‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاست. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاست. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۲

شاهزاده‌ای در ردای یک رئیس جمهور

همیشه بی معنی ترین شکل حکومت در ذهنت این باشد که یک نفر نه به خاطر لیاقت، که به خاطر اینکه خون پادشاه یا ملکه قبلی در رگ‌هایش جریان دارد شخص اول حکومت باشد، و بعد ناگهان خودت را رودررو با کسی ببینی که خیلی از پدر و مادرهای ما هنوز به او "ولیعهد" می‌گویند و بیشتر آدم های نسل ما او را "رضا پهلوی" صدا می‌زنند. این حسی غریب بود که دیروز  بدجوری بر همه وجودم سنگینی می‌کرد. از طریق دو نفر از دوستان از حضور رضا پهلوی در تورنتو باخبر و برای یک جلسه گفتگو در روز بعد با وی دعوت شدم. دودل بودم برای رفتن یا نرفتن و به این دلایل تصمیم گرفتم که بروم:

  • نفس گفتگو به خودی خود یک قدم مثبت است.
  • فکر کردم اگر مثلا هاشمی (که می‌دانیم اتفاقاتی مثل رستوران میکونوس و اتوبوس نویسندگان به ارمنستان در زمان حکومت او رخ داد) به تورنتو سفر می‌کرد، اینقدر نگران دیدار و گفتگو با وی نبودم. حتی اگر رد صلاحیت نمی‌شد و من هم دستم به صندوق رأیی می‌رسید، چه بسا که به او رأی هم می دادم. دیدار با فرزند شاهی که دیکتاتور بوده مسلما به این بدی نمی تواند باشد!
  • و آخر اینکه برای ادامه تحقیقی که روی زندگی قطب‌زاده مدت‌هاست به آن مشغولم احتیاج به آشنایی و ارتباط با افرادی در رژیم گذشته دارم.



جلسه در هتل شرایتون و توسط "شورای ملی ایران"، شورایی که ماه گذشته در پاریس اعلام موجودیت کرد و رضا پهلوی را به عنوان سخنگوی خود برگزید، برگزار می‌شد. اما قبل از این جلسه‌ی نیمه‌عمومی به پنج-شش نفری این فرصت داده شده بود که در یک فضای غیررسمی با ایشان به گفتگو و پرسش و پاسخ بنشینند. به نظرم خود رضا پهلوی و یا اطرافیانش به این نتیجه رسیده‌اند که دیدارهای تکراری با عاشقان سینه‌چاک نظام پادشاهی که سراسر آه و افسوس از دوران طلایی گذشته و قربان صدقه رفتن‌ برای شاهزاده است، به جایی نمی‌رسند و باید نسل جوان‌تر و آن‌هایی که در فضای مجازی صدایی دارند وارد گود شوند. این به نظرم خیلی هم خوب است اما... امایش بماند تا پایین‌تر بگویم.

رضا پهلوی، در گفتمان سیاسی‌اش همواره گفته و می‌گوید که شکل نظام سیاسی ایران ِ آزاد و دموکراتیک را مردم انتخاب خواهند کرد، و آن چیزی که الان مهم است، فراهم آوردن شرایطی برای یک انتخابات آزاد است که مردم بتوانند بین نظام‌های  پادشاهی مشروطه و یا جمهوری یکی را انتخاب کنند. این نوع موضع‌گیری را من می‌توانم از یک فعال و روشنفکر دانشگاهی بپذیرم اما نه از کسی که او را در ردای سیاستمداری می‌بینم که برای بدست آوردن قدرت سیاسی تلاش می‌کند. من نمی‌توانم درک کنم که چگونه یک نفر بسته به خواست مردم هم توانایی شاه شدن داشته باشد هم رئیس‌جمهوری.  

روزنامه مهم تورنتو، تورنتواستار در همان روز، تیتر زده بود: "رضا پهلوی، شاهِ در انتظار ایران، در تورنتو"(١). گفتم اینکه شما موضع خود را در قبال شکل حکومت روشن نمی‌کنید برای شما هزینه دارد.  یک نمونه از هزینه‌اش این می‌شود که خبرنگار تورنتواستار با وجودی که در متن مصاحبه از شما نقل کرده که شما خود را "شاه در انتظار" نمی‌بینید اما خلاف آن را برای تیتر مطلبش انتخاب کرده.


به نظرم از این تیتر باخبر نبود و کمی عصبانی شد. نمی‌دانم بابت سوال من بود یا کاری که تورنتواستار کرده بود. گفتم به نظر من همان حس عدم اعتمادی که خبرنگار تورنتواستار را وادار می‌کند چنین تیتری انتخاب کند، در پس ِ ذهن بیشتر ایرانیان هم هست. اینکه هدف شما بر خلاف آن چیزی که می‌گویید احیای نظام مشروطه سلطنتی است. اگر موقعیتش پیش نیاید آن وقت شاید برای ریاست جمهوری تلاش کنید. پاسخ داد که به چه زبانی باید بگویم که اینطور نیست؟ چقدر باید تکرار کنم؟ و پیشنهاد داد فیلم Life of Brian (٢) را ببینم.

دیدار نیمه عمومی با حدود ٣٠٠-٢٥٠ نفر شرکت‌کننده به قرائت منشور ملی ایران، چند سخنرانی و در نهایت سخنرانی خود رضا پهلوی و پرسش و پاسخ با حضار گذشت.

حرف‌هایش خوب بود. پاسخش به انتقاد شاه‌دوستانی که مثلا چرا از آشتی ملی حرف می‌زنید عالی بود. شخصی پرسید من چگونه می‌توانم با پاسداری که مرا شکنجه داده آشتی کنم. پاسخ داد این چرخه انتقام درجایی باید متوقف شود. از ایده Truth and Reconciliation گفت و از روش‌های ماندلا در آفریقای جنوبی مثال زد.

 حس غریب دیدن این همه سلطنت‌طلب در یک جا تجربه عجیبی بود. وقتی خانمی پشت میکروفن بعد از تمجید و ثنای شاهزاده گفت که از حس برتر برخوردار است که آینده را خواب می‌بیند و در خواب دیده است که شاهزاده و شهبانو به ایران باز می‌گردند، به وضوح چشمان نگران شاهزاده را می‌دیدم که عکس‌العمل ما شش هفت نفری که در ردیف جلو نشانده بودنمان را واکاوی می‌کرد. از ما به وضوح انتظار سوال داشتند. فرصت و مجالش نبود که به شاهزاده بگویم این یکی دیگراز هزینه‌های این "استراتژی ابهام" (٣)  و یا "سکوت" شماست که چنین هوادارانی دورتان را گرفته‌اند که به قول انگلیسی زبان‌ها حس Embrrass  شدن از نوع حمایت‌هایشان را می‌توان در چهره‌تان دید. تعبیر "سکوت" را یکی از همراهان جمهوری‌خواه ایشان مطرح کرد. به نظرم تا زمانی که رضا پهلوی موضع‌اش را در قبال اینکه در آینده سیاسی ایران خود را در ردای یک شاه می‌بیند یا یک رئیس جمهور روشن نکند، نمی‌تواند اقبال بیشتری از طبقه جوان ِ روشنفکر و دانشگاهی انتظار داشته باشد.

پی‌نوشت‌ها:

١. این تیتر روز بعد با رایزنی آرش به "پسر شاه" تغییر کرد. +
٢. این فیلم کمدی محصول ١٩٧٩ است. یعنی همان سالی که شاه ایران را ترک کرد.
٣. تعبیر از دوستی است که در جلسه بود.

لینک ویدیوی نشست کنگره ملی ایران در تورنتو +

چهارشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۰

پایان یک امپراطور

اگر مثل من چند سالی از عمرتان را در دفتر طرح وبرنامه و بودجه یکی از واحدهای بزرگ دانشگاه آزاد کار کرده باشید می‌توانید سختی از دست دادن سکان کنترل یک چنین بنگاه بزرگ اقتصادی – سیاسی را در چشمان دکتر جاسبی ببینید. همان چیزی که با شیطنت غریب عکاسان خبری فارس نیوز، مهر و ایسنا در این مجموعه عکس تصویر شده است.


واضح است که این عکس‌ها انتخاب من است از مجموعه‌های بزرگتری از عکس‌های این خبرگزاری‌ها.

چهارشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۰

گمشده در ترجمه!

احمدی‌نژاد در مصاحبه تلویزیونی اخیرش با شبکه الجزیره از پاسخ به سوال "تونی هریس"خبرنگار این شبکه در مورد سیاست دوگانه ایران در برابر جنبش‌های اخیر مردمی در سوریه و دیگر کشورهای عربی، مرتبا و البته طبق معمول طفره رفت. اما "تونی هریس" با سماجت به سوال خود برمی‌گشت که: "شما مرا گیج کردید! چرا کشتار مردم در سوریه را محکوم نمی‌کنید؟" و دوباره احمدی‌نژاد پاسخ‌های بی‌ربط خود را تکرار کرد. اینبار "هریس" دوباره پرسید: "من گیج شدم. من بار اول از سوریه پرسیدم شما از بحرین گفتید و بعد که از یمن از پرسیدم شما از لیبی گفتید!" و احمدی‌نژاد طبق معمول با اعتماد به نفس پاسخ داد: "شاید ترجمه را متوجه نشدید!" بخش‌هایی از این مصاحبه را ببینید:


 اگر اعصاب پولادین دارید مصاحبه کامل را از اینجا ببینید.

یکشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۹۰

گرسنگی

فیلم "گرسنگی" ساخته استیو مک کوئین را می‌دیدم. فیلم به چند هفته آخر عمر "بابی ساندز" می‌پردازد. مملو از تصاویر تلخ و دردناک که هنرمندانه اعتصاب غذای این مبارز ایرلندی را به تصویر کشیده است. در فرآیند اعتصاب غذا و بلایی که بر سر بدن اعتصاب غذا کننده می‌آید می‌گویند:

بدن در واقع "خود" را مصرف می کند. پس از حدود سه روز، کبد شروع به شکستن چربی های بدن می کند. بدن برای جبران این واکنش، متابولیسم خود را کند می کند ولی پس از حدود سه هفته ناگزیر می شود ماهیچه ها و اندام های حیاتی خود را برای کسب انرژی بکاود و مصرف کند.

پوست بدن مومی شکل می شود، بدن از خود بویی ترش متصاعد می کند و نفس بوی شیرینی همچون بوی گلابی می گیرد.

مرگ شخص در پی بی آبی، تحلیل بدن و از کار افتادن دردناک اندام های درونی، و بیش از هر چیز کلیه ها و کبد فرا می رسد. +

و بیینده همه این‌ها را در فیلم می‌بیند. بماند که نیمه اول فیلم به خشونت‌های پلیس بریتانیا با زندانیان می‌پردازد.

دیروز صد و بیست روزنامه‌نگار از اعتصاب غذاکنندگان درخواست کردند تا به اعتصاب غذای خود پایان دهند. ماشاالله شمس‌الواعظین در مصاحبه با بی.بی.سی به درستی می‌گفت ما نگران این هستیم که این اعتصاب غذاها آستانه تحمل رژیم را بالا ببرد. دیروز محسن امین‌زاده (سخنگوی وزارت خارجه در زمان خاتمی) در پی اعتصاب غذا به سی.سی.یو منتقل شد. دو نفر دیگر قبلاً به بهداری زندان منتقل شده بودند.

امیر حکاک مقاله خوبی در سایت بی.بی.سی فارسی با عنوان "اعتصاب غذا؛ رنج‌ها و گنج‌ها" دارد. در بخشی از آن به نقش اینترنت و شبکه‌های اجتماعی اشاره می‌کند و می‌گوید:

به عقیده برخی کارشناسان،‌ با وجود نقش مثبت اینترنت و شبکه های مجازی در جلب حمایت اجتماعی، گاه این خطر نیز وجود دارد که با "عادی" شدن موضوع اعتصاب غذا در فضای مجازی، آن را در سطح افکار عمومی به امر پیش پا افتاده ای تنزل بدهد.

به گفته این کارشناسان، اگر اعتصاب های غذا تکرار شود ولی صاحبان قدرت تحت فشار قرار نگیرند و ناچار به عقب نشینی نشوند، تاثیر این شکل مدنی اعتراضی کم خواهد شد.

به نظرم داریم به سرعت در این راه پیش می‌ رویم.

اعتصاب غذا درد دارد. اعتصاب غذا می‌کشد. دارد دیر می‌شود. پیام اعتصاب غذا را آنانی که باید بشنوند شنیدند. آنهایی هم که خفته‌اند بیدارشدنی نیستند. وقت آن نرسیده به جای تجمعاتی در این شهر اروپا و آن شهر آمریکای شمالی (که تعداد عکس‌هایی که از آن در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌شود از تعداد شرکت‌کنندگانش بیشتر است) بخواهیم که اعتصاب غذای خود را بشکنند؟

عکس از آزاده



پنجشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۹۰

مردی که نامی بانوانه داشت

کرول جروم، دوست دختر صادق قطب‌زاده در کتاب "مردی در آینه" نقل می‌کند که آن زمان در پاریس وقتی یزدی و بنی‌صدر صحبت‌های آیت‌الله را ترجمه می‌کردند، ترجمه انگلیسی یزدی گاهی با ترجمه فرانسه بنی‌صدر کاملاً متفاوت می‌شده و روز بعد قطب‌زاده چیزی کاملاً متفاوت به هر دو زبان می‌گفته و توضیح می‌دهد که آیت‌الله خمینی از زبان بنی‌صدر یک سوسیال دموکرات، از زبان یزدی یک نیروی تسلیم‌ناشدنی سلسله اسلام با خواست‌های دموکراتیک و از زبان قطب‌زاده پیام‌آور زندگی، آزادی و عقوبت جهنم توصیف می‌شد.

محمد نوری‌زاد درسایت جرس هدی صابر را با بیانی که مردسالاری از سر و رویش می‌بارد اینگونه ستایش می‌کند:
هدی صابر، این نویسنده و فعال فرهنگی ، نه کارخانه ای به اسم خود داشت نه دستی در اموال مردم. آن سوتر از نام بانوانه‌اش، مرد بود.
دوست خوبی در فیسبوکش با لحنی پرگلایه نوری‌زاد را خطاب قرار داده بود که "آخر این چه جمله‌ایست آقای نوری‌زاد!" برایش نوشتم مقاومت نوری زاد در زندان و نامه‌های اعتراضی اش همه قابل احترام و ستایش اند اما نباید فراموش کرد که ایشان تا همین قبل از انتخابات نویسنده مقالات تند ضداصلاح طلبی کیهان بود و من شخصا برایم باور تحول یک شبه و صد و هشتاد درجه ای آدمها سخت است. اصلا چرا انتظار داریم هرکسی که با جمهوری اسلامی و رهبرش مخالف است باید مثلاً مخالف مردسالاری هم باشد؟ مراقب باشیم آدم‌ها را طبق آنچیزی که آرزو داریم باشند ترجمه نکنیم.

----------------------------------

برای آن دوستانی که سراغ ادامه ترجمه کتاب "مردی در آینه" را با ایمیل و کامنت می‌گیرند باید بگویم که موفق شدم کرول جروم را ببینم. با هم نهاری خوردیم و دوست شدیم. هرچند به نظر موافق و علاقه‌مند می‌آید اما هنوز تا زمانی که اجازه انتشار ترجمه کتابش را به من بدهد کمی مانده. صبور باشید!

یکشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۹

کد نارنجی


وقتی از راننده هندی تاکسی که پنج دقیقه هم زودتر از زمانی که من خواسته بودم آمده است می پرسم که آیا به نظرش به اندازه کافی برای پروازم وقت دارم یا نه می گوید: "وقت به اندازه کافی هست اما مشکل اینجاست که تو داری به آمریکا می روی، ایرانی هستی و اسمت هم محمود است." گرفتن کارت پرواز خیلی بیشتر از حد معمول طول می کشد. خانمی که قرار است کارت پرواز با خطوط هوایی دلتا را برایم صادر کند، کد ایران برای کشور محل تولد را نمی داند. همه چیزهایی که او و من و دو نفر همکارش را که صدا کرده است به ذهنمان می رسد مثل IRN, IRI, IRA, … را امتحان می کند اما سیستمش قبول نمی کند. دفترچه های راهنما را می آورند. چیزی پیدا نمی شود. دوباره IRN را امتحان می کند، این بار قبول می کند! به دفتر اداره گمرک آمریکا مستقر در فرودگاه وینیپگ هدایت می شوم. مرد خوش برخوردی است. فرمی را پر می کنم. انگشت نگاری می شوم. عکسم را هم می گیرد. می پرسم: "دیر آمدم؟" می گوید: "نه خوبه!" به دفتر اداره امنیت آمریکا هدایتم می کند.

اتاق بزرگی است با تعداد زیادی صندلی و یک سکو برای گذشتن چمدان. پرچم بزرگ آمریکا و قاب عکس اوباما فضای اتاق را متفاوت کرده است. افسر سیاه پوستی که پاسپورتم را بررسی می کند می پرسد: "اولین سفرت به آمریکاست؟" وقتی می گویم آری، می گوید: "پس باید بشینی." بیشتر از ده دقیقه است که نشسته ام و افسر سیاه پوست فرمهای را پر می کند، از صفحات پاسپورتم چند سری فتوکپی می گیرد و مرتب به اتاق بغلی می رود و بر می گردد. گاهی هم با افسرهای دیگر صحبتهایی می کند که به نظر می آید درباره من است. شاید راهنمایی می گیرد. افسر سفیدپوستی وارد می شود. جدی تر از افسر سیاه پوست است. کلاٌ از وقتی وارد محدوده مربوط به دولت آمریکا شده ام اگرچه برخوردها محترمانه است اما بیش از حد جدی هستند. از لبخندهای پلیس های کانادایی دیگر خبری نیست. اصلاً لبخندی در کار نیست! افسر سیاه پوست می خواهد که دنبالش به داخل اتاق کوچکی بروم. پشت میزی که رویش یک کامپیوتر، یک دستگاه انگشت نگاری و یک دوربین عکس برداری دیجیتال شبیه وبکم است، می نشیند و به من هم اشاره می کن که بنشینم. اطلاعاتی را ازپاسپورتم میخواند و وارد کامپیوتر می کند. در همین حین از در اتاق که باز است می بینم که افسر سفید پوست دستکش های پلاستیکی آبی رنگی دستش می کند و بدون توضیح و یا اجازه خواستن از من شروع به باز کردن چمدانم و گشتن وسایلم می کند. نگاهی می اندازم اما چیزی نمی گویم.

افسر سیاه پوست یک دفترچه و یک خودکار به من می دهد و می خواهد که مشخصات، سن، آدرس و تلفن پدر و مادرم را در ایران برایش بنویسم. می نویسم مادرم هشت سال پیش فوت شده است و این را شفاهاً هم برایش می گویم. می پرسد در چه سنی فوت کرد. سعی می کنم در ذهنم حساب و کتاب کنم. کنجکاو شده ام که بپرسم ثبت سن مادر من در زمان فوت چگونه قرار است به حفط امنیت ملی آمریکا کمک کند، اما ترجیح می دهم چیزی نپرسم. اطلاعات را وارد کامپیوتر می کند. در چندین مرحله دوباره دفترچه را به من باز می گرداند و اطلاعات بیشتری می خواهد. آدرس سالن محل کنفرانس، اینکه با چه کسی آنجا ملاقات خواهم کرد. می پرسد بعد از کنفرانس چه می کنی؟ می گویم که می خواهم به دیدن پسردایی ام بروم. می پرسد اینجا زندگی می کند؟ می گویم اینجا نه در آمریکا! خیلی جدی می گوید اینجا آمریکاست! راست هم می گوید. هیچ چیزش شباهتی به کانادا ندارد.

نیم ساعت بیشتر به پرواز هواپیمایم نمانده است. با نگرانی می پرسم که به نظرش به پرواز می رسم؟ می گوید: "در بدترین حالت با پرواز بعدی می فرستیمت."

از اتاق کناری صدای دو زن را می شنوم که با زبانی غیرانگلیسی با هم صحبت می کنند. صدای اعتراض جدی یک افسر آمریکایی را می شنوم که تذکر می دهد: "اینجا فقط باید انگلیسی صحبت کنید! من باید بفهمم درباره چه چیزی صحبت می کنید." یکی از آن دو زن به انگلیسی عذرخواهی می کند.

الان دیگر بیشتر از یک ساعت است که در این اتاق کوچک نشسته ام و به سوالات این افسر پاسخ می دهم. مدتی است که دیگر سوالی نمی پرسد و فقط مشغول کار کردن با کامپیوتر است. ناخودآگاه تمام صحنه هایی که از فیلم های مستند مربوط به گروگان گیری و اشغال سفارت آمریکا دیده ام در ذهنم مرور می شود. دیپلمات های آمریکایی با چشم بند و دستان بسته در مقابل جمعیتی که مرگ بر آمریکا سر داده است. یک مأمور ایرانی که بقایای جسد سوخته یکی از سربازان آمریکایی در جریان حمله نظامی به طبس را به صورتی غیر محترمانه در حضور خلخالی جابجا می کند و در همین لحظه خلخالی رو به اجساد عطسه می زند بدون اینکه جلوی دهانش را با دست بپوشاند. حالا صحنه ای از راهپیمایی های مردم خشمگین آمریکا در به یاد می آورم که یک مرد ایرانی را زیر مشت و لگد خود گرفته اند. به این فکر می کنم که آیا بعد از گذشت سی سال ما هنوز داریم تاوان آن "انقلاب دوم" را می دهیم؟ صدای مبهمی از دوردست ها در گوشم می پیچد که "آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند..."



صدای افسر سیاه پوست دیگری که وارد اتاق کوچک شده تا خبر دهد که پرواز من را از 6:40 به 7:50 تغییر داده اند، رشته افکارم را از هم پاره می کند. می پرسم: "تکلیف پرواز دومم از مینیاپولیس به سیاتل چه می شود؟" افسری که اطلاعاتم را وارد می کرد به سرعت از پشت میزش بلند می شود تا افسر دوم را صدا کند تا تغییر پرواز دومم را پیگیری کند. می گوید: "نگران نباش وقتی کارمان اینجا تمام شد یکی نفر از شرکت هوایی می آید اینجا تا همه چیز را برایت توضیح دهد." بعد از مدتی از پشت میزش بلند می شود و مانیتور را به سمت من می چرخاند و خودش هم می آید اینطرف میز و دستگاه انگشت نگاری را روشن می کند و بعد از اینکه یکی از همان دستکش های آبی رنگ دستش می کند، هر ده انگشتم را یک به یک در یک فرآیند طولانی انگشت نگاری می کند. اگر انگشت نگاری زمان گرفتن ویزا را هم حساب کنم، این سومین انگشت نگاری بابت این سفر است. می خواهد که به دوربین نگاه کنم. عکسم را می گیرد و باز می نشیند پشت میزش و به کارش مشغول می شود و بعد از چند دقیقه بلند می شود و مرا به بیرون اتاق راهنمایی می کند. در حالی که لحنش نسبت به یک ساعت پیش دوستانه تر شده است، می گوید: "سفرهای بعدی ات اینقدر طول نخواهد کشید." جزوه ای را به دستم می دهد و می خواهد کمی منتظر بنشینم تا کارهایش تمام شود و در این حین این جزوه را بخوانم. نوشته اینگونه شروع می شود که "آمریکا به رسم دیرنه خود در خوش آمد گویی به میهمانان و مهاجران افتخار می کند"

متوجه می شوم که بلیت های جدیدی برایم صادر کرده اند و روی چمدانم گذاشته اند. پرواز وینیپگ به مینیاپولیس کوتاه است چیزی حدود یک ساعت. اما کمک می کند که حس ناخوشایند ناشی از این همه بازپرسی محترمانه کم کم برطرف شود. حس تبعیض تنها به دلیل نام کشور محل صدور گذرنامه ات...

قدم به فرودگاه مینیاپولیس که می گذارم حسی متفاوت تر از حس وارد شدن به مونتریال با ونکوور برای اولین بار در من ایجاد نمی کند. همه چیز عادی است. نفس راحتی می کشم. تا پرواز بعدی وفت زیادی دارم. برای نهار به یک "کینگ برگر" می روم. یک سرباز ارتش آمریکا با یونیفورم نظامی صندلی های میز کناری را مرتب می کند. منتظر خدمتکار رستوران نمی شود و خودش یک اسپری تمیز کننده بر می دارد و با وسواس مشغول تمیز کردن میز و صندلی ها می شود. حتی پایه های میز را اسپری می زند. خیلی کنجکاو شده ام که بدانم میهمانانش چه کسانی هستند. خدمتکار را که ظاهرا قبلا صدا زده بوده می آید تا زیر میز را تی بکشد. چند دقیقه ای که می گذرد زن جوانی همراه با سه بچه از راه می رسند. خانواده دور هم جمع شده اند و پدر به شدت مراقب همه چیز است. کسی چه می داند شاید این قراراست آخرین نهار دست جمعی این خانواده قبل از مأموریت پدر باشد. شاید به افغانستان یا عراق می رود. به یاد آن ویدیو می افتم که یک خلبان آمریکایی چند غیر نظامی را در عراق به رگبار می بندد. به این فکر می کنم که آن خلبان هم شاید پدری به همین خوبی باشد... جنگ با آدم چه ها که نمی کند.

هر از گاهی از بلندگوی فرودگاه اعلام می شود که: "کد امنیتی نارنجی است" اولین باری است که چنین اعلانی را می شنوم.

برای سوار شدن به هواپیمایی که به سیاتل می رود حتی پاسپورتم را نگاه هم نمی کنند. صندلی بین من و پسرک نه – ده ساله ای که از پدر و مادرش جدا افتاده خالی است. از پشت سرم صدایی خیلی مودب می گوید: "ببخشید آقا من آن وسط هستم". دخترکی حدوداً بیست ساله است و باز هم در یونیفورم نظامی. این بار نیروی هوایی آمریکا. بلند می شوم تا بشیند. بعداً برایم گفت که اهل اوکلاهاماست و به همراه گروهی از همقطاران دختر و پسرش برای یک دوره یک ماهه در یک پایگاه هوایی به این سفر می رود. دخترک گاهی زیرچشمی به صفحه مانیتور لپتاپم که دارم همین ها را تایپ می کنم نگاه می کند اما چیزی نمی پرسد. اما خانم میهماندار که از کنارم رد می شود می ایستد و با لحنی صمیمی و پر از خنده می پرسد که چگونه می توانم این چیزها را بخوانم و ادامه می دهد که ما آمریکایی ها فکر می کنیم همه مردم باید انگلیسی بنویسند و صحبت کنند. چند دقیقه ای می ایستد و با من در مورد زبان فارسی و کلا یاد گرفتن زبان دوم صحبت می کند.

باد مرطوب و شرجی که بوی دریا را با خود دارد به صورتم می خورد و همه آن حس های ناخوش آیند را یکجا با خود می برد.

شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۸

زندانی تهران: تواب اوین

خسرو گلسرخی و رضا علامه‌زاده هردو به همراه بقیه اعضای گروهی دوازده نفره پس از لو رفتن طرحشان برای به گروگان گرفتن فرزند محمدرضا پهلوی در فستیوال فیلم کودک سال 1352 (به قصد مبادله با زندانیان سیاسی) توسط ساواک دستگیر شدند. گلسرخی در دادگاهش آن دفاعیه مشهور را در مقابل دوربین تلویزیون ارائه کرد، به جوخه اعدام سپرده شد و فهرمان گردید. رضا علامه زاده و تعدادی دیگر از آن گروه اعلام ندامت کردند و بعضی حتی تقاضای عفو به شاه و ملکه نوشتند و از اعدام جستند. علامه‌زاده قهرمان نشد اما زنده ماند. ماند تا قصه بنویسد، کتاب منتشر کند و فیلم بسازد. اگر جانش را حفظ نمی‌کرد هیچ وقت "میهمانان هتل آستوریا" و "جنایت مفدس" ساخته نمی‌شدند.

پاسخ به این سوال که آیا مبارزان باید کشته شوند تا قهرمان شوند یا زنده بمانند تا زندگی و شاید همچنان مبارزه کنند، کار ساده‌ای نیست. اما بدیهی است انسانی که فقط یک بار فرصت زندگی کردن دارد تنها کسی است که حق دارد در این مورد تصمیم بگیرد. برای فرهنگ قهرمان‌پرور ایرانی دشوار است پذیرش ابراز ندامت برای حفظ جان. برای همین است که واژه "تواب" در طی دهه‌های اخیر چنین بار منفی پیدا کرده است. برای همین است که با تمام تلاشی که نسل جدید خواهان آزادی در ایران برای همدلی با اشخاصی مثل ابطحی و عطریانفرکه بعد از آن اعترافات نمایشی آزاد شدند می‌کند، باز هم از مقاومت تاج‌زاده و زیدآبادی با دیده احترامی دیگر یاد می‌شود...

کتاب "زندانی تهران" را خواندم یا درست‌تر بگویم شنیدم. رادیوی سی.بی.سی کانادا کل کتاب را با اجرای زیبای آرسینی خانجیان (هنرپیشه لبنانی-کانادایی ارمنی تبار) در بیست و پنج قسمت پانزده دقیقه‌ای پخش کرد. کتاب در واقع بر اساس خاطرات مارینا نمت (نعمت؟) دختر مسیحی ایرانی است که در سن شانزده سالگی در اوایل انقلاب دستگیر و محکوم به اعدام می‌شود. پاسداری که مسؤل بازجویی‌اش است به وی علاقمند می‌شود و با تهدید جان خانواده‌اش او را وادار به ازدواج با خود و تغییر دین به اسلام می‌کند و به این طریق حکم اعدامش به حبس ابد و بعد از سه سال به عفو تغییر می‌کند.

کتاب به زبان انگلیسی است و از نظر داستانویسی و ادبی در عین سادگی، ساختاری قوی و جذاب دارد. از زمانی که کتاب در دو- سه سال پیش منتشر شد نقدهای بسیار تندی را علیه این کتاب توسط فعالین سیاسی که خود طعم زندانی اوین بودن را چشیده‌اند، خوانده بودم. اعتراف می‌کنم با وجود پیش‌داوری که با دیدن این همه نظر مخالف در من ایجاد شده بود، فوق‌العاده از این کتاب خوشم آمد. نباید فراموش کرد که این اثر در قالب داستان نوشته شده و یک خاطره نویسی صرف نیست و دراماتیزه کردن داستان برای یک اثر هنری/ادبی امری ضروری است. به نظرم بیشتر نقدهایی که روی این اثر شده که لینک‌هایش را در انتهای همین مطلب آورده‌ام به همان مقدمه اول برمی‌گردد. به اینکه مارینا توابی بوده که جانش را در قبال ابراز ندامت خریده و ما به خودمان اجازه می‌‌دهیم او را برای این عملش بازخواست کنیم. انتفاد‌هایی از این نوع که شخصیتی که از علی موسوی بازجو/شوهرش و کل شرایط زندان ارائه می‌دهد غیر واقعی است، به نظرم بیشتر به بهانه می‌ماند. در اوینی که مارینا نمت توصیف می‌کند دختران شانزده ساله‌ای که همکاری نمی‌کنند به راحتی شکنجه و اعدام می‌شوند و تازه اگر همکاری کنند مورد سوءاستفاده جنسی قرار می‌گیرند.


توصیه می‌کنم فایل‌های صوتی کتاب را دانلود کرده و گوش کنید. از آنجا که متن، بسیار ساده و روان و در عین حال زیبا نوشته شده، با یک دانش انگلیسی متوسط به راحتی می‌توان از کتاب لذت برد.

زندانی تهران
نوشته: ماریا نمت
ناشر: انتشارات پنگوئن
سال انتشار: 2007
اجرا: آرسینی خانجیان (هنرپیشه لبنانی)

قسمت اول: خاطرات زندان، خواب از چشمان مارینا نمت ربوده و برای همین تصمیم به نوشتن می‌گیرد.
قسمت دوم: واقعیتی به نام زندان اوین
قسمت سوم: تجربه اعدام برای اولین بار
قسمت چهارم: نجات از جوخه آتش
قسمت پنجم: پناه به خاطرات کودکی
قسمت ششم: انتقال به بند 246
قسمت هفتم: اولین عشق: آرش
قسمت هشتم: مکالمات عاشقانه در سایه یک انقلاب
قسمت نهم: چرا علی مجازات اعدامش را به حبس ابد تقلیل داد؟
قسمت دهم: مرور دوران انقلاب سرنوشت آرش
قسمت یازدهم: اطمینان مارینا از حمایت علی
قسمت دوازدهم: مارینا به خاطر می‌آورد که چگونه به یک دشمن خدا تبدیل شد
قسمت سیزدهم: پیشنهاد غیرممکن
قسمت چهاردهم: مشابهت زندگی مارینا با زندگی مادربزرگش در دوران انقلاب روسیه
قسمت پانزدهم: خواستگاری
قسمت شانزدهم: خداحافظی با زندگی گذشته
قسمت هفدهم: ازدواج
قسمت هجدهم: میهمانی شام برای خانواده علی
قسمت نوزدهم: بازگشت به اوین
قسمت بیستم: مارینا به علی و خانواده‌اش نزدیک می‌شود
قسمت بیست و یکم: بحران در ایمان
قسمت بیست و دوم: با وجودی که به نظر می‌آید چیزی برای از دست دادن ندارد اما ...
قسمت بیست و چهارم: ازدواج با آندره
قسمت بیست و پنجم: در اوج جنگ ایران و عراق، مارینا و آندره در تلاش برای ساختن یک زندگی جدید


مطالب مرتبط
نقد و بررسی:
  • اوین خیالی در زندانی تهران، منیژه برادران +
  • میز گردی با حضور: ايرج مصداقى- مرجان افتخارى- سودابه اردوان- منيره برادران- فريبا مرزبان- نسرين پرواز- مهستى شاهرخى و شيما كلباسی (فایل صوتی) +
  • زندانی تهران: چوب حراج به خاطرات زندان - ایرج مصداقی +
  • مقایسه دو متن متفاوت از خاطرات زندان - ایرج مصداقی +
  • میان ماه من تا ماه گردون- ایرج مصداقی +
  • بررسی و معرفی کتاب - شهرنوش پارسی پور +

پاسخ به نقدها:
  • گفتگوی رادیو زمانه با مارینا نمت: زندانی تهران واقعیت محض است +
  • یورش تراژیک/کمیک قهرمانان تبعیدی به مارینا نعمت - داریوش برادری +
  • زندان ادامه دارد و من از توابین دفاع می کنم - نسرین پرواز +

یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۸

کفاره


سپاس مر آن مقام فرزانه را که با حصر خانگی آن "فقیه بزرگوار"، "ابتلائات دنیوی" برایش فراهم ساخت تا "کفاره" گناه کبیره آزادگی‌اش شود...

جمعه، آذر ۲۷، ۱۳۸۸

مجموعه نقدها و حاشیه‌ها بر کمپین مردان با حجاب

بعد از دستگیری مجید توکلی، فعال دانشجویی، و انتشار عکس‌هایی از وی در خبرگزاری فارس با چادر و مقنعه با این مضمون که وی برای فرار از دست مأموران چادر به سر کرده بوده است، مسیح علی‌نژاد در وبلاگ خود در مطلبی با عنوان "قصه تحقیر مجید توکلی، قصه حقارت زنان سرزمین من هم هست" ، به طور ضمنی پیشنهاد روسری به سر کردن مردان جنبش سبز را داد:

در نظر بگیرید اگر بخشی از معترضان مذکر ... تصمیم می گرفتند در دفاع از زنانی که به اجبار وادار به رعایت حجاب می شوند روسری به سر کنند، آنوقت خبرگزاران دولت چه می کردند وقتی می دیدند که جمعیتی بر این اجبار می خندد و در یک حرکت نمایدن روسری و چادر به سر مردان شده است؟ اگرچه می دانم به دلیل تفکر ریشه ای مردسالارانه، چنین ابتکار عملی از مردان ایرانی بعید است اما آیا باز هم خبربیاران دولت کودتا با افتخار حاضر به انتشار عکس های به تمسخر گرفتن پوشش اسلامی خواهند بود؟ کاری که خود کرده اند و خود خندیده اند.

در پی این پیشنهاد تعداد زیادی از مردان هوادارن جنبش سبز با منتشر کردن عکس‌‌هایی باحجاب از خود در فیس‌بوک، وبلاگ‌ها و دیگرشبکه‌های اجتماعی حمایت خود را از این پیشنهاد نشان دادند. این حرکت اگرچه با هدف حمایت از مجید توکلی آغاز شد، اما بعد دیگری هم پیدا کرد که اعتراض به حجاب اجباری بود. بعد از پیوستن چند تن از اساتید نامدار دانشگاه به این کمپین، این حرکت جان تازه‌ایبه خود گرفت. دکتر حمید دباشی پیام کوتاهی را هم ضمیمه عکسش کرده بود:

«افتخار می‌کنم که روسری مادر مرحومم را سر کرده‌ام. همان روسری که در ایران به زور سر زنم کردند. همان روسری که اگر خواهران من در اروپا سر کردنش را انتخاب کنند، تحقیر خواهند شد. و همان روسری که ابتذال عقب‌افتاده‌ای که الان بر ایران حکومت می‌کند، فکر می‌کند اگر آن را سر مجید توکلی کند، تحقیرش کرده است - او امروز نزد ما عزیزتر و شریف‌تر از هر زمان دیگری است. ما، همه، مجید توکلی هستیم - و ما مردان ایرانی خیلی دیر داریم این کار را می‌کنیم. اگر ۳۰ سال پیش این کار را کرده بودیم، یعنی زمانی که روسری به آن دسته از خواهران ما که نمی‌خواستند آن را بر سر کنند تحمیل شد، شاید امروز در این وضع نبودیم. اگر حد تصور جمهوری اسلامی این است، به قول شاهین نجفی "بگرد تا بگردیم".»


نظر به اهمیت این حرکت اعتراضی که در قالبی کاملاً متفاوت با روش‌های نامتعارف و ساختارشکنانه انجام شد، این نوشتار بعد از این مقدمه، تنها سعی در گردآوری نقدها و نظراتی که از دیدی متفاوت به این حرکت نگریستند داشته و قصد هیج‌گونه نتیجه گیری ندارد و بحث و نظر را به بخش نظرات موکول می‌کند:











مریم نصر اصفهانی در صفحه فیس‌بوک خود در یادداشتی نوشت:

مسئله حجاب بالقوه موضوع بسیار چالش برانگیزی است برای ما و شوخی با آن، زیر سوال بردنش یا نقد اجبار آن به هیچ وجه مسئله ساده ای نیست. شاهد این مدعا آنکه مدتهاست تعداد زیادی از فمینیست ها در تلاش برای مبارزه/نه گفتن به حجاب اجباری هستند و پس از تلاش های فراوان تا کنون نتوانسته اند جمع قابل توجهی (حتی در میان زنان) را با ایده خود همراه کنند. حجاب اگرچه اجباری حکومتی است اما مسئله ای مربوط به حکومت نیست، که عمیقا در باورهای مردم ما ریشه دارد. نزدیک شدن به آن باید با احتیاط صورت بگیرد و نقد اجبار آن مسئله ای بسیار زمان بر و مستلزم کار فرهنگی گسترده است، ضمن اینکه مبارزه با حجاب اجباری از اهداف اولیه جنبش سبز نیست، حتی میخواهم بگویم یک جورهایی مسئله ای انحرافی است که میتواند باعث ریزش گسترده حامیان جنبش بشود و مهر تاییدی باشد بر ادعاهای مخالفان.


علی نصری در وبسایت جنبش راه سبز (جرس) در پاسخ به این پرسش که "آیا کمپین مردان روسری پوش به نفع جنبش سبز است یا به ضرر آن؟" نوشت:

افراد مختلف جامعه بر حسب تحصیلات٬ طبقه اجتماعی٬ فرهنگ٬ دسترسی به اطلاعات و عوامل بسیار دیگر درکها و تعریفها متفاوتی از نمادها دارند. ممکن است برای آن گروهی از افراد که سالها در علوم اجتماعی تحصیل کرده اند و بعضآ با دیسکورس های فمینیستی غربی آشنایی کامل دارند، کمپین مردان روسری پوش نوعی به چالش کشیدن ساختارهای جنسیتی سنتی/حکومتی باشد و این حرکت را در راستای ساختارشکنی ها و بازتعریف ارزشهای اجتماعی، مفید و موثر بدانند. اما مسلمآ این پیامی نیست که ماموران بسیجی و حامیان دولت کودتا (که مخاطبین اصلی این کمپین هستند) از این حرکت نمادین دریافت می کنند. چه بسا آنها لباس زنانه پوشیدن مردها را از نشانه های "آخر زمان" بدانند و به "بر حق" بودن خود در این نبرد "حق علیه باطل" اعتقاد راسخ تری پیدا کنند. پس جای آن دارد که از خود بپرسیم که مخاطب چنین کمپینی چه کسی است و او چه درکی از نماد های مورد استفادهء ما دارد؟

بهمن دارالشفایی در وبلاگ خود در مطلبی با عنوان " مجید توکلی یا حجاب اجباری؛ مسئله کدام است؟" اینگونه به سوال خود پاسخ داد:

اما رابطه این کمپین «مجید را آزاد کنید» با «مخالفت با حجاب اجباری» که بعضی دوستان پیشنهاد دادند چیست؟ در واقع رابطه ای ندارند. این دو حرکت تفاوت بنیادی دارند که اساسا دو کمپین مجزا را می طلبد. نکته این است که در اینجا روسری و چادر تن مجید توکلی به عنوان سمبل یک لباس زنانه استفاده شده و نه سمبل حجاب. این لباس میتوانست دامن یا کفش زنانه هم باشد و همان هدف تخریب را دنبال کند. منتها به دلایل لوجیستیکی که وانمود کرده اند مجید توکلی این لباس را برای فرار تن اش کرده، تصادفا این لباس زنانه با سمبل حجاب اسلامی یکی شده. توجه کنیم که این یک تصادفه و حتی خود خبرگزاری فارس هم از روسری به عنوان حجاب استفاده نکرده بلکه به عنوان لباس زنانه استفاده کرده (که در واقع: ببینید این مرد خودش را شبیه زنها کرده پس دیگر مرد نیست و شجاع نیست و دلیر نیست و ترسو ست چرا که زنها شجاع نیستند و ترسو هستند و شان شان پایین تر است). اگر این موضوع را با حجاب اشتباه بگیریم از مسئله منحرف میشویم. مثال میزنم : فرض کنید برای تحقیر و نشان دادن لباس زنانه، به جای روسری، دامن پایش میکردند؟ باز همان هدف دنبال میشد (مردی که لباس زنانه پوشیده و شجاع نیست و شان اش پایین آمده) اما آن وقت این ۳۰۰ مرد ما چه میکردند؟ شرط میبندم همه دامن پایشان میکردند و عکس میفرستادند. و دیگر موضوع حجاب منتفی بود و نمیشد گفت مبارزه با حجاب اجباری چرا که سمبل لباس زنانه اینجا حجاب نیست. در این ماجرا روسری تصادفا هم یک سمبل لباس زنانه و هم به طور مستقل سمبل حجاب است که باعث شده این ۲ موضوع با هم اشتباه گرفته شوند.

مهدی جامی در نوشته‌ای که در وبلاگ شخصی‌اش منتشر شد، این حرکت را به "جان زنانه جنبش" تعبیر کرد:

سی سال پیش و پیشتر از آن زنها می خواستند مردانه شوند. لباسهای زمخت می پوشیدند. کت و شلوارهایی که آنها را مثل چینی های متحدالشکل و مائوپرست می ساخت. یا اورکت می پوشیدند مثل بچه های مجاهدین. چکمه پوشیدن عمومی بود. نظامی شدن هم. و اینهمه رفتارهایی مردانه بود. سالهای اول انقلاب همیشه به این فکر می کردم که زنان مدرن ما رفتارشان مردانه است. بعد به این نتیجه می رسیدم که یکی از دلایل ان این است که الگوی زنانه ای برای مدرن بودن ندارند. انقلابی بودن گویی امری مردانه بود. حتی فمینیسم جهانی هم مردانه می تابید. در بهشت چپ ها نیز کوبا باشد یا چین و شوروی زنها کارهای مردانه می کردند تا برابری خود را به صورتی مکانیکی نشان دهند.

جهان سی سال بعد آنقدر عوض شده است که مردها از زنانه شدن ابایی ندارند. زنها از اعتباری برخوردارند که می توان روسری آنها را سر کرد و عکس گرفت. مردها هم دیگر عوض شده اند. جهان مردانه به معنای متمایز جنسی-پدرسالار کمرنگ شده است. انقلاب زنان است.

مریم نصر اصفهانی با نگاهی به مطلب جامی، از نگرانی‌اش از سابقه استفاده از زنان و خیانت به خواست‌های آنان پس از پیروزی صحبت کرد:

اما در همه این مبارزات چیز دیگری هم تکرار شده و آن خیانت شدن به زنان پس از پیروزی است. آنها در همه عرصه ها ی مبارزه شرکت میکنند: گاه قلم به دست می گیرند و مینویسند، گاه اسلحه به دوش میگیرند و به میدان جنگ می روند ، فریاد میزنند، قربانی میشوند و قربانی میدهند اما پس از پیروزی/برای نیل به پیروزی اولین چیزی که بر سر آن معامله میشود همین مطالبات و جایگاه زنان است. اینکه این روزها فراوان میخوانیم و میبینم که فمینیسم غربی را تخطئه میکنند و بر از میان رفتن شکاف زن/مرد تاکید میکنند از نظر من پذیرفته نیست. فمینیسم غربی جنبشی تماما زنانه است که اهداف و مطالبات زنان را دنبال میکند و کمتر نیازمند/وامدار حاکمیت مذکر است.

فاطمه صادقی در سایت البرز، در مطلبی با عنوان "اعتراض به حجاب اجباری یا دفاع از مردانگی؟" نوشت:

اما اگر مجید توکلی نبود چه؟ زنانگی در این میان، نا بهنگام، با دفاع از مجید گره خورد و با آن سخت در آمیخت. انگار زنانگی در سرزمین ما همواره مرغ عروسی و عزاست. بگذارید یک گام جلوتر بروم: دفاع از مجید با پوشیدن روسری های زنانه دفاع از مردانگی مجید و «ما» بود یا دفاع از زنانگی؟ ...

اگر ماجرای مجید در بین نبود، بعید به نظر می رسد که مردان درصدد برمی آمدند از زنانگی دفاع کنند. از این رو حق داریم شک کنیم که کل این کمپین بیش تر دفاع از مردانگی بود تا دفاع از زنانگی. موضوع را سرراست می توان چنین بیان کرد: چنان چه مردان را وادارند روسری یا لباس زنانه بپوشند، تحقیر نخواهند شد، ببینید! ما هم می پوشیم!

نگرانی که مریم نصر و البته خیلی از افراد دیگر از سوءاستفاده از این حرکت در به استهزا گرفتن اعتقادات بخش بزرگی از جامعه ایران داشتند، در نوشته‌ای از "از مینا احدی" در وبسایت روزنه (ارگان حزب کومونیست کارگری ایران) تعبیر شد:

صرف همين مسئله كه تعدادي مرد حجاب بر سر كنند٬ يك نوع تمسخر حجاب و يك حمله به تقدس حجاب است. حجاب يك سمبل مهم جنبش اسلامي و اسلام سياسي است و با اين حركت به يك مضحكه تبديل ميشود. هزاران نفر اين حركت و اين آكسيون را از طريق اينترنت ديده اند٬ و مثل ما به اين صحنه ها بسيار خنديده اند. اين يك حركت جالب و يك پاسخ از سوي جنبشي است كه مدرن و سكولار است و از اين طريق پاسخ فرهنگ شوينيستي و ماچويسم اسلامي را ميدهد . حركتي كه با هومورعجين شده و ميتواند بسيار موثر باشد.

از نگاه کاریکاتوریست‌ها:

مانا نیستانی: نهضت مردان با حجاب

پ.ن: لطفاً اگر مطلب مرتبطی که از قلم افتاده باشد سراغ دارید کامنت بگذارید تا اضافه شود.

یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۸

برای اینکه فراموش نکنیم: نقبی به گذشته


آنهایی که تجربه زندگی در این طرف دنیا را داشته‌اند، حتماً برایشان چندباری پیش آمده که در یک مکالمه با یک انگلیسی‌زبان بشنوند که مثلاً "انگلیسی شما خیلی خوب است، این باورنکردنی است!" یا "انگلیسی شما عالی است!". البته این تعریف‌ها در ماه‌های اول خیلی به آدم اعتماد به نفس می‌دهند اما کم‌کم متوجه می‌شوی که زیاد نباید این تعریف‌ها را جدی بگیری!... مصاحبه محسن مخملباف با "دیوید فراست" را می‌دیدم که فراست در پایان گفتگو سخاوتمندانه از انگلیسی خیلی خوب مخملباف تعریف می‌کند...

از دیدن فیلم‌های مخملباف لذت می‌برم، البته از آنهایی که بعد از تراشیدن ریشش ساخت که خشم مهدی نصیری (سردبیر وقت کیهان، خلف حسین شریعتمداری) را برانگیخت. نوشته‌هایش را دوست دارم. کتاب‌هایش را می‌خوانم، اینکه از شهرتش برای رساندن پیام مردم داخل ایران خرج می‌کند با ارزش است، اما با همه این‌ها نمی‌شود روی جوگیرشدن او و به نوعی دیگر سازگارا بعد از حوادث بعد از انتخابات چشم بست! مخملباف مرتب خود را سخنگوی رسمی مهندس موسوی می‌خواند + (چیزی که البته هیچ وقت نه از طرف موسوی تأیید شد و نه تکذیب). از آن طرف هم سازگاراست که خود را در جایگاه رهبری در تبعید جنبش یافته است. هرچند متحول شدن آدم‌ها اساساً چیز خوبی است اما شاید جوان‌ترها بهتر است بیشتر تاریخ بخوانند و ضمن اینکه قدردان حال آدمها باشند گذشته آنها را هم فراموش نکنند. همیشه خوب است که به گذشته نقبی زد:

برادر بهشتی،

سلام. خسته نباشید. انصاف حكم می كند كه تلاش شما را در جهت رشد كمی سینما بستایم. اجركم علی الله؛ اما وجود فیلمهایی چون اجاره نشین ها را به چه حسابی بگذارم. بی دقتی شما؟، بی اعتقادی شما؟، در صورت آخر اعتماد پاك مهندس موسوی را به شما نمی توانم ندیده بگیرم.

برادر عزیز از شما خیلی خوبی می گویند. خیلی ها می گویند دو سه سال پیش در محضر مهندس مرا امر به ثواب كردید، یادتان هست؟ پس من باب ثواب می گویم؛ حاجی واشنگتن را كه گردن نگرفتید، اجاره نشینها به گردن چه كسی است؟ اگر فیلم را ندیده اید، ببینید. اگر دیده اید یك بار دیگر ببینید. شما را به همان حضرت اباالفضل (ع) تكلیف كسی چون من با شما چیست؟

ارج گذاری تان به جنگ را باور كنم یا اغماض تان را در مورد امثال اجاره نشین ها، امیدوارم كه همچنان ما را متحجر ندانید كه مثلاً به هنر تبلیغاتی و سفارشی معتقدیم یا با انتقاد مخالفیم. اما انتقاد در چارچوب انقلاب و اسلام یا هجو اصل اسلام و انقلاب؟ توهین می شود اگر بگویم فیلم دیدن بلد نیستید. می توانید بنشینید با هم اجاره نشین ها را ببینیم.

من باب ثواب گفتم، گناه كه نكرده ام؟ واقع قضیه این است كه دو ساعت پیش كه فیلم را دیدم حاضر بودم به خودم نارنجك ببندم و مهرجویی را بغل كنم و با هم به آن دنیا برویم. اما یك ربع پیش كه با قرآن استخاره كردم خوب آمد كه به شما بگویم و نه به كس دیگر. ادای وظیفه كردم؛ ثواب یا گناه؛ آخرت خودتان را به دنیای دیگران نفروشید.
امضا: محسن مخملباف (۱۳۶۶)
نقل از كتاب : «تاریخ سینمای ایران»، نوشته جمال امید، جلد دوم، صفحه ۵۴۷

پنجشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۸

از پای برهنه تا صندلی‌های خالی

داستان کفش و جوراب درآوردن رجایی و گذاشتن پای برهنه‌اش روی میز در یک کنفرانس مطبوعاتی در حاشیه اجلاس عمومی سازمان ملل را بارها شنیده‌ایم اما حداقل من هیچ تصویری از این قضیه ندیده بودم و همیشه کنجکاو پیدا کردن عکسی از آن بودم. امروز با صرف یکی دو ساعت در کتابخانه عمومی شهر و زیر و رو کردن میکروفیلم های روزنامه‌ها و مجلات معروف آن زمان این عکس را از روزنامه نیویرک تایمز 19 اکتبر 1980 پیدا کردم.

احمدی‌نژاد دوست دارد تا با رجایی مقایسه شود. آن زمان در اوج قضایای گروگانگیری و آغاز جنگ ایران و عراق سران کشورهای جهان مشتاق شنیدن سخنان نماینده یک کشور انقلابی بودند. بنابراین برخلاف احمدی‌نژاد، رجایی برای صندلی‌های خالی صحبت نکرد. اما او هم مثل احمدی‌نژاد که در سازمان ملل دعای فرج می‌خواند، به جای سلام به دبیرکل و حضار، نطقش را با قرآن شروع کرد. مصطفی تاجزاده که آنزمان به همراه بهزاد نبوی جزو هیأت همراه رجایی بود (که البته الان هردو در زندان به تفکر مشغولند!) در خاطراتش از این سفر گفته که رجایی معتقد بوده سازمان ملل هم مثل مجلس است و چون در مجلس او صحبت‌هایش را با سلام به رئیس شروع نمی‌کند در سازمان ملل هم این ‌کار را نخواهد کرد.

رجایی در دومین کنفرانس مطبوعاتی‌اش در حاشیه این اجلاس بود که پای برهنه خود را روی میز گذاشت و موجب حیرت خبرنگاران شد. به گفته تاجزاده، رجایی با این کار، که برای او و بقیه هیأت ایرانی هم غیرمنتظره بوده، می‌خواسته با نشان دادن آثار شکنجه دوران شاه به خبرنگارانی که از وضعیت گروگان‌های آمریکایی سوال می‌کردند، علت دشمنی ایران را با آمریکا که حامی شاه بود بفهماند. احمدی‌نژاد در بازگشت از سفر اولش مدعی شد که سران کشورها در حین سخنرانی‌اش پلک هم نمی‌زدند. البته رجایی چنین ادعایی نکرد اما اگر هم کرده بود باورکردنی تر بود. حیرت خبرنگاران را هنوز هم بعد از 29 سال می‌شود از متن خبرهای آن کنفرانس مطبوعاتی حس کرد!

البته احمدی‌نژاد برای سخنرانی به پشت تریبون هم می‌رود اما رجایی حاضر به این کار نشد و بطور نشسته از همان جایگاه هیأت ایرانی صحبت کرد. (این نکته در ویدیوی زیر کاملاً مشخص است)


احمدی‌نژاد البته در اولین سخنرانی‌اش صاحب هاله‌ نورانی هم شد که کسی باورش نشد. ادعایی که شاید از رجایی برای مردمی که فقط دو سال از انقلابشان گذشته بود و هنوز طعم زندان و شکنجه و اعدام را هم چندان نچشیده بودند باورکردنی‌تر بود. هرچند رجایی هم هرگز چنین ادعایی نکرد.

بیست سال بعد از آنکه رجایی پایش را روی میز گذاشت و نه سال قبل از اینکه احمدی‌نژاد برای صندلی‌های خالی طرح اداره جهان را ارائه کند، در سال 2000 خاتمی پیشنهاد گفتگوی تمدن‌هایش را به سازمان ملل ارائه داد که با اکثریت آراء به تصویب سران کشورهای جهان رسید.

پ.ن:
  1. بخشی از عنوان مطلب از مطلب بی‌بی‌سی، "سی سال در سازمان ملل؛ از پای برهنه نخست‌وزیر تا پیشنهاد رئیس‌جمهوری" گرفته شده است.
  2. خاطرات مصطفی تاجزاده از همراهی رجایی را اینجا بخوانید.
  3. عکس دیگری از رجایی در آرشیو گوگل از روزنامه دیلی‌نیوز هم هست.
  4. عکس در صفحه اول نیویورک تایمز چاپ شده بود. این صفحه را به طور کامل از اینجا دانلود کنید.

دوشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۸

به این مقاله واکنش نشان دهید



پرمخاطب‌ترین روزنامه منیتوبا، Winnipeg Free Press، تحت عنوانی که ظاهراً خبر از برنامه سالگرد 18 تیر در دانشگاه منیتوبا دارد، عملاً به شکل یک رپرتاژ- آگهی، به تبلیغ سازمان مجاهدین خلق پرداخته و مدعی شده این سازمان "اصلی‌ترین گروه دموکراتیک اپوزیسون" ایران است. به نظر می‌آید خانم "کرول ساندرز" نویسنده این مقاله، یا عمداً می‌خواهد ارتباطی بین این سازمان و برنامه سالگرد 18 تیر (که حتی یک نفر از هواداران این سازمان در وینی‌پگ هم در آن شرکت نکرد) برقرار کرده و در ذهن خواننده خود یک ابهام ایجاد کند یا بسیار ناآگاه است. وی در ادامه مطلبش، به صورت کاملاً بی‌ربطی با عنوان مقاله، اعلام کرده که اسقف کلیسای "یونایتد چرچ" در وینی‌پگ در نامه‌ای به باراک اوباما خواستار حفاظت آمریکا از ساکنین اردوگاه اشرف شده‌ است و یادآور شده که این گروه بدینوسیله در تلاش است تا برچسب تروریست بودن را در آمریکا و کانادا از روی خود بردارد تا بتواند به جمع‌آوری کمک‌های مالی بپردازد.

ایرانیان ساکن وینی‌پگ، اگر شما هم مثل من معتقدید این مقاله اشکالات اساسی دارد و حاوی اطلاعات غلط و گمراه‌کننده است و اگر شما هم معتقدید این سازمان بعد از جنگ ایران و عراق هیچ سنخیتی با جوانان پایه‌گذارش که صادقانه در راه مبارزات آزادی‌خواهانه خود جان باختند، ندارد و نه تنها یک سازمان دموکراتیک نیست که با سابقه‌اش در جنگ ایران و عراق در کنار صدام و برعلیه مردم ایران و همینطور رفتار غیرانسانی‌اش با اعضای خود در اردوگاه اشرف، یک گروه تروریستی است، با گذاشتن کامنت زیر مطلب این روزنامه در این لینک و همینطور فرستادن ایمیل به نویسنده‌اش به این آدرس carol.sanders@freepress.mb.ca اعتراض خود را به این مطلب اعلام کنید. حداقل نتیجه این کار شما این خواهد بود که از این پس این روزنامه در نوشته‌های خود دقت بیشتری به خرج خواهد داد.

دوشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۸

مراسم سالگرد ۱۸ تیر در وینیپگ


در سالگرد ۱۸ تیر، دانشحویان، استادان و دیگر اقشار ایرانی ساکن وینیپگ همراه با دوستان غیر ایرانی خود، در یک اقدام سمبولیک با ایجاد یک زنجیر انسانی به دور یکی از ساختمان های خوابگاه های دانشگاه منیتوبا و نمایش تصاویر حمله نیروهای لباس شخصی و نیروی انتظامی به خوابگاه کوی دانشگاه تهران در سال ۱۳۷۸ و همینطور تکرار این واقعه در خرداد امسال تلاش خواهند کرد ضمن اطلاع رسانی با جنبش آزادی خواهی مردم ایران اعلام همبستگی کنند. اگر ساکن وینیپگ هستید با حضور خود و تشویق دوستان ایرانی و غیر ایرانی تان در شرکت در این برنامه به هرچه باشکوه تر برگزارشدن این برنامه کمک کنید.



مکان: دانشگاه منیتوبا،‌ ساختمان آرتور مارو (Arthur Mauro building)


زمان: پنجشنبه، ۹ ژوئیه، ساعت ۱۲ ظهر



Call to form a Human Chain

July 9th is the anniversary of the brutal attack of the plain-clothed arm men to the dorm of Tehran University in year 2000 after a peaceful demonstration of the students to protest the closure of a popular newspaper, in which one student was killed and many students were beaten, injured and arrested. This year, at 3 AM on June 14, after the election demonstrations there was another brutal attack to the Tehran University’s dorm, in which 6 students were killed, 100s were injured and arrested. In memory of those students, on Thursday July 9th at noon, we will form a human chain in front of our university’s dorm, Arthur Mauro building. Please join us to show your support for the civil rights movement of Iranian students.

شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۸

من باید به وطنم ایران برگردم

متن زیر ترجمه‌ی یادداشت زیبایی است از "مرجان ساتراپی" نویسنده ایرانی مقیم فرانسه که کتاب "پرسپولیس"‌اش (که از آن فیلم انیمیشنی هم ساخته شد) با شهرت جهانی‌اش گمان نکنم نیازی به معرفی من داشته باشد. این یادداشت در "نیویورک تایمز" دیروز سوم ژوئیه منتشر شد و این ترجمه، ترجمه‌ایست البته در وسع سواد من. کاستی‌هایش را بر من ببخشید و اگر انگلیسی می‌دانید متن اصلی را بخوانید که بسیار خواندنی تر است. جمله کوتاهی از این ترجمه ناگزیر زیر تیغ خودسانسوری رفت...



من باید به وطنم ایران برگردم

شش سال قبل برای شنیدن حرف‌های مردی که نامش را نمی‌برم به کافه‌ای در پاریس رفتم.

او گفت که 24 سال از زمانی که درست بعد از انقلاب سال 57 به دلایل سیاسی ناچار به ترک ایران شد گذشته است. او از خیلی چیزها حرف زد و حرفش را اینگونه به پایان برد که: "وقتی شما سرزمین مادریتان را ترک کنید، می‌توانید در هر جایی زندگی کنید، اما من نمی‌توانم در جایی به جز ایران بمیرم. در غیر اینصورت زندگی من هیج معنایی نخواهد داشت."

این جمله‌اش به شدت تحت تأثیرم قرار داد. در مورد آنچه گفت بارها اندیشیده‌ام نه تنها برای فهمیدنش که برای حس معنای حرفش با تمام وجودم. من هم معتقد بودم که نباید در هیچ جای دیگر به جز کشورم، ایران بمیرم و در غیر اینصورت زندگی‌ام بی معنا خواهد بود.

زمانی که به صحبت‌های این مرد گوش می‌دادم چهار سال از آخرین باری که در وطنم بودم گذشته بود.

بله، من ایران را وطن می‌خوانم جرا که مهم نیست چه مدتی است در فرانسه زندگی می‌کنم و علی‌رغم این واقعیت که بعد از این همه سال خودم را یک فرانسوی حس می‌کنم، اما واژه "وطن" فقط یک معنا برای من دارد: ایران.

من تصور می‌کنم برای همه همینطور است: وطن جایی است که آدم به دنیا می‌آید و بزرگ می‌شود.

مهم نیست که من چقدر عاشق پاریس و زیبایی‌های وصف ناپذیرش هستم، تهران با تمام زشتی‌هایش برای همیشه در چشم من عروس تمام شهرهای جهان خواهد بود.

این به جغرافیا بر می‌گردد، به بوی باران. به چیرهایی که می‌دانیم بدون اینکه حتی مجبور باشیم فکر کنیم که چرا می‌دانیم.

این به رشته‌کوه‌های البرز بر می‌گردد که شهر مرا محافظت می‌کنند. الان کجا هستند؟ چه کسی الان مرا محافظت می‌کند؟

این به بوی تحمل ناپذیر دود بر می‌گردد، بویی که من خیلی خوب می‌شناسمش.

این بر می‌گردد به اینکه نه آسمان همه جا همین رنگ است و نه خورشید همه جا یک جور می‌درخشد.

این بر‌می‌گردد به میل قدم زدن زیر آسمان آبی خودم، به اینکه می‌خواهم خورشید خودم پشتم را نوازش دهد.

زمانی که به صحبت‌های آن مرد گوش می‌دادم چهار سال از آخرین باری که در وطنم بودم گذشته بود. الان بیشتر از ده سال است. یا دقیقاً ده سال و شش ماه و سه روز.

در تمام این سال‌ها، فکر می‌کردم تا چند دهه دیگر بدون اینکه قادر باشم در کوهستان‌هایم قدم بزنم، زندگی خواهم کرد. اما 18 روز قبل، 12 ژوئن 2009، اتفاقی افتاد، اتفاقی که هرگز باورم نمی‌شد روزی در زندگی‌ام ببنیم: ایرانی‌ها در مجال کوچکی برای دموکراسی، به اندازه‌ای که فقط بتوانند به نامزدی که قبلاً توسط شورای نگهبان تأیید شده رأی دهند، صادقانه رأی دادند.

سوالی که بیشتر رسانه‌ها قبل از انتخابات می‌پرسیدند این بود که: "آیا ایرانی‌ها برای دموکراسی آماده‌اند؟"

"بله!" پاسخی بود که بلند و چه رسا آمد.

با حضوری 85 درصدی در انتخابات، رویای ممکن شدن تغییر را دیدند.

همچنین باور کردند که "بلی! آنها می‌توانند".

احتمالاً نیازی نیست که به یادتان بیاورم که این اولین باری نیست که ایرانی‌ها نشان دادند که چقدر عاشق آزادی‌اند. فقط به قرن بیستم نگاهی بیاندازید: انقلاب مشروطه در 1906(اولین در آسیا)، ملی کردن صنعت نفت در 1951 (اولین در خاورمیانه)، برپایی انقلاب 1979، و خیزش دانشجویی 1999 که اکنون بانگ خروشان دموکراسی‌خواهی را با خود آورده است.

بیست سال قبل، وقتی تحصیل در رشته هنر در تهران را شروع کردم، "سیاست" آنقدر موضوعی ترسناک بود که ما حتی شهامت فکر کردن به آن را هم نداشتیم. در موردش حرف بزنیم؟ فراتر از اعتقاد؟

که بر علیه رئیس جمهور در خیابان‌ها تظاهرات کنیم؟ چه فکر عبثی!

نقد رهبری؟ چه خیال مهلکی!

[...]

مرگ، شکنجه و زندان، بخشی از زندگی روزانه جوانان ایران است. آنها شبیه ما نیستند، شبیه دوستان ما و یا شبیه من در زمانی که در سن آنها بودم نیستند. آنها نمی‌ترسند. آنها آنی نیستند که ما بودیم.

آنها دستان خود را زنجیر می‌کنند و فریاد می‌زنند: "نترسید! نترسید! ما همه با هم هستیم!"

آنها فهمیده‌اند که هیچ کس حقشان را به آنها نمی‌دهد، باید خودشان آنرا بستانند.

آنها برخلاف نسل قبل از خود- نسل من که رویایشان خروج از ایران بود- فهمیده‌اند که رویای واقعی نه ترک آن که جنگیدن برای آن است، برای آزاد کردنش، برای عشق ورزیدن به آن و برای بازسازی‌اش.

آنها دستان خود را زنجیر می‌کنند و فریاد می‌زنند: " می‌جنگیم! می‌میریم! ذلت نمی‌پذیریم!"

آنها به خیابان می‌رفتند با علم به این که هر تظاهراتی، امضای سند مرگشان است.

امروز جایی خواندم که با کنایه نوشته بود " انقلاب مخملی" ایران به "کودتای مخملی" ایران تبدیل شد. اما بگذارید چیزی به شما بگویم: این نسل، با امیدهایش، آرزوهایش، با خشمش و طغیانش، برای همیشه جهت تاریخ را تغییر داده است. هیج جیز مثل قبل نخواهد بود.

از این پس هیچ کس ایرانیان را با رئیس‌جمهور باصطلاح منتخبشان قضاوت نخواهد کرد.

از این پس ایرانیان، بی باک هستند، آنها اعتماد به نفسشان را باز یافته‌اند.

با وجود همه خطرها، آنها گفتند نه!

و من بر این باورم که این تازه شروع کار است.

از این پس، من همیشه می‌گویم: زمانی که شما وطن خود را ترک کنید، می‌توانید هرجایی زندگی کنید. اما من نمی‌گویم که تنها در ایران خواهم مرد. من روزی در ایران زندگی خواهم کرد... در غیراینصورت زندگی‌ام بی معنی خواهد بود.


شنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۸

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن


۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشکیل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پیمایی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.

۲) ما قانون‌شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایران

دوشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۸

آقای رییس جمهور، شما زیر این تل میلیونی خس و خاشاک دفن خواهید شد!



این روزها بهت زده، عصبی و نگران به جز دنبال کردن لحظه به لحظه اخبار از منابع مختلف کار دیگری از من ساخته نیست. اعتراف می کنم نه انتظار چنین وقاحت سازمان یافته ای را داشتم و نه انتظار چنین شور و غیرت مردمی را. به عنوان کسی که در کنج عافیت در کشوری امن در صلح و صفا نشسته ام، به خودم هرگز اجازه نمی دهم برای مردمی که سینه خود را سپر باتوم و گلوله دروغپردازان ساخته اند، نسخه بدهم و در آنها شور انقلابی ایحاد کنم تا ایران را برای من آزاد کنند. اما نمی توانم نگرانی خود را از سوءاستفاده عافیت نشینان فرصت طلبی که سالهاست در دکانشان مگسی هم نمی پرد از این حرکت حق طلبانه مردم پنهان کنم.

امیدوارم مردم همانطور که تا کنون در فالب یک حرکت مدنی خواستار احقاق حق از دست رفته خود بوده اند، اجازه ندهند که این حرکت به خشونتی کور تبدیل شود. نباید مردم در همان دامی که «دانشجوبان آزادی خواه و برابری طلب» افتادند، بیافتند. اجازه ندهید سلطنت طلبان ورشکسته و آن گروه های حقیری که همه هنرشان خلاصه می شود به فحش دادن و رنگ پاشیدن به مردم حاضر در صف انتخابات در شهرهای خارج از کشور (+)، جهتِ این مبارزه مدنی را به شعارهای باب میل خود تغییر دهند.

به کدامین گناه؟

اگرچه مردم همیشه چند قدم فراتر از ذهن بسته اپوزیسیون فرتوت خارج از کشور قدم بر می دارند. اعتراف می کنم که شنیدن سفیر «الله اکبر» روی پشت بام های تهران و شهرستانها و استفاده درست از باورهای مذهبی از دهان حوانان نسل سوم مو بر تنم راست کرد. این هوشمندانه ترین حرکتی است که انتظارش را نداشتم. مردم راه درست را یافته اند. این من و شمای خارج نشین هستیم که باید سعی کنیم وجدان خود را کمی بیدار کنیم تا مردم داخل کشور را قربانی عملی شدن عقده های فروخفته شخصی و گروهی خود نکنیم.

چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۸

در خدمت و خیانت احمدی نژاد


اینکه دوران چهارساله ریاست جمهوری احمدی نژاد از فاجعه بارترین مقاطع سی ساله جمهوری اسلامی بود جای بحث چندانی ندارد اما آن طشت بزرگی که احمدی نژاد در مناظره اش با موسوی از بلندای برج سی طیقه نظام به پایین انداخت ناخواسته خدمتی بزرگ بود برای باز کردن فصل جدیدی در تاریخ جمهوری اسلامی. اتهاماتی که احمدی نژاد با لجاجتی کودکانه به هاشمی و ناطق نوری وارد کرد، برای مردم حرفهای جدیدی نبود. اما شنیدن این اتهامات که همه ما سالهاست در کوچه و خیابان می شنویم از زبان رییس جمهور مورد حمایت رهبر و آن هم از رسانه ملی اتفاقی باورنکردنی بود. متهم شدن منصوبین مستقیم رهبری به فساد مالی و از آنطرف نامه سرگشاده هاشمی به رهبری خود مشکلات پیچیده تری را خبر می دهد. رفسنجانی در جایی از نامه اش اتهامات احمدی نژاد را اینگونه تعبیر می کند که:


"غیرمستقیم، مقام ولایت در زمان رهبری امام راحل و جناب عالی که هادی دولت ها بودهاید و با اظهارات صریح، مدیریت ها را مورد تایید و تحسین قرار داده اید، نشانه گرفته است."

اما از آنطرف خود به تخلفات احمدی نژاد اشاره می کند که :

"مفقودالاثر بودن یک میلیارد دلار و ارتکاب چند هزار تخلف در اجرای بودجه ها"
غافل از اینکه خود این دولت بیشتر از هر دولتی مورد تایید رهبری بوده است! انتخابات این دوره علاوه بر این افشاگریها تابوشکنی های بسیاری داشت که در نوع خود بی نظیر بود.


بدون شک حجاب اجباری با آمدن ریس جهمور جدید برداشته نخواهد شد اما بیان این خواسته در تلویزیون رسمی حادثه شگفت انگیزی بود همراه با وعده تغییر قانون اساسی و فراموش نکنیم که خاتمی صحبت از تغییر قانون اساسی را خیانت خوانده بود. اینها همه تاییدی است بر این واقعیت که اصلاحات پدیده ای زنده و مستقل از افراد و شخصیت هاست و خواست واقعی مردم ماست. تغییر نظر بیشتر تحریم کننده های سابق انتخابات و تصمیم برای مشارکت علامت امیدوارکننده ای است. نکته بامزه تغییر موضع بعضی دوستان در فیس بوک از تحریم و خیانت دانستن انتخابات تا تحریم یا فقط رای به کروبی و نهایتا عدم تحریم و رای به کروبی یا موسوی و فراخوان برای رفتن دسته جمعی به پای صندوق در اوتاواست که البته خوشحال کننده است. به نظر من مهمترین تاکتیک تلاش برای رای نیاوردن احمدی نژاد است. من به صندوق رای دسترسی ندارم اما اگر داشتم شخصأ به کروبی رای می دادم هرچند نشانه ها از رای آوردن موسوی خبر می دهد. در واقع رای من به تیم قوی همراه کروبی است و کمی نگرانی از سیاست های اقتصادی موسوی است اما امیدوارم این افراد دور و بر کروبی در صورت رای آوردن موسوی به دور او جمع شوند. ایران روزهای حساسی در پیش رو خواهد داشت.

عکس از بی بی سی

چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۸

کمی برنامه نویسی SAS با طعم انتخابات ریاست جمهوری


نقشه زیر فقط یک تمرین و سیاه‌ مشق است برای کار جدی‌تر و بزرگتری که اینروزها مشغولش هستم. پژوهشگرهایی که با آنها کار می‌کنم علاقمندند بعد از اینکه نرخ شیوع بیماری‌های مختلف در مناطق مختلف منیتوبا با استفاده از مدل‌های آماری برآورد شد، اعداد و ارقام را روی نقشه با طیف رنگ‌های مختلف ببینند. برای اینکار با استفاده از برنامه‌های GIS ما این اطلاعات را روی نقشه‌های استاتیک نمایش می‌دهیم. اشکال این نقشه‌ها این است که با زوم کردن روی نقشه عملاً اطلاعات بیشتری به نمایش در نمی‌آید و صرفاً یک بزرگنمایی پیکسلی انجام می‌شود. مدتی است که در حاشیه کارهای اصلی‌ام مشغول این هستم که اطلاعات بدست آمده را که در دیتابیس‌های SAS قرار دارند در محیط خود SAS مستقیماً به فایل KML برای نمایش در Google Map و Google Earth تبدیل کنم. برای آزمایش ِ این روش، نقشه‌ ایران به تفکیک استان را انتخاب کردم که رأی اول هر استان را در مرحله اول انتخابات دوره نهم با یک رنگ خاص برای هر کدام از کاندیداها نمایش دهد (منبع آمارها: + و +) که نتیجه اینی شد که می‌بینید:




View Larger Map


هرچه فریاد دارید از این چهارساله سیاه بر سر آن استان‌های سیاه‌ کار مرکزی بزنید که به احمدی‌نژاد رأی دادند. (روی هر رنگ کلیک کنید تا نام کاندیدا را ببینید.) جالب اینجاست که تنها استانی که در آن دکتر معین رأی اول را داشته سیستان و بلوچستان است. به نظر می‌آید اگر در ایران انتخابات به شکلی حزبی- پارلمانی انجام می‌شد یعنی رئیس جمهور از حزبی انتخاب می‌شد که بیشترین کرسی را در مجلس داشته باشد، در آنصورت شاید انتخاب چند استان پرجمعیت به کل کشور تحمیل نمی‌شد.

جند نکته فنی:

مختصات جغرافیایی استان‌های ایران را از فایل کتابخانه‌ای که همراه SAS ارائه می‌شود گرفته‌ام. البته از آنجا که این فایل قدیمی است (شاید به خاطر تحریم‌های آمریکا که SAS ایران را از خدمات خود محروم کرده)، استان‌های جدید مثل خراسان رضوی، شمالی و جنوبی، گلستان و اردبیل را ندارد. استان هرمزگان هم به خاطر داشتن جزیره قشم بعد از تبدیل به KML کمی به هم می‌ریزد. ضمناً توجه داشته باشید که در SAS مختصات بر حسب رادیان است که باید اول آنها را به درجه تبدیل کنید. کد SAS ی که این نقشه را می‌سازد هنوز احتیاج به کمی ریزه‌کاری دارد. وقتی کامل شد حتماً آنرا در همین وبلاگ خواهم گذاشت و روش کارش را توضیح خواهم داد. شمایی که اینجا را می‌خوانید اگر مختصات جغرافیایی ایران به تفکیک شهرستان را دارید (در هر فرمت GIS) یا می‌دانید که از کجا می‌شود تهیه‌اش کرد اگر لطف کنید و کامنت بگذارید ممنونتان خواهم شد.

مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی

مصاحبه هفته‌نامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهم‌تری...