سه‌شنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۴

صدا و سیمای نابغه ما


چند دقیقه قبل اخبار شبکه اول تلویزیون ایران داشت خبر تیراندازی دیروز در تورنتو رو نشون میداد. چیزی گفت که نبوغ گردانندگان خبر صدا و سیما، منو حیران کرد! گفت نخست وزیر کانادا قول داده اگه در انتخابات پیروز شه ممنوعیت حمل اسلحه رو قانونی می کنه. بعد اضافه کرد : "ژان کریتین" توضیح نداد چرا همین حالا این کار رو نمیکنه؟!. توروخدا یکی به این دانشمند ها بگه که "ژان کریتین" نخست وزیر سابق کانادا بوده و نخست وزیر فعلی "پل مارتین" هست و "کریتین" هم قرار نیست دور بعد نخست وزیر شه! ضمناً همین حالا هم بر خلاف آمریکا اینجا حمل اسلحه غیر قانونیه و قول های کاندیداها در مورد محدودیت حتی برای صدور مجوز اسلحه است.
دیروز (باکسینگ دی) در داون تاون تورنتو در مجتمع خرید بزرگ Eaton Center تیراندازی شد که یک دختر جوون کشته و 6 نفر زخمی شدن. این روزها تیراندازی و جنایت داره توی کانادا خصوصاً تورنتو زیاد میشه. کانادایی ها گناه رو به گردن آمریکایی ها میندازن که این تفنگ های آمریکاییه که به خاطر اینکه این همسایه جنوبی مرزهاشو خوب کنترل نمی کنه از آمریکا که حمل اسلحه آزاده وارد میشه. از اونجا که آمریکا هم کانادا رو تحت فشار گذاشته که مرزهاشو برای نفوذ تروریست ها به داخل آمریکا کنترل کنه، این دو مسأله به یک مناقشه لفظی بین دو کشور همسایه دوست و برادر (که البته من فکر می کنم هیچ کدوم چشم دیدن اون یکی رو نداره!) تبدیل شده.
به هر حال خوشحالم که "رزا" از این تیراندازی جون سالم به در برده! امیدورام حالا که ما از حلوا خوردن افتادیم، به جای حلوا بهمون شیرینی بده!

Merry Christmas! Happy New Year


  • با کمی تأخیر کریسمس مبارک و پیشاپیش سال نوی میلادی هم. به این امید که در سال 2006 شاهد جنگ و فاجعه در هیچ کجای دنیا و بخصوص ایران عزیز نباشیم. اگرچه متأسفانه اخبار خوبی به گوش نمی رسه. اشپیگل خبر داده که مطلع شده "سیا" سال 2006 رو سال حمله به ایران اعلام کرده و به ترکیه اطمینان داده که واشنگتن قبل از حمله، آنکارا رو در جریان میذاره. قسمت جالب قضیه اینجاست که وزیر اطلاعات گفته آمریکا عاقل تر از این حرفاست و از اون طرف سپاه گفته خطر جدی است!
  • این روزها هرجا که میری از فروشگاه ها برای خرید گرفته تا راننده اتوبوس و تاکسی بهت Merry Christmas می گن. توی پیاده روها که راه می ری Homeless های تورنتو به امید گرفتن سکه ای، کریسمس مبارکی می گن و بعد هم سمج تر از روزهای عادی “Give me a cash please!” گویان بهت التماس می کنن. شب کریسمس و روزش هوای خیلی خوبی شده بود و بارون ملایمی هم میومد.(هوای خوب اینجا یعنی از دو-سه درجه زیر صفر تا صفر!) اما شب بارون به برف تبدیل شد. اما هنوز هوا خیلی بد نشده. وقتی هوای تورنتو به 15 درجه زیر صفر میرسه (که توی یکی دو ماه گذشته 2 بار رسید) Cold Weather Alert اعلام میشه. چون خطر از سرما مردن خیابون خواب ها وجود داره. جاهایی برای اسکان موقتشون در نظر گرفته میشه و شماره تلفن هایی هم اعلام میشه که هر کس بی خانمانی رو دید خبر بده تا کمکش کنن.
  • امروز Boxing Day بود. روز بعد از کریسمس به این اسم معروفه. "باکسینگ دی" با اون چیزی که در گذشته بوده (یعنی روزی که ارباب ها به نوکرهاشون در روز بعد از کریسمس هدیه هایی میدادن که مرسوم بوده داخل جعبه های خاصی قرار بگیره) در آمریکای شمالی خیلی متفاوته. توی این روز همه فروشگاه ها حراج های فوق العاده دارن و گاهی حتی تا 70-80 درصد تخفیف میذارن. بعضی از فروشگاه ها به اولین خریدارهای این روز حتی جنس مجانی میدن. خلاصه کاری می کنن که مردم از صبح زود یا حتی در بعضی موارد از شب قبل پشت بعضی از فروشگاه ها صف می بندن. از نظر اقتصادی برای رقابت میزان فروش این روز برای فروشگاههای بزرگ خیلی اهمیت داره. البته فرصت خوبی برای خرید ارزون هم هست.
    این مقاله جالب رو بخونین: "میترا، تولدت مبارک!". همون بحث ریشه پارسیه کریسمس و اینکه همون تولد میترا، اله مهر در ایران باستان و در واقع همون شب یلدای خودمونه و هیچ ربطی به تولد مسیح نداره. توی این مقاله میگه با شواهد تاریخی که وجود داره تولد مسیح نمیتونسته توی هوای سرد زمستونی باشه.
  • این ابطحی چقدر آدم نازنینیه. آخوند به این باحالی بینظیره! رفته دیدن خاتمی گفته اسم این وبلاگ " مردی با عبای شکولاتی " که جوون ها برات درست کردن رو اگه می خوای کار وبلاگ نویسی رو ادامه بدی عوض کن. اسم مناسبی نیست. مثل اینه که من اسم وبلاگم رو بذارم " تپلی با عمامه سیاه " !!!!
  • داشتم اخبار شبکه 2 ایران رو روی اینترنت نگاه میکردم که خبر اعتصاب شرکت اتوبوسرانی تهران رو با لحن سرزنش آمیزی همراه با فیلم میداد که "راننده های اعتصاب کننده مردم را در ایستگاه های اتوبوس در انتظار گذاشتند و راننده های دیگر جور همکاران خود را کشیدند". جالبه که چند روز پیشش خبر اعتصاب کارکنان متروی نیویورک رو چنان با آب و تاب تعریف می کرد که گویا در حمایت از سخنان احمدی نژاد در مورد افسانه بودن هولوکاست کارکنان متروی نیویورک دست از کار کشیده اند! کاشکی این خبر رو هم اعلام میکرد که چند تن از سندیکای کارگران اتوبوسرانی در این جریان بازداشت شدن اما در اعتصاب نیویورک کسی بازداشت نشد!
  • این روزها ظاهراً دولت فخیمه بد جوری دست گذاشته روی دانشگاه آزاد و عمو جاسبی هم افتاده به کل کل با دولت. دولت هم تحدید کرده که ادامه کار دانشگاه آزاد با این وضعیت عملی نیست! ظاهراً فتح دانشگاه آزاد جدی جدی در دستور کار دولت قرار گرفته. داشتم توی اخبار مربوط به دانشگاه آزاد میچرخیدم که سر از سایت واحد مشهد درآوردم. قسمت مجله علوم انسانی رو که من طراحی کرده بودم و بروز می کردم، نمیدونم چه بلایی یرش آوردن که کار نمی کنه. ضمناً فهمیدم سفارش غذا در سلف سرویس دانشگاه هم اینترنتی و آنلاین شده. خیلی جالبه!
  • وزیر علوم گفته "اساتید دانشگاه به جای رفتن به خارج از کشور برای فرصت مطالعاتی، به حوزه علمیه قم بروند"، اگه باور نمی کنین اینجا رو بخونین.
  • همونطور که میبینین رنگ وبلاگ از آبی اولیه به صورتی و حالا هم به سبز تغییر رنگ داده. برای تنوع دستنوشته ها هر چندماه با رنگ جدیدی ظاهر میشه. ضمناً همه دوستان عزیزی که به دستنوشته ها لینک دادن یا لوگوشو توی وبلاگشون گذاشتن، لطف کنن، لینکشون رو با آدرس جدید اصلاح کنن.
  • این هم فقط برای خنده: داشتم یه فیلمی از تلویزیون می دیدم. داستان در مورد آشنایی زن و مرد متارکه کرده ای بود که مرد از ازدواج قبلیش یک پسر و زن یک دختر داشت. جایی زن به مرد گفت نگهداری و بزرگ کردن پسربچه خیلی راحت تر از دختربچه است، چون در مورد پسر باید فقط نگران یک penis بود اما برای دختر باید نگران penis همه آدم های دیگه باشی!

جمعه، دی ۰۲، ۱۳۸۴

کلوزآپ: شب یلدا

تابستون سال 73 که تهران، دانشجو بودم و همزمان توی یک شرکت مهندسین مشاور هم کار می کردم، یک هفته ای برای دیدن خونواده به مشهد رفتم. توی این مدت فیلم "کلوزآپ" کیارستمی رو که تا اون موقع فرصت نشده بود ببینمش کرایه کردم. فکر می کنم کلوزآپ الان دیگه اونقدرمشهور شده که اکثر مردم یا دیدنش یا وصفشو شنیدن که جوونی به نام حسین سبزیان، مدتی یک خونواده تهرانی (خانواده آهنخواه) رو با این عنوان که محسن مخملبافه سرکار میذاره و بعد که این خونواده متوجه میشن، از اون شکایت می کنن. حاصل فیلمبرداری جلسات دادگاه، اظهارات سبزیان و بازسازی ماجراهای قبل از دستگیری سبزیان، فیلم نیمه مستندی شد که شهرت بین المللی پیدا کرد. توی اون سفر یک هفته ای تازه من متوجه شدم که یکی از همکارام توی اون شرکت که طرفهای خیابون ملک بود و احتمالاً الان هم هست، مهرداد، پسر بزرگ خانواده آهنخواه و کسیه که از همه بیشتر توی این قضیه سر کار رفته. چون مخملباف بدلی بهش قول نقش و بازی توی فیلم میده. وقتی برگشتم تهران، از یکی از شرکای شرکت که از فامیل ها بود و رابطه دوستانه ای باهاش داشتم، پرسیدم: شما کلوزآپ رو دیدین؟ که ناگهان گفت: هیس!!! صحبتش رو نکن که اگه مهندس آهنخواه بفهمه خوشش نمیآد و عصبانی میشه! چون بعد از این فیلم بدجوری انگشت نما شده!

من چیزی حدود یک سال (یا کمتر) توی اون شرکت بودم و دیگه خبری از مهندس آهنخواه ندارم و توی اون مدت هم البته صدام در نیومد و گمونم دیگه هم فرصت دیدن کلوزآپ رو پیدا نکردم. تا اینکه چند روز پیش، توی قفسه کتابها و فیلم های فارسی کتابخونه عمومی تورنتو، چشمم به یک نسخه VHS این فیلم افتاد که بر خلاف بیشتر فیلم های فارسی بعد از انقلاب که از شرکت های داخلی مثل رسانه های تصویری و هنر هشتم و ... است، کپی رایت کانادا داشت. فیلم رو گرفتم و دیشب که شب یلدا بود و من هم مثل همیشه مهمون دوستان خوبم، این فیلم رو دوباره دیدم.

حسین سبزیان جوون یه لاقبای بیکاری که عاشق سینما بود، دو سه ماه پیش، توی یکی از بیمارستان های تهران بعد از یک دوره طولانی کما در اوج فقر فوت کرد. جایی خوندم کیارستمی به عیادتش رفته و توی روزهای آخر زندگیش توی بیمارستان، یک فیلمساز دیگه فیلم دیگه ای رو از اون شروع کرده. نمی دونم کیارستمی یا هر آدم دیگه ای توی صنعت سینما که دستش به دهنش میرسه توی این 16 سال، خبری از این آدم گرفته یا نه. اما مطمئنم حقش نبود که با این فلاکت بمیره. به نظر من کیارستمی بخش بزرگی از شهرت و اعتبار جهانیشو بعد از کلوزآپ به دست آورد و میتونست توی این مدت حداقل به عنوان یک عامل تدارکاتی از سبزیان توی فیلم های خودش یا دیگران استفاده کنه. اما حیف که ما مردم، مردم کم حافظه ای هستیم. نه حافظه عاطفی خوبی داریم و نه حافظه تاریخی خوب. همینه که مرتباً به سرمون میاداونچه بارها به سرمون اومده. اما درس نمی گیریم...

باری، شب یلدای امسال رو با کلوزآپ و سبزیان و کیارستمی سر کردیم. ساعت از یک نیمه شب گذشته بود و من توی اتوبوس به سمت خونه راهی که داوود زنگ زد که ای دل غافل، شب یلدا بود و از فال حافظ غافل شدیم. گفت نیت کن. من نیت کردم و اون گوشی تلفن رو نگه داشته بود و فاطمه هم تفألی زد به دیوان خواجه و از پشت تلفن این غزل رو خوندکه:

عمريست تا من در طلب هر روز گامي مي‌زنم
دست شفاعت هر زمان در نيک نامي مي‌زنم
بي ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود
وامي به راهي مي‌نهم مرغي به دامي مي‌زنم

تا اونجا که:

با آن که از وي غايبم و از مي چو حافظ تايبم
در مجلس روحانيان گه گاه جامي مي‌زنم
و بعد هم بچه ها حسابی به من گیر دادن که: عجب پس اینجوریه؟! حافظ خوب دستت رو رو کرد!

پنجشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۴

با گوگل فیلتر بشکنین!

با امکان مترجم سایت گوگل میتونین از گوگل به عنوان یک ضد فیلتر عالی استفاده کنین. کافیه از دستور زیر استفاده کنین
=http://www.google.com/translate?langpair=enen&u
و در مقابل علامت مساوی آدرس سایت فیلتر شده رو قرار بدین. این روش در چند موردی که من با دوستانی که ایران هستن چک کردم، برای بعضی سایت ها بطور کامل کار می کنه و در بعضی هم فقط متن هارو بدون تصاویر میاره. مثلاً برای سایت ابراهیم نبوی صد در صد کار می کنه:
ولی فقط متن بدون تصاویر رو در سایت روزنامه روز باز میکنه:
بنابراین متأسفانه با این روش کاریکاتور های نیک آهنگ کوثر رو نمی تونین ببینین! در واقع با این دستور شما از گوگل می خواین که سایت مورد نظرتون رو از انگلیسی به انگلیسی ترجمه کنه که در نتیجه عملاً از گوگل به عنوان یک پراکسی و واسطه استفاده می کنین.
لازمه یادآوری کنم که این روش رو از لینکی که حسین درخشان توی وبلاگش از اینجا آورده پیدا کردم.

سه‌شنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۴

یادی از دانشکده علوم

سال 75 که وارد دانشکده علوم دانشگاه آزاد مشهد شدم، دانشگاه ها توی مشهد، جوی داشت که شاید برای دانشجوهای فعلی باورکردنی نباشه. دختر و پسرها به ندرت جرأت می کردن با هم در محیط دانشکده صحبت کنن. گاهی رد و بدل جزوه ای میشد که همون هم اگه گزارش میشد جرم بود. محدودیت های وحشتناک از نظر پوشش هم که جای خود داشت. حداقل دو – سه بار انتظامات دانشگاه جلوی خود منو موقع ورود گرفت که چرا آستینت کوتاست. یکبار یادمه اعتراض کردم که چرا جلوی بقیه اونایی که آستین کوتاه دارن رو نمیگیرین که طرف جواب داد: "اونا آستینشون تا روی آرنجه اما تو آرنجت دیده میشه!" گفتم: "خوب دیده بشه" که جواب داد: "دیدن آرنج پسرها برای دخترها تحریک کننده است! " که البته هیچ وقت نفهمیدم که اون انتظاماتی چه جوری آستانه تحریک دخترها رو اندازه گرفته که به همچین نتیجه ای رسیده!

گذشت و فارغ التحصیل شدم و برای ادامه تحصیل 2 سالی نبودم و رفتم تهران. سال 80 که دوباره برگشتم مشهد و باز هم دانشکده علوم دانشگاه آزاد و البته این بار نه در نقش دانشجو و بلکه به عنوان یکی از پرسنل دانشگاه، از دیدن فضای باز دانشگاه (در مقایسه با اون چیزی که از زمان دانشجویی خودم در ذهنم بود)، واقعاً شوکه شدم. دیدن دختر و پسرهای دانشجو که به راحتی با هم صحبت می کردن، آرایش ها و لباس ها و رنگ های متنوع، دختر و پسری که پشت یک کامپیوتر توی آزمایشگاه نشسته بودن و با هم مشورت می کردن، برای دانشگاه آزاد مشهدی که من توی ذهن داشتم، باور نکردنی بود. (اگرچه هنوز چند گام از دانشگاه های پایتخت که تجربشون کرده بودم، عقب بود!)
اما چرا یاد این خاطرات کردم: به وبلاگی برخورد کردم به اسم "زندان آزاد" که دانشجویی با نام مستعار "یاغی" از دانشکده علوم دانشگاه آزاد مشهد، توش مطلب میذاره. توی عنوان وبلاگ اومده:
"اين وبلاگ يه اعتراضه - به جو دانشكده علوم دانشگاه آزاد مشهد - به ديدگاه مسئولين اين دانشكده به بچه ها - به بي احترامي هايي كه به دوستامون ميشه - اين وبلاگ آغاز يك جنگه"
احتمالاً این دانشجوها نمی تونن تصور کنن که ما توی چه شرایطی همونجا دانشجو بودیم. و توی چه شرایط بسته تری زمان جنگ دانش آموز. به قول بابک زمانی که پوشیدن جوراب سفید جرم بود. و واقعاً جرم بود!

دیدن اسم هایی چون "شیرازیان"، "شجاع بهار" و دیگران منو حسابی برد به حال و هوای دانشکده ای که بخشی از قشنگ ترین خاطرات زندگی دانشجویی و شغلیمو در اون به یاد میارم. و البته وقتی فهمیدم دانشگاه می خواد با جدا کردن هرچه بیشتر دختر و پسر، طرح عفاف راه بندازه، چندشم شد. چندشم شد از اینکه انتظاماتی مسئول چنین چیزهایه که یکی از پرسنلش با داشتن نوه، گند کارش زمانی که نگهبان خوابگاه دخترها بود دراومد و فقط از خوابگاه به دانشکده منتقل شد. دانشگاهی که دو تا دانشجوشو به خاطر اینکه در پیاده رویی در حال قدم زدن دیده میشن رو به کمیته انضباطی احضار می کنه و توی همون دانشگاه مسئول آموزشی غیبت و تأخیر دانشجویان دختر در جلسات امتحان رو به قیمت یک خلوت ناقابل حل و فصل میکنه و اون شخص همچنان در دانشگاه مشغول خدمته و فقط دیگه مسئول آموزش نیست.* و هزار جور کثافت اداری و مالی دیگه که به مقتضای شغلم ازش باخبر می شدم. آگاه شدن از چنین چیزهایی واقعاً زجرم می داد و نمی تونستم خودم رو به عنوان یکی از اعضای اون سیستم، به نوعی دخیل ندونم. دلم می خواست می تونستم اون سیستم رو اصلاح کنم، اما غیر ممکن بود و چون نمی تونستم اصلاح کنم، به محض اینکه فرصتی پیش اومد، اون سیستم رو ترک کردم. اگرچه هنوز رسماً کارمند همونجام و در مرخصی تحصیلی! و ظاهراً زبونم زیادی سرخ و سرم زیادی سبز شده!

دیدن این وبلاگ منو خیلی به هیجان آورد و البته کمی هم افسوس به خوردم داد! کلاً وقتی هرجور تحرکی از دانشجوهای جایی که بهش ، احساس تعلق دارم (مثل همه کسایی که زمانی دانشجو بودن) می بینم، خوشحالم می کنه. حالا چه این تحرک علمی باشه مثل وبلاگ "بیولوژیست" بچه های زیست شناسی و چه تحرکی برای گرفتن حق و حقوق اولیه. اما افسوس خوردم که ای کاش اون زمان امکاناتی مثل وبلاگ نویسی بود و اگه بود چه کارها باهش میشد کرد. مثلاً خرداد 76 چه آتیشی میشد باهش برپا کرد! (اگرچه من و بابک و جواد و ... بدون همچین امکاناتی هم به اندازه کافی آتیش سوزوندیم!).
من این وبلاگ ها رو که به نوعی به دانشکده علوم دانشگاه آزاد مشهد مربوطه پیدا کردم :
    اگر کسی وبلاگ دیگه ای هم میشناسه لطفاً کامنت بذاره. (بچه های آماری چرا اینقدر کم کارن؟!)

    -------------------------------------------
    *گفتم دانشگاه نه دانشکده، ربطی به دانشکده علوم نداره.

    ------------------------------------------

    بعد از تحریر!

    این هم از وبلاگ کمیته علمی آمار دانشجویان (ارادت خاص داریم!)

یکشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۴

همه عمر دیر رسیدیم...

14 آذر، دهمین سالگرد درگذشت علی حاتمی، شاعر سینمای ایران بود. از هر کدوم از فیلم ها و سریال های حاتمی یک جور حظ خاص خودش رو بردم. اما سوته دلانش خیلی خیلی تأثیرگذار بود. نمی دونم تا حالا چند بار دیدمش، اما گمون نمی کنم هیچ وقت از دیدن چندبارش خسته بشم.
روزنامه شرق ویژه نامه ای برای علی حاتمی منتشر کرده که خوندنیه. اما اگه حال خوندن این ویژه نامه مفصل رو ندارین حداقل این چند خط از خاطرات عزت الله انتظامی رو بخونین:

يادم مى آيد در فيلم« ناصرالدين شاه آكتور سينما» نقش ناصرالدين شاه را بازى مى كردم. صبح ها وقتى مى خواستم وارد كاخ گلستان شوم دو سرباز همه هنرپيشه ها را به دقت بازرسى بدنى مى كردند و بعد از آن وارد كاخ مى شديم. به اتاق گريم مى رفتيم و من بعد از پوشيدن لباس هاى ناصرالدين شاه و آويزان كردن مدال ها به حياط مى آمدم تا نقشم را تمرين كنم. اين دو سرباز كه دم در ما را مى گشتند تا مرا در باغ با آن گريم و لباس ها مى ديدند فورى از جا بلند مى شدند و احترام نظامى مى گذاشتند، من تا چند روز به روى خودم نمى آوردم و نگاه شاهانه به آنها مى كردم و آزادباش مى دادم. يك روز هوس كردم دليل اين كار را از آنها بپرسم، داد زدم «سرباز». هر دو با سرعت به طرف من آمدند و دوباره سلام نظامى دادند. گفتم مى دانيد من كى هستم؟ گفتند: بله قربان، گفتم: من همان كسى هستم كه صبح ها دم در مرا بازرسى بدنى مى كنيد. گفتند: «خب باشد، حالا شاهيد. سلام مى كنيم!»

و در فیلم حاجی واشنگتن:
...خلاصه كار فيلم به خوبى و خوشى پيش مى رفت كه دوباره آخر فيلم سر يك پلان با على بحث مان شد. در آخر فيلم سفير ايران در آمريكا كه حاجى واشنگتن باشد، به فلاكت و بدبختى افتاده از آمريكا اخراج مى شود و بايد پرچم ايران را پاره كند و از بالاى سفارت پرت كند پايين. گفتم اين كار را نمى كنم. من سفير ايران در آمريكا هستم. اين كه آنها مرا بيرون مى كنند چه ربطى دارد به اين كه من پرچم ايران را پاره كنم؟ گفتم فقط حاضرم كه پرچم را از بالاى سفارت بياورم پايين. گفتند مثلاً تو در فيلم از حكومت ايران ناراحتى. گفتم به هر حال پاره نمى كنم. پرچم را هل مى دهم به سمت پايين. خلاصه دوباره ناراحتى پيش آمد و قهر و قهركشى شد تا ما را آشتى دادند.

و در فیلم جهان پهلوان:
...يك هفته قبل از مرگش مرا صدا زد و گفت برو پيش دكترم و بگو مى تواند يك مسكن به من بدهد كه فقط دو ماه دوام بياورم بلكه كار را تمام كنم. با همسرش رفتيم پيش دكتر، اما پزشكش گفت فايده اى ندارد. اين مسكن ها خواب آور است. رفتيم پيش على. گفتم دكتر مى گويد همان داروهاى قبلى كه دادم مناسب است. يادم مى آيد يك سكانسى را در شب مى گرفتيم كه مادر تختى بايد فارغ مى شد و چون زايمان سختى داشت و بچه به دنيا نمى آمد، بايد مى رفتم سقاخانه روبه روى خانه ام و نذر و نياز و دعا مى كردم. سر اين سكانس اتفاق بسيار عجيب و غريبى براى من افتاد كه هر موقع يادش مى افتم بغض مى كنم و اشك امانم نمى دهد. در آن شب بايد ميله هاى سقاخانه را مى گرفتم و اين ديالوگ را مى گفتم: «يا موسى بن جعفر، يا حضرت رضا، اين بچه زودتر به دنيا بيايد.» دوربين، صدا و همه آماده شدند. من رفتم روبه روى سقاخانه و اين ديالوگ به ناخودآگاه از دهانم بيرون آمد: «يا موسى بن جعفر، يا حضرت رضا ... على را شفا بده.» فضا را سكوتى عجيب گرفت . على سرى گرداند و كات داد. همه عوامل زدند زير گريه . من هم دستانم را انداختم گردن على و دو نفرى هاى هاى گريه كرديم. درست مثل همين الان، اشك امانم نمى داد. آن شب ديگر نتوانستم كار را ادامه بدهم. بعد زنگ زدند و گفتند على حالش خوب نيست و در بيمارستان مهراد بسترى است.

Crash

فکر میکنم ایران که رئیس جمهورش هاله نور داره... مردمش هم که سالها پیش تونستن نور رو منفجر کنن؟!! چرا باید زندگیشون به گوز بند باشه؟
بوی کثافت میزند... حاج آقا! راکتورتون پنچر نیست؟
متن کامل رو در کسوف بخونین.

چهارشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۴

نقلی از فرنگوپولیس

یک زمانی یک جایی اتفاق افتاده شاید هم نه
گفتگوی دو هموطن در یک بار
- خب دیگه چه خبر؟.
-آهان راستی رفیقمونو رو اونروز تو خیابون با اون یارو دیدم
-کدوم یارو؟
-اون طرف که اونجوریه دیگه...
-کدوم ؟
-بابا فلانی. مگه نمی دونستی اونجوریه؟
-نه! برو!
-والله. قبافه اش که داد می زنه. اصلاً نرمال نیست.
-من که نفهمیدم.
-تو خیلی شوتی! همه می دونن!
-خب حالا رفیقمون با اون چیکار می کرد؟
-نمی دونم. غلط نکنم یه چیزیش می شه.
-اه اه. حالم بهم خورد. یعنی؟
...
ادامه ماجرا رو در فرنگوپولیس بخونین.

دوشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۴

این کانادایی های ضد بوش

دو هفته ایه که کلاس IELTSمی رم. و البته همزمان یک کلاس TOEFL مجانی دولتی هم. امان از این IELTS مثل کنکور که باید فوت و فن تست زدن رو یاد می گرفتیم و لزوماً داشتن معلومات کافی نبود، برای این امتحان لعنتی هم لزوماً انگلیسی بلد بودن، کافی نیست. اینجا همه چیز هم به داشتن این مدرک مربوطه و روز به روز هم داره جدی تر میشه خصوصاًً برای بعضی مشاغل. توی همکلاسی هام دو تا سیتیزن کانادا هستن که بعد از 6-7 سال زندگی توی کانادا اومدن برای امتحان IELTS آماده بشن. استاد خیلی جالبی دارم. اینکه خوب درس می ده و تکنیک های IELTS رو خوب می دونه به جای خود، شخصیت خیلی جالبی داره. اسمش جورجه. یک مرد تقریباً چهل و چند ساله نیمه کانادایی و نیمه مجارستانیه. پلوی ایرانی خصوصاً با زعفرون رو خیلی دوست داره و به شدت ضد بوشه! بعد از میلان استاد فوتوشاپ وفلاش سابقم توی کالج، که قبلاً درموردش گفته بودم، این دومین استاد ضد بوشیه که اینجا نصیب من میشه. تقریباً توی هر جلسه یه جوری صحبت رو به بوش و مسخره کردنش می رسونه. یک جا جمله ای نوشت که "جورج دبلیو بوش .... است". بعد گفت انتظار داریم در جای خالی یک اسم بیاد نه فعل نه قید و ... مثلاً میمون! بعد سریع گفت البته من از میمون ها معذرت می خوام! بعد شروع کرد به اشتباهات گرامری که بوش توی صحبت هاش می کنه و گفت بعضی از شماها واقعاً بهتر از اون صحبت می کنید. بعد یکی دو تا از جمله های بوش رو که توش اشتباهات خیلی ابتدایی مثل استفاده از is به جای are داشته رو مثال زد. می گفت یکبار توی خیابون" بلور" ِ تورنتو یک تجمع بر علیه بوش بوده که روی یک تابلوی بزرگ فقط اشتباهات گرامریشو نوشته بودن. و آخر حرفاش گفت: !Go back to school George.
یک جای دیگه توی درس که اشاره به کشف قاره آمریکا شده بود، گفت من ترجیح می دم به جای اینکه بگم کلمبوس (همون کریستف کلمب ِ خودمون) قاره آمریکا رو کشف کرد، بگم بومیان آمریکا کلمبوس رو توی یک کشتی در سواحل آمریکا کشف کردن! چون این حق چند هزار ساله اونها در این قاره است.
ضمناً اول جلسه قبل هم بدون مقدمه گفت میدونین 23 ژانویه روز انتخابات درکانادا تعیین شده؟ و بعد توضیح داد که آمار اداره هواشناسی کانادا نشون می ده این روز در طول 30 سال گذشته سرد ترین و پر برف ترین روز در تورنتو و خیلی از شهرهای دیگست. از طرفی مونتریال(مرکز ایالت جدایی طلب کبک) پربرف ترین شهر دنیاست. دولت این روز رو برای انتخابات تعیین کرده تا مردم کمتری در کبک و مونتریال برای رأی دادن از خونه ها بیرون بیان تا آرای حزب جدایی طلب "بلاک کبک" کمتر بشه!
  • حالا که ذکر خیر جورج بوش شد این کلیپ قشنگ در مورد جورج بوش رو هم ببینید.
  • اجرای خیلی قشنگی از مونیکا جلیلی، خواننده سوپرانو پیدا کردم که حیفم اومد لینکشو اینجا نذارم. مونیکا جلیلی متولد نیویورکه و یک خواننده چندزبانه است که ارادت خاصی به موسیقی فولکلوریک ایرانی داره. مدت برنامه یک ساعت وپنج دقیقه است که در یک کلیسا اجراشده. بینین!

یکشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۴

ما مردم معجزه جو!

چرا ما ملت باید همیشه منتظر معجزه باشیم؟ به نظرم واقعاً جای تأمل داره در همه مسایل زندگی شخصی گرفته تا مشکلات اجتماعی سیاسی، منتظریم معجزه ای رخ بده. بازار معجزه هم که در این چندهفته اخیر حسابی داغ ِ داغ شده. پیدا شدن دستخط امام زمان، ورود سگی به حرم امام رضا با چشمان گریان ( که البته بعداً اعلام شد توطئه بوده!) و دست آخر هم هاله ای از نور که رئیس جمهورمون رو احاطه کرد!
این روزها نقش امام زمان در همه امور مملک ما خیلی خیلی پررنگ شده. اگر قبلاً فقط امام زمان لیست نمایندگان مطیع مجلس هفتم رو امضا می کرد، حالا هیأت دولت هم با امام زمان میثاق می بنده و وزیر ارشاد مأمور میشه تا با انداختن این میثاق نامه در چاه مسجد جمکران، نسخه ای از اونو به دست امام زمان هم برسونه!
سیل زائران مسجد جمکران، حرم حضرت معصومه در قم رو تحت الشاع قرار داده و می گن جمکران زائر بیشتری داره و اخیراً چاه مسجد از کثرت نامه هایی که مردم برای امام زمان میندازن پر شده. یک نماد شیشه ای سبز رنگ هم تازه گی ها ساخته بودن که به شدت جنبه تقدس پیدا کرده بوده و زائران به راز و نیاز پای این شیشه مشغول شده بودن تا جایی که آیه الله مکارم دستور جمع آوری اونو میده. هرچند وقت یک بار هم خبری منتشر میشه که درشهری یا روستایی، شخصی که مدعی داشتن رابطه باامام زمان بوده دستگیر شده. آخرینش خانمیه که بازتاب خبرش رو داده و قید کرده این خانم به خاطر وضع مالی خوبی که داشته ، ادعا کرده امام زمان خواسته حسینیه ای در شازند اراک بسازه و اونجا در واقع محل واقعی جمع شدن دوستاداران امامه نه جمکران. بازتاب نوشته با هوشیاری مأموران انتظامی، این خانم دستگیر شده و بعد توضیح داده جمکران توسط "حسن ابن مثله جمکرانی" که امام زمان رو در خواب دیده بوده شاخته شده. من هم کامنتی براش گذاشتم که احتمالاً اگر مأموران انتظامی وقت مثل الان هوشیار بودن "حسن ابن مثله جمکرانی" هم مجال ساخت جمکران را پیدا نمی کرد! که البته مشمول سانسور بازتاب شد. اونقدر بازار شایعه داغ شده که صدای بازتاب رو هم درآورده!
جایی خوندم که بر اساس آمار رسمی سازمان اوقاف، سالانه بیش از 50 امام زاده جدید رسماً در سطح کشور ثبت می شن!
به نظر من انگلیسی ها در طول قرن ها، با ترویج فرقه ها و دین های ساختگی، به این خوبی از پس بی اعتقاد کردن مردم بر نیامدند که این حضرات در این ربع قرن! حالا دارن فیدل کاسترو رو به اسلام دعوت می کنن. گورباچف که مسلمون نشد. نوبت این یکی شده.
اگر زمانی انجمن حجتیه بخشی از قدرت حاکمیت رو در دست داشت (یا حداقل بهش نفوذ کرده بود) با اعتقاداتی عجیب و غریب که با زیاد شدن ظلم و بی عدالتی و فساد، زمینه برای ظهور امام زمان و گسترش عدل و داد فراهم میشه، به نظر میرسه الان ورژن جدیدتری از تفکر امام زمانی داره بخش های مختلف قدرت رو در دست میگیره.
ابراهیم نبوی که احمدی نژاد رو با اسم های مستعاری چون "محمود نورالدین"، "میرزا محمودخان منورالدوله وزیرالوزرا" و "رئیس جمهور م.ش.نگ (=منتخب شورای نگهبان با مشنگ اشتباه نشه!) یاد می کنه، توی مطلب جدیدش در مورد رؤیت هاله نور در نیویورک نوشته:

اندر احوال صدور نور در نیویورک

یک نفر از رعایای بلد تبریز که از کسبه بوده و داخل بازار مجاهدت نموده و رفرماتور محسوب می شود یک فقره سی دی مغناطیسی فرستاد از بابت امورات غیبی و در آن میرزا محمودخان منورالدوله رئیس الوزرای مملکت در محضر یکی از علما شرح مسافرت خودش را به بلد اتازونی راپورت فرمود. گویا وقتی میرزا محمود خان منورالدوله وارد عمارت معظم ملل متحده در بلد نیویورک شده، یکهو یک نوری از غیب ساطع و چشم کفار و منافقین را کور نمود.
میرزا محمود خان رفته بالای منبر ملل متحده و به لسان شریف فارسی آیات ظهور را برای روسا و صدراعظم ها و سلاطین کفار قرائت نموده و بطور یک ساعت علی الدوام روضه خوانده و آنطور که چند نفر از راپورتچی ها و خفیه نویسان مکتوب نموده اند، در این مدت سلاطین جابر بطور یوسف مصری محو جمال محمود خان رئیس الوزرا شده حتی چند نفر از آنها که سیب و پرتقال میل می کردند، با رویت جمال بی مثال و منور آقا با چاقو دست شان را بریدند و جوی خون روان شده و در تمام مدت مجلس نور سبزی ساطع بود.
فی الحال که این فیلم از اظهارات محیرالعقول رئیس الوزرا منتشر شده، رعایای مملکت هرشب آنرا در بیوتات مختلفه تماشا داده و قدرت اسلام را تماشا کرده و در ایام اخیر حتی چند نفر از منافقین که به غیب و معجزات ایمان نداشته و از بابت آقا قول مشکوک صادر کرده اند زبان شان بند آمده چند نفر از آنها به السنه اجنه مکالمه می نمایند.
متن کامل


یک گزارش از کانال 4 تلویزیون بریتانیا دیدم که گزارشگرش رفته داخل مسجد جمکران و از مردمی که دارن توی چاه نامه میندازن فیلم گرفته و بخش هایی از فیلم دیدار احمدی نژاد با آیه الله جوادی آملی رو پخش می کنه. اگر زوره اینترنتتون زیاده اینجا رو کلیک کنین تا گزارش رو ببینین.

چهارشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۴

هر دم از این باغ بری می رسد

جون آدم ها در ایران ِ ما چقدر بی ارزش شده. یادم میاد چند ماه پیش که هواپیمای ایرفرانس موقع نشستن توی فرودگاه پیرسون تورنتو آتیش گرفت و البته هیچ تلفات جانی نداشت و همه مسافرا خودشونو از هواپیما بیرون کشیده بودن، چقدر سر و صدا بلند شد و بررسی و تحقیق که چرا این اتفاق افتاده. یا این چند روزی که دو شهروند کانادا توی عراق گروگان گرفته شدن و براشون ضرب العجل تعیین کردن، هر شب پل مارتین میاد توی تلویزیون و در این مورد به خبرنگارها جواب پس میده. اما توی مملکت ما 108 نفر که بیشترشون اهالی جامعه مطبوعاتی وخبری بودن، جزغاله می شن و آب از آب تکون نمی خوره! همگی هم شهید اعلام میشن.
بعد از یکسال و اندی دور بودن از ایران، هر روز صبح گویا باید منتظر یک خبر بد ِ دیگه باشم. اگر برنده شدن توی فوتبال رو استثنا کنیم، توی این مدت تجربه رسیدن هیچ خبر خوب و امیدوارکننده ای از اون دیار نداشتم. پس طبیعیه که ناخوداگاه باید منتظر خبرهای بد بود.

(عکس از سایت انتخاب)

تلویزیون کانادا خبر رو با عنوان کابوس تهران (Tehran Nightmare) اعلام کرد. "هواپیمای باربری نظامی که مسافر حمل می کرد!". هواپیماهای سی-130 رو سالها قبل از انقلاب،ارتش برای مصارف نظامی از آمریکا خریداری کرد. و الان سال هاست با گذاشتن صندلی داخل هواپیما از اون به عنوان هواپیمای مسافربری استفاده میشه.
باز هم آقایون داد سخن بلند می کنن که تحریم های آمریکا هیچ مشکلی برای ایران بوجود نیاورده. البته درسته چون سالهاست که حساب مردم ایران با ایران جداشده. ناوگان هوایی ما یکی ازفرسوده ترین ناوگان های هوایی دنیا شده و حداکثر زوری که آقایون میزنن، خرید هواپیماهای دست دوم کشورهای عربیه. (حفظ عزت و استقلال در سیاست خارجی!). البته خوشبختانه این تحریم ها روی خرید هواپیماهای تشریفاتی اثری نداره. چند روز پیش ایرباس تشریفاتی دولت به ارزش 60 میلیون دلار تحویل گرفته شد. قبل از اون هم 40 میلیون دلاری که به عنوان پیش پرداخت برای هواپیمای 120 میلیون دلاری اختصاصی برای رهبری که قرار بود از سلطان برونئی خریداری بشه توسط دلال محترم ایرانی یا انگلیسی بالا کشیده شد.
تازه داره کم کم گند کار بالا میاد که هواپیما نقص فنی داشته و خلبان اول حاضرنشده پرواز کنه. برای همین پرواز از صبح به بعد از ظهر موکول شده تا خلبان دیگه ای جایگزین بشه. ظاهراً یک هفته پیش هم همین هواپیما نزدیک بوده توی کویر سقوط کنه. سئوالاتی هم مطرح شده که اصلاً این همه خبرنگار رو بردن برای یک مانور، عادی به نظر نمی رسه.
با این همه بی کفایتی مدیریتی تصور کنین ما رآکتور هسته ای هم داشته باشیم. هر روز باید منتظر خبر نشت تشعشعات هسته ای به بیرون و آلودگی هستهای هم باشیم!
یک خواننده برای وبلاگ نیک آهنگ کوثر کامنتی گذاشته بود :
"آقای ریس جمهور حجتان مقبول. آقایان مانورتان زیبا آغاز شد. نکند غنی سازی را فراموش کنید. ... (ادامه)"

--------------------------------------------------

چند خبر:

یکشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۴

دعای کمیل به صرف شام

شب جمعه ای که گذشت، با دو تا از دوستا (داوود و فاطمه عزیز) رفتم مسجد امام علی تورنتو برای دعای کمیل. مگه چیه؟ نمیشه آدم هم سخنرانی دکتر سروش گوش کنه، هم به نظریه مهدویت تشکیک کنه هم وقتی دید دلش می طلبه بره یه دعای کمیل بزنه تو رگ؟!

اول نماز جماعت بود (که ما بهش نرسیدیم)، بعد دعای کمیل، بعد سخنرانی و بعد هم شام بصرف چلو خورشت قرمه سبزی! دعای کمیل خوبی بود و بعد از یک سال و اندی دوربودن از هرچی مراسم مذهبی اسلامیه، خیلی حال داد. اگرچه سخنرانی جوونی که شک ندارم یکی از دانشجویهای بورسیه ای از ایران بود، بصورت گل و گشادی سعی داشت قابلیت اسلام وتشیع رو برای اداره یک سیستم اجتماعی به همون شکلی که توی کتاب های بینش اسلامی دبیرستان و معارف اسلامی دانشگاه به خوردمون می دادن، دوباره مثل دانشجویی که داره خوب درس پس میده، به خورد مردم بده که البته کمتر کسی گوش می کرد! جلسه دوم سخنرانیش بود و ظاهراً تا چندهفته ای هم دست بردار نخواهد بود. اینطور که پیش میره هفته دیگه میرسه به اینکه اسلام توانایی اداره جامعه رو داره و بنابراین حق حکومت فقط با علماست و پس دیانت ما عین سیاست ماست و چون سیاست پدر مادر نداره پس بر پدر و مادر هرکسی که بگه دین از سیاست جداست لعنت!

از ضدحال این سخنرانی که بگذریم، واقعاً شب خوبی بود. همه تیپ آدم بودن. آدم های کاملاً معمولی. مسجد صندلی چیده شده بود و خانم ها سمت راست و آقایون سمت چپ. پرده ای هم که نبود که مثل مسجد ارگ تهران یه وقت آتیش بگیره! فقط داشتن یک روسری برای شرکت در برنامه کافی بود. اگرچه برای همون هم هیچ دستورالعمل یا تابلویی تذکر نداده بود و خانم ها خودشون این احترام رو حفظ می کردن. حتی دوستانی که مشتری قدیمیه این مسجد بودن می گفتن یک بار خانمی بدون حجاب داخل شده و نشسته بوده که خانم دیگه ای خیلی دوستانه بهش پیشنهاد میکنه اگه موافقه برای حفظ احترم مسجد براش روسری بیاره. ایجاد چنین جو مسالمت آمیزیه که تونسته آدم هارو از همه تیپ برای یک مراسم مذهبی دور هم جمع کنه. صندوقی هم بین مردم می گشت و خیلی ها کمک های خوبی توش مینداختن. (اگرچه چند تا هزارتومانی هم توش دیده میشد!). مرکز ایرانی اسلامی امام علی در سال 2000 ساخته شده و با کمک های ایرانی های مقیم تورنتو اداره میشه. مؤسس، متولی و امام جماعت مسجد یک روحانی مشهدی به نام سید محمد کاظم مصباح موسوی است که دکترای فلسفه از دانشگاه مک گیل داره. بخش های مختلف مرکز در بروشور مسجد اینطوری معرفی شده:

"مسجد، کتابخانه، سالن کنفرانس، سالن مراسم یادبود، سالن عقد و عروسی، سالن غذاخوری، سالن ورزشی، کلاس های آموزشی و در بخش متوفیات دارای غسالخانه و همچنین بهره مند از آرامگاه بهشت رضا می باشد."
در بروشور مسجد آمده:

"... آری هموطن، دراین غربت سرا که هوای ارتباطات انسانی-عاطفی، بس ناجوانمردانه سرد است، باید یکدیگر را دریابیم و مرکز ایرانی-اسلامی امام علی(ع) که مرکزی مستقل، دور از هرگونه وابستگی سیاسی و متعلق به همه ایرانیان بوده و در راستای حفظ هویت ایرانی-اسلامی گام برمی دارد را یاری رسان باشیم..."

خلاصه شام رو توی سالن غذاخوری مسجد که دیگه میشد خانم ها و آقایون سر یک میز بشینن خوردیم وتوی برف به سمت ایستگاه اتوبوس قدم میزدیم که ماشین یک هموطن مسجدی از آنسوی خیابون برای ما بوقی زد و ما را تا جایی رسوند. (از اون اتفاق ها که در کانادا هرگز نمی افته!). ضمناً این رو هم فهمیدم که میشه مسجدی باشه که توش آدم از بوی عرق پا بیهوش نشه!

جمعه هم برای انجام کاری به شهر واترلو که در 102 کیلومتری جنوب تورنتو واقع شده و دانشگاه بزرگش رفتم. توی راه برگشت، اتوبوسم با یک سواری تصادف کرد. تصادفی که البته توی ایران ما بهش تصادف نمی گفتیم. یعنی اصلاً افت داشت! یک ترمزی زد و یه جورایی سپر اتوبوس به ته سواری برخورد کرد که تقریباً هیچ کاریش نشد. اما راننده بعد از خبرگیری از سواری از مسافرا پرسیدکه همه حالتون خوبه که همه گفتن بععععله! بعد از چند دقیقه آتش نشانی رسید و مأمور آتیش نشانی هم همینو پرسید. بعد یک آمبولانس رسید و پشت سرش یک آمبولانس دیگه و همینطور تا 4 تا آمبولانس. تا جایی که بعضی از مسافرای کانادای الاصل اتوبوس که همگی دانشجوهای دانشگاه واترلو بودن، باتعجب می پرسیدن واقعاً این چیزا ضروریه؟! بعدش باز یک پلیس اومد توی اتوبوس و بعد از اینکه مطمئن شدهمه حالشون خوبه، لیستی داد که همه اسم و مشخصات و آدرسشون رو به عنوان شاهد بنویسن(چون برای راننده سواری یک Minor Injury که به نظر من فقط ترسیده بوده و لباسشو خیس کرده بود، رخ داده!). بعد اتوبوس دیگه ای از همون شرکت رسید و پلیس جاده رو بست تا اتوبوس تصادف کرده! خودشو به شونه کنار جاده برسونه! داخل اتوبوس هم راننده جدید فرم هایی به همه داد که هرچی دیدن از حادثه رو برای شرکت مسافربری بنویسن. خلاصه برای هیچ و پوچ یک ساعت تأخیر داشتیم. امان از دست این مردم نارنازی کانادا. یادم میاد زمان دانشجویی که بین تهران ومشهد مرتباً در سفر بودم، از این جور حادثه ها زیاد داشتم. مثلاً یک بار که لنت به چرخ اتوبوس گیر کرده بود و حرارت ایجاد شده باعث آتیش گرفتن لاستیک شد و جلوی چشم همه مسافرا لاستیک آتیش گرفته سر پیچ از اتوبوس جدا شد و چرخ زنان رفت وسط بیابون و سمت راست جلوی اتوبوس خوابید روی زمین، نه پلیسی آمد و نه آمبولانسی و نه هیچ موجود زنده ای. فقط راننده اتوبوس نصف شبی همه مسافرها رو توی اتوبوسهای گذری چپوند!
چند تاعکس از دانشگاه واترلوببینید:

ساختمان6 طبقه دانشکده ریاضی

بخشی از یکی از سالن های مطالعه

بخشی از کلاب دانشجویان

اعلام ساعت های برگزاری نماز جماعت در نمازخونه دانشگاه

دیدار با خانم نویسنده

سه‌شنبه این هفته، ۲۱ ماه مه ۲۰۲۴ روزی ماندگار و استثنایی در زندگی من بود. در صد و چند کیلومتری پاریس، در روستایی که کوچه‌هایش از شدت اصالت ...