یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۳

هالوين

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.


اكتبر هر سال در كانادا، امريكا و اروپا مراسم خاصي توسط مردم برگزار ميشه. اول بهتره بگم كه اصلاً‌ اين هالوين چيه (اين اطلاعات رو از چند سايت اينترنتي پيدا كردم ):

سي و يكم اكتبر روز روح‌ها و مردگان است. شب سي و يكم با آغاز جشن‌ هالوين (Halloween) آنها كه سرشان براي ترسيدن درد مي‌كند، از خانه بيرون مي‌ريزند و آمدن روح‌هاي سرگردان به زمين را جشن مي‌گيرند. زنان فال‌بين در چهارراه‌ها مي‌ايستند و ازدواج دختران را پيشگويي مي‌كنند. جشن هالوين، جشن ارواح مردگان سال‌هاي گذشته است. مردم با راهروي گل‌هاي زرد (گل مردگان) ارواح درگذشتگان را به خانه‌هاي خود هدايت مي‌كنند و با ظرف‌‌هاي پر از غذا از‌ آنها پذيرايي مي‌كنند. در مكزيك، با فرارسيدن روز مردگان، شيريني‌هاي جمجمه شكل، فروش خوبي دارند. مردان براي كدوهاي توخالي چشم و دهان درست مي‌كنند و درون آنها شمع مي‌افروزند و اين صورت‌هاي وحشتناك را كنار پنجره‌ها مي‌گذارند تا با اوراد خود، ارواح خبيث را از ورود به خانه منع كنند. كدوي هالوين كه به كدوي Jack- o- lantern هم مشهور است، عنصر نمادين اين جشن‌ها به حساب مي‌آيد. جك فانوس‌دار در داستان‌هاي عاميانه مسيحيت، نام روح سرگرداني بود كه از ورود به بهشت و جهنم منع شده بود. براي همين مجبور بود با فانوس خود در زمين سفر كند. جشن هالوين يا روز ارواح و مردگان به هزاران سال پيش برمي‌گردد. اين جشن در شهرهاي امروز رنگ باخته و به صورت يك فستيوال فانتزي درآمده. اگر در قرن هشتم، هنگام جشن‌هاي هالوين، بر فراز تپه‌ها آتش‌هاي بزرگ برمي‌افروختند و جسد جانيان و گناهكاران را در آن مي‌انداختند تا آتش زبانه بكشد و روح‌ها راه خود را از آسمان‌ها به سوي زمين پيدا كنند، امروز جشن هالوين، جشن كودكاني است كه لباس روح‌ها و جادوگران را مي‌پوشند و به خيابان‌ها مي‌آيند. روح‌هايي كه به ندرت از شخصيت‌هاي سينماي آمريكا نظير جيغ، مرد عنكبوتي تا هري‌ پاتر تجاوز مي‌كند. تغيير آيين‌ها و مراسم سنتي در طول قرن‌ها مسأله جالبي است. جشن هالوين، ابتدا جشن اقوام سلتي بود تا اين كه در قرن هشتم، پاپ گريگوري دوم براي مقابله با اقوام كافر سلتي، آن روز را روز "قديسان" معرفي كرد تا از مراسم آييني آن سوء استفاده كند. اين داستان قرن‌هاي بعد باز تكرار شد.

امروز ديگر هيچ كس، جشن‌ هالوين را به آيين‌هاي مسيحيت مربوط نمي‌داند. در سال 1970، در گيرودار اعتصاب‌هاي دانشجويي، دانشجويان آمريكايي دانشگاه كاربوندال لباس‌هاي روح پوشيدند و با ملافه‌‌هاي سفيدي كه بر سر كشيده بودند به پليس‌هاي ضد شورش حمله كردند. گانگسترهاي آمريكايي تا مدت‌ها جشن‌هاي هالوين را از آن خود كرده بودند. آنها شب سي‌ام اكتبر هر سال به خيابان‌ها مي‌ريختند و مشغول زد و خورد با پليس و غارت مغازه‌ها مي‌شدند. سي‌ام اكتبر در شهرهايي نظير ديترويت يا ميشيگان به "شب شيطان" مشهور است. در دهه 70 و 80 درگيري خياباني به جايي مي‌رسيد كه شهر نياز به يك بازسازي اساسي پيدا مي‌كرد.


روز قبل از هالوين، روشنك كه ESL به ما درس مي‌ده، كلاس رو به هالوين اختصاص داد و مطالبي در اين زمينه آورده بود، كه با هم خونديم و در موردش صحبت كرديم كه مطالب جالبي بود. مثلاً اينكه مردم در اين روز لباس‌هاي ترسناك و عجيب و غريب مي‌پوشن و خونه‌هاشونو هم با ماسك، سنگ قبر و اسكلت مصنوعي و اين جور چيزا تزيين مي‌كنن. نماد و سنبل هالوين هم يك جور كدوي خيلي بزرگه كه ما توي ايران نداريم اما از خانواده كدوي تنبل بايد باشه اما گرد. مردم توشو خالي مي‌كنن و شكل يك آدم روش در مي‌آرن و توش يك شمع روشن مي‌كنند و مي‌ذارن جلوي خونشون. البته حالابعضي‌ها هم مصنوعي و برقي شو استفاده مي كنن. بچه‌ها هم با لباس‌هاي عجيب و غريب و باصطلاح (Costume) مي‌رن در خونه‌هايي روكه اين كدو (pumpkin) روشن يا Jack-o-lantern روشن جلوي خونه‌شون گذاشتن رو ميزنن و اين شعر رو مي‌خونن

Trick or Treat!
Smell my feet
Give me something good to eat
Not too big, not to small Just the size of Montreal!

يعني يا يه چيزي(شكولات، آب‌نبات و ...) بدين يا يه كاري مي‌كنم(مثلاً‌شيشه‌تونو مي‌شكنم)
پاي منو بو كنين
يه چيز خوب براي خوردن به من بدين
نه خيلي بزرگ، نه خيلي كوچيك درست اندازه مونترال (مونترال شهر خيلي بزرگيه!)

مردم هم با علاقه از قبل چيزايي رو آماده مي‌كنن تا به بچه‌ها بدن. اين در واقع نمادي از رشوه دادن به ارواح خبيثه براي اينه كه آسيبي به خونشون نرسه. اونايي كه چيزي ندارن يا تموم كردن بايد چراغ فانوسشونو خاموش كنن. من كه بيشتر از خيابون امرسان مي‌رم تا ايستگاه مترو از يك هفته قبل آماده شدن خيلي از خونه‌ها رو براي هالوين مي‌ديدم. تزينات عجيب و غريب، سنگ قبر توي باغچه، اسكلت آويزون توي تراس و كلي كدوي جك-او-لنتر كه شب‌ها خيلي قشنگ ميشه.

اين مراسم خيلي شبيه قاشق‌زني خودمونه. وقتي مي‌بينم كه اين مردم كه حداكثر فرهنگ و تاريخشون دويست سال هم نميشه، چه‌جوري آداب و رسومشون و حفظ مي‌كنن و بهش ارج مي‌ذارن، بيشتر دلم به حال فرهنگ و تمدن و تاريخ چندهزارساله‌مون مي‌سوزه. بعيد مي‌دونم الان بچه‌هاي اون ديار چيزي از قاشق‌زني بدونن يا اصلاً اين مراسم رو ديده

دوشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۳

واكسن آنفولانزا

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.


در اولين سالگرد تولدم در كانادا آمپول هم نوش جان كردم. واكسن آنفولانزا كه اينجا بهش مي‌گن فلو(Flu) رو سه‌شنبه(25 اكتبر 2004) از طرف اداره بهداشت تورنتو در ساختموني كه كالج توشه براي همه ساكنين كالج مجاني تزريق مي‌كردن. چند روز بعد تو روزنامه خوندم كه آمريكايي‌ ها ميان كانادا فقط براي تزريق اين واكسن و دولت كانادا از اونا 50 دلار به ازاء هر واكسن مي‌گيره، اما براي كانادايي‌ها (همه كساني كه ساكن كانادا هستن) مجانيه. خلاصه رفتم و زدم. اول يك فرم دو صفحه‌اي بود از حساسيت‌ها و بيماري‌ها و داروهايي‌ كه مصرف مي‌كنيم. بعد هم سه جا ازمون امضا گرفتن و واكسن و زدن. بعد گفتن تا تا 10 دقيقه همين‌جا باشين كه اگر عوارضي داشت مشخص بشه و توي اين فاصله كلي وسايل پذيرايي آماده بود: قهوه با خامه، چند نوع آب‌ميوه و چند نوع شيريني و كيك. خلاصه كلي از خودمون پذيرايي كرديم . رفتيم. روز بعد فقط يه كمي احساس سرماخوردگي داشتم كه بعد از چند ساعت رفع شد.

برام خيلي جالب بود اين همه امكانات كه صرف مردم مي‌كنن و جالب‌تر از اون اينكه توي آمريكا با اون همه دبدبه و كبكبه اين واكسن گير نمي‌آد! مرتب هم كانال‌هاي تلويزيوني اينجا دارن تبليغ مي‌كنن كه اين واكسن مجانيه و براي سلامتي خودتون برين و بزنين. اين نتيجه گرفتن 15% مالياته ديگه! اينجا هر چي كه خريد كنين (البته به جز بعضي مواد غذايي اصلي) بايد 7% ماليات دولت فدرال و 8% ماليات دولت محلي (استاني) رو همونجا به فروشنده بدين. آمريكا زير 10% ماليات داره(در ايالت‌هاي مختلفش فرق داره).

توي اين عكس يكي از مقامات دولت محلي رو مي‌بينيد كه به عنوان تبليغ براي تشويق مردم به زدن واكسن آنفولانزا، داره در تزريق واكسن به سنتا كلوز (يا همون پاپا نوئل خودمون) در ماههاي نزديك به كريسمس و سال نو كمك مي‌كنه

شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۳

كمي در مورد كانادا و تورنتو

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.


براي شروع فكر مي‌كنم لازمه كمي در مورد كانادا و خصوصا تورنتو توضيح بدم. كانادا و آمريكا (يعني همون شيطان بزرگ) رو روي هم آمريكاي شمالي مي‌گن كه در خيلي از ابعاد شرايط مشابهي دارند و البته در از بعضي نكات خيلي هم متفاوت. كانادا نسبت به آمريكا فوق‌العاده امن‌تر و آزادتره. آزادتر به اين معني كه مليت‌ها، نژادها و پيروان اديان مختلف خيلي راحت‌تر در كنار هم زندگي مي‌كنن. البته اگرچه ثروت، درآمد ، فرصت‌هاي كاري و تحصيلي در آمريكا اصلاً‌ قابل مقايسه با كانادا نيست. جالبه همه كساني كه ميان كانادا بعد از مدتي اين هوس به سرشون مي‌زنه كه برن آمريكا و ببنين اون‌ور مرز چه خبره! براي معرفي كانادا و تورنتو از مطالب كتاب اول ايراني‌هاي مقيم تورنتو استفاده مي‌كنم. اين كتاب كه به پيروي از نام كتاب اول تهران به جاي اسم مرسوم Yellow Pages از اين اسم استفاده مي‌كنه، به معرفي مشاغل ايراني‌هاي تورنتو اختصاص داره كه مثل همه كتاب‌هايي از اين نوع در اين مملكت به رايگان توزيع مي‌شه :

كانادا كشوري است كه جمعيت آن از مليت‌ها و نژادهاي مختلف تشكيل شده است كه همه با احترام متقابل نسبت به يكديگر زندگي مي‌كنند. كانادايي‌ها به چند مليتي بودن كشورشان افتخار مي‌كنن و كليه افراد اين كشور در مقابل قانون يكسان هستند.

تورنتو در يك نگاه

مدت‌ها قبل از ورود اروپاييان به اين منطقه، تورنتو محل رفت و آمد سرخپوستان (بوميان) بود. بعد از ورود اروپاييان انگليسي و فرانسوي رقابت سختي بين آنها براي بدست آوردن تجارت پوست و كنترل منطقه آغاز شد. سرانجام بعد از چندين نبرد انگليسي‌ها در سال (1763) كنترل منطقه انتاريو را در اختيار گرفتند. در پي شكست امپراطوري بريتانيا در نبردهاي استقلال طلبانه آمريكاييان (1775 - 1783 ميلادي)، انگليسي‌هاي وفادار به سلطنت، (لوياليست‌ها) از آمريكا خارج شده و در كانادا ساكن شدند. تعدادي از ايشان(40 هزار نفر) جنوب انتاريو را انتخاب كردند. در سال 1793 جان گريوز سيمكو به عنوان فرماندار كانادا، تورنتو را به عنوان اولين پايتخت دائمي كاناداي بالايي انتخاب و آن را بعد از لقب پسر جورج سوم، پادشاه انگليس، يورك ناميد. در طي جنگ‌هاي (1812 - 1814) بين آمريكا و انگليس، آمريكاييان به اين شهر دست يافتند و بخش‌هاي مهمي از آن راتخريب كردند. در سال (1834) لايحه‌اي به مجلس قانونگذاري فرستاده شد كه در آن خواستار تغيير نام يورك به تورنتو شده بودند. موافقان معتقد بودند كه تورنتو كلمه مناسب‌تري است چون يك نام بومي به معناي محل ملاقات است و به اين وسيله مي‌تواند از ديگر شهرهاي آمريكا متمايز گردد. سرانجام نام تورنتو به تصويب رسيد و اين شهر 9 هزار نفره با 5 منطقه شهري و محدود به خيابان‌هاي دافرين، بلور و رودخانه دان و درياچه انتاريو در جنوب تشكيل شد. نخستين شهردار شهر تورنتو ويليام مكنزي روزنامه‌نگار و سياستمدار اسكاتلندي بود كه از اصلاح طلبان به شمار ميآمد.

نكات جالبي از تورنتو در گذشته و حال

  • طولاني ترين خيابان دنيا به ام يانگ به طول 1883 كيلومتر از مركز شهر تورنتو مي‌گذرد.
  • پليس تورنتو در سال 1834 با پنج افسر تشكيل شد.
  • اولين خط حمل و نقل شهري در سال 1849 تأسيس شد.
  • در سال 1892 اولين اتوبوس برقي شروع به كار كرد و طي دو سال اسب‌ها از خيابان‌ها جمع‌آوري شدند.
  • در سال 1949 ساخت مترو آغاز شد و در سال 1954 اولين بخش مترو از ايستگاه يونيون تا اگلينتون به پايان رسيد.
  • در تورنتو بيش از 90 گروه از نژادهاي مختلف زندگي مي‌كنند. بيش از 100 زبان در اين شهر تكلم مي‌شود.
  • 50 درصد جمعيت تورنتو را افرادي تشكيل مي‌دهند كه خارج از تورنتو به دنيا آمده‌اند.
  • تورنتو پهناور‌ترين شهر كاناداست با (624) كيلومتر مربع مساحت كه با در نظر گرفتن شهرك‌‌هاي اطراف وسعت آن به (5868) كيلومتر مربع مي‌رسد.
  • حدود 20 درصد درآمد كانادا و 50 درصد درآمد استان انتاريو از تورنتو به دست مي‌آيد.
  • تورنتو چهارمين مركز تهيه نرم‌افزارهاي كامپيوتري در دنياست.
  • تورنتو دومين شهر آمريكاي شمالي از لحاظ اتومبيل ‌سازي است.
  • جمعيت بزرگ‌شهر تورنتو در سال (2002) بيش از 5 ميليون نفر برآورد شد كه پرجمعيت‌ترين شهر كاناداست.

برج تورنتو (CN Tower)

برج ملي تورنتو يا Canadian National Tower كه به اختصار CN Tower ناميده مي‌شود، بلندترين برج آزاد دنياست. ارتفاع اين برج از كف تا نوك آن 553 متر است. اين برج در سال 1976 تكميل شد و هر ساله 2 ميليون بازديد كننده دارد. رستوران گردان آن در ارتفاع 350 متري و كف شيشه‌اي آن در ارتفاع (342) متري قرار دارد. اين كف شيشه‌اي وزن (14) اسب آبي را مي‌تواند تحمل كند. بلندترين برج ديدباني در ارتفاع 447 متري قرار دارد. در روزهاي كاملاً صاف و آفتابي تا فاصله 160 كليومتري ديده مي‌شود. بنابراين ديدن آبشار نياگارا و يا بخش‌هايي از ايالت نيويورك از اين فاصله تعجبي ندارد. اين برج به عنوان يك برج ارتباطات و مخابرات هم عمل مي كند و چندين آنتن مخابراتي بر بالاي آن قرار دارد.






اسكاي دم (Sky Dome)

در فاصله نزديكي از CN Tower ورزشگاه سرپوشيده اسكاي دم قرار دارد. اسكاي دم اولين استاديوم ورزشي دنياست كه سقف آن كاملاً كنار زده مي‌شود. سقف اين استاديوم پنج هزار نفره در مدت 20 دقيقه جمع مي‌‌شود. اين استاديوم در سال 1989 ساخته شد. هنگام كندن پي آن اشيايي نظير يك عصاي دسته طلايي، يك كوزه خردل به قدمت 100 سال، چندين بطري از سال 1822 و يك توپ جنگي مربوط به جنگ 1812 با آمريكا در محوطه ساختمان‌سازي آن بدست آمد.

جمعه، آبان ۰۱، ۱۳۸۳

پرواز غربت

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.


بالاخره از ايران خارج شدم. پرواز غربت آغاز شد و من الان در سالن ترانزيت فرودگاه وين هستم. ساعت به وقت محلي 7:45 است. من بايد تا ساعت 17:30 اينجا علاف باشم. اتريش 1/5 ساعت از ايران عقب‌تره. شروع پر اظطرابي داشتم. من ساعت 2:45 توي صف كنترل پاسپورت بودم كه تازه فهميدم بايد عوارض خروج از كشور بپردازم. ساعت 3 هم پرواز داشتم تا رفتم بانك و فيش را خارج از صف با كلي التماس و عذرخواهي پرداخت كردم و برگشتم، قلبم كف پام رسيده بود. تا رسيدم، مردم توي صف گفتند تو فلانی هستي ؟ اسمت رو اعلام كردند. بعدش خودم هم شنيدم : بلندگو پشت سر هم اعلام مي‌كرد : آقاي فلانی، مسافر وين هرچه سريعتر به خروجي 9 مراجعه نمايند. بعله ! هواپيماي ايرباس خطوط هوايي اتريش با كلي مسافر فقط منتظر من بود. پرواز هم 15 دقيقه تأخير داشت كه احتمالاً به خاطر من بود !

سوار هواپيما شدم. مهماندارهاي اتريشي موبور با لباس‌هاي تماماَ قرمز خوش‌آمد مي‌گفتند. شنيده بودم در پروازهاي خارجي بعد از گذشتن از مرز خيلي چيزها تغيير مي‌كنه ! اما اينجا به محض ورود به هواپيما از همون داخل فرودگاه مهرآباد ظاهراً از مرز خارج شده بوديم! (البته علتش اين بود كه من از تهران پرواز خارجي داشتم در صورتي كه معمولاً از تهران به اروپا مردم با ايران‌اير مي‌رن و از اروپا پرواز خارجي مي‌گيرن.) براي من كه فقط خطوط هوايي داخلي را تجربه كرده بودم، هواپيما و سرويس‌دهي فوق العاده بود، اما مسافران با تجربه‌تر بعداَ ‌گفتند هم هواپيما و هم غذايش افتضاح بود ! در اين پرواز به جز من 4 ايراني ديگه هم هستند كه اونها هم مقصدشون تورنتوست. يك آقاي داروساز كه داريم كم‌كم با هم دوست مي‌شيم، يك خانم و آقاي ميانسال، خانمه همچنان حجابش رو حفظ كرده و يك آقاي ديگه كه به نظر من زياد قابل اعتماد نيست. ضمناَ بد دهن هم هست! سالن ترانزيت، اولي كه آمديم بسته بود و يك مقدار علاف شديم براي همين گفت اين خواهر...ها چون رفيق ايراني‌هان(منظور حكومت ايران) مثل اونا شدن !

بالاخره ساعت‌هاي سخت انتظار گذشت و به طرف تورنتو پرواز كرديم. حق با مسافراي با تجربه بود. اين مسير هم هواپيماش و هم سرويس‌دهيش خيلي بهتر بود. هواپيماي بزرگي بود. در هر رديف هشت نفر دو نفر در دو طرف و چهار نفر در وسط . همه صندلي‌ها هم پر بود برخلاف مسير قبلي كه من در رديف خودم تنها بودم و مثل خيلي ها تونستم روي دو-سه تا صندلي لم بدم. اينجا سمت راست من يك مرد بود كه به نظرم مال اروپاي شرقي بود خانوادش دو رديف عقب‌تر بودن. من كنار راهرو بودم اونطرف يك خانم انگليسي زبان بود. پذيرايي عالي بود دو جور غذا و 7-8 نوع نوشيدني كه ميشد انتخاب كرد. براي هر نفر در پشت صندلي جلويي يك مانيتور بود با يك كنترل كه به دسته صندلي وصل بود و جدا مي‌شد. 4 - 5 برنامه مختلف پخش مي‌شد دو فيلم سينمايي، سي‌ان‌ان، كانال ديسكاوري، يك فيلم كارتوني و .... البته پخش همزمان نبود و قبلا از كانال‌هاي ماهواره‌اي ضبط شده بود. چندين كانال صوتي هم بود با موسيقي‌هاي مختلف (جاز، راك، پاپ، كلاسيك و ...) به هر نفر يك هدفون مي‌دادن و آخر پرواز مي‌گرفتن . از تهران به اتريش هر چند نفر يك مانيتور داشتند و فيلمي هم در كار نبود فقط فيلم آموزشي به جاي اون چيزايي كه در ايران مهماندارها توضيح ميدن.

ساعت 9:15 شب به وقت تورنتو نشستيم. فرودگاه تورنتو واقعا بزرگه. خيلي بزرگتر از فرودگاه وين. فقط چيزي نزديك به 6 – 7 دقيقه ما رو از جايي كه پياده شديم تا ساختمون اصلي با اتوبوس بردن. توي مسيرهاي داخلي فرودگاه كه پرنده پر نمي‌زد راننده اتوبوس اونقدر رعايت مقررات رو مي‌كرد كه من داشتم از تعجب شاخ در مي‌آوردم !

مأمور اداره مهاجرت در فرودگاه تورنتو يك برگه به پاسپورتم منگنه كرد كه مدت اقامتمو نشون مي‌داد و بهم گفت تا سپتامبر دوهزار و پنج برات اجازه اقامت زدم و من بهش (يه خانم هندي بود) گفتم مدت تحصيل من 2 ساله است و اون گفت ميتوني بعداَ تمديدش كني. بعداَ فهمديم كه اين ظاهرا براي بعضي كشورا مثله ايرانه . تازه ويزام هم براي يك بار ورود بود. اما مثلا براي دانشجوهاي هندي ويزاهايي با چند بار ورود صادر مي‌كردند. و همينطور 2 سال اقامت. اين رو هم از بركات نظام اسلامي مون بايد بدونيم

چهارشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۳

آغاز دفتر

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

از لحظه خروجم از ايران شروع به نوشتن كردم و سعي كردم همه چيز رو با جزئيات كامل ثبت كنم. مي‌دونستم كه مهاجرت يك تحول بزرگه و ثبت لحظه لحظه اين تحول مي‌تونه نه تنها براي خودم كه بعد از مدتي برگردم و گذشته رو ورق بزنم، كه براي ديگران هم شايد خالي از استفاده نباشه.

الان كه چهار ماه مي‌گذره كه جلاي وطن كردم، كلي نوشته دارم. نوشته‌هايي كه با عكس‌هايي تزئين شده. عكس‌هايي كه با دوربين ديجيتالي ارزون‌قيمتي كه از ايران با خودم آوردم گرفتم و يا گاهي متناسب با موضوع عكسي از اينترنت پيدا كردم.

قصد ندارم كه همه اون مطالب رو اينجا توي سايت بذارم، چراكه همه اون مطالب براي همه خوندني نيست و بعضي قسمت‌هاش به نوعي يادداشت‌هاي كاملاً شخصيه، و ديگه اينكه هنوز از موندني شدنم توي اين مملكت مطمئن نشدم و چه بسا بخوام بعد از مدتي برگردم (يعني به عبارتي مجبور به برگشتن شم). پس هنوز نبايد ريسك كنم! امان از خودسانسوري ! توي يك مملكت آزاد هم آدم احساس آزادي نكنه خيلي درده نه ؟

يك توضيح ديگه اينكه اين صفحه رو نمي‌شه واقعاً وبلاگ گفت، چون قرار نيست هر روز توش مطلب بنويسم. و از طرفي وبلاگ بايد امكان درج نظر خواننده ها رو هم داشته باشه كه اگرچه سعي خواهم كرد يك راهي براش پيدا كنم، اما هنوز سوات وب‌دولوپر(web Developer) ي من به اونجاها قد نمي‌ده! پس به بزرگواري خودتون ببخشين. به جاش مي‌تونين برام ئي‌ميل بزنين، من هم قول مي‌دم نظرتون رو زير همون نوشته مربوطه اضافه كنم. براي سادگي اين كار در اولين فرصت يك Mail Box درست مي‌كنم كه لازم نباشه برين توي محيط ئي‌ميل خودتون و از همين جا سريع يك پيغام بفرستين.

شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۳

درباره من

من محمود هستم. مشهدی‌ام. البته اگه چیزی ر ِ بُدُنُم حتماً مُگُم! سی و اندی ساله‌ام. (خوبی اینکه سنم را اینجوری بگویم این است که اینجا را فقط هر ده سال یکبار مجبورم به روز کنم!) یک شب پاییزی در تاریخی که گوشه همین صفحه می‌بینید به کانادا مهاجرت کردم و از چند ماه بعدش هم شروع کردم به نوشتن. در این وبلاگ از هر چیزی صحبت می‌کنم. از زندگی در کانادا، از فرهنگ از سیاست از دلخوشی‌ها و از دلتنگی‌ها. اینجا هیچ کامنتی حذف نمی‌شود مگر اینکه همانطور که بالای صفحه کامنتدانی نوشته شده "امنیت ملی" را به خطر بیاندازد و امنیت ملی این وبلاگ وقتی به خطر می‌افتد که به کسی (غیر از خود من) توهین شود.

رشته دانشگاهی من آمار بوده و از سال 2007 در دانشگاه منی‌توبای کانادا به عنوان تحلیل گر داده و برنامه نویس SAS در پروژه‌های تحقیقاتی پزشکی مشغول بوده‌ام. از وبسایت دانشگاهی‌ام اطلاعات بیشتری در این مورد می‌توانید پیدا کنید.

دیدار با خانم نویسنده

سه‌شنبه این هفته، ۲۱ ماه مه ۲۰۲۴ روزی ماندگار و استثنایی در زندگی من بود. در صد و چند کیلومتری پاریس، در روستایی که کوچه‌هایش از شدت اصالت ...