پنجشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۳

چهارشنبه سوری

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

آخرين سه شنبه سال 1383 كه امسال پونزدهم مارس مي‌شد باتفاق جمعي از دوستان ايراني رفتيم به پارك ساني‌بروك كه البته به نام لزلي‌پارك بيشتر شناخته مي‌شه چون در تقاطع خيابون اگلينگتون و لزلي قرار داره. ايراني‌ها اسم اين پارك رو پارك ملت گذاشتن! چون بيشتر برنامه‌هاي ايراني‌ها اينجا برگزار مي‌شه. (همونطور كه به دانشگاه تورنتو ميگن دانشگاه تهران! چون حروف اختصاريش با حروف اختصاري دانشگاه تهران يكيه U of T).

جمعيت زيادي بود در حد دو سه هزار نفر كه البته گروه گروه ميومدن و مي‌رفتن. آتش‌نشاني ماشين‌هاشو داخل پارك مستقر كرده بود و پليس تورنتو هم براي حفظ نظم با برخوردهاي خيلي خوب در سطح پارك حضور داشت و حتي مقابل پارك براي رد شدن ايراني‌ها از وسط بزرگراه، ماشين‌ها رو متوقف مي‌كرد. يك ماشين پليس هم براي همراهي با مردم از بلندگوش موزيك پخش مي‌كرد! پليس‌هاي سلطنتي سواره هم به چشم مي‌خوردن. اين پليس‌ها سوار اسب‌هاي خيلي تنومندي هستن كه من فكر مي‌كنم بايد تركيبي از اسب و شتر و گاو باشه !

شهرداري اجازه داده بود در چندنقطه مشخص پارك مردم آتيش روشن كنن. و در كنار آتيش‌ها ايراني‌ها به رقص و پايكوبي مشغول بودن.

به اولين جمعي كه رسيديم جند دوربين تلويزيوني در حال فيلم‌برداري از مردم بود. ما هم رفتيم جلوي جلو روي يك سكو كه بهتر تماشا كنيم و در نتيجه احتمالاً بخوبي توي تصوير افتادم. فكر مي‌كردم حداكثر يكي از اين تلويزيون‌هاي ماهواره‌اي لوس‌آنجلسي آبگوشتي مثل تلويزيون حميد شب‌خيز بايد باشه اما متاسفانه كاشف به عمل آمد كه اين آتيش متعلق به سازمان ورشكسته مجاهدين خلق بود!

گروه‌هاي مختلف سياسي از اين فرصت استفاده كرده بودن و مشغول پخش اعلاميه‌‌هاي خودشون بودن: از محكوميت حكم‌هاي اعدام در ايران تا اعلام به رسميت شناختن دادگاه‌هاي اسلامي در استان انتاريو . چند تا خانم ايراني هم مشغول فروش آش رشته بودن.

فرداش توي اخبار خوندم كه باز هم برخوردهاي شديدي بين مردم و نيروي انتظامي در شب چهارشنبه سوري پيش اومده و باز تلفات از انفجارهاي نارنجك‌ها و ترقه‌هاي غير استاندارد. خيلي مسخره‌ست كه پليس خودمون جوون‌ها رو براي اين جشن مي‌گيره و پليس اينجا اين‌جوري ازشون حمايت مي كنه.

اين روزهاي نزديك عيد حس غريبي دارم. اگرچه اينجا كلي جشن و مراسم مختلف براي سال نو هست اما آدم حس مي‌كنه يك چيزي كم داره و نوروز فقط توي ايران واقعاً مي‌تونه نوروز باشه و اينجا كمي مصنوعي به نظر مي‌رسه.

مراسم چهارشنبه سوري ايراني‌هاي تورنتو بازتاب وسيعي توي روزنامه‌ها و اخبار تلويزيون داشت. از اين مراسم كه به اسم فستيوال آتش ايراني‌ها و يا بازي با آتش اسم برده شد با عكس و تصوير توي اخبار كانادا منعكس شد. اين عكس رو هم من از روزنامه مترو انتخاب كردم.

چهارشنبه سوري تورنتو از نگاه حسين درخشان در وبلاگش به اسم سردبير خودم، رو اينجا مي‌تونين بخونين. همينطور خبر مراسم رو در سايت شهروند.

تا مدتي بعد از برگشتن از چهارشنبه سوري تورنتويي انگشت‌هاي دست و پام رو از شدت سرماي سيزده درجه زير صفر تورنتو حس نمي‌كردم! اما در مجموع شب خوبي بود. جاي همه دوستان خالي...

یکشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۳

هله‌لويا هله‌لويا ...

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

زماني كه در دوره راهنمايي در مدرسه حكيم‌نظامي مشهد درس مي‌خوندم (حدود سال‌هاي شصت و چهار-شصت و پنج) در كتابخونه مدرسه، انجيلي رو ديدم و از كتابدار خشكه مقدسي كه داشتيم خواستم اونو رو براي امانت به من بده، كه با برخورد تند و زننده اون مواجه شدم كه تو برو قرآنت رو بخون اول! اين حركت اون باعث شد با اشتياق بيشتري دنبالش برم و بعد از مدتي نه تنها انجيل كه عهد قديم و عهد جديد و همين‌طور انجيل برنابا رو پيدا كنم و بخونم. همون زمان خيلي مشتاق بودم كه توي مراسم مسيحي‌ها در كليساهاي مشهد شركت كنم. براي همين به كليسايي كه توي خيابون كاتب‌پور بود زنگ زدم و گفتم علاقمندم در مراسمتون شركت كنم اما مسيحي نيستم كه كشيشي كه پشت خط بود گفت براي پرسيدن سوال مي‌توني بياي اما در مراسم نمي‌توني شركت كني.

از وقتي اومدم كانادا يكي از برنامه‌هاي از قبل طراحي شدم اين بود كه برم مراسم اديان مختلف رو ببينم. امروز يكشنبه سيزدهم مارس (2005) فرصتي دست داد تا همراه دوستي كه قبلاً يك بار بطور اتفاقي به يكي از كليساهاي ايراني دعوت شده بود، اين مراسم رو از نزديك ببينم. ما به وسط‌هاي مراسم رسيديم. بخشي از نيايش تموم شده بود، اما موعظه كشيش كليسا رو كامل ديديم و بعد دوباره نيايش و سرود و موسيقي. نه تنها كسي دينمون رو چك نكرد كه حتي به عنوان تازه وارد به رديف اول هم راهنماييمون كردن و جلوي جلو نشستيم.

وقتي دقيق به موعظه‌ها و بحث‌هاي كشيش گوش مي‌كردم به اين نتيجه رسيدم كه فرق زيادي بين حرفاي اون و آخوندهاي خودمون وجود نداره. فقط عبا و عمامه جاش رو به كت و شلوار و كراوات داده و نوحه و گريه جاش رو به آواز همراه با ارگ و گيتار و جاز داده و به جاي سينه زدن همه با هم دست مي‌زنن و با شادي خدا رو نيايش مي‌كنن كه البته وجود اين شادي براي جذب جوون‌ها و بچه‌ها كم اهميت نداره. (البته يك تفاوت مهم ديگه‌اش با مساجد خودمون هم اين بود كه اينجا بوي عرق پا مشام آدمو آزار نمي‌داد...)

كشيش از نوع هدايت صحيح و غلط صحبت مي‌كرد. مي‌گفت هدايت صحيح هدايتيه كه از طرف رهبران كليسا تأييد بشه! (درست مثل اسلام فقاهتي !) جالب بود كه اينجا هم همديگر رو برادر و خواهر صدا مي‌زدن! برادر محسن، خواهر فرشته!

آخر مراسم هم با قهوه و كيك همه پذيرايي شدند و البته ما رو هم خيلي تحويل گرفتن. جالب بود خيلي دقيق حواسشون به تازه وارد‌ها براي جذب كردن بود. كشيش كليسا بعد از مراسم به طرف ما اومد و به دوستم گفت شما رو قبلا ديدم و بعد رو من كرد و گفت شما اولين باره اينجا مياين و با من دست داد و خوش‌آمد گفت و خانومش رو صدا زد و گفت براي مراسم بيست و هفت مارچ (جشن قيام مسيح ) كه همراه با شام هست دعوتشون كن. كه من گفتم برنامه‌مو براي اون روز از الان نمي‌دونم و اون هم تلفن گرفت كه باهامون تماس بگيره!

بعد از مراسم بيرون از سالن كليسا يكي از كساني كه برنامه نيايش رو اجرا مي كرد (كه بعداً خودش رو بيژن معرفي كرد و به نظر 35-36 ساله ميومد) به طرف من اومد و گفت اولين باره اين كليسا مياين؟ گفتم آره. پرسيد قلبتون رو به مسيح دادين؟! من كه انتظار چنين سوالي رو نداشتم، گفتم اتفاقا منتظر كشيش كليسا بودم تا تشكر كنم از اينكه اجازه داده ما كه مسيحي نيستيم مراسمتون رو ببينيم! گفت اينجا خونه خداست و نه به كشيش و نه به من و نه به هيچ كس ديگه ربطي نداره كه چه كسي اينجا مياد.

نكته‌اي كه برام عجيب بود اسامي افراد حاضر بود از كشيش تا عوامل اجرايي ديگه كليسا كه اكثراً اسم‌هاي اسلامي مثل ناصر، محسن و ... داشتند و اينكه هيچ كدوم از مردم حاضر در كليسا هم لهجه ارمني نداشتند. حسي به من مي‌گفت اينها همه مسلمون‌هايي هستند كه اينجا تغيير دين دادن. اين رو با احتياط و غير مستقيم از بيژن پرسيدم كه چرا اسم‌هاي شما مسيحي نيست؟ گفت خوب ما ارمني نيستيم كه اسم ارمني داشته باشيم. پرسيدم اما اسم‌هاي شما عربيه! گفت ما همه تغيير دين داديم. مثلاً كشيش 20 سال پيش و من 15 سال پيش قلبم رو به مسيح دادم!

همه در عرض اين چند سال بعد از انقلاب!‌ يكي از موضوعات جالبي كه اميدوارم روزي شرايطش فراهم بشه تا بتونم روش تحقيق دقيق آماري كنم، برآورد تعداد افراديه كه بعد از انقلاب دين خودشون رو از اسلام تغيير دادن.

كمي با بيژن در مورد مسيحيت صحبت كردم و بعد اون خواست كه اجازه بدم برام دعا كنه تا مسيح در قلبم قرار بگيره! من هم قبول كردم. دستش رو گذاشت روي شونم، چشماش رو بست و من در حالي كه به سختي سعي مي‌كردم ظاهرم رو جدي نشون بدم حدود ده دقيقه به دعاهاش گوش كردم..

نظرات خوانندگان :

Name : خودت ميدوني

E-Mail : اينم ميدوني

URL : اينهم به هكذا

Date : Sat, 2 Apr 2005

يادته همون زمونايي كه تو حكيم نظامي بودي (يا شريعتي چه فرقي ميكنه) كلي تحقيقات كرده بودي و اخرش به اين نتيجه رسيده بودي كه هركي به صفحه شطرنج نيگا كنه انگار به فلان جاي والده محترمه اش نيگا كرده ؟؟
هاها هرهر هوهو يوهو عجب خري بودي ها.اصلاح كنم بوديم ها.اما خدا وكيلي تو خر تر بودي.

توضيح دست‌نوشته‌‌ها:

از جناب آقاي بابك ... همقطار قديمي، با آدرس ئي‌- ميل ... كه در وب‌لاگ دوساعت قلم مي‌زنن بابت ابراز نظرشون سپاسگزاري مي‌شود. نظر ايشان به صورت امضاء محفوظ همونطور كه خودشون فرستادن درج شده است!

نشاط

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

روزي كه 12 روزنامه بصورت فله‌اي و يكشبه (سال 1379) توقيف شدند، رو هيچ وقت يادم نمي‌ره. اون موقع در خوابگاه كوي دانشگاه شهيد بهشتي زندگي مي‌كردم. در اتاق 160 بلوك يك. يك اتاق 4 نفره. ما اونجا براي اداره اتاق قوانيني داشتيم كه مثلاً هر روز هفته يك نفر باصطلاح شهردار بود و بايد همه كارها مثل آماده كردن صبحانه، گرفتن شام و نظافت اتاق رو انجام مي‌داد. صبح‌ها پس از آماده شدن صبحانه، شهردار براي بيدار كردن بقيه بچه‌ها، بسته به ذوقش نواري ميذاشت و صداش رو بلند مي‌كرد يا راديوپيام رو روشن مي‌كرد يا فرياد مي‌زد! اون روز شوم شهردار مربوطه صداي راديو رو بلندكرد كه همون لحظه اخبار شروع شد و خبر توقيف روزنامه‌ها رو داشت مي‌خوند. چنان خواب از سرم پريد و با ناباوري اخبار رو گوش مي‌كردم كه هيچ وقت فراموش نمي‌كنم. در اون روزها من حداقل روزي دو روزنامه مي‌خريدم و دو سه روزنامه هم در كتابخونه دانشگاه، يا اتاق بقيه دانشجوها مي‌خوندم. همون روز يادمه تا ساعت ده - يازده صبح، مردم ناباورانه همچنان مقابل كيوسك‌هاي روزنامه فروشي ولنجك منتظر آمدن روزنامه‌ها بودن.

چند روز پيش وقتي خبر رفع توقيف روزنامه نشاط پس از 5 سال رو توي اخبار ايران خوندم تمام اين خاطرات دوباره برام زنده شد...

همون روز يك دختر هندي مسيحي كه توي كالج با هم همكار هستيم، يكدفعه و بدون مقدمه ازم پرسيد : اين درسته كه شما زن‌ها رو اونقدر با سنگ مي‌زنين تا بميرن؟ براش توضيح دادم كه اين عمل (سنگسار) تحت چه شرايطي و چه جوري انجام مي‌شه. چيزه قابل توجيهي نبود! فقط بهش گفتم خيلي كم پيش مياد كه اين حكم اجرا بشه. پرسيد تو تا حالا ديدي؟ گفتم فقط يك فيلم از اين مراسم روي اينترنت اونم سال‌ها پيش ديدم. وقتي اين سوال‌ها رو مي‌كرد و من هم بهش جواب مي‌دادم، واقعا وحشت‌زده منو نگاه مي‌كرد و من يادم ميومد كه اون روزي كه اين فيلم رو ديدم (در همون روزهاي توقيف نشاط و در همون دانشگاه شهيد بهشتي)، چقدر تا مدتي حالم از توحشي كه در اين عمل بود منقلب شده بود...

اين روزها دو خبر خوب ديگه در مورد ايراني‌ها و البته نه از ايران هم داشتيم، يكي انتخاب شدن يك دختر ايراني به عنوان دانشمند جوان امسال در آمريكا و بعدي انتخاب يك دختر ديگه‌ ايراني به عنوان دختر شايسته اروپا

شرمين شهريور، دختر 22 ساله ايرانی تبار که تبعه آلمان است، روز شنبه دوازدهم مارس در ميان دخترانی از 36 کشور اروپايی که در پاريس رقابت می کردند به مقام اول دست يافت و دختر شايسته اروپا شد.

مؤسسه بهداشت وابسته به شرکت آمريکايی جنرال الکتريک ( GE Healthcare) و انجمن آمريکايی پيشرفت علم (AAAS)، سبا ولدخان، زن ايرانی مقيم آمريکا را به عنوان برنده جايزه "دانشمند جوان" برگزيده اند


شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۳

محرم و عاشورا در كانادا

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

آغاز محرم رو اينجا روزنامه‌ها و اخبار به عنوان آغاز سال قمري اعلام كردن (و نه البته به عنوان يك واقعه مذهبي) به عنوان يك پديده طبيعي. سايت گوگل هم كه به مناسبت‌هاي مختلف لوگوهاش رو عوض مي‌كنه، براي آغاز سال قمري هم لوگوي خاصي گذاشته بود. در واقع به‌ اينجا به جاي تسليت تبريك مي‌گن چون يه جور شروع سال نو حساب ميشه. نكته جالب ديگه اي كه من اينجا ديدم توي تقويم هاشونه كه روز اول ماه و قرص كامل ماه رو مي نويسن با عنوان هاي New Moon و Full Moon كه براي من خيلي جالب بود. اما عاشورا رو توي روزنامه‌ ديدم با يك عكسي كه خيلي مايه شرمندگي بود. اين عكس:
عكس عزاداري شيعيان در عراق رو نشون مي‌ده. وقتي داشتم دنبال اين عكس توي اينترنت مي‌گشتم تا بتونم توي اين نوشته‌ها بذارمش عكس‌هاي ديگه‌اي از لبنان پيدا كردم كه خيلي چندش‌آور و وحشيانه بود

عنوان اين عكس‌ها مراسم خونين اسلامي بود. و خواننده‌هاي سايت نظرشونو زير اون‌ها نوشته بودن. يكي نوشته بود : اسلام اينه؟ اسلام دين صلحه ؟ يا دين گوشت‌هاي قطعه قطعه‌شده؟ ... و خيلي چيزهاي ديگه




نظرات خوانندگان :

Name : هاجر

E-Mail : hmahvi@yahoo.com

URL :

Date : Sun, 27 Mar 2005

This is not Islam.This is the savage cruel,unhumane,and humiliaiting way of those who want to leave nothing but a terrifying and disgusting name of Islam.They are not Muslims,they are enemies of Islam and Allah in the true sense of the word.This is not the way with Islam.This is the way against it.

Name : AKO

E-Mail : ako11254@yahoo.com

URL :

Date : Sat, 2 Apr 2005

in kar faghat dar yek mazhabe mozakhrafi mesle shie ke aslan rabti be slam nadarad va yek mazhabe sakhtagi dar hodode 700 sal pish ast wojod dare

Name : Fardin

E-Mail : fardin_94@yahoo.com

URL :

Date : Mon, 11 Apr 2005

در کشور ما سه گروه آدم است :
یک گروه پنج درصدی که پ ... دسته شونه و یک گروه 90 درصدی خ که باید روش بگذارند فقط یه مشکل وجود داره که چه جوری بگزارن راه های زیادی است به چند را اشاره میکنم
1- این اسلام نیست و کار تمام
2- این اسلام با اون اسلام فرق میکنه و کار تمام م حل .
3- ایرانی بودن ما با اسلامی بودن ما فرق میکنه و مشکل حل میشه
4- من چی کار دارم مشروبم رو میخورم اما نمازم رو میخونم و بازهم مشکل حل
5- خانم بازی میکنم بعد میرم اشک حسین میریزم کار تمام میشه و بازهم مشکل حل میشه .
بازم بگم امیدوارم همه فهمیده باشن بهرصورت پنج درصد هم آدم مانند من هستن که کاشانه و خونه شون خیلی وقته اشغال شده و اینها هم مجبور میشن بشن مثل خ آره مقاومت فایده نداره تا درودی دیگر بدرود.

Name : مهدیه

E-Mail :

URL :

Date : Fri, 27 May 2005

چند ماه پیش وقتی برای دومین بار این صفحه رو می خوندم(مطلب شماره 18) و عکسهاشو تماشا می کردم یکباره فرم صفحه عوض شد و قسمت نظر بدین ظاهر شد . روی اون کلیک کردم بی اختیار چند جمله با ناراحتی نوشتم و... . ولی در نهایت با اسرار من و اینکه یک نظر دیگه راجع به این موضوع می زارم ، اون جملات ناقص تو سایت قرار نگرفت . حالا بعد از گذشت دو سه ماه به این نتیجه رسیدم که بحث در مورد این نوشته ها یا عکسها رو نمی تونم تو چند جمله خلاصه کنم .چند وقت پیش راجع به بحث اصلی همین صفحه از یک دوست که چند ساله تا حدی می شناسمشون و با تمام اختلاف عقیده هایی که با ایشون دارم هنوز هم ارادت و احترام خاصی نسبت بهشون دارم این رو شنیدم که : دوازده امام داریم ، برای هر کدوم چند روایت شهادت ، یک ماه محرم ، یکی صفر یکی رمضون و خلاصه کل سالمون به همین ترتیب می
گزره و ... . یکی همچین نظری داره و یکی هم برای همون امامها می گه :
مهر تو به مهر خاتم ندهم وصلت به دم مسیح مریم ندهم
عشقت به هزار باغ خرم ندهم یک دم غم تو به هر دو عالم ندهم
امروز جمعه است . ایرانیها در سوگ دو تا مرد هستند ! حاج آقا آقاسی و حاج آقا مؤذن زاده .خوش به حالشون عاشق بودن و همون کارهایی که من و خیلی های دیگه به زور انجام می دیم رو با عشق انجام دادن ، آخر هم به عشقشون
رسیدن و با اثرهایی که به جا گزاشتن همه به خوبی ازشون یاد می کنند . اذون گوش نواز مؤذن زاده و شعرهای آقاسی که وقتی با ابهت صداش همراه می شد تنم شروع به لرزیدن می کرد . به قول پیر هرات :
تا در ره عشق او مجرد نشوی هرگز زخودی خویش بیخود نشوی
دنیا همه بند توست بر درگه او در بند قبول باش تا رد نشوی

Name : يك دوست

E-Mail :

URL :

Date : Mon, 06 Jun 2005

چرا نظر مهديه رو حذف كردين ؟اگه مي خواستين نزارين نبايد از همون اول اين كار رو مي كردين .

دست نوشته ها:

این مشکل به دلیل تغییر Server سایت و یک سری مشکلات فنی، موقتاً پیش آمد. دست نوشته ها اهل سانسور نیست، نگران نباشید


دیدار با خانم نویسنده

سه‌شنبه این هفته، ۲۱ ماه مه ۲۰۲۴ روزی ماندگار و استثنایی در زندگی من بود. در صد و چند کیلومتری پاریس، در روستایی که کوچه‌هایش از شدت اصالت ...