تهیهکننده و کارگردان: محمود عظیمائی
نمایش پستها با برچسب مطبوعات. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب مطبوعات. نمایش همه پستها
دوشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۳
یکشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۰
برای ثبت در تاریخ: شورش ۹ خرداد ۱۳۷۱ مشهد
در سفر ایرانم، نیمهشبها تا دیروقت خودم را در دنیای باقیمانده از خاطرات سالهای نه چندان دور غرق میکردم. چند شبی را فقط سرگرم آن صندوق چوبی قدیمی که هفت سال تمام زیر تختم، امانتدار خوبی برای همه روزنامهها و مجلههای آن روزهایم شده بود گذراندم. اولین شماره از تقریبا همه روزنامههای دوران طلایی مطبوعات ایران را در آن صندوق نگه داشته بودم باضافه بریده مطالب مهم.
از آن جمله خبر اعدام عوامل شورش سال ۷۱ مشهد از روزنامه خراسان ۲۱ خرداد همان سال. در ۹ خرداد ۷۱ ماموران شهرداری مشهد در پی اقدام به تخریب خانههای مسکونی فاقد پروانه در انتهای خیابان طبرسی مشهد با اهالی درگیر شدند که این درگیری منجر به تیرخوردن یکی از بچههای ساکنین شد و همین بهانهای برای یک شورش به تمام معنی. در عرض چند ساعت کلانتریهای ۳و۴ مشهد به تصرف مردم درآمد و مردم مسلح شدند. چندین اداره دولتی و بانک در اطراف میدان شهدای مشهد از جمله ساختمان شهرداری، سازمان تبلیغات اسلامی، کتابفروشی امور تربیتی، چندین شرکت تعاونی مصرف دولتی و تقریبا همه بانکهای اطراف غارت و به آتش کشیده شد. یادم نمیرود که آنشب وقتی من و پدر و برادرانم به سر کوچه رفتیم تقریباً هرکسی را که میدیدیم داشت کیسه برنجی یا تین روغن نباتی و یا حتی کامپیوتری را که از بانکی برداشته بود به دوش میکشید. فردا صبح مرکز شهر چون شهری جنگزده بود که از ساختمانهایش دود بلند میشد و روی آسفالت خیابانش پر از شیشه خورده بود و ماشینهای سوخته در کنار خیابانهایش رها شده بودند.
این وضعیت تا بعد از ظهر فقط به طول انجامید که سپاه کنترل شهر را به دست گرفت و شرایطی شبیه حکومت نظامی در شهر بوجود آمد. در عرض یکی دو روز همه ساختمانهای دود زده با رنگ سفید شدند و دوازده روز بعد چهار نفر به عنوان عوامل اصلی غائله مشهد به دار آویخته شدند:

پ.ن: در مورد این واقعه در این لینک هم اشاره مختصری شده است. بهمن دارالشفایی عزیز هم در گوگل ریدرش توضیحی و منبعی در این مطلب من گذاشته بود به این شرح:
درباره شورش های شهری 1369 و 1370 (اوایل دهه 90 میلادی) مقاله هایی به انگلیسی نوشته شده فکر کنم یکی از مهمترینهایش مقاله آصف بیات (نوشته شده در سال 1994) باشد:
بر طبق این مقاله در این شورش بیش از صد ساختمان و مغازه ویران شدند. برآورد میزان خسارات ده میلیارد ریال بود. بیشتر از 300 نفر دستگیر و 6 مأمور پلیس کشته شدند.
پنجشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۸
از پای برهنه تا صندلیهای خالی
داستان کفش و جوراب درآوردن رجایی و گذاشتن پای برهنهاش روی میز در یک کنفرانس مطبوعاتی در حاشیه اجلاس عمومی سازمان ملل را بارها شنیدهایم اما حداقل من هیچ تصویری از این قضیه ندیده بودم و همیشه کنجکاو پیدا کردن عکسی از آن بودم. امروز با صرف یکی دو ساعت در کتابخانه عمومی شهر و زیر و رو کردن میکروفیلم های روزنامهها و مجلات معروف آن زمان این عکس را از روزنامه نیویرک تایمز 19 اکتبر 1980 پیدا کردم.
احمدینژاد دوست دارد تا با رجایی مقایسه شود. آن زمان در اوج قضایای گروگانگیری و آغاز جنگ ایران و عراق سران کشورهای جهان مشتاق شنیدن سخنان نماینده یک کشور انقلابی بودند. بنابراین برخلاف احمدینژاد، رجایی برای صندلیهای خالی صحبت نکرد. اما او هم مثل احمدینژاد که در سازمان ملل دعای فرج میخواند، به جای سلام به دبیرکل و حضار، نطقش را با قرآن شروع کرد. مصطفی تاجزاده که آنزمان به همراه بهزاد نبوی جزو هیأت همراه رجایی بود (که البته الان هردو در زندان به تفکر مشغولند!) در خاطراتش از این سفر گفته که رجایی معتقد بوده سازمان ملل هم مثل مجلس است و چون در مجلس او صحبتهایش را با سلام به رئیس شروع نمیکند در سازمان ملل هم این کار را نخواهد کرد.
رجایی در دومین کنفرانس مطبوعاتیاش در حاشیه این اجلاس بود که پای برهنه خود را روی میز گذاشت و موجب حیرت خبرنگاران شد. به گفته تاجزاده، رجایی با این کار، که برای او و بقیه هیأت ایرانی هم غیرمنتظره بوده، میخواسته با نشان دادن آثار شکنجه دوران شاه به خبرنگارانی که از وضعیت گروگانهای آمریکایی سوال میکردند، علت دشمنی ایران را با آمریکا که حامی شاه بود بفهماند. احمدینژاد در بازگشت از سفر اولش مدعی شد که سران کشورها در حین سخنرانیاش پلک هم نمیزدند. البته رجایی چنین ادعایی نکرد اما اگر هم کرده بود باورکردنی تر بود. حیرت خبرنگاران را هنوز هم بعد از 29 سال میشود از متن خبرهای آن کنفرانس مطبوعاتی حس کرد!
البته احمدینژاد برای سخنرانی به پشت تریبون هم میرود اما رجایی حاضر به این کار نشد و بطور نشسته از همان جایگاه هیأت ایرانی صحبت کرد. (این نکته در ویدیوی زیر کاملاً مشخص است)
احمدینژاد البته در اولین سخنرانیاش صاحب هاله نورانی هم شد که کسی باورش نشد. ادعایی که شاید از رجایی برای مردمی که فقط دو سال از انقلابشان گذشته بود و هنوز طعم زندان و شکنجه و اعدام را هم چندان نچشیده بودند باورکردنیتر بود. هرچند رجایی هم هرگز چنین ادعایی نکرد.
بیست سال بعد از آنکه رجایی پایش را روی میز گذاشت و نه سال قبل از اینکه احمدینژاد برای صندلیهای خالی طرح اداره جهان را ارائه کند، در سال 2000 خاتمی پیشنهاد گفتگوی تمدنهایش را به سازمان ملل ارائه داد که با اکثریت آراء به تصویب سران کشورهای جهان رسید.
پ.ن:
- بخشی از عنوان مطلب از مطلب بیبیسی، "سی سال در سازمان ملل؛ از پای برهنه نخستوزیر تا پیشنهاد رئیسجمهوری" گرفته شده است.
- خاطرات مصطفی تاجزاده از همراهی رجایی را اینجا بخوانید.
- عکس دیگری از رجایی در آرشیو گوگل از روزنامه دیلینیوز هم هست.
- عکس در صفحه اول نیویورک تایمز چاپ شده بود. این صفحه را به طور کامل از اینجا دانلود کنید.
شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۸
من باید به وطنم ایران برگردم
متن زیر ترجمهی یادداشت زیبایی است از "مرجان ساتراپی" نویسنده ایرانی مقیم فرانسه که کتاب "پرسپولیس"اش (که از آن فیلم انیمیشنی هم ساخته شد) با شهرت جهانیاش گمان نکنم نیازی به معرفی من داشته باشد. این یادداشت در "نیویورک تایمز" دیروز سوم ژوئیه منتشر شد و این ترجمه، ترجمهایست البته در وسع سواد من. کاستیهایش را بر من ببخشید و اگر انگلیسی میدانید متن اصلی را بخوانید که بسیار خواندنی تر است. جمله کوتاهی از این ترجمه ناگزیر زیر تیغ خودسانسوری رفت...
من باید به وطنم ایران برگردم
شش سال قبل برای شنیدن حرفهای مردی که نامش را نمیبرم به کافهای در پاریس رفتم.
او گفت که 24 سال از زمانی که درست بعد از انقلاب سال 57 به دلایل سیاسی ناچار به ترک ایران شد گذشته است. او از خیلی چیزها حرف زد و حرفش را اینگونه به پایان برد که: "وقتی شما سرزمین مادریتان را ترک کنید، میتوانید در هر جایی زندگی کنید، اما من نمیتوانم در جایی به جز ایران بمیرم. در غیر اینصورت زندگی من هیج معنایی نخواهد داشت."
این جملهاش به شدت تحت تأثیرم قرار داد. در مورد آنچه گفت بارها اندیشیدهام نه تنها برای فهمیدنش که برای حس معنای حرفش با تمام وجودم. من هم معتقد بودم که نباید در هیچ جای دیگر به جز کشورم، ایران بمیرم و در غیر اینصورت زندگیام بی معنا خواهد بود.
زمانی که به صحبتهای این مرد گوش میدادم چهار سال از آخرین باری که در وطنم بودم گذشته بود.
بله، من ایران را وطن میخوانم جرا که مهم نیست چه مدتی است در فرانسه زندگی میکنم و علیرغم این واقعیت که بعد از این همه سال خودم را یک فرانسوی حس میکنم، اما واژه "وطن" فقط یک معنا برای من دارد: ایران.
من تصور میکنم برای همه همینطور است: وطن جایی است که آدم به دنیا میآید و بزرگ میشود.
مهم نیست که من چقدر عاشق پاریس و زیباییهای وصف ناپذیرش هستم، تهران با تمام زشتیهایش برای همیشه در چشم من عروس تمام شهرهای جهان خواهد بود.
این به جغرافیا بر میگردد، به بوی باران. به چیرهایی که میدانیم بدون اینکه حتی مجبور باشیم فکر کنیم که چرا میدانیم.
این به رشتهکوههای البرز بر میگردد که شهر مرا محافظت میکنند. الان کجا هستند؟ چه کسی الان مرا محافظت میکند؟
این به بوی تحمل ناپذیر دود بر میگردد، بویی که من خیلی خوب میشناسمش.
این بر میگردد به اینکه نه آسمان همه جا همین رنگ است و نه خورشید همه جا یک جور میدرخشد.
این برمیگردد به میل قدم زدن زیر آسمان آبی خودم، به اینکه میخواهم خورشید خودم پشتم را نوازش دهد.
زمانی که به صحبتهای آن مرد گوش میدادم چهار سال از آخرین باری که در وطنم بودم گذشته بود. الان بیشتر از ده سال است. یا دقیقاً ده سال و شش ماه و سه روز.
در تمام این سالها، فکر میکردم تا چند دهه دیگر بدون اینکه قادر باشم در کوهستانهایم قدم بزنم، زندگی خواهم کرد. اما 18 روز قبل، 12 ژوئن 2009، اتفاقی افتاد، اتفاقی که هرگز باورم نمیشد روزی در زندگیام ببنیم: ایرانیها در مجال کوچکی برای دموکراسی، به اندازهای که فقط بتوانند به نامزدی که قبلاً توسط شورای نگهبان تأیید شده رأی دهند، صادقانه رأی دادند.
سوالی که بیشتر رسانهها قبل از انتخابات میپرسیدند این بود که: "آیا ایرانیها برای دموکراسی آمادهاند؟"
"بله!" پاسخی بود که بلند و چه رسا آمد.
با حضوری 85 درصدی در انتخابات، رویای ممکن شدن تغییر را دیدند.
همچنین باور کردند که "بلی! آنها میتوانند".
احتمالاً نیازی نیست که به یادتان بیاورم که این اولین باری نیست که ایرانیها نشان دادند که چقدر عاشق آزادیاند. فقط به قرن بیستم نگاهی بیاندازید: انقلاب مشروطه در 1906(اولین در آسیا)، ملی کردن صنعت نفت در 1951 (اولین در خاورمیانه)، برپایی انقلاب 1979، و خیزش دانشجویی 1999 که اکنون بانگ خروشان دموکراسیخواهی را با خود آورده است.
بیست سال قبل، وقتی تحصیل در رشته هنر در تهران را شروع کردم، "سیاست" آنقدر موضوعی ترسناک بود که ما حتی شهامت فکر کردن به آن را هم نداشتیم. در موردش حرف بزنیم؟ فراتر از اعتقاد؟
که بر علیه رئیس جمهور در خیابانها تظاهرات کنیم؟ چه فکر عبثی!
نقد رهبری؟ چه خیال مهلکی!
[...]
مرگ، شکنجه و زندان، بخشی از زندگی روزانه جوانان ایران است. آنها شبیه ما نیستند، شبیه دوستان ما و یا شبیه من در زمانی که در سن آنها بودم نیستند. آنها نمیترسند. آنها آنی نیستند که ما بودیم.
آنها دستان خود را زنجیر میکنند و فریاد میزنند: "نترسید! نترسید! ما همه با هم هستیم!"
آنها فهمیدهاند که هیچ کس حقشان را به آنها نمیدهد، باید خودشان آنرا بستانند.
آنها برخلاف نسل قبل از خود- نسل من که رویایشان خروج از ایران بود- فهمیدهاند که رویای واقعی نه ترک آن که جنگیدن برای آن است، برای آزاد کردنش، برای عشق ورزیدن به آن و برای بازسازیاش.
آنها دستان خود را زنجیر میکنند و فریاد میزنند: " میجنگیم! میمیریم! ذلت نمیپذیریم!"
آنها به خیابان میرفتند با علم به این که هر تظاهراتی، امضای سند مرگشان است.
امروز جایی خواندم که با کنایه نوشته بود " انقلاب مخملی" ایران به "کودتای مخملی" ایران تبدیل شد. اما بگذارید چیزی به شما بگویم: این نسل، با امیدهایش، آرزوهایش، با خشمش و طغیانش، برای همیشه جهت تاریخ را تغییر داده است. هیج جیز مثل قبل نخواهد بود.
از این پس هیچ کس ایرانیان را با رئیسجمهور باصطلاح منتخبشان قضاوت نخواهد کرد.
از این پس ایرانیان، بی باک هستند، آنها اعتماد به نفسشان را باز یافتهاند.
با وجود همه خطرها، آنها گفتند نه!
و من بر این باورم که این تازه شروع کار است.
از این پس، من همیشه میگویم: زمانی که شما وطن خود را ترک کنید، میتوانید هرجایی زندگی کنید. اما من نمیگویم که تنها در ایران خواهم مرد. من روزی در ایران زندگی خواهم کرد... در غیراینصورت زندگیام بی معنی خواهد بود.
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۶
روز جهانی مطبوعات
مصاحبه مسعود بهنود با ماشاءالله شمسالواعظین سردبیر روزنامههای توقیف شده دوران اصلاحات، جامعه، توس نشاط و عصر آزادگان از تلویزیون فارسی بیبیسی به مناسبت سوم ماه مه، روز جهانی مطبوعات:
اشتراک در:
پستها (Atom)
مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی
مصاحبه هفتهنامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهمتری...
-
فراوان ز ایرانیــان کشـتـه شد ز خون یلان کشور آغشته شد ایرانیان قدیمی تورنتو، آنهایی که به بحث و درسهای نظری و فلسفی علاقمندند و رامین ج...
-
سهشنبه این هفته، ۲۱ ماه مه ۲۰۲۴ روزی ماندگار و استثنایی در زندگی من بود. در صد و چند کیلومتری پاریس، در روستایی که کوچههایش از شدت اصالت ...