شنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۵

وقتی دیکتاتورها می‌میرند

دوره دبستان درصف صبحگاهی همه باید یکصدا تکبیری می‌گفتیم که ادامه پیدا می‌کرد با "مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروی، مرگ بر انگلیس، مرگ بر صدام یزید کافر". بعد از چند سالی که همسایه سرخ‌رنگ شمالی شد کشور دوست و برادر، مرگ بر شوروی آن افتاد. چند سال بعدش انگلیسش هم افتاد. اما تا زمان قطعنامه صدام یزید کافرش همچنان پابرجا بود. آن وقت کسی حتی تصورش را هم نمی‌کرد که آن صدام یزید کافر توسط همان شیطان بزرگ به چوبه دار سپرده شود.


CNN برنامه زنده دارد از چند ساعت قبل از اعدام صدام تا ساعتی بعد از اینکه خبر اعدام منتشر میشود. اندرسون کوپر، مجری CNN مرتب تکرار می‌کند که "هنوز تصویری از لحظه اعدام منتشر نشده، اما به محض انتشار بعد از اینکه با استاندارهای CNN تطبیق داده شد، پخش خواهد شد. البته قبلش حتماً اعلام می‌کنیم که شما تصمیم بگیرید برای دیدن یا ندیدن فیلم" آخر آمریکایی‌های دلرحم طاقت دیدن صحنه‌های خشن را ندارند. همزمان اخبار ساعت 8 صبح تلویزیون ایران را از اینترنت می‌گیرم. شاید آنجا فیلمی نشان داده شود. هرچه باشد ما طاقتمان در این چیزها بیشتر است! مجری چادری اخبار، بعد از سلام و صلوت به پیامبر اعظم (و نه اکرم!) اینطور اخبار را شروع می‌کند: " با پیگیری‌های دولت و ملت عراق، صدام دیکتاتور ...." خوب پی‌گیری‌های ملت عراق قبل از سرنگونی صدام توسط آمریکا کمی دشوار بود!


چقدر از اعدام صدام خوشحالیم؟ برای صدام، اعدام هم کم بود، اما همین ما ساکنین بلاگستان که
Petition بر علیه مجازات اعدام امضا کردیم و بعضی لوگویش را به دیوار وبلاگمان چسباندیم، ته دل از اجرای این حکم دلمان خنک شد، نه؟ انتخاب بین آرمان و احساس انتخاب دشواری است.

عجب ماهی بود این ماه دسامبر، دو دیکتاتور مردند (پینوشه و نیازاف) و یکی اعدام شد.

پنجشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۵

من اعتراف می کنم، پس هستم!

آتش این یلدا بازی وبلاگی دامان مارا عم گرفت. خیالم داشت راحت می‌شد که کسی با ما کاری نداشت و با گذشتن از شب یلدا بازی هم تموم شده. اما دیروز احسان پای مارو هم کشید به بازی. حالا بماند که خودش قواعد بازی رو رعایت نکرده و عینهو مصاحبه‌های احمدی‌نژاد با سی.ان.ان که به جای جواب دادن به سوال‌ها فقط خبرنگار رو می‌پیچونه، احسان هم عملاً از اعتراف طفره رفته. اما من می‌خوام جدی‌جدی اعتراف کنم! قبلش فقط یه توضیح کوچولو که این یه بازی وبلاگیه به اسم Blog Tag که از وبلاگ‌های انگلیسی (لینک از پرستو)شروع شد. اولین نفر پنج خصوصیت شخصی یا چیزهایی که دیگران نمی‌دونن از خودش رو می‌گه و بعد از پنج نفر دیگه می‌خواد این‌کارو تکرار کنن. در بلاگستان فارسی سلمان جریری این کار رو شروع کرد و اسمشو بازی شب یلدا گذاشت که ظاهراً اینطور که پیش می‌ره تا یلدای سال بعد ادامه خواهد داشت.

و اما اعترافات من:

  • اولین باری که در کانادا (در همون دو سه روز اول) رفتم به یک کافی شاپ (یه تیم‌هورتونز یا کافی‌تایم بود) تقاضای یک قهوه کردم. فروشنده پرسید چه سایزی؟ گفتم متوسط. پرسید قهوه تو چه طوری دوست داری ؟ موندم چی بگم! یعنی چی چه‌طوری؟ با عشق! خوب یه قهوه بده دیگه! توضیح داد چقدر شکر و چقدر شیر یا خامه می‌خوای. گفتم دو قاشق شکر و دو قاشق شیر. کم کم فهمیدم به این نوع قهوه در کانادا می‌گن دابل-دابل. بعد یه روز رفتم به یه استارباکس. عینهو کسایی که توی ناف کانادا بزرگ شدن ژستی گرفتم و گفتم: A medium double-double please! فروشنده لبخند عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و یه قهوه black به هم داد و گفت اون گوشه می تونی هر طور که دوست داری قهوه‌ تو درست کنی! همون هفته اول یه سوتی دیگه هم دادم! رفتم خرید مواد غذایی. خواستم سوسیس و کالباس بخرم از بس که متنوع بود گیج شدم. به دختر داییم که سال‌هاست کانادا زندگی می‌کنه زنگ زدم. گفت من همیشه کالباس و سوسیس ترکی می‌خرم. روش نوشته. از همه بهتره. اول تعجب کردم. بعد گفتم کاناداست دیگه... همه چی پیدا میشه! و بعد مثل آدم‌های عقب افتاده بسته‌های سوسیس و کالباس رو زیر و رو می‌کردم اما برام عجیب بود که روی همه‌شون نوشته بود Product of Canada یا USA! ناچار یکی رو انتخاب کردم و رفتم. کمی طول کشید تا فهمیدم منظور دخترداییم سوسیس و کالباس تهیه شده از گوشت بوقلمون بوده نه ساخت ترکیه!
  • من که تا اول دبیرستان جزو دانش‌آموزهای ممتاز بودم، از کلاس دوم – سوم دبیرستان با این توجیه که نظام آموزشی ما مدرک‌گراست!! به جای درس خوندن معمولاً سرکلاس‌ها لای کتاب‌های درسیم کتاب‌های غیر درسی بود. بیشتر کتاب‌های صادق هدایت و دکتر شریعتی و بعضی از کتاب‌های کافکا و کامو رو همون سال‌ها خوندم. نتیجه این شد که سال دوم دبیرستان 3 تا تجدید وسال سوم 5 تا تجدید آوردم و بعد هم مردود شدم! بعد گفتم عمراً به عنوان دو ساله برم سر کلاس بشینم. متفرقه می‌خونم سال چهارم بر می‌گردم مدرسه. اما سال چهارم ثبت نامم نکردن. گفتن ترک تحصیل محسوب میشی و باید بری شبانه! باز گفتم عمراً برم شبانه. خودم چهارم دبیرستان رو خوندم و چند تا کلاس تقویتی رفتم یه ضرب توی خرداد دیپلمم روگرفتم!
  • دبیرستانی بودم که برای اولین بار با یه دختر قرار گذاشتم. فکر می‌کنین کجا؟ اگه انتظار دارین بگم کافی‌شاپ، توی پارک، سینما یا توی یه خیابون خلوت سخت در اشتباهین. اولین date زندگی من در قبرستون زیر صحن حرم امام رضا سر قبر یکی از فامیل‌های اون دختر بود! باور کنین از اونجا امن‌تر به ذهنمون نرسید!
  • من برای مدت یک سال در کلاس پنجم دبستان رئیس انجمن اسلامی مدرسه و یکی از امام جماعت‌های بچه‌ها بودم! انتخابم به ریاست انجمن با یک انتخابات دمکراتیک با رأی اکثریت اعضای انجمن بود. اگرچه نظر مربی امور پرورشی مدرسه علناً با یکی دیگه بود اما تسلیم نتیجه رأی‌گیری شد. برای امام جماعت شدنم هم شونصد بار امتحان نماز دادم تا قبولم کردن چون "ولم یکن له کفواً احد" رو نمی‌تونستم درست تلفظ کنم!
  • توی انتخابات دوم خرداد، با یکی دو تا از همکلاسی‌ها دانشگاه می‌رفتیم ستاد ناطق نوری به عنوان حمایت از ناطق دسته دسته پوستر‌های بزرگ رنگی با چاپ اعلای ناطق رو می‌گرفتیم و بعد تیکه تیکه می‌کردیم به عنوان چک‌نویس استفاده می‌کردیم. بعد از چند بار بهمون مشکوک شدن و دیگه پوستری بهمون ندادن!


این پنج نفر هم انتخاب من برای ادامه این اعتراف‌گیری: بابای پری، مسافر (یالله تا نرفتی ایران اعتراف کن!)، توتیا، آرش و گل مریم.

سه‌شنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۵

جاکشی!

کلکسیون ملیت‌ همخونه‌ای های من در این دو وسال و نمیچه‌ای که در کانادا هستم، داره حسابی کامل و متنوع میشه. آپارتمان جدیدی که قراره تا آخر همین هفته بهش نقل مکان کنم رو یک پسر بنگلادشی اجاره کرده و قبل از من یک اتاقشو رو یک پسر غنایی گرفته و یک اتاقش رو هم که من قراره بگیرم. تا ایجا شده: هندی، پاکستانی، کانادایی- آفریقایی، شیلیایی، چینی، نیجریه‌ای، بنگلادشی و غنایی! رسماً توصیه‌ای که توی پست قبلی کردم رو خودم زیر پا گذاشتم! یعنی چاره‌ای نبود. این آپارتمان بهترین انتخاب ممکن با شرایط فعلی من بود. اگرچه مطمئنم داستان‌های جدیدی در این خونه خواهم داشت!

پسر بنگلادشیه، مسلمونه. اگرچه پسر خوبی به نظر میآد! از من پرسید: "مسلمونی؟" گفتم: "آره". گفت: "غناییه مسیحیه، اشکالی نداره؟" گفتم: "نه به هیچ وجه" گفت: "البته من بهش گفتم که اگه بخوای با گوشت خوک غذا درست کنی، باید ظرف‌هاتو جدا کنی!" من گفتم: "من این چیزا برام مهم نیست. فقط مهم اینه که آدم آرومی باشه و مثل همخونه فعلیه من پرسرو صدا نباشه". در ضمن صحبت، حرف کشید به ویزای تحصیلی گرفتن و من از مشکل شدنش برای ایرانی‌ها گفتم. گفت: "آره می‌دونم به خاطر اینه که شما سلاح اتمی دارین!" گفتم: "نه به خاطر اینه که یک رئیس‌جمهور احمق داریم!" نگو طرف از طرفدارهای جدی احمدی‌نژاده! با تعجب گفت: "اما من دوستش دارم!" پرسیدم: "چرا؟" گفت: "چون در مقابل کشورهای غربی وایستاده". چیزی نمونده بود جوش بیارم! کلی براش منبر رفتم که بابا این مردک حرف زیاد می‌زنه اما برای مردمش کاری نمی‌کنه. این رئیس‌جمهور نشده که به غرب فحش بده!

امروز هم بهم زنگ زد که کی می‌خوای اسباب بیاری؟ گفتم: "یکشنبه حدود ظهر". گفت: "یکشنبه عید قربانه و من می‌خوام برم نماز عید و تا اون موقع برنگشتم!" خدا عاقبت مارو با این بچه مسلمون به خیر بگذرونه! من هروقت توی جمع کانادایی‌ها بودم و چیزی براشون سوال‌برانگیز بوده (حالا بماند که چی!) و پرسیدن تو مسلمون نیستی؟ معمولاً جواب می‌دم چرا اما من مسلمون ایرانی‌ام. ما ایرانی‌ها ورژن خودمونو از اسلام داریم! که بعضی از خود همون افراد که قبلاً با ایرانی‌ها معاشرت داشتند هم در تأیید حرف من اضافه می‌کردن که آره ما دوستای ایرانی داریم. اونا کلاً متفاوتن! خداییش هم همینه. ایرانی‌ها از هیچ نظر به بقیه مسلمون‌ها شباهتی ندارن. به نظر من که اصلاً شیعه، نسخه ایرانیزه شده اسلامه.

خلاصه... آخر این هفته باید جاکشی کنم ( فکر بد نکنین! افغان‌ها به اسباب‌کشی می‌گن جاکشی!). جای جدید هم اینترنت نداره. اگه حداقل یکی از اون دو نفر دیگه حاضر بشه نصف ماهانه اینترنت رو بده، می‌گیرم. وگرنه اگه شد امواج وایرلس همسایه‌ها رو می‌دزدم. اگه اون هم نشد، می‌مونه فقط اینترنت دانشگاه!

شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۵

کریسمسی

  • ترم پاییز تموم شد و دانشگاه‌ها در تعطیلات دسامبر هستن. چند روزی بیشتر به کریسمس نمونده. هوا زیادی خوب شده. اگرچه هنوز کم و بیش آثار برف‌های سنگینی که اومد توی شهر به چشم می‌خوره اما هوای 10 درجه زیر صفر برای این موقع از سال در وینی‌پگ یعنی هوای بهاری! زمانی توی این مملکت آبشار نیاگارا هم با اون عظمتش یخ می‌زده! از وقتی این پست آقای تهرانتویی رو که در مورد گرم شدن کره زمین (Global Warming) و اثراتش روی تغییرات آب و هوا در کانادا خوندم یه جورایی از کوچ به منی‌توبا راضی‌تر شدم! آخه نوشته مناطق خوش آب و هوای کانادا مثل ونکور به تدریج هوای خوبشون رو از دست می‌دن (همونطور که طوفان‌ها وبرف های یکی دو هفته پیش ونکور رو حسابی درب و داغون کرد) و "مناطق شمالی کانادا، زمستان سرد و خشن و طولانی خود را با زمستان ملایم و دلپذیر اروپا عوض خواهند کرد".

  • هنوز نمی‌دونم وینی‌پگی‌‌ها لحظه تحویل سال جای خاصی دور هم جمع می‌شن یا نه. چیزی مثل برنامه‌ای که در تورنتو در مقابل شهرداری (میدان نتن فیلیپس) برگزار می‌شه و بعد از شمارش معکوس ده‌ها هزار آدمی که اونجا جمع میشن، لحظه تحویل سال معمولاً هر کسی به نفر کناری خودش (البته از جنس مخالف) یک French kiss آبدار (یا به قول اَوین کوچولو "کریزی ماچ!!") نثار می‌کنه.
  • توی این تعطیلات من باید باز اسباب‌کشی کنم! اگرچه به خاطر آمدن همسرهمخونه نیجریه‌ایم به کانادا دوماهه که می‌دونم باید خونه رو تخلیه کنم، اما رفتار این جانور هم به طرز آزاردهنده‌ای غیر قابل تحمل شده. اونقدر عصبیم کرده که متأسفانه ناخودآگاه یه حس بدی نسبت به هرچی سیاهه دارم پیدا می‌کنم. وقتی این خونه رو پیدا کردم، حتی ذره‌ای هم به خاطر رنگ پوست همخونه‌اش در گرفتنش تردید نکردم، اما از من به شما نصیحت، هرگز اشتباه من رو تکرار نکنین! اونقدر ماها با هم اختلاف فرهنگی داریم، که این اختلاف‌ها در هنجارها و رفتارها بدجوری آدم رو آزار می‌ده. به هرحال دنبال خونه‌ام. دوست داشتم این‌بار داون‌تاون وینی‌پگ رو تجربه کنم که به نفعم هم بود به چندین دلیل. اما ظاهراً قسمت نیست چون جاهایی که پیدا می‌شه همه نزدیک دانشگاست.
  • به سلامتی انتخابات در ایران هم برگزار شد و اگرچه "رایحه گند خدمت" آن همچنان بلند است! اما به نظرم مشارکت مردم در انتخابات یک پیام اساسی داشت. مردم فهمیدن قهرشون از انتخابات، بلایی چون احمدی‌نژاد رو نصیبشون کرد. ما همه یا زمانی در انتخابات شرکت کردیم یا به چشم انتخابات دیدیم. درسته که رأی‌ها جابجا می‌شن، اما مردم واقعاً میان و در انتخابات شرکت می‌کنند. حالا به هر دلیل. همون مردمی که وقتی توی تاکسی و اتوبوس می‌شینن فحش زیر و بالای همه مسولین رو می‌دن! این از عجایب مردم ماست و همینطور از شعبده‌های جمهوری اسلامی که تخصص وافری برای به صحنه آوردن مردم داره. حالا اون‌هایی که از این طرف آب انتظار انقلاب دارن، اگه با چشم باز نگاه کنن، می‌بینن که مردم به دلایل مختلفی انقلاب بکن نیستن: بخش بزرگی از مردم اونقدر گرفتار برقراری تعادل بین دخل و خرجشون هستن که حال انقلاب کردن ندارن. عده دیگه‌ای تجربه تلخی از انقلاب دارن و هزینه‌های سنگین اونوهنوز به یاد دارن. عده‌ای قابل توجه‌ای هم چون مذهبی هستن، با حکومت اسلامی از ترس عقوبت اخروی مخالفت نمی‌کنن. اگر انتظار از یک نیروی خارجی و یا کودتای نظامی رو که هیچ آدم عاقلی آرزوشونو نداره به کنار بذاریم، آیا جز اینه که مشکل اون مملکت باید از درون حل شه؟ حالا اسمش رو هرچی دوست دارین بذارین. ریفرم، اصلاحات، انقلاب مخملی، استحاله از درون یا هرچیز دیگه!
  • تعطیلات به همه اینوری‌ها خوش بگذره!

دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۵

خدمات بهداشت همگانی!

تا دیشب متوجه این ماشین نشده بودم، وگرنه زودتر عکسشو می گرفتم! در جهت توسعه خدمات بهداشت همگانی و مقابله با ایدز: ماشین فروش آتوماتیک کاندوم های لاتکس و معطر با سه رایحه موز، توت فرنگی و وانیل در یکی از دستشویی های مردانه دانشگاه منی توبا. (معطرش 25 سنت گرونتره! D:)

دوشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۵

روز دانشجو

من چون در شش ماهه دوم سال به دنیا آمدم، قاعدتاً می‌بایست یکسال دیرتر به مدرسه می‌رفتم. اما در اولین سال بازگشایی مدارس بعد از انقلاب، یعنی سال 58، آموزش و پرورش، آزمون هوشی گذاشته بود که بچه‌های شش ماهه دوم، اگر نمره کافی از اون آزمون میآوردن، می‌تونستن برن کلاس اول دبستان. و اینگونه بود که در اولین کنکور زندگیم قبول شدم! یادمه تنها سوالی که جواب اشتباه دادم، تشخیص بین دست چپ و راست بود! تا کلاس‌ دوم- سوم هم برای تشخیص دست راست و چپ باید اول تمرکز می‌کردم که با کدوم دست می‌نویسم! بعدها کم کم این مشکل رفع شد. البته ظاهراً فکر می‌کردم حل شده! اما تازگی‌ها دارم شک می‌کنم به این‌که راست و چپ رو درست از هم تشخیص می‌دم یا نه!

اینجا دوست مارکسیست بسیار عزیزی دارم که اگر روزی بر سر مسائلی چون جنبش اصلاحات و اینکه جنبش دانشجویی ایران، گرایش‌های چپکی داره یا نه، با هم دعوا نکنیم، گویی اموراتمون نمی‌گذره! این دوست عزیز در نوع خود و از حیث داشتن خصوصیات انسانی، نمونه است (و فقط حیف که اون هم ظاهراً مثل من از بچگی مشکل تشخیص چپ و راست داشته!). نگاه قشنگی که به انسان‌ها و در واقع همه موجودات زنده داره، خاص خودشه. مثلاً می‌گه اولین باری که سوار اسب شده، بعد از پیاده شدن، وقتی چشمش به چشم اسبه افتاده، ازش خجالت کشیده و تصمیم گرفته دیگه سوار اسب نشه. حالا بماند که نسبت به خر، این حیوان مورد ستم انسان‌ها واقع‌شده چه حسی داره!

این دوست عزیز، معتقده که اگه زیپ هر انسانی رو پایین بکشی oops! ببخشین! "اگر زیپ پوست هر انسانی رو پایین بکشی، یک سوسیالیست دوآتشه در آن میبینی" اما من معتقدم که اگر زیپ پوست هر کومونیستی رو پایین بکشی یک آدم ایدئولوگ اصول‌گرا در اون می‌بینی که تنها فرقش با مذهبی‌های اصول‌گرا اعتقاد به وجود یا عدم وجود خداست که اون هم تفاوتی در شیوه اداره حکومت ایجاد نمی‌کنه.

خلاصه ما در این سه-چهار ماهی که وینی‌پگ نشین شده‌ایم، خودمان را جر دادیم تا به این دوست عزیز بقبولانیم که جنبش‌های اعتراضی در ایران، چه از نوع دانشجویی و چه از نوع کارگری و چه از نوع زنان، هیچ سنخیتی با حرکت‌ و خواسته‌های چپ ندارد و این‌ها توهماتی بیش نیست. تا اینکه چشممان به جمال این عکس‌های تجمع دانشجویان دانشگاه تهران در روز 15 آذر امسال روشن گشت! گویا باید وجود شبح لنین بر فراز ایران رو جدی گرفت!



میزگرد صدای آمریکا با حضور دکتر مهرداد درویش‌پور و امیرعباس فخرآور و کوروش صحتی که نازلی سیبیل‌طلا رو عصبانی کرده رو ببینید. این مصاحبه من رو هم عصبانی کرد اما نه به اون دلیلی که نازلی عصبانی شده، بلکه به خاطر چرندیاتی که فخرآور در مورد 16 آذر و کودتای 28 مرداد ( نیاز تاریخی به زعم آقا!) گفت و همینطور لحن زشتی که در جواب تحلیل‌های منطقی درویش‌پور استفاده کرد. فخرآورکه خودشو به عنوان نماینده جنبش دانشجویی ایران به سنای آمریکا رسوند و حالا عکس یادگاری شو با رضا پهلوی توی وبلاگش (روی بلاگفا! که عجیبه چرا جمهوری اسلامی حذفش نکرده) می‌ذاره اگرچه موجود حقیر و نفرت‌انگیزیه، اما همین آدم در توضیح این پلاکاردهای سرخ‌رنگی که در دانشگاه تهران علم شد چیزی گفت که قابل تأمله. اینکه چه بسا تکرار پروژه انقلاب فرهنگی سال 59 (که احمدی نژاد هم اخیراً بهش اشاره کرد) بهانه‌ای لازم داره و اون نفوذ قلابی مارکسیسم در دانشگاه‌هاست. به نظر من دانشجوهای ایرانی اگر کمی تاریخ بخونن و از گذشته درس عبرت بگیرن، هرگز طرفدار رنگ سرخ نمی‌شن. اگرچه اگر گرایش به چپ رو اونطور که دکتر درویش‌پور توضیح داد، صرفاً رادیکالیزه شدن حرکت دانشجویی بدونیم، بحث دیگه‌ایه.

ضمناً نوشته‌های سیبیل‌طلا رو دوست دارم. چون نازلی آدمیه که بدون نقاب و با صداقت واقعاً خودشه توی وبلاگش. حیف که مثل این دوست عزیز ما بدجوری چپکی می‌زنه! (اگرچه از یک نوع دیگه!).

شنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۵

مسلمون شدن جاسوس روس و باقی قضایا

بچه که بودم، (دوره دبستان و اوایل راهنمایی) به خاطر مذهبی بودن دوآتیشه، از طرف مامان و خاله‌ام، به لقب "بچه آخوند" مفتخر بودم! والبته مورد تحسین بابای به شدت مذهبی‌ام هم بودم. بعدها کم‌کم اونقدر به راه راست هدایت شدم که بابام به چشم کافر حربی بهم نگاه می‌کرد و مامانم داشت کم‌کم نگران از بی‌دین شدنم می‌شد. مامان که طفلی عمرش به دنیا نبود، بابا هم این اواخر قبل از خارج شدنم از ایران، به نظر میومد دیگه از هدایت من قطع امید کرده و کاری به کارم نداشت، اما در عین حال گاهی می‌گفت "من می‌دونم تو توی دلت چیز دیگه‌ایه و به خاطر لجبازی با این وضع و اوضاع اینجوری می‌کنی!" بماند که خودم هم هنوز درست نفهمیدم توی دلم چیه! اما حالا که فکر می‌کنم، همون موقع‌ها هم "بچه‌آخوند" از نوع دموکرات و مدرنش بودم! گاهی که نطقم باز می‌شد به بابام می‌گفتم: "از نظر من کار اونی که با فکر کردن به این نتیجه رسیده که خدا نیست و کمونیست شده، هرچند به خطا رفته، اما از اونی که بدون فکر چون پدر و مادرش مسلمون بودن، مسلمونه و هیچ وقت هم در موردش فکر نمی‌کنه باارزش‌تره!" از این جور نطق‌های کفرآمیز که می‌کردم بابام نگاه حیرت‌انگیزی به من می‌کرد و فقط با نگرانی سکوت می‌کرد! حق داشت طفلی! چون نتیجه فکر کردن به این چیزاست که آدم رو از راه به در می‌کنه.


تورنتو که بودم، دورادور و باواسطه، خانم ایرانی مسلمونی رو می‌شناختم که سرطان داشت و دکترها بهش گفته بودن که بیش‌تر از یکماه زنده نخواهد موند. این خانم هم در آخرین روزهای عمرش از خونواده‌اش خواسته بود که براش توی بیمارستان کشیش بیارن تا مسیحی بشه و شد و مسیحی از دنبا رفت. این قضیه رو من برای همه کسایی که یه جورایی کم و بیش مذهبی بودن تعریف کردم، یکه می‌خوردن و قضاوت‌های کم و بیش یکسانی می‌کردن که بدا به حالش! اما برای من قضیه از دید دیگه‌ای جالب بود. به نظر من کسی که مطمئنه داره میمیره، حداقل با خودش به صداقت کامل می‌رسه. به نظر من صرف‌نظر از درست یا غلط ارزیابی کردن عمل این خانم (که به نظر من هیچ انسانی صلاحیتش رو نداره، چون همه ما از منظر اعتقادات خودمون این کار رو می‌کنیم) کارش با ارزشه. چون برای خودش به حقیقتی رسیده ونمی‌شه گفت این کارش روی حساب و کتاب‌های رایج این دنیا بوده. به همین اندازه به تصمیم جاسوس سابق روس که توی لندن با مسمومیت رادیواکتیو به قتل رسید برای مسلمون شدن در آخرین روزهای عمرش با احترام نگاه می‌کنم. اگرچه در مجموع به تغییر دین از هر طرفش معتقد نیستم. یعنی به نظرم همه ادیان رو که نگاه کنی خوب و بد و راست و دروغ و کلاه‌برداری‌هاشون به یه اندازه است. پس از یکی دراومدن و سراغ یکی دیگه رفتن، دیگه از اون کاراست!

اما نکته‌ مهمی در مورد خبر مسلمون شدن این جاسوس شهید! که بی‌بی‌سی با غرض‌ورزی‌های همیشگیش سانسورش کرده اینه که این شخص که پزشکان علت مرگش رو آلودگی با عنصر راديواکتيو پولونيوم با جرم اتمی 210 تشخيص دادند، در آخرین لحظات عمرش زیر لب زمزمه می‌کرده "انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست!" و تا لحظه مرگ هاله‌ای از نور دور تختش رو گرفته بوده... والاه!

این روزا سخت درگیر امتحان‌هام هستم که از فردا (روز تطیل!) شروع میشه. برای همین اینجا کم و بیش داره خاک می‌خوره. اگرچه از اونجا که بهم تکلیف شد که مطلب جدید بذارم! هر از چند روزی اینجا رو آپ خواهم کرد. Just 4 u! (;

شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۵

قتل عام خانواده پسر شجاع در دانشگاه واترلو

یادمه زمان دانشجویی با کلی این طرف و اون طرف زدن و جلب موافقت هزارتا رئیس، یه تابلو (برد) گرفتیم که توش کمی مطالب علمی مرتبط با رشته‌مون رو بزنیم. گذشته از اینکه قبل از زدن هر مطلب باید نظر مدیر گروه رو هم جلب می‌کردیم، برای فتوکپی گرفتن کلی منت می‌کشیدیم تا اونجا که بعضی وقت‌ها ترجیح می‌دادیم از جیب خودمون هزینه‌اش رو بدیم. اینجا دانشجوهای دانشگاه منی‌توبا، روزنامه (یا دقیق‌تر هفته‌نامه)‌ای دارن به اسم Manitoban که در قطع بزرگ روزنامه‌ای در 24 صفحه رنگی هر هفته منتشر می‌شه. این نشریه که تمام کارهاش (مطلب و گزارش و عکس) توسط خود دانشجوها بصورت افتخاری انجام می‌شه، در تیراژ خیلی بالایی بصورت رایگان بین دانشجوها توزیع میشه. امروز توی آخرین شماره منی‌توبن خبری از مراسم یادبودی در دانشگاه واترلو بود. داستان از این قراره که دو هفته پیش، مسولین دانشگاه برای تأمین امنیت دانشجوها، تصمیم می‌گیرن که 4 تا سگ آبی (پسر شجاع رو که یادتونه؟) که درخت‌های مسیر رفت و آمد دانشجوها رو می‌جویدن و احتمال افتادن درخت‌ها می‌رفته با استخدام چند شکارچی و تله‌گذار از بین ببرن که این کار رو می‌کنند. حالا این قضیه مورد اعتراض دانشجوها و سازمان‌های مدافع حقوق حیوانات قرار گرفته و به یادبود 4 سگ آبی از دست رفته مراسم باشکوهی در این دانشگاه برگذار شده! حتی تعدای از فارغ‌التحصیل های این دانشگاه هم در مراسم حاضر شدن و مسولین دانشگاه رو محکوم کردن و از دانشگاه خواستن برای جبران این جنایت، به سازمان‌های مدافع حیات وحش و حقوق حیوانات کمک مالی بکنه!

با خوندن این مطلب ذهنم سریعاً رفت سراغ اون دانشجویی که در دانشگاه سبزوار به ضرب چاقوی یک بسیجی کشته شد و آب هم از آب تکون نخورد. یعنی زندکی آدم‌ها در ایران به اندازه زندگی سگ‌های آبی در کانادا اهمیت نداره؟

  • پست قبلی هر چند از نظر خودم چیز چندان قابل توجهی نداشت، اما اونقدر مورد توجه واقع شد که کنتور این وبلاگ آمپرچسبوند، در سه جا لینک شد (بالاترین، قطار، پی‌سی‌ورد) و برای اولین بار باعث شد این وبلاگ عدد 449 بازدیدکننده در روز رو به خودش ببینه!
  • پنج شیش روزه داره یه خط در میون برفیه که می‌باره توی این شهر. برف روی برف. همه شهر سفید شده. 2 شب هوا تا 31 درجه زیر صفر هم رسید. تازه مردم می‌گن این که چیزی نیست. هنوز اولشه! واقعاً سرمای تورنتو در مقابل سرما و برف وینی‌پگ بچه بازی بود!
  • وبلاگ سیروس شاملو (پسر احمد شاملو) رو دیدن؟ به نظر شما این حرفا رو واقعاً پسر شاملو می‌زنه؟ ... پسرچون ندارد نشان از پدر...
  • با سبک نوشته‌های "اتانول 96 درصد" که سیبیل طلا معرفیش کرده خیلی حال کردم. توجه: لطفاً آدم‌های خیلی مودب کلیک نکنن که مسئولیتش باخودشونه!

دیدار با خانم نویسنده

سه‌شنبه این هفته، ۲۱ ماه مه ۲۰۲۴ روزی ماندگار و استثنایی در زندگی من بود. در صد و چند کیلومتری پاریس، در روستایی که کوچه‌هایش از شدت اصالت ...