همیشه بی معنی ترین شکل حکومت در ذهنت این باشد که یک نفر نه به خاطر لیاقت، که به خاطر اینکه خون پادشاه یا ملکه قبلی در رگ‌هایش جریان دارد شخص اول حکومت باشد، و بعد ناگهان خودت را رودررو با کسی ببینی که خیلی از پدر و مادرهای ما هنوز به او "ولیعهد" می‌گویند و بیشتر آدم های نسل ما او را "رضا پهلوی" صدا می‌زنند. این حسی غریب بود که دیروز  بدجوری بر همه وجودم سنگینی می‌کرد. از طریق دو نفر از دوستان از حضور رضا پهلوی در تورنتو باخبر و برای یک جلسه گفتگو در روز بعد با وی دعوت شدم. دودل بودم برای رفتن یا نرفتن و به این دلایل تصمیم گرفتم که بروم:

  • نفس گفتگو به خودی خود یک قدم مثبت است.
  • فکر کردم اگر مثلا هاشمی (که می‌دانیم اتفاقاتی مثل رستوران میکونوس و اتوبوس نویسندگان به ارمنستان در زمان حکومت او رخ داد) به تورنتو سفر می‌کرد، اینقدر نگران دیدار و گفتگو با وی نبودم. حتی اگر رد صلاحیت نمی‌شد و من هم دستم به صندوق رأیی می‌رسید، چه بسا که به او رأی هم می دادم. دیدار با فرزند شاهی که دیکتاتور بوده مسلما به این بدی نمی تواند باشد!
  • و آخر اینکه برای ادامه تحقیقی که روی زندگی قطب‌زاده مدت‌هاست به آن مشغولم احتیاج به آشنایی و ارتباط با افرادی در رژیم گذشته دارم.



جلسه در هتل شرایتون و توسط "شورای ملی ایران"، شورایی که ماه گذشته در پاریس اعلام موجودیت کرد و رضا پهلوی را به عنوان سخنگوی خود برگزید، برگزار می‌شد. اما قبل از این جلسه‌ی نیمه‌عمومی به پنج-شش نفری این فرصت داده شده بود که در یک فضای غیررسمی با ایشان به گفتگو و پرسش و پاسخ بنشینند. به نظرم خود رضا پهلوی و یا اطرافیانش به این نتیجه رسیده‌اند که دیدارهای تکراری با عاشقان سینه‌چاک نظام پادشاهی که سراسر آه و افسوس از دوران طلایی گذشته و قربان صدقه رفتن‌ برای شاهزاده است، به جایی نمی‌رسند و باید نسل جوان‌تر و آن‌هایی که در فضای مجازی صدایی دارند وارد گود شوند. این به نظرم خیلی هم خوب است اما... امایش بماند تا پایین‌تر بگویم.

رضا پهلوی، در گفتمان سیاسی‌اش همواره گفته و می‌گوید که شکل نظام سیاسی ایران ِ آزاد و دموکراتیک را مردم انتخاب خواهند کرد، و آن چیزی که الان مهم است، فراهم آوردن شرایطی برای یک انتخابات آزاد است که مردم بتوانند بین نظام‌های  پادشاهی مشروطه و یا جمهوری یکی را انتخاب کنند. این نوع موضع‌گیری را من می‌توانم از یک فعال و روشنفکر دانشگاهی بپذیرم اما نه از کسی که او را در ردای سیاستمداری می‌بینم که برای بدست آوردن قدرت سیاسی تلاش می‌کند. من نمی‌توانم درک کنم که چگونه یک نفر بسته به خواست مردم هم توانایی شاه شدن داشته باشد هم رئیس‌جمهوری.  

روزنامه مهم تورنتو، تورنتواستار در همان روز، تیتر زده بود: "رضا پهلوی، شاهِ در انتظار ایران، در تورنتو"(١). گفتم اینکه شما موضع خود را در قبال شکل حکومت روشن نمی‌کنید برای شما هزینه دارد.  یک نمونه از هزینه‌اش این می‌شود که خبرنگار تورنتواستار با وجودی که در متن مصاحبه از شما نقل کرده که شما خود را "شاه در انتظار" نمی‌بینید اما خلاف آن را برای تیتر مطلبش انتخاب کرده.


به نظرم از این تیتر باخبر نبود و کمی عصبانی شد. نمی‌دانم بابت سوال من بود یا کاری که تورنتواستار کرده بود. گفتم به نظر من همان حس عدم اعتمادی که خبرنگار تورنتواستار را وادار می‌کند چنین تیتری انتخاب کند، در پس ِ ذهن بیشتر ایرانیان هم هست. اینکه هدف شما بر خلاف آن چیزی که می‌گویید احیای نظام مشروطه سلطنتی است. اگر موقعیتش پیش نیاید آن وقت شاید برای ریاست جمهوری تلاش کنید. پاسخ داد که به چه زبانی باید بگویم که اینطور نیست؟ چقدر باید تکرار کنم؟ و پیشنهاد داد فیلم Life of Brian (٢) را ببینم.

دیدار نیمه عمومی با حدود ٣٠٠-٢٥٠ نفر شرکت‌کننده به قرائت منشور ملی ایران، چند سخنرانی و در نهایت سخنرانی خود رضا پهلوی و پرسش و پاسخ با حضار گذشت.

حرف‌هایش خوب بود. پاسخش به انتقاد شاه‌دوستانی که مثلا چرا از آشتی ملی حرف می‌زنید عالی بود. شخصی پرسید من چگونه می‌توانم با پاسداری که مرا شکنجه داده آشتی کنم. پاسخ داد این چرخه انتقام درجایی باید متوقف شود. از ایده Truth and Reconciliation گفت و از روش‌های ماندلا در آفریقای جنوبی مثال زد.

 حس غریب دیدن این همه سلطنت‌طلب در یک جا تجربه عجیبی بود. وقتی خانمی پشت میکروفن بعد از تمجید و ثنای شاهزاده گفت که از حس برتر برخوردار است که آینده را خواب می‌بیند و در خواب دیده است که شاهزاده و شهبانو به ایران باز می‌گردند، به وضوح چشمان نگران شاهزاده را می‌دیدم که عکس‌العمل ما شش هفت نفری که در ردیف جلو نشانده بودنمان را واکاوی می‌کرد. از ما به وضوح انتظار سوال داشتند. فرصت و مجالش نبود که به شاهزاده بگویم این یکی دیگراز هزینه‌های این "استراتژی ابهام" (٣)  و یا "سکوت" شماست که چنین هوادارانی دورتان را گرفته‌اند که به قول انگلیسی زبان‌ها حس Embrrass  شدن از نوع حمایت‌هایشان را می‌توان در چهره‌تان دید. تعبیر "سکوت" را یکی از همراهان جمهوری‌خواه ایشان مطرح کرد. به نظرم تا زمانی که رضا پهلوی موضع‌اش را در قبال اینکه در آینده سیاسی ایران خود را در ردای یک شاه می‌بیند یا یک رئیس جمهور روشن نکند، نمی‌تواند اقبال بیشتری از طبقه جوان ِ روشنفکر و دانشگاهی انتظار داشته باشد.

پی‌نوشت‌ها:

١. این تیتر روز بعد با رایزنی آرش به "پسر شاه" تغییر کرد. +
٢. این فیلم کمدی محصول ١٩٧٩ است. یعنی همان سالی که شاه ایران را ترک کرد.
٣. تعبیر از دوستی است که در جلسه بود.

لینک ویدیوی نشست کنگره ملی ایران در تورنتو +

موضوع: , 6 نظر |

کارهای تحقیقی زیادی روی شعارهای دوران انقلاب ۱۳۵۷ از لحاظ محتوایی و همینطور موسیقایی انجام شده است. در چند سال گذشته هروقت در جستجوی ویدیوهای آرشیوی آن دوران برای مطلبی روی وبلاگ بودم و به شعاری از آن دوران برمی‌خوردم، آنها را در آٰرشیو شخصی‌ام نگه می‌داشتم تا به شکلی در آینده از آنها استفاده کنم. به نظرم رسید خوب است این صداها را در این صفحه پست کنم و هر شعار جدیدی را هم که پیدا می‌کنم به این مجموعه اضافه نمایم. فعلا این پست فقط بخش اول این شعارها خواهد بود که به پیش از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ می‌پردازد. به زودی بخش دیگری که مربوط به دو سه سال پس از پیروزی انقلاب (دوران تثبیت) می‌پردازد را هم به آن اضافه خواهم کرد. امیدوارمدر آینده به چند مقطع دیگر مانند دوران جنگ، بعد از قطعنامه (سازندگی)، جنبش‌های دانشجویی (۱۸ تیر) و جنبش سبز هم بتوانم بپردازم. مقایسه تفاوت‌های محتوایی، موسیقایی و شعری این شعارها در مقاطع مختلف که به خواستگاه شعار (مردم یا حکومت) و تغییرات در جامعه و مسائل و نیازهای آن برمی‌گردد، می‌تواند موضوع بحث و نظر فراوانی برای اهل فن باشد.



۱) اتحاد اتحاد اتحاد ای ملت ما با هم متحد می‌شویم | تا برکنیم ریشه استبداد | درود درود درود درود بر خمینی | کارگر برزگر رنجبر ای کارگر | ما با هم متحد می‌شویم |  تا برکنیم ریشه استبداد | درود درود درود درود بر خمینی 

۲) کاخ نیاوران را به خاک و خون می‌کشیم | قسم به خون شهدا شاه تو را می‌کشیم

۳) ای شاه خائن| آواره گشتی | خاک وطن را ویرانه کردی | کشتی جوانان وطن | الله و اکبر | کردی هزارن در کفن | الله و اکبر | مرگ بر شاه مرگ بر شاه | مرگ بر شاه مرگ بر شاه | ای شهید حق | آیم به سویت | بهشت موعود | در پیش رویت | ...

۴) لحظه به لحظه گفتم | زیر شکنجه گفتم | یا مرگ یا آزادی

۵) ما همه سرباز توایم خمینی | گوش به فرمان توایم خمینی

۶) می‌کشم | می‌کشم| آنکه برادرم کشت

۷) سحر می‌شه سحر می‌شه | سیاهی‌ها به در میشه | ....

۸) برای حفظ قرآن | ارتش تو یار ما باش

۹) بختیار | بختیار | نوکر بی اختیار | ... (ادامه به ترکی)

۱۰)‌ تا خون مظلومان به جوش است | آوای عاشورا به گوش است | ...

۱۱) مرگ بر شاه | مرگ بر شاه | مرگ بر شاه

۱۲) ای خمینی | ای مجاهد | ...

۱۳) پیروی می‌‌کنیم حکومت علی را | سرنگون می‌‌کنیم رژیم پهلوی را | مرگ بر شاه | مرگ بر شاه

۱۴) در راه حق و قرآن | می‌میرم ای خواهر عزیزم | رسالتت بر دوشم | می‌کشم | برادر شهیدم

۱۵) سکوت هر مسلمان | خیانت است به قرآن




۱۶) در ارتش خمینی | همه ماسربازیم | برای آزادگی | همه ما جانبازیم | شاه را سرنگون | سلطنت واژگون | مرگ بر شاه 



۱۷) توحید قرآن دینم | آزادگی آیینم | نهضتم حسینی | رهبرم خمینی | می‌گویم هرلحظه | در زیر شکنجه | مرگ بر شاه | مرگ بر شاه

۱۸) امروز روز آزادی است | جای شهدا خالی است



ضمیمه:
  • موسیقی شعارهای انقلاب اسلامی، محسن نفر، فصلنامه هنر، پائیز ۱۳۶۲ +
  • فرهنگ انقلاب ۱  ۲
  • نگاهی نو به شعارهای دوران مبارزه با رژیم پهلوی +
  • بررسی زمینه ها و اهداف انقلاب اسلامی ایران بر اساس شعارهای انقلاب، محمد حسین پناهی، فصلنامه علوم اجتماعی +
  • شعارهای انقلاب +
  • نگاهی آماری- تحلیلی به شعارهای انقلاب/ حافظه شنیداری- گفتاری انقلاب در معرض فراموشی، سرگه بارسقیان +
  • بررسی شعارهای دوران قیام ۱  ۲
  • طراحی شعارهای انقلاب؛ سازماندهی شده يا خودجوش؟ مریم رستگار +

آرگو بر خلاف حرف و حدیث‌ها اصلا فیلم بدی نبود. خصوصاً در مقایسه با محصولات دیگر هالیوود درباره ایران، به نظرم این فیلم از حداقل کلیشه پردازی در مورد ایرانی‌ها استفاده کرده است. شروع فیلم با گفتاری روی تصاویر انیمیشن شروع می‌شود درباره کودتای آمریکایی-انگلیسی ۲۸ مرداد برای سرنگونی حکومت ملی مصدق، و بعد سلطنت محمدرضا پهلوی با اتکا به خفقان ایجاد شده توسط ساواک و شکنجه در زندان‌ها. همینطور ولخرجی های دستگاه سلطنت در شرایطی که بخشی از مردم در فقر به سر می‌بردند و با وجود همه اینها حمایت آمریکا از حکومت ایران. گویی "بن افلک" با این توضیحات می‌خواهد به بیننده خود دلایل خشم عمومی مردم از آمریکا در اشغال سفارت را توضیح بدهد که به نظرم در هیچ کدام از تولیدات هالیوود درباره ایران سابقه ندارد. 

داستان این عملیات نجات دیپلمات‌های آمریکایی که در منزل سفیر کانادا در تهران مخفی شده بودند را  یک سال پیش نوشته بودم (بازخوانی تاریخ: اشغال سفارت آمریکا و فرار کانادایی). "بن افلک" سعی در خور توجهی کرده تا شرایط آن سال‌های ایران را بازسازی کند اما چند مورد عدم انطباق تاریخی به نظر من رسید. اول اینکه مأمور سیا می‌گوید برای گرفتن مجوز فیلمبرداری فیلم قلابی‌شان باید به "وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی"  برود و بعد صحنه‌ای را می‌بینیم که تابلو وزارتخانه را با همین نام کامل نشان می‌دهد. اما جالب اینجاست که در آن سال هنوز "وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی" وجود نداشت. در دوره دولت موقت نام این وزارتخانه "اطلاعات و جهانگردی" بود با وزارت "ناصر میناچی". در هفتم خرداد ۱۳۵۸ نام این وزارتخانه به "وزارت ارشاد ملی" تغییر یافت و تا سال ۱۳۵۹ همین نام را داشت. در سال ۱۳۵۹ در کابینه رجایی نام وزارتخانه به "وزارت ارشاد اسلامی "تبدیل شد که وزیر آن "عباس دوزدوزانی" بود. نهایتا نام فعلی "وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی" از دوازده اسفند ۱۳۶۵ بود که به این وزارتخانه اطلاق شد. (منبع: سایت وزارت ارشاد). بنابراین در زمان این عملیات یعنی بهمن ۱۳۵۸ نام وزارتخانه "ارشاد ملی" بوده است.


اگر از اینکه تاکسی‌های نارنجی تهران در سال ۱۳۵۸ به جای پیکان، پژو هستند بگذریم، اینکه پرسنل سپاه پاسدارن در آن زمان کلاه سازمانی دارند آن هم کلاه سبز پهلوی به نظرم اصلا قابل بخشش نیست. سپاه تا بعد از پایان جنگ کلاه و درجه نداشت. 

تناقض‌هایی هم در روایت داستان یا واقعیت‌های تاریخی وجود دارد که احتمالا نتیجه هالیوودیزاسیون ماجرا و افزودن هیجان و تعلیق‌های معمول است. مثلا در روایت واقعی ماجرا با قلم  "آنتونیو مندز" مأمور سیا در وبسایت سی.آی.ای می‌خوانیم که دو نفر در جریان این عملیات وارد تهران می‌شوند و نه یک نفر. همینطور بر خلاف آن چیزی که در فیلم نشان داده می‌شود ایرانیها تا زمانی که یک خبرنگار مونتریالی خبر را برخلاف خواست دولت کانادا که می‌خواست آنرا محرمانه نگه دارد منتشر کرد (که آن هم البته بعد از خروج آمریکایی‌ها بود) از ماجرا بویی نبرده بودند. اما در فیلم ما عملیات تعقیب و گریز در باند فرودگاه مهرآباد را می‌بینیم که واقعیت تاریخی ندارد. (آنونس فیلم)

اخبار سی.بی.سی شب بعد از این عملیات و یعد از انتشار روزنانه مونتریالی خبر را اینگونه پخش کرد: +

حسن رسولی به همراه همسر و دخترش
 در بیمارستان سانی بروک
عکس از روزنامه تورنتواستار
حسن رسولی، مهندس برق، دو سال پیش همراه با همسرش پریچهر و دخترش مژگان از ایران به کانادا مهاجرت می‌کند. روز قبل از پروازشان، به دلیل خاکسترهای آتش فشانی، بیشتر پروازهای اروپا لغو شدند. رسولی این را به عنوان پیام و نشانه‌ای که آنها نباید به این سفر بروند تعبیر می‌کند اما مژگان سعی می‌کند پدرش را متقاعد کند که خرافاتی نباشد. بعد از چند ماه از وردشان به کانادا رسولی به دلیل مشکل شنوایی در گوش راستش، خود را به بیمارستان سانی بروک (که از قضا محل کار من هم جزیی از این بیمارستان است) می‌رساند و مشخص می‌شود به یک جراحی نیاز دارد. جراحی به خوبی پیش می‌رود اما وی در اتاق عمل منانژیت باکتریایی می‌گیرد و مدت دو سال است که یک زندگی گیاهی را در بیمارستان سانی بروک ادامه می‌دهد.

بیمارستان سانی بروک سیاست خاصی دارد که طبق آن وقتی درمانی برای بیمار مفید نباشد و کمکی به بهبود وضعیت او نکند، خدمات درمانی باید متوقف شود. طبق این سیاست، بیمارستان از خانواده رسولی می‌خواهد که رضایت‌نامه‌ای را امضا کنند که به بیمارستان اجازه می‌دهد وی را از دستگاه جدا کنند که نتیجتا منجر به مرگ کامل وی شود. خانواده وی از این کار امتناع می‌کنند. بعد از مدتی بیمارستان به آنها اطلاع می‌دهد که حتی بدون اجازه آنها، بیمارستان می‌تواند این تصمیم را عملی کند. با اصرار خانواده وی، بیمارستان قبول می‌کند که دستگاه ها برای مدتی جدا نشوند اما خدماتی مثل سی.پی.آر به وی داده نشود. بعد از مدتی سطح هوشیاری آقای رسولی به سطح مینیمال می‌رسد (کمی بیشتر از عدم هوشیاری) که کار را برای بیمارستان مشکل می‌کند. با این وجود در آخرین روزی که بیمارستان قصد داشته دستگاه‌ها را جدا کند، پریچهر، همسرش که در ایران پزشک بوده، با ترفندی اعلام می‌کند که می‌خواهد اعضای بدن همسرش را اهدا کند و چون کارهای اداری این تصمیم چند روزی زمان می‌برد، بیمارستان ناچار می‌شود جداسازی وی از دستگاه‌ها را به تعویق بیاندازد. در این فاصله خانواده رسولی موفق می‌شوند وکیلی را پیدا کنند که جلوی این اقدام بیمارستان را تا به امروز گرفته است.

دیشب ایمیلی آمد از رئیس بیمارستان به همه کارکنان که فردا ازاینکه در روزنامه تورنتو استار گزارشی از این پرونده که در آن از چند پزشک بیمارستان هم اسم برده شده را خواهید دید جا نخورید! و اینکه ما به تشخیص و تخصص شما احترام می‌گذاریم و از شما حمایت می‌کنیم.

پرونده این "پایان حیات" همچنان در دادگاه‌های کانادا در جریان است. خانواده رسولی می‌گویند که بیمارشان گاهی لبخند می‌زند. حتی یک بار همین هفته به درخواست آنها برای خوش آمدگویی به یک ملاقات کننده انگشتش را تکان داده است. وکیلی که روی پرونده‌های پایان حیات کار می‌کند به تورنتو استار گفته است که پزشکان دخالت دادگاه و قانون در این موارد را زیر سوال رفتن تخصص و تشخیص‌شان می‌دانند. وکیل دیگری می‌گوید وقتی حتی قاتلان سریالی در این کشور حق برخورداری از یک دادگاه منصفانه را دارند چرا شخصی که تنها جنایتی که مرتکب شده این است که بیمار شده نباید از این حق برخوردار باشد؟

بیمارستان سانی بروک پیش از این هم به دلایل مشابهی پایش به دادگاه کشیده شده است. البته موارد گذشته شکایت بستگان بیمار بعد از مرگ بیمار بوده است اما مورد آقای رسولی ظاهرا تازگی دارد.

آنچه که واضح است هزینه سنگین نگهداری از چنین بیمارانی است که نقش اصلی در این تصمیم‌گیری‌ها را بازی می‌کند. هزینه درمان در سیستم درمانی کانادا بر دوش دولت و درنتیجه مالیات دهندگان است. روزی 2000 دلار تخمین گزارش نویس روزنامه برای بیماری در چنین شرایط است. خانوده رسولی هم با توجه به همین قضیه برای جمع‌آوری کمک‌های مردمی رو به اینترنت آورده‌اند اما تا کنون موفق شده‌اند فقط 4600 دلار از هدف 90 هزار دلاریشان را جمع کنند.

کامنت‌های مردم زیر این گزارش تورنتواستار خواندنی هستند. شخصی پرسیده اگر یک کانادایی مسیحی در ایران چنین مشکلی داشته باشد، سیستم درمانی ایران اینقدر برایش هزینه می‌کند؟ دیگری گفته وظیفه دکترها حفظ جان بیمارهاست نه حفاظت از غرور حرفه‌ای‌شان! بعضی هم به حق حیات در مسیحیت تأکید کرده‌اند و دیگرانی هم پاسخ داده‌اند که دین و مذهب حق دخالت در چنین اموری را ندارند. خیلی‌ها هم گفته‌اند که دیگر نمی‌خواهند به بیمارستان سانی بروک بروند!

امسال دویستمین سالگرد جنگی بین کانادا و آمریکاست که کانادا از آن پیروز بیرون می‌آید. این سالگرد با تبلیغات زیادی با افتخار به کانادایی‌ها یادآوری می‌شود. این را تا اینجا داشته باشید تا دوباره برگردیم سراغش.

چند روزی برای شرکت در یک کنفرانس در اتاوا بودم. سفر قبلی، شش سال پیش بود که نصف روز بیشتر در شهر نبودم و به جز پارلمان هیچ جای دیگری را ندیدم. اما اینبار فرصت خیلی بیشتر بود. اوتاوا را شهری مهربان و با هویتی مشخص دیدم و به نظرم اگر زمانی بخواهم شهری را برای زندگی انتخاب کنم، اتاوا انتخاب اولم باشد.

یکی از جاذبه‌های تاریخی و توریستی اوتاوا کانالی است که رودخانه اوتاوا را به دریاچه آنتاریو در کینگستون متصل می‌کند. کانال "ریدو" در واقع یک پروژه نظامی بوده که به منظور آمادگی و پیشگیری از حمله مجدد آمریکایی‌ها بعد از جنگ 1812 ساخته می‌شود. هرچند تنش بین دو کشور بعد از پایان ساخت این کانال که هفت سال طول می‌کشد فروکش کرده و کانال در واقع کاربرد بازرگانی پیدا می‌کند. به خاطر وجود اختلاف سطح در بعضی قسمت‌های مسیر کانال در مرکز شهر اتاوا، این کانال به صورت پلکانی ساخته شده، طوری که طول هر پله مناسب اندازه یک کشتی جنگی بخار در آن زمان باشد. دریچه‌هایی آب جلوی هر پله را سد می‌کنند که به این دریچه‌ها قفل می‌گویند. وقتی سطح آب بالا می‌آید یک دریچه را باز می‌کنند و کشتی یک پله جابجا می‌شود(+). در طول 123 مایلی این کانال، 47 قفل وجود دارد. کانال از 16 دریاچه در مسیرش رد می‌شود و کشتی‌هایی با طول 27 متر می‌توانند از این کانال عبور کنند. اگرچه زمانی که من آنجا بودم ندیدم دریچه‌ها را باز و بسته کنند، اما ظاهرا کانال به همان شکل اولیه با دریچه‌هایی که با زور دست می‌چرخند هنوز مورد استفاده قرار می‌گیرد. باید اعتراف کنم که دیدن چنین نبوغی از کانادایی‌های دویست سال پیش حیرت‌زده‌ام کرد. بماند که این کانال با زوربازوی مهاجران ایرلندی ساخته شده که چندهزار نفر از این کارگران به دلیل ابتلا به مالاریا جان خود را از دست می‌دهند. گفته می‌شود جنازه‌ها همانجا در سطح کانال یا دیواره‌های آن دفن شده‌اند.

این کانال بین ساختمان پارلمان کانادا و ساختمان فعلی سفارت آمریکا واقع شده است. ساختمان سفارت آمریکا در سال 2000 در دوران ریاست جمهوری بیل کلینتون ساخته شده و به نام او هم افتتاح می‌شود. آمریکایی‌ها مدعی‌اند که معماری این ساختمان نماد صلح بین دو کشور است اما کانادایی‌ها معتقدند ساختمان سفارت شبیه یک کشتی جنگی است که یک هواپیمای جنگنده در حال نشستن(یا بلند شدن) از روی آن است. این کشتی جنگی به موازات کانال و بین خیابان‌های ساسکس و الکساندر قرار دارد. پلاکاردهای یادمان جنگ 1812 یعنی جنگی که در آن آمریکا از کانادا شکست می‌خورد روی تمام تیرهای چراغ برق خیابان ساسکس نصب شده است. پسر جوانی که راهنمای تور بازدید از زندان کارلتون اوتاوا بود (که داستان این تور و این زندان را باید جداگانه تعریف کنم) وقتی به ساختمان سفارت رسیدیم گفت این گیاهی که می‌بینید در حاشیه سفارت آمریکا روییده گیاهی است که کانادایی‌ها در قبرستان‌ها می‌کارند و معتقدند که جلوی بیرون آمدن ارواح شیطانی را از قبرستان می‌گیرد و با شیطنت خاصی اضافه کرد که من نمی‌دانم که آیا این گیاه عمدا اینجا کاشته شده و یا صرفا اتفاقی است!