- نفس گفتگو به خودی خود یک قدم مثبت است.
- فکر کردم اگر مثلا هاشمی (که میدانیم اتفاقاتی مثل رستوران میکونوس و اتوبوس نویسندگان به ارمنستان در زمان حکومت او رخ داد) به تورنتو سفر میکرد، اینقدر نگران دیدار و گفتگو با وی نبودم. حتی اگر رد صلاحیت نمیشد و من هم دستم به صندوق رأیی میرسید، چه بسا که به او رأی هم می دادم. دیدار با فرزند شاهی که دیکتاتور بوده مسلما به این بدی نمی تواند باشد!
- و آخر اینکه برای ادامه تحقیقی که روی زندگی قطبزاده مدتهاست به آن مشغولم احتیاج به آشنایی و ارتباط با افرادی در رژیم گذشته دارم.
سهشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۲
شاهزادهای در ردای یک رئیس جمهور
چهارشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۰
پایان یک امپراطور
چهارشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۰
گمشده در ترجمه!
یکشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۹۰
گرسنگی
فیلم "گرسنگی" ساخته استیو مک کوئین را میدیدم. فیلم به چند هفته آخر عمر "بابی ساندز" میپردازد. مملو از تصاویر تلخ و دردناک که هنرمندانه اعتصاب غذای این مبارز ایرلندی را به تصویر کشیده است. در فرآیند اعتصاب غذا و بلایی که بر سر بدن اعتصاب غذا کننده میآید میگویند:
بدن در واقع "خود" را مصرف می کند. پس از حدود سه روز، کبد شروع به شکستن چربی های بدن می کند. بدن برای جبران این واکنش، متابولیسم خود را کند می کند ولی پس از حدود سه هفته ناگزیر می شود ماهیچه ها و اندام های حیاتی خود را برای کسب انرژی بکاود و مصرف کند.
پوست بدن مومی شکل می شود، بدن از خود بویی ترش متصاعد می کند و نفس بوی شیرینی همچون بوی گلابی می گیرد.
مرگ شخص در پی بی آبی، تحلیل بدن و از کار افتادن دردناک اندام های درونی، و بیش از هر چیز کلیه ها و کبد فرا می رسد. +

و بیینده همه اینها را در فیلم میبیند. بماند که نیمه اول فیلم به خشونتهای پلیس بریتانیا با زندانیان میپردازد.
دیروز صد و بیست روزنامهنگار از اعتصاب غذاکنندگان درخواست کردند تا به اعتصاب غذای خود پایان دهند. ماشاالله شمسالواعظین در مصاحبه با بی.بی.سی به درستی میگفت ما نگران این هستیم که این اعتصاب غذاها آستانه تحمل رژیم را بالا ببرد. دیروز محسن امینزاده (سخنگوی وزارت خارجه در زمان خاتمی) در پی اعتصاب غذا به سی.سی.یو منتقل شد. دو نفر دیگر قبلاً به بهداری زندان منتقل شده بودند.
به عقیده برخی کارشناسان، با وجود نقش مثبت اینترنت و شبکه های مجازی در جلب حمایت اجتماعی، گاه این خطر نیز وجود دارد که با "عادی" شدن موضوع اعتصاب غذا در فضای مجازی، آن را در سطح افکار عمومی به امر پیش پا افتاده ای تنزل بدهد.
به گفته این کارشناسان، اگر اعتصاب های غذا تکرار شود ولی صاحبان قدرت تحت فشار قرار نگیرند و ناچار به عقب نشینی نشوند، تاثیر این شکل مدنی اعتراضی کم خواهد شد.
پنجشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۹۰
مردی که نامی بانوانه داشت
هدی صابر، این نویسنده و فعال فرهنگی ، نه کارخانه ای به اسم خود داشت نه دستی در اموال مردم. آن سوتر از نام بانوانهاش، مرد بود.
یکشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۹
کد نارنجی
صدای افسر سیاه پوست دیگری که وارد اتاق کوچک شده تا خبر دهد که پرواز من را از 6:40 به 7:50 تغییر داده اند، رشته افکارم را از هم پاره می کند. می پرسم: "تکلیف پرواز دومم از مینیاپولیس به سیاتل چه می شود؟" افسری که اطلاعاتم را وارد می کرد به سرعت از پشت میزش بلند می شود تا افسر دوم را صدا کند تا تغییر پرواز دومم را پیگیری کند. می گوید: "نگران نباش وقتی کارمان اینجا تمام شد یکی نفر از شرکت هوایی می آید اینجا تا همه چیز را برایت توضیح دهد." بعد از مدتی از پشت میزش بلند می شود و مانیتور را به سمت من می چرخاند و خودش هم می آید اینطرف میز و دستگاه انگشت نگاری را روشن می کند و بعد از اینکه یکی از همان دستکش های آبی رنگ دستش می کند، هر ده انگشتم را یک به یک در یک فرآیند طولانی انگشت نگاری می کند. اگر انگشت نگاری زمان گرفتن ویزا را هم حساب کنم، این سومین انگشت نگاری بابت این سفر است. می خواهد که به دوربین نگاه کنم. عکسم را می گیرد و باز می نشیند پشت میزش و به کارش مشغول می شود و بعد از چند دقیقه بلند می شود و مرا به بیرون اتاق راهنمایی می کند. در حالی که لحنش نسبت به یک ساعت پیش دوستانه تر شده است، می گوید: "سفرهای بعدی ات اینقدر طول نخواهد کشید." جزوه ای را به دستم می دهد و می خواهد کمی منتظر بنشینم تا کارهایش تمام شود و در این حین این جزوه را بخوانم. نوشته اینگونه شروع می شود که "آمریکا به رسم دیرنه خود در خوش آمد گویی به میهمانان و مهاجران افتخار می کند"
شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۸
زندانی تهران: تواب اوین


- اوین خیالی در زندانی تهران، منیژه برادران +
- میز گردی با حضور: ايرج مصداقى- مرجان افتخارى- سودابه اردوان- منيره برادران- فريبا مرزبان- نسرين پرواز- مهستى شاهرخى و شيما كلباسی (فایل صوتی) +
- زندانی تهران: چوب حراج به خاطرات زندان - ایرج مصداقی +
- مقایسه دو متن متفاوت از خاطرات زندان - ایرج مصداقی +
- میان ماه من تا ماه گردون- ایرج مصداقی +
- بررسی و معرفی کتاب - شهرنوش پارسی پور +
یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۸
کفاره
جمعه، آذر ۲۷، ۱۳۸۸
مجموعه نقدها و حاشیهها بر کمپین مردان با حجاب
در نظر بگیرید اگر بخشی از معترضان مذکر ... تصمیم می گرفتند در دفاع از زنانی که به اجبار وادار به رعایت حجاب می شوند روسری به سر کنند، آنوقت خبرگزاران دولت چه می کردند وقتی می دیدند که جمعیتی بر این اجبار می خندد و در یک حرکت نمایدن روسری و چادر به سر مردان شده است؟ اگرچه می دانم به دلیل تفکر ریشه ای مردسالارانه، چنین ابتکار عملی از مردان ایرانی بعید است اما آیا باز هم خبربیاران دولت کودتا با افتخار حاضر به انتشار عکس های به تمسخر گرفتن پوشش اسلامی خواهند بود؟ کاری که خود کرده اند و خود خندیده اند.

«افتخار میکنم که روسری مادر مرحومم را سر کردهام. همان روسری که در ایران به زور سر زنم کردند. همان روسری که اگر خواهران من در اروپا سر کردنش را انتخاب کنند، تحقیر خواهند شد. و همان روسری که ابتذال عقبافتادهای که الان بر ایران حکومت میکند، فکر میکند اگر آن را سر مجید توکلی کند، تحقیرش کرده است - او امروز نزد ما عزیزتر و شریفتر از هر زمان دیگری است. ما، همه، مجید توکلی هستیم - و ما مردان ایرانی خیلی دیر داریم این کار را میکنیم. اگر ۳۰ سال پیش این کار را کرده بودیم، یعنی زمانی که روسری به آن دسته از خواهران ما که نمیخواستند آن را بر سر کنند تحمیل شد، شاید امروز در این وضع نبودیم. اگر حد تصور جمهوری اسلامی این است، به قول شاهین نجفی "بگرد تا بگردیم".»

مسئله حجاب بالقوه موضوع بسیار چالش برانگیزی است برای ما و شوخی با آن، زیر سوال بردنش یا نقد اجبار آن به هیچ وجه مسئله ساده ای نیست. شاهد این مدعا آنکه مدتهاست تعداد زیادی از فمینیست ها در تلاش برای مبارزه/نه گفتن به حجاب اجباری هستند و پس از تلاش های فراوان تا کنون نتوانسته اند جمع قابل توجهی (حتی در میان زنان) را با ایده خود همراه کنند. حجاب اگرچه اجباری حکومتی است اما مسئله ای مربوط به حکومت نیست، که عمیقا در باورهای مردم ما ریشه دارد. نزدیک شدن به آن باید با احتیاط صورت بگیرد و نقد اجبار آن مسئله ای بسیار زمان بر و مستلزم کار فرهنگی گسترده است، ضمن اینکه مبارزه با حجاب اجباری از اهداف اولیه جنبش سبز نیست، حتی میخواهم بگویم یک جورهایی مسئله ای انحرافی است که میتواند باعث ریزش گسترده حامیان جنبش بشود و مهر تاییدی باشد بر ادعاهای مخالفان.
افراد مختلف جامعه بر حسب تحصیلات٬ طبقه اجتماعی٬ فرهنگ٬ دسترسی به اطلاعات و عوامل بسیار دیگر درکها و تعریفها متفاوتی از نمادها دارند. ممکن است برای آن گروهی از افراد که سالها در علوم اجتماعی تحصیل کرده اند و بعضآ با دیسکورس های فمینیستی غربی آشنایی کامل دارند، کمپین مردان روسری پوش نوعی به چالش کشیدن ساختارهای جنسیتی سنتی/حکومتی باشد و این حرکت را در راستای ساختارشکنی ها و بازتعریف ارزشهای اجتماعی، مفید و موثر بدانند. اما مسلمآ این پیامی نیست که ماموران بسیجی و حامیان دولت کودتا (که مخاطبین اصلی این کمپین هستند) از این حرکت نمادین دریافت می کنند. چه بسا آنها لباس زنانه پوشیدن مردها را از نشانه های "آخر زمان" بدانند و به "بر حق" بودن خود در این نبرد "حق علیه باطل" اعتقاد راسخ تری پیدا کنند. پس جای آن دارد که از خود بپرسیم که مخاطب چنین کمپینی چه کسی است و او چه درکی از نماد های مورد استفادهء ما دارد؟
اما رابطه این کمپین «مجید را آزاد کنید» با «مخالفت با حجاب اجباری» که بعضی دوستان پیشنهاد دادند چیست؟ در واقع رابطه ای ندارند. این دو حرکت تفاوت بنیادی دارند که اساسا دو کمپین مجزا را می طلبد. نکته این است که در اینجا روسری و چادر تن مجید توکلی به عنوان سمبل یک لباس زنانه استفاده شده و نه سمبل حجاب. این لباس میتوانست دامن یا کفش زنانه هم باشد و همان هدف تخریب را دنبال کند. منتها به دلایل لوجیستیکی که وانمود کرده اند مجید توکلی این لباس را برای فرار تن اش کرده، تصادفا این لباس زنانه با سمبل حجاب اسلامی یکی شده. توجه کنیم که این یک تصادفه و حتی خود خبرگزاری فارس هم از روسری به عنوان حجاب استفاده نکرده بلکه به عنوان لباس زنانه استفاده کرده (که در واقع: ببینید این مرد خودش را شبیه زنها کرده پس دیگر مرد نیست و شجاع نیست و دلیر نیست و ترسو ست چرا که زنها شجاع نیستند و ترسو هستند و شان شان پایین تر است). اگر این موضوع را با حجاب اشتباه بگیریم از مسئله منحرف میشویم. مثال میزنم : فرض کنید برای تحقیر و نشان دادن لباس زنانه، به جای روسری، دامن پایش میکردند؟ باز همان هدف دنبال میشد (مردی که لباس زنانه پوشیده و شجاع نیست و شان اش پایین آمده) اما آن وقت این ۳۰۰ مرد ما چه میکردند؟ شرط میبندم همه دامن پایشان میکردند و عکس میفرستادند. و دیگر موضوع حجاب منتفی بود و نمیشد گفت مبارزه با حجاب اجباری چرا که سمبل لباس زنانه اینجا حجاب نیست. در این ماجرا روسری تصادفا هم یک سمبل لباس زنانه و هم به طور مستقل سمبل حجاب است که باعث شده این ۲ موضوع با هم اشتباه گرفته شوند.
سی سال پیش و پیشتر از آن زنها می خواستند مردانه شوند. لباسهای زمخت می پوشیدند. کت و شلوارهایی که آنها را مثل چینی های متحدالشکل و مائوپرست می ساخت. یا اورکت می پوشیدند مثل بچه های مجاهدین. چکمه پوشیدن عمومی بود. نظامی شدن هم. و اینهمه رفتارهایی مردانه بود. سالهای اول انقلاب همیشه به این فکر می کردم که زنان مدرن ما رفتارشان مردانه است. بعد به این نتیجه می رسیدم که یکی از دلایل ان این است که الگوی زنانه ای برای مدرن بودن ندارند. انقلابی بودن گویی امری مردانه بود. حتی فمینیسم جهانی هم مردانه می تابید. در بهشت چپ ها نیز کوبا باشد یا چین و شوروی زنها کارهای مردانه می کردند تا برابری خود را به صورتی مکانیکی نشان دهند.جهان سی سال بعد آنقدر عوض شده است که مردها از زنانه شدن ابایی ندارند. زنها از اعتباری برخوردارند که می توان روسری آنها را سر کرد و عکس گرفت. مردها هم دیگر عوض شده اند. جهان مردانه به معنای متمایز جنسی-پدرسالار کمرنگ شده است. انقلاب زنان است.
اما در همه این مبارزات چیز دیگری هم تکرار شده و آن خیانت شدن به زنان پس از پیروزی است. آنها در همه عرصه ها ی مبارزه شرکت میکنند: گاه قلم به دست می گیرند و مینویسند، گاه اسلحه به دوش میگیرند و به میدان جنگ می روند ، فریاد میزنند، قربانی میشوند و قربانی میدهند اما پس از پیروزی/برای نیل به پیروزی اولین چیزی که بر سر آن معامله میشود همین مطالبات و جایگاه زنان است. اینکه این روزها فراوان میخوانیم و میبینم که فمینیسم غربی را تخطئه میکنند و بر از میان رفتن شکاف زن/مرد تاکید میکنند از نظر من پذیرفته نیست. فمینیسم غربی جنبشی تماما زنانه است که اهداف و مطالبات زنان را دنبال میکند و کمتر نیازمند/وامدار حاکمیت مذکر است.

اما اگر مجید توکلی نبود چه؟ زنانگی در این میان، نا بهنگام، با دفاع از مجید گره خورد و با آن سخت در آمیخت. انگار زنانگی در سرزمین ما همواره مرغ عروسی و عزاست. بگذارید یک گام جلوتر بروم: دفاع از مجید با پوشیدن روسری های زنانه دفاع از مردانگی مجید و «ما» بود یا دفاع از زنانگی؟ ...اگر ماجرای مجید در بین نبود، بعید به نظر می رسد که مردان درصدد برمی آمدند از زنانگی دفاع کنند. از این رو حق داریم شک کنیم که کل این کمپین بیش تر دفاع از مردانگی بود تا دفاع از زنانگی. موضوع را سرراست می توان چنین بیان کرد: چنان چه مردان را وادارند روسری یا لباس زنانه بپوشند، تحقیر نخواهند شد، ببینید! ما هم می پوشیم!
صرف همين مسئله كه تعدادي مرد حجاب بر سر كنند٬ يك نوع تمسخر حجاب و يك حمله به تقدس حجاب است. حجاب يك سمبل مهم جنبش اسلامي و اسلام سياسي است و با اين حركت به يك مضحكه تبديل ميشود. هزاران نفر اين حركت و اين آكسيون را از طريق اينترنت ديده اند٬ و مثل ما به اين صحنه ها بسيار خنديده اند. اين يك حركت جالب و يك پاسخ از سوي جنبشي است كه مدرن و سكولار است و از اين طريق پاسخ فرهنگ شوينيستي و ماچويسم اسلامي را ميدهد . حركتي كه با هومورعجين شده و ميتواند بسيار موثر باشد.
یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۸
برای اینکه فراموش نکنیم: نقبی به گذشته
برادر بهشتی،سلام. خسته نباشید. انصاف حكم می كند كه تلاش شما را در جهت رشد كمی سینما بستایم. اجركم علی الله؛ اما وجود فیلمهایی چون اجاره نشین ها را به چه حسابی بگذارم. بی دقتی شما؟، بی اعتقادی شما؟، در صورت آخر اعتماد پاك مهندس موسوی را به شما نمی توانم ندیده بگیرم.برادر عزیز از شما خیلی خوبی می گویند. خیلی ها می گویند دو سه سال پیش در محضر مهندس مرا امر به ثواب كردید، یادتان هست؟ پس من باب ثواب می گویم؛ حاجی واشنگتن را كه گردن نگرفتید، اجاره نشینها به گردن چه كسی است؟ اگر فیلم را ندیده اید، ببینید. اگر دیده اید یك بار دیگر ببینید. شما را به همان حضرت اباالفضل (ع) تكلیف كسی چون من با شما چیست؟ارج گذاری تان به جنگ را باور كنم یا اغماض تان را در مورد امثال اجاره نشین ها، امیدوارم كه همچنان ما را متحجر ندانید كه مثلاً به هنر تبلیغاتی و سفارشی معتقدیم یا با انتقاد مخالفیم. اما انتقاد در چارچوب انقلاب و اسلام یا هجو اصل اسلام و انقلاب؟ توهین می شود اگر بگویم فیلم دیدن بلد نیستید. می توانید بنشینید با هم اجاره نشین ها را ببینیم.من باب ثواب گفتم، گناه كه نكرده ام؟ واقع قضیه این است كه دو ساعت پیش كه فیلم را دیدم حاضر بودم به خودم نارنجك ببندم و مهرجویی را بغل كنم و با هم به آن دنیا برویم. اما یك ربع پیش كه با قرآن استخاره كردم خوب آمد كه به شما بگویم و نه به كس دیگر. ادای وظیفه كردم؛ ثواب یا گناه؛ آخرت خودتان را به دنیای دیگران نفروشید.امضا: محسن مخملباف (۱۳۶۶)
پنجشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۸
از پای برهنه تا صندلیهای خالی
- بخشی از عنوان مطلب از مطلب بیبیسی، "سی سال در سازمان ملل؛ از پای برهنه نخستوزیر تا پیشنهاد رئیسجمهوری" گرفته شده است.
- خاطرات مصطفی تاجزاده از همراهی رجایی را اینجا بخوانید.
- عکس دیگری از رجایی در آرشیو گوگل از روزنامه دیلینیوز هم هست.
- عکس در صفحه اول نیویورک تایمز چاپ شده بود. این صفحه را به طور کامل از اینجا دانلود کنید.
دوشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۸
به این مقاله واکنش نشان دهید
ایرانیان ساکن وینیپگ، اگر شما هم مثل من معتقدید این مقاله اشکالات اساسی دارد و حاوی اطلاعات غلط و گمراهکننده است و اگر شما هم معتقدید این سازمان بعد از جنگ ایران و عراق هیچ سنخیتی با جوانان پایهگذارش که صادقانه در راه مبارزات آزادیخواهانه خود جان باختند، ندارد و نه تنها یک سازمان دموکراتیک نیست که با سابقهاش در جنگ ایران و عراق در کنار صدام و برعلیه مردم ایران و همینطور رفتار غیرانسانیاش با اعضای خود در اردوگاه اشرف، یک گروه تروریستی است، با گذاشتن کامنت زیر مطلب این روزنامه در این لینک و همینطور فرستادن ایمیل به نویسندهاش به این آدرس carol.sanders@freepress.mb.ca اعتراض خود را به این مطلب اعلام کنید. حداقل نتیجه این کار شما این خواهد بود که از این پس این روزنامه در نوشتههای خود دقت بیشتری به خرج خواهد داد.
دوشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۸
مراسم سالگرد ۱۸ تیر در وینیپگ
در سالگرد ۱۸ تیر، دانشحویان، استادان و دیگر اقشار ایرانی ساکن وینیپگ همراه با دوستان غیر ایرانی خود، در یک اقدام سمبولیک با ایجاد یک زنجیر انسانی به دور یکی از ساختمان های خوابگاه های دانشگاه منیتوبا و نمایش تصاویر حمله نیروهای لباس شخصی و نیروی انتظامی به خوابگاه کوی دانشگاه تهران در سال ۱۳۷۸ و همینطور تکرار این واقعه در خرداد امسال تلاش خواهند کرد ضمن اطلاع رسانی با جنبش آزادی خواهی مردم ایران اعلام همبستگی کنند. اگر ساکن وینیپگ هستید با حضور خود و تشویق دوستان ایرانی و غیر ایرانی تان در شرکت در این برنامه به هرچه باشکوه تر برگزارشدن این برنامه کمک کنید.
مکان: دانشگاه منیتوبا، ساختمان آرتور مارو (Arthur Mauro building)
Call to form a Human Chain
July 9th is the anniversary of the brutal attack of the plain-clothed arm men to the dorm of Tehran University in year 2000 after a peaceful demonstration of the students to protest the closure of a popular newspaper, in which one student was killed and many students were beaten, injured and arrested. This year, at 3 AM on June 14, after the election demonstrations there was another brutal attack to the Tehran University’s dorm, in which 6 students were killed, 100s were injured and arrested. In memory of those students, on Thursday July 9th at noon, we will form a human chain in front of our university’s dorm, Arthur Mauro building. Please join us to show your support for the civil rights movement of Iranian students.
شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۸
من باید به وطنم ایران برگردم
متن زیر ترجمهی یادداشت زیبایی است از "مرجان ساتراپی" نویسنده ایرانی مقیم فرانسه که کتاب "پرسپولیس"اش (که از آن فیلم انیمیشنی هم ساخته شد) با شهرت جهانیاش گمان نکنم نیازی به معرفی من داشته باشد. این یادداشت در "نیویورک تایمز" دیروز سوم ژوئیه منتشر شد و این ترجمه، ترجمهایست البته در وسع سواد من. کاستیهایش را بر من ببخشید و اگر انگلیسی میدانید متن اصلی را بخوانید که بسیار خواندنی تر است. جمله کوتاهی از این ترجمه ناگزیر زیر تیغ خودسانسوری رفت...
من باید به وطنم ایران برگردم
شش سال قبل برای شنیدن حرفهای مردی که نامش را نمیبرم به کافهای در پاریس رفتم.
او گفت که 24 سال از زمانی که درست بعد از انقلاب سال 57 به دلایل سیاسی ناچار به ترک ایران شد گذشته است. او از خیلی چیزها حرف زد و حرفش را اینگونه به پایان برد که: "وقتی شما سرزمین مادریتان را ترک کنید، میتوانید در هر جایی زندگی کنید، اما من نمیتوانم در جایی به جز ایران بمیرم. در غیر اینصورت زندگی من هیج معنایی نخواهد داشت."
این جملهاش به شدت تحت تأثیرم قرار داد. در مورد آنچه گفت بارها اندیشیدهام نه تنها برای فهمیدنش که برای حس معنای حرفش با تمام وجودم. من هم معتقد بودم که نباید در هیچ جای دیگر به جز کشورم، ایران بمیرم و در غیر اینصورت زندگیام بی معنا خواهد بود.
زمانی که به صحبتهای این مرد گوش میدادم چهار سال از آخرین باری که در وطنم بودم گذشته بود.
بله، من ایران را وطن میخوانم جرا که مهم نیست چه مدتی است در فرانسه زندگی میکنم و علیرغم این واقعیت که بعد از این همه سال خودم را یک فرانسوی حس میکنم، اما واژه "وطن" فقط یک معنا برای من دارد: ایران.
من تصور میکنم برای همه همینطور است: وطن جایی است که آدم به دنیا میآید و بزرگ میشود.
مهم نیست که من چقدر عاشق پاریس و زیباییهای وصف ناپذیرش هستم، تهران با تمام زشتیهایش برای همیشه در چشم من عروس تمام شهرهای جهان خواهد بود.
این به جغرافیا بر میگردد، به بوی باران. به چیرهایی که میدانیم بدون اینکه حتی مجبور باشیم فکر کنیم که چرا میدانیم.
این به رشتهکوههای البرز بر میگردد که شهر مرا محافظت میکنند. الان کجا هستند؟ چه کسی الان مرا محافظت میکند؟
این به بوی تحمل ناپذیر دود بر میگردد، بویی که من خیلی خوب میشناسمش.
این بر میگردد به اینکه نه آسمان همه جا همین رنگ است و نه خورشید همه جا یک جور میدرخشد.
این برمیگردد به میل قدم زدن زیر آسمان آبی خودم، به اینکه میخواهم خورشید خودم پشتم را نوازش دهد.
زمانی که به صحبتهای آن مرد گوش میدادم چهار سال از آخرین باری که در وطنم بودم گذشته بود. الان بیشتر از ده سال است. یا دقیقاً ده سال و شش ماه و سه روز.
در تمام این سالها، فکر میکردم تا چند دهه دیگر بدون اینکه قادر باشم در کوهستانهایم قدم بزنم، زندگی خواهم کرد. اما 18 روز قبل، 12 ژوئن 2009، اتفاقی افتاد، اتفاقی که هرگز باورم نمیشد روزی در زندگیام ببنیم: ایرانیها در مجال کوچکی برای دموکراسی، به اندازهای که فقط بتوانند به نامزدی که قبلاً توسط شورای نگهبان تأیید شده رأی دهند، صادقانه رأی دادند.
سوالی که بیشتر رسانهها قبل از انتخابات میپرسیدند این بود که: "آیا ایرانیها برای دموکراسی آمادهاند؟"
"بله!" پاسخی بود که بلند و چه رسا آمد.
با حضوری 85 درصدی در انتخابات، رویای ممکن شدن تغییر را دیدند.
همچنین باور کردند که "بلی! آنها میتوانند".
احتمالاً نیازی نیست که به یادتان بیاورم که این اولین باری نیست که ایرانیها نشان دادند که چقدر عاشق آزادیاند. فقط به قرن بیستم نگاهی بیاندازید: انقلاب مشروطه در 1906(اولین در آسیا)، ملی کردن صنعت نفت در 1951 (اولین در خاورمیانه)، برپایی انقلاب 1979، و خیزش دانشجویی 1999 که اکنون بانگ خروشان دموکراسیخواهی را با خود آورده است.
بیست سال قبل، وقتی تحصیل در رشته هنر در تهران را شروع کردم، "سیاست" آنقدر موضوعی ترسناک بود که ما حتی شهامت فکر کردن به آن را هم نداشتیم. در موردش حرف بزنیم؟ فراتر از اعتقاد؟
که بر علیه رئیس جمهور در خیابانها تظاهرات کنیم؟ چه فکر عبثی!
نقد رهبری؟ چه خیال مهلکی!
[...]
مرگ، شکنجه و زندان، بخشی از زندگی روزانه جوانان ایران است. آنها شبیه ما نیستند، شبیه دوستان ما و یا شبیه من در زمانی که در سن آنها بودم نیستند. آنها نمیترسند. آنها آنی نیستند که ما بودیم.
آنها دستان خود را زنجیر میکنند و فریاد میزنند: "نترسید! نترسید! ما همه با هم هستیم!"
آنها فهمیدهاند که هیچ کس حقشان را به آنها نمیدهد، باید خودشان آنرا بستانند.
آنها برخلاف نسل قبل از خود- نسل من که رویایشان خروج از ایران بود- فهمیدهاند که رویای واقعی نه ترک آن که جنگیدن برای آن است، برای آزاد کردنش، برای عشق ورزیدن به آن و برای بازسازیاش.
آنها دستان خود را زنجیر میکنند و فریاد میزنند: " میجنگیم! میمیریم! ذلت نمیپذیریم!"
آنها به خیابان میرفتند با علم به این که هر تظاهراتی، امضای سند مرگشان است.
امروز جایی خواندم که با کنایه نوشته بود " انقلاب مخملی" ایران به "کودتای مخملی" ایران تبدیل شد. اما بگذارید چیزی به شما بگویم: این نسل، با امیدهایش، آرزوهایش، با خشمش و طغیانش، برای همیشه جهت تاریخ را تغییر داده است. هیج جیز مثل قبل نخواهد بود.
از این پس هیچ کس ایرانیان را با رئیسجمهور باصطلاح منتخبشان قضاوت نخواهد کرد.
از این پس ایرانیان، بی باک هستند، آنها اعتماد به نفسشان را باز یافتهاند.
با وجود همه خطرها، آنها گفتند نه!
و من بر این باورم که این تازه شروع کار است.
از این پس، من همیشه میگویم: زمانی که شما وطن خود را ترک کنید، میتوانید هرجایی زندگی کنید. اما من نمیگویم که تنها در ایران خواهم مرد. من روزی در ایران زندگی خواهم کرد... در غیراینصورت زندگیام بی معنی خواهد بود.
شنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۸
بیانیهی جمعی از وبلاگنویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن
۱) ما، گروهی از وبلاگنویسان ایرانی، برخوردهای خشونتآمیز و سرکوبگرانهی حکومت ایران در مواجهه با راهپیماییها و گردهمآییهای مسالمتآمیز و بهحق مردم ایران را به شدت محکوم میکنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی میخواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان میدارد «تشکیل اجتماعات و راه پیماییها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
۲) ما قانونشکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده و بیسابقهی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریی مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکهی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
بخشی از جامعهی بزرگ وبلاگنویسان ایران
دوشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۸
آقای رییس جمهور، شما زیر این تل میلیونی خس و خاشاک دفن خواهید شد!
این روزها بهت زده، عصبی و نگران به جز دنبال کردن لحظه به لحظه اخبار از منابع مختلف کار دیگری از من ساخته نیست. اعتراف می کنم نه انتظار چنین وقاحت سازمان یافته ای را داشتم و نه انتظار چنین شور و غیرت مردمی را. به عنوان کسی که در کنج عافیت در کشوری امن در صلح و صفا نشسته ام، به خودم هرگز اجازه نمی دهم برای مردمی که سینه خود را سپر باتوم و گلوله دروغپردازان ساخته اند، نسخه بدهم و در آنها شور انقلابی ایحاد کنم تا ایران را برای من آزاد کنند. اما نمی توانم نگرانی خود را از سوءاستفاده عافیت نشینان فرصت طلبی که سالهاست در دکانشان مگسی هم نمی پرد از این حرکت حق طلبانه مردم پنهان کنم.
امیدوارم مردم همانطور که تا کنون در فالب یک حرکت مدنی خواستار احقاق حق از دست رفته خود بوده اند، اجازه ندهند که این حرکت به خشونتی کور تبدیل شود. نباید مردم در همان دامی که «دانشجوبان آزادی خواه و برابری طلب» افتادند، بیافتند. اجازه ندهید سلطنت طلبان ورشکسته و آن گروه های حقیری که همه هنرشان خلاصه می شود به فحش دادن و رنگ پاشیدن به مردم حاضر در صف انتخابات در شهرهای خارج از کشور (+)، جهتِ این مبارزه مدنی را به شعارهای باب میل خود تغییر دهند.
اگرچه مردم همیشه چند قدم فراتر از ذهن بسته اپوزیسیون فرتوت خارج از کشور قدم بر می دارند. اعتراف می کنم که شنیدن سفیر «الله اکبر» روی پشت بام های تهران و شهرستانها و استفاده درست از باورهای مذهبی از دهان حوانان نسل سوم مو بر تنم راست کرد. این هوشمندانه ترین حرکتی است که انتظارش را نداشتم. مردم راه درست را یافته اند. این من و شمای خارج نشین هستیم که باید سعی کنیم وجدان خود را کمی بیدار کنیم تا مردم داخل کشور را قربانی عملی شدن عقده های فروخفته شخصی و گروهی خود نکنیم.
چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۸
در خدمت و خیانت احمدی نژاد
اینکه دوران چهارساله ریاست جمهوری احمدی نژاد از فاجعه بارترین مقاطع سی ساله جمهوری اسلامی بود جای بحث چندانی ندارد اما آن طشت بزرگی که احمدی نژاد در مناظره اش با موسوی از بلندای برج سی طیقه نظام به پایین انداخت ناخواسته خدمتی بزرگ بود برای باز کردن فصل جدیدی در تاریخ جمهوری اسلامی. اتهاماتی که احمدی نژاد با لجاجتی کودکانه به هاشمی و ناطق نوری وارد کرد، برای مردم حرفهای جدیدی نبود. اما شنیدن این اتهامات که همه ما سالهاست در کوچه و خیابان می شنویم از زبان رییس جمهور مورد حمایت رهبر و آن هم از رسانه ملی اتفاقی باورنکردنی بود. متهم شدن منصوبین مستقیم رهبری به فساد مالی و از آنطرف نامه سرگشاده هاشمی به رهبری خود مشکلات پیچیده تری را خبر می دهد. رفسنجانی در جایی از نامه اش اتهامات احمدی نژاد را اینگونه تعبیر می کند که:
"غیرمستقیم، مقام ولایت در زمان رهبری امام راحل و جناب عالی که هادی دولت ها بودهاید و با اظهارات صریح، مدیریت ها را مورد تایید و تحسین قرار داده اید، نشانه گرفته است."
غافل از اینکه خود این دولت بیشتر از هر دولتی مورد تایید رهبری بوده است! انتخابات این دوره علاوه بر این افشاگریها تابوشکنی های بسیاری داشت که در نوع خود بی نظیر بود."مفقودالاثر بودن یک میلیارد دلار و ارتکاب چند هزار تخلف در اجرای بودجه ها"

بدون شک حجاب اجباری با آمدن ریس جهمور جدید برداشته نخواهد شد اما بیان این خواسته در تلویزیون رسمی حادثه شگفت انگیزی بود همراه با وعده تغییر قانون اساسی و فراموش نکنیم که خاتمی صحبت از تغییر قانون اساسی را خیانت خوانده بود. اینها همه تاییدی است بر این واقعیت که اصلاحات پدیده ای زنده و مستقل از افراد و شخصیت هاست و خواست واقعی مردم ماست. تغییر نظر بیشتر تحریم کننده های سابق انتخابات و تصمیم برای مشارکت علامت امیدوارکننده ای است. نکته بامزه تغییر موضع بعضی دوستان در فیس بوک از تحریم و خیانت دانستن انتخابات تا تحریم یا فقط رای به کروبی و نهایتا عدم تحریم و رای به کروبی یا موسوی و فراخوان برای رفتن دسته جمعی به پای صندوق در اوتاواست که البته خوشحال کننده است. به نظر من مهمترین تاکتیک تلاش برای رای نیاوردن احمدی نژاد است. من به صندوق رای دسترسی ندارم اما اگر داشتم شخصأ به کروبی رای می دادم هرچند نشانه ها از رای آوردن موسوی خبر می دهد. در واقع رای من به تیم قوی همراه کروبی است و کمی نگرانی از سیاست های اقتصادی موسوی است اما امیدوارم این افراد دور و بر کروبی در صورت رای آوردن موسوی به دور او جمع شوند. ایران روزهای حساسی در پیش رو خواهد داشت.
چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۸
کمی برنامه نویسی SAS با طعم انتخابات ریاست جمهوری
نقشه زیر فقط یک تمرین و سیاه مشق است برای کار جدیتر و بزرگتری که اینروزها مشغولش هستم. پژوهشگرهایی که با آنها کار میکنم علاقمندند بعد از اینکه نرخ شیوع بیماریهای مختلف در مناطق مختلف منیتوبا با استفاده از مدلهای آماری برآورد شد، اعداد و ارقام را روی نقشه با طیف رنگهای مختلف ببینند. برای اینکار با استفاده از برنامههای GIS ما این اطلاعات را روی نقشههای استاتیک نمایش میدهیم. اشکال این نقشهها این است که با زوم کردن روی نقشه عملاً اطلاعات بیشتری به نمایش در نمیآید و صرفاً یک بزرگنمایی پیکسلی انجام میشود. مدتی است که در حاشیه کارهای اصلیام مشغول این هستم که اطلاعات بدست آمده را که در دیتابیسهای SAS قرار دارند در محیط خود SAS مستقیماً به فایل KML برای نمایش در Google Map و Google Earth تبدیل کنم. برای آزمایش ِ این روش، نقشه ایران به تفکیک استان را انتخاب کردم که رأی اول هر استان را در مرحله اول انتخابات دوره نهم با یک رنگ خاص برای هر کدام از کاندیداها نمایش دهد (منبع آمارها: + و +) که نتیجه اینی شد که میبینید:
View Larger Map
هرچه فریاد دارید از این چهارساله سیاه بر سر آن استانهای سیاه کار مرکزی بزنید که به احمدینژاد رأی دادند. (روی هر رنگ کلیک کنید تا نام کاندیدا را ببینید.) جالب اینجاست که تنها استانی که در آن دکتر معین رأی اول را داشته سیستان و بلوچستان است. به نظر میآید اگر در ایران انتخابات به شکلی حزبی- پارلمانی انجام میشد یعنی رئیس جمهور از حزبی انتخاب میشد که بیشترین کرسی را در مجلس داشته باشد، در آنصورت شاید انتخاب چند استان پرجمعیت به کل کشور تحمیل نمیشد.
جند نکته فنی:
مختصات جغرافیایی استانهای ایران را از فایل کتابخانهای که همراه SAS ارائه میشود گرفتهام. البته از آنجا که این فایل قدیمی است (شاید به خاطر تحریمهای آمریکا که SAS ایران را از خدمات خود محروم کرده)، استانهای جدید مثل خراسان رضوی، شمالی و جنوبی، گلستان و اردبیل را ندارد. استان هرمزگان هم به خاطر داشتن جزیره قشم بعد از تبدیل به KML کمی به هم میریزد. ضمناً توجه داشته باشید که در SAS مختصات بر حسب رادیان است که باید اول آنها را به درجه تبدیل کنید. کد SAS ی که این نقشه را میسازد هنوز احتیاج به کمی ریزهکاری دارد. وقتی کامل شد حتماً آنرا در همین وبلاگ خواهم گذاشت و روش کارش را توضیح خواهم داد. شمایی که اینجا را میخوانید اگر مختصات جغرافیایی ایران به تفکیک شهرستان را دارید (در هر فرمت GIS) یا میدانید که از کجا میشود تهیهاش کرد اگر لطف کنید و کامنت بگذارید ممنونتان خواهم شد.
مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی
مصاحبه هفتهنامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهمتری...
-
فراوان ز ایرانیــان کشـتـه شد ز خون یلان کشور آغشته شد ایرانیان قدیمی تورنتو، آنهایی که به بحث و درسهای نظری و فلسفی علاقمندند و رامین ج...
-
سهشنبه این هفته، ۲۱ ماه مه ۲۰۲۴ روزی ماندگار و استثنایی در زندگی من بود. در صد و چند کیلومتری پاریس، در روستایی که کوچههایش از شدت اصالت ...


