‏نمایش پست‌ها با برچسب قطب‌زاده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب قطب‌زاده. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۸

توضیحی درباره مستند فرزندانقلاب

-->
همانطور که بارها توضیح‌ داده‌ام این مستند محصول بی‌بی‌سی فارسی است و نقش من همانطور که در تیتراژ فیلم آمده محقق و یکی از تهیه‌کنندگان آن بوده است. نویسنده، تهیه‌کننده و کارگردان فیلم و در واقع سازنده این فیلم فرشاد بیان است. همانطور که در برنامه شصت دقیقه و جاهای دیگر توضیح داده‌ام من هشت سال پیش به قصد ساخت مستندی درباره صادق قطب‌زاده، تحقیق مفصلی را روی زندگی سیاسی و شخصی او شروع کردم. همزمان روی شبکه‌های اجتماعی بصورت منظم روند تحقیق و یاقته‌های آن را زیرعنوان سخنگوی‌آیت‌الله به اشتراک می‌گذاشتم. افراد بسیاری عکس، ویدیو، سند و خاطرات درجه اولی را از قطب‌زاده از طریق همین شبکه‌های اجتماعی برایم می‌فرستادند.  بعد از دو سال خلاصه‌ای از مصاحبه‌های ضبط شده‌ام که همگی صوتی بودند را در قالب یک تیزر ۷-۸ دقیقه‌ای منتشر کردم به این امید که بتوانم اعتماد افراد بیشتری را جلب کنم تا پا پیش بگذراند و با مصاحبه برای این پروژه موافقت کنند. بهمن دارالشفایی عزیز که آن زمان با بی‌بی‌سی همکاری داشت باعث شد که فرشاد بیان این ویدیو را ببیند و پیش‌قدم شود و با جلب موافقت بی‌بی‌سی پیشنهاد همکاری به من بدهد. این پیشنهاد فرصت فوق‌العاده‌ای بود که من بتوانم با یک تیم حرفه‌ای از نویسنده و کارگردان و تدوین‌گر و فیلمبردار ایده اولیه‌ام برای ساخت مستندی تحقیق-‌محور را با استانداردهای بالای بی‌بی‌سی به واقعیت بدل کنم و البته نتیجه کار را مخاطب میلیونی بی‌بی‌سی هم ببیند.

طبق قراردادم با بی‌بی‌سی همه مصاحبه‌های انجام شده تا آن زمان (که عموما تلفنی ضبط شده بودند) را باضافه اسناد و مدارک جمع‌آوری شده و نتایج تحقیق تا آن زمان را در اختیار بی‌بی‌سی گذاشتم. دوباره سراغ تقریبا همه آن افراد رفتیم و اینبار مصاحبه‌ها بصورت ویدیویی ضبط شدند. متاسفانه در مواری موفق به این کار نشدیم و در نتیجه همان مصاحبه‌های تلفنی اولیه در کار نهایی استفاده شدند (مثلا مصاحبه با صادق طباطبایی که شوربختانه بیماری سرطان امانش نداد و موفق به تکرار مصاحبه نشدیم). در طول شش سال بعد از شروع همکاری با بی‌بی‌سی من همچنان در تحقیق روی موضوع، پیدا کردن آدم‌های جدید برای مصاحبه، رفتن به آرشیوهای مختلف برای بررسی اسناد و جستجوی آرشیوهای تلویزیونی خصوصا آرشیو سی‌بی‌سی در تورنتو با این پروژه همکاری داشتم. فرشاد علاوه بریافتن افراد تازه و گرفتن مصاحبه با آنها و ادامه تحقیقات و به خصوص شخم زدن آرشیو تصویری بسیاری ازشبکه‌های تلویزیونی، روند تولید فیلم را پیش می‌برد تا بالاخره به جایی رسیدیم که حس کردیم همه مواد لازم و ممکن برای تولید فیلم را دردست داریم. در آنزمان بود که فرشاد روند تدوین و شکل دادن به فیلم را با بابک سالک، تدوینگر فیلم شروع کرد که خودش حکایت جالبی است که امیدوارم حتما در این مورد و چرایی سه قسمتی شدن فیلم، زبان بصری آن و انتخاب موضوعات بنویسد. نتیجه کار اما در قالب یک فیلم مستند، حاصل تهیه‌کنندگی، نویسندگی و کارگردانی فرشاد بیان است. در طول مراحل تدوین که بیش از ۷ ماه طول کشید من همواره فرصت پیشنهاد و انتقاد از کار را داشتم و فرشاد با سخاوت همیشگی‌اش بسیاری از نظرات من را روی نسخه نهایی اعمال می‌کرد.


با نمایش فیلم در بی‌بی‌سی متوجه شدم که در فضای مجازی به اشتباه ازمن به عنوان سازنده فیلم اسم برده می‌شود. احتمالا به دلیل حضور پرنگ من در شبکه‌های اجتماعی و سابقه اشتراک گذاری مطالب مربوط به پروژه سخنگوی آیت‌الله از همان هشت سال پیش این اشتباه برای خیلی‌ها پیش آمده بود. اگرچه تا جایی که در توانم بود سعی کردم این را توضیح بدهم اما سیلی که در شبکه‌های اجتماعی به راه افتاده بود سهمگین‌تر از آن بود که با پاسخ‌های من کنترل شود. امیدوارم این یادداشت بخشی از این سوتفاهم‌ها را پاک کند.

محمود عظیمایی




چهارشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۳

آن مرد بالاخره در آینه تمام قد فارسی

چهار سال پیش شروع کردم به ترجمه کتاب «مردی در آینه» ی کرول جروم. اما بعد از انتشار چند پست، ادامه انتشار ترجمه‌ها را منوط کردم به پیدا کردن کرول و گرفتن اجازه‌ی او. دروغ چرا؟ کمی عذاب وجدان به خاطر رعایت حقوق مؤلف بود ، اما بیشتر ترس از پیگیری حقوقی!‌ چندماهی طول کشید تا شماره تلفنش را پیدا کردم. راضی نشد. چند ماه بعد دیدمش. باز هم راضی نشد مگر اینکه به جای وبلاگ ترجمه فارسی را چاپ کنیم و بفروشیم که شدنی نبود. بار دوم که دیدمش قبول کرد که اجازه دهد برگزیده‌ای از کتابش را در وبلاگ منتشر کنم اما خیلی زود نظرش تغییر کرد و خواست که یادداشتش را در وبلاگ منتشر کنم. امروز متوجه شدم اخیراً ترجمه‌ای از این کتاب توسط شخصی به نام  «پ . ایراندوست» روی فضای مجازی منتشر شده است. این ترجمه در خیلی از قسمت‌ها مشابه و گاهی عینا مثل ترجمه همان چند بخش اولی است که از من منتشر شده بود اما بعضی جاها هم سبک ترجمه متفاوت می‌شود. مترجم حتی معتقد است که «مرد در آینه» ترجمه دقیق‌تری است برای عنوان اصلی که به نظر منطقی هم می‌آید.  اگرچه همه عکس‌های وبلاگ (همراه با لوگوی دستنوشته‌ها) را دارد اما متاسفانه پاورقی‌هایی که من به متن اضافه کرده بودم در این متن نیست. به زودی باید با کرول قرار مصاحبه بگذارم. خبر منتشر شدن ترجمه فارسی کتابش را می‌گذارم تا بعد از مصاحبه بهش بگویم چون مطمئنم خوشحالش نخواهد کرد!

خیلی‌ها روی این وبلاگ سراغ متن کامل این کتاب را از من می‌گیرند. این ترجمه را می‌توانید از اینجا دانلود کنید. 


دوشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۲

اولین تحریم آمریکا علیه ایران چگونه شکل گرفت؟

به سابقه روابط ایران و آمریکا که نگاه کنید می‌بینید که بحث "تحریم" سابقه‌ای سی و سه ساله در روابط پر پیچ خم ایران و آمریکا داشته است. جالب اینجاست که در دهه اول انقلاب در ادبیات جمهوری اسلامی از اصطلاح "محاصره اقتصادی" استفاده می‌شد و در سال‌های اخیر واژه "تحریم" است که به گوش می‌رسد. در حالیکه مراجعه به متن‌های انگلیسی آن زمان نشان می‌دهد که در ادبیات سیاسی انگلیسی چه سی سال پیش و چه الان همیشه صحبت از Sanction بوده است.

بعد از اشغال سفارت آمریکا در تهران برای اولین‌بار توسط دولت کارتر لایحه‌ای به گنگره برای تحریم اقتصادی ایران تقدیم شد. به نظر می‌آید صادق قطب‌زاده جزو اولین سیاستمدارهای جمهوری اسلامی بوده که با گشودن باب مذاکره مخفی با آمریکا با این تحریم‌ها سر به مقابله برداشت. طبق خاطرات همیلتون جوردن، رئیس کارکنان کاخ سفید در دوره کارتر، در 12 ژانویه 1980، برای اولین بار ایران از طریق پانامایی‌ها با آمریکا تماس برقرار می‌کند. "مارسل سلیمن" که از دیدار با قطب‌زاده در تهران به پاناما باز می‌گشت در دیداری با جوردن در فلوریدا به او اطلاع می‌دهد که ایرانی‌ها از فرصت حضور شاه در پاناما می‌خواهند برای حل مساله گروگان‌ها استفاده کنند و در اولین قدم آمریکا باید اجرای تحریم‌ها علیه ایران را به تعویق بیاندازد. جوردن تلفنی با کارتر صحبت کرده و موافقت وی را جلب می‌کند.


در اول آوریل 1980 بنی‌صدر در یک سخنرانی اعلام کرد که دولتش کنترل گروگان‌ها را برعهده می‌گیرد. اما آمریکا باید رسماً اعلام کند که از پروپاگاندا یا هرچیز تحریک‌کننده‌ای درباره گروگان‌ها خودداری کند تا زمانی که مجلس شکل بگیرد. براساس خاطرات جوردن، طبق برنامه‌ریزی قطب‌زاده، آمریکا‌یی‌ها از اینکه بنی‌صدر این موضع را در یک سخنرانی عمومی خواهد گرفت آگاه بودند و برای همین منظور کارتر، جوردن، گری سیک و دیوید آرون (معاون برژینسکی) از ساعت 5 صبح در اتاق "اوال" کاخ سفید در انتظار سخنرانی بنی‌صدر بودند تا اینکه خبر سخنرانی با تلگرامی از سفارت سوئیس می‌رسد. کارتر در ساعت 7:30 صبح همان روز در مقابل خبرنگاران اعلام می‌کند که سخنرانی بنی‌صدر یک قدم مثبت بود و در نتیجه ما یک بار دیگر اجرای تحریم‌ها را به تعویق می‌اندازیم.

در سوم آوریل 1980 بنی‌صدر اعلام می کند که علی‌رغم تصمیم شورای انقلاب، دانشجویان گروگان‌ها را پس نمی‌دهند. و در پی آن در هفتم آوریل آیت‌الله خمینی می‌گوید که مساله گروگان‌ها را مجلس آینده حل خواهد کرد. با این نظر آیت‌الله خمینی، آمریکایی‌ها ناامید از طرح قطب‌زاده برای آزادی گروگان‌ها رسما اجرای تحریم‌‌ها علیه ایران را اعلام می‌کنند و متعاقبا آمریکا روابط دیپلماتیکش را با ایران رسما قطع می‌کند.

یکشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۹۲

سخنگوی آیت‌الله: فراخوان همیاری

آنها که این وبلاگ را می‌خوانند کم و بیش می‌دانند که بیشتر از دوسال است که تحقیق روی زندگی صادق قطب‌زاده، بخش مهمی از وقتم را به خودش اختصاص داده است. از ترجمه کتاب "مردی در آینه" شروع شد. "کرول جروم"، نویسنده کتاب و دوست دختر سابق قطب‌زاده گاهی موافق و گاهی مخالف انتشار ترجمه کتابش روی "دستنوشته‌ها" بود و همین موضوع سرانجام این کار را بی‌سرانجام کرد! درخلال ترجمه، آنقدر مدارک مرتبط از متن و مصاحبه گرفته تا ویدیو و صدا و عکس پیدا کرده بودم که وقتی ترجمه عملی نشد، به فکر تألیف افتادم. از یکسال پیش شروع کردم به انجام مقدمات یک سری مصاحبه با سیاسیون سابق، روزنامه‌نگاران و فعالین مدنی و سیاسی که از نزدیک با قطب‌زاده ارتباطهایی داشتند. اصل مصاحبه‌ها از حدود چهارماه پیش شروع شد و همچنان ادامه دارد. تا کنون بیش از ده ساعت مصاحبه (صوتی) با افراد سرشناس ضبط کرده‌ام. فایل‌های مصاحبه‌ها، همراه با انبوهی از روزنامه‌ها و مجلات و صداها و ویدیوهای قدیمی، برایم همچون گنجینه‌ای شده است که مرتباً از آنها "بک‌آپ" می‌گیرم مبادا که از دست بروند!


برای انجام مصاحبه‌ با افرادی که در ابتدا به نظرم غیرممکن می‌آمد، به لطف شبکه‌های اجتماعی مثل فیسبوک، توانسته‌ام ارتباطهای خیلی خوبی برقرار کنم. دوستان مجازی دیده و ندیده، خیلی از مدارکی که به آنها دسترسی نداشتم را برایم فرستاده‌اند. همین هفته پیش بعد از چند ماه گشتن بی‌ثمر به دنبال مجلات گویایی که یکی دو سال‌ اول انقلاب روی نوار کاست منتشر می‌شد، با یک "استتوس" فیسبوکی پیغام‌های دلگرم کننده‌ای گرفتم که به پیداشدن برخی از شماره‌های این نوارها منجرشد. هر کدام از یک گوشه دنیا. از خوانندگان خوب این وبلاگ هم هراز گاهی ایمیلی می‌گیرم که "فلان مجله را که با قطب‌زاده مصاحبه کرده بود را دارم اگر به دردت می‌خورد برایت بفرستم". این بود که مرا واداشت برای تکمیل مدارکی که لازم دارم اینجا از همه خوانندگان این نوشته درخواست کنم هر نوع مدرکی (بریده روزنامه، عکس، ویدیو، صدا، کتاب و ...) که یا خودشان دارند و یا از وجودش آگاهند را به من معرفی و درصورت امکان برایم به این ایمیل (dastneveshteha.weblog@gmail.com) ارسال کنند. باشد که این پروژه محصول مشترک همه ایرانیان آنلاین باشد!


اول مستند سخنگوی آیت‌الله منتشر خواهد شد اما بعدتر کتاب آن که مفصل‌تر و با جزئیات و مدارک کامل خواهد بود بیرون خواهد آمد. بعد از هردوی اینها، یک مجموعه تاریخ شفاهی از فایل‌های صوتی مصاحبه‌ها را در اختیار همه قرار خواهم داد. 

پ.ن: صفحه فیسبوکی "مستند ایرانی" را برای معرفی مستند‌های خوب درست کرده‌ام. اگر مستند دوست دارید این صفحه را دنبال کنید. این صفحه آینه‌ای هم در گوگل پلاس دارد اگر اهل آنجایید.

پنجشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۰

بازخوانی تاریخ: اشغال سفارت آمریکا و فرار کانادایی

در جریان اشغال سفارت آمریکا در تهران (چهارم نوامبر 1979)، شش نفر از دیپلمات‌های آمریکایی که از خطر به گروگان گرفته شدن جسته بودند در منزل "کن تیلور" سفیر وقت کانادا در تهران پناه گرفتند. یکی از آنها یک وابسته امور کشاورزی بود که دفتر کارش در خارج از سقارت قرار داشت و قبل از حمله دانشجویان خط امام از سفارت خارج و به سفارت سوئد در طبقه بالای دفترش پناه برد. دو نفر دیگر در همان ساعات اولیه موفق به خروج از در پشتی سفارت شدند. سه نفر هم که در انجمن دوستی ایران و آمریکا کار می‌کردند به انستیتو گوته وابسته به سفارت آلمان پناه بردند. این شش نفر بعد از چند روز همگی در منزل سفیر کانادا به هم می‌پیوندند.

همان صبح سه نفر برای قرار ملاقاتی با ایراهیم یزدی، وزیر خارجه دولت موقت در ساختمان وزارت خارجه بودند و همانجا ماندگار شدند و از طریق خط تلفنی که در اختیار آنها گذاشته شده بود با 6 نفری که در بیرون از مجموعه سفارت بودند تماس داشتند. (این سه نفر تا آخرین روزهای گروگانگیری بر خلاف بقیه گروگان‌ها که در اختیار دانشجویان خط امام بودند، در اختیار دولت قرار داشتند.)

شش گذرنامه جعلی کانادایی توسط دولت فدرال کانادا و مدارک دیگری چون گواهینامه رانندگی توسط دولت‌های استانی آنتاریو و آلبرتا تهیه شده و توسط پست دیپلماتیک به تهران ارسال می‌شود. گذرنامه‌ها همه مهر‌های ورود به ایران را داشتند اما به اشتباه تاریخ ورود، بعد از تاریخ پیش‌بینی شده بود. برای اصلاح این اشتباه جیمی کارتر مستفیماً مأموری از سیا به تهران می‌فرستد تا به کانادایی‌ها در اصلاح گذرنامه‌های جعلی کمک کند. کانادایی‌ها همچنین سعی می‌کنند تا لهجه آمریکایی دیپلمات‌های آمریکایی را هم اصلاح کنند. مثلاً به آنها یاد می‌دهند که نام شهر تورنتو را "تورانو" تلفظ کنند و نه "تورانتو". آنها همینطور آموزش می‌بینند که در آخر جملاتشان از "اِ" کش‌داری که مخصوص لهجه کانادایی است استفاده کنند. (معمولاً آمریکایی‌ها به همین دلیل کانادایی‌ها را مسخره می‌کنند). کانادایی‌ها همینطور به آمریکایی‌ها آموزش دادند که با دست چپ غذا بخورند. (در آمریکا و کانادا در مراسم رسمی کارد را با دست راست و چنگال را با دست چپ می‌گیرند اما تفاوت اینجاست که بعد از قطعه کردن غذا در آمریکا کارد را زمین می‌گذارند و چنگال را به دست راست می‌دهند و با آن غذا را به دهان می‌گذارند در صورتی که در کانادا چنگال در دست چپ می‌ماند. بری جزئیات بیشتر اینجا و اینجا را ببینید)

شش دیپلمات آمریکایی با هویت کانادایی در 27 ژانویه 1980(روز قبل از انتخابات ریاست جمهوری)از فرودگاه مهرآباد بدون مشکل خارج می‌شوند. همه اعضای بلندپایه سفارت کانادا نیز همراه آمریکایی‌ها تهران را ترک می‌کنند. با وجودی که قرار بوده خبر محرمانه بماند اما در 29 ژانویه قضیه توسط خبرنگاران کانادایی منتشر می‌شود. صادق قطب‌زاده که در آن زمان بعد از یزدی و بنی‌صدر سومین وزیرخارجه ایران بعد از انقلاب شده بود با عصبانیت در یک کنفرانس خبری تهدید می‌کند که "دیر یا زود کانادا روزی و جایی هزینه این نقض حق حاکمیت ایران را پرداخت خواهد کرد".

داستان اشغال سفارت آمریکا در فیلم مستندی با عنوان "بحران گروگان گیری ایران: 444 روز تا آزادی" با جزئیات خوبی به تصویر کشیده شده است. بخش کوتاهی از این مستند که به داستان همکاری کانادایی‌ها با همسایه جنوبی خود می‌پردازد را ببیند. این ماجرا به "فرار کانادایی" (Canadian Caper) معروف است.



نسخه کامل این مستند را از لینک زیر می‌توانید سفارش دهید.




مرتبط: ماجرای قتل ناموسی در جریان اشغال سفارت آمریکا

پنجشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۹۰

مردی که نامی بانوانه داشت

کرول جروم، دوست دختر صادق قطب‌زاده در کتاب "مردی در آینه" نقل می‌کند که آن زمان در پاریس وقتی یزدی و بنی‌صدر صحبت‌های آیت‌الله را ترجمه می‌کردند، ترجمه انگلیسی یزدی گاهی با ترجمه فرانسه بنی‌صدر کاملاً متفاوت می‌شده و روز بعد قطب‌زاده چیزی کاملاً متفاوت به هر دو زبان می‌گفته و توضیح می‌دهد که آیت‌الله خمینی از زبان بنی‌صدر یک سوسیال دموکرات، از زبان یزدی یک نیروی تسلیم‌ناشدنی سلسله اسلام با خواست‌های دموکراتیک و از زبان قطب‌زاده پیام‌آور زندگی، آزادی و عقوبت جهنم توصیف می‌شد.

محمد نوری‌زاد درسایت جرس هدی صابر را با بیانی که مردسالاری از سر و رویش می‌بارد اینگونه ستایش می‌کند:
هدی صابر، این نویسنده و فعال فرهنگی ، نه کارخانه ای به اسم خود داشت نه دستی در اموال مردم. آن سوتر از نام بانوانه‌اش، مرد بود.
دوست خوبی در فیسبوکش با لحنی پرگلایه نوری‌زاد را خطاب قرار داده بود که "آخر این چه جمله‌ایست آقای نوری‌زاد!" برایش نوشتم مقاومت نوری زاد در زندان و نامه‌های اعتراضی اش همه قابل احترام و ستایش اند اما نباید فراموش کرد که ایشان تا همین قبل از انتخابات نویسنده مقالات تند ضداصلاح طلبی کیهان بود و من شخصا برایم باور تحول یک شبه و صد و هشتاد درجه ای آدمها سخت است. اصلا چرا انتظار داریم هرکسی که با جمهوری اسلامی و رهبرش مخالف است باید مثلاً مخالف مردسالاری هم باشد؟ مراقب باشیم آدم‌ها را طبق آنچیزی که آرزو داریم باشند ترجمه نکنیم.

----------------------------------

برای آن دوستانی که سراغ ادامه ترجمه کتاب "مردی در آینه" را با ایمیل و کامنت می‌گیرند باید بگویم که موفق شدم کرول جروم را ببینم. با هم نهاری خوردیم و دوست شدیم. هرچند به نظر موافق و علاقه‌مند می‌آید اما هنوز تا زمانی که اجازه انتشار ترجمه کتابش را به من بدهد کمی مانده. صبور باشید!

شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۰

زندان قصر، فروردین ١٣٥٨

کریستین اکرانت، خبرنگار فرانسوی بلژیکی الاصل که شانس انجام آخرین مصاحبه تلویزیونی با امیرعباس هویدا را در کارنامه خود دارد، بعدها به خاطر سوالات غیرحرفه‌ای و لحن تند و جهت‌دارش در این مصاحبه به شدت در فرانسه (که هویدا در آن بسیار شناخته شده بود) مورد انتقاد قرار گرفت و به نوعی حتی بخشی از مسئولیت اعدام هویدا به طور غیر مستیقیم به دوش او افتاد. اکرانت بعدها از شهرت بالایی در تلویزیون برخوردار شد و برای دو دهه مجری پربیننده ترین برنامه‌های تلویزیونی فرانسه بود. وی که به گرفتن دستمزدهای بسیار بالا معروف است بعدها با برنارد کوشر، وزیر خارجه اسبق فرانسه و بنیانگذار سازمان پزشکان بدون مرز ازدواج کرد.

اکرانت فصلی از کناب خاطرات خود را به مصاحبه جنجالی‌اش با هویدا در زندان قصر اختصاص داده است. همچنین وقتی در سال ٢٠٠٧ در یک تاک شوی تلویزیونی میهمان مایکل پولاک بود ناچار شد به سوالات پولاک درباره این مصاحبه جواب بدهد. (پولاک خود با یکی از بستگان هویدا ازدواج کرده و تجربه دو سال زندگی در ایران در اوایل دهه هفتاد میلادی را هم دارد). وی در پاسخ سوال پولاک که چرا در این مصاحبه لحن یک قاضی را داشتی به جای یک خبرنگار، پاسخ می‌دهد که ماموران ایرانی به مدت چهار ساعت مشغول بازجویی و تفتیش او و تیم همکارش بودند و بعد از این خستگی بهتر از این نمی‌توانسته مصاحبه کند. +

اما دکتر عباس میلانی در کتاب "معمای هویدا" با نقل متن دستنویس خاطرات دکتر احسان نراقی دلیل دیگری را متذکر می‌شود:

برخی منتقدان کریستین اکرانت روایت وی را از رویدادهای منجر به مصاحبه مورد تردید قرار داده‌اند. آنان ادعا می‌کنند که وی به توافقی پنهانی و بسی غیراخلاقی با صادق قطب‌زاده، تن داده است. این منتقدان که برخی روزنامه‌نگاران برجسته‌ی فرانسه، چون ادوارد سابلیه، نیز در میان آنان یافت می‌شود، بر این گمان‌اند که قطب‌زاده در عوض کمک در کار امکان بخشیدن به این مصاحبه، می‌خواست که در انتخاب پرسشها از هویدا، خود وی تصمیم بگیرد. به گفته‌ی این منتقدان، این تنها توضیح و توجیه لحن پرخاشگر مصاحبه‌ی اوکرانت می‌تواند بود.

میلانی، عباس، معمای هویدا، ص ٤٧٦

فیلم این مصاحبه به دلایلی از روی سایت یوتیوب حذف شده است و من توانستم دو نسخه مختلف از آنرا به سختی در وبسایت‌های دیگر پیدا کنم. یکی از این دو نسخه کامل‌تر و دیگری با کیفیت بهتری بود. با ترکیب این دو سعی کردم یک نسخه نسبتاً کامل از این مصاحبه تاریخی تهیه کنم. از دوست فرانسوی عزیزم، خواهش کردم که مصاحبه را از فرانسه به انگلیسی برگرداند و برایم بفرستد و او هم با وسواس فراوان هر دو متن فرانسه و انگلیسی آن را برایم پیاده کرد و فرستاد و من با وسواسی بیشتر بعد از ترجمه انگلیسی به فارسی، متن فرانسه را هم به مترجم گوگل می‌دادم تا خیالم راحت‌تر شود و در نهایت برای ویدیو زیرنویسی فارسی تهیه کردم.



شرح داستان‌گونه دکتر میلانی از ماجرای این مصاحبه در عصر روزی سرد در اوایل فروردین ١٣٥٨ در زندان قصر خواندنی است. صفحات ٣٥ تا ٤٤ از کتاب معمای هویدا که به این ماجرا می‌پردازد را با فرمت پی.دی.اف از اینجا می‌توانید دانلود کنید. به نظرم دکتر میلانی در این کتاب خواسته یا ناخواسته تلاش دارد تا حس همدردی و نوع‌دوستی خواننده را نسبت به هویدا برانگیزاند و متقابلاً بیشتر تقصیرها را برگردن شاه بیاندازد. وقتی به این مصاحبه هم می‌پردازد، توالی زمانی سوال‌ و جواب‌ها با آنچه در این ویدیو می‌بینینم یکی نیست. گویی چیدمان این سوال و جواب‌ها عامداً تغییر کرده تا حس مشترکی را در خواننده ایجاد کند.

دوشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۹

قطب‌زاده و آیت‌الله شریعتمداری در خاطرات هاشمی

۱۳ فروردین ۱۳۶۰

احمد آقا خمینی، تلفن کرد و گفت، امام میگویند، گویا قطب زاده وضع مالی بدی دارد، فکری شود و احمد آقا پیشنهاد می‌کرد، شغلی به ایشان محول شود. ولی اطلاع می‌گوید، ایشان دفتری دارد و سکرتر لوکس و مخارج دفترش خیلی زیاد است؛ از کجا می‌آورد؟!

۱۰ فروردین ۱۳۶۱

آقای محمدی ری‌شهری و احمد آقا آمدند. آقای ری‌شهری خبر کشف توطئه‌ای از طرف یکی از چهره‌های مطرود را با حمایت آمریکا، علیه انقلاب و سوء قصد به جان امام و سران کشور داد که قرار است با توقیف عوامل آن سرکوب شود.

۱۹ فروردین ۱۳۶۱

ساعت هشت به خانه آمدم. خبر رسید که قطب‌زاده و گروهی دیگر به اتهام توطئه کودتا و قصد قتل امام بازداشت شده‌اند.

۲۹ فروردین ۱۳۶۱

ساعت ۲ به دفتر آقای خامنه‌ای رفتم و فیلم مصاحبه قطب‌زاده را با ایشان و احمدآقا دیدیم. به توطئه قتل امام و مسئولان، براندازی حکومت و ارتباط با آقای شریعتمداری به وسیله عبدالرضا حجازی و سید مهدی مهدوی و نیز درخواست اسلحه از فردی از حزب سوسیالیست فرانسه اعتراف کرده که قرار شد بخشی از مصاحبه پخش شود.

۳۰ فروردین ۱۳۶۱

ظهر احمدآقا و رضا سیف‌الهی رئیس اطلاعات سپاه آمدند و گفتند، آقای شریعتمداری در مذاکره با سپاه قم به اطلاع خود از قصد قطب‌زاده اعتراف کرده است. قرار شد که از سپاه تهران بروند و رسماً از ابشان بپرسند. می‌گفتند ظاهراً یک روحانی دیگر هم مطلع بوده است.
... احمدآقا همراه مسئولان اطلاعات سپاه عصر با هلیکوپتر به قم رفت. شب خبر آورد که آنها پیش آقای شریعتمداری رفته‌اند و از ابشان درباه توطئه کودتا بازپرسی کرده‌اند و مصاحبه‌ای هم انجام شده است.

۱ اردیبهشت ۱۳۶۱

امروز هم تظاهرات مردم وو اعلامیه‌های علما در مورد سلب مرجعیت از آقای شریعتمداری در صدر اخبار است. کشورهای غربی خیلی ناراحت شده‌اند؛ مثل اینکه امید بسیاری به نوطئه کودتا داشته‌اند. رئیس‌جمهور از تبلیغات یکطرفه شدید و عدم پخش دفاع او ناراضی هستند و می‌گویند نیازی به زیاده‌روی نیست.

۴ اردیبهشت ۱۳۶۱

نهار مهمان احمد‌آقا بودیم. عصر هنگام رفتن، امام را در صحن حیاط دیدیم و سرپایی صحبت کردیم و من پیشنهاد عفو متمهمان کودتا از جمله قطب‌زاده را دادم. جواب سوالات حزب جمهوری را روی نوار ضبط کردم.

۶ اردیبهشت ۱۳۶۱

بعد از ظهر آقای موسوی اردبیلی و آقای سید حسن طاهری خرم‌آبادی آمدند و گفتند، آیت‌الله منتظری می‌خواهد که به امام گفته شود، مسئله آقای شریعتمداری را از این شور بیندازند و در مورد پرونده از ایشان بازپرسی شود. آقای ری‌شهری هم اطلاع دادند که در بازجویی‌های مجدد، ایشان اعتراف‌های جدیدی کرده و پرداخت پول به آقای مهدوی و مذاکره با آقای حجازی با هم پذیرفته است.

۱۱ اردیبهشت ۱۳۶۱

اول شب به دفتر امام رفتم. فیلم مصاحبه با آقای شریعتمداری را که آقای ری‌شهری انجام داده دیدیم. اقرار به اطلاع و دادن پول (نه به عنوان کودتا بلکه برای خرید خانه) دارد و از امام طلب غفو و تخفیف تبلینات دارد. یک نظر این است که قسمتی از آن حذف شود و از امام هم همین نظر را نقل می‌کنند؛ نظر دیگر این است که اگر بدون سانیور پخش شود، معتبرتر است. قرار شد قردا شب پخش شود.

۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱

در جلسه مشورتی سران سه قوه شرکت کردیم. آقای دکتر ولایتی گزارش سفر به هند را داد که موفقیت‌آمیز بوده است. درباره آزاد شدن مسافرت از ایران و به ایران و محاکمه یا عدم محاکمه آقای شریعتمداری بحث کردیم و فیلم اعترافات ایشان را دیدم .



۳ خرداد ۱۳۶۱

پیش از ظهر آقای سیف‌اللهی مسئول اطلاعات سپاه آمد و از ارتباط مجدد آقای شریعتمداری با خارج سخن گفت.

۷ مرداد ۱۳۶۱

آقای ری‌شهری آمد و راجع به کیفیت و زمان محاکمه قطب‌زاده در این که علنی کامل باشد یا با کنترل مشورت کرد. راجع به برخورد با آقای شریعتمداری نظر خواست و گفت اخیراً پولی بری آقای سید صادق روحانی فرستاده که بین طلاب تقسیم کند.

۱۸ مرداد ۱۳۶۱

آقای ری‌شهری درباره شروع محاکمه آقای قطب‌زاده مشورت کرد. امام گفته‌اند که زودتر تعیین تکلیف شود. شخصی اطلاع داد شبکه‌ای را که می‌خواهد برای آزادی قطب‌زاده پول خرج کند کشف کرده، او را به آقای ری‌شهری معرفی کردم که رسیدگی نماید.

۲ شهریور ۱۳۶۱

آقای احمد جلالی آمد و خواهان جلب اعتماد و گرفتن کار سیاسی و خدمت به انقلاب بود. به خاطر اینکه در منزل قطب‌زاده اتاق برای وسایل خانه‌اش داشته نگران است که تردید ایجاد شود.

۷ شهریور ۱۳۶۱

احمدآقا پیشنهاد داشت که پول‌های مصادره شده آقای شریعتمداری به حزب داده شود و گفت که با امام صجبت کرده، ایشان مخالفت نکرده‌اند. بعضی مخالف و بعضی موافق بودند و قرار شد که مشورت بیشتری شود.

۱۴ شهریور ۱۳۶۱

قسمتی از فیلم محاکمه آقای قطب‌زاده و محمدجواد متاقبی و سید مهدی مهدوی و عبدالرضا حجازی و احمد عباسی را دیدیم. مشورت و اظهار نظر درمورد اجازه پخش آنها. شب به مجلس رفتم و خوابیدم.

۲۵ شهریور ۱۳۶۱

احمدآقا و آقای ری‌شهری آمدند و خبر اعدام آقای قطب‌زاده – که دیشب انجام شد – و نیزتماس به آقای شریعتمداری برای محکوم کردن ضدانقلاب را دادند؛ متأثر شدم.

۳ مهر ۱۳۶۱

احمدآقا عصر آمد و متن نامه‌های آقای شریعتمداری را به دادگاه انقلاب ارتش آورد که علیه ضدانقلاب است و تقاضای عفو برای احمد عباسی دامادش داشت که قرار شده پخش شود.

۶ مهر ۱۳۶۱

آقای موسوی اردبیلی آمدند و از سفرشان به مازندران گفتند و از اینکه کارها رو به راه است و مسأله مهمی ندارند؛ راضی بودند و گفتند آقای سید محمد لواسانی را خدمت امام دیده‌اند که شفاعت از سید مهدی مهدوی که در کودتای قطب زاده محکوم به اعدام شده، می‌کرده‌اند.

۲۱ مهر ۱۳۶۱

با آقای ری‌شهری در مورد پرداخت پول گرفته شده از آقای شریعتمداری که به دستور امام، قرار بود به حزب جمهوری اسلامی داده شود، تلفنی صحبت کردم. معلوم شد که در مصارف دیگر من جمله دفتر تبلیغات فم و خانواده‌های اعدام شدگان صرف شده است.

۲۸ مهر ۱۳۶۱

تا ساعت نه مطالعه کردم و سپس به دفتر امام رفتم. با آقای ری‌شهری و آقای موسوی تبریزی و احمدآقا، برای رسیدگی به اموالی که از بیت‌المال در اختیار آقای شریعتمداری بوده، جلسه داشتیم. قرار شد که اموال غیر منقول در اختیار شورای تبلیغات قرار گیرد و بخشی از اموال نقد (حدود سیزده میلیون ریال ) با اجازه امام به حزب جمهوری داده شود.

۱۷ آبان ۱۳۶۱

خلبانی که معتقد است به خاطر مخالفت با کجروی‌های قطب‌زاده مغضوب و مظلوم قرار گرفته آمد، سرنوشتی عجیب ادعا می‌کند. با او مذاکره کردم. قرار شد تخقیق کنم.

۲۴ بهمن ۱۳۶۲

آقای بهرامی آمد. نامه‌‌ای از سید رضا حجازی آورد که برای مسافرت به خارج، توصیه خواسته بود. به ایشان اعتماد نیست؛ در توطئه کودتای قطب‌زاده متهم بود و بازداشت شد، اما نجات یافت.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۹

مردی در آینه: سرگذشت صادق قطب‌زاده (٥)

ترجمه کتاب "مردی در آینه" نوشته "کرول جروم"

قسمت بعد................................................................قسمت قبل

همانطور که پیش‌بینی می‌شد، محرم که در اول دسامبر ١٩٧٨ شروع شد، جهش نویی به انقلاب داد. هزاران نفر از مردم ایران به خیابان‌ها ریختند. تظاهرکنندگان بصورت نمادین در ستایش شهیدان کفن‌های سفید پوشیده بودند. کفن‌های وهم‌آورشان بیانگر آمادگی‌ برای مردن در راه انقلاب اسلامی بود. مردن برای عقیده، شهادت است و عالی‌ترین نوع مرگ که شهید را فوراً به بهشت وعده داده شده در قرآن رهنمون خواهد ساخت. این تظاهرات صرفاً یک تظاهرات برای پذیرش شهادت نبود که برای تمایل به شهید شدن بود. هزاران تظاهرکننده به جلو و عقب موج می‌زدند، دریایی از پیکرهای سفیدِ روح‌نما، همانند رساخیزی از مرده‌هایی که بازگشته‌اند تا در زندگی آمد و شد کنند. سربازان وحشت‌زده شاه، آتش گشودند. پیکرهای سفید، مچاله شده و به زمین افتادند. کفن‌های سفیدشان از خون سرخ پوشیده‌ شد.

در عاشورا، دهمین روز از محرم، روز مرگ حسین به وسیله شمشیر یزید، رژه بزرگی با بی‌اعتنایی به حکومت نظامی برگزار شد. میلیون‌ها نفر در تهران درخیابان شاه‌رضا به سمت میدان بزرگی که بنای یادبود شهیاد با شکوه فراوان در آن سر به آسمان کشیده بود، به حرکت درآمدند. شاه در سال ١٩٧١ جشن‌های باشکوه دوهزار و پانصد ساله را به افتخار دو هزار و پانصد سال سلطنت در تهران برگزار کرده بود و اکنون مردم در اطراف بنای یادبود آن جشن‌ها به حرکت درآمده بودند و فریاد می‌کشیدند: "مرگ بر شاه! مرگ بر این سگ آمریکایی!" "با یاری خدا ما این خائن بی دین را خواهیم کشت. پیروزی نزدیک است!". کارگران، معلمان، کسبه، بازاریان، زنان با پوشش غربی و زنان در چادرهای سیاه، کودکان، روحانیان با عمامه‌های سبز، سیاه وسفید همه یکصدا فریاد می‌زدند: "مرگ بر شاه".

دولت آمریکا از این حادثه گیج شده بود. جیمی کارتر آنچه در ایران در حال اتفاق افتادن بود را درک نمی‌کرد. اینها از کجا می‌آمدند؟ هیچ نشانه‌ای از چنین اتفاقاتی در گزارش‌هایی که او دریافت می‌کرد وجود نداشت. او در ٧ دسامبر تصمیم گرفت که بیانیه‌ای صادر کند. بیانیه می‌گفت: "تصمیم گیری در مورد ایران حق مردم ایران است." برژینسکی که وحشت‌زده شده بود به دیپلماتیک‌ترین شکل ممکن این نظر را اعلام کرد. کارتر در ١٢ دسامبر، در یک سخنرانی بر عدم انحراف آمریکا در حمایت از شاه صحبت کرد.

سولیوان از سویی دیگر، می‌خواست با خمینی و بازرگان وارد معامله شود. برژینسکی با عصبانیت با این نظر مخالفت کرد. او گفت که پیشنهاد سولیوان حماقتی غیرمسئولانه است. برژنیسکی می‌خواست که کارتر برای کودتای نظامی چراغ سبز بدهد.

مشاجره سولیوان و برژینسکی در حالی ادامه داشت که شرایط در ایران رو به وخامت گذاشته بود. ملکه مادر ایران را ترک کرد و به لوس‌آنجلس رفت و در اوایل ژانویه شاهپور بختیار، که به تازگی به نخست‌وزیری تعیین شده بود، اعلام کرد که شاه به محض اینکه دولت جدیدد مستقر شود کشور را ترک خواهد کرد. بختیار، ازاعضای جبهه ملی، آخرین شانس شاه برای فرونشاندن طوفان بود. شاه در پاسخ به انبوه خبرنگاران در نیاوران با لکنت زبان گفت: برای تعطیلات …. اگر بشود…. برای کمی استراحت…"

در ١٩٥٣ هم شاه به تعطیلات رفته بود. در آن زمان، CIA بعد از مدت کودتاهی با اجرای یک کودتا، به شاه اجازه داده بود که دوباره بطور کامل به قدرت بازگردد. این‌بار اما هیچ کودتایی در کار نبود.


آنشب صادق سرحال بود. ما در کلوسری همدیگر را دیدیم. درحالی که برای من شراب می‌ریخت گفت: "باورش سخت است که دارد واقعاً اتفاق می‌افتد."

"نمی‌توانم تصور کنم که تو چه احساسی داری. باید کمی ترسناک باشد."

"یک کمی! ما حیرت‌زده‌ایم."

لبخند زدم. او واقعاً حیرت‌زده به نظر نمی‌آمد. گفتم: "من فرض را بر این گذاشتم که تو شراب نمی‌خوری."

"نه متشکرم"

صادق اصلاً الکل نمی‌خورد. اگرچه به خبره بودن در سفارش شراب برای دوستانش فخر می‌فروخت. او هرگز به اینکه مشروب نمی‌خورد تظاهر نمی‌کرد و همینطور اصراری نداشت که دیگران از روش او پیروی کنند. این صرفاً به خاطر مسلمان بودنش نبود، او از شراب امتناع می‌کرد برای اینکه نمی‌خواست مشروب بخورد. بعضی وقت‌ها سیگاری روشن می‌کرد اما اغلب پیپ می‌کشید. به نظر می‌آمد که از تشریفات پرکردن پیپ از تنباکو، با صبوری روشن کردنش و بعد به عقب تکیه زدن و تحسین کردن دودِ تندش لذت می‌برد.

با خوشحالی به پیشخدمت گفت: "من همان همیشگی را می‌خورم، گوشت بره برای خانم".

من می‌دانستم که او این آشنایی با این محل را دوست دارد. اینکه بگوید "همان همیشگی" و پیشخدمت هم بداند که دقیقاً منظورش چیست، را دوست داشت. برگشتم تا رودررو قرار بگیریم. طبق معمول کنار هم(١) روی نیمکت نشسته بودیم: "تو می دانی که من رژیم شاه را تحسین نمی‌کنم اما برای من کمی مبهم است که بعد چه خواهد شد."

"مثل یک شروع جدید است. نمی‌شود تصور کرد که آن سال‌ها چگونه بوده است– ای کاش تو ایران را می‌شناختی – آن وقت می‌فهمیدی."

عشق صادق برای ایران زیبایش داشت دست‌یافتنی می‌شد. من پیشاپیش مشتاق رفتن به آنجا شده بودم.

خیلی با انرژی گفت: "من می‌خواهم که ایران را نشانت بدهم. مجبورشان کن که تو را با ما بفرستند. مثل یک سفر خواهد بود."

"سعی می‌کنم. بستگی به نظر دفتر مرکزی دارد. و حق با توست. من نمی‌توانم بفهمم چونکه ایران را نمی‌شناسم. یا اسلام را. من فقط تو را می‌شناسم و حتی تو برای من از خیلی جهات مثل راز هستی. اینکه اینجا با تو هستم باید عقلم را از دست داده باشم."

خیلی خالصانه پرسید: "چرا؟ من آنقدر عجیب نیستم" و با کنایه اضافه کرد: "از آن گذشته من در کانادا هم زندگی کرده‌ام!"

"می‌دانم اما جهان تو از جهان من کلی فاصله دارد. به علاوه منظور من این نبود. من قرار است یک خبرنگار بمانم. احساس می‌کنم شریک دشمنم شده‌ام."

"من که دشمن نیستم!"

من اذیتش کردم که: "فقط یک مأمور KGB هستی بر اساس شایعات!"

خندید و گفت: "فراموش نکن که من احتمالاً یک مأمور لیبیایی هم هستم. سرم خیلی شلوغ است." صادق برای قهوه به پیش خدمت علامت داد.

من از حضور صادق گرم می‌شدم. همزمان دلواپس هم بودم. نامطمئن از زمینی که بر آن قدم می‌گذاشتم. با خودم فکر می‌کردم او باید یک عالمه دوستِ زن داشته باشد. پس چرا من دارم خودم را برایش غرق در احساسات می‌کنم؟ به علاوه، او متعلق به دنیای دیگری بود و همینطور متعلق به یک انقلاب. آهی کشیدم. اما از آن طرف، من هم یک عالمه دوستِ مرد داشتم. هرچند احساسم برای او عمیق‌تر از دیگران و انقلاب او، شغل من بود.

من به تماشای صادق نشسته بودم که همراه با رفقایش در سرازیری افتاده بودند. هرچند من به دیدن مردان پرمدعا در کار و زندگیم عادت داشتم، اما او با بقیه فرق داشت. مهم نبود که او چقدر شیفته من بشود، او درهرحال کمی دورتر از دسترس من خواهد بود. آیا من هرگز قادر خواهم بود که بر او پیروز شوم همانطور که بر دیگران پیروز شده بودم؟ صمیمت خاضعانه مرا دفع می‌کرد. اما در مورد مهر صادق برعکس بود. او برای من مقاومت ناپذیر بود. من عاشق او بودم.

آنشب همانطور که در کنارش خوابیده بودم، دیوارها و فاصله‌ها فرو می‌ریختند و ناپدید می‌شدند. احساس می‌کردم به اندازه هوا به او نزدیک شده بودم.
-------------------------------------
(١) Continental Style

توضیح در مورد ادامه انتشار این ترجمه: از آنجا که در مورد کپی رایت این کتاب و اجازه انتشار ترجمه فارسی آن ابهاماتی وجود دارد، متأسفانه تا زمان رفع این ابهامات از ادامه انتشار این ترجمه ها معذورم.

یکشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۹

مردی در آینه: سرگذشت صادق قطب‌زاده (٤)

ترجمه کتاب "مردی در آینه" نوشته "کرول جروم"

قسمت بعد................................................................قسمت قبل

بیرون، یک باد سرد زمستانی برگ‌ها را شکار می‌کرد و به کف پیاده‌رو و داخل پارک می‌انداخت. من و صادق پشت پیشخوان چوبی و تاریک بار در "کلوسری" حرف می‌زدیم. ساعت پنج بعد از ظهر بود و "کلوسری" پر از مشتری‌های همیشگی بود که روزشان را دوباره زنده می‌کردند و یا سعی داشتند که فراموشش کنند.

صادق از انقلاب حرف می‌زد: "واقعاً هیچ وقت فکر نمی‌کردیم که در زمان عمر ما اتفاق بیافتد."

"موسیو!" پیشخدمتی به سمت صادق خم شد و او را به سمت تلفن راهنمایی کرد.

در حالی که پیکر بزرگش را از روی صندلی بلند می‌کرد گفت: "برمی‌گردم"

وقتی جمعیت را کنار می‌زد تا به جلوی بار برسد، تماشایش می‌کردم تا اینکه ناپدید شد. او معمولاً توسط پیش‌ خدمت یا زن صاحب رستوران به پای تلفن فرا خوانده می‌شد. زن صاحب رستوارن به نظر خوشحال می‌آمد که این ایرانی بزرگ جثه "کلوسری" را به عنوان ستاد عملیاتش استفاده کند. با خودم خندیدم. به نظر می‌آمد که صادق از این نقشی که در آن قرار گرفته بود، لذتی کودکانه می‌برد. قبلاً یک بار کنایه‌ای به او زده بودم: "تو این را دوست داری، نه؟ اینکه خودت را وسط معرکه بیاندازی."(١) جواب کنایه‌آمیزش از یادم نرفته است:

" معلوم است که دوست دارم! چرا که نه؟ در تمام این سال‌ها هیچ کس به حرف ما گوش نمی‌داد و الان، همه خبرنگارها با التماس از من وقت می‌خواهند." می‌خندید و جواب می‌داد.

"من فکر می‌کردم تو یکی دیگر از این خاورمیانه‌ای‌های مجنونی هستی که روی قذافی گیر کرده‌اند. گوش کن، باورت نمی‌شود که ما چقدر تماس از این آدم‌های ناجوری که توهم خودبزرگ‌بینی دارند، یا حداقل تصور می‌کنند که باید با آنها مصاحبه شود، داریم. من اگر بخواهم به همه‌شان جواب بدهم باید یک دیوانه‌خانه باز کنم. در مورد تو، باید خودم را تنبیه کنم. تماس تو یکی از صد تماسی بود که من می‌بایست پیگیری می‌کردم."

صادق لبخند زده بود: "فکرش را نکن. لوموند هم جواب مرا نمی‌داد."

من یک جرعه شراب خوردم:" حالا بهترم"

با چند استثناء، رسانه‌های غربی در توجه به اتفاقاتی که در ایران در حال رخ دادن بودند، کند عمل می‌کردند. به جای آن ما فریفته پادشاه ایران شده بودیم، یک هم‌پیمان قوی که داشت ایران را از پشت غبار زمان بیرون می‌کشید و به قرن بیستم می‌برد. من به روشنی داستانی از نشنال جئوگرافیک را به خاطر می‌آوردم که سلطانی بلندقامت و متمایز را به تصویر می‌کشید که در ٢٦ اکتبر ١٩٦٧ روی سر خود تاج می‌گذاشت، تاجی جواهرنشان را روی سر خود قرار می‌داد و در قلب کاخ نیاوران در میان طلا و جواهرات قیمتی بر تخت طاووس تکیه می‌داد.

تاجگذاری و زندگی شاه، تصورات آمریکایی‌های رمانتیک را به خود مشغول داشته بود. ابتدا ملکه فوزیه مصری بود که در ابهام ناشی از اخبار منتشر شده از طرف دربار و شایعات در مورد بی‌وفایی همسرش فرو رفت. بعد، غرب گرفتار عشق جانشین او، ثریا شد. یک زیباروی شاهانه که شباهت زیادی به ستاره سینما سوفیا لورن داشت. زمانی که او هم طلاق گرفت، به ما اینطور گفته شد که دلیلش ناتوانی او در آوردن وارثی برای تاج و تخت بوده است. سپس فرح آمد، یک ملکه دوست‌داشتنی دیگر که در لباسی از تور ایرانی ازدواج کرد و سپس در کنار شاه به عنوان ملکه تاج بر سرش گذاشته شد. هیچ کدام از ما به آن اسقف پیر در تبعید توجهی نداشتیم. فقط تعداد کمی از خبرنگاران در ایران نام او را شنیده بودند.

داستان خانواده سلطنتی ایران برای ما چیزی از جنس داستان‌های رمانتیک و افسانه‌های پریان بود، اما برای صادق و دوستانش تهوع‌آور. در زمانی که درباریان خاویار می‌خوردند، ساواک در تعقیب دوستان صادق بود.

از میان گیلاس شرابم صادق را دیدم که به طرف من می‌آمد. بی مقدمه گفت: "من باید بروم"

من به علامت تسلیم سرتکان دادم. اتفاقاتی مثل این دیگر عادی شده بود.

"امشب می‌بینمت"

من در خیابان Perge Lase بعد از Maison du Quebec زندگی می‌کردم. یک خانه یک طبقه عالی با یک پلکان شش پله‌ای جلوی درب ورودی. مدل خانه قدیمی و خیلی فرانسوی بود، با پنجره‌ای جلو آمده و بلند که به یک بالکن دراز و باریک باز می‌شد. دیوارهای داخلی‌اش با کاغذ دیواری با طرح پرهای خاکستری- سفید پوشانیده شده بود. در هر اتاقش یک شومینه سنگی داشت که اطرافش با آینه‌هایی با قاب طلایی رنگ تزئین شده بودند. اسباب و اثاثیه‌ام چندان چشمگیر نبودند، مجوعه‌ای که از سمساری‌های پاریس تهیه کرده بودم.

ساعت دو صبح، صادق در خانه را زد. وقتی در را باز کردم، او جلوی در، یخ‌زده، خیس و خسته اما بزرگ جثه‌تر از همیشه در کتش و کلاه زیبای آستاراخانش ایستاده بود.

گونه‌ام را بوسید و کت و کلاهش را درآورد. دو فنجان چای داغ که از قبل آماده نگه داشته بودم ریختم که در سکوت آن را نوشیدیم. این یکی از آن سکوت‌های آرامش‌بخش معمول بود.

درحالی که جرعه‌ای از چایم را می‌نوشیدم گفتم: "دارد اتفاق می‌افتد، مگر نه؟"

"اینطور به نظر می‌آید. اما ما هنوز آماده نیستیم. دارد خیلی سریع اتفاق می‌افتد."

"خمینی چی؟ من هنوز نمی‌فهمم که چرا او را انتخاب کرده‌ای. او خیلی سرد است."

"تو او را نمی‌شناسی. او قلب خوبی دارد."

"او اصلاً قلب ندارد."

جرقه‌ای در چشمان تیره صادق دیدم: "ببین، او هم یک آدم است. تو باید بعضی وقت‌ها او را ببینی. امروز بعد از نماز که به خانه برگشت، عمامه‌اش را به گوشه‌ای انداخت و گفت: "پسر! خوشحالم که تمام شد!" او از این سیرک رسانه‌ای ِ بیرون متنفر است. خواهی دید که او نمی‌خواهد که در مرکز توجهات باشد."

با سر تسلیم فروآوردن بر سال‌ها تجربه صادق، من عقب‌نشینی کردم. از بزدلی خودم متنفرم.

اما من آن چند دقیقه با هم بودن را نه می‌توانستم و نه می‌خواستم که به بحث و جدل بکشانم. به جای آن، سعی می‌کردم که فقط به مردی که با من بود فکر کنم. سعی می‌کردم با نقب زدن به درونش، درکش کنم. با رها کردن خود در آغوش گرم و پرانرژی‌اش. اما وقتی دربغلش جا می‌گرفتم؛ در درونم ترس و پاپس کشیدن رشد و نمو می‌کرد، ترس از چیزی در او، که نمی‌توانستم برایش نامی پیدا کنم؛ احساس می‌کردم ما همچون مار و میمون بودیم، و نامطمئن از اینکه کدام کدامیم.

این هرگز پیش نیامد که بفهمم آیا صادق هم همان حس محتاط بودن راداشته است یا نه. او به نظر کاملاً مطمئن از خود، بی‌نیاز از بیرون و آسیب ناپذیر می‌آمد. یک آدم معمولی نبود. او یکی از رهبران انقلابی زلزله‌گونه بود که داشت شاه افسانه‌ای ایران را سرنگون می‌کرد.
---------------------------------------------

چهارشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۹

مردی در آینه: سرگذشت صادق قطب‌زاده (٣)


ترجمه کتاب "مردی در آینه" نوشته "کرول جروم"

قسمت بعد................................................................قسمت قبل

روز بعد خشونت‌های بیشتری در خیابان‌های تهران به وقوع پیوست. میز خبر تورنتو گزارش‌های بیشتری از سابقه موضوع و در مورد آیت‌الله و برنامه‌هایش از من خواست و من دوباره به نوفلوشاتو برگردانده شدم. به محض اینکه صادق را دیدم با لحن تندی پرسید: " دیشب کجا بودی؟"

با مِن و مِن عذرخواهی کردم و گفتم که مجبور شدم تا دیروقت کار کنم.

سرش را تکان داد و ناگهان گفت: "روسری‌ات را سرت کن."

من با تعجب به او خیره شدم. از گزارشگران زن انتظار داشتند که در محوطه روسری‌های موپوش تحقیرکننده برسربگذارند. ما همه شبیه دهاتی‌های روس شده بودیم. موضوع روسری دیروز پیش کشیده نشده بود چون باران می‌آمد و سر من به این دلیل پوشیده بود. امروز برای قشنگی روسری‌ام را دور گردنم گره زده بودم و نمی‌توانستم خودم را راضی کنم تا به خاطر یک شرم بیگانه، احترام به خودم را زیر پا بگذارم.

صادق دوباره پچ‌پچ کنان با تندی از من خواست تا روسری‌ام را جلو بکشم.

"به من نگو که تو معتقدی زنان باید سر خود را بپوشانند!"

صادق بیشتر آشفته شد. "فقط بکشش جلو لطفاً! ما فقط همین را کم داریم که گزارش شود که دور خمینی و افرادش را زنان جلف غربی گرفته‌اند."

از این استدلال خشکم زد، اما برای اینکه توسط یکی از آخوندها اخراج نشوم، روسری‌ام را نسبتاً جلو کشیدم.

صادق با اصرار گفت: " نهار را با هم در "کلوسری" بخوریم."

موافقت کردم، ضمن اینکه موقتاً روی عصبانیتم در مورد روسری، سرپوش می‌گذاشتم.


"لا کلوسری دلیلا" (La Closerie des Lilas) یکی از رستوران‌های خوب قدیمی پاریس با شهرت ادبی است. پلاک‌های برنجی کوچک، صندلی‌هایی که زمانی بر آنها ارنست همینگوی، اُسکاروایلد، آندره ژید و معاصرترها تکیه می‌زده‌اند را مشخص می‌کنند. چوب‌های تیره‌رنگ و لامپ‌های قرمز و طلایی درخشان، عطر دوران فریبنده گذشته و زمان‌های خوب را با خود می‌آورند. بعداً فهمیدم اینجا پاتوق مورد علاقه صادق بوده است.

کنار هم روی یک نیمکت نشستیم. همانطور که غذا می‌خوردیم، او برای من از زندگی‌اش، نظراتش، درباره ایران و درباره اسلام صحبت می‌کرد. عصبانیتم راجع به روسری شروع به فرو نشستن کرد تا اینکه به کلی آنرا فراموش کردم.

صادق با من به مانند یک حرفه‌ای هم‌سطح مکالمه می‌کرد. صرفاً برای لاس زدن نبود که به من گوش می‌داد. وقتی می‌گفت محاسبات محافظه‌کارانه تا زمانی که انقلاب در کنترل محافظه‌کاران در وطن قرار بگیرد، لازم است، حرفش را باور کردم. او گفت: "مرد و زن آزاد و با هم برابر خواهند بود." و من آنرا هم باور کردم. آنچه در نوفلوشاتو دیده بودم، مرا کمی پریشان کرده بود، اما به خلوص صادق ایمان داشتم. اما هنوز، حس ژورنالیستی درونی‌ام در حال جستجو بود. هنگامی که صادق در آنچه اتفاق خواهد افتاد توقف می‌کرد، من همیشه می‌پرسیدم: "چگونه؟"

صادق دوباره در مورد جوانی‌اش در تهران صحبت کرد. بی‌مقدمه گفت: " یکبار مرا دستگیر کردند."
من به یاد آن پیرمرد در نوفلوشاتو افتادم. "بعد چه شد؟"

شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: " من را توی اتاقی در کلانتری انداختند و پرسیدند که آیا کمونیست هستم." بعد از بازجویی آزادش می‌کنند. اما خانواده‌اش زنگ خطر را احساس کرده بودند. به همین دلیل پدرش به سرعت وسایل خروج وی از کشور را فراهم می‌کند.

"من برای تحصیل به آمریکا رفتم. بهت گفته بودم؟ من حتی به یک دانشگاه در نلسون، در بریتیش کلمبیا رفتم." چشمان صادق برق می‌زد. "دوران خوبی بود. کانادا را دوست دارم. تو می‌توانی یک روز مرا دوباره به آنجا ببری."

در آن لحظه کانادا به اندازه مریخ بی‌ربط به نظر می‌آمد. نلسون، در بی.سی؟ انقلاب ایرانیان چگونه در نلسون، بی.سی به حرکت درآمده بود؟ صادق قطب‌زاده را حتی از آنچه که بود کمتر می‌فهمیدم. در دید من، صادق، جوهراً سکولار، شهری و شیک بود، بر خلاف آن روحانی عباپوش ِاسلام. من می‌بایست درباره دنیای آخوندها خیلی چیزها یاد می‌گرفتم و همینطور در مورد پرهیزکاری پنهان صادق. اما او هیچ‌گاه از ایمان شخصی‌اش حرف نمی‌زد، فقط از اسلام به عنوان یک مفهوم یاد می‌کرد و بنابراین من فرض را بر این گذاشته بودم که این تنها یک مفهوم برایش بود، عنصری از زندگی سیاسی‌اش. بیشتر از این نمی‌شد که در اشتباه باشم.

ما از درهای چوبی گردان و قدیمی آن رستوران پرجمعیت و گرم و درخشان خارج شدیم و قدم‌زنان به سمت بلوار "مونت پارناس" (Montparnasse) در آن شب سرد روان شدیم. در پیاده‌روی عریض خیابان در میان روشنایی "دوم"(Dome) و "سلکت"(Select) و تمام کافه‌ها و بارهای قدیمی قدم می‌زدیم و در مورد زندگی در پاریس برای از وطن رانده ‌شده‌ها حرف می‌زدیم. صادق شیفته این شهر زیبای قدیمی و حتی شیفته بعضی از بداخلاقی‌های پاریسی‌ها بود.

صادق گفت: "تو باید "کریستین بورگت" (Christian Bourguet) را ببینی. او یک وکیل است. از دوستان من. او می‌تواند کلی اطلاعات به تو بدهد. دفتر او و همکارش درست همین پشت است." صادق به پشت سر، به "لوکزامبورگ گاردن" (Luxembourg Garden) اشاره کرد.

"خوبه! باید بیشتر بدانم."

او با اشاره به مصاحبه‌ای که با او کرده بودم گفت: "تو از بیشتر روزنامه‌نگارها سوال‌های بهتری می‌پرسی"

"اصلاً لازم نیست که به رو بیاوری... من خودم می‌دانم که مبتدی هستم." توضیح ندادم که من همیشه از خاورمیانه دوری می‌کردم. (هنوز هم یک جورهایی می‌خواستم دوری کنم.)
برگشت رو به من وگفت: "من صحبت کردن با تو را دوست دارم." ناگهان مرا درون بازوانش کشید و بوسیدم، طوری که دردم آمد.

همانطور که خودم را عقب می‌کشیدم اعتراض کردم: "نه اینطوری!"

با نگاهی که کمی گیج و جریحه‌دار شده به نظر می‌رسید پرسید: "نه؟ پس چطوری؟"

"با ملایمت. من که جایی نمی‌روم!"

در آن زمان نمی‌دانستم، اما در آن لحظه، او صادقی را به من نشان داد که آدم‌های خیلی کمی اجازه دیدنش را داشتند، آن صادقی که با قلبش گوش می‌داد و با قلبش می‌شنید. دوباره مرا بوسید، ملایم، زیبا و پر از احساس. من ترسیده بودم. نسبت به این مرد احساس آسیب‌پذیری داشتم.

بیشتر مردانی که من با آنها ارتباط داشتم از حرفه من در هیبت بودند. این مردان یا تحت تأثیر تصویری که از یک ژورنالیست داشتند بودند و یا از آن می‌ترسیدند. اما این مرد نه تحت تأثیر بود و نه می‌ترسید. او قوی بود و اهداف خودش را داشت. او باهوش بود و من متحیر و حساس. او مرا به چالش می‌کشید، چیزی که به آن عادت نداشتم. و البته یک جذابیت فیزیکی هم در بین بود که نمی‌توانم انکارش کنم. با اینحال ما با هم دعوا هم می‌کردیم. او به شکل دادن به رویاهایش برای ایران ادامه می‌داد و من مرتب می‌پرسیدم چگونه و بعدها مدعی شدم که نه!
-------------------------------------------
  • منبع عکس بالا مستند Iran Betrayed است که قطب زاده (نفر اول از سمت چپ) را در پاریس همراه دوستانش نشان می دهد. لطفاً اگر می توانید آن سه نفر دیگر را شناسایی کنید کامنت بگذارید.

مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی

مصاحبه هفته‌نامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهم‌تری...