‏نمایش پست‌ها با برچسب جامعه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جامعه. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۱

حق پرهزینه حیات

حسن رسولی به همراه همسر و دخترش
 در بیمارستان سانی بروک
عکس از روزنامه تورنتواستار
حسن رسولی، مهندس برق، دو سال پیش همراه با همسرش پریچهر و دخترش مژگان از ایران به کانادا مهاجرت می‌کند. روز قبل از پروازشان، به دلیل خاکسترهای آتش فشانی، بیشتر پروازهای اروپا لغو شدند. رسولی این را به عنوان پیام و نشانه‌ای که آنها نباید به این سفر بروند تعبیر می‌کند اما مژگان سعی می‌کند پدرش را متقاعد کند که خرافاتی نباشد. بعد از چند ماه از وردشان به کانادا رسولی به دلیل مشکل شنوایی در گوش راستش، خود را به بیمارستان سانی بروک (که از قضا محل کار من هم جزیی از این بیمارستان است) می‌رساند و مشخص می‌شود به یک جراحی نیاز دارد. جراحی به خوبی پیش می‌رود اما وی در اتاق عمل منانژیت باکتریایی می‌گیرد و مدت دو سال است که یک زندگی گیاهی را در بیمارستان سانی بروک ادامه می‌دهد.

بیمارستان سانی بروک سیاست خاصی دارد که طبق آن وقتی درمانی برای بیمار مفید نباشد و کمکی به بهبود وضعیت او نکند، خدمات درمانی باید متوقف شود. طبق این سیاست، بیمارستان از خانواده رسولی می‌خواهد که رضایت‌نامه‌ای را امضا کنند که به بیمارستان اجازه می‌دهد وی را از دستگاه جدا کنند که نتیجتا منجر به مرگ کامل وی شود. خانواده وی از این کار امتناع می‌کنند. بعد از مدتی بیمارستان به آنها اطلاع می‌دهد که حتی بدون اجازه آنها، بیمارستان می‌تواند این تصمیم را عملی کند. با اصرار خانواده وی، بیمارستان قبول می‌کند که دستگاه ها برای مدتی جدا نشوند اما خدماتی مثل سی.پی.آر به وی داده نشود. بعد از مدتی سطح هوشیاری آقای رسولی به سطح مینیمال می‌رسد (کمی بیشتر از عدم هوشیاری) که کار را برای بیمارستان مشکل می‌کند. با این وجود در آخرین روزی که بیمارستان قصد داشته دستگاه‌ها را جدا کند، پریچهر، همسرش که در ایران پزشک بوده، با ترفندی اعلام می‌کند که می‌خواهد اعضای بدن همسرش را اهدا کند و چون کارهای اداری این تصمیم چند روزی زمان می‌برد، بیمارستان ناچار می‌شود جداسازی وی از دستگاه‌ها را به تعویق بیاندازد. در این فاصله خانواده رسولی موفق می‌شوند وکیلی را پیدا کنند که جلوی این اقدام بیمارستان را تا به امروز گرفته است.

دیشب ایمیلی آمد از رئیس بیمارستان به همه کارکنان که فردا ازاینکه در روزنامه تورنتو استار گزارشی از این پرونده که در آن از چند پزشک بیمارستان هم اسم برده شده را خواهید دید جا نخورید! و اینکه ما به تشخیص و تخصص شما احترام می‌گذاریم و از شما حمایت می‌کنیم.

پرونده این "پایان حیات" همچنان در دادگاه‌های کانادا در جریان است. خانواده رسولی می‌گویند که بیمارشان گاهی لبخند می‌زند. حتی یک بار همین هفته به درخواست آنها برای خوش آمدگویی به یک ملاقات کننده انگشتش را تکان داده است. وکیلی که روی پرونده‌های پایان حیات کار می‌کند به تورنتو استار گفته است که پزشکان دخالت دادگاه و قانون در این موارد را زیر سوال رفتن تخصص و تشخیص‌شان می‌دانند. وکیل دیگری می‌گوید وقتی حتی قاتلان سریالی در این کشور حق برخورداری از یک دادگاه منصفانه را دارند چرا شخصی که تنها جنایتی که مرتکب شده این است که بیمار شده نباید از این حق برخوردار باشد؟

بیمارستان سانی بروک پیش از این هم به دلایل مشابهی پایش به دادگاه کشیده شده است. البته موارد گذشته شکایت بستگان بیمار بعد از مرگ بیمار بوده است اما مورد آقای رسولی ظاهرا تازگی دارد.

آنچه که واضح است هزینه سنگین نگهداری از چنین بیمارانی است که نقش اصلی در این تصمیم‌گیری‌ها را بازی می‌کند. هزینه درمان در سیستم درمانی کانادا بر دوش دولت و درنتیجه مالیات دهندگان است. روزی 2000 دلار تخمین گزارش نویس روزنامه برای بیماری در چنین شرایط است. خانوده رسولی هم با توجه به همین قضیه برای جمع‌آوری کمک‌های مردمی رو به اینترنت آورده‌اند اما تا کنون موفق شده‌اند فقط 4600 دلار از هدف 90 هزار دلاریشان را جمع کنند.

کامنت‌های مردم زیر این گزارش تورنتواستار خواندنی هستند. شخصی پرسیده اگر یک کانادایی مسیحی در ایران چنین مشکلی داشته باشد، سیستم درمانی ایران اینقدر برایش هزینه می‌کند؟ دیگری گفته وظیفه دکترها حفظ جان بیمارهاست نه حفاظت از غرور حرفه‌ای‌شان! بعضی هم به حق حیات در مسیحیت تأکید کرده‌اند و دیگرانی هم پاسخ داده‌اند که دین و مذهب حق دخالت در چنین اموری را ندارند. خیلی‌ها هم گفته‌اند که دیگر نمی‌خواهند به بیمارستان سانی بروک بروند!

سه‌شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰

نگاه بیمار

مدتی است که می‌خواهم در مورد یک وبلاگ خیلی خاص چیزکی بنویسم. هربار که نگاهی می‌اندازم به نوشته‌هایش و خصوصاً یک پست مشخص آن حیران می‌مانم که اصلاً چه می‌شود گفت درباره این نگاه بیمار به زن. اصلا خودتان بخوانید و قضاوت کنید. ضمناً جهت اطلاع باید عرض کنم این نوشته تراوشات یک ذهن بسیار علمی یک دانشجوی پی اچ دی است. یک فارغ التحصیل دانشگاه شریف که قاعدتا می‌بایست از نخبه‌های این مملکت باشد و برای همین دختران ایرانی در شهرش را "اجناسی" بنجول می‌بیند که به خاطر "بازار" بیمار که "عرضه"‌اش کمتر از "تقاضا"یش است، "قیمت"شان بالاتر از قیمت واقعی است و بنابراین باید با ورود" اجناس خارجی" قیمت این اجناس را شکست:




پ.ن: این را هم بخوانید. کم مرتبط نیست: دختری که پا میدهد

چهارشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۰

سفید یا سرخ مساله این است!

شهر وینی‌پگ در حاشیه رودخانه برزگی که من آنرا سرخ رود صدا می‌کنم به وجود آمده است. رودی که مسیری طولانی از آمریکا را را می‌پیماید تا به دریاچه وینی‌پگ بریزد. هرسال در فصل بهار این رود طغیان می‌کند و اگر پیش بینی‌های شهری نباشد می تواند بخش بزرگی از وینی‌پگ را به زیر آب ببرد. سالهاست که دولت با احداث کانال‌هایی سریز آب رودخانه را به زمین‌های اطراف منحرف می‌کند. عکس زیر تعدادی از بومیان سرخپوست را نشان می‌دهد که به همین دلیل هرسال خانه‌ها و زمین‌هایشان زیر آب می‌رود تا شهر سفیدپوستان متمدن در امان بماند. آمده اند جلوی ساختمان مجلس منیتوبا و به این سیاست اعتراض می‌کنند.


در راه رفتن به سر کار روزنامه مترو را می‌خواندم که این عکس را دیدم. در ستون راست همین عکس خبر دیگری است که می‌گوید زنی که در پشتی خانه خود را قفل نکرده بود بعد از ظهر دیروز که تنها در خانه اش خوابیده بوده مورد حمله و آزار جنسی دو مرد قرار گرفته است. پلیس برای دستگیری این دو از مردم کمک خواسته. هر دو مهاجم سرخپوست توصیف شده اند. در ستون سمت چپ هم عکس یک سرخپوست دیگر است که به جرم آزار جنسی در زندان بوده و مشروط از زندان آزاد شده اما چون شرایط آزادی را رعایت نکرده پلیس به دنبالش است تا دوباره به زندان برش گرداند. هر بار با دوستان ایرانی که حرف می‌زنیم، خیلی ها اول این دو ستون کناری را می‌بییند و ستون وسط را که می‌بینند نتیجه می‌گیرند: حقشان است! مالیات که نمی‌دهند، از دولت کمک هزینه هم می‌گیرند، تحصیلات رایگان هم که دارند! باز می‌روند معتاد و الکلی می‌شوند و شهر را نا امن می‌کنند. اما من هنوز دلم برایشان می‌سوزد و فکر می‌کنم اینها میراث دار همه دردها و رنجهای نسل گذشته خود هستند که درمعرض ظلم و آزار سفیدپوستان مسیحی در مدارس شبانه روزی شان قرار گرفتند و هنوز هم به شکلی خیلی متمدنانه مورد الطاف سفیدپوستان قرار می‌گیرند. به اینجا که می رسم می‌گویند هربلایی که اینها سرت بیاورند حقت است!

شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۰

زندگی بدون پول

"هیدمایر شوارمر" زنی آلمانی است که مدعی است سیزده سال است که پول را از زندگی خود حذف کرده و بدون پول زندگی می‌کند. "زندگی بدون پول" عنوان فیلم مستندی است که دوربینش، این زن 69 ساله را در زندگی‌اش‌ و سفرهایی که دعوت می‌شود تا در مورد این شیوه زندگی و نظراتش صحبت کند، همراهی می‌کند. این فیلم را دیشب در دانشگاه وینی‌پگ دیدم.

هیدمایر که خود را یک معلم و روان‌درمان در زندگی سابقش معرفی می‌کند مدعی می‌شود که سیزده سال پیش آپارتمان و همه دار و ندارش را رها کرده و وسایل ضروری زندگی‌اش را در چمدانی گذاشته و در سفر و در خانه‌های دوست و آشنایانش و گاهی هم غریبه‌هایی که می‌خواهند از او حمایت کنند زندگی‌ کرده است. او معتقد است امروزه پول جای بسیاری از ارزش‌های انسانی را گرفته و اکنون زمان آن رسیده که با حذف پول یک زندگی بدون استرس را شروع کرد که در آن آدم‌ها نیازها و دارو ندار خود را با یکدیگر داد و ستد می‌کنند و در ازای کارهایی که برای دیگران انجام می‌دهند چیزهای ضروری‌شان را دریافت کنند.

در فیلم می‌بینیم که او به همراه گروه‌هایی که می‌خواهند این شیوه زندگی را آزمایش کنند ( که جالب است همیشه یا زنان هم سن و سال این خانم هستند و یا دختران جوان دانشجو) به فروشگاه‌ها می‌روند و از آنها تقاضای کمک غیر نقدی می‌کنند. مثلاً از یک نانوایی نان‌های مانده از روز قبل را می‌گیرند و در ازای شستن زمین یک فروشگاه خوراکی‌های رایگان می‌گیرند و بعضی از خوراکی‌ها را با خوراکی‌هایی دیگری در فروشگاه‌های دیگر معاوضه می‌کنند. در میدان تره‌ بار می‌گردند و سزیجات باقی‌مانده و قابل مصرف را بر‌می‌دارند.

در بخشی از این فیلم، این خانم به مدرسه‌ای در ایتالیا می‌رود تا برای دانش‌آموزان صحبت کند و به سوالات آنها پاسخ دهد. پسربچه‌ای ده – دوازده ساله جسورانه می‌گوید: " او بدون پول زندگی نمی‌کند، با پول دیگران زندگی می‌کند!"

به نظرم این حرکت با هدف جلب توجه مردم به بازگشت به ارزش‌هایی غیر از پول به عنوان یک حرکت سمبولیک می‌توانست قابل احترام باشد اما از آنجا که خانم شوارمر مدعی است که وقت آن رسیده که مفهوم پول را ازسیستم اداره کشورها حذف کرد و همه به شیوه او زندگی کنند، مضحک است.

گروهی از فعالان همفکر با این خانم در شهر ما هم در مراسم دیشب حضور داشتند که تلاش داشتند البته با شیوه‌های معقول‌تری مثل تشویق مردم به کاشت سبزی‌جات و میوه‌های موردنیازشان در حیاط خانه‌هایشان و گسترش فرهنگ معاوضه، وابستگی آنها را به پول کمتر کنند و یا معاملات را محدود به تولید‌کنندگان و مزارع محلی کنند. گروه دیگری هم با ارایه برنامه "اشتراک اتومبیل " به دنبال پایین آوردن هزینه‌های زندگی با به اشتراک خریدن ماشین برای یک گروه از مردم بودند. از شرکت کننده‌ها هم خواسته شده بود که با آوردن خوراکی و تقسیم کردن و معاوضه آنها با یکدیگر این مفهوم را تجربه کنند.

دوستی که با هم فیلم را دیدم این داستان را نوعی گدایی مدرن توصیف می‌کرد و دوست دیگری معتقد بود این آدم‌ها چون هیچوقت مفهوم بی پولی برای عمل جراحی بچه‌شان که با مرگ دست و پنجه نرم می‌کند را نداشته‌اند حالا خوشی زیر دلشان زده است!




این خانم و این فیلم وبسایتی هم دارند که می‌شود دی.وی.دی این فیلم را اینترنتی از آن خرید البته باید بابت آن پول بدهید! 20 دلار و نمی‌شود مثلا تخم مرغ بیاورید و دی.وی.دی بگیرید! هرچند در وبسایت قید شده که این پول برای تأمین هزینه ساخت فیلم است و شما می‌توایند در حد توان خود پرداخت کنید.

صفحه فیسبوک این فیلم: +

دوشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۰

شب‌‌‌‌‌‌‌های نایروبی

"شب‌‌‌‌‌‌‌های نایروبی" عنوان وبلاگ "سو"، دختر کنیایی است که در خیابان‌های نایروبی تن فروشی می‌کند و در وبلاگش از خودش و کارش با خوانندگانش صحبت می‌کند. "سو" که وبلاگش کاندیدای بهترین وبلاگ انگلیسی در مسابقه وبلاگ‌نویسی دویچه وله امسال شده است خودش را اینگونه معرفی می‌کند:

اسم من "سو" است. من در خیابان "کوینانگ" نایروبی کار می‌کنم. اینها افکار، مشاهدات و تجربیات من از جهان تنفروشی هستند. حرف‌هایی مستقیم، حقایقی سخت و حکایت‌هایی واقعی هستند که ارزشش را دارند و نه از آن نوع حرف‌ها برای جلب همدردی.

شب‌های نایروبی تا اینجا بالاترین رأی در بین وبلاگ‌های انگلیسی را آورده است. آخرین پست این وبلاگ را که خواندم آنرا فوق‌العاده جالب و دارای یک نگاه عمیق یافتم. ترجمه آخرین پست این وبلاگ را بخوانید:

اپیزود 20: نرخ من

مردها هنگام پول دادن برای سکس با یک تنفروش، مثل خرید یک کالا رفتار می کنند. اما ایده‌آل من این است که آنطور که برای یک کار هنری پول می‌پردازند باید برای این سرویس هم پول بدهند. نه لزوماً مانند کارهای "دالی" یا "واینو براش" اما در حدی که یک نقاشی ِ آبستراکت ِ یک هنرمند ِ گمنام، حس خریدار را جلب می‌کند. در آنصورت من بر همان اساسی که یک هنرمند بزرگ بهای بالایی روی آثار خود می‌گذارد، نرخ خودم را تعیین می‌کردم؛ نه به خاطر زیبایی‌شناسی اثر بلکه به خاطر تأثیر غیرقابل توضیحی که اثر روی روح خریدار دارد. آما ایده‌ال، فقط خیالی است که من رویای آنرا دارم، چرا که من در واقعیتی بسیار متفاوت زندگی می‌کنم.

قیمت کالا تابعی است از عوامل متعدد اما نکته در هزینه تولید است. شخصی در یکی از کامنت‌های اینجا استدلال آورده بود که کالا در کار من یک رخداد طبیعی است و من نباید روی آن قیمت بگذارم که البته ساده‌انگاری است. این فرض، هزینه‌های جبران لطمات روحی ناشی از تنفروشی را ندیده می‌گیرد. همینطور هزینه‌های بدیهی نگهداری و بسته‌بندی هم وجود دارند؛ خرید لباس، درست کردن مو، حق ویزیت متخصص زنان، و از این قبیل و هزینه‌ای که نباید فراموش کرد، هزینه انتقال کالا از کارخانه به مصرف‌کننده. شاید به این امید که هچون کوکاکولا به نظر نیایم باید این را بیان کنم که، من بدنم را نمی‌فروشم، شادمانی می‌فروشم.

وقتی من از SJ (سن جوز؟) به خیابان رفتم، یک نرخ استاندارد برای خودم در نظر گرفتم: 1500 شلینگ برای هر جلسه. به نظر می‌آمد که این نرخ دلخواهی که من محاسبه کرده بودم، به اندازه‌ای بود که کفاف هزینه‌هایم را بدهد و برای آنچه در مقابل ارائه می‌دادم هم نرخ منصفانه‌ای باشد. هرچند خیلی زود این نرخ را ول کردم. خیلی محدود کننده بود. مردانی بودند که می خواستند کمی کمتر بدهند و من می‌انداختمشان بیرون و دیگرانی که می‌خواستند بیشتر بدهند اما با نرخ خودم به تور می‌افتادند.

همچنان خام و بی تجربه، نرخم را بر اساس مدل ماشین‌ مردها تعیین کردم. اما همانطور که قبلن هم اشاره کرده بودم، نوع ماشینی که یک مرد می‌راند؛ نشانگر خیلی ضعیفی است برای مبلغی که به یک دختر پرداخت می‌کند. آنهایی که ماشین‌های براقشان را از طریق شغل رسمی یا بیزینس موفقشان خریده‌اند، یک کمی خودخواه هستند و انگار دارند بر دنیا حکومت می‌کنند و فکر می‌کنند چیزی برای اثبات ندارند (؟) و در واقع دارند به من لطف هم می‌کنند. پولی که آنها پرداخت می‌کنند معادل چیزی است که برای چبران یک "زحمت" آنهم به صورت افتخاری پرداخت می‌شود. اما هستند مردانی که ماشین‌های گرانقیمت دارند و به نظر می‌رسد خیلی راحت پول در می‌آورند. شاید از طریق معاملات، فساد مالی یا راه‌های خلاف دیگر. اینها سخاوتمندانه و خیلی بیشتر از آنچه من طلب می‌کنم می‌پردازند.

آنهایی که تویوتا، نیسان و فولوکس واگن‌های مدل پایین‌تر و بی.ام.و های دست دوم دارند (این آخرین گروه خیلی جالبند) کاملا غیر قابل پیش‌بینی هستند. بعضی‌هایشان کم درآمدند و نمی‌توانند به اندازه که دوست دارند بپردازند. بعضی‌هایشان یک ترس دائمی دارند از اینکه توسط دولت و بقیه مورد آزار و استثمار قرار می‌گیرند و بنابراین سخت پول می‌دهند. گروه بی.ام.و دارهای دست دوم، از ثروت خود مطمئن نیستند و یا به بیان درست‌تر شک دارند که آیا مردم آنها را به عنوان پولدار به حساب می‌آوردند یا نه. آنها نسبتاً بیشتر و با زرق و برق پول می‌دهند فقط برای اینکه ثابت کنند وضعشان خوب است.

این روزها من برای مشتری‌هایم به شکل دیگری نرخ تعیین می‌کنم. این بهترین استراتژی است. من از چند نشانگر ساده استفاده می‌کنم تا بدانم از هر کسی چقدر بگیرم. به عنوان نمونه، مردانی که به محض اینکه توی ماشینشان می‌نشینم می‌پرسند نرخ من چقدر است، آمادگی برای پرداخت زیاد ندارند، پس از آنها کمتر می‌گیرم. آنهایی که خیلی حرف می‌زنند، مطمئناً اهل چانه زدن هستند پس کمی بیشتر نرخ می‌دهم تا جا برای چانه زدن داشته باشم. مشتری که می‌پرسد من کی پولم را می‌خواهم، قبل یا بعد، نشانه‌ای است که می‌توانم بیشتر نرخ تعیین کنم. اینکه چرا مردی با من می‌خوابد هم عامل مهم دیگری است. آنهایی که به دلایل معنوی با من می‌خوابند در مقایسه با آنهایی که می خواهند فقط لذت فیزیکی ببرند، هیچ مشکلی با اینکه کمی بیشتر پول بدهند ندارند. زمانی من فکر می‌کردم که مردان قدردخترانی را که نرخ بالاتری دارند بیشتر می‌دانند چراکه چیزهای با کلاس قیمت بالاتری دارند، اما بعدها فهمیدم بیشتر مردها به یک تن‌فروش به همان اندازه‌ای بها می‌دهند که آنها فکر می‌کنند هست: دختری پست بدون هرگونه محدودیت اجتماعی و اخلاقی.

بیشترین مبلغی که تا به حال گرفته‌ام 150 دلار (باضافه مزایا) برای یک جلسه بوده، آنهم نه خیلی وقت پیش و توسط مردی که تمام راه را از کامپالا پرواز کرده بود تا شب را با من در یک هتل 200 دلاری در نایروبی بگذراند. درست برعکس "سیلوستر". داستانش را در پست بعدیم در همین هفته خواهم گفت.


(وبلاگ "دورنمای یک نایروبیایی" هم مصاحبه‌ای با "سوزی" انجام داده است. عکس‌ها هم از همانجاست.)
_______________________________________

وبلاگ دستنوشته‌ها کاندیدای بهترین وبلاگ فارسی مسابقه وبلاگ‌نویسی دویچه وله امسال شده است. اگر خواننده دستنوشته‌ها هستید و یا دوست دارید که به دستنوشته‌ها رأی دهید طبق توضیحات این پست می‌توانید از دستنوشته‌ها حمایت کنید.

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۷

اعدام و اهدای عضو

...اما امروزکه قرار است زندگی را ازمن بگیرند با “عشق به همنوعانم” تصمیم گرفته ام اعضای بدنم را به بیمارانی که مرگ من میتواند به آنها زندگی ببخشد هدیه کنم و قلبم را با همه ی” عشق ومهری” که در آن است به کودکی هدیه نمایم . فرقی نمیکند که کجا باشد بر ساحل کارون یا دامنه سبلان یا در حاشیه ی کویر شرق و یا کودکی که طلوع خورشید را از زاگرس به نظاره می نشیند ، فقط قلب یاغی و بیقرارم در سینه کودکی بتپد که یاغی تر از من آرزوهای کودکیش را شب ها با ماه وستاره در میان بگذارد و آنها را چون شاهدی بگیرد تا در بزرگسالی به رویاهای کودکی اش خیانت نکند...

آموزگار کامیارانی محکوم به اعدام، فرزاد کمانگر

اگرچه آخرین نامه تأثیرگذار فرزاد کمانگر از زندان رجایی‌شهر کرج بیشتر حامل یک پیام سمبولیک است تا اینکه یک وصیبت رسمی به نظربیاید، اما می‌تواند بهانه‌ای باشد برای بازشدن مجدد بحث اهدای اعضای بدن محکومین به اعدام. این بحث نه تنها در ایران که در آمریکا که در خیلی از ایالت‌هایش هنوز مجازات اعدام وجود دارد هر از گاهی مورد توجه قرار می‌گیرد. در آمریکا ظاهراً مواردی که خود محکومین درخواست اهدای اعضای بدن خود را داشته‌اند، مورد مخالفت سیستم قضایی قرار گرفته‌است. با اعدام از طریق صندلی الکتریکی، تزریق زهر و حتی حلق‌آویز کردن، از نظر پزشکی قابلیت استفاده از اعضایی مثل قلب، ریه و کلیه از دست می‌رود. تنها راه، بیهوش کردن محکوم و برداشتن اعضای بدنش است که با اخلاق پزشکی در تضاد است. آنطور که مقاله "بیایید اعضای بدن محکومین به مرگ را درآوریم" در مجله Good می‌گوید حتی پزشکان حاضر به همکاری در تزریق سم به بدن محکومان به مرگ نیستند که در نتیجه تزریق‌ها معمولاً غیر دقیق و دردناک انجام می‌شود وخود به شکنجه قبل از اعدام تبدیل می‌شوند. اخلاق پزشکی حکم می‌کند که برداشتن عضوی از بدن یک شخص فقط در صورتی که به سلامت خود وی زیانی نزند قابل قبول است که با برداشتن قلب و کبد یک فرد سالم (هرچند بیهوش) در تضاد قرار می‌گیرد. برای اهدای عضو، پزشکان از قانون "اهدا کننده مرده" (dead-donor rule) پیروی می‌کنند و نمی‌توانند ریه شخصی که هنوز دارد از آن استفاده می‌کند را بیرون ‌آورند.

همزمان بحث‌های تخصصی پزشکی برای تغییر شیوه اعدام که استفاده از اعضای جسد فرد اعدام شده را ممکن می‌سازد نیز در جریان است. به عنوان مثال می‌توان به کتاب Organ Transplants from Executed Prisoners: An Argument for the Creation of Death Sentence Organ Removal Statutes + اشاره کرد. گوگل‌بوک بخش‌هایی از این کتاب را برای مطالعه دارد: +

در سیستم کنونی ایران طبیعتاً مجوز شرعی اینگونه اهدا اولین مانع به نظر می‌آید و از طرفی اهمیتی که در اسلام به عمل به وصیت افراد می‌شود می‌تواند موضوع را پیچیده‌تر نیز بکند. عماد‌الدین باقی در سال 82 در مقاله‌ای در روزنامه شرق به دو استفتاء در این مورد اشاره کرد:

۱– با توجه به نياز مبرم برخي افراد براي دريافت اعضا بدن به نظر شما آيا در مواردي كه شرع مقدس و قانون نوع اعدام را مشخص نكرده است اين كار كه برداشتن عضو (مثل قلب، كليه، ريه و ...) پس از بيهوشي محكوم منجر به فوت وي خواهد شد و نوعي اعدام تلقي مي‌شود چه حكمي دارد؟

آيت الله مظاهری (رئيس ‌حوزه علميه اصفهان): با اذن حاكم شرع جايز است.

آيت‌الله مكارم شيرازی: دليلي بر جواز اين نوع اعدام نيست.

۲– در مورد محكوميت به اعدام ياحبس‌هاي طويل‌المدات آيا قاضي يا حاكم شرع مي‌تواند تخفيف كيفر محكوم را موكول به اهداي عضوي براي نجات مسلماني از بيماري يا مرگ نمايد؟

آيت الله مظاهری: با اذن حاكم شرع جايز است.

آيت‌الله مكارم شيرازی: هر گاه محكوم راضي به اين امر باشد و ضرر مهمي براي او نداشته باشد، جايز است؛ ولي هر گاه انعكاس خارجي اين امر، نامطلوب و دستاويزي براي دشمنان اسلام گردد بايد از آن پرهيز كرد.

۳– اين حكم در مورد محكومين قصاص در صورت رضايت اوليا دم چه حكمي دارد؟ در مورد محكومين به قصاص آيا قاضي يا حاكم شرع مي‌تواند در صورت رضايت اولياءدم كيفر محكوم را موكول به اهدا عضوي براي نجات مسلمانان از بيماري يا مرگ نمايد؟ در مورد محكومين به قصاص عضو، حكم فوق چگونه است.

آيت الله مظاهری: با اذن حاكم شرع جايز است.

آيت‌الله مكارم شيرازی: پاسخ: مانند جواب سابق است.

(منبع: اجتهاد مدام:فتواي علما درباره مجازات جايگزين اعدام، عماد‌الدین باقی، روزنامه شرق يكشنبه 30/6/1382)

دولت چین ید طولایی در استفاده (بخوانید سوءاستفاده!) و حتی تجارت اعضای بدن اعدامیان خود دارد و به همین دلیل بارها مورد اعتراض کشورهایی که خود بزرگترین مصرف‌کننده اعضای بدن هستند قرار گرفته و هربار مدعی اهدای داوطلبانه اعضا توسط خود محکومین به اعدام شده است. از آنجا که دولتمردان ما هم که استعداد شگرفی در پا جای پای چنین حکومت‌های غیردموکارتیک گذاردن دارند، وجود راهکارهای قانونی خصوصاً وقتی پای دین و مذهب هم به آن باز شود، راه را برای سوء‌استفاده‌هایی مشابه آنچه در زندان اصفهان در موردش نقل شد هم می‌تواند باز کند.

و شاید مهمتر از همه اینها آیا تلاش برای قانونی شدن استفاده از اعضای بدن محکومین به اعدام، عملاً کمکی برای به رسمیت شناختن مجازات اعدام نیست؟

منبع کاریکاتور

پ.ن: پاسخ آیت الله صانعی را به همین پرسش ها در اینجا بخوانید.

سه‌شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۷

تطابق، عادت یا استحاله سگی!

امروز در یکی از روزنامه‌های محلی خواندم که دولت استانی منی‌توبا در تدارک قانونی است که طی آن صاحبخانه‌ها را تشویق کند تا به مستأجرین اجازه نگهداری از حیوانات خانگی مثل سگ و گربه در آپارتمان‌ها داده شود. به این ترتیب که صاحبخانه‌ها مجازند مبلغی به عنوان ودیعه خسارت ناشی از حیوانات در ابتدای بستن قرارداد از مستأجرین طلب کنند تا خساراتی مثل جویده شدن موکت آپارتمان در پایان قرارداد قابل جبران باشد. (البته همچنان هیچ صاحبخانه‌ای مجبور به پذیرفتن حیوانات نیست.)

ظاهراً حدود بیست سال پیش در آنتاریو وکیلی به نام ران جفریز، توانسته دولت محلی را وادار به گذراندن قانونی کند که طی آن صاحبخانه‌ها دیگر نمی‌توانند مستأجرانشان را صرفاً به خاطر داشتن حیوانات خانگی بیرون کنند. در واقع داستان از پرونده یکی از موکلانش که یک گربه 19 ساله کور (!) به اسم Fluffy (یعنی کرکی) داشته شروع شده و در آنتاریو این قانون الان به همین نام یعنی قانون کرکی شناخته می‌شود.

دقیقاً در دومین روزی که وارد کانادا شدم در حالی که هنوز هاج و واج بودم و همه چیز برایم عجیب و غریب و جذاب می‌آمد، رائول، هم‌اتاقی هندی‌ام مرا به یک رختشورخانه عمومی برد تا نشانم دهد برای شستن لباس‌هایم کجا باید بروم و چگونه سکه در داخل ماشین لباسشویی بیندازم، منتظر شوم لباس‌ها شسته شوند، آنها را از لباسشویی در آورده و داخل خشک‌کن بیاندازم، دوباره سکه به خورد ماشین بدهم، چقدر صبر کنم و چگونه راه برگشت که یک چهارراه بالاتر از خانه‌مان در داون‌تاون تورنتو بود را پیدا کنم. در فاصله‌ای که منتظر تکمیل این فرآیند بودم، دیدن این صحنه که سگ یکی از مشتریان در حال لیس زدن انگشتان لخت پای رائول بود و رائول هم با لبخندی رضایتش را از این وضع نشان می‌داد داشت حالم را به هم می‌زد و از طرفی نگرانی از اینکه اگر آن سگ انگشت‌های پای رائول را ول کند و سراغ کفش پوشیده من بیاید، حسابی مشغولم کرده بود. بعدها گاهی در مترو سگ گنده مسافر کناری که بین او من روی صندلی نشسته بود و دمش را مرتب به من می‌مالید، اذیتم می‌کرد و البته کمی هم می‌ترساندم. کم‌کم دیگر از دیدن اینکه صاحبان سگ‌ها بعد از کارکردن شکم سگشان در خیابان و پارک، کیسه نایلونی از جیب در می‌آورند و کثافات سگشان را با لبخندی که گویا کون بچه‌شان را تمیز می‌کنند، بر می‌داشتند و در سطل آشغال می‌ریختند، تعجبم را برنمی‌انگیخت. پارسال تابستان هم وقتی همراه پری روی چمن‌های پارکی نشسته بودیم و دو سگ گنده بازیگوش که صاحبشان قلاده‌شان را باز کرده بود پریدند یکی روی پای من و دیگری روی پای پری، متوجه شدم نه تنها بدم نمی‌آید، که کمی هم ناز و نوازششان کردم. حالا دیگر وقتی یک سگ زیبا و دوست داشتنی می‌بینم، خودم برای کشیدن دستی روی سر و گوشش پیش‌قدم می‌شوم. اگرچه همچنان با لیس زدنشان چندشم می‌شود.

امروز موقع نهار، بعد از خواندن این خبر روزنامه، وقتی دیدم دوتا از همکارهای خانمم که کلی تحصیلات دانشگاهی هم دارند، مدت نیم ساعت تمام فقط احوال سگ‌هایشان (به جای بچه‌هایشان) را می‌پرسیدند و از رفتارشان با هم حرف می‌زدند، از اینکه اصلاً تعجب نکردم، تعجب کردم! نمی‌دانم این خوب است یا بد و اسم این را چه باید گذاشت؟ تطابق با محیط، عادت یا استحاله سگی؟

پری خواهرزاده نه-ده ساله‌ای دارد که بزرگ‌شده‌ی کاناداست و عاشق حیوانات. زمانی که بگیر و ببند سگ‌های خانگی در تهران بود و نیروی انتظامی بازداشتگاهی برای سگ‌ها درست کرده بود، عکسی از این بازداشتگاه را روی اینترنت دید. ازش پرسیدم اگر قدرتی به دست بیاوری که به ایران بروی تا یا آدم‌های زندانی را نجات دهی یا سگ‌های زندانی را، کدامشان را آزاد می کنی؟ گفت البته که سگ‌ها را!

عکس از روزنامه Winnipeg Free Press

پنجشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۷

اعدام: دفاع از خود؟

در زیر پست "حرمت حق زندگی چه می‌شود؟" که در مورد مجازات اعدام نوشته بودم، "من و پری" کامنت گذاشته که:

بنده موافق حکم اعدامم دویست در صد بلکه هم بیشتر.

دلیلی ندارد که آزموده را دوباره آموخت که ! تویی که خودت یک پا پلوفسل آماری یه بررسی آماری بنما ببین مجرمینی که مرتکب جرایم جنایی اند چند در صدشان مثل آدم میشوند بعدا.

به جان بچه ام هرکدامشان بمبی متحرکند تحدید کننده امنیت قشر ضعیف جامعه.

حالا بعدا که زن و بچه دارشدی میفهمی که نگران زن و بچه بودن یعنی چه. ترجیح خواهی داد که طرف پیش پیش اعدام شود تا اینکه زن و بچه تو قربانی هوس او شوند.

در این راستا حرفهای کانادامابانه جنابعالی هم کشک و دوغ است مثل این : اگر حقوق اجتماعی را جامعه به انسان‌ها داده، حق زیستن، از هرجا که آمده باشد مطمئناً از طرف جامعه به انسان عطا نشده که جامعه مجاز به گرفتنش باشد.

برعکسش چه ؟ حق زیستن را آن آدم جنایتکار به ما داده که فرصت گرفتنش را به او بدهیم؟ نه داداش !اعدام همچون موجوداتی نوعی دفاع از خود محسوب میشود. در این جنگ ، ترحم بر پلنگ تیز دندان ستمکاری بود بر گوسپندان.

نمی‌خوام اداهای به قول این دوست قدیمی، کانادامآبانه در بیاورم، اما نمی‌دانم در این چهار سالی که نبوده‌ام چه بر سر مردم کشورم آمده که اینگونه راحت از کشتن حرف می‌زنند. جای آقای زرافشان خالی که نگوید: "... مردم می ترسند که نظر انتقادی نسبت به موضوع را بيان کنند. به نظر من اينها شوخی است...." خانواده و دوستانمان از که می‌ترسند که در گفتگوهای شخصی هم همین شوخی‌ها را می‌کنند؟

یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۷

حرمت حق زندگی چه می‌شود؟

چندی پیش در شهر ما، وینی‌پگ، جنایتکاری که دوره حبسش را گذرانده بود آزاد شد و در همان هفته اول آزادیش طوری در خیابان مزاحم یک زن و شوهرجوان شد که شوهر راهی بیمارستان گردید. هربار که چنین اتفاقاتی رخ می‌دهد بازار بحث‌های حاشیه‌ای مثل اینکه آیا آدم‌هایی با چنین سوءسابقه‌ای اصلاً باید آزاد شوند یا نه در رسانه‌های اینجا داغ می‌شود.

مجازات زندان در واقع با محرومیت از حقوق اجتماعی سعی دارد به نوعی شخص خاطی را تنبیه کند. زمانی جایی مطلبی می‌خواندم که مجازات زندان را از سویی دیگر نگاه کرده بود و می‌گفت از آنجا که آدم‌ها نقش‌های اجتماعی متفاوتی دارند زندان نه تنها آن شخص را از حقوق اجتماعی‌اش محروم می‌کند که بخش‌هایی از جامعه که از نقش‌های آن شخص بهره می‌برده‌اند را هم از او محروم می‌کند. مثلاً محکومی را در نظر بگیرید که هم نجار خوبی است و هم پدر و همسر خوبی . با زندانی شدن این نجار، جامعه از خدمات نجاری وی محروم می‌شود و فرزند و همسر وی از نقش پدری و همسری‌اش. در حالی که گناهی که این فرد مرتکب شده نه در حوزه خانواده‌اش بوده و نه در حوزه زندگی حرفه‌ای‌اش. پس بخشی از اعضای جامعه هم با زندان رفتن او از بعضی از حقوق محروم می‌شوند.(1) حالا اگر مجازات زندان را با اعدام جایگزین کنید این محرومیت چندگانه برای ابد اتفاق می‌افتد. اینکه در جوامعی حتی در مورد مجازات زندان به چنین ظرافت‌هایی فکر شود و در جامعه‌ای همینطور فله‌‌ای 30 نفر (حتی فرض کن همه جانی بالفطره) را اعدام کنند و مردم هم اینگونه (قسمت اول، قسمت دوم) از آن دفاع کنند، آدم را از همه چیز ناامید می‌کند (قابل توجه خانم توحیدلو و بحث ناامیدی‌شان!). انگار نه انگار این مردم دارند از گرفتن جان آدم‌ها حرف می‌زنند. اگر حقوق اجتماعی را جامعه به انسان‌ها داده، حق زیستن، از هرجا که آمده باشد مطمئناً از طرف جامعه به انسان عطا نشده که جامعه مجاز به گرفتنش باشد.

--------------------

(1) سال‌ها پیش جایی خوانده بودم (فکر کنم کتاب جامعه‌شناسی جنایت بود) که وقتی فردی جرمی یا جنایتی مرتکب می‌شود تک‌تک اعضای جامعه به نوعی در سوق‌دادن آن شخص به سمت آن جرم یا جنایت شریک جرمند. اگر اینگونه به داستان نگاه کنیم پس محروم کردن جامعه از حضور آن شخص را شاید بتوان با تنبیه دست‌جمعی جامعه توجیه کرد!

دوشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۷

گپی با آرشام پارسی

چندی پیش آرش ترتیب یک گفتگو با آرشام پارسی (دبیر سازمان دگرباشان جنسی ایران) با حضور آزاده و من رو داده بود که دیشب به صورت پادکست منتشرش کرد.









دانلود با کیفیت پایین(4.5 مگابایت)
دانلود با کیفیت بالا (18 مگا بایت)

مطالب قبلی مرتبط:

شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۷

مسلمان مجرد هستید؟

آیا شما یک مرد مسلمان مجرد هستید؟ به دنبال زنی مسلمان، سنی با حجاب و نمازخوان می‌گردید؟ یا شیعه باحجاب اما نماز هم نخواند اشکالی ندارد؟

آیا شما یک زن مسلمان هستید که به دنبال مردی سنی با ریش که فقط غذای حلال بخورد می‌گردید که گاهی نماز بخواند اما با حجاب شما کاری نداشته باشد؟

جستجو برای پارتنر مسلمان با هر ترکیبی از خصوصیات بالا بخشی از امکانات این سایت Match Maker اسلامی است که آگهی گوگلی آنرا اتفاقی در سایتی برای دانلود فیلم دیدم. این سایت که در انگلیس ثبت شده و ظاهراً هفت هشت سالی هم از فعالیتش می‌گذرد، افتخار دارد که فقط به دلیل حساسیتی که نسبت به زنان مسلمانی که در جستجوی پارتنر مناسب برای ازدواج می‌گردند وجود دارد، عضویت کاملاً رایگان به تمام خانم‌های مسلمان ارائه دهد. این امتیاز اصلاً هیچ ربطی به شباهتی که با نایت‌ کلاب‌های کانادا در ورودی ِ رایگان برای خانم‌های محترم دارند، ندارد! اصلاً هم اینطور نیست که خانم‌های محترم کالاهای باارزشی هستند که باید در چنین بزینس‌هایی حالا چه نایت کلاب باشد و چه سایت همسریابی اسلامی برای مشتریان محترم، همیشه به اندازه کافی موجود باشند.

چهارشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۷

چند توضیح

در مورد پست قبلی، "دگرباشی"، لازم دیدم چند توضیح اضافه کنم. با علم به این که اینجور موضوعات همواره موضوعات حساسیت‌برانگیزی بوده و هستند و باید خیلی با اطلاع و با احتیاط بهشون نزدیک شد، پست قبلی (که از نظر نازلی پرمشکله) رو با تردید نوشتم. برای همین احتیاط بود که نه اسمی از بازی وبلاگی بردم و نه کسی رو به ادامه بازی دعوت کردم. قبل از پست کردن هم صدبار مطلبم رو خوندم و جملات رو بالا و پایین کردم. با این وجود اگر همچنان ازش بویی از اهانت یا آزار به افرادی که خودشون رو متعلق به جامعه کوئیر می‌دونن می‌رسه صمیمانه متأسفم. (بعد از این همون کوئیر رو به کار می‌برم که روی ترجمه درست یا غلط بودن دگرباش هم بحثی پیش نیاد).


تا قبل از اینکه نازلی نارنجک به خودش ببنده و حمله انتحاری‌شو شروع کنه، من تصورم و درکم از کوئیر دقیقاً
LGBT بود. همونطور که در ویکی اومده:

The word queer has traditionally meant "strange" or "unusual," but its use in reference to LGBT (gay, lesbian, bisexual, transgender, intersex, asexual, etc.) communities as well as those perceived to be members of those communities has replaced the traditional definition and application.

اما با بحث و مشاجره‌های امروز(در واقع دیروز) در اینجا و وبلاگ نازلی و بالاترین، تا حدی که سواد من قد داد اینه که تعریف آکادمیک این واژه اصولآً چیزی فراتر از ایجاد هویت برای این افراده. یک تعریف فراهویتی. بر اساس چنین تعریفی طبیعیه که تلاش برای اعاده هویتی همسان با افراد Straight اونهم توسط همین به قول نازلی "مستقیم" ها در تناقض آشکار با این تعریف آکادمیک خواهد بود. امیدورام تا اینجاشو درست فهمیده باشم. در این بحث، نازلی خواننده‌ها رو به مقاله‌اش در "چراغ" هم ارجاع می‌ده. بنابراین من نوعی که یک مرد غیرهمجنس‌گرا هستم به دو دلیل حق ندارم نظری درباره هویت و یا نرمال بودن این افراد از نظر خودم بگویم: یکی اینکه مرد هستم پس مردسالارانه به قضیه نگاه خواهم کرد و دوم این که آنها را با آدم‌هایی مثل خودم مقایسه می‌کنم. حالا بماند که جرم سومم نگاه کردن به قضیه از منظر لیبرالی است که بعداً در موردش حرف خواهم زد.

اما سوال من این است که آیا واقعاً خود این آدم‌ها که ما در اینجا برایشان تئوری و تز می‌نویسیم به دنبال کسب یک هویت اجتماعی برای خود هستند یا منتظرند که از همین تئوری‌ها برایشان چیزی دربیاید؟ جالبه که در پایین همون مقاله چراغ، از طرف "سازمان دگرباشان جنسی ایران" توضیح داده شده که :

از نقطه نظر سازمان که بنا به اصل، توجه به شرایط اجتماعی دگرباشان ایرانی را اولویت فعالیت های خود می داند، جرم زدائی از همجنسگرایی، و کسب حقوق شهروندی، اهمیت حیاتی دارد.

اما، بحث بر سر هویت دگرباشی ممکن است از زاویه های دیگری متفاوت با آنچه در مقاله ی همکار ما نازلی کاموری آمده از جانب نویسندگان دگرباش جنسی داخل ایران مطرح شود. چراغ از نویسندگان گی، آنها که گفتمان هویت دگرباشی را در داخل ایران پیش می برند دعوت می کند که این بحث را بی جواب نگذارند. یا به دلیلی، بی جواب بگذارند.

آیا در اینکه به درست و یا غلط نُرم جوامع هنوز هم همان "مستقیم" بودنه شکی وجود داره؟ پس برای تغییر یک ذهنیت غلط که چیزی غیر از این رو خلاف نُرم می‌دونه چه باید کرد؟

و اما بحث شیرین لیبرالیسم! یادمه زمانی بود که آیت‌الله خمینی برای کوبیدن مهندس بازرگان و نهضت آزادی در هر سخنرانی‌اش چد تا "این لیبرال‌ها..." هم می‌گنجاند. بعد از او هم مهدی نصیری و حسین شریعتمداری در کیهان از این ادبیات برای کوبیدن هر غیرخودی استفاده کردند. آنچنان که برای خیلی از مردم عادی جا افتاده بود که این لیبرال چیزی در حد فحش خواهر و مادره. متأسفانه ادبیات افرادی با بک‌گراند چپ (چه از نوع سیاسی‌اش و چه آکادمیکش مثل نازلی) خیلی مشابه ادبیات جمهوری اسلامیه. واقعاً نمی‌دونم چرا. شاید چون هر دو از ادبیات انقلابی استفاده می‌کنند یا چون هر دو یک دشمن مشترک دارند که امپریالیسم جهانخواره. این حرف من نه تنها نازلی که عزیزترین و نزدیک‌ترین شخص به خودم رو هم احتمالاً می‌رنجونه (که در مورد دوم به مثابه می‌رنجه پس هست امیدوارم برنجونه). گویا نمی‌شه افکار چپ داشت و از چیزی نفرت و کینه نداشت. این نفرت در بعضیها خودش رو نسبت به لیبرالیسم نشون میده در بعضی نسبت به دین و مذهب و خدا و در بعضی دیگه نسبت به ناسیونالیسم. گویی موتور تفکر چپ بدون سوخت نفرت حرکت نمی‌کنه. من ابایی ندارم که بگم خیلی از تفکراتم با اندیشه‌های لیبرالیستی نزدیکه. اینکه در جامعه‌ای که بر اساس اصول لیبرالیسم بنا شده باشه احساس آرامش بیشتری دارم تا هر آلترناتیو دیگه موجود. پس لطفاً اگر می‌خواین به من فحش بدین دنبال واژه دیگه‌ای باشین.

با همه این حرف‌ها از اونجا که همواره در شخصیت واقعی و وبلاگی نازلی صداقت بخصوصی دیدم همچنان خوشحال می‌شم اگه باز هم بیاد اینجا و با هر زبونی که دوست داره انتقاد کنه.ضمناً با کمال میل هم حاضرم بعد از امتحانهام یک قالب آبرومند برای وبلاگش طراحی کنم!

سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۷

دگرباشی

آرش خواسته که نظرم رو درباره دگرباشی (معادل Queer) بنویسم. اگر چهار سال پیش بود، قطعاً این مطلب طور دیگری از آب در می‌آمد. زندگی در جامعه‌ای چندفرهنگی مثل کانادا که خود را موزائیکی از فرهنگ‌ها می‌دونه، مواضع و دیدگاه‌های آدم‌ها رو از مطلق‌نگری رها کرده و آزادی عمل بیشتری در فکر‌کردن و آزاداندیشی به انسان می‌ده.

سال 78 یا 79، زمانی که در خوابگاه کوی دانشگاه شهیدبهشتی زندگی می‌کردم. یکی از بچه‌ها که هم‌اتاق بودیم، یک دوست دختر اینترنتی پیدا کرده بود و بچه‌های اتاق رو مرتباً از داستان آپ‌دیت می‌کرد. تا ایتکه یک شب در اتاق را زدند و گفتند که فلانی تلفن دارد. اولین بار بود که منتظر تلفنش بود. مثل فنر از جا پرید. رفت و با لب و لوچه آویزون برگشت. وقتی پرسیدیم چی شد؟ فقط گفت صداش یک جوری بود. با هم قرار گذاشته بودند. وقتی روز موعود از اولین و آخرین dateاش با اون شخص برگشت گفت که طرف یک پسر گی بوده که خودش رو دختر معرفی کرده. از آنجا که هیچ‌کدام آن کسی نبودند که انتظارش رو داشتند رابطه در همین مقطع متوقف شد اما از اینجا بود که فهمیدم هم‌جنس‌گراها در تهران کلوپ‌های زیرزمینی دارند دوره‌های هفتگی و یه جور تشکیلات مخفی.

با اولین دختری که در وینی‌پگ آشنا شدم یک دختر لزبین اهل نیس فرانسه بود. آگوست 2006 وقتی تازه از تورنتو به وینی‌پگ آمده بودم، در محلی که اقامت داشتم دختر تقریباً 20-22 ساله‌ای کار می‌کرد که از یکی از مسافرها همون روزهای اول شنیدم که لزبینه. وقتی روز دوم که سر صحبت رو باهاش باز کردم و آلبوم عکس‌هایش رو برام آورد و دوست دخترش رو بهم معرفی کرد دیگه جای شکی باقی نمونده موند. در طول دو هفته‌ای که در اون محل اقامت داشتم باهم خیلی صمیمی شدیم. هنوز هم دورادور در تماسیم. دختر فوق‌العاده‌ای بود. از دانشجوهایی بود که چند ماه قبلش در شورش‌های دانشجویی فرانسه برعلیه تغییر قانون کار نقش داشت. کلی مطالعه کرده بود. می‌شد باهاش از کامو و کافکا گرفته تا امپرسیونیسم و وضعیت سیاسی دنیا و جنگ عراق حرف زد و کلی نظر پخته ازش گرفت. همون موقع‌ها ازش اینجا یک عکس و یک داستان مفصل هم گذاشته بودم.

توی همون خوابگاهی که بالاتر ازش یاد کردم، دوست عزیز دیگه‌ای داشتم که همیشه از بحث باهاش لذت می‌بردم. کلی کتاب خونده و باسواد بود. توی یک دوره هم فعالیت سیاسی داشت. از طریق اینترنت همچنان باهاش درتماس بودم . تا اینکه کمتر از یک سال پیش بهم گفت می‌‌خواد اعترافی بکنه و گفت از بچگی گی بوده. شوکه شده بودم. نه از اینکه گی بودن عجیب باشه، از اینکه ما با هم دوستانی نزدیک بودیم و من هیچ وقت به این مسأله پی نبرده بودم. تلاش کردم کمکش کنم برای خروج از ایران. تابستون گذشته در سفر تورنتو با آرشام پارسی قراری گذاشتم تا در این مورد ازش راهنمایی بگیرم. آرشام رو هم جوون جالبی دیدم، هرچند توی همون یک ساعتی که با هم گپ زدیم، در بعضی چیزها اختلاف نظرهای جدی باهاش پیدا کردم اما به به نظرم انسان خیلی محترمی آمد.

همه این‌ها رو گفتم تا بگم آدم‌هایی که ازشون به عنوان دگرباش اسم برده می‌شه، انسان‌هایی هستند مثل ما بدون هیچ فرقی. تمایل جنسی انسان‌ها از نظر من نه یک نقص، نه یک بیماری که صرفاً یک مسأله شخصیه که جزو حقوق و آزادی‌های فردی آدم‌ها باید دیده بشه. اگر کسی مثلاً توی قرمه‌سبزی به جای نمک، شکر بریزه و با اشتها بخوره، با وجودی که برای من و شما غیرعادی می‌آد اما اینو صرفاً به حساب تفاوت ذائقه اون آدم می‌ذاریم و نه یک نقص و بیماری، پس چرا نباید به تفاوت ذائقه جنسی انسان‌ها احترام گذاشت؟

پ.ن: دگرباش معادل فارسی نسبتاً جدیدی برای واژه Queer است. کوئیر به شخصی گفته می‌شود که گی، لزبین، دوجنس‌گرا و یا ترنس‌جندر باشد. معادل ترنس‌جندر در فارسی نمی‌دونم چیه اما به افرادی اتلاق می‌شه که علائم بیولوژیکی یک جنس رو دارند اما تمایلات جنس مخالف مثل تمایل پوشیدن لباس پسرانه توسط یک دختر.

پ.ن1: این داستان نازلی (سیبیل طلا) رو به شدت عصبانی کرده. مطلبش رو اینجا بخونین.

پ.ن2: لطفاْ توضيحات بيشتری در مورد اين پست رو در پست بعدی هم بخونين.

مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی

مصاحبه هفته‌نامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهم‌تری...