‏نمایش پست‌ها با برچسب نوروز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوروز. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۹

رسمیت نوروز در استان منیتوبای کانادا

به همت و تلاش انجمن ایرانیان منیتوبا، دولت استان منیتوبای کانادا نوروز را به عنوان آغاز سال نوی ایرانی رسماً به رسمیت شناخت. (+) به این ترتیب نوروز در تقویم‌های رسمی استان ثبت می‌شود. بعد از استان‌های آنتاریو و بریتیش‌کلمبیا در سال 2008، منیتوبا سومین استان کانادا خواهند بود که چنین دستاوردی را برای ساکنین ایرانی خود به ارمغان می‌آورد. پیشتر پارلمان فدرال کانادا نیز در سال 2009 به نوروز رسمیت داده بود. (+)

ویدیوی زیر بخش‌هایی از مذاکرات نمایندگان پارلمان آنتاریو در سال 2008 را نشان می‌دهد که منجر به تصویب قطعنامه رسمیت نوروز در آنتاریو شد:


جمعه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۷

نوروزانه

باز هم بهار و باز هم نوروز. پنجمین نوروزی است که دور از ایرانم و هر سال به امید اینکه تا سال بعد حتماً همه کارها درست شده و حتماً می‌شود یک سفر رفت ایران تا چشم به هم می‌گذارم یک سال دیگر می‌گذرد. اما تا قبل از نوروز بعدی حتماً باید بروم. حالا می‌بینید!

می‌گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست. نوروز امسال خانواده یک وبلاگنویس عزادار فرزندی هستند که به جرم نوشتن در زندان درگذشت. (+) چقدر این مرگ‌ها عادی شده و چه عادی شدن تلخی. خدا آخر و عاقبت همه وبلاگنویس‌ها را به خیر بگذراند. به قول حاجی واشنگتن "وبلاگ آلت قتاله است رهایش کنید!"

سال نوی شما مبارک. نوروزتان سبز ِ سبز باد. می‌گویند امسال سال گاو است، پستان گاوهایتان شیرافشان باد!
قطعه رقص بهار از شهرداد روحانی هم تقدیم به همه شما:







پنجشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۷

سال نو مبارک

تا زمانی که برادر کوچکترم (که البته 14 سال از من بزرگتره!) مجرد بود و توی خونه، بدون استثناء، تمام سال‌‌هایی که تحویل‌ سال صبح زود یا نصف شب می‌افتاد ما با هم دعوا می‌کردیم. من اصرار عجیبی داشتم که باید همه لحظه سال تحویل بیدار و دور هم جمع باشند. می‌رفتم بیدارش می‌کردم و پیله می‌کردم که پا‌شه. اون هم عصبانی می‌گفت برو بابا می‌خوام بخوابم و این‌‌جوری سال رو با زد و خورد شروع می‌کردیم... تا چند دقیقه دیگه سال تحویل می‌شه. سال تحویل به وقت اینجا 00:48:19 صبح خواهد بود و من هم طبق همون عادت قدیمی، بیدار...

برای تک‌تک شما عزیزانی که اینجارو می‌خونین سال خوب و خوشی رو آرزو می‌کنم. امسال برای هیچکس ایمیل تبریک نخواهم فرستاد. به هیچ ایمیلی هم جواب نداده‌ام. از همه شمایی که با ایمیل یا کامنت تبریک گفتین صمیمانه سپاسگذارم.

این عکس آخرین هفت‌سینی بود که در ایران درست کردم: نوروز 1383.









چهارشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۶

عیدانه

تبریک سال نو دستنوشته‌ها امسال کمی دیر شد. امیدوارم سالی که نکوست از بهارش پیدا نباشد! شب سال نوی بسیار مزخرفی داشتم. صبح تا ظهر سر کلاس و بعداز ظهر تا آخر شب درگیر نمره دادن برگه‌هایی که باید صبح فردا تحویل داده می‌شد. اگر پری توی دانشگاه یادآوریم نمی‌کرد، به کل از سال تحویل هم غافل می‌شدم. فکر می‌کردم چهارشنبه تحویل ساله. بعد از اینکه فهمیدم حتی ساعت تحویل سال رو هم فراموش کردم، تا چند ساعتی حس غریب خیلی بدی داشتم. اینجا هیچ نشان و اثری از عید نیست. یک روز معمولی که باید رفت سر کار و کلاس. این چندخط رو هم الان در سرویس دانشگاه در راه رفتن به سر کار می‌نویسم به این امید که بتونم بعد از ظهر یا شب پستش کنم.

اینجا گاهی هوا خیلی خوب می‌شه و می‌رسه به بالای صفر و بارون قشنگی می‌زنه و برف‌ها رو آب می‌کنه. اما بعد از چند ساعتی بارون به برف تبدیل می‌شه و دما به 15 – 20 درجه زیر صفر می‌رسه و تموم اون بارون‌ها و برف‌های آب شده، یخ می‌زنه و کل شهر می‌شه مثل یک زمین بزرگ اسکیت. اونقدر که اگه مواظب راه رفتنت نباشی، در چشم به‌هم زدنی لنگ‌هات میره هوا و خصوصاً اگر چون من در ماه گذشته تجربه چنان زمین خوردنی داشته باشی که خودت صدای شکسته شدن کاسه ک**ت [Beep] را شنیده باشی، از ترس مجبوری مثل مورچه راه بری. اما در عین حال همون چند ساعت هوای بهاری همچون دم مسیحایی است. توی همون چند ساعت، سر و کله سنجاب‌های شیطون که روی درخت‌ها بالا و پایین می‌پرند پیدا می‌شه. راستی کسی می‌دونه سنجاب‌ها توی هوای 40 درجه زیر صفر کجا می‌رن؟ (یادتونه توی ایران یه سریالی پخش می‌شد که توش مرتب می‌پرسید "پشه‌ها روزها کجا می‌رن؟")...

باری به سبک پیام نوروزی جورج بوش که گفته: "لورا و من بهترین آرزوهای خود را برای سالی پر از سلامتی و خوشحالی تقدیم می کنیم." من هم می‌گم:

دستنوشته‌ها و من سال بسیار قشنگی، سرشار از موفقیت، سلامتی، صلح و آزادی برای همه ایرانی‌ها و غیر ایرانی‌هایی که نوروز رو جشن می‌گیرند به خصوص خواننده‌های این وبلاگ آروز می‌کنم.
و اینکه:
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!
...
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

دوشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۴

بوی عیدی...

بوی عيدی، بوی توت، بوی كاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
فکر قاشق زدن یه دختر چادرسيا،
شوق یک خيز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی كه خشک شده لای کتاب،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

سال تحویل و نوروز همیشه برای من یادآور چیزهای به ظاهر خیلی ساده ایه که اما با تمام سادگی، اونقدر جدی در خاطرم نقش بسته که به ظاهر پاک شدنی نمیآن. خاطراتی که همه مال دوران بچگیه. شاید برای همینه که میگن عید مال بچه هاست. اون موقع ها عید متناظر بود با کفش و لباس نو! روزهای اول عید هم معمولاً مترادف بود با زدگی کفش نو برای پایی که هنوز به اون عادت نداشت. به همون اندازه که کفش و لباس نو رو دوست داشتم، از پوشیدنش توی یکی دو روز اول عید اکراه داشتم. حس می کردم همه دارن به من نگاه می کنن و این آزارم می داد.

عید مترادف با عیدی گرفتن هم بود. اولین عیدی از مامان و بابا و دومی و سومی از دو تا برادر بزرگتر که هنوز مجرد بودن و توی خونه پدری، و همیشه عیدی های بعد مال مادربزرگ مهربونی که "عزیز" صداش می کردیم و خاله بود. هر سال بعد از تحویل سال، مامان از ما سه تا پسر رشیدش می خواست که زود خودتون رو برسونین خونه "عزیز" تا قبل از اینکه کس دیگه ای برای عید دیدنی برسه و من هرسال مثل بچه های سمج و سرتق! که انگار این مسأله توی کله اش فرو نمی ره این سوال تکراری رو می پرسیدم که حالا چرا ما باید قبل از همه برسیم؟! و جواب همیشگی مامان که چون "عزیز" معتقده اگه یه مرد اولین نفری باشه که از چهارچوب در خونش وارد میشه، اون سال، سال پر روزی و خوش یمنی میشه. اون وقت ها فقط حس می کردم این اعتقاد یه جاش اشکال داره اما مسلماً اینو درک نمی کردم که این فرهنگ مردسالارانه صدها ساله ماست که جای اعتقادات زن های سنتی مون رو هم گرفته.

با ذهن حسابگرانه کودکانه از روز دوم عید برآورد می کردم که تا آخر تعطیلات چقدر عیدی می گیرم. با توجه به سابقه سال های قبل و اون چیزی که ما آماری ها بهش میگیم احتمال پیشین که متناسب با نرخ سخاوت اعضای فامیل بود! پیش بینی اون هایی که مسافرت بودن و عیدی هاشون (البته اگه بیخیالش نمی شدن!) با تأخیر نقد می شد رو هم می کردم و نهایتاً اینکه خوب با محاسبه نرخ تورم امسال با این عیدی ها چی میشه خرید؟!

لحظه تحویل سال با همه قشنگی و هیجان انگیز بودنش، مترادف با تحمل شنیدن و دیدن چهارتا سخنرانی کسالت بار با عنوان پیام نوروزی بود! حتی اگه بابا رو هم میشد راضی کرد که بیخیال این پیام های تکراری شه، باز هم فایده ای نداشت چون در همین اولین دقایق همزمان از همه کانال های تلویزیون پخش میشد و هنوز هم میشه البته!

برای من عید، مترادف با شکوفه دادن درخت آلبالویی بود که مال من و هم سن خودم هم بود و توی عید غرق شکوفه می شد که احتمالاً مثل همه چیزهای قشنگ دیگه مربوط به عید، توی حیاط خونه قدیمی که چند ساله متروک افتاده، خشکیده و خاطره شده...

با همه این حرفا یاد روزهای عید بچگی به خیر. امیدوارم سال 85 بر خلاف ظاهر سگی اش! سال خوبی برای همه ایرانی ها و ایران باشه. سال صلح، دوستی، آرامش و عشق...
نوروزتون مبارک!
----------------------------------------
پ.ن:
  • عکس های راهپیمایی ضد جنگ ظهر شنبه در تورنتو رو توی فوتوبلاگ می تونین ببینین. ایرانی های زیادی شرکت کرده بودن و پلاکاردهای Don’t Attack Iran هم از قبل پیش بینی شده بود. یک کانادایی تن سگش یه تیشرت کرده بود و پشتش نوشته بود "افسار سگ جنگ بر علیه ایران رو رها نکنید". یاد پرچم هایی افتادم که توی ایران تن سگ و الاق کرده بودند! اینا چه جوری از این حرکت های نمادین استفاده می کنن ما چه جوری!
  • خوشحالم که گنجی هم سال تحویل رو کنار همسرش، معصومه شفیعی و دو تا دخترش بود.
  • این هم یک کلیپ نوروزی!
  • شما این داستان و عکس رو در مورد مجسمه آزادی در نیویورک باور می کنین؟!

مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی

مصاحبه هفته‌نامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهم‌تری...