دو از مردم کمک خواسته. هر دو مهاجم سرخپوست توصیف شده اند. در ستون سمت چپ هم عکس یک سرخپوست دیگر است که به جرم آزار جنسی در زندان بوده و مشروط از زندان آزاد شده اما چون شرایط آزادی را رعایت نکرده پلیس به دنبالش است تا دوباره به زندان برش گرداند. هر بار با دوستان ایرانی که حرف می‌زنیم، خیلی ها اول این دو ستون کناری را می‌بییند و ستون وسط را که می‌بینند نتیجه می‌گیرند: حقشان است! مالیات که نمی‌دهند، از دولت کمک هزینه هم می‌گیرند، تحصیلات رایگان هم که دارند! باز می‌روند معتاد و الکلی می‌شوند و شهر را نا امن می‌کنند. اما من هنوز دلم برایشان می‌سوزد و فکر می‌کنم اینها میراث دار همه دردها و رنجهای نسل گذشته خود هستند که درمعرض ظلم و آزار سفیدپوستان مسیحی در مدارس شبانه روزی شان قرار گرفتند و هنوز هم به شکلی خیلی متمدنانه مورد الطاف سفیدپوستان قرار می‌گیرند. به اینجا که می رسم می‌گویند هربلایی که اینها سرت بیاورند حقت است!

پنجشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۰

مردی که لب نداشت

وقتی در دانشکده پزشکی کار می کنی که که چسبیده است به بزرگترین بیمارستان شهر و تو هم حداقل روزی دوبار از وسطش رد می شوی و بیشتر اوقات حتی نهارت را در رستوران بیمارستان می خوری باید انتظار دیدن آدم هایی با هزار جور درد و مرض را هم داشته باشی. اما اگر بعد از سه سال هنوز با دیدن بچه ای که موهایش به خاطر شیمی درمانی ریخته و نگاهش دنیایی از غم دارد، دلت می گیرد، یعنی اینکه درست نمی شوی. امروز مردی را دیدم که لب نداشت. مرا یاد "حسین قلی" شاملو انداخت. دلم خواست بروم و برایش "قصه مردی که لب نداشت" را بخوانم. اگر فارسی می دانست...

«ــ حسین‌قلی غصه‌خورَک
خنده نداری به درک!
خنده که شادی نمی‌شه
عیشِ دومادی نمی‌شه.
خنده‌ی لب پِشکِ خَره
خنده‌ی دل تاجِ سره،
خنده‌ی لب خاک و گِله
خنده‌ی اصلی به دِله...»

«خنده زدن لب نمی‌خواد
داریه و دُمبَک نمی‌خواد:
یه دل می‌خواد که شاد باشه
از بندِ غم آزاد باشه
یه بُر عروسِ غصه رُ
به تَئنایی دوماد باشه!
حسین‌قلی!
حسین‌قلی!
حسین‌قلی حسین‌قلی حسین‌قلی!»

بشنوید:



یکشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۹۰

گرسنگی

فیلم "گرسنگی" ساخته استیو مک کوئین را می‌دیدم. فیلم به چند هفته آخر عمر "بابی ساندز" می‌پردازد. مملو از تصاویر تلخ و دردناک که هنرمندانه اعتصاب غذای این مبارز ایرلندی را به تصویر کشیده است. در فرآیند اعتصاب غذا و بلایی که بر سر بدن اعتصاب غذا کننده می‌آید می‌گویند:

بدن در واقع "خود" را مصرف می کند. پس از حدود سه روز، کبد شروع به شکستن چربی های بدن می کند. بدن برای جبران این واکنش، متابولیسم خود را کند می کند ولی پس از حدود سه هفته ناگزیر می شود ماهیچه ها و اندام های حیاتی خود را برای کسب انرژی بکاود و مصرف کند.

پوست بدن مومی شکل می شود، بدن از خود بویی ترش متصاعد می کند و نفس بوی شیرینی همچون بوی گلابی می گیرد.

مرگ شخص در پی بی آبی، تحلیل بدن و از کار افتادن دردناک اندام های درونی، و بیش از هر چیز کلیه ها و کبد فرا می رسد. +

و بیینده همه این‌ها را در فیلم می‌بیند. بماند که نیمه اول فیلم به خشونت‌های پلیس بریتانیا با زندانیان می‌پردازد.

دیروز صد و بیست روزنامه‌نگار از اعتصاب غذاکنندگان درخواست کردند تا به اعتصاب غذای خود پایان دهند. ماشاالله شمس‌الواعظین در مصاحبه با بی.بی.سی به درستی می‌گفت ما نگران این هستیم که این اعتصاب غذاها آستانه تحمل رژیم را بالا ببرد. دیروز محسن امین‌زاده (سخنگوی وزارت خارجه در زمان خاتمی) در پی اعتصاب غذا به سی.سی.یو منتقل شد. دو نفر دیگر قبلاً به بهداری زندان منتقل شده بودند.

امیر حکاک مقاله خوبی در سایت بی.بی.سی فارسی با عنوان "اعتصاب غذا؛ رنج‌ها و گنج‌ها" دارد. در بخشی از آن به نقش اینترنت و شبکه‌های اجتماعی اشاره می‌کند و می‌گوید:

به عقیده برخی کارشناسان،‌ با وجود نقش مثبت اینترنت و شبکه های مجازی در جلب حمایت اجتماعی، گاه این خطر نیز وجود دارد که با "عادی" شدن موضوع اعتصاب غذا در فضای مجازی، آن را در سطح افکار عمومی به امر پیش پا افتاده ای تنزل بدهد.

به گفته این کارشناسان، اگر اعتصاب های غذا تکرار شود ولی صاحبان قدرت تحت فشار قرار نگیرند و ناچار به عقب نشینی نشوند، تاثیر این شکل مدنی اعتراضی کم خواهد شد.

به نظرم داریم به سرعت در این راه پیش می‌ رویم.

اعتصاب غذا درد دارد. اعتصاب غذا می‌کشد. دارد دیر می‌شود. پیام اعتصاب غذا را آنانی که باید بشنوند شنیدند. آنهایی هم که خفته‌اند بیدارشدنی نیستند. وقت آن نرسیده به جای تجمعاتی در این شهر اروپا و آن شهر آمریکای شمالی (که تعداد عکس‌هایی که از آن در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌شود از تعداد شرکت‌کنندگانش بیشتر است) بخواهیم که اعتصاب غذای خود را بشکنند؟

عکس از آزاده



سه‌شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۹۰

سی سال پس از خرداد ١٣٦٠

سال‌هاست که مشت خرداد برای مردم ما باز شده است. سی سال است که خرداد ماه اشک‌ها و لبخندها بوده، اما خرداد امسال یکسره لعنتی بود. تلخ بود و نفرین شده. امروز این خرداد لعنتی تمام می‌شود.

درس‌های خرداد را نباید فراموش کرد. مجموعه دیگری از ویدیوهای آرشیوی تلویزیون‌های مختلف تهیه کرده‌ام که این‌بار به درگیری‌های خیابانی خرداد ٦٠ و ماجراهای مربوط به عزل بنی‌صدر می‌پردازد.

پنجشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۹۰

مردی که نامی بانوانه داشت

کرول جروم، دوست دختر صادق قطب‌زاده در کتاب "مردی در آینه" نقل می‌کند که آن زمان در پاریس وقتی یزدی و بنی‌صدر صحبت‌های آیت‌الله را ترجمه می‌کردند، ترجمه انگلیسی یزدی گاهی با ترجمه فرانسه بنی‌صدر کاملاً متفاوت می‌شده و روز بعد قطب‌زاده چیزی کاملاً متفاوت به هر دو زبان می‌گفته و توضیح می‌دهد که آیت‌الله خمینی از زبان بنی‌صدر یک سوسیال دموکرات، از زبان یزدی یک نیروی تسلیم‌ناشدنی سلسله اسلام با خواست‌های دموکراتیک و از زبان قطب‌زاده پیام‌آور زندگی، آزادی و عقوبت جهنم توصیف می‌شد.

محمد نوری‌زاد درسایت جرس هدی صابر را با بیانی که مردسالاری از سر و رویش می‌بارد اینگونه ستایش می‌کند:
هدی صابر، این نویسنده و فعال فرهنگی ، نه کارخانه ای به اسم خود داشت نه دستی در اموال مردم. آن سوتر از نام بانوانه‌اش، مرد بود.
دوست خوبی در فیسبوکش با لحنی پرگلایه نوری‌زاد را خطاب قرار داده بود که "آخر این چه جمله‌ایست آقای نوری‌زاد!" برایش نوشتم مقاومت نوری زاد در زندان و نامه‌های اعتراضی اش همه قابل احترام و ستایش اند اما نباید فراموش کرد که ایشان تا همین قبل از انتخابات نویسنده مقالات تند ضداصلاح طلبی کیهان بود و من شخصا برایم باور تحول یک شبه و صد و هشتاد درجه ای آدمها سخت است. اصلا چرا انتظار داریم هرکسی که با جمهوری اسلامی و رهبرش مخالف است باید مثلاً مخالف مردسالاری هم باشد؟ مراقب باشیم آدم‌ها را طبق آنچیزی که آرزو داریم باشند ترجمه نکنیم.

----------------------------------

برای آن دوستانی که سراغ ادامه ترجمه کتاب "مردی در آینه" را با ایمیل و کامنت می‌گیرند باید بگویم که موفق شدم کرول جروم را ببینم. با هم نهاری خوردیم و دوست شدیم. هرچند به نظر موافق و علاقه‌مند می‌آید اما هنوز تا زمانی که اجازه انتشار ترجمه کتابش را به من بدهد کمی مانده. صبور باشید!

سه‌شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۰

این کرم‌های لعنتی

امروز روز گندی بود. بعد از کار، دوچرخه را برداشته‌ و به پارک نزدیک خانه آمده‌ام تا خیر سرم لب رودخانه آرام بگیرم و کتاب بخوانم. "همه می‌میرند" ِ سیمون دوبوار را آورده‌ام اما دلم به خواندن نمی‌رود. صبح همکارم می‌پرسید که آخر هفته‌ات چطور بود. برای یک کانادایی که بزرگترین فاجعه آخر هفته‌اش بارانی بودن هواست که نتواند گلهای خانه‌اش را آب بدهد، در حیاطش "باربی کیو" کند و سگ‌هایش را بیرون ببرد، چطور می‌شود توضیح داد که آخر هفته‌ات گند بود چون اخلاق خودت گند بوده و از آنطرف یک روزنامه‌نگار زندانی که در اعتراض به کشته شدن یک فعال سیاسی در مراسم تشیع جنازه پدرش که خود در دوران بازداشتش در گذشته بود، اعتصاب غذا کرده و مردانده شده، آنهم در آخر هفته‌ای که آفتابی بوده!

خسته‌ام از چس‌ناله‌های سیاسی یک مشت آدم مثل خودم که در عافیت نشسته‌ایم و زندگیمان را می‌کنیم و تفریح و مهمانی و کنسرت و سرگرمی‌هایمان به جای خودش است و آخر شب که به خانه می‌آییم به طرز مضحکی ازغصه وطن و مردم‌اش غمباد می‌گیریم و بعد توهم برمی‌داریم که "به گزارش یک شاهد موثق" حضور خاموش مردم در پیاده‌روهای خیابات ولیعصر گسترده بود!

تا اطلاع ثانوی در فیس‌بوک من جز "دوربین مخفی" و لینک‌های گل و بلبل چیزی نخواهید. از همان‌هایی که بیشتر دوستان فیس‌بوکی داخل ایرانمان می‌گذارند.
...
خواستم بنویسم که این کرم‌های لعنتی که این وقت سال از درختان وینی‌پگ با تارهایشان آویزان می‌شوند نمی‌گذارند که لحظه‌ای آرام روی نیمکتی زیر درختی بتمرگی که چشمم به بچه آهویی افتاد که آرام آمده بود در فاصله چند متری‌ام و معصومانه نگاهم می‌کرد ...

پ.ن: این عکس متعلق به روز و جای دیگری است. این‌بار از ترس ِ ترساندن بچه‌ آهو از جایم تکان نخوردم.

شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۰

بازخوانی تاریخ: کشتار حجاج ایرانی در مکه

واقعه کشتار حجاج ایرانی در جریان مراسم برائت از مشرکین در ٩ مرداد ١٣٦٦ در مکه، همچنان بعد از گذشت بیش از بیست سال یکی از نقاط مبهم تاریخ جمهوری اسلامی است. در این واقعه ٤٠٢ نفر شامل ٢٧٥ ایرانی، ٨٥ پلیس سعودی و ٤٢ زائر از کشورهای دیگر کشته شدند. سابقه مراسم برائت از مشرکین به قبل از انقلاب و سال ١٣٥١ بر‌می‌گردد که آیت‌الله خمینی از پیروانش خواست تا در حین برگزاری مراسم حج به انتقال پیام‌های سیاسی نیز اقدام کنند. با وجودی که در این سال‌ها چند ایرانی هم طی مراسم حج دستگیر شدند، اما مقامات سعودی مشکل چندانی با این موضوع نداشتند چرا که خاندان سلطنتی آنها مورد انتقاد مستقیم قرار نمی‌گرفت.

این شرایط تا ده سال بعد یعنی ١٣٦١ کماکان ادامه داشت تا اینکه در این سال گسترش راهپیمایی‌ها و سردادن شعار در مسجد‌الحرام و مسجد پیامبر به درگیری و یک کشته منجر شد. در این سال بود که شاه خالد در نامه‌ای به صدام حسین از وی خواست تا "این ایرانیان احمق را له کند". سال بعد دو طرف تلاش کردند تا به آرام کردن ماجرا کمک کنند. آیت‌الله خمینی از پیروانش خواست تا هیچ پیام چاپ شده‌ای را توزیع نکنند و بر علیه حکومت‌های اسلامی شعار ندهند. سعودی‌ها هم اجازه دو راهپیمایی یکی در مکه و یکی در مدینه را صادر کردند. تا سال ١٣٦٥ شرایط آنقدر آرام شده بود که حتی سعودی‌ها قبرستان بقیع را برای زیارت ایرانیان باز کردند و نماینده رسمی آیت‌الله خمینی به این دلیل از شاه سعودی تشکر کرد. با این وجود در همین سال "مهدی هاشمی"، برادر داماد آیت‌الله منتظری که بعدها اعدام شد به دست داشتن در طرح جاسازی مواد منفجره در چمدان‌های حجاج ایرانی متهم شد. این واقعه باعث تجدید نگرانی مقامات سعودی شد. از طرف دیگر درخواست موسوی خوئینی‌ها مبنی بر اجازه برای راهپیمایی در مسجدالحرام بدون حضور نیروهای امنیتی بر این نگرانی‌ها افزود. خوئینی‌ها نماینده سابق آیت‌الله خمینی در امور حج بود اما در سال ١٣٦٠ از عربستان اخراج شده بود. هرچند مهدی کروبی نماینده وقت آیت‌الله خمینی سعی کرد تا به سعودی‌ها اطمینان دهد که راهپیمایی طبق برنامه سال‌های قبل انجام خواهد شد، با این وجود از میزان نگرانی سعودی‌ها نکاست.

راهپیمایی تا اواخر مسیر تعیین شده بدون مشکلی انجام شد تا اینکه راهپیمایان متوجه شدند که مسیرشان توسط پلیس ضدشورش بسته شده که بعضی از راهپیمایان مردم را به فشار به سمت جلو برای باز کردن راه به سمت مسجدالحرام تشویق کردند. در همین حین افراد ناشناسی از روی ساختمانی به روی جمعیت آجر و اشیا دیگر پرتاب کردند که این نقطه شروع درگیری‌ها شد. ماموران سعودی‌ با استفاده از باتوم برقی به ایرانیانی که با چاقو و چماق به آنها حمله می‌کردند به مقابله پرداختند. سعودی‌ها منکر شلیک گلوله به ایرانی‌ها شدند که طبق گزارشات متعددی که شلیک گلوله را تایید می‌کنند درست به نظر نمی‌آید.

آیت‌الله منتظری در خاطرات خود به ماجرای انتقال مواد منفجره به عربستان در سال قیل از این ماجرا اشاره می‌کند:

بسیاری از افراد مورد اطمینان كه خود ناظر جریان و در خط مقدم راهپیمایی بوده‌اند می‎گویند همهٔ گناه گردن سعودی‌ها نیست و ممكن بود راهپیمایی آبرومندانه انجام شود و به این‌جا هم منجر نشود، ولی در اثر تندی بچه‌ها و بی برنامگی اجمالا هجوم و حمله از طرف بچه‌های نپختهٔ ما شروع شد و سوژه به دست دشمن داد، هر چند دشمن مجهز و مهیا بود و دنبال بهانه می‎گشت تا ما را سركوب كند. دشمن در سال قبل از آن در موضوع جاسازی و قرار دادن مواد منفجره در ساك‌های حجاج با ما عاقلانه برخورد كرد و تا اندازه‌ای اغماض كرد و ما موضوع را رسيدگی نكردیم بلكه مغرور شدیم و در سال بعد چنین مصیبت بزرگی برای عالم اسلام رخ داد.

مهدی کروبی نیز برای اولین بار در جریان مناظره تلویزیونی‌اش با محمود احمدی‌نژاد در جریان انتخابات ریاست جمهوری سال ١٣٨٨ به این ماجرا اشاره کرد. در فیلم زیر که از آرشیوهای مختلف تلویزیونی جمع‌آوری کرده‌ام صحنه‌هایی از حمله ایرانی‌ها به ماموران سعودی، مواد منفجره کشف شده از چمدان‌های حجاج ایرانی‌ و اعتراف مدیران کاروان‌هایی که توسط سعودی‌ها در سال قبل از این واقعه به جرم جاسازی مواد منفجره دستگیر شده بودند را می‌توانید ببینید.


منبع اصلی این نوشته ویکیپدیای انگلیسی است.

شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۰

زندان قصر، فروردین ١٣٥٨

کریستین اکرانت، خبرنگار فرانسوی بلژیکی الاصل که شانس انجام آخرین مصاحبه تلویزیونی با امیرعباس هویدا را در کارنامه خود دارد، بعدها به خاطر سوالات غیرحرفه‌ای و لحن تند و جهت‌دارش در این مصاحبه به شدت در فرانسه (که هویدا در آن بسیار شناخته شده بود) مورد انتقاد قرار گرفت و به نوعی حتی بخشی از مسئولیت اعدام هویدا به طور غیر مستیقیم به دوش او افتاد. اکرانت بعدها از شهرت بالایی در تلویزیون برخوردار شد و برای دو دهه مجری پربیننده ترین برنامه‌های تلویزیونی فرانسه بود. وی که به گرفتن دستمزدهای بسیار بالا معروف است بعدها با برنارد کوشر، وزیر خارجه اسبق فرانسه و بنیانگذار سازمان پزشکان بدون مرز ازدواج کرد.

اکرانت فصلی از کناب خاطرات خود را به مصاحبه جنجالی‌اش با هویدا در زندان قصر اختصاص داده است. همچنین وقتی در سال ٢٠٠٧ در یک تاک شوی تلویزیونی میهمان مایکل پولاک بود ناچار شد به سوالات پولاک درباره این مصاحبه جواب بدهد. (پولاک خود با یکی از بستگان هویدا ازدواج کرده و تجربه دو سال زندگی در ایران در اوایل دهه هفتاد میلادی را هم دارد). وی در پاسخ سوال پولاک که چرا در این مصاحبه لحن یک قاضی را داشتی به جای یک خبرنگار، پاسخ می‌دهد که ماموران ایرانی به مدت چهار ساعت مشغول بازجویی و تفتیش او و تیم همکارش بودند و بعد از این خستگی بهتر از این نمی‌توانسته مصاحبه کند. +

اما دکتر عباس میلانی در کتاب "معمای هویدا" با نقل متن دستنویس خاطرات دکتر احسان نراقی دلیل دیگری را متذکر می‌شود:

برخی منتقدان کریستین اکرانت روایت وی را از رویدادهای منجر به مصاحبه مورد تردید قرار داده‌اند. آنان ادعا می‌کنند که وی به توافقی پنهانی و بسی غیراخلاقی با صادق قطب‌زاده، تن داده است. این منتقدان که برخی روزنامه‌نگاران برجسته‌ی فرانسه، چون ادوارد سابلیه، نیز در میان آنان یافت می‌شود، بر این گمان‌اند که قطب‌زاده در عوض کمک در کار امکان بخشیدن به این مصاحبه، می‌خواست که در انتخاب پرسشها از هویدا، خود وی تصمیم بگیرد. به گفته‌ی این منتقدان، این تنها توضیح و توجیه لحن پرخاشگر مصاحبه‌ی اوکرانت می‌تواند بود.

میلانی، عباس، معمای هویدا، ص ٤٧٦

فیلم این مصاحبه به دلایلی از روی سایت یوتیوب حذف شده است و من توانستم دو نسخه مختلف از آنرا به سختی در وبسایت‌های دیگر پیدا کنم. یکی از این دو نسخه کامل‌تر و دیگری با کیفیت بهتری بود. با ترکیب این دو سعی کردم یک نسخه نسبتاً کامل از این مصاحبه تاریخی تهیه کنم. از دوست فرانسوی عزیزم، خواهش کردم که مصاحبه را از فرانسه به انگلیسی برگرداند و برایم بفرستد و او هم با وسواس فراوان هر دو متن فرانسه و انگلیسی آن را برایم پیاده کرد و فرستاد و من با وسواسی بیشتر بعد از ترجمه انگلیسی به فارسی، متن فرانسه را هم به مترجم گوگل می‌دادم تا خیالم راحت‌تر شود و در نهایت برای ویدیو زیرنویسی فارسی تهیه کردم.



شرح داستان‌گونه دکتر میلانی از ماجرای این مصاحبه در عصر روزی سرد در اوایل فروردین ١٣٥٨ در زندان قصر خواندنی است. صفحات ٣٥ تا ٤٤ از کتاب معمای هویدا که به این ماجرا می‌پردازد را با فرمت پی.دی.اف از اینجا می‌توانید دانلود کنید. به نظرم دکتر میلانی در این کتاب خواسته یا ناخواسته تلاش دارد تا حس همدردی و نوع‌دوستی خواننده را نسبت به هویدا برانگیزاند و متقابلاً بیشتر تقصیرها را برگردن شاه بیاندازد. وقتی به این مصاحبه هم می‌پردازد، توالی زمانی سوال‌ و جواب‌ها با آنچه در این ویدیو می‌بینینم یکی نیست. گویی چیدمان این سوال و جواب‌ها عامداً تغییر کرده تا حس مشترکی را در خواننده ایجاد کند.

شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۰

آیت الله لاهوتی در خاطرات هاشمی

آیت‌الله حسن لاهوتی، پدر همسران دختران هاشمی رفسنجانی، فائزه و فاطمه، سوابفی چون امام جمعه رشت، نماینده مردم رشت و فرمانده کمیته‌های انقلاب اسلامی و فرماندهی سپاه را در کارنامه خود داشت. ٧ آبان ١٣٦٠ اعلام شد که به علت سکته قلبی درگذشته است. هاشمی رفسنجانی در کتاب خاطرات خود اشاراتی به این جریان دارد. در آرشیو رادیو و تلویزیون فرانسه در جستجوی فیلم‌های خبری از صادق قطب‌زاده بودم که ویدیوی کوتاهی از آیت‌الله لاهوتی در جریان اشغال سفارت آمریکا در سال ١٣٥٨ پیدا کردم. این تنها ویدیویی است که روی وب از وی دیده‌ام. این ویدیو بهانه‌ای شد تا یادداشت‌هایم از کتاب خاطرات هاشمی را هم ضمیمه این ویدیو کنم برای این پست:

٣٠ فروردین ١٣٦٠
شب مهمان آقای لاهوتی بودیم؛ از امام و ماها شکایت داشتند که چرا در جریان حادثه کوچصفهان از ایشان حمایت نشده است. باید با ایشان صحبت و احساساتش را آرام و تنظیم کرد. بچه‌ها در بحث شرکت داشتند.

١٨ اردیبهشت ١٣٦٠
ظهر آقای لاهوتی مهمان ما بود و بحث‌هایی درباره نقاط ضعف جناح لیبرال شد و تردیدی که بعضی‌ها در کیفیت فرماندهی جنگ دارند؛ تعدیل شده است. بعضی گله‌ها شخصی است.

٢٢ خرداد ١٣٦٠
شب آقای لاهوتی آمد و بحث زیادی درباره موضع ایشان داشتیم. ایشان از موضع امام، ما، مردم، صدا و سیما و مجلس انتقاد داشت.

٣ شهریور ١٣٦٠
فائزه راجع به برادر آقای لاهوتی رئیس اوقاف رشت گفت که می‌خواهند او را بردارند. رئیس کل اوقاف می‌گوید ایشان همکاری نمی‌کند.

٦ آبان ١٣٦٠
ساعت سه بعدازظهر خبر دادند که از طرف دادستانی انقلاب به خانه آقای لاهوتی ریخته‌اند و خانه را تفتیش می‌کنند. به آقای لاجوردی گفتم با توجه به سوابق و مبارزات آقای لاهوتی بی‌حرمتی نشود. گفت به دنبال مدارک وحید [لاهوتی] هستند. اول شب اطلاع دادند که آقای لاهوتی را به زندان برده‌اند و احمدآقا هم تماس گرفت و ناراحت بود. قرار شد بگوییم ایشان را آزاد کنند. آقای لاجوردی پیدا نشد، به آقای موسوی تبریزی، دادستان انقلاب گفتم و قرار شد فوراً آزاد کنند. احمدآقا گفت امام هم از شنیدن خبر ناراحت شده‌اند. شب را در مجلس خوابیدم.

٧ آبان ١٣٦٠
اول وقت بعد از نماز و کمی مطالعه، عفت تلفنی اطلاع داد که آقای لاهوتی را دیشب به بیمارستان قلب برده‌اند. بلافاصله تلفن زد و گفت از دنیا رفته‌اند. تماس گرفتم. معلوم شد صحت دارد. آقای لاجوردی، دادستان انقلاب تهران گفت آقای لاهوتی اتهامی نداشته‌اند، برای توضیح مدارک مربوط به وحید آمده بودند، که به محض ورود به زندان، دچار سکته قلبی شده و معالجات بی‌اثر مانده است. قرار شد پزشکی قانونی نظر بدهد.

ساعت هشت صبح جلسه علنی تشکیل شد. من خبر فوت ایشان را دادم و ضمن اعلان خبر، گریه کردم؛ نتوانستم خودم را کنترل کنم. از این حالت عده‌ای انتقاد داشتند و عده‌ای تعریف کردند. درباره نخست‌وزیری مهندس موسوی رأی گرفتم و ١١٥ نفر از ٢٠٢ نفر صاحب رأی موافق بودند؛ تصویب شد و ابلاغ کردم.

اداره جلسه را به عهده آقای خوئینی‌ها نایب رئیس گذاشتم. به دفترم آمدم. درباره کیفیت دفن آقای لاهوتی مشورت‌هایی شد. قرار شد روابط عمومی مجلس اعلان کند. دادستانی می‌خواست بدون اطلاع به قبرستان ببرد، موافقت نکردم.

٨ آبان ١٣٦٠
مساله فوت آقای لاهوتی در داخل خانواده مساله مهم ما بود. احمدآقا هم به منزل آمد و مدتی نشست. از طرف امام ابراز تأسف کرد و درباره مساله جنگ و کابینه بحث کردیم.

شنبه ٩ آبان ١٣٦٠
تا عصر در منزل ماندم و استراحت و مطالعه داشتم. احمد آقا هم آمد و در مورد مسایل چندی بحث کردیم. قرار شد فاتحه‌ای برای مرحوم لاهوتی بگیریم. چون خانواده ایشان به خاطر نارضایتی شدید از جریان، حاضر نشد اعلان فاتحه کند. روابط عمومی مجلس شورا برای ایشان ودو نفر دیگر از نمایندگان مجلس که اخیراً در تصادف اتومبیل فوت کرده‌اند،... یک جا فاتحه‌ای اعلام کرد.

١٣ آبان ١٣٦٠
احمد آقا خمینی، ساعت ده صبح آمد و پرونده آقای لاهوتی را که از دادستانی برای اطلاع دادن به امام گرفته بود، آورد و لیستی از اشیائی که در بازرسی منزل آقای لاهوتی برده بودند و گفت در مورد ایشان بهتر بود با ظرافت عمل شود، به خاطر خدمات ایشان در دوران مبارزه.

١٤ آبان ١٣٦٠
قبل از رفتن به مجلس، برای تسلیت به منزل مرحوم لاهوتی رفتم. خانم، حمید و فائزه بودند. ساعت نه و نیم به مجلس رسیدم.

١٥ آبان ١٣٦٠
اول شب حمید و فائزه آمدند و شب را پیش من ماندند، چون تنها بودم. مقداری آنها را تسلیت دادم و ارشاد کردم؛ غیر مستقیم گله داشتند که چرا من با صراحت نگفتم که آقای لاهوتی در زندان سکته کرده و فوت شده.

٢٦ آبان ١٣٦٠
آقا جلال را فرستاده بودم که چیزهای شخصی مرحوم لاهوتی را که دادستانی هنگام بازداشت ایشان از منزلشان برده بود، بگیرد؛ بعدازظهر آورد.

*********


از گزارش پزشکی قانونی که هاشمی ٣٠سال پیش به آن اشاره می‌کند هیچ خبری نبود تا همین سه سال پیش که " شهروند امروز" ویژه‌نامه‌ای با عنوان یادنامه لاهوتی منتشر کرد که همان ویژه‌نامه سند مرگش شد و توقیف شد. در آن، فائزه و فاطمه هاشمی، عروس‌های لاهوتی در مصاحبه‌هایی به مرگ مرموز وی پرداخته بودند و از جمله اینکه: پزشکی قانونی در معده آیت‌الله لاهوتی اثر سم استریکنین به دست آورده بوده و این نشان می‌دهد که او در زندان به مرگ طبیعی نمرده است. رادیو فردا هم برنامه‌ای دراین باره تهیه کرده بود. بشوید:











ویژه‌نامه خواندنی شهروند امروز را دانلود کنید: یادنامه لاهوتی

مصاحبه آیت‌الله لاهوتی با روزنامه کیهان ١٣٥٨: در زمان طاغوت سینمای قم به دستور سید احمد خمینی منفجر شد.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۰

وقتی دستنوشته‌ها کوچیک بود!

آن‌‌قدیم‌ترها که امکانات نبود و هنوز وبلاگ اختراع نشده بود، آنهایی که از بچگی توهم این را دارند که باید حتما هرچه در ذهنشان می‌گذرد را بنویسند وگرنه کار خلایق لنگ می‌شود، چاره‌ای نداشتند جز اینکه نوشته‌های خود را به روزنامه‌ها بدهند تا برایشان چاپ کنند! از غنائم سفر ایرانم جدای آن دفتر مشق و نقاشی کلاس اول دبستانم، دو نوشته‌ای است که در دوران ماضی (ماضی به معنی خیلی قدیم‌ها!) در دو روزنامه در مشهد چاپ شده بودند.

اولی مال زمانی است که کلاس اول دبیرستان بودم و به خیال خام خودم کشف بزرگی کرده بودم. در آخر کتاب‌های درسی آن زمان معمولا چند برگ سفیدی بود که من با چند ضرب و جمع و چند تخمین ساده حساب کرده بودم که با این برگه‌های سفید که به گمان من حاصل سهل‌انگاری مسئولین بود چه کارها که نمی‌شود کرد. مثلا پنجاه هزار کتاب عربی سال اول می‌شود چاپ کرد! سال 1366 بود و دوران سخت جنگ و صرفه‌جویی بحث داغ روز. چیزکی نوشتم و در پاکت گذاشتم و فرستادم برای روزنامه خراسان. یکی دو هفته بعد(12 آذر 1366) پسرعمه‌ام که آنزمان دانشجو بود زنگ زد که آفرین مقاله‌ات چاپ شده است! بعدترها فهمیدم که موقع صحافی، بسته به تعداد صفحه‌های کتاب گاهی ناچار از گذاشتن این برگه‌های سفید می‌شوند!

چند سال بعد مقاله دیگری که البته برای زمان خودش بسیار آبرومند هم بود را برای هفته نامه توس فرستادم. توس آنزمان تنها نشریه منتقد و اصلاح طلبی بود که در مشهد منتشر می‌شد و دفترش مرتبا مورد حمله انصار حزب الله قرار می‌گرفت. بعد‌ها هم که روزنامه‌های جامعه و نشاط توقیف شدند جای آنها را گرفت و تا مدتی در تهران به صورت روزنامه منتشر شد تا آن هم در محاق توقیف قرار گرفت. باری، در فروردین 1377، این مقاله که نتیجه چند ماه تحقیق جدی روی ابعاد اجتماعی خودکشی بود را توس چاپ کرد. یادم است که چند نسخه از آن شماره را خریده بودم و همچون سند افتخاری به دوست و آشنا و فامیل می‌دادم.

شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۰

زندگی بدون پول

"هیدمایر شوارمر" زنی آلمانی است که مدعی است سیزده سال است که پول را از زندگی خود حذف کرده و بدون پول زندگی می‌کند. "زندگی بدون پول" عنوان فیلم مستندی است که دوربینش، این زن 69 ساله را در زندگی‌اش‌ و سفرهایی که دعوت می‌شود تا در مورد این شیوه زندگی و نظراتش صحبت کند، همراهی می‌کند. این فیلم را دیشب در دانشگاه وینی‌پگ دیدم.

هیدمایر که خود را یک معلم و روان‌درمان در زندگی سابقش معرفی می‌کند مدعی می‌شود که سیزده سال پیش آپارتمان و همه دار و ندارش را رها کرده و وسایل ضروری زندگی‌اش را در چمدانی گذاشته و در سفر و در خانه‌های دوست و آشنایانش و گاهی هم غریبه‌هایی که می‌خواهند از او حمایت کنند زندگی‌ کرده است. او معتقد است امروزه پول جای بسیاری از ارزش‌های انسانی را گرفته و اکنون زمان آن رسیده که با حذف پول یک زندگی بدون استرس را شروع کرد که در آن آدم‌ها نیازها و دارو ندار خود را با یکدیگر داد و ستد می‌کنند و در ازای کارهایی که برای دیگران انجام می‌دهند چیزهای ضروری‌شان را دریافت کنند.

در فیلم می‌بینیم که او به همراه گروه‌هایی که می‌خواهند این شیوه زندگی را آزمایش کنند ( که جالب است همیشه یا زنان هم سن و سال این خانم هستند و یا دختران جوان دانشجو) به فروشگاه‌ها می‌روند و از آنها تقاضای کمک غیر نقدی می‌کنند. مثلاً از یک نانوایی نان‌های مانده از روز قبل را می‌گیرند و در ازای شستن زمین یک فروشگاه خوراکی‌های رایگان می‌گیرند و بعضی از خوراکی‌ها را با خوراکی‌هایی دیگری در فروشگاه‌های دیگر معاوضه می‌کنند. در میدان تره‌ بار می‌گردند و سزیجات باقی‌مانده و قابل مصرف را بر‌می‌دارند.

در بخشی از این فیلم، این خانم به مدرسه‌ای در ایتالیا می‌رود تا برای دانش‌آموزان صحبت کند و به سوالات آنها پاسخ دهد. پسربچه‌ای ده – دوازده ساله جسورانه می‌گوید: " او بدون پول زندگی نمی‌کند، با پول دیگران زندگی می‌کند!"

به نظرم این حرکت با هدف جلب توجه مردم به بازگشت به ارزش‌هایی غیر از پول به عنوان یک حرکت سمبولیک می‌توانست قابل احترام باشد اما از آنجا که خانم شوارمر مدعی است که وقت آن رسیده که مفهوم پول را ازسیستم اداره کشورها حذف کرد و همه به شیوه او زندگی کنند، مضحک است.

گروهی از فعالان همفکر با این خانم در شهر ما هم در مراسم دیشب حضور داشتند که تلاش داشتند البته با شیوه‌های معقول‌تری مثل تشویق مردم به کاشت سبزی‌جات و میوه‌های موردنیازشان در حیاط خانه‌هایشان و گسترش فرهنگ معاوضه، وابستگی آنها را به پول کمتر کنند و یا معاملات را محدود به تولید‌کنندگان و مزارع محلی کنند. گروه دیگری هم با ارایه برنامه "اشتراک اتومبیل " به دنبال پایین آوردن هزینه‌های زندگی با به اشتراک خریدن ماشین برای یک گروه از مردم بودند. از شرکت کننده‌ها هم خواسته شده بود که با آوردن خوراکی و تقسیم کردن و معاوضه آنها با یکدیگر این مفهوم را تجربه کنند.

دوستی که با هم فیلم را دیدم این داستان را نوعی گدایی مدرن توصیف می‌کرد و دوست دیگری معتقد بود این آدم‌ها چون هیچوقت مفهوم بی پولی برای عمل جراحی بچه‌شان که با مرگ دست و پنجه نرم می‌کند را نداشته‌اند حالا خوشی زیر دلشان زده است!




این خانم و این فیلم وبسایتی هم دارند که می‌شود دی.وی.دی این فیلم را اینترنتی از آن خرید البته باید بابت آن پول بدهید! 20 دلار و نمی‌شود مثلا تخم مرغ بیاورید و دی.وی.دی بگیرید! هرچند در وبسایت قید شده که این پول برای تأمین هزینه ساخت فیلم است و شما می‌توایند در حد توان خود پرداخت کنید.

صفحه فیسبوک این فیلم: +

سه‌شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۰

نه یعنی نه، بله یعنی بله!

اپیزود اول – ۲۷ سپتامبر ۲٠٠۷، سنت جونز، نیوفاندلند

یک دانشجوی ایرانی دانشگاه مموریال در مقطع پی.اچ.دی در آسانسور دانشگاه سینه‌ی یک دختر دانشجو را می‌بوسد. وی که بعداً به دو ماه زندان محکوم شد، در توجیه رفتارش گفت که " وقتی {زنان} سینه‌هایشان را بیرون می‌اندازند، شما نمی‌توانید از همه مردها انتظار داشته باشید که خودشان را کنترل کنند". (منبع: + و +)


اپیزود دوم – ۲۵ فوریه ۲٠۱۱، وینیپگ، منیتوبا

جمعی از مردم وینیپگ خواستار استعفای قاضی "رابرت دوار" شدند. وی در پی آزادی مشروط مردی که متهم به تجاوز و آزار جنسی دختری در وینیپگ بود، اظهار داشته بود که آن دختر تیوب تاپ (تاپی که شانه و آستین ندارد) پوشیده بوده، کرست نداشته و کفش‌های پاشنه بلند داشته و مقدار زیادی آرایش کرده بوده است و نتیجه گرفته بود که آن مرد نتوانسته بفهمد که این دختر چه می‌خواهد. زنان وینیپگی در این تجمع شعار می‌دادند: "نه یعنی نه، بله یعنی بله!" (منبع: +)


اپیزود سوم – ۳ آوریل ۲٠۱۱، تورنتو، آنتاریو

بیش از دو هزار زن و دختر تورنتویی در اعتراض به اظهار نظر "مایکل سانگیونتی" یک مقام پلیس در تورنتو در حالی که همگی لباس‌های سکسی و بدن نما پوشیده بودند، در مقابل اداره پلیس تورنتو دست به راهپیمایی زدند. این مقام پلیس در یک سخنرانی در دانشگاه یورک در مورد امنیت شخصی گفته بود که اگر زنان نمی‌خواهند مورد تجاوز واقع شوند، نباید مانند زنان ِ خراب لباس بپوشند. زنان در تورنتو همان شعار زنان وینیپگی را سر داده بودند: "نه یعنی نه، بله یعنی بله!" (منبع: +)


عکس از اینجا

یکشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۰

برای ثبت در تاریخ: شورش ۹ خرداد ۱۳۷۱ مشهد

در سفر ایرانم، نیمه‌شب‌ها تا دیروقت خودم را در دنیای باقی‌مانده از خاطرات سال‌های نه چندان دور غرق می‌کردم. چند شبی را فقط سرگرم آن صندوق چوبی قدیمی که هفت سال تمام زیر تختم، امانتدار خوبی برای همه روزنامه‌ها و مجله‌های آن روزهایم شده بود گذراندم. اولین شماره از تقریبا همه روزنامه‌های دوران طلایی مطبوعات ایران را در آن صندوق نگه داشته بودم باضافه بریده مطالب مهم.

از آن جمله خبر اعدام عوامل شورش سال ۷۱ مشهد از روزنامه خراسان ۲۱ خرداد همان سال. در ۹ خرداد ۷۱ ماموران شهرداری مشهد در پی اقدام به تخریب خانه‌های مسکونی فاقد پروانه در انتهای خیابان طبرسی مشهد با اهالی درگیر شدند که این درگیری منجر به تیرخوردن یکی از بچه‌های ساکنین شد و همین بهانه‌ای برای یک شورش به تمام معنی. در عرض چند ساعت کلانتری‌های ۳و۴ مشهد به تصرف مردم درآمد و مردم مسلح شدند. چندین اداره دولتی و بانک در اطراف میدان شهدای مشهد از جمله ساختمان شهرداری، سازمان تبلیغات اسلامی، کتابفروشی امور تربیتی، چندین شرکت تعاونی مصرف دولتی و تقریبا همه بانک‌های اطراف غارت و به آتش کشیده شد. یادم نمی‌رود که آنشب وقتی من و پدر و برادرانم به سر کوچه رفتیم تقریباً هرکسی را که می‌دیدیم داشت کیسه برنجی یا تین روغن نباتی و یا حتی کامپیوتری را که از بانکی برداشته بود به دوش می‌کشید. فردا صبح مرکز شهر چون شهری جنگ‌زده بود که از ساختمان‌هایش دود بلند می‌شد و روی آسفالت خیابانش پر از شیشه خورده بود و ماشین‌های سوخته در کنار خیابان‌هایش رها شده بودند.

این وضعیت تا بعد از ظهر فقط به طول انجامید که سپاه کنترل شهر را به دست گرفت و شرایطی شبیه حکومت نظامی در شهر بوجود آمد. در عرض یکی دو روز همه ساختمان‌های دود زده با رنگ سفید شدند و دوازده روز بعد چهار نفر به عنوان عوامل اصلی غائله مشهد به دار آویخته شدند:




پ.ن: در مورد این واقعه در این لینک هم اشاره مختصری شده است. بهمن دارالشفایی عزیز هم در گوگل ریدرش توضیحی و منبعی در این مطلب من گذاشته بود به این شرح:
درباره شورش های شهری 1369 و 1370 (اوایل دهه 90 میلادی) مقاله هایی به انگلیسی نوشته شده فکر کنم یکی از مهمترینهایش مقاله آصف بیات (نوشته شده در سال 1994) باشد:

بر طبق این مقاله در این شورش بیش از صد ساختمان و مغازه ویران شدند. برآورد میزان خسارات ده میلیارد ریال بود. بیشتر از 300 نفر دستگیر و 6 مأمور پلیس کشته شدند.

دوشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۰

شب‌‌‌‌‌‌‌های نایروبی

"شب‌‌‌‌‌‌‌های نایروبی" عنوان وبلاگ "سو"، دختر کنیایی است که در خیابان‌های نایروبی تن فروشی می‌کند و در وبلاگش از خودش و کارش با خوانندگانش صحبت می‌کند. "سو" که وبلاگش کاندیدای بهترین وبلاگ انگلیسی در مسابقه وبلاگ‌نویسی دویچه وله امسال شده است خودش را اینگونه معرفی می‌کند:

اسم من "سو" است. من در خیابان "کوینانگ" نایروبی کار می‌کنم. اینها افکار، مشاهدات و تجربیات من از جهان تنفروشی هستند. حرف‌هایی مستقیم، حقایقی سخت و حکایت‌هایی واقعی هستند که ارزشش را دارند و نه از آن نوع حرف‌ها برای جلب همدردی.

شب‌های نایروبی تا اینجا بالاترین رأی در بین وبلاگ‌های انگلیسی را آورده است. آخرین پست این وبلاگ را که خواندم آنرا فوق‌العاده جالب و دارای یک نگاه عمیق یافتم. ترجمه آخرین پست این وبلاگ را بخوانید:

اپیزود 20: نرخ من

مردها هنگام پول دادن برای سکس با یک تنفروش، مثل خرید یک کالا رفتار می کنند. اما ایده‌آل من این است که آنطور که برای یک کار هنری پول می‌پردازند باید برای این سرویس هم پول بدهند. نه لزوماً مانند کارهای "دالی" یا "واینو براش" اما در حدی که یک نقاشی ِ آبستراکت ِ یک هنرمند ِ گمنام، حس خریدار را جلب می‌کند. در آنصورت من بر همان اساسی که یک هنرمند بزرگ بهای بالایی روی آثار خود می‌گذارد، نرخ خودم را تعیین می‌کردم؛ نه به خاطر زیبایی‌شناسی اثر بلکه به خاطر تأثیر غیرقابل توضیحی که اثر روی روح خریدار دارد. آما ایده‌ال، فقط خیالی است که من رویای آنرا دارم، چرا که من در واقعیتی بسیار متفاوت زندگی می‌کنم.

قیمت کالا تابعی است از عوامل متعدد اما نکته در هزینه تولید است. شخصی در یکی از کامنت‌های اینجا استدلال آورده بود که کالا در کار من یک رخداد طبیعی است و من نباید روی آن قیمت بگذارم که البته ساده‌انگاری است. این فرض، هزینه‌های جبران لطمات روحی ناشی از تنفروشی را ندیده می‌گیرد. همینطور هزینه‌های بدیهی نگهداری و بسته‌بندی هم وجود دارند؛ خرید لباس، درست کردن مو، حق ویزیت متخصص زنان، و از این قبیل و هزینه‌ای که نباید فراموش کرد، هزینه انتقال کالا از کارخانه به مصرف‌کننده. شاید به این امید که هچون کوکاکولا به نظر نیایم باید این را بیان کنم که، من بدنم را نمی‌فروشم، شادمانی می‌فروشم.

وقتی من از SJ (سن جوز؟) به خیابان رفتم، یک نرخ استاندارد برای خودم در نظر گرفتم: 1500 شلینگ برای هر جلسه. به نظر می‌آمد که این نرخ دلخواهی که من محاسبه کرده بودم، به اندازه‌ای بود که کفاف هزینه‌هایم را بدهد و برای آنچه در مقابل ارائه می‌دادم هم نرخ منصفانه‌ای باشد. هرچند خیلی زود این نرخ را ول کردم. خیلی محدود کننده بود. مردانی بودند که می خواستند کمی کمتر بدهند و من می‌انداختمشان بیرون و دیگرانی که می‌خواستند بیشتر بدهند اما با نرخ خودم به تور می‌افتادند.

همچنان خام و بی تجربه، نرخم را بر اساس مدل ماشین‌ مردها تعیین کردم. اما همانطور که قبلن هم اشاره کرده بودم، نوع ماشینی که یک مرد می‌راند؛ نشانگر خیلی ضعیفی است برای مبلغی که به یک دختر پرداخت می‌کند. آنهایی که ماشین‌های براقشان را از طریق شغل رسمی یا بیزینس موفقشان خریده‌اند، یک کمی خودخواه هستند و انگار دارند بر دنیا حکومت می‌کنند و فکر می‌کنند چیزی برای اثبات ندارند (؟) و در واقع دارند به من لطف هم می‌کنند. پولی که آنها پرداخت می‌کنند معادل چیزی است که برای چبران یک "زحمت" آنهم به صورت افتخاری پرداخت می‌شود. اما هستند مردانی که ماشین‌های گرانقیمت دارند و به نظر می‌رسد خیلی راحت پول در می‌آورند. شاید از طریق معاملات، فساد مالی یا راه‌های خلاف دیگر. اینها سخاوتمندانه و خیلی بیشتر از آنچه من طلب می‌کنم می‌پردازند.

آنهایی که تویوتا، نیسان و فولوکس واگن‌های مدل پایین‌تر و بی.ام.و های دست دوم دارند (این آخرین گروه خیلی جالبند) کاملا غیر قابل پیش‌بینی هستند. بعضی‌هایشان کم درآمدند و نمی‌توانند به اندازه که دوست دارند بپردازند. بعضی‌هایشان یک ترس دائمی دارند از اینکه توسط دولت و بقیه مورد آزار و استثمار قرار می‌گیرند و بنابراین سخت پول می‌دهند. گروه بی.ام.و دارهای دست دوم، از ثروت خود مطمئن نیستند و یا به بیان درست‌تر شک دارند که آیا مردم آنها را به عنوان پولدار به حساب می‌آوردند یا نه. آنها نسبتاً بیشتر و با زرق و برق پول می‌دهند فقط برای اینکه ثابت کنند وضعشان خوب است.

این روزها من برای مشتری‌هایم به شکل دیگری نرخ تعیین می‌کنم. این بهترین استراتژی است. من از چند نشانگر ساده استفاده می‌کنم تا بدانم از هر کسی چقدر بگیرم. به عنوان نمونه، مردانی که به محض اینکه توی ماشینشان می‌نشینم می‌پرسند نرخ من چقدر است، آمادگی برای پرداخت زیاد ندارند، پس از آنها کمتر می‌گیرم. آنهایی که خیلی حرف می‌زنند، مطمئناً اهل چانه زدن هستند پس کمی بیشتر نرخ می‌دهم تا جا برای چانه زدن داشته باشم. مشتری که می‌پرسد من کی پولم را می‌خواهم، قبل یا بعد، نشانه‌ای است که می‌توانم بیشتر نرخ تعیین کنم. اینکه چرا مردی با من می‌خوابد هم عامل مهم دیگری است. آنهایی که به دلایل معنوی با من می‌خوابند در مقایسه با آنهایی که می خواهند فقط لذت فیزیکی ببرند، هیچ مشکلی با اینکه کمی بیشتر پول بدهند ندارند. زمانی من فکر می‌کردم که مردان قدردخترانی را که نرخ بالاتری دارند بیشتر می‌دانند چراکه چیزهای با کلاس قیمت بالاتری دارند، اما بعدها فهمیدم بیشتر مردها به یک تن‌فروش به همان اندازه‌ای بها می‌دهند که آنها فکر می‌کنند هست: دختری پست بدون هرگونه محدودیت اجتماعی و اخلاقی.

بیشترین مبلغی که تا به حال گرفته‌ام 150 دلار (باضافه مزایا) برای یک جلسه بوده، آنهم نه خیلی وقت پیش و توسط مردی که تمام راه را از کامپالا پرواز کرده بود تا شب را با من در یک هتل 200 دلاری در نایروبی بگذراند. درست برعکس "سیلوستر". داستانش را در پست بعدیم در همین هفته خواهم گفت.


(وبلاگ "دورنمای یک نایروبیایی" هم مصاحبه‌ای با "سوزی" انجام داده است. عکس‌ها هم از همانجاست.)
_______________________________________

وبلاگ دستنوشته‌ها کاندیدای بهترین وبلاگ فارسی مسابقه وبلاگ‌نویسی دویچه وله امسال شده است. اگر خواننده دستنوشته‌ها هستید و یا دوست دارید که به دستنوشته‌ها رأی دهید طبق توضیحات این پست می‌توانید از دستنوشته‌ها حمایت کنید.

چهارشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۰

وبلاگ دستنوشته‌ها کاندیدای بهترین وبلاگ فارسی دویچه وله

دیروز از روی آمار وبلاگ و لینک‌های ورودی متوجه شدم که دستنوشته‌ها در هفتمین مسابقه وبلاگ دویچه وله آلمان یکی از 11 کاندیدای بهترین وبلاگ فارسی شده است. انتخاب از طریق رأی‌گیری آنلاین انجام خواهد گرفت و رأی‌گیری که از دیروز شروع شده تا 11 آوریل (22 فروردین) ادامه خواهد داشت و روز بعد هم اسامی برندگان اعلام خواهد شد. +

در بخش وبلاگ‌های فارسی این وبلاگ‌ها به بخش نهایی مسابقه راه پیدا کرده‌اند:

آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند، باران، خارخاسک هفت دنده، در قند قزل آلا، دستنوشته ها ، راز سر به مهر، مجمع دیوانگان، مریم اینا، ندای امروز ، هفت، یادداشت‌های توپ سرگردان

از آنجا که شرکت در انتخابات یک "تکلیف" است و مردم هم باید "اصلح" را انتخاب کنند! پس بشتابید و اگر دستنوشته‌ها را دوست دارید از طریق این لینک وارد سایت مسابقه شوید. برای رأی دادن باید یا از اکانت فیسبوک خود استفاده کنید یا اکانت توئیتر داشته باشید. طبق شکل زیر ابتدا روی نقطه شماره 1 کلیک کنید و با اکانت فیسبوک خود وارد شوید. وقتی از شما برای در اختیار گذاردن این اطلاعات با سایت مسابقه اجازه می‌خواهد به آن جواب مثبت دهید و بعد از منوی شماره 2 بخش وبلاگ‌های فارسی را انتخاب کنید و سپس از منوی شماره 3 نام وبلاگ مورد نظر خود (همان وبلاگ اصلح!) را انتخاب کنید و با کلیک روی نقطه شماره 4 رأی خود را بدهید. پس از این مرحله به شما این انتخاب داده می‌شود که در صورت تمایل رأی خود را روی فیسبوک و یا توئیتر هم منتشر کنید.


نمودار زیر نتیجه آرا را تا لحظه انتشار این پست نشان می‌دهد. (این نمودار که روی گوگل داک درست کرده‌ام روزی دو یا سه بار به روزخواهد شد).




توجه: با توجه به مشکلی که برای سرور سایت مسابقه بوجود آمده است، امکان رأی دادن با اکانت فیسبوک فعلا امکان پذیر نیست. تا زمان رفع این مشکل همجنان می توانید از طریق اکانت توئیتر خود رأی دهید. اگر اکانت توئیتر ندارید هم به سادگی می توایند از اینجا یکی برای خود بسازید.

پنجشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۹

از سرزمینهای اشغالی ...

امروز برای اولین بار بعد از هفت سال زندگی در کانادا اتفاقی عجیب و ناخوشایند را تجربه کردم. در راه رفتن به سر کار به محض نشستن روی صندلی اتوبوس، مرد جوان سرخپوستی که در ردیف جلویی من نشسته بود، برگشت و گفت تو می خواستی کیف من را بدزدی! ایستاد و با صدای بلند شروع به فحش دادن کرد و من را به بقیه نشان می داد و می گفت این سعی داشت کیف منو بدزده! حالت طبیعی نداشت و به نظر می آمد مواد مخدر هم مصرف کرده. اصرار داشت که باید از اتوبوس پیاده شوی. فرباد می زد که این کشور منه و شماها کشور منو به گ... دادید ( دیس ایز مای کانتری. یو فاکد آپ مای کانتری اند ناو آیم گواینگ تو فاک یو آپ!) در تمام این مدت من سعی می کردم به چشم های این آدم نگاه نکنم و یک کلمه هم حرف نزنم. وقتی دید از اتوبوس پیاده نمی شم نشست اما اصرار داشت که در صندلی دورتر او بنشینم که البته من از جایم تکان نخوردم.

یک دختر کانادایی که کنار من نشسته بود بلند شد و رفت با راننده صحبت کرد و راننده اتوبوس را نگه داشت. فهمیدم گزارش داده و منتظر مامورهاست. هفت هشت دقیقه ای طول کشید تا مامورها رسیدند و در این فاصله او همچنان در حال فحش دادن به من بود و گاهی فریاد می زد تو اهل کدام کشوری؟ اسمت چیست؟ اسم چند کشور از جمله افغانستان را هم ردیف کرد. مامورها که آمدند شروع کرد به شکایت کردن از من که من خودم را به خواب زده بودم و این مرد می خواست کیف مرا بدزدد! وقتی مامورها از او خواستند که پیاده شود تا بیرون در این مورد صحبت کنند می پرسید پس این چی!

مامورها بعد ازبیرون بردن او از من پرسیدند که آیا حالم خوب است یا نه که من هم گفتم خوبم و مشکلی ندارم. می خواستم بگویم نگران نباشید من در کشوری بزرگ شده ام که پوست کلفت بودن در برابر شنیدن فحش و توهین و ناسزا لازمه زندگی در آن است. اگرچه یک ساعتی طول کشید تا اثرات فحش خوردن و اتهام دزدی شنیدن در مقابل جمع از اعصاب و روانم رفت.

اعتراف می کنم از اینکه این آدم کاملا چهره مرا به خاطر سپرده آن هم در شهری مثل وینیپگ که نرخ جرم جنایت در آن بالاتر از متوسط کاناداست ترسیدم! اما همزمان دلم برای این آدم می سوخت که مرا به عنوان نماینده همه سفیدپوستان اشغالگری می دید که دو قرن است سرزمینش پدری اش را اشغال کرده اند و او و هم قبیله ای هایش و پدران و مادرانشان را با بشکه های مشروبی که با پوستهای شکارشان مبادله می کردند و با مدارس شبانه روزیشان به خاک سیاه نشانده اند.

مرتبط از همین وبلاگ: یک جنایت ملی

سه‌شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۹

روز جهانی زن

هشتم مارس امسال، پنجمین سالی است که پوستر کانادایی روز جهانی زن را در این وبلاگ می‌بینید. پوستر امسال با تم "حقوق دختران مهم است" روی اهمیت برابری و دسترسی به فرصت‌ها برای تمامی دختران و زنان تأکید دارد. روز زن بر تمامی شیرزنان ایرانی مبارک باد!


یکشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۹

رسمیت نوروز در استان منیتوبای کانادا

به همت و تلاش انجمن ایرانیان منیتوبا، دولت استان منیتوبای کانادا نوروز را به عنوان آغاز سال نوی ایرانی رسماً به رسمیت شناخت. (+) به این ترتیب نوروز در تقویم‌های رسمی استان ثبت می‌شود. بعد از استان‌های آنتاریو و بریتیش‌کلمبیا در سال 2008، منیتوبا سومین استان کانادا خواهند بود که چنین دستاوردی را برای ساکنین ایرانی خود به ارمغان می‌آورد. پیشتر پارلمان فدرال کانادا نیز در سال 2009 به نوروز رسمیت داده بود. (+)

ویدیوی زیر بخش‌هایی از مذاکرات نمایندگان پارلمان آنتاریو در سال 2008 را نشان می‌دهد که منجر به تصویب قطعنامه رسمیت نوروز در آنتاریو شد:


سه‌شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۹

پیوند وینیپگ با "سخنرانی پادشاه"

ترجمه کوتاه شده مقاله "لیندر رینولد" در روزنامه "وینیپگ فری پرس"، 10 فوریه 2011

هشتاد سال پیش از آنکه "کالین فیرث" نقش پادشاهی با لکنت زبان را در "سخنرانی پادشاه" بازی کند، پادشاه واقعی، جورج ششم نطقی تاریخی در وینیپگ ارائه کرده بود. در آن سخنرانی نشانه‌ای از مشکلی در سخنرانی مردی که از کودکی مشکل لکنت زبان داشت به نظر نمی‌رسید. در 24 مه 1939، شاه و ملکه الیزابت به عنوان بخشی از یک تور ِ دور کانادا به وینیپگ رسیدند. در یک گزارش پرطمطراق، یک نویسنده "فری پرس" مدعی شد که باران بند آمد و آسمان باز شد هنگامی که این زوج خیابان پرتج را به سمت بولوار مموریال پشت سر گذاردند.

"فرانسس استیونس" در مقاله‌اش نوشته بود: "من مطمئنم که یک رنگین کمان دیدم، و پایه رنگین کمان منتهی می‌شد به قبر سرباز گمنام. زمان‌هایی هست که چشم درونی درست‌ترین‌ها را در می‌یابد، و این یکی از آن زمان‌ها بود." او همچنین پیش‌بینی کرده بود که زوج "همانطور که آمده بودند با لبخندی بر چهره و فریبایی در رفتارشان" خواهند رفت.

شاه جورج ششم و ملکه الیزابت در حال دیدار عمومی با مردم در طی بازدید سلطنتی وینیپگ در 1939. (عکس از آرشیو روزنامه وینیپگ فری پرس)

تور سلطنتی دور ِ کشور، از کبک شروع شد. زوج در 24ام، روز امپراطوری، با قطار به وینیپگ رسیدند و مورد استقبال هزاران نفر از مردم قرار گرفتند.

بعد از تمام استقبال‌ها و ملاقات‌های رسمی، شاه پشت میزی در کتابخانه طبقه دوم "خانه دولت" نشست. از طریق رادیو، وی سیصد میلیون مردم مشترک‌المنافع را خطاب قرار داد. او اینگونه شروع کرد:

"وینیپگ، شهری که من از آن صحبت می‌کنم، در آغاز ِ فرمانروایی ملکه ویکتوریا چیزی بیشتر از یک قلعه و ده در پهنه فلات (open prairie) نبود. اما امروز نشانه‌ای است از ایمان و انرژی که امپراطوری جهانی عصر ما را خلق کرده و برپا نگه داشته است.

سفرملکه و من در کانادا، تجربه‌ای تأثیر گذار و عمیق بوده است و من از این فرصت برای در میان گذاشتن افکار و احساساتی که در من برانگیخته با جهانیان استقبال می‌کنم."

در زمانی که او نطق وینیپگش را ارئه داد، شاه سال‌ها بود که تحت نظرمتخصص گفتار درمانی اش "لیونل لاگ" بود که نقشش را "جفری راش" در فیلم بازی می‌کرد. آنها نطق‌ها طوری طراحی می‌کردند که از واژه‌ها یا عباراتی که باعث تپق پادشاه می‌شدند دوری شود. از آن پس او بر مشکلش با حرف "ک" فائق آمده بود، مشکلی که از زمانی خردسالی و بعدها به صورت یک مشکل شغلی آزارش می‌داد.

میزی که شاه جورج از آن جوامع مشترک‌المنافع را مورد خطاب قرار داد همان میزی است که اکنون کتابچه نظرات بازدیدکنندگان از "خانه دولت" روی آن قرار دارد و بسیاری از بازدیدکنندگان از اهمیت تاریخی آن بی اطلاعند.

معاون فرماندار "فیلیپ لی" که خود یکی از طرفداران سرسخت فیلم "سخنرانی پادشاه" است، می‌گوید اینکه پس از مدت کوتاهی بعد از نطق وینیپگ، جورج ششم جوامع مشترک‌المنافع را مورد خطاب قرار می‌دهد تا ورود بریتانیا به جنگ را اعلام نماید خیلی اهمیت دارد. "لی" می‌گوید: "این یک نطق خیلی مهم بود." او به همان اندازه که به این فیلم به عنوان یک داستان عشقی نگاه می‌کند آنرا به عنوان یک قطعه تاریخی هم می‌بیند: "فیلم کار بسیار خوبی بود. شاه و ملکه هر دو مصمم بودند که بر مشکل فائق آیند."

شاه نطق وینیپگش را با کلامی برای جوانان مشترک‌المنافع به پایان برد.

با هدف بزرگذاشت پیوند ظریف وینیپگ با "سخنرانی پادشاه"، "لی" میزبان یک پیش‌-مهمانی اسکاردر "خانه دولت" خواهد بود. میهمانان می‌توانند آن میز مشهور و عکس‌های دیدار 1939 را ببینند. اگرچه "لی" مؤدب‌تر از آن است که به زبان آورد، اما می‌توان حدس زد که وی برای انتخاب "فرث" به عنوان بهترین بازیگر اسکار تلاش می‌کند.

شاه چهار ماه بعد از نطق وینیپگش، یک بار دیگر با مردم تحت قلمرواش سخن گفت، این بار برای اعلان ورود بریتانیا در جنگ با آلمان. او و "لاگ" یک بار دیگر به دقت متن نطق را طراحی کرده بودند. همانند نطق وینیپگش این نطق نیز بدون لکنت ایراد شد.


گوش کنید: سخنرانی جورج ششم در وینیپگ






روز جهانی زن

به سنت نیک ده سال گذشته،  این هم پوستر امسال روز جهانی زن در کانادا. شعار امسال پوستر: "توانمندسازی زنان به برابری رهنمون خواهد شد....