‏نمایش پست‌ها با برچسب سینما. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سینما. نمایش همه پست‌ها

جمعه، مهر ۲۸، ۱۳۹۱

آرگو و چند عدم انطباق تاریخی

آرگو بر خلاف حرف و حدیث‌ها اصلا فیلم بدی نبود. خصوصاً در مقایسه با محصولات دیگر هالیوود درباره ایران، به نظرم این فیلم از حداقل کلیشه پردازی در مورد ایرانی‌ها استفاده کرده است. شروع فیلم با گفتاری روی تصاویر انیمیشن شروع می‌شود درباره کودتای آمریکایی-انگلیسی ۲۸ مرداد برای سرنگونی حکومت ملی مصدق، و بعد سلطنت محمدرضا پهلوی با اتکا به خفقان ایجاد شده توسط ساواک و شکنجه در زندان‌ها. همینطور ولخرجی های دستگاه سلطنت در شرایطی که بخشی از مردم در فقر به سر می‌بردند و با وجود همه اینها حمایت آمریکا از حکومت ایران. گویی "بن افلک" با این توضیحات می‌خواهد به بیننده خود دلایل خشم عمومی مردم از آمریکا در اشغال سفارت را توضیح بدهد که به نظرم در هیچ کدام از تولیدات هالیوود درباره ایران سابقه ندارد. 

داستان این عملیات نجات دیپلمات‌های آمریکایی که در منزل سفیر کانادا در تهران مخفی شده بودند را  یک سال پیش نوشته بودم (بازخوانی تاریخ: اشغال سفارت آمریکا و فرار کانادایی). "بن افلک" سعی در خور توجهی کرده تا شرایط آن سال‌های ایران را بازسازی کند اما چند مورد عدم انطباق تاریخی به نظر من رسید. اول اینکه مأمور سیا می‌گوید برای گرفتن مجوز فیلمبرداری فیلم قلابی‌شان باید به "وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی"  برود و بعد صحنه‌ای را می‌بینیم که تابلو وزارتخانه را با همین نام کامل نشان می‌دهد. اما جالب اینجاست که در آن سال هنوز "وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی" وجود نداشت. در دوره دولت موقت نام این وزارتخانه "اطلاعات و جهانگردی" بود با وزارت "ناصر میناچی". در هفتم خرداد ۱۳۵۸ نام این وزارتخانه به "وزارت ارشاد ملی" تغییر یافت و تا سال ۱۳۵۹ همین نام را داشت. در سال ۱۳۵۹ در کابینه رجایی نام وزارتخانه به "وزارت ارشاد اسلامی "تبدیل شد که وزیر آن "عباس دوزدوزانی" بود. نهایتا نام فعلی "وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی" از دوازده اسفند ۱۳۶۵ بود که به این وزارتخانه اطلاق شد. (منبع: سایت وزارت ارشاد). بنابراین در زمان این عملیات یعنی بهمن ۱۳۵۸ نام وزارتخانه "ارشاد ملی" بوده است.


اگر از اینکه تاکسی‌های نارنجی تهران در سال ۱۳۵۸ به جای پیکان، پژو هستند بگذریم، اینکه پرسنل سپاه پاسدارن در آن زمان کلاه سازمانی دارند آن هم کلاه سبز پهلوی به نظرم اصلا قابل بخشش نیست. سپاه تا بعد از پایان جنگ کلاه و درجه نداشت. 

تناقض‌هایی هم در روایت داستان یا واقعیت‌های تاریخی وجود دارد که احتمالا نتیجه هالیوودیزاسیون ماجرا و افزودن هیجان و تعلیق‌های معمول است. مثلا در روایت واقعی ماجرا با قلم  "آنتونیو مندز" مأمور سیا در وبسایت سی.آی.ای می‌خوانیم که دو نفر در جریان این عملیات وارد تهران می‌شوند و نه یک نفر. همینطور بر خلاف آن چیزی که در فیلم نشان داده می‌شود ایرانیها تا زمانی که یک خبرنگار مونتریالی خبر را برخلاف خواست دولت کانادا که می‌خواست آنرا محرمانه نگه دارد منتشر کرد (که آن هم البته بعد از خروج آمریکایی‌ها بود) از ماجرا بویی نبرده بودند. اما در فیلم ما عملیات تعقیب و گریز در باند فرودگاه مهرآباد را می‌بینیم که واقعیت تاریخی ندارد. (آنونس فیلم)

اخبار سی.بی.سی شب بعد از این عملیات و یعد از انتشار روزنانه مونتریالی خبر را اینگونه پخش کرد: +

یکشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۹۰

گرسنگی

فیلم "گرسنگی" ساخته استیو مک کوئین را می‌دیدم. فیلم به چند هفته آخر عمر "بابی ساندز" می‌پردازد. مملو از تصاویر تلخ و دردناک که هنرمندانه اعتصاب غذای این مبارز ایرلندی را به تصویر کشیده است. در فرآیند اعتصاب غذا و بلایی که بر سر بدن اعتصاب غذا کننده می‌آید می‌گویند:

بدن در واقع "خود" را مصرف می کند. پس از حدود سه روز، کبد شروع به شکستن چربی های بدن می کند. بدن برای جبران این واکنش، متابولیسم خود را کند می کند ولی پس از حدود سه هفته ناگزیر می شود ماهیچه ها و اندام های حیاتی خود را برای کسب انرژی بکاود و مصرف کند.

پوست بدن مومی شکل می شود، بدن از خود بویی ترش متصاعد می کند و نفس بوی شیرینی همچون بوی گلابی می گیرد.

مرگ شخص در پی بی آبی، تحلیل بدن و از کار افتادن دردناک اندام های درونی، و بیش از هر چیز کلیه ها و کبد فرا می رسد. +

و بیینده همه این‌ها را در فیلم می‌بیند. بماند که نیمه اول فیلم به خشونت‌های پلیس بریتانیا با زندانیان می‌پردازد.

دیروز صد و بیست روزنامه‌نگار از اعتصاب غذاکنندگان درخواست کردند تا به اعتصاب غذای خود پایان دهند. ماشاالله شمس‌الواعظین در مصاحبه با بی.بی.سی به درستی می‌گفت ما نگران این هستیم که این اعتصاب غذاها آستانه تحمل رژیم را بالا ببرد. دیروز محسن امین‌زاده (سخنگوی وزارت خارجه در زمان خاتمی) در پی اعتصاب غذا به سی.سی.یو منتقل شد. دو نفر دیگر قبلاً به بهداری زندان منتقل شده بودند.

امیر حکاک مقاله خوبی در سایت بی.بی.سی فارسی با عنوان "اعتصاب غذا؛ رنج‌ها و گنج‌ها" دارد. در بخشی از آن به نقش اینترنت و شبکه‌های اجتماعی اشاره می‌کند و می‌گوید:

به عقیده برخی کارشناسان،‌ با وجود نقش مثبت اینترنت و شبکه های مجازی در جلب حمایت اجتماعی، گاه این خطر نیز وجود دارد که با "عادی" شدن موضوع اعتصاب غذا در فضای مجازی، آن را در سطح افکار عمومی به امر پیش پا افتاده ای تنزل بدهد.

به گفته این کارشناسان، اگر اعتصاب های غذا تکرار شود ولی صاحبان قدرت تحت فشار قرار نگیرند و ناچار به عقب نشینی نشوند، تاثیر این شکل مدنی اعتراضی کم خواهد شد.

به نظرم داریم به سرعت در این راه پیش می‌ رویم.

اعتصاب غذا درد دارد. اعتصاب غذا می‌کشد. دارد دیر می‌شود. پیام اعتصاب غذا را آنانی که باید بشنوند شنیدند. آنهایی هم که خفته‌اند بیدارشدنی نیستند. وقت آن نرسیده به جای تجمعاتی در این شهر اروپا و آن شهر آمریکای شمالی (که تعداد عکس‌هایی که از آن در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌شود از تعداد شرکت‌کنندگانش بیشتر است) بخواهیم که اعتصاب غذای خود را بشکنند؟

عکس از آزاده



شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۰

زندگی بدون پول

"هیدمایر شوارمر" زنی آلمانی است که مدعی است سیزده سال است که پول را از زندگی خود حذف کرده و بدون پول زندگی می‌کند. "زندگی بدون پول" عنوان فیلم مستندی است که دوربینش، این زن 69 ساله را در زندگی‌اش‌ و سفرهایی که دعوت می‌شود تا در مورد این شیوه زندگی و نظراتش صحبت کند، همراهی می‌کند. این فیلم را دیشب در دانشگاه وینی‌پگ دیدم.

هیدمایر که خود را یک معلم و روان‌درمان در زندگی سابقش معرفی می‌کند مدعی می‌شود که سیزده سال پیش آپارتمان و همه دار و ندارش را رها کرده و وسایل ضروری زندگی‌اش را در چمدانی گذاشته و در سفر و در خانه‌های دوست و آشنایانش و گاهی هم غریبه‌هایی که می‌خواهند از او حمایت کنند زندگی‌ کرده است. او معتقد است امروزه پول جای بسیاری از ارزش‌های انسانی را گرفته و اکنون زمان آن رسیده که با حذف پول یک زندگی بدون استرس را شروع کرد که در آن آدم‌ها نیازها و دارو ندار خود را با یکدیگر داد و ستد می‌کنند و در ازای کارهایی که برای دیگران انجام می‌دهند چیزهای ضروری‌شان را دریافت کنند.

در فیلم می‌بینیم که او به همراه گروه‌هایی که می‌خواهند این شیوه زندگی را آزمایش کنند ( که جالب است همیشه یا زنان هم سن و سال این خانم هستند و یا دختران جوان دانشجو) به فروشگاه‌ها می‌روند و از آنها تقاضای کمک غیر نقدی می‌کنند. مثلاً از یک نانوایی نان‌های مانده از روز قبل را می‌گیرند و در ازای شستن زمین یک فروشگاه خوراکی‌های رایگان می‌گیرند و بعضی از خوراکی‌ها را با خوراکی‌هایی دیگری در فروشگاه‌های دیگر معاوضه می‌کنند. در میدان تره‌ بار می‌گردند و سزیجات باقی‌مانده و قابل مصرف را بر‌می‌دارند.

در بخشی از این فیلم، این خانم به مدرسه‌ای در ایتالیا می‌رود تا برای دانش‌آموزان صحبت کند و به سوالات آنها پاسخ دهد. پسربچه‌ای ده – دوازده ساله جسورانه می‌گوید: " او بدون پول زندگی نمی‌کند، با پول دیگران زندگی می‌کند!"

به نظرم این حرکت با هدف جلب توجه مردم به بازگشت به ارزش‌هایی غیر از پول به عنوان یک حرکت سمبولیک می‌توانست قابل احترام باشد اما از آنجا که خانم شوارمر مدعی است که وقت آن رسیده که مفهوم پول را ازسیستم اداره کشورها حذف کرد و همه به شیوه او زندگی کنند، مضحک است.

گروهی از فعالان همفکر با این خانم در شهر ما هم در مراسم دیشب حضور داشتند که تلاش داشتند البته با شیوه‌های معقول‌تری مثل تشویق مردم به کاشت سبزی‌جات و میوه‌های موردنیازشان در حیاط خانه‌هایشان و گسترش فرهنگ معاوضه، وابستگی آنها را به پول کمتر کنند و یا معاملات را محدود به تولید‌کنندگان و مزارع محلی کنند. گروه دیگری هم با ارایه برنامه "اشتراک اتومبیل " به دنبال پایین آوردن هزینه‌های زندگی با به اشتراک خریدن ماشین برای یک گروه از مردم بودند. از شرکت کننده‌ها هم خواسته شده بود که با آوردن خوراکی و تقسیم کردن و معاوضه آنها با یکدیگر این مفهوم را تجربه کنند.

دوستی که با هم فیلم را دیدم این داستان را نوعی گدایی مدرن توصیف می‌کرد و دوست دیگری معتقد بود این آدم‌ها چون هیچوقت مفهوم بی پولی برای عمل جراحی بچه‌شان که با مرگ دست و پنجه نرم می‌کند را نداشته‌اند حالا خوشی زیر دلشان زده است!




این خانم و این فیلم وبسایتی هم دارند که می‌شود دی.وی.دی این فیلم را اینترنتی از آن خرید البته باید بابت آن پول بدهید! 20 دلار و نمی‌شود مثلا تخم مرغ بیاورید و دی.وی.دی بگیرید! هرچند در وبسایت قید شده که این پول برای تأمین هزینه ساخت فیلم است و شما می‌توایند در حد توان خود پرداخت کنید.

صفحه فیسبوک این فیلم: +

سه‌شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۹

پیوند وینیپگ با "سخنرانی پادشاه"

ترجمه کوتاه شده مقاله "لیندر رینولد" در روزنامه "وینیپگ فری پرس"، 10 فوریه 2011

هشتاد سال پیش از آنکه "کالین فیرث" نقش پادشاهی با لکنت زبان را در "سخنرانی پادشاه" بازی کند، پادشاه واقعی، جورج ششم نطقی تاریخی در وینیپگ ارائه کرده بود. در آن سخنرانی نشانه‌ای از مشکلی در سخنرانی مردی که از کودکی مشکل لکنت زبان داشت به نظر نمی‌رسید. در 24 مه 1939، شاه و ملکه الیزابت به عنوان بخشی از یک تور ِ دور کانادا به وینیپگ رسیدند. در یک گزارش پرطمطراق، یک نویسنده "فری پرس" مدعی شد که باران بند آمد و آسمان باز شد هنگامی که این زوج خیابان پرتج را به سمت بولوار مموریال پشت سر گذاردند.

"فرانسس استیونس" در مقاله‌اش نوشته بود: "من مطمئنم که یک رنگین کمان دیدم، و پایه رنگین کمان منتهی می‌شد به قبر سرباز گمنام. زمان‌هایی هست که چشم درونی درست‌ترین‌ها را در می‌یابد، و این یکی از آن زمان‌ها بود." او همچنین پیش‌بینی کرده بود که زوج "همانطور که آمده بودند با لبخندی بر چهره و فریبایی در رفتارشان" خواهند رفت.

شاه جورج ششم و ملکه الیزابت در حال دیدار عمومی با مردم در طی بازدید سلطنتی وینیپگ در 1939. (عکس از آرشیو روزنامه وینیپگ فری پرس)

تور سلطنتی دور ِ کشور، از کبک شروع شد. زوج در 24ام، روز امپراطوری، با قطار به وینیپگ رسیدند و مورد استقبال هزاران نفر از مردم قرار گرفتند.

بعد از تمام استقبال‌ها و ملاقات‌های رسمی، شاه پشت میزی در کتابخانه طبقه دوم "خانه دولت" نشست. از طریق رادیو، وی سیصد میلیون مردم مشترک‌المنافع را خطاب قرار داد. او اینگونه شروع کرد:

"وینیپگ، شهری که من از آن صحبت می‌کنم، در آغاز ِ فرمانروایی ملکه ویکتوریا چیزی بیشتر از یک قلعه و ده در پهنه فلات (open prairie) نبود. اما امروز نشانه‌ای است از ایمان و انرژی که امپراطوری جهانی عصر ما را خلق کرده و برپا نگه داشته است.

سفرملکه و من در کانادا، تجربه‌ای تأثیر گذار و عمیق بوده است و من از این فرصت برای در میان گذاشتن افکار و احساساتی که در من برانگیخته با جهانیان استقبال می‌کنم."

در زمانی که او نطق وینیپگش را ارئه داد، شاه سال‌ها بود که تحت نظرمتخصص گفتار درمانی اش "لیونل لاگ" بود که نقشش را "جفری راش" در فیلم بازی می‌کرد. آنها نطق‌ها طوری طراحی می‌کردند که از واژه‌ها یا عباراتی که باعث تپق پادشاه می‌شدند دوری شود. از آن پس او بر مشکلش با حرف "ک" فائق آمده بود، مشکلی که از زمانی خردسالی و بعدها به صورت یک مشکل شغلی آزارش می‌داد.

میزی که شاه جورج از آن جوامع مشترک‌المنافع را مورد خطاب قرار داد همان میزی است که اکنون کتابچه نظرات بازدیدکنندگان از "خانه دولت" روی آن قرار دارد و بسیاری از بازدیدکنندگان از اهمیت تاریخی آن بی اطلاعند.

معاون فرماندار "فیلیپ لی" که خود یکی از طرفداران سرسخت فیلم "سخنرانی پادشاه" است، می‌گوید اینکه پس از مدت کوتاهی بعد از نطق وینیپگ، جورج ششم جوامع مشترک‌المنافع را مورد خطاب قرار می‌دهد تا ورود بریتانیا به جنگ را اعلام نماید خیلی اهمیت دارد. "لی" می‌گوید: "این یک نطق خیلی مهم بود." او به همان اندازه که به این فیلم به عنوان یک داستان عشقی نگاه می‌کند آنرا به عنوان یک قطعه تاریخی هم می‌بیند: "فیلم کار بسیار خوبی بود. شاه و ملکه هر دو مصمم بودند که بر مشکل فائق آیند."

شاه نطق وینیپگش را با کلامی برای جوانان مشترک‌المنافع به پایان برد.

با هدف بزرگذاشت پیوند ظریف وینیپگ با "سخنرانی پادشاه"، "لی" میزبان یک پیش‌-مهمانی اسکاردر "خانه دولت" خواهد بود. میهمانان می‌توانند آن میز مشهور و عکس‌های دیدار 1939 را ببینند. اگرچه "لی" مؤدب‌تر از آن است که به زبان آورد، اما می‌توان حدس زد که وی برای انتخاب "فرث" به عنوان بهترین بازیگر اسکار تلاش می‌کند.

شاه چهار ماه بعد از نطق وینیپگش، یک بار دیگر با مردم تحت قلمرواش سخن گفت، این بار برای اعلان ورود بریتانیا در جنگ با آلمان. او و "لاگ" یک بار دیگر به دقت متن نطق را طراحی کرده بودند. همانند نطق وینیپگش این نطق نیز بدون لکنت ایراد شد.


گوش کنید: سخنرانی جورج ششم در وینیپگ






شنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۹

یک مصاحبه قدیمی از داریوش مهرجویی

مدتی است که در اوقات بیکاری مشغول شخم زدن آرشیو تلویزیون‌های مختلف هستم. بیشتر به دنبال ویدیوهایی برای مستند ساختن ترجمه کتاب "مردی در آینه" ام اما گاهی با ویدیوهای غیر منتظره‌ای هم روبرو می‌شوم. از آن جمله این مصاحبه تلویزیون TSR سوئیس با داریوش مهرجویی است در ماه‌های اول بعد از انقلاب که از ماهیت انقلاب و رهبری آن آیت‌الله خمینی حرف می‌زند. متاسفانه صدای مهرجویی که به انگلیسی صحبت می‌کند زیر ترجمه فرانسه رفته و چندان واضح نیست. از دوستانی که اینجا را می‌خوانند و فرانسه می‌دانند، اگر لطف کنند و ترجمه حرف‌ها را کامنت بگذارند بسیار ممنون خواهم شد.



امروز امین ثابتی عزیز، ترجمه حرفهای مهرجویی که کار یکی از دوستانش است را برایم فرستاد:

این انقلاب در مقایسه با دیگر انقلاب‌های تاریخی‌ در غرب و کشور‌های شرقی‌، به اندازه کافی‌، ویژگی مشخص دارد.
مشخصا به وسیله جستجوی یک هدف که قهرا اقتصادی نیست. اساساً همه جنبش‌ها بر یک میل عمیق عدالت پایه گذاری شده اند.

این یک نکته مهم است که چرا ناگهان آیت‌الله خمینی همه روح این جنبش را نشان داد . این به علت قدرت اوست که فهم منطقی‌ این جستجو و نیاز و تجربه دائمی زندگی‌ روزمره را دارا بود.

نه تنها او قادر به این کار بود، بلکه او به طور برابر قادر بود که این نیاز را در طول زمان زنده نگاه داشته و با مردم ارتباط برقرار کند.

یکشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۸

برای آزادی: برای مردمی که حافظه تاریخی ضعیفی دارند

مستند "برای آزادی" ساخته حسین ترابی را می‌دیدم و به این فکر می‌کردم که اگر آن نسلی که انقلاب می‌کند همه آنچه را که می‌بیند و درس می‌گیرد را به نسل بعد از خود انتقال دهد، نسل‌های بعدی هیچ‌گاه راه حل را در شعله‌های یک انقلاب دیگر نخواهند دید.

حتماً بخش‌هایی از این مستند را در برناهه‌های مختلف صدا و سیما در طول این سی سال گذشته دیده‌اید که سازنده آن هم گله‌مند این قضیه است(+). این مستند به گونه‌ای خالص بدون هیچ توضیحی گوشه‌ای از تاریخ ایران را از آتش سوزی‌ سینما رکس تا رفراندوم جمهوری اسلامی به نمایش می‌گذارد. این فیلم در لیست ده فیلم موسسه فیلم بریتانیا BFI به عنوان فیلم‌های مستندی است که جهان را تکان داده‌اند(+). زنده‌یاد فریدون ری‌پور یکی از عوامل این مستند بوده است.

فیلم روی یوتیوب در سیزده قسمت حدوداً ده دقیقه‌ای است که از طریق این پلی‌لیست می‌توانید آنها را پشت سر هم ببینید:



یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۸

برای اینکه فراموش نکنیم: نقبی به گذشته


آنهایی که تجربه زندگی در این طرف دنیا را داشته‌اند، حتماً برایشان چندباری پیش آمده که در یک مکالمه با یک انگلیسی‌زبان بشنوند که مثلاً "انگلیسی شما خیلی خوب است، این باورنکردنی است!" یا "انگلیسی شما عالی است!". البته این تعریف‌ها در ماه‌های اول خیلی به آدم اعتماد به نفس می‌دهند اما کم‌کم متوجه می‌شوی که زیاد نباید این تعریف‌ها را جدی بگیری!... مصاحبه محسن مخملباف با "دیوید فراست" را می‌دیدم که فراست در پایان گفتگو سخاوتمندانه از انگلیسی خیلی خوب مخملباف تعریف می‌کند...

از دیدن فیلم‌های مخملباف لذت می‌برم، البته از آنهایی که بعد از تراشیدن ریشش ساخت که خشم مهدی نصیری (سردبیر وقت کیهان، خلف حسین شریعتمداری) را برانگیخت. نوشته‌هایش را دوست دارم. کتاب‌هایش را می‌خوانم، اینکه از شهرتش برای رساندن پیام مردم داخل ایران خرج می‌کند با ارزش است، اما با همه این‌ها نمی‌شود روی جوگیرشدن او و به نوعی دیگر سازگارا بعد از حوادث بعد از انتخابات چشم بست! مخملباف مرتب خود را سخنگوی رسمی مهندس موسوی می‌خواند + (چیزی که البته هیچ وقت نه از طرف موسوی تأیید شد و نه تکذیب). از آن طرف هم سازگاراست که خود را در جایگاه رهبری در تبعید جنبش یافته است. هرچند متحول شدن آدم‌ها اساساً چیز خوبی است اما شاید جوان‌ترها بهتر است بیشتر تاریخ بخوانند و ضمن اینکه قدردان حال آدمها باشند گذشته آنها را هم فراموش نکنند. همیشه خوب است که به گذشته نقبی زد:

برادر بهشتی،

سلام. خسته نباشید. انصاف حكم می كند كه تلاش شما را در جهت رشد كمی سینما بستایم. اجركم علی الله؛ اما وجود فیلمهایی چون اجاره نشین ها را به چه حسابی بگذارم. بی دقتی شما؟، بی اعتقادی شما؟، در صورت آخر اعتماد پاك مهندس موسوی را به شما نمی توانم ندیده بگیرم.

برادر عزیز از شما خیلی خوبی می گویند. خیلی ها می گویند دو سه سال پیش در محضر مهندس مرا امر به ثواب كردید، یادتان هست؟ پس من باب ثواب می گویم؛ حاجی واشنگتن را كه گردن نگرفتید، اجاره نشینها به گردن چه كسی است؟ اگر فیلم را ندیده اید، ببینید. اگر دیده اید یك بار دیگر ببینید. شما را به همان حضرت اباالفضل (ع) تكلیف كسی چون من با شما چیست؟

ارج گذاری تان به جنگ را باور كنم یا اغماض تان را در مورد امثال اجاره نشین ها، امیدوارم كه همچنان ما را متحجر ندانید كه مثلاً به هنر تبلیغاتی و سفارشی معتقدیم یا با انتقاد مخالفیم. اما انتقاد در چارچوب انقلاب و اسلام یا هجو اصل اسلام و انقلاب؟ توهین می شود اگر بگویم فیلم دیدن بلد نیستید. می توانید بنشینید با هم اجاره نشین ها را ببینیم.

من باب ثواب گفتم، گناه كه نكرده ام؟ واقع قضیه این است كه دو ساعت پیش كه فیلم را دیدم حاضر بودم به خودم نارنجك ببندم و مهرجویی را بغل كنم و با هم به آن دنیا برویم. اما یك ربع پیش كه با قرآن استخاره كردم خوب آمد كه به شما بگویم و نه به كس دیگر. ادای وظیفه كردم؛ ثواب یا گناه؛ آخرت خودتان را به دنیای دیگران نفروشید.
امضا: محسن مخملباف (۱۳۶۶)
نقل از كتاب : «تاریخ سینمای ایران»، نوشته جمال امید، جلد دوم، صفحه ۵۴۷

دوشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۸

مریلین مونرو: زندگی‌ چون اسطوره‌

مدتی است که در وینی‌پگ نمایشگاهی از آثار هنری با موضوع مریلین مونرو شامل عکس، نقاشی و مجسمه در گالری هنر وینی‌پگ برپاست. امروز فرصتی دست داد تا سری به این نمایشگاه که از آلمان شروع شده و فعلاً تور خود را در شهرهای مختلف کانادا می‌گذراند بزنیم و این بهانه‌ای شد برای بیشتر دانستن و بیشتر خواندن درباره این اسطوره سینمای هالیوود که با وجود عمر کوتاه سی و پنج ساله‌اش اثری ماندگار و منحصربه فرد در تاریخ هنر به جاگذاشته تا آنجا که بعد از گذشت نیم‌قرن از مرگش هنوز کنجکاوی نسل‌های جدیدتر را به دنبال خود می‌کشاند. دلیل مرگ این هنرپیشه هنوز در پرده‌ای از ابهام و شایعه و افسانه قرار دارد. علت مرگ اگرچه زیاده روی در مصرف داروی خواب‌آور تشخیص داده شد اما شایعاتی آنرا به قتلی توسط سیا و حتی در مواردی به مافیا نسبت می‌دهد. شایعاتی وجود داشته است که مریلین مونرو با جان اف.کندی و یا رابرت کندی (برادر رئیس جمهور) و یا هردوی آنها روابطی داشته است. حتی "جودیث اکسنر" همسر جان اف.کندی در زندگینامه‌اش که در سال 1977 منتشر شد از روابط همسرش با مونرو حرف زده است. یک سال بعد از مرگ مونرو، جان اف.کندی و پنج سال بعد رابرت کندی ترور شدند. تنها ارتباط رسمی و مستندی که بین مریلین مونرو و جان.اف.کندی به جا مانده است خواندن آواز "تولدت مبارک آقای رئیس جمهور" توسط وی در مراسم تولد کندی در سال 1962 است که درآن زمان از تلویزیون‌های آمریکا پخش شد. این اجرای تاریخی را ببینید:



قابل توجه همشهریان وینی‌پگی: این نمایشگاه تا 7 ژوئن در گالری هنر وینی‌پگ برقرار است. توصیه می‌شود در آخر هفته و ساعت 2 بعدازظهر به دیدن نمایشگاه بروید تا از وجود لیدر برای توضیحات استفاده کنید.

مریلین مونرو در ویکی‌پدیای فارسی
مریلین مونرو در ویکی‌پدیای انگلیسی
وبسایت رسمی مریلین مونرو

چهارشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۸

اخراجی‌ها و استقبال میلیونی مردم فراموشکار

ابطحی در وبلاگش می‌نویسد:

... رفته بودم شمال. اما خوشبختانه به هر شکلی بود وبلاگم را تعطیل نکردم. دیروز آمدم. اتفاقا در خیابان با آقای خاتمی برخورد کردم که از سفر استرالیا برمی‌گشت....

و بعد اضافه می‌کند:

... قرار داشتیم با مصطفی تاج‌زاده و خانم بچه‌هامان به سینما برویم. برای دیدن فیلم اخراجی‌‌های ۲. رفتیم. فیلم قشنگی بود که در مورد آن هم خواهم نوشت. مسعود ده‌نمکی تلفنی هماهنگ کرده بود...

آدم می‌ماند که چه بگوید. مشاور سابق رئیس‌جمهور سابق در خیابان با رئیس‌جمهور سابق که از ااسترالیا بر‌می‌گشته بر‌می‌خورد. این در ذهن من اینگونه تصویر می‌شود که مثلاً ابطحی مثل همه مردم عادی داشته به کتابفروشی‌های خیابان انقلاب سر می‌زده و خاتمی هم سر راهش از فرودگاه در پیاده رو خیابان انقلاب خواسته کمی قدم بزند که اتفاقاً همدیگر را در خیابان می‌بینند. اما کمی بعدتر می‌فهمی که وقتی ابطحی و تاج‌زاده می‌خواستند با خانوم و بچه‌ها به دیدن "اخراجی‌های ۲ " بروند، دیگر مثل مردم عادی نمی‌روند در صف طولانی سینما- که به دلیل استقبال زیاد مردم تا ساعت سه صبح سئانس فوق‌العاده گذاشته‌اند- بایستند تا بلیط بگیرند بلکه ده‌نمکی برایشان تلفنی هماهنگ می کند که حتماً بروند در ردیف ویژه‌ای هم بی دردسر بنشینند.

از ربط و تحلیل آنچه در ایران می‌گذرد دیگر واقعاً احساس عجز می‌کنم! اخراجی‌های ۲ بیش از دو میلیارد تومان فقط از اول تعطیلات نوروزی فروش داشته. شایسته مدیر هدایت فیلم استقبال مردم از این فیلم را "یک رویداد ملی" می‌خواند (+) اخراجی‌ها را ده‌نمکی ساخته. همان ده‌نمکی که چماقش را ظاهراً زمین گذاشته و دوربین دست گرفته (که البته اتفاق میمونی است). اما ده‌نمکی فیلمساز هم وقتی چیزی به مذاقش خوش نیاید همچنان داد می‌زند (+) و حتی بعد از اینکه نتوانست بابت اخراجی‌های یک از جشنواره فجر، آن چیزی که انتظار داشت را بگیرد، باز یاد گروه‌های فشارش می‌افتد و از مجلس می‌خواهد در انتخاب داوران جشنواره دخالت کند! و حالا ابطحی و تاج‌زاده با سفارش ویژه ده‌نمکی بلیط سینما می‌گیرند. مردم هم همچنان تا ساعت سه صبح از سر و کول هم بالا می‌روند تا اخراجی‌ها تماشا کنند و به قول انگلیسی زبان‌ها Who cares که در 18 تیر چه شد و عزت ابراهیم نژاد چگونه در کوی دانشگاه تهران به قتل رسید. ده‌نمکی اگر اخراجی‌های هزار را هم بسازد باز با شنیدن اسمش همان تصویری که در سال‌های 78 – 79 از آن با چشم خودم از نزدیک و بارها دیدم را زنده می‌کند: با پیراهنی سفید، انداخته روی شلوار، چفیه‌ای بر گردن، چماق بلندی در دست و در حال نعره کشیدن و فرمان دادن به گروهش برای برهم زدن تجمعات دانشجویی و بعد از تار و مار دانشجویان خواندن دستجمعی "کجایید ای شهیدان خدایی" به عنوان مارش پیروزی ...

پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۷

نوای قالی

نام قطعه: ؟
آهنگساز و نوازنده سه‌تار: حمید سعیدی
گیتار: مهران خلیلی
پرکاشن: حمید قنبری
طراح رقص: مهدی ساکی
رقص: مهدی ساکی و پانته‌آ بهرام


آخرین فیلم منیژه حکمت، "سه زن" موسیقی زیبایی دارد که کمی بیشتر از حد تصادفی بودن با اثر بالا شباهت دارد. ظاهراً حمید سعیدی این قطعه را برای تیتراژ فیلم "در باد غنچه می‌دهیم" ( فرشاد فرشته حکمت سال 82) ساخته بوده است. (+)
قطعه آغازین فیلم "سه زن" را با آهنگسازی حیدر ساجدی بشنوید:







چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۷

مستند تولد در فستیوال فیلم‌های مستند "مارگارت مید" در وینیپگ

در فستیوال فیلم‌های  مستند "مارگارت مید" که با حمایت دپارتمان مردم‌شناسی دانشگاه منی‌توبا در سینماتک وینیپگ بر‌گذار می‌شود فیلم مستند "تولد" ساخته "نگین کیانفر" و "دیسی مُهر" به نمایش در می‌آید. این فستویال رایگان است و در دو روز جمعه و شنبه همین هفته شانزده و هفده ژانویه در سینماتک در شماره 100 خیابان آرتور  نه فیلم مستند از مکزیک، کانادا، ایران، هلند، بولیوی، هند و آمریکا نمایش داده شده و مورد بحث قرار می‌گیرند. برای دیدن جزتیات برنامه‌ها سایت سینماتک را ببینید.

 

فیلم تولد ساعت 12:10 ظهر شنبه به نمایش در می‌آید. تواد به مشکلات ترنسکشوال‌ها در ایران می‌پردازد. هرچند این فیلم را بصورت آنلاین از این آدرس هم می‌توانید به طور کامل ببینید اما دیدن عکس‌العمل‌های تماشاگر کانادایی و بحث‌های حول و حوش این فیلم نباید خالی از جاذبه باشد. همشهریان وینیپگی دوست داشتید قرار بگذارید با هم برویم.

شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۷

رنگ‌های خاطره

پنجشنبه‌ای که گذشت پنجمین سالگرد زلزله بم بود. کاملاً اتفاقی حتی بدون اینکه این سالگرد به یادم مانده باشد، امروز فیلم "مینای شهر خاموش" که نگاهی متفاوت به این فاجعه دارد را دیدم. فیلم فوق‌العاده‌ایست. بازی‌های درخشان، حضور عزت‌الله انتظامی و کارگردانی ِ قوی همه دلایل محکمی هستند که باید این فیلم را دید. مینای شهر خاموش از لابلای ‌ آوارهای زلزله به دنبال عشق‌های گمشده می‌گردد.
عکس از احمد خرم‌نژاد: امدادگران زن و مردی در آغوش یکدیگر را از زیر آوار بم بیرون می‌آورند. چه خوش مردنی...

آنونس فیلم را از اینجا ببینید.

فیلم را از اینجا می‌توانید ببینید یا دانلود کنید. اگر عضو نیستید و حوصله عضو شدن هم ندارید، لینک‌های دانلود از مگا آپلود این‌ها هستند: بخش اول، بخش دوم.

همان پنجشنبه کریسمس هم بود که البته به قول آن ایمیلی که این روزها دست بدست می‌گردد (+) اگر به شما ربطی ندارد که هیچ اما اگر دارد مبارکتان باشد. اگر جویای احوال کریسمس ما هم باشید اینگونه است + (درخت‌های برف‌آلود چراغانی شده در حیاط پشتی محل جدیدم.) امسال برای اولین بار دو هدیه کریسمس گرفتم یکی از آقای دکتر، رئیس محترم و یکی از محل کار. همکاری هم که روی میزم یک کارت کریسمس گذاشته بود وقتی فهمید این اولین کارت کریسمسی است که من در تمام عمرم گرفته‌ام داشت از تعجب شاخ در می‌آورد. این طفلکی‌ها اطلاعات عمومی‌شان در حد ترحم برانگیزی پایین است. فکر می‌کنند کریسمس را همه دنیا جشن می‌گیرند. همکار دیگری که متولد انگلیس اما بزرگ شده کاناداست، چند وقت پیش وقتی در سمیناری کنار هم نشسته بودیم پرسید وقتی برای اولین بار اینجا برف دیدی خیلی ذوق‌زده شدی؟! باورش نمی‌شد که ما در ایران هرچهار فصل را داریم و می‌گفت من فکر می‌کردم ایران همه‌اش بیابان است!

پ.ن: و من دختری می‌شناسم که وقتی شنید هزاران نفر در بم در زیر خاک خفه و مدفون شده‌اند، آنچنان بی‌خود شد که خاک در دهانش گذاشت تا چون آن مردمان طعم خاک را بچشد...

سه‌شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۷

با یوتیوب و گوگل‌ویدیو فیلم ببینید

به تدریج در این پست لینک فیلم‌های با ارزشی که روی یوتیوب و گوگل‌ویدیو پیدا کنم را قرار خواهم داد. روی یوتیوب می‌شود فیلم‌هایی خیلی خوبی پیدا کرد که فقط باید قطعات آنها را پیدا کنید و به ترتیب در یک play list قرار دهید تا پشت سر هم به ترتیب نمایش داده شوند. برای اینکار فقط یه یک اکانت یوتیوب احتیاج خواهید داشت. (این پست هر از گاهی به روز خواهد شد)

Animal Farm (مزرعه حیوانات) – بر اساس رمان جورج اورول +

1984 – بر اساس رمان جورج اورول +

If These Walls Could Talk 2 ( با بازی شارون استون و الن دجرنس) +

Soylent green +

Colossus: The Forbin Project +

The Trojan Horse قسمت اول قسمت دوم

The Great Dictator (دیکتاتور بزرگ) – چارلی چاپلین +

Modern Time (عصرجدید) - چارلی چاپلین +

City Lights (روشنایی‌های شهر) – چارلی چاپلین +

Gold Rush – چارلی چاپلین +

If These Walls Could Talk +

ناصرالدین شاه، آکتور سینما – محسن مخملباف +

بچه‌های آسمان – مجید مجیدی قسمت اول قسمت دوم

Joseph – زندگی یوسف پیامبر +

Abraham – زندگی ابراهیم پیامبر +

Mary Magdalene – زندگی مریم مجدلیه +

David – زندگی داوود پیامبر +

The Song of Bernadette (آهنگ برنادت) +

دوشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۷

ازیوسف ِ وطنی تا جوزف ِ هالیوودی

"راجر یانگ" در سال 1995 در ادامه فیلم‌هایی که از داستان‌های انجیل ساخته بود (ابراهیم، داوود و موسی) فیلم یوسف (یا همان جوزف انگلیسی زبان‌ها را) را با بازی "بن کینگزلی" ساخت. فیلمی خوش‌ساخت و با همه جذابیت‌های بصری لازم. سریال پرهزینه یوسف پیامبر ساخته فرج الله سلحشور هم چندماهی است که از تلویزیون جمهوری اسلامی روی آنتن رفته که از همان نخستین قسمت‌ها اعتراض بعضی از مراجع تقلید و علما و مورخین اسلامی را در پی‌داشت. اعتراض‌ها بیشتر متوجه منابع تاریخی فیلم‌نامه سریال می‌شد که به قولی از اسرائیلیات (بخوانید همان عهد عتیق و تورات) گرفته شده تا منابع اسلامی. بعد از اینکه یوسف نسخه آمریکایی را دیدم فکر کردم حالا که ظاهراً منبع هردو داستان یکی بوده بهتر نبود صداو سیما با هزینه‌ای خیلی کمتر از آنچه خرج این سریال کرده، حق پخش این فیلم را می‌خرید و دوبله می‌کردش تا "بینندگان عزیز" هم می‌فهمیدند اثر تاریخی سینمایی یعنی چه؟

مصطفی زمانی و پال مرکوریو در نقش یوسف

جعفر دهقان و بن کینگزلی در نقش پوتیفار، عزیز مصر

کتایون ریاحی و لزلی آن وارن در نقش زلیخا

این فیلم به طور کامل توسط یک آدم خیر بیکار در 18 قسمت ده دقیقه‌ای روی یوتیوب گذاشته شده. من هم این 18 قسمت را پشت سر هم بصورت پلی‌لیست تنظیم کردم که می‌توانید از اینجا ببینید: +

پنجشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۷

دایره زنگی

دیشب فیلم دایره زنگی را دیدم. خیلی به دلم نشست. فیلمی به ظاهر کمدی که با زهرخندی به بهانه موضوع ماهواره، بخشی از سیاهی‌های ایران کنونی را به تصویر کشیده. گلچینی از صحنه‌هایش را ببینید:



کاملش را هم از اینجا می‌شود دید.

شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۷

این شعارها دروغ می‌گن!

اینکه گاهی فیلم‌های ضدجنگ که با دید انتقادی و یا انسانی به دوران جنگ نگاه می‌کنند از زیر تیغ تیز سانسور فرار می‌کنند خیلی خوشحال می‌شم:



بخشی از فیلم "جایی دیگر" ساخته مهدی کرمپور. کاملش را اینجا می‌توانید ببینید.

چهارشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۷

نیمه ماه

دیشب میهمان عزیزی داشتم که آخرین فیلم بهمن قبادی، "نیمه ماه" را با هم دیدیم. اسم اصلی فیلم "نیو ِی مانگ" به کسر "و" و سکون "ی" و تلفط "و" مثل W و نه V است. اینها را از این جهت می‌گویم که هرجوری که من این اسم را تلفظ کردم باز پری ایراد گرفت که نه این جوری و من آخرش نفهمیدم چه جوری!

با آن زبان سمبلیک تیز و تندی که این فیلم (که پیش‌تر ها هم چند دقیقه‌ای از آن را اینجا گذاشته بودم) دارد، توقیف کمترین کاری بود که جمهوری اسلامی می‌توانست در مقابلش انجام دهد. شنیدن صدای آواز زن (با بازی هدیه تهرانی و گلشیفته فراهانی) در مقابل آن کنایه‌ها و تمثیل‌ها هیچ نیست. داستان مربوط به یک گروه موسیقی کردی است به رهبری پیرمردی (مامو) که شهرتش نه تنها در کردستان ایران همه‌گیر که عالم‌گیر شده و اعضای گروهش همه پسرانش در سنین مختلف (معرف نسل‌ها و طبقات اجتماعی مختلف) هستند. این گروه که مجوز اجرای کنسرت در کردستان عراق را دارد با یک اتوبوس قدیمی به راه می‌افتند. در بین راه "مامو" که در عوالم خاصی سیر می‌کند، ندایی می‌شنود که تصمیم می‌گیرد زن خواننده‌ای (هدیه تهرانی) را با گروه همراه کند. این زن در شهری به همراه 1334 زن خواننده (چرا 1334؟) سال‌هاست که در تبعید زندگی می‌کنند. نگهبان این شهر تنها یک سرباز نیروی انتظامی است که با گرفتن رشوه به "مامو" اجازه می‌دهد وارد شهر شود و زن را با خود ببرد. نزدیک این شهر همواره صدای آوازی به گوش می‌رسد که اگرچه صدای همه زنان آوازه‌خوان در تبعید است اما همچون صدای واحدی به نظر می‌آید. زن آوازه‌خوان همراه گروه می‌شود و در هنگام ایست و بازرسی‌ها در صندوق تابوت‌مانندی مخفی می‌شود. مأموران بالاخره زن را پیدا می‌کنند و او را که "مجرم" می‌خوانند برمی‌گردانند و همه سازهای گروه را می‌شکنند. اما گروه به حرکت خود اما اینبار از طریق کردستان ترکیه ادامه می‌دهد...

بیشتر از نود درصد این فیلم به زبان کردی است و نسخه‌ای که من دیدم (از اینجا) زیر نویس انگلیسی داشت که ترجمه‌های درستی از دیالوگ‌های کردی نبود. اگر شما هم یارتان کرد است به همراه او این فیلم را ببینید که حظش چندبرابر خواهد شد. اگر هم که نیست به همان زیرنویس انگلیسی بسنده کنید! (ضمناً نسخه‌ای ظاهراً با کیفیت بالاتر هم اینجاست که هنوز دانلودش برای من کامل نشده)

موسیقی فوق‌العاده فیلم اثر حسین علیزاده است. در بخش‌هایی از آن از موسیقی "هورَه" هم استفاده شده. تا آنجا که می‌دانم "هورَه" موسیقی است که ریشه در موسیقی باستانی ایران دارد و بر اساس آواهایی است که لزوماً کلام مفهومی نیستند. قطعه "لیلاهن" (لحظه‌ای برای شادی و خوشی) را از این مجموعه بشنوید:








پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۷

لعنت به جنگ

بلاخره "اتوبوس شب" رو همین چند ساعت پیش دیدم. این فیلم اونقدر توش صفا و انسانیت داره که چشم‌های بیننده‌ای که من باشم رو تر کنه. "اتوبوس شب" فیلم بی‌رنگی است. فیلم سیاه و سفیدی که آدم‌هایش همه خاکستری‌اند. فرقی نمی‌کنه که بسیجی ایرانی باشند یا سرباز بعثی یا کرد عراقی. همه در یک چیز مشترکند و اون انسان بودنشونه. همه حرف هم رو می‌فهمند. همه از جنگی که اون‌ها رو روبروی هم قرار داده متنفر و خسته‌اند. به جز یک تفکر بیمار، چه کسی می‌تواند ادعا کند که جنگ چیز خوبی است یا از نعمت بودن آن دم بزند؟


تفنگ سنگین است برادر،

گلوله بد است،

صدای تو خوب است...


"اتوبوس شب" را از اینجا ببینید.

سه‌شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۶

نیوه مانگ

صحنه‌ای از آخرین فیلم بهمن قبادی، نیوه مانگ (نیمه ماه به) که هنوز مجوز نمایش در ایران نداره اما خروار خروار جایزه از جشنواره‌های جهانی گرفته.


مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی

مصاحبه هفته‌نامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهم‌تری...