‏نمایش پست‌ها با برچسب متفرقه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب متفرقه. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۷

خیام اومد، یه بطری هم تو دستش...

این شعر رو یکی از خواننده‌های "آوای موج" به صورت کامنت گذاشته بود که خوشمان آمد، گفتیم شما هم مستفیض شوید. بخشی از شعر "محاکمه" از خلیل جوادی:


خیام اومد، یه بطری هم تو دستش

رفت یه گوشه‌ای و گرفت نشستش

حاجی بلند شد با صدای محکم

گفت: "این آقا باید بره جهنم!"

خدا بهش گفت: "تو دخالت نکن!

به اهل معرفت جسارت نکن!

بگو چرا به خون این هلاکی؟

این که نه مدعی داره نه شاکی!

نه گرد و خاک کرده و نه هیاهو

نه عربده کشیده و نه چاقو

نه مال این نه مال اونو برده

فقط عرق خریده رفته خورده!

آدم خوبیه، هواشو داشتم

اینجا خودم براش شراب گذاشتم"


کاملش رو با صدای شاعر گوش کنین :









دانلود

چهارشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۶

منظور خاصی ندارم، باور کنيد!

دويدنِ بی‌پايانِ يکی نقطه بر قوسِ دايره.
تا کی؟


باز بايد بيدار شوم، بشنوم، ببينم، باور کنم.
باز بايد برای ادامه‌ی بی‌دليلِ دانايی
تمرينِ استعاره کنم.


همه برای رسيدن به همين دايره
از پیِ دايره می‌دوند.


هی نقطه‌ی مجهول!
مرارتِ مسخره!
مضمونِ بی‌دليل!
تا کی؟

ميز کارم غبار گرفته است
رَخت‌های روی هم ريخته را نَشُسته‌ام
روياهای بی‌موردِ آب و ماه و ستاره به جايی نمی‌رسند،
شب همان شب وُ
روز همان روز وُ
هنوز هم همان هنوز ...!


من بدهکارِ هزار ساله‌ی بارانم،
آيا کسی ليوانِ آبی دستِ من خواهد داد؟


از مجموعه "سمفونی سپیده دم"، سیدعلی صالحی، 1386، قطعه "منظور خاصی ندارم باور کنید!"

شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۶

واحدی خوشگله!

من هیچ وقت برای تماشای فوتبال به استادیوم نرفتم. یعنی اصلاً اهل فوتبال نیستم. فکر نمی‌کنم بیشتر از چهار پنج بار هم شده باشه که بشینم پای تلویزیون و یک بازی فوتبال رو کامل نگاه کنم. اون چند بار هم بازی‌های حیثیتی تیم ملی بوده که نتیجه بازی برام مهم بوده نه خودش. مرتضی، یکی از همکلاسی‌های دوران دانشگاه، همیشه به من اصرار داشت که تو باید برای یک بار هم که شده بیای استادیوم. می‌گفت اصلاً برای جامعه شناسی‌هم که شده باید بیای. اما هیچ وقت‌قسمت نشد. حالا هم که اینجام و از فوتبال خبری نیست و باید رفت تماشای هاکی. اما چیزی که باعث شد این چیزا را مرور کنم لینک فیلم پایین در بالاترین بود. شنیده بودم در استادیوم‌ها شعارها و سرودهایی در رابطه با اینکه شیر سماور را به یک جای داور حواله می‌دهند سر داده می‌شود، اما اینجوریشو دیگه واقعاً فکر نمی‌کردم! راستش در اینکه این فیلم رو اینجا بذارم یا نه اولش تردید داشتم. بعدش فکر کردم مگه نه اینکه من و خواننده‌های این وبلاگ جزو مدافعین حقوق زنان و اینکه حق دارن به استادیوم‌ها برن هستیم و کلی هم با فیلم توقیف شده "آفساید" جعفر پناهی حال کردیم؟ خوب مگه نه اینکه اگر این مبارزات به نتیجه برسه همه خانم‌ها می‌تونن برن و بصورت زنده این فحاشی‌ها رو ببینن و بشنون؟ پس دیگه دلیلی برای این همه ملاحظه‌کاری وجود نداره!



پ.ن1:

از همه چی‌باحال تر به نظر من اون کامنت اولی توی یوتیوبه که اولش اومده این فحش‌ها رو ترجمه کرده (حتماٌ به نیت تبادل فرهنگی) بعدش هم گفته البته نیکبخت واحدی حقشه:

they say something like:
"cute Vahedi is like his mom, our c*k in his mom's c*t".
You cannot really translate that accurately, but he really deserves to be called like that.

پ.ن2: فیلم آفساید رو می‌تونین از اینجا دانلود کنین.

دوشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۶

ابراهیم گلستان

بالاخره ابراهیم گلستان تن به یک مصاحبه داد. گفتگوی 10 دقیقه‌ای بهنود با گلستان رو از دست ندین. وقتی بهنود می‌پرسه "شما زندگیتونو ازکجا شروع می‌کنین؟" جواب گلستان برق سه فاز از سر بهنود می‌پرنونه: "از اینکه پدرم با مادرم بخوابه..." کاش از فروغ هم حرف می‌زد. نوشته بهنود در مورد این مصاحبه رو هم توی وبلاگ بی.بی.سی بخونین.


جمعه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۶

هزینه اصلاحات!

دوستی داشتم که هربار کسی موهاشو کوتاه می‌کرد و از نظر اون خوب کوتاه نشده بود، می پرسید "موهاتو کی زده؟" و فرقی نداشت که کی زده باشه چون اون جواب می‌داد: "همونه! رد پاش روی شونه‌هات مونده!" (یعنی- گلاب به روتون- روی سرت ریده!) حالا حکایت منه. هفت-هشت ماهی بود که تنبلی و صدالبته یک حس قوی صرفه‌جویی اقتصادی باعث شده بود که ردپای خودم مرتب روی شونه‌هام باشه. تا اینکه دیگه تناسب بلندی موهای پشت و جلو و دوطرف سرم بدجوری به هم ریخته بود و سلمونی لازم شده بودم. امروز جایی که معمولاً می رفتم وقت‌هاشو از قبل داده بود و جوابم کرد. دومین آرایشگاه هم همینطور. سومین جا رو بعد از دیدن لیست قیمت‌هاش که پشت شیشه بود خودم از داخل شدن منصرف شدم: اصلاح موی سر برای آقایان 14.5 دلار و بالاتر و برای خانم‌ها 19 دلار و بالاتر. محل چهارم رو هرچه بالا و پایین کردم، لیست قیمت نداشت. با وجودی که اعلام نکردن قیمت در این مملکت چیزغیرعادییه، دل به دریا زدم و گفتم دیگه از 14.5 دلاریه که بالاتر نیست. خانم خوش برخورد چهل و اندی ساله با چشم و ابروی مشکی جلو آمد و گفت باید 10-15 دقیقه‌ای منتظر باشم. گفتم اشکالی نداره. وقتی اسمم رو گفتم تا توی دفترش وارد کنه، به فارسی پرسید ایرانی هستین؟ خوش و بشی کردیم و گفتم دوری می‌زنم و بر‌می‌گردم. از نوشتن اسمم توی دفتر منصرف شد! اگر ایرانی نبود و یا حداقل بروز نمی‌داد و به فارسی صحبت نمی‌کردیم، حتماً قبلش نرخ‌هاشون رو می‌پرسیدم، یعنی عادی‌ترین کاری که اینجا همه می‌کنند. (فکر می‌کنم این از خاصیت‌های زبان فارسیه که آمیخته به شرم و حیا و خجالت‌های بی‌خودیه.) نوبتم که شد نشستم و تمام بیست دقیقه‌ای که اونجا بودم رو از همه جا با این هموطن که همشهری هم درآمدیم گفتیم و شنیدیم. کلی تیکه‌ها و ضرب‌المثل‌ها و جوک‌های مشهدی گفتیم و خندیدم. اما بی‌معرفت مسترکارت بی‌زبونم رو 19.08 دلار چارج کرد و من رو نقره‌داغ. توی مشهد وقتی فروشنده‌ای یا راننده تاکسی‌ای یک نرخ نجومی به آدم می‌گه، مرسومه که خیلی‌ها می‌گن داداش ما زوار نیستیم! یعنی نرخ‌ها رو می‌دونیم. اشتباه گرفتی... وینی‌پگ هم که جای زیارتی نداره آخه! ... گمونم تا شش-هفت ماهی باز ردپای خودم روی شونه‌هام خواهد بود.

پنجشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۶

200

همینطور بی‌خود و بی جهت این دویستمین پست این وبلاگه (البته به جز پست‌های دستنوشته‌های قدیمی) و به همین بی‌خود و بی‌جهتی امروز (یا تقریباً دیروز چون الان باز فردا شده و من هنوز نخوابیدم) دهمین سالگرد دوم خرداد بود و بی هیچ ربطی به این دو حُسن یا شر ِ تصادف، من تا چند ساعت دیگه برای یک هفته‌ای عازم تورنتوام. تورنتونشینان محترم فرش قرمز بیافکنید که داریم می‌آییم. از تازه کردن دیدار فامیل و دوستان و آشنایان و اولین ملاقات با یک موجود دوست داشتنی کانادایی‌الاصل ِ ایرانی‌تبار (که منتظر بود من شرم از تورنتو کم بشه تا ظهور کنه!) که بگذریم، دلم برای اون نیمکت چوبی خاص کنار دریاچه آنتاریو خیلی تنگ شده. همون‌جایی که در بدترین روزهام، رمانی از قفسه کتاب‌های فارسی کتابخانه عمومی نورنتو می‌گرفتم و تا غروب با همون کتاب و همون نیمکت و گاهی گوش سپردن به نغمه‌های توی ام‌.پی.تری پلیر و نوشیدن جرعه‌ای از قهوه تلخ توی لیوان کاغذی، دل خوش می‌کردم که امروز هم گذشت...


حالا که همه مطالب این پست به هم بی‌ربط شد، این عکس بی‌ربط تر رو هم ببینید. مراسم جشن فارغ‌التحصیلی دانشجویان بومی (سرخپوست) در دانشگاه منی‌توبا. این مراسم به Powwow شناخته می‌شه که در هجدهمین دوره این مراسم پنجم ماه مه 100 دانشجوی بومی فارغ‌التحصیل شدن. متأسفانه به کلی از این برنامه فراموش کرده بودم و نتوستم برم ببینم. بعد از گذشت حدود 10 ماه هنوز نشده هیچ برنامه سرخپوستی رو از نزدیک ببینم. این تابستون رو دیگه نباید از دست داد.

دوشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۶

First initial feeling

چندی پیش این تصویر در سایت بالاترین لینک شده بود که بحث‌های جالبی رو از طرف کاربران بالاترین به دنبال داشت. دو مربعی که در این تصویر با حروف A و B نشون داده شدن، کاملاً همرنگ هستن و در واقع سایه استوانه و رنگ متضاد حروف باعث بوجود آمدن این خطای فاحش دید انسانی میشه. کاربران مختلف در بالاترین، راه‌هایی برای اثبات همرنگ بودن این دو مربع پیشنهاد داده بودن از جمله این تصویر و این تصویر رو می‌تونین ببینین. اینجا هم توضیحی برای این قضیه وجود داره.
چیزی که برای من توی این قضیه جالب توجه بود، کامنتی بود که یکی از کاربران گذاشته بود که: " وقتي مغز ما ميتونه تو يه مسئله ساده و يه چيزي شهودي مثل رنگ 2 تا مربع اينقدر متناقض عمل کنه واي به حال مسائل پيچيده تر"
واقعاً عقل و منطق انسانی که به این راحتی می‌تونه گمراه بشه و اشتباه بکنه، چقدر قابل اطمینان ِ؟ ما آدم‌ها بعضی‌ چیزها رو با حسمون می‌بینیم و درکشون می‌کنیم که هیچ جواب قانع‌کننده عقلی براشون نداریم. همیشه با عقل نباید دنبال جواب سوال‌ها گشت. بعضی جواب‌ها در وجود خود آدمیه. باید چشم دل باز کرد.

پای استدلالیون چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود

?Do you always trust your first initial feeling

دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۵

خدمات بهداشت همگانی!

تا دیشب متوجه این ماشین نشده بودم، وگرنه زودتر عکسشو می گرفتم! در جهت توسعه خدمات بهداشت همگانی و مقابله با ایدز: ماشین فروش آتوماتیک کاندوم های لاتکس و معطر با سه رایحه موز، توت فرنگی و وانیل در یکی از دستشویی های مردانه دانشگاه منی توبا. (معطرش 25 سنت گرونتره! D:)

یکشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۵

به قول "کافه ناصری" پست تریپ زیتونی!

  1. بالاخره فیلم "بنام پدر" رو دیدم. سوژه زیبایی که اگرچه آخرش بدجوری به شعاردادن گل وگشادی میرسه که از حاتمی‌کیا بعید بود، اما به هرحال سوژه‌ای جسارت‌آمیز بود. دختر دانشجویی که همواره با پدرش که از سرداران سابق جنگ بوده بر سر جنگ اختلاف عقیده داشته، نهایتاً سال‌ها بعد از پایان جنگ قربانی همون جنگی می‌شه که بهش اعتقاد نداشته. پای دخترک روی مینی میره که پدر به خاطر میاره خودش زمانی در جای مشخصی کاشته بوده. تحول دو فیلمساز با مرور فیلم‌هاشون از اول انقلاب تا حالا که کم کم داره به تحولی 180 درجه‌ای بدل می‌شه برای من همیشه جالب بوده. یکی مخملبافی که با "توبه نصوح" در سال 61، کارگردانی انقلابی و در خط روزنامه کیهان بود تا جایی که به "نوبت عاشقی" و "نون و گلدون" می‌رسه و بعد هم ترک دیار می‌کنه. و دیگری حاتمی‌کیا که با "هویت" در سال 65 به جنگ به عنوان آرمانی مقدس نگاه می‌کنه تا "بنام‌پدر" که به نظر من به جز پایان فیلم که به نظر یا سفارشیه یا نتیجه خودسانسوری، یک فیلم کاملاً ضدجنگه. (فیلم رو می‌تونین از اینجا دانلود کنین.)

  2. یه شاسکولی اومده توی "گوگل ویدیو" یه فایل ویدیویی به زبان فارسی که شهر تبریز رو معرفی می‌کنه آپلود کرده و یه توضیح هم به انگلیسی براش گذاشته که شهر تبریز در جمهوری آذربایجان است. یه شاسکول دیگه‌ای هم در ایسنا اومده یه خبر زده که "گوگل شهر تبريز را متعلق به جمهوري آذربايجان خواند!!"، بعد هم معاون شاسکول وزارت ارتباطات و فن‌آوری رگ غیرت ایرانیتش زده بالا که "حركت گوگل از مصاديق دخالت در امور كشورهاست"!!! من موندم یعنی توی دم و دستگاه عریض و طویل ایسنا و وزارت فن‌آوری!! یه آدم کمی تا قسمتی باسواد پیدا نمی‌شه که به این حضرات بفهمونه که هرکسی می‌تونه این کار رو انجام بده و این ربطی به گوگل نداره! شما هم همونجا یک ویدیو آپلود کنین که بگه جمهوری آذربایجان متعلق به جمهوری اسلامی ایرانه. اگه گوگل اعتراض کرد؟ این حضرات جاهایی که باید حساسیت نشون بدن به خواب مرگ می‌رن و بعد گاهی چنین عکس‌العمل‌های احمقانه از خودشون نشون می‌دن.

  3. جووانای مصری ظاهراً به میمنت پایان ماه رمضان و عید فطر مراسم آزار دست جمعی خیابانی برای زنان و دختران دارند! باور نمی‌کنین اینجا رو بخونین و از اونجا به لینک وبلاگی که داده برین و فیلم‌هاشو ببنین. دختری با لباس‌های پاره به مغازه‌ای پناه می‌بره در حالی که سیل جمعیت سعی داره وارد مغازه بشه و تا احتمالاً بقیه لباسهای دختر بینوا رو پاره کنن!

  4. این همخونه نیجریه‌ای من(همون دانشجوی پی.اچ.دی)بیشتر وقت‌هایی که تنهایی داره فیلمی یا شویی تلویزیونی یا مسابقه فوتبالی نگاه می‌کنه(و یا حتی وقتی هیچ چیزی هم نگاه نمی‌کنه!) احساسات خودشو با فریاد، پا برزمین کوبیدن و قهقهه خنده بروز می‌ده که من اگرچه وقتی ساعت بعد از 2 و 3 صبح باشه زمین و زمان رو فحش می‌دم که از خواب پروندتم، اما انصافاً حسرت می‌خورم به این همه بیخیالی و بی‌ملاحظه بودنش. چرا ما یاد نگرفتیم که فریاد بزنیم؟ خوشحالی و احساسمون رو با تمام وجود تخلیه کنیم؟ چرا آدم‌هایی مثل من این همه ملاحظه همه چیز رو می‌کنیم جز ملاحظه خودمون رو؟ مرده شور این همه آداب و پرنسیپی که هیچ وقت نمی‌ذاره ما خودمون باشیم رو ببره!
--------------------------------------
پ.ن:
امروز متوجه نکته جالبی راجع به این جنجال گوگلی تبریز که داره بالاتر هم می گیره شدم. ظاهراً کسی که این فایل رو آپلود کرده یه استاد ایرانی مهندسی نرم افزار در دانشگاه کلگری کاناداست به اسم دکتر وحید گروسی. لینک سایتش رو توی همون گوگل ویدیو گذاشته و عکسی هم در باکو تزیین کننده صفحه اصلی وبسایتشه.

مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی

مصاحبه هفته‌نامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهم‌تری...