‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، بهمن ۰۸، ۱۴۰۴

فراوان ز ایرانیان کشته شد ...

 


فراوان ز ایرانیــان کشـتـه شد
ز خون یلان کشور آغشته شد

ایرانیان قدیمی تورنتو، آن‌هایی که به بحث و درس‌های نظری و فلسفی علاقمندند و رامین جهانبگلو را با جلسات هفتگی آگورا در دانشگاه تورنتو به خاطر دارند بیشتر از دیگران از مقاله اخیر او در مورد شرایط ایران شگفت‌زده‌اند. جهانبگلو بیشتر از یک دهه در این جلسات درس‌گونه، به تببین روش‌های خشونت‌پرهیز و گاندی‌وار برای رسیدن به آزادی و دموکراسی با استناد به فلسفه اخلاق صحبت می‌کرد.

مقاله دیروز جهانبگلو در ایندین اکسپرس با عنوان «عدم مداخله ترامپ در ایران، به رژیم، پیام مصونیت از مجازات خواهد فرستاد» با توصیف خشونت بی‌حد حکومت برای سرکوب اعتراضات و بی‌عملی کشورهای اروپایی شروع می‌شود. در ادامه مقاله به وعده‌های کمک ترامپ به مردم می‌پردازد که عملی نشدند. جهانبگلو در پایان نتیجه می‌گیرد که مردم ایران عدم دخالت ترامپ علی‌رغم وعده‌های اولیه را به عنوان چراغ سبزی به حکومت برای کشتار بیشتر تفسیر خواهند کرد. بعد اضافه می‌کند:

« فراموش نکنیم که این کشتارها (که عمدتاً جوانان را هدف قرار داده) بی‌تردید بر مخیلهٔ اجتماعی‌ـ‌سیاسی ملت ایران تأثیر خواهد گذاشت. بسیاری همچنان با چشم‌اندازِ تغییر به زندگی ادامه خواهند داد، اما با توحش سرکوب کنونی، طبقهٔ متوسط و اقشارِ فرودست کم‌کم به این باور می‌رسند که تنها یک شورش مسلحانه یا مداخلهٔ خارجی می‌تواند جمهوری اسلامی را سرنگون کند.

این گرایش به خشونت از سوی نسلی صلح‌طلب در تناقض با مفهوم سزمین پارس که به عنوان تمدنی از زیبایی و مدارای بین‌فرهنگی و بین قومیتی شناخته می‌شود تأسف‌بار خواهد بود.»
مقاله با معرفی نویسنده تمام می‌شود:
«نویسنده مدیر مرکز مهاتما گاندی برای مطالعات خشونت‌پرهیز و صلح در دانشگاه جهانی او.پی. جیندال است.»


به نظر می‌آید جهانبگلو می‌خواهد هشدار دهد که اگر این حکومت به زودی سرنگون نشود، خشونت افسارگسیخته‌ای که برای سرکوب اعتراضات به کار برد، نسل جوان را به سمت مبارزه مسلحانه و چریکی سوق خواهد داد. به عبارتی می‌گوید دخالت نظامی ترامپ توجیه اخلاقی دارد و گویا فرض را بر این گذاشته که این دخالت نظامی دامنه خشونت محدودتری خواهد داشت. به نظرم فرض دومی هم که در نظر گرفته این است که بین این دو گزینه، هیچ گزینه سومی هم متصور نیست.

این تحلیل، مهم و قابل توجه است. آما آیا تضمین جنگی با خشونت مهار شده اصلا ممکن است؟ سبوعیتی که رژیم در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه نسبت به مردم خودش نشان داد تضمینی است که اگر از سوی آمریکا تهدید جدی برای بقای خود احساس کند، از به آتش کشیدن ایران و منطقه تردیدی به خودش راه نخواهد داد. آمریکا و متحدانش هم این را به خوبی می‌دانند. چه بسا تاخیر ترامپ در عمل به وعده‌های کمک‌اش ناشی از تردید و یا آماده‌سازی از همین زاویه باشد. به نظرم دخالت نظامی زمانی رخ خواهد داد که آمریکا و متحدانش تضمین داشته باشند که ثبات منطقه به خطر نخواهد افتاد. چنین تضمینی یا با نفوذ در ساختار داخلی و زیر سر داشتن یک مهره از داخل رژیم برای انتقال قدرت میسر است (که احتمال ضعیفی است) و یا با فلج کردن کل حکومت ( نه صرفا زدن راس آن، خامنه‌ای) دست‌یافتنی است و آن با از بین رفتن کل زیرساخت‌ها و یک جنگ تمام عیار ممکن خواهد بود که نهایتا می‌تواند به جنگ‌های داخلی و چریکی هم بیانجامد.

اما اگر از دنیای نظری و فلسفی بیرون بیاییم به نظر نمی‌آید دیگر فرصتی برای توقف جنگ باقی مانده باشد و سخت می‌توان متصور شد که ترامپ از حمله نظامی منصرف شود.

مردم داخل و خارج از ایران خشمگین‌اند، عزادار هستند و مملو از نفرت از سطح درندگی و خشونت عریان حاکمانشان، و حق هم دارند که چنین باشند. اما اهل نظر، تفکر و تاریخ وظیفه دارند که این خشم و نفرت را در جهت راه‌نمایی و چاره‌اندیشی کانالیزه کنند. امیدی به مسولیت‌پذیری «رهبر» این حرکت نیست. به وقتش او را هم باید پاسخگو کرد. اما در این زمان به نظر می‌آید متاسفانه فرصت گفتمان ضدجنگ را از دست داده‌ایم و در آستانه مقطع دیگری قرار گرفته‌ایم. در این مقطع شاید تنها چیزی که دورنمای آینده ایران را کمی روشن‌تر بنماید، آموزش‌های گریز از خشونت و درگیری‌های داخلی است که هزینه و خشونت دخالت نظامی خارجی را برای مردم به حداقل برساند.

 محمود عظیمایی
 ۸ بهمن ۱۴۰۴

دوشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۲

اولین تحریم آمریکا علیه ایران چگونه شکل گرفت؟

به سابقه روابط ایران و آمریکا که نگاه کنید می‌بینید که بحث "تحریم" سابقه‌ای سی و سه ساله در روابط پر پیچ خم ایران و آمریکا داشته است. جالب اینجاست که در دهه اول انقلاب در ادبیات جمهوری اسلامی از اصطلاح "محاصره اقتصادی" استفاده می‌شد و در سال‌های اخیر واژه "تحریم" است که به گوش می‌رسد. در حالیکه مراجعه به متن‌های انگلیسی آن زمان نشان می‌دهد که در ادبیات سیاسی انگلیسی چه سی سال پیش و چه الان همیشه صحبت از Sanction بوده است.

بعد از اشغال سفارت آمریکا در تهران برای اولین‌بار توسط دولت کارتر لایحه‌ای به گنگره برای تحریم اقتصادی ایران تقدیم شد. به نظر می‌آید صادق قطب‌زاده جزو اولین سیاستمدارهای جمهوری اسلامی بوده که با گشودن باب مذاکره مخفی با آمریکا با این تحریم‌ها سر به مقابله برداشت. طبق خاطرات همیلتون جوردن، رئیس کارکنان کاخ سفید در دوره کارتر، در 12 ژانویه 1980، برای اولین بار ایران از طریق پانامایی‌ها با آمریکا تماس برقرار می‌کند. "مارسل سلیمن" که از دیدار با قطب‌زاده در تهران به پاناما باز می‌گشت در دیداری با جوردن در فلوریدا به او اطلاع می‌دهد که ایرانی‌ها از فرصت حضور شاه در پاناما می‌خواهند برای حل مساله گروگان‌ها استفاده کنند و در اولین قدم آمریکا باید اجرای تحریم‌ها علیه ایران را به تعویق بیاندازد. جوردن تلفنی با کارتر صحبت کرده و موافقت وی را جلب می‌کند.


در اول آوریل 1980 بنی‌صدر در یک سخنرانی اعلام کرد که دولتش کنترل گروگان‌ها را برعهده می‌گیرد. اما آمریکا باید رسماً اعلام کند که از پروپاگاندا یا هرچیز تحریک‌کننده‌ای درباره گروگان‌ها خودداری کند تا زمانی که مجلس شکل بگیرد. براساس خاطرات جوردن، طبق برنامه‌ریزی قطب‌زاده، آمریکا‌یی‌ها از اینکه بنی‌صدر این موضع را در یک سخنرانی عمومی خواهد گرفت آگاه بودند و برای همین منظور کارتر، جوردن، گری سیک و دیوید آرون (معاون برژینسکی) از ساعت 5 صبح در اتاق "اوال" کاخ سفید در انتظار سخنرانی بنی‌صدر بودند تا اینکه خبر سخنرانی با تلگرامی از سفارت سوئیس می‌رسد. کارتر در ساعت 7:30 صبح همان روز در مقابل خبرنگاران اعلام می‌کند که سخنرانی بنی‌صدر یک قدم مثبت بود و در نتیجه ما یک بار دیگر اجرای تحریم‌ها را به تعویق می‌اندازیم.

در سوم آوریل 1980 بنی‌صدر اعلام می کند که علی‌رغم تصمیم شورای انقلاب، دانشجویان گروگان‌ها را پس نمی‌دهند. و در پی آن در هفتم آوریل آیت‌الله خمینی می‌گوید که مساله گروگان‌ها را مجلس آینده حل خواهد کرد. با این نظر آیت‌الله خمینی، آمریکایی‌ها ناامید از طرح قطب‌زاده برای آزادی گروگان‌ها رسما اجرای تحریم‌‌ها علیه ایران را اعلام می‌کنند و متعاقبا آمریکا روابط دیپلماتیکش را با ایران رسما قطع می‌کند.

یکشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۹۲

داستان اولین پیش‌نویس قانون اساسی


برای اولین بار که تلفنی با دکتر لاهیجی صحبت کردم، پاریس بودند. قبلا با ایمیل درخواست مصاحبه تلفنی داده بودم. گفتند ماه بعد برای دریافت دکترای افتخاری نسرین ستوده از دانشگاه یورک به تورنتو خواهند آمد و می‌توانیم مصاحبه حضوری داشته باشیم. پانزدهم ژوئن در هتل محل اقامتشان بیش از یک ساعت و نیم برای مصاحبه وقت گذاشتند. یکی از بهترین مصاحبه‌هایی بود که در رابطه با تحقیق روی زندگی قطب‌زاده تا به حال انجام داده‌ام. به نظرم دکتر لاهیجی یکی از شریف‌ترین و با اخلاق‌ترین فعالان سیاسی/ حقوق بشری است که من تا به حال فرصت داشته‌ام از نزدیک با آنها گفتگو کنم.

بخش قابل توجهی از گفتگوی آن روز ما در پی سوال من در مورد اولین پیش‌نویس قانون اساسی و ارتباط احتمالی آن با قطب‌زاده به جزئیات این داستان از اولین مکاتبات دکتر حسن حبیبی با دکتر لاهیجی، جلساتی برای بحث روی اصول این پیش‌نویس در محلی که دکتر ناصر میناچی برای این منظور در اختیار دکترلاهیجی، دکتر حبیبی، دکتر کاتوزیان و دکتر جعفری لنگرودی قرار می‌دهد تا دیدارهایی که این گروه با آیت‌الله خمینی و بعضی از اعضای شورای انقلاب داشتند می‌پردازد. فکر کردم با توجه به اهمیتی که این جزئیات دارند، بهتر است این بخش از کفتگو که ارتباط مستقیمی با موضوع پروژه "سخنگوی آیت‌الله" ندارد را زودتر منتشر کنم. بشنوید:


لینک دانلود +

سه‌شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۲

شاهزاده‌ای در ردای یک رئیس جمهور

همیشه بی معنی ترین شکل حکومت در ذهنت این باشد که یک نفر نه به خاطر لیاقت، که به خاطر اینکه خون پادشاه یا ملکه قبلی در رگ‌هایش جریان دارد شخص اول حکومت باشد، و بعد ناگهان خودت را رودررو با کسی ببینی که خیلی از پدر و مادرهای ما هنوز به او "ولیعهد" می‌گویند و بیشتر آدم های نسل ما او را "رضا پهلوی" صدا می‌زنند. این حسی غریب بود که دیروز  بدجوری بر همه وجودم سنگینی می‌کرد. از طریق دو نفر از دوستان از حضور رضا پهلوی در تورنتو باخبر و برای یک جلسه گفتگو در روز بعد با وی دعوت شدم. دودل بودم برای رفتن یا نرفتن و به این دلایل تصمیم گرفتم که بروم:

  • نفس گفتگو به خودی خود یک قدم مثبت است.
  • فکر کردم اگر مثلا هاشمی (که می‌دانیم اتفاقاتی مثل رستوران میکونوس و اتوبوس نویسندگان به ارمنستان در زمان حکومت او رخ داد) به تورنتو سفر می‌کرد، اینقدر نگران دیدار و گفتگو با وی نبودم. حتی اگر رد صلاحیت نمی‌شد و من هم دستم به صندوق رأیی می‌رسید، چه بسا که به او رأی هم می دادم. دیدار با فرزند شاهی که دیکتاتور بوده مسلما به این بدی نمی تواند باشد!
  • و آخر اینکه برای ادامه تحقیقی که روی زندگی قطب‌زاده مدت‌هاست به آن مشغولم احتیاج به آشنایی و ارتباط با افرادی در رژیم گذشته دارم.



جلسه در هتل شرایتون و توسط "شورای ملی ایران"، شورایی که ماه گذشته در پاریس اعلام موجودیت کرد و رضا پهلوی را به عنوان سخنگوی خود برگزید، برگزار می‌شد. اما قبل از این جلسه‌ی نیمه‌عمومی به پنج-شش نفری این فرصت داده شده بود که در یک فضای غیررسمی با ایشان به گفتگو و پرسش و پاسخ بنشینند. به نظرم خود رضا پهلوی و یا اطرافیانش به این نتیجه رسیده‌اند که دیدارهای تکراری با عاشقان سینه‌چاک نظام پادشاهی که سراسر آه و افسوس از دوران طلایی گذشته و قربان صدقه رفتن‌ برای شاهزاده است، به جایی نمی‌رسند و باید نسل جوان‌تر و آن‌هایی که در فضای مجازی صدایی دارند وارد گود شوند. این به نظرم خیلی هم خوب است اما... امایش بماند تا پایین‌تر بگویم.

رضا پهلوی، در گفتمان سیاسی‌اش همواره گفته و می‌گوید که شکل نظام سیاسی ایران ِ آزاد و دموکراتیک را مردم انتخاب خواهند کرد، و آن چیزی که الان مهم است، فراهم آوردن شرایطی برای یک انتخابات آزاد است که مردم بتوانند بین نظام‌های  پادشاهی مشروطه و یا جمهوری یکی را انتخاب کنند. این نوع موضع‌گیری را من می‌توانم از یک فعال و روشنفکر دانشگاهی بپذیرم اما نه از کسی که او را در ردای سیاستمداری می‌بینم که برای بدست آوردن قدرت سیاسی تلاش می‌کند. من نمی‌توانم درک کنم که چگونه یک نفر بسته به خواست مردم هم توانایی شاه شدن داشته باشد هم رئیس‌جمهوری.  

روزنامه مهم تورنتو، تورنتواستار در همان روز، تیتر زده بود: "رضا پهلوی، شاهِ در انتظار ایران، در تورنتو"(١). گفتم اینکه شما موضع خود را در قبال شکل حکومت روشن نمی‌کنید برای شما هزینه دارد.  یک نمونه از هزینه‌اش این می‌شود که خبرنگار تورنتواستار با وجودی که در متن مصاحبه از شما نقل کرده که شما خود را "شاه در انتظار" نمی‌بینید اما خلاف آن را برای تیتر مطلبش انتخاب کرده.


به نظرم از این تیتر باخبر نبود و کمی عصبانی شد. نمی‌دانم بابت سوال من بود یا کاری که تورنتواستار کرده بود. گفتم به نظر من همان حس عدم اعتمادی که خبرنگار تورنتواستار را وادار می‌کند چنین تیتری انتخاب کند، در پس ِ ذهن بیشتر ایرانیان هم هست. اینکه هدف شما بر خلاف آن چیزی که می‌گویید احیای نظام مشروطه سلطنتی است. اگر موقعیتش پیش نیاید آن وقت شاید برای ریاست جمهوری تلاش کنید. پاسخ داد که به چه زبانی باید بگویم که اینطور نیست؟ چقدر باید تکرار کنم؟ و پیشنهاد داد فیلم Life of Brian (٢) را ببینم.

دیدار نیمه عمومی با حدود ٣٠٠-٢٥٠ نفر شرکت‌کننده به قرائت منشور ملی ایران، چند سخنرانی و در نهایت سخنرانی خود رضا پهلوی و پرسش و پاسخ با حضار گذشت.

حرف‌هایش خوب بود. پاسخش به انتقاد شاه‌دوستانی که مثلا چرا از آشتی ملی حرف می‌زنید عالی بود. شخصی پرسید من چگونه می‌توانم با پاسداری که مرا شکنجه داده آشتی کنم. پاسخ داد این چرخه انتقام درجایی باید متوقف شود. از ایده Truth and Reconciliation گفت و از روش‌های ماندلا در آفریقای جنوبی مثال زد.

 حس غریب دیدن این همه سلطنت‌طلب در یک جا تجربه عجیبی بود. وقتی خانمی پشت میکروفن بعد از تمجید و ثنای شاهزاده گفت که از حس برتر برخوردار است که آینده را خواب می‌بیند و در خواب دیده است که شاهزاده و شهبانو به ایران باز می‌گردند، به وضوح چشمان نگران شاهزاده را می‌دیدم که عکس‌العمل ما شش هفت نفری که در ردیف جلو نشانده بودنمان را واکاوی می‌کرد. از ما به وضوح انتظار سوال داشتند. فرصت و مجالش نبود که به شاهزاده بگویم این یکی دیگراز هزینه‌های این "استراتژی ابهام" (٣)  و یا "سکوت" شماست که چنین هوادارانی دورتان را گرفته‌اند که به قول انگلیسی زبان‌ها حس Embrrass  شدن از نوع حمایت‌هایشان را می‌توان در چهره‌تان دید. تعبیر "سکوت" را یکی از همراهان جمهوری‌خواه ایشان مطرح کرد. به نظرم تا زمانی که رضا پهلوی موضع‌اش را در قبال اینکه در آینده سیاسی ایران خود را در ردای یک شاه می‌بیند یا یک رئیس جمهور روشن نکند، نمی‌تواند اقبال بیشتری از طبقه جوان ِ روشنفکر و دانشگاهی انتظار داشته باشد.

پی‌نوشت‌ها:

١. این تیتر روز بعد با رایزنی آرش به "پسر شاه" تغییر کرد. +
٢. این فیلم کمدی محصول ١٩٧٩ است. یعنی همان سالی که شاه ایران را ترک کرد.
٣. تعبیر از دوستی است که در جلسه بود.

لینک ویدیوی نشست کنگره ملی ایران در تورنتو +

دوشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۹۱

شعارهای انقلاب ۵۷ - قسمت اول: پیش از پیروزی انقلاب

کارهای تحقیقی زیادی روی شعارهای دوران انقلاب ۱۳۵۷ از لحاظ محتوایی و همینطور موسیقایی انجام شده است. در چند سال گذشته هروقت در جستجوی ویدیوهای آرشیوی آن دوران برای مطلبی روی وبلاگ بودم و به شعاری از آن دوران برمی‌خوردم، آنها را در آٰرشیو شخصی‌ام نگه می‌داشتم تا به شکلی در آینده از آنها استفاده کنم. به نظرم رسید خوب است این صداها را در این صفحه پست کنم و هر شعار جدیدی را هم که پیدا می‌کنم به این مجموعه اضافه نمایم. فعلا این پست فقط بخش اول این شعارها خواهد بود که به پیش از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ می‌پردازد. به زودی بخش دیگری که مربوط به دو سه سال پس از پیروزی انقلاب (دوران تثبیت) می‌پردازد را هم به آن اضافه خواهم کرد. امیدوارمدر آینده به چند مقطع دیگر مانند دوران جنگ، بعد از قطعنامه (سازندگی)، جنبش‌های دانشجویی (۱۸ تیر) و جنبش سبز هم بتوانم بپردازم. مقایسه تفاوت‌های محتوایی، موسیقایی و شعری این شعارها در مقاطع مختلف که به خواستگاه شعار (مردم یا حکومت) و تغییرات در جامعه و مسائل و نیازهای آن برمی‌گردد، می‌تواند موضوع بحث و نظر فراوانی برای اهل فن باشد.



۱) اتحاد اتحاد اتحاد ای ملت ما با هم متحد می‌شویم | تا برکنیم ریشه استبداد | درود درود درود درود بر خمینی | کارگر برزگر رنجبر ای کارگر | ما با هم متحد می‌شویم |  تا برکنیم ریشه استبداد | درود درود درود درود بر خمینی 

۲) کاخ نیاوران را به خاک و خون می‌کشیم | قسم به خون شهدا شاه تو را می‌کشیم

۳) ای شاه خائن| آواره گشتی | خاک وطن را ویرانه کردی | کشتی جوانان وطن | الله و اکبر | کردی هزارن در کفن | الله و اکبر | مرگ بر شاه مرگ بر شاه | مرگ بر شاه مرگ بر شاه | ای شهید حق | آیم به سویت | بهشت موعود | در پیش رویت | ...

۴) لحظه به لحظه گفتم | زیر شکنجه گفتم | یا مرگ یا آزادی

۵) ما همه سرباز توایم خمینی | گوش به فرمان توایم خمینی

۶) می‌کشم | می‌کشم| آنکه برادرم کشت

۷) سحر می‌شه سحر می‌شه | سیاهی‌ها به در میشه | ....

۸) برای حفظ قرآن | ارتش تو یار ما باش

۹) بختیار | بختیار | نوکر بی اختیار | ... (ادامه به ترکی)

۱۰)‌ تا خون مظلومان به جوش است | آوای عاشورا به گوش است | ...

۱۱) مرگ بر شاه | مرگ بر شاه | مرگ بر شاه

۱۲) ای خمینی | ای مجاهد | ...

۱۳) پیروی می‌‌کنیم حکومت علی را | سرنگون می‌‌کنیم رژیم پهلوی را | مرگ بر شاه | مرگ بر شاه

۱۴) در راه حق و قرآن | می‌میرم ای خواهر عزیزم | رسالتت بر دوشم | می‌کشم | برادر شهیدم

۱۵) سکوت هر مسلمان | خیانت است به قرآن




۱۶) در ارتش خمینی | همه ماسربازیم | برای آزادگی | همه ما جانبازیم | شاه را سرنگون | سلطنت واژگون | مرگ بر شاه 



۱۷) توحید قرآن دینم | آزادگی آیینم | نهضتم حسینی | رهبرم خمینی | می‌گویم هرلحظه | در زیر شکنجه | مرگ بر شاه | مرگ بر شاه

۱۸) امروز روز آزادی است | جای شهدا خالی است



ضمیمه:
  • موسیقی شعارهای انقلاب اسلامی، محسن نفر، فصلنامه هنر، پائیز ۱۳۶۲ +
  • فرهنگ انقلاب ۱  ۲
  • نگاهی نو به شعارهای دوران مبارزه با رژیم پهلوی +
  • بررسی زمینه ها و اهداف انقلاب اسلامی ایران بر اساس شعارهای انقلاب، محمد حسین پناهی، فصلنامه علوم اجتماعی +
  • شعارهای انقلاب +
  • نگاهی آماری- تحلیلی به شعارهای انقلاب/ حافظه شنیداری- گفتاری انقلاب در معرض فراموشی، سرگه بارسقیان +
  • بررسی شعارهای دوران قیام ۱  ۲
  • طراحی شعارهای انقلاب؛ سازماندهی شده يا خودجوش؟ مریم رستگار +

جمعه، مهر ۲۸، ۱۳۹۱

آرگو و چند عدم انطباق تاریخی

آرگو بر خلاف حرف و حدیث‌ها اصلا فیلم بدی نبود. خصوصاً در مقایسه با محصولات دیگر هالیوود درباره ایران، به نظرم این فیلم از حداقل کلیشه پردازی در مورد ایرانی‌ها استفاده کرده است. شروع فیلم با گفتاری روی تصاویر انیمیشن شروع می‌شود درباره کودتای آمریکایی-انگلیسی ۲۸ مرداد برای سرنگونی حکومت ملی مصدق، و بعد سلطنت محمدرضا پهلوی با اتکا به خفقان ایجاد شده توسط ساواک و شکنجه در زندان‌ها. همینطور ولخرجی های دستگاه سلطنت در شرایطی که بخشی از مردم در فقر به سر می‌بردند و با وجود همه اینها حمایت آمریکا از حکومت ایران. گویی "بن افلک" با این توضیحات می‌خواهد به بیننده خود دلایل خشم عمومی مردم از آمریکا در اشغال سفارت را توضیح بدهد که به نظرم در هیچ کدام از تولیدات هالیوود درباره ایران سابقه ندارد. 

داستان این عملیات نجات دیپلمات‌های آمریکایی که در منزل سفیر کانادا در تهران مخفی شده بودند را  یک سال پیش نوشته بودم (بازخوانی تاریخ: اشغال سفارت آمریکا و فرار کانادایی). "بن افلک" سعی در خور توجهی کرده تا شرایط آن سال‌های ایران را بازسازی کند اما چند مورد عدم انطباق تاریخی به نظر من رسید. اول اینکه مأمور سیا می‌گوید برای گرفتن مجوز فیلمبرداری فیلم قلابی‌شان باید به "وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی"  برود و بعد صحنه‌ای را می‌بینیم که تابلو وزارتخانه را با همین نام کامل نشان می‌دهد. اما جالب اینجاست که در آن سال هنوز "وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی" وجود نداشت. در دوره دولت موقت نام این وزارتخانه "اطلاعات و جهانگردی" بود با وزارت "ناصر میناچی". در هفتم خرداد ۱۳۵۸ نام این وزارتخانه به "وزارت ارشاد ملی" تغییر یافت و تا سال ۱۳۵۹ همین نام را داشت. در سال ۱۳۵۹ در کابینه رجایی نام وزارتخانه به "وزارت ارشاد اسلامی "تبدیل شد که وزیر آن "عباس دوزدوزانی" بود. نهایتا نام فعلی "وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی" از دوازده اسفند ۱۳۶۵ بود که به این وزارتخانه اطلاق شد. (منبع: سایت وزارت ارشاد). بنابراین در زمان این عملیات یعنی بهمن ۱۳۵۸ نام وزارتخانه "ارشاد ملی" بوده است.


اگر از اینکه تاکسی‌های نارنجی تهران در سال ۱۳۵۸ به جای پیکان، پژو هستند بگذریم، اینکه پرسنل سپاه پاسدارن در آن زمان کلاه سازمانی دارند آن هم کلاه سبز پهلوی به نظرم اصلا قابل بخشش نیست. سپاه تا بعد از پایان جنگ کلاه و درجه نداشت. 

تناقض‌هایی هم در روایت داستان یا واقعیت‌های تاریخی وجود دارد که احتمالا نتیجه هالیوودیزاسیون ماجرا و افزودن هیجان و تعلیق‌های معمول است. مثلا در روایت واقعی ماجرا با قلم  "آنتونیو مندز" مأمور سیا در وبسایت سی.آی.ای می‌خوانیم که دو نفر در جریان این عملیات وارد تهران می‌شوند و نه یک نفر. همینطور بر خلاف آن چیزی که در فیلم نشان داده می‌شود ایرانیها تا زمانی که یک خبرنگار مونتریالی خبر را برخلاف خواست دولت کانادا که می‌خواست آنرا محرمانه نگه دارد منتشر کرد (که آن هم البته بعد از خروج آمریکایی‌ها بود) از ماجرا بویی نبرده بودند. اما در فیلم ما عملیات تعقیب و گریز در باند فرودگاه مهرآباد را می‌بینیم که واقعیت تاریخی ندارد. (آنونس فیلم)

اخبار سی.بی.سی شب بعد از این عملیات و یعد از انتشار روزنانه مونتریالی خبر را اینگونه پخش کرد: +

یکشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۱

اطلاعاتچی که چریک نشد اما اصلاحاتچی شد

مصاحبه سعید حجاریان با مجله اندیشه پویا را می‌خوانم. بعضی جاها مصاحبه کننده (رضا خجسته رحیمی) به زور از حجاریان حرف می‌کشد. حجاریانی که دیگر نه تنها در تشکیلات اطلاعاتی نظام نیست که حتی به نوعی از خود این تشکیللات ضربه خورده است. زندانی شده و حالا فلج و خانه‌نشین شده وقتی به موضوع اعدام ناخدا افضلی در جریان ماجراهای حزب توده می‌رسد در پاسخ به این سوال که چگونه جاسوس بودنش لو رفت می‌گوید: "نمی‌شود گفت".

وقتی به اشغال سفارت آمریکا می‌رسد، ادبیاتش دیگر به ادبیات اصلاح‌طلب‌ها نمی‌ماند آنجا که می‌گوید: "در لانه دو دسته جاسوس بودند، نظامی و غیرنظامی. مطابق مسئولیتی که داشتم جاسوس‌های نظامی را برای بازجویی و تشکیل پرونده به من سپردند." 

اینکه هاشمی رفسنجانی فکر می‌کرده حجاریان اصطلاح "توسعه سیاسی" را از خودش در آورده هم بسی مایه انبساط خاطر شد: 

س: نقل شده که شما نزد آقای هاشمی رفتید و گفتید می‌خواهید روی توسعه سیاسی کار کنید و ایشان گفت که توسعه سیاسی چیزی است که در دنیا وجود دارد یا خودتان ار روی واژه توسعه اقتصادی آن را درست کرده‌اید. درست است؟
ج: بله این ادبیات برای آقای هاشمی ضعیف بود.

این مصاحبه را باید کامل بخوانید. از اینجا دانلود کنید.(شش و نیم مگا بایت)

چهارشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۰

پایان یک امپراطور

اگر مثل من چند سالی از عمرتان را در دفتر طرح وبرنامه و بودجه یکی از واحدهای بزرگ دانشگاه آزاد کار کرده باشید می‌توانید سختی از دست دادن سکان کنترل یک چنین بنگاه بزرگ اقتصادی – سیاسی را در چشمان دکتر جاسبی ببینید. همان چیزی که با شیطنت غریب عکاسان خبری فارس نیوز، مهر و ایسنا در این مجموعه عکس تصویر شده است.


واضح است که این عکس‌ها انتخاب من است از مجموعه‌های بزرگتری از عکس‌های این خبرگزاری‌ها.

چهارشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۰

گمشده در ترجمه!

احمدی‌نژاد در مصاحبه تلویزیونی اخیرش با شبکه الجزیره از پاسخ به سوال "تونی هریس"خبرنگار این شبکه در مورد سیاست دوگانه ایران در برابر جنبش‌های اخیر مردمی در سوریه و دیگر کشورهای عربی، مرتبا و البته طبق معمول طفره رفت. اما "تونی هریس" با سماجت به سوال خود برمی‌گشت که: "شما مرا گیج کردید! چرا کشتار مردم در سوریه را محکوم نمی‌کنید؟" و دوباره احمدی‌نژاد پاسخ‌های بی‌ربط خود را تکرار کرد. اینبار "هریس" دوباره پرسید: "من گیج شدم. من بار اول از سوریه پرسیدم شما از بحرین گفتید و بعد که از یمن از پرسیدم شما از لیبی گفتید!" و احمدی‌نژاد طبق معمول با اعتماد به نفس پاسخ داد: "شاید ترجمه را متوجه نشدید!" بخش‌هایی از این مصاحبه را ببینید:


 اگر اعصاب پولادین دارید مصاحبه کامل را از اینجا ببینید.

پنجشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۰

بازخوانی تاریخ: اشغال سفارت آمریکا و فرار کانادایی

در جریان اشغال سفارت آمریکا در تهران (چهارم نوامبر 1979)، شش نفر از دیپلمات‌های آمریکایی که از خطر به گروگان گرفته شدن جسته بودند در منزل "کن تیلور" سفیر وقت کانادا در تهران پناه گرفتند. یکی از آنها یک وابسته امور کشاورزی بود که دفتر کارش در خارج از سقارت قرار داشت و قبل از حمله دانشجویان خط امام از سفارت خارج و به سفارت سوئد در طبقه بالای دفترش پناه برد. دو نفر دیگر در همان ساعات اولیه موفق به خروج از در پشتی سفارت شدند. سه نفر هم که در انجمن دوستی ایران و آمریکا کار می‌کردند به انستیتو گوته وابسته به سفارت آلمان پناه بردند. این شش نفر بعد از چند روز همگی در منزل سفیر کانادا به هم می‌پیوندند.

همان صبح سه نفر برای قرار ملاقاتی با ایراهیم یزدی، وزیر خارجه دولت موقت در ساختمان وزارت خارجه بودند و همانجا ماندگار شدند و از طریق خط تلفنی که در اختیار آنها گذاشته شده بود با 6 نفری که در بیرون از مجموعه سفارت بودند تماس داشتند. (این سه نفر تا آخرین روزهای گروگانگیری بر خلاف بقیه گروگان‌ها که در اختیار دانشجویان خط امام بودند، در اختیار دولت قرار داشتند.)

شش گذرنامه جعلی کانادایی توسط دولت فدرال کانادا و مدارک دیگری چون گواهینامه رانندگی توسط دولت‌های استانی آنتاریو و آلبرتا تهیه شده و توسط پست دیپلماتیک به تهران ارسال می‌شود. گذرنامه‌ها همه مهر‌های ورود به ایران را داشتند اما به اشتباه تاریخ ورود، بعد از تاریخ پیش‌بینی شده بود. برای اصلاح این اشتباه جیمی کارتر مستفیماً مأموری از سیا به تهران می‌فرستد تا به کانادایی‌ها در اصلاح گذرنامه‌های جعلی کمک کند. کانادایی‌ها همچنین سعی می‌کنند تا لهجه آمریکایی دیپلمات‌های آمریکایی را هم اصلاح کنند. مثلاً به آنها یاد می‌دهند که نام شهر تورنتو را "تورانو" تلفظ کنند و نه "تورانتو". آنها همینطور آموزش می‌بینند که در آخر جملاتشان از "اِ" کش‌داری که مخصوص لهجه کانادایی است استفاده کنند. (معمولاً آمریکایی‌ها به همین دلیل کانادایی‌ها را مسخره می‌کنند). کانادایی‌ها همینطور به آمریکایی‌ها آموزش دادند که با دست چپ غذا بخورند. (در آمریکا و کانادا در مراسم رسمی کارد را با دست راست و چنگال را با دست چپ می‌گیرند اما تفاوت اینجاست که بعد از قطعه کردن غذا در آمریکا کارد را زمین می‌گذارند و چنگال را به دست راست می‌دهند و با آن غذا را به دهان می‌گذارند در صورتی که در کانادا چنگال در دست چپ می‌ماند. بری جزئیات بیشتر اینجا و اینجا را ببینید)

شش دیپلمات آمریکایی با هویت کانادایی در 27 ژانویه 1980(روز قبل از انتخابات ریاست جمهوری)از فرودگاه مهرآباد بدون مشکل خارج می‌شوند. همه اعضای بلندپایه سفارت کانادا نیز همراه آمریکایی‌ها تهران را ترک می‌کنند. با وجودی که قرار بوده خبر محرمانه بماند اما در 29 ژانویه قضیه توسط خبرنگاران کانادایی منتشر می‌شود. صادق قطب‌زاده که در آن زمان بعد از یزدی و بنی‌صدر سومین وزیرخارجه ایران بعد از انقلاب شده بود با عصبانیت در یک کنفرانس خبری تهدید می‌کند که "دیر یا زود کانادا روزی و جایی هزینه این نقض حق حاکمیت ایران را پرداخت خواهد کرد".

داستان اشغال سفارت آمریکا در فیلم مستندی با عنوان "بحران گروگان گیری ایران: 444 روز تا آزادی" با جزئیات خوبی به تصویر کشیده شده است. بخش کوتاهی از این مستند که به داستان همکاری کانادایی‌ها با همسایه جنوبی خود می‌پردازد را ببیند. این ماجرا به "فرار کانادایی" (Canadian Caper) معروف است.



نسخه کامل این مستند را از لینک زیر می‌توانید سفارش دهید.




مرتبط: ماجرای قتل ناموسی در جریان اشغال سفارت آمریکا

چهارشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۰

ما مردم همیشه در صحنه



مراسم اعدام حبیب الله موقر السلطنه از هواداران محمد علی شاه - ۱۳۲۷ قمری (بیش از ۱۰۰ سال قبل)





مراسم اعدام میرهاشم ميرهاشم دوه‌چي - ۱۳۲۷ قمری





مراسم اعدام عاملان ترور قاضی مقدس (مرداد ۱۳۸۶)





مراسم اعدام مهرکوشا که همکلاس خود مهسا را به قتل رسانده بود در پل مدیریت - شهریور 1390





مراسم اعدام قاتل داداشی در حضور پانزده هزار تماشاچی شهریور ۱۳۹۰





و این داستان همچنان ادامه دارد ...

سه‌شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۹۰

چگونه با گوگل ارث جاسوسی کنیم؟

در پی بیانات روشنگرانه سرتیپ محمد حسن نامی رئیس سازمان جغرافیایی نیروهای مسلح، درمورد سرویس گوگل ارث که:
«این سرویس را استکبار جهانی برای جاسوسی و جمع آوری اطلاعات کشورهای دیگر طراحی و ساخته است. ضمن اینکه یک تهاجم فرهنگی را علیه کشورهای اسلامی دارد، مثلا با طراحی اطلس غزوات حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌و‌آله می خواهند تاریخ را دستکاری کنند.»
فکر کردم کمی در مورد روش‌های مختلف جاسوسی با این وسیله تهاجم فرهنگی توضیح دهم. شما می‌توانید با گوگل ارث مثلا ببینید که در انتخابات ریاست جمهوری (دور اول احمدی‌نژاد) کی به کی رای داد! اگر گوگل ارث دارید این فایل را با آن باز کنید یا اینکه اینجا را ببینید.

از آنجا که سرویس‌های جاسوسی هیچ وسیله‌ای جز گوگل ارث ندارند می‌توانید تصاویر ماهواره‌ای رآکتور هسته‌ای بوشهر را هم از اینجا بگیرید و به موساد و سیا بفروشید.


می‌توایند از زمین خارج شوید و رو به آسمان کنید و صور فلکی را ببینید. می‌توایند روی سطح مریخ و ماه هم جاسوسی کنید. هرچند آن‌چیزی که پدرانتان در سال 58 بر سطح ماه دیدند و همگی فله‌ای ایمان آوردند را اگر شما با گوگل ارث هم ببینید گمان نکنم ایمان بیاورید!

حوصله‌تان هم که سر رفت می‌توانید کلید‌های آلت + کنترل + A را فشار دهید و یکی از فرودگاه‌های معروف را انتخاب کنید و از روی باندش پرواز کنید و بر فراز کره زمین به ادامه جاسوسی بپردازید.

همینطور می‌توایند از گوگل ارث در پروژه‌های تحقیقاتی پزشکی استفاده کنید و جاسوسانه ببینید نرخ شیوع یک بیماری در چه نقاطی بیشتر است. چیزهایی مثل این: + . در مورد این‌آخرین روش جاسوسی اگر دوست داشتید بیشتر بدانید همین جمعه به ساختمان SAS Canada (یکی دیگر از عوامل استکبار جهانی) در شماره 280 کینگ شرقی در تورنتو بیایید تا برایتان بیشتر بگویم.

سه‌شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰

نگاه بیمار

مدتی است که می‌خواهم در مورد یک وبلاگ خیلی خاص چیزکی بنویسم. هربار که نگاهی می‌اندازم به نوشته‌هایش و خصوصاً یک پست مشخص آن حیران می‌مانم که اصلاً چه می‌شود گفت درباره این نگاه بیمار به زن. اصلا خودتان بخوانید و قضاوت کنید. ضمناً جهت اطلاع باید عرض کنم این نوشته تراوشات یک ذهن بسیار علمی یک دانشجوی پی اچ دی است. یک فارغ التحصیل دانشگاه شریف که قاعدتا می‌بایست از نخبه‌های این مملکت باشد و برای همین دختران ایرانی در شهرش را "اجناسی" بنجول می‌بیند که به خاطر "بازار" بیمار که "عرضه"‌اش کمتر از "تقاضا"یش است، "قیمت"شان بالاتر از قیمت واقعی است و بنابراین باید با ورود" اجناس خارجی" قیمت این اجناس را شکست:




پ.ن: این را هم بخوانید. کم مرتبط نیست: دختری که پا میدهد

یکشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۹۰

گرسنگی

فیلم "گرسنگی" ساخته استیو مک کوئین را می‌دیدم. فیلم به چند هفته آخر عمر "بابی ساندز" می‌پردازد. مملو از تصاویر تلخ و دردناک که هنرمندانه اعتصاب غذای این مبارز ایرلندی را به تصویر کشیده است. در فرآیند اعتصاب غذا و بلایی که بر سر بدن اعتصاب غذا کننده می‌آید می‌گویند:

بدن در واقع "خود" را مصرف می کند. پس از حدود سه روز، کبد شروع به شکستن چربی های بدن می کند. بدن برای جبران این واکنش، متابولیسم خود را کند می کند ولی پس از حدود سه هفته ناگزیر می شود ماهیچه ها و اندام های حیاتی خود را برای کسب انرژی بکاود و مصرف کند.

پوست بدن مومی شکل می شود، بدن از خود بویی ترش متصاعد می کند و نفس بوی شیرینی همچون بوی گلابی می گیرد.

مرگ شخص در پی بی آبی، تحلیل بدن و از کار افتادن دردناک اندام های درونی، و بیش از هر چیز کلیه ها و کبد فرا می رسد. +

و بیینده همه این‌ها را در فیلم می‌بیند. بماند که نیمه اول فیلم به خشونت‌های پلیس بریتانیا با زندانیان می‌پردازد.

دیروز صد و بیست روزنامه‌نگار از اعتصاب غذاکنندگان درخواست کردند تا به اعتصاب غذای خود پایان دهند. ماشاالله شمس‌الواعظین در مصاحبه با بی.بی.سی به درستی می‌گفت ما نگران این هستیم که این اعتصاب غذاها آستانه تحمل رژیم را بالا ببرد. دیروز محسن امین‌زاده (سخنگوی وزارت خارجه در زمان خاتمی) در پی اعتصاب غذا به سی.سی.یو منتقل شد. دو نفر دیگر قبلاً به بهداری زندان منتقل شده بودند.

امیر حکاک مقاله خوبی در سایت بی.بی.سی فارسی با عنوان "اعتصاب غذا؛ رنج‌ها و گنج‌ها" دارد. در بخشی از آن به نقش اینترنت و شبکه‌های اجتماعی اشاره می‌کند و می‌گوید:

به عقیده برخی کارشناسان،‌ با وجود نقش مثبت اینترنت و شبکه های مجازی در جلب حمایت اجتماعی، گاه این خطر نیز وجود دارد که با "عادی" شدن موضوع اعتصاب غذا در فضای مجازی، آن را در سطح افکار عمومی به امر پیش پا افتاده ای تنزل بدهد.

به گفته این کارشناسان، اگر اعتصاب های غذا تکرار شود ولی صاحبان قدرت تحت فشار قرار نگیرند و ناچار به عقب نشینی نشوند، تاثیر این شکل مدنی اعتراضی کم خواهد شد.

به نظرم داریم به سرعت در این راه پیش می‌ رویم.

اعتصاب غذا درد دارد. اعتصاب غذا می‌کشد. دارد دیر می‌شود. پیام اعتصاب غذا را آنانی که باید بشنوند شنیدند. آنهایی هم که خفته‌اند بیدارشدنی نیستند. وقت آن نرسیده به جای تجمعاتی در این شهر اروپا و آن شهر آمریکای شمالی (که تعداد عکس‌هایی که از آن در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌شود از تعداد شرکت‌کنندگانش بیشتر است) بخواهیم که اعتصاب غذای خود را بشکنند؟

عکس از آزاده



سه‌شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۹۰

سی سال پس از خرداد ١٣٦٠

سال‌هاست که مشت خرداد برای مردم ما باز شده است. سی سال است که خرداد ماه اشک‌ها و لبخندها بوده، اما خرداد امسال یکسره لعنتی بود. تلخ بود و نفرین شده. امروز این خرداد لعنتی تمام می‌شود.

درس‌های خرداد را نباید فراموش کرد. مجموعه دیگری از ویدیوهای آرشیوی تلویزیون‌های مختلف تهیه کرده‌ام که این‌بار به درگیری‌های خیابانی خرداد ٦٠ و ماجراهای مربوط به عزل بنی‌صدر می‌پردازد.

شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۰

بازخوانی تاریخ: کشتار حجاج ایرانی در مکه

واقعه کشتار حجاج ایرانی در جریان مراسم برائت از مشرکین در ٩ مرداد ١٣٦٦ در مکه، همچنان بعد از گذشت بیش از بیست سال یکی از نقاط مبهم تاریخ جمهوری اسلامی است. در این واقعه ٤٠٢ نفر شامل ٢٧٥ ایرانی، ٨٥ پلیس سعودی و ٤٢ زائر از کشورهای دیگر کشته شدند. سابقه مراسم برائت از مشرکین به قبل از انقلاب و سال ١٣٥١ بر‌می‌گردد که آیت‌الله خمینی از پیروانش خواست تا در حین برگزاری مراسم حج به انتقال پیام‌های سیاسی نیز اقدام کنند. با وجودی که در این سال‌ها چند ایرانی هم طی مراسم حج دستگیر شدند، اما مقامات سعودی مشکل چندانی با این موضوع نداشتند چرا که خاندان سلطنتی آنها مورد انتقاد مستقیم قرار نمی‌گرفت.

این شرایط تا ده سال بعد یعنی ١٣٦١ کماکان ادامه داشت تا اینکه در این سال گسترش راهپیمایی‌ها و سردادن شعار در مسجد‌الحرام و مسجد پیامبر به درگیری و یک کشته منجر شد. در این سال بود که شاه خالد در نامه‌ای به صدام حسین از وی خواست تا "این ایرانیان احمق را له کند". سال بعد دو طرف تلاش کردند تا به آرام کردن ماجرا کمک کنند. آیت‌الله خمینی از پیروانش خواست تا هیچ پیام چاپ شده‌ای را توزیع نکنند و بر علیه حکومت‌های اسلامی شعار ندهند. سعودی‌ها هم اجازه دو راهپیمایی یکی در مکه و یکی در مدینه را صادر کردند. تا سال ١٣٦٥ شرایط آنقدر آرام شده بود که حتی سعودی‌ها قبرستان بقیع را برای زیارت ایرانیان باز کردند و نماینده رسمی آیت‌الله خمینی به این دلیل از شاه سعودی تشکر کرد. با این وجود در همین سال "مهدی هاشمی"، برادر داماد آیت‌الله منتظری که بعدها اعدام شد به دست داشتن در طرح جاسازی مواد منفجره در چمدان‌های حجاج ایرانی متهم شد. این واقعه باعث تجدید نگرانی مقامات سعودی شد. از طرف دیگر درخواست موسوی خوئینی‌ها مبنی بر اجازه برای راهپیمایی در مسجدالحرام بدون حضور نیروهای امنیتی بر این نگرانی‌ها افزود. خوئینی‌ها نماینده سابق آیت‌الله خمینی در امور حج بود اما در سال ١٣٦٠ از عربستان اخراج شده بود. هرچند مهدی کروبی نماینده وقت آیت‌الله خمینی سعی کرد تا به سعودی‌ها اطمینان دهد که راهپیمایی طبق برنامه سال‌های قبل انجام خواهد شد، با این وجود از میزان نگرانی سعودی‌ها نکاست.

راهپیمایی تا اواخر مسیر تعیین شده بدون مشکلی انجام شد تا اینکه راهپیمایان متوجه شدند که مسیرشان توسط پلیس ضدشورش بسته شده که بعضی از راهپیمایان مردم را به فشار به سمت جلو برای باز کردن راه به سمت مسجدالحرام تشویق کردند. در همین حین افراد ناشناسی از روی ساختمانی به روی جمعیت آجر و اشیا دیگر پرتاب کردند که این نقطه شروع درگیری‌ها شد. ماموران سعودی‌ با استفاده از باتوم برقی به ایرانیانی که با چاقو و چماق به آنها حمله می‌کردند به مقابله پرداختند. سعودی‌ها منکر شلیک گلوله به ایرانی‌ها شدند که طبق گزارشات متعددی که شلیک گلوله را تایید می‌کنند درست به نظر نمی‌آید.

آیت‌الله منتظری در خاطرات خود به ماجرای انتقال مواد منفجره به عربستان در سال قیل از این ماجرا اشاره می‌کند:

بسیاری از افراد مورد اطمینان كه خود ناظر جریان و در خط مقدم راهپیمایی بوده‌اند می‎گویند همهٔ گناه گردن سعودی‌ها نیست و ممكن بود راهپیمایی آبرومندانه انجام شود و به این‌جا هم منجر نشود، ولی در اثر تندی بچه‌ها و بی برنامگی اجمالا هجوم و حمله از طرف بچه‌های نپختهٔ ما شروع شد و سوژه به دست دشمن داد، هر چند دشمن مجهز و مهیا بود و دنبال بهانه می‎گشت تا ما را سركوب كند. دشمن در سال قبل از آن در موضوع جاسازی و قرار دادن مواد منفجره در ساك‌های حجاج با ما عاقلانه برخورد كرد و تا اندازه‌ای اغماض كرد و ما موضوع را رسيدگی نكردیم بلكه مغرور شدیم و در سال بعد چنین مصیبت بزرگی برای عالم اسلام رخ داد.

مهدی کروبی نیز برای اولین بار در جریان مناظره تلویزیونی‌اش با محمود احمدی‌نژاد در جریان انتخابات ریاست جمهوری سال ١٣٨٨ به این ماجرا اشاره کرد. در فیلم زیر که از آرشیوهای مختلف تلویزیونی جمع‌آوری کرده‌ام صحنه‌هایی از حمله ایرانی‌ها به ماموران سعودی، مواد منفجره کشف شده از چمدان‌های حجاج ایرانی‌ و اعتراف مدیران کاروان‌هایی که توسط سعودی‌ها در سال قبل از این واقعه به جرم جاسازی مواد منفجره دستگیر شده بودند را می‌توانید ببینید.


منبع اصلی این نوشته ویکیپدیای انگلیسی است.

شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۰

زندان قصر، فروردین ١٣٥٨

کریستین اکرانت، خبرنگار فرانسوی بلژیکی الاصل که شانس انجام آخرین مصاحبه تلویزیونی با امیرعباس هویدا را در کارنامه خود دارد، بعدها به خاطر سوالات غیرحرفه‌ای و لحن تند و جهت‌دارش در این مصاحبه به شدت در فرانسه (که هویدا در آن بسیار شناخته شده بود) مورد انتقاد قرار گرفت و به نوعی حتی بخشی از مسئولیت اعدام هویدا به طور غیر مستیقیم به دوش او افتاد. اکرانت بعدها از شهرت بالایی در تلویزیون برخوردار شد و برای دو دهه مجری پربیننده ترین برنامه‌های تلویزیونی فرانسه بود. وی که به گرفتن دستمزدهای بسیار بالا معروف است بعدها با برنارد کوشر، وزیر خارجه اسبق فرانسه و بنیانگذار سازمان پزشکان بدون مرز ازدواج کرد.

اکرانت فصلی از کناب خاطرات خود را به مصاحبه جنجالی‌اش با هویدا در زندان قصر اختصاص داده است. همچنین وقتی در سال ٢٠٠٧ در یک تاک شوی تلویزیونی میهمان مایکل پولاک بود ناچار شد به سوالات پولاک درباره این مصاحبه جواب بدهد. (پولاک خود با یکی از بستگان هویدا ازدواج کرده و تجربه دو سال زندگی در ایران در اوایل دهه هفتاد میلادی را هم دارد). وی در پاسخ سوال پولاک که چرا در این مصاحبه لحن یک قاضی را داشتی به جای یک خبرنگار، پاسخ می‌دهد که ماموران ایرانی به مدت چهار ساعت مشغول بازجویی و تفتیش او و تیم همکارش بودند و بعد از این خستگی بهتر از این نمی‌توانسته مصاحبه کند. +

اما دکتر عباس میلانی در کتاب "معمای هویدا" با نقل متن دستنویس خاطرات دکتر احسان نراقی دلیل دیگری را متذکر می‌شود:

برخی منتقدان کریستین اکرانت روایت وی را از رویدادهای منجر به مصاحبه مورد تردید قرار داده‌اند. آنان ادعا می‌کنند که وی به توافقی پنهانی و بسی غیراخلاقی با صادق قطب‌زاده، تن داده است. این منتقدان که برخی روزنامه‌نگاران برجسته‌ی فرانسه، چون ادوارد سابلیه، نیز در میان آنان یافت می‌شود، بر این گمان‌اند که قطب‌زاده در عوض کمک در کار امکان بخشیدن به این مصاحبه، می‌خواست که در انتخاب پرسشها از هویدا، خود وی تصمیم بگیرد. به گفته‌ی این منتقدان، این تنها توضیح و توجیه لحن پرخاشگر مصاحبه‌ی اوکرانت می‌تواند بود.

میلانی، عباس، معمای هویدا، ص ٤٧٦

فیلم این مصاحبه به دلایلی از روی سایت یوتیوب حذف شده است و من توانستم دو نسخه مختلف از آنرا به سختی در وبسایت‌های دیگر پیدا کنم. یکی از این دو نسخه کامل‌تر و دیگری با کیفیت بهتری بود. با ترکیب این دو سعی کردم یک نسخه نسبتاً کامل از این مصاحبه تاریخی تهیه کنم. از دوست فرانسوی عزیزم، خواهش کردم که مصاحبه را از فرانسه به انگلیسی برگرداند و برایم بفرستد و او هم با وسواس فراوان هر دو متن فرانسه و انگلیسی آن را برایم پیاده کرد و فرستاد و من با وسواسی بیشتر بعد از ترجمه انگلیسی به فارسی، متن فرانسه را هم به مترجم گوگل می‌دادم تا خیالم راحت‌تر شود و در نهایت برای ویدیو زیرنویسی فارسی تهیه کردم.



شرح داستان‌گونه دکتر میلانی از ماجرای این مصاحبه در عصر روزی سرد در اوایل فروردین ١٣٥٨ در زندان قصر خواندنی است. صفحات ٣٥ تا ٤٤ از کتاب معمای هویدا که به این ماجرا می‌پردازد را با فرمت پی.دی.اف از اینجا می‌توانید دانلود کنید. به نظرم دکتر میلانی در این کتاب خواسته یا ناخواسته تلاش دارد تا حس همدردی و نوع‌دوستی خواننده را نسبت به هویدا برانگیزاند و متقابلاً بیشتر تقصیرها را برگردن شاه بیاندازد. وقتی به این مصاحبه هم می‌پردازد، توالی زمانی سوال‌ و جواب‌ها با آنچه در این ویدیو می‌بینینم یکی نیست. گویی چیدمان این سوال و جواب‌ها عامداً تغییر کرده تا حس مشترکی را در خواننده ایجاد کند.

شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۰

آیت الله لاهوتی در خاطرات هاشمی

آیت‌الله حسن لاهوتی، پدر همسران دختران هاشمی رفسنجانی، فائزه و فاطمه، سوابفی چون امام جمعه رشت، نماینده مردم رشت و فرمانده کمیته‌های انقلاب اسلامی و فرماندهی سپاه را در کارنامه خود داشت. ٧ آبان ١٣٦٠ اعلام شد که به علت سکته قلبی درگذشته است. هاشمی رفسنجانی در کتاب خاطرات خود اشاراتی به این جریان دارد. در آرشیو رادیو و تلویزیون فرانسه در جستجوی فیلم‌های خبری از صادق قطب‌زاده بودم که ویدیوی کوتاهی از آیت‌الله لاهوتی در جریان اشغال سفارت آمریکا در سال ١٣٥٨ پیدا کردم. این تنها ویدیویی است که روی وب از وی دیده‌ام. این ویدیو بهانه‌ای شد تا یادداشت‌هایم از کتاب خاطرات هاشمی را هم ضمیمه این ویدیو کنم برای این پست:

٣٠ فروردین ١٣٦٠
شب مهمان آقای لاهوتی بودیم؛ از امام و ماها شکایت داشتند که چرا در جریان حادثه کوچصفهان از ایشان حمایت نشده است. باید با ایشان صحبت و احساساتش را آرام و تنظیم کرد. بچه‌ها در بحث شرکت داشتند.

١٨ اردیبهشت ١٣٦٠
ظهر آقای لاهوتی مهمان ما بود و بحث‌هایی درباره نقاط ضعف جناح لیبرال شد و تردیدی که بعضی‌ها در کیفیت فرماندهی جنگ دارند؛ تعدیل شده است. بعضی گله‌ها شخصی است.

٢٢ خرداد ١٣٦٠
شب آقای لاهوتی آمد و بحث زیادی درباره موضع ایشان داشتیم. ایشان از موضع امام، ما، مردم، صدا و سیما و مجلس انتقاد داشت.

٣ شهریور ١٣٦٠
فائزه راجع به برادر آقای لاهوتی رئیس اوقاف رشت گفت که می‌خواهند او را بردارند. رئیس کل اوقاف می‌گوید ایشان همکاری نمی‌کند.

٦ آبان ١٣٦٠
ساعت سه بعدازظهر خبر دادند که از طرف دادستانی انقلاب به خانه آقای لاهوتی ریخته‌اند و خانه را تفتیش می‌کنند. به آقای لاجوردی گفتم با توجه به سوابق و مبارزات آقای لاهوتی بی‌حرمتی نشود. گفت به دنبال مدارک وحید [لاهوتی] هستند. اول شب اطلاع دادند که آقای لاهوتی را به زندان برده‌اند و احمدآقا هم تماس گرفت و ناراحت بود. قرار شد بگوییم ایشان را آزاد کنند. آقای لاجوردی پیدا نشد، به آقای موسوی تبریزی، دادستان انقلاب گفتم و قرار شد فوراً آزاد کنند. احمدآقا گفت امام هم از شنیدن خبر ناراحت شده‌اند. شب را در مجلس خوابیدم.

٧ آبان ١٣٦٠
اول وقت بعد از نماز و کمی مطالعه، عفت تلفنی اطلاع داد که آقای لاهوتی را دیشب به بیمارستان قلب برده‌اند. بلافاصله تلفن زد و گفت از دنیا رفته‌اند. تماس گرفتم. معلوم شد صحت دارد. آقای لاجوردی، دادستان انقلاب تهران گفت آقای لاهوتی اتهامی نداشته‌اند، برای توضیح مدارک مربوط به وحید آمده بودند، که به محض ورود به زندان، دچار سکته قلبی شده و معالجات بی‌اثر مانده است. قرار شد پزشکی قانونی نظر بدهد.

ساعت هشت صبح جلسه علنی تشکیل شد. من خبر فوت ایشان را دادم و ضمن اعلان خبر، گریه کردم؛ نتوانستم خودم را کنترل کنم. از این حالت عده‌ای انتقاد داشتند و عده‌ای تعریف کردند. درباره نخست‌وزیری مهندس موسوی رأی گرفتم و ١١٥ نفر از ٢٠٢ نفر صاحب رأی موافق بودند؛ تصویب شد و ابلاغ کردم.

اداره جلسه را به عهده آقای خوئینی‌ها نایب رئیس گذاشتم. به دفترم آمدم. درباره کیفیت دفن آقای لاهوتی مشورت‌هایی شد. قرار شد روابط عمومی مجلس اعلان کند. دادستانی می‌خواست بدون اطلاع به قبرستان ببرد، موافقت نکردم.

٨ آبان ١٣٦٠
مساله فوت آقای لاهوتی در داخل خانواده مساله مهم ما بود. احمدآقا هم به منزل آمد و مدتی نشست. از طرف امام ابراز تأسف کرد و درباره مساله جنگ و کابینه بحث کردیم.

شنبه ٩ آبان ١٣٦٠
تا عصر در منزل ماندم و استراحت و مطالعه داشتم. احمد آقا هم آمد و در مورد مسایل چندی بحث کردیم. قرار شد فاتحه‌ای برای مرحوم لاهوتی بگیریم. چون خانواده ایشان به خاطر نارضایتی شدید از جریان، حاضر نشد اعلان فاتحه کند. روابط عمومی مجلس شورا برای ایشان ودو نفر دیگر از نمایندگان مجلس که اخیراً در تصادف اتومبیل فوت کرده‌اند،... یک جا فاتحه‌ای اعلام کرد.

١٣ آبان ١٣٦٠
احمد آقا خمینی، ساعت ده صبح آمد و پرونده آقای لاهوتی را که از دادستانی برای اطلاع دادن به امام گرفته بود، آورد و لیستی از اشیائی که در بازرسی منزل آقای لاهوتی برده بودند و گفت در مورد ایشان بهتر بود با ظرافت عمل شود، به خاطر خدمات ایشان در دوران مبارزه.

١٤ آبان ١٣٦٠
قبل از رفتن به مجلس، برای تسلیت به منزل مرحوم لاهوتی رفتم. خانم، حمید و فائزه بودند. ساعت نه و نیم به مجلس رسیدم.

١٥ آبان ١٣٦٠
اول شب حمید و فائزه آمدند و شب را پیش من ماندند، چون تنها بودم. مقداری آنها را تسلیت دادم و ارشاد کردم؛ غیر مستقیم گله داشتند که چرا من با صراحت نگفتم که آقای لاهوتی در زندان سکته کرده و فوت شده.

٢٦ آبان ١٣٦٠
آقا جلال را فرستاده بودم که چیزهای شخصی مرحوم لاهوتی را که دادستانی هنگام بازداشت ایشان از منزلشان برده بود، بگیرد؛ بعدازظهر آورد.

*********


از گزارش پزشکی قانونی که هاشمی ٣٠سال پیش به آن اشاره می‌کند هیچ خبری نبود تا همین سه سال پیش که " شهروند امروز" ویژه‌نامه‌ای با عنوان یادنامه لاهوتی منتشر کرد که همان ویژه‌نامه سند مرگش شد و توقیف شد. در آن، فائزه و فاطمه هاشمی، عروس‌های لاهوتی در مصاحبه‌هایی به مرگ مرموز وی پرداخته بودند و از جمله اینکه: پزشکی قانونی در معده آیت‌الله لاهوتی اثر سم استریکنین به دست آورده بوده و این نشان می‌دهد که او در زندان به مرگ طبیعی نمرده است. رادیو فردا هم برنامه‌ای دراین باره تهیه کرده بود. بشوید:











ویژه‌نامه خواندنی شهروند امروز را دانلود کنید: یادنامه لاهوتی

مصاحبه آیت‌الله لاهوتی با روزنامه کیهان ١٣٥٨: در زمان طاغوت سینمای قم به دستور سید احمد خمینی منفجر شد.

یکشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۹

رسمیت نوروز در استان منیتوبای کانادا

به همت و تلاش انجمن ایرانیان منیتوبا، دولت استان منیتوبای کانادا نوروز را به عنوان آغاز سال نوی ایرانی رسماً به رسمیت شناخت. (+) به این ترتیب نوروز در تقویم‌های رسمی استان ثبت می‌شود. بعد از استان‌های آنتاریو و بریتیش‌کلمبیا در سال 2008، منیتوبا سومین استان کانادا خواهند بود که چنین دستاوردی را برای ساکنین ایرانی خود به ارمغان می‌آورد. پیشتر پارلمان فدرال کانادا نیز در سال 2009 به نوروز رسمیت داده بود. (+)

ویدیوی زیر بخش‌هایی از مذاکرات نمایندگان پارلمان آنتاریو در سال 2008 را نشان می‌دهد که منجر به تصویب قطعنامه رسمیت نوروز در آنتاریو شد:


مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی

مصاحبه هفته‌نامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهم‌تری...