این سگ سیاه باهوش در یک سفر دو روزه به اطراف تورنتو همسفر ماست. اسمش جّز (Jazz) است. ما میهمان صاحبش هستیم که خانم مهربانی است و کلبهای دارد در ساحل یکی از صدها دریاچه آنتاریو. از قضا یهودی است و ما را در روز جهانی قدس دعوت کرده است به کلبهاش حکماً برای تحکیم گفتگوی بین المذاهب. "جّز" آنقدر باهوش هست که وقتی صاحبش به انگلیسی فصیح میگوید ما میخواهیم برویم رستوران و تو باید تنها خانه بمانی بدون هیچگونه اعتراضی میایستد و حتی تلاش هم نمیکند که شانسش را برای همراه شدن با ما امتحان کند. اما وقتی به او میگوید من میخواهم برای چند دقیقه بروم طبقه بالا تو با من میایی یا میمانی پایین، از حق انتخابش استفاده میکند. این را گفتم که بدانید با یک سگ تحصیلکرده و با فهم و شعور همسفرم!شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۱
همذات پنداری
این سگ سیاه باهوش در یک سفر دو روزه به اطراف تورنتو همسفر ماست. اسمش جّز (Jazz) است. ما میهمان صاحبش هستیم که خانم مهربانی است و کلبهای دارد در ساحل یکی از صدها دریاچه آنتاریو. از قضا یهودی است و ما را در روز جهانی قدس دعوت کرده است به کلبهاش حکماً برای تحکیم گفتگوی بین المذاهب. "جّز" آنقدر باهوش هست که وقتی صاحبش به انگلیسی فصیح میگوید ما میخواهیم برویم رستوران و تو باید تنها خانه بمانی بدون هیچگونه اعتراضی میایستد و حتی تلاش هم نمیکند که شانسش را برای همراه شدن با ما امتحان کند. اما وقتی به او میگوید من میخواهم برای چند دقیقه بروم طبقه بالا تو با من میایی یا میمانی پایین، از حق انتخابش استفاده میکند. این را گفتم که بدانید با یک سگ تحصیلکرده و با فهم و شعور همسفرم!دوشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۰
اوراق سازی یک اسم

دوشنبه، دی ۱۹، ۱۳۹۰
سومین کوچ

یکشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۰
وقتی همه عمر دیر میرسیم

پنجشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۰
مردی که لب نداشت
«ــ حسینقلی غصهخورَک
خنده نداری به درک!
خنده که شادی نمیشه
عیشِ دومادی نمیشه.
خندهی لب پِشکِ خَره
خندهی دل تاجِ سره،
خندهی لب خاک و گِله
خندهی اصلی به دِله...»
«خنده زدن لب نمیخواد
داریه و دُمبَک نمیخواد:
یه دل میخواد که شاد باشه
از بندِ غم آزاد باشه
یه بُر عروسِ غصه رُ
به تَئنایی دوماد باشه!
حسینقلی!
حسینقلی!
حسینقلی حسینقلی حسینقلی!»
بشنوید:
سهشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۰
این کرمهای لعنتی

یکشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۰
وقتی دستنوشتهها کوچیک بود!


- خودکشی، پیامد اجتماع بیمار - متن کامل به فرمت پی.دی.اف
شنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۹
چراغی که دیگر در آن خانه نمیسوزد...
من اینجایی هستم، چراغم در این خانه میسوزد ...در مجموع شاید سه سالی را در خارج از کشور بودهام، اما آن سالها را جزو عمرم به حساب نمیآورم. میدانید؟ راستش بار غربت سنگینتر از توان و تحمل من است. همه ریشههای من در این باغچه است و این ریشهها آنقدر عمیق در خاک فرو رفته که جز به ضرب تبر نمیتوانم از آن جدا بشوم وخود نگفته پیداست که پس از قطع ریشه به بار و بر چه امیدی باقی خواهد ماند. شکفتن در این باغچه میسر است و ققنوس تنها در این اجاق جوجه میآورد. وطن من اینجاست. به جهان نگاه میکنم اما فقط از روی این تخت پوست. دیگران خود بهتر میدانند که چرا جلای وطن کردهاند. من اینجایی هستم. چراغم در این خانه میسوزد، آبم در این کوزه ایاز میخورد و نانم در این سفره است.
شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۸
به یاد ماه رمضانهای دوران کودکی
اینجا در وینیپگ، فروشگاه ایرانی نداریم اما دو سه فروشگاه هستند که جنسهای ایرانی هم میآورند. ازجمله همان مغازهای که من گمان میکردم عرب هستند اما وقتی پرسیدم گفتند که اهل زنگبارند. گفته بودم که تا قبل از آن من فکر میکردم زنگبار و زنگی و زنگیان را فقط میشود در داستانهای مثنوی و گلستان پیدا کرد… دو روز پیش برای خرید سراغ همین زنگیان رفته بودم. آدمهای خوبی هستند اما طبق معمول ِ مسلمانهای غیر ایرانی که من اینجا دیدهام به بهشت و جهنم آدم خیلی گیر میدهند. کسی که پشت صندوق بود با ریش انبوهی (بدون سبیل به سبک طالبان)، اشاره کرد که یک کپی از ساعتالیل ماه رمضان بردارم. گفتم نه ممنون. با سماجت پرسید: "چرا؟ قبلاً یکی گرفتی؟!" از زمانی که جوابم را شنید تا زمانی که حساب و کتابم تمام شد و بیرون رفتم سکوت سنگینی بین من و او برقرار شد. قبلاً هم گفتهام در این پنج سال تعداد دفعاتی که برای روزه نبودن به مسلمانهای غیر ایرانی در کانادا جواب پس دادهام بیشتر از تمام مواردی است که در تمام عمرم با چنین سوالهایی مواجه شدهام.
همه اینها را گفتم که بگویم فرقی نمیکند که روزه بگیری یا نگیری، اما حس و حال ماه رمضان، البته ماه رمضانهای قدیمها حال خوبی به آدم میدهد. حسی قشنگ که آدم هم دلتنگش میشود و هم هیچ جایگزینی برایش ندارد.
اذان روحالارواح با صدای مسیحایی مؤذنزاده اردبیلی مثل ربنای شجریان از ملزومات آن حال و هوای خوش است. به یاد ماه رمضانهای قدیم این قطعه زیبا را از آلبوم "آوای زمین" ساخته محمدرضا علیقلی گوش کنید که تلفیقی است از موسیقی و اذان مؤذنزاده:
شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۸
اعترافات سبز یک بچه یا خاطرات یک بچه سبز!
آزاده عزیز دستنوشتهها را برای بازی وبلاگی "اعترافات سبز" دعوت کرده. از طرف آق مجید عزیز هم چندی پیش برای بازی "خاطرات کودکی" دعوت شده بودم که هر دو بیپاسخ مانده بود. در این پست میخواهم در هر دو بازی شرکت کرده باشم. اما اول طبق رسم و رسوم، جنایات سبز این بچه:
اگر مورچهها هم جزو محیط زیست به حساب بیایند (که قاعدتاً میآیند) اعتراف میکنم که در دوران بچگی یکی از سرگرمیهای از نظر خودم علمیام این بود که با سرنگ، آب به قسمت انتهایی مورچههای بزرگ (همان قسمتی که گرد و قلمبه است و نمیدانم اسمش چیست) و توی حیاط خانهمان زیاد پیدا میشدند تزریق کنم. گاهی هم دو مورچه را با دست میگرفتم و مجبورشان میکردم همدیگر را گاز بگیرند و بعد مثل مسابقات گلادیاتوری در روم باستان ولشان میکردم و تا زمانی که یکی کله یا پای آن یکی دیگر را میکند و برنده میشد تماشایشان میکردم.
یکبار هوس کردم مثل بقیه بچهها زنگ یک خانه را بزنم و فرار کنم. به محض اینکه انگشتم زنگ خانهای را فشار داد و حتی قبل از اینکه مغزم به پاهایم برای فرار فرمان داده باشد، آقای صاحبخانه که از قبل از پنجره داشت کوچه را تماشا میکرد داد زد که "چرا زنگ میزنی و فرار می کنی بچه؟" و من دیگر از این کارها نکردم! البته گمان نمیکنم که این کارم به محیط زیست آسیبی رسانده باشد! یکبار هم همینطور الکی شماره آتشنشانی را گرفتم اما نمیدانستم که تا آنها نخواهند من نمیتوانم تماس را قطع کنم. بعد از اینکه آقای آتشنشان کلی دعوایم کرد و مطمئن شد که آنشسوزی در کار نیست تماس را قطع کرد و من نفس راحتی کشیدم. نمیدانم با این مزاحمت من چقدر آتشها دیرتر خاموش شدهاند و هوا آلودهتر شده است.
از همان بچگی آتشباز قهاری بودم و روزی نبود که در کنار باغچه آتشی به پا نکنم. اوایل انقلاب که نفت جیرهبندی شده بود برای گرم کردن خانه یک بخاری هیزمی گرفته بودیم که با آن عشق میکردم. همه چی را میشد در آن آتش زد. آن هم داخل اتاق!
این بچه سبز وقتی بزرگ شد رفت سربازی و به اتفاق دوستان هم گروهانیش برای فرار از شستن یقلوی (ظرف غذای سربازی) با شیرهای آب سرد یخ زده در زمستان اسفراین، ظرف غذای تمیز را در داخل کیسه فریزر میکرد! بعد از خوردن غذا آن کیسه را دور میانداختیم به جای شستن ظرف. البته بعد از مدتی فرمانده گروهان متوجه شد و گمان کنم بابت آن تنبیه هم شدیم. (اینترنت به این بزرگی یک عکس از یقلوی نداشت که لینک کنم!)
و آخر اینکه در ساعت زمین که قرار بود یکساعت چراغها را همه خاموش کنند اصلاً دل و دماغ این کار را نداشتم و نه تنها چراغ که کامپیوتر و تلویزیونم هم روشن بودند.
اما از طرفی به شدت به گل و گیاه علاقه دارم. تا ایران بودم و در خانه قدیمی حیاط دارمان زندگی میکردیم رسیدگی به همه گل و گیاه باغچه با من بود. بعد که آپارتمان نشین شدیم به یک کابینت ساز سفارش چیزی شبیه یک "فلاور باکس" دادم که روی دیوارهای دور تراس نصب کنم و پر از خاکش کردم که علاوه بر گل، سبزی خانه را هم تامین میکرد. اینجا دو گیاه سبز داشتم که در اسباب کشی چند ماه پیش در همان پنج دقیقهای که بیرون بود هوای منفی 20 درجه کارش را ساخت. فعلا گلهای مصنوعی زیبایی دارم که باعث میشوند در مصرف آب هم صرفهجویی کنم.در انتخابات سال 76، با چند تا از همکلاسیهای دانشگاه میرفتیم ستادهای ناطق نوری به اسم تبلیغ برای ناطق پوسترهای بزرگ ناطق را میگرفتیم و بعد برش میزدیم و از پشت سفیدش به عنوان چکنویس استفاده میکردیم و به این ترتیب هم به محیط زیست و هم به جنبش اصلاحات کمک میکردیم. البته بعد از مدتی بهمان شک کردند و دیگر پوستری به ما ندادند!
به شدت در جدا کردن زبالههای قابل بازیافت حساسم. در دفتر کارم انبوهی از لیوانهای کاغذی قهوهام را نگه داشتهام که روزی در ظرف مخصوصش بریزم. در این خانه جدیدم هم که صاحبخانه ام یک مرد مسن شصت و اندی ساله مهربان است نه او و نه پسر ویتنامی همخانه ام عادت به این جداسازی ندارند. اما فعلاً تشویقش کردهام که یک ظرف مخصوص بگیرد (اینجا بدون ظرفهای مخصوص، زبالههای بازیافتی شما را قبول نمیکنند) که او هم برای من گرفته و حالا باید کمی کار فرهنگی بکنم تا این نظامی بازنشسته کانادایی بعد از شصت سال به این کار عادت کند!
از دیگر خدمات سبزینهدار من این که پری را به جداسازی زبالهها تشویق کردم. (هرچند کردیت این کار را برای خودش نگه داشته و عمراً اگر در وبلاگش اسمی هم از دستنوشتهها ببرد). هر بار هم با هم برای خرید میرویم تا جایی که زورم برسد نمیگذارم کیسه نایلونی استفاده کند. هرچند بعداً باید پاسخگوی هرگونه مشکل ناشی از کمبود کیسه نایلونی هم باشم!
سریال خانه سبز را هم خیلی دوست داشتم! خصوصاً وقتی شکیبایی میگفت: "قهریم اما حرف که میزنیم!"
همه شمایی که اینجا را میخوانید دعوتید که اگر دوست داشتید از "خدمت و خیانت"های سبزتان بگویید. همیشه سبز باشید.
چهارشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۷
از دوران رادیوهای موج کوتاه تا عصر ماهواره
دیدن چهره برنامهسازان بیبیسی آن موقعها چیزی در حد یک رویا بود که البته این روزها به لطف راهاندازی تلویزیون فارسی بیبیسی دیگر رویا نیست. این روزها یکی از دلخوشیهای من شده تماشای اخبار بیبیسی فارسی و هر از گاهی سربلند کردن برای دیدن چهره صدایی که آشناست. صداهایی مثل عنایت فانی، افشین مبصر و صادق صبا. البته جای خیلی از قدیمیترهایی که صدایشان در آن زمانها به گوش میرسید خالی است: مثل لطفعلی خنجی با آن "یااااااا...هو"ی کشدارش که حالا بازنشسته شده و یا باقر معین که گویا الان گرفتار کارهای مهمتری است.
آنقدر ساده نیستم که معتقد نباشم گربه برای رضای خدا موش نمیگیرد* و از طرفی گمان نمیکنم اصلاً رسانه صد در صد مستقل وجود خارجی داشته باشد، اما از کاری که حرفهای ارائه شود لذت میبرم چون احساس میکنم به شعورم به عنوان مخاطب احترام میگذارد.
* منفی در منفی در منفی میشود به عبارتی باز هم منفی یعنی معتقدم گربه برای رضای خدا موش نمیگیرد!
یکشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۷
راه رفتن روی یخ
امسال سومین زمستانی است که در این شهر قطبزده کانادا هستم و تا امروز پیش نیامده بود که روی سطح یخ زده رودخانه این شهر قدم بزنم.
سرخرود تابستان و زمستان محل تفریح اهالی این شهر است. تابستانها با قایقرانی، ماهیگیری و قدم زدن در حاشیه رود و در زمستان با اسکیت و قدم زدن روی سطح یخزده اش. حاشیه قسمتهایی از رود که از مرکز شهر میگذرد برای پیاده روی در تابستانها سنگفرش و نیمکتگذاری شده. در اواخر بهار که اینجا برف و یخها شروع به آب شدن میکنند سطح آب رودخانه به خاطر تجمع قطعات یخ به شدت بالا میآید و معمولاً این پیاده روی سنگ فرش برای چند هفتهای زیر آب میرود. در این مواقع شهرداری با قایقهای ویژهای قطعات یخ را خرد میکند تا از طغیان بیشتر رود جلوگیری شود. زمستانها روی سطح یخزده رودخانه با ماشینهای برف کوف، جادهای برای اسکیت ایجاد میکنند و جادهای هم برای قدم زدن در کنارش. و امروز برای اولین بار من عزم خود جزم کردم که به جای تماشای مردم از روی پل و از داخل اتوبوس حس راه رفتن روی یخی که زیرش آب جریان دارد را تجربه کنم. حسی که اگرچه اولش کمی دلهره دارد اما کم کم فراموش میکنی که روی زمین سفت راه نمیروی. تا اینکه برسی به جایی که کسی برفها را پاک کرده و تو میتوانی سطح شیشهای یخ را تا عمق سی-چهل سانتی متریاش ببینی و ناگهان صدای تیغه کفش اسکیت دخترکی که به سرعت باد از کنارت میگذرد دلهره به جانت بیاندازد که نکند یخ ترک بردارد...
این عکس هوایی که در شب از وینیپگ برداشته شده سرخ رود و Assiniboine River (رود دیگری که در وینیپگ به سرخ رود می پیوندد) را به شکل آدمی که در حال دویدن است و ستارهای در دست دارد نشان میدهد. (عکس را از اینجا پیدا کردم.)
شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۷
رنگهای خاطره

آنونس فیلم را از اینجا ببینید.
فیلم را از اینجا میتوانید ببینید یا دانلود کنید. اگر عضو نیستید و حوصله عضو شدن هم ندارید، لینکهای دانلود از مگا آپلود اینها هستند: بخش اول، بخش دوم.
همان پنجشنبه کریسمس هم بود که البته به قول آن ایمیلی که این روزها دست بدست میگردد (+) اگر به شما ربطی ندارد که هیچ اما اگر دارد مبارکتان باشد. اگر جویای احوال کریسمس ما هم باشید اینگونه است + (درختهای برفآلود چراغانی شده در حیاط پشتی محل جدیدم.) امسال برای اولین بار دو هدیه کریسمس گرفتم یکی از آقای دکتر، رئیس محترم و یکی از محل کار. همکاری هم که روی میزم یک کارت کریسمس گذاشته بود وقتی فهمید این اولین کارت کریسمسی است که من در تمام عمرم گرفتهام داشت از تعجب شاخ در میآورد. این طفلکیها اطلاعات عمومیشان در حد ترحم برانگیزی پایین است. فکر میکنند کریسمس را همه دنیا جشن میگیرند. همکار دیگری که متولد انگلیس اما بزرگ شده کاناداست، چند وقت پیش وقتی در سمیناری کنار هم نشسته بودیم پرسید وقتی برای اولین بار اینجا برف دیدی خیلی ذوقزده شدی؟! باورش نمیشد که ما در ایران هرچهار فصل را داریم و میگفت من فکر میکردم ایران همهاش بیابان است!
پ.ن: و من دختری میشناسم که وقتی شنید هزاران نفر در بم در زیر خاک خفه و مدفون شدهاند، آنچنان بیخود شد که خاک در دهانش گذاشت تا چون آن مردمان طعم خاک را بچشد...
پنجشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۷
آنچه در وصف نگنجد...
سهشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۷
ربنا
موذنزاده، کسیه که اون اذان معروف و خوش آهنگ قدیمی، به یادگارمونده از سال 1334 رو خونده. اذانی که همه ما کم و بیش باهاش خاطره داریم. وقتی بعد از مدتها دوباره این اذان موسیقایی رو از سایت بی بی سی گوش کردم، برگشتم به سال ها قبل. ماه رمضون های دوران بچگی در اوج گرمای مرداد ماه که باغچه خونه باصفای قدیمی رو آب می دادیم. موزاییک های داغ کف حیاط رو آب پاشی می کردیم تا خنک شه و بعدش حیاط رو فرش می کردیم. سفره افطار، شربت آبلیمو و معجونی که مامان با زرده تخم مرغ و کاکائو آماده می کرد و جزو لاینفک سفره افطار بود. انتظار برای لحظه افطار باصدای قل قل سماور نفتی، ربنای شجریان و اذان موذن زاده ...
سهشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۷
خوانندگان مستجاب الدعوه دستنوشتهها
این گوشه در ستون روزنوشتها گفته بودم که برای گرفتن یک کار دولتی اقدام کردم و از ملت التماس دعا داشتم. دعای خوانندگان دستنوشتهها مستجاب شد و امروز تماس گرفتند و گفتند که ما این شغل رو به تو میدیم! فقط مونده یک پروسه اداری (به عبارتی خوان هفتم) که طبق یک تشریفات مزخرف اداری باید کارفرمای من که خودش بخشی از دولته، بخش دیگری از دولت رو راضی کنه که من با گرفتن این شغل جای هیچ کانادایی و یا مقیم دائم کانادا رو اشغال نمیکنم. به عبارتی آنها نتونستند آدمی غیر از من که این کار از پسش بر بیاید رو پیدا کنند! به همین دلیل از امروز حکایت من حکایت این عکس زیر است! (این ساختمانی که دست دعا به سویش دراز کردهام ساختمان مجلس قانونگذاری استان منیتوباست. چیزی در حد همان کنگره و کاخ سفید و اینا...)
اگر این مرحله کار هم به خوبی پیش بره، من در سازمانی دولتی مشغول به کار خواهم شد که وظیفهاش حمایت و ارائه خدمات به افرادی است که در کانادا به اونا مِیتی (Métis) میگن. میتی یک لغت فرانسه است که به دورگههای سرخپوست-سفیدپوست اطلاق میشه. این آدمها به استناد ویکیپدیا بر اساس آمارهای رسمی 1.04 درصد از کل جمعیت کانادا رو تشکیل میدن که البته آمار واقعی خیلی بیشتر از اینه و به دلایل متعدد تاریخی میتیها ترجیح میدن شناخته نشن. این سازمان در قبال ثبتنام رسمی از میتیها خدمات ویژهای به اونها ارائه میده. اگر همه کارها خوب پیش بره من در یک پروژه تحقیقاتی که میخواد وضیعت بیماریهای مزمن در بین میتیها رو بررسی کنه، کارهای مربوط به تحلیل دادههای آماری رو انجام خواهم داد.
در مورد میتیها بیشتر خواهم نوشت خصوصاً از بنیانگذار استان منیتوبا لویس ریل که خودش یک میتی بوده و به عنوان رهبر میتیها شناخته میشه و یک روز تعطیل در منیتوبا یه اسمشه و جالبتر از همه اینکه توسط دولت وقت کانادا اعدام شده.
دوشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۷
عشای ربانی من!
اینجا از جمله دوستان خوب و عزیزی که دارم یک زوج جوان افغان هستند. این دوست همزبان، تحصیلش در دانشگاه کابل بعد از حمله طالبان ناتمام میماند و راهی پاکستان میشود. در آنجا در بیمارستانها و مراکز خیریهای که پزشکان آمریکایی و کانادایی دایر کردهاند و البته از طرف سازمانهای مذهبی حمایت میشوند مشغول همکاری میشود و بعد از مدتی به قول خودش نور عیسای مسیح در قلبش تابیده میشود و تغییر دین میدهد. دیروز مراسم غسل تعمید خودش و همسرش در یکی از کلیساهای کوچک ولی زیبای شهرمان بود. تصوری که از غسل تعمید بر اساس فیلمهایی که همه دیدهایم، داشتم با چیزی که دیدم خیلی متفاوت بود. بعد از مراسم دعای معمول یکشنبهها، فقط به صورت سمبلیک دو پارچ آب روی سر و کله این دوستان عزیز ما خالی کردند در حالی که روی حوضچه کوچکی نشسته بودند. کودک چندماهه یک خانواده دیگرهم تنها با ریختن کمی آب روی سر و صورتش غسل داده شد.
خوشحالم از اینکه دیروز در این مراسم شرکت کردم. گذشته از اینکه همیشه دنبال فرصتی برای دیدن یک مراسم کامل مذهبی در کلیسا بودم، از اینکه در جایی و برنامهای که برای دوستی مهم بود، حضور داشتم، به نظرم همین یک دلیل کافی است. من نظرم را درباره تغییر دین قبلاً همینجا گفتهام. معتقدم احتیاجی نبود که چنین دعوتی را رد کنم چون باور دارم تغییر مذهب، از چالهای درآمدن و به چالهای دیگر افتادن است. همانطور که شرکتم در این مراسم به معنی سر تعظیم فرود آوردن به پیشگاه کلیسا نبود. بماند که همیشه جا برای این میگذارم که شاید چند درصدی من اشتباه میکنم و اجازه نمیدهم دچار این توهم شوم که همه حقیقت پیش من است.
در همان اوایل آمدنم به کانادا در کلیسایی در تورنتو که ایرانیهای قبلاً مسلمان ِ تغییر دین داده، به فارسی برنامه داشتند هم شرکت کرده بودم که داستانش را همانوقت در هلهلویایی شرح دادم. اینجا در وینیپگ هم دورادور چند خانواده ایرانی و البته تعداد بیشتری خانواده افغانی که مسیحی شدهاند را میشناسم. کشیش کلیسا دیروز در بین صحبتهایش گفت که این روزها تعداد زیادی از مردم افغانستان به امپراطوری خدا (Kingdom of Lord) میپیوندند. یک جورهایی این حرفش بوی همان "جنگ نعمت است" را میداد که یعنی لشگرکشی کانادا به افغانستان خیلی هم بد نبوده!
حضور چشمگیر دختر و پسرهای جوان که خیلی جدی مشغول دعاخوانی بودند در کلیسایی که پر از جمعیت بود و تازه یکی از چند صد کلیسای این شهراست شدیداً فکرم را به این مشغول کرده بود که ادعاهای رویگردانی مردم از خدا و مذهب و رشد آتهایسم با چیزهایی که میبینیم جور در نمیآید.
از مراسم خوردن نان و شراب مقدس به خاطر اینکه نمیدانستم چه باید به کشیش بگویم، با چندبار عوض کردن صندلی عملاً جیم شدم! خصوصاً بعد از گافی که چند دقیقه قبلش داده بودم: بعد از مراسم غسل تعمید همه شروع کردند به بغل کردن یا دست دادن با یکدیگر (عین آخر نماز جماعت) و به هم Peace to Jesus میگفتند. من هم دستپاچه در جواب خانمی که با من دست داد گفتم Hi! یاد دوستی افتادم که برای اولین بار نماز جماعت شرکت کرده بود و در جواب تقبلالله گفته بود خسته نباشین!
آشنایی با آقایی که با فارسی کاملاً مسلطی و با لهجهای بین فارسی ایرانی و افغانی صحبت میکرد و بعداً فهمیدم یک کانادایی است که دکترای زبان و ادبیات فارسی دارد هم تجربه هیجان انگیز دیروز بود. دوست دارم بیشتر با این شخص آشنا شوم.
در مجموع خوشحالم که این دوستم ( که گاهی اینجا را هم میخواند) مسیحی نبود که مسلمان شده باشد. چون حتی تصور شرکت در مراسم ختنهسورانش اصلاً خوشآیندم نیست!
یکشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۷
نامهای از ایران (۱)
... فکر کن مردم بدبختی را به چشم میبینم که به ما مراجعه میکنند و ما هنرمان تنها و تنها افزودن بر بدختیهایشان است و هر چه این افزایش سریعتر و بیشتر باشد، آن عامل و مجری وظیفهشناستر و نمونهتر است.
محمودجان، خوشا به حال آنانکه برای همیشه رفتند و شماهایی که حداقل فعلاً رفتهاید تا بعد!
باور کن حالم به هم میخورد از اینهمه دروغ، ریا، تظاهر و کثافتی که در آن دست و پا میزنیم. از لباس پوشیدن و دکمه بستن لباسمان تا سلام علیکم گفتن و الله اکبر غلیظ و پرتشدید اول نماز جماعت و قیافه و ریش بیاعتبارمان که همه میدانیم دروغ است ولی پایبدندش هستیم چون این اندک جیرهمان را هم گره زده به همین متظاهرات میدانیم.
و مسخرهترین قسمت داستان قیافه و وضعیت خودم است و باعث میشود از خودم بیشتر بدم بیاید. دلبستگیها و باورهای درونی و قدیمیام یک طرف، خانواده و خواستگاهم یک طرف، آینده شغلی و مالیام یک طرف، دوستانم و افکاری که دوستشان دارم یک طرف و ... شاید از نظر آنچه در بالا گفتم، نمره و رتبه خودم در ریاکاری و چندگانگی و دوبام و چندهوایی، بالاترین نمرهها باشد. بهتر است بگویم حالم بیشتر از همه از خودم بهم میخورد...
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۷
من و استفاده ابزاری از اسرائیل
دانشجویی در ایران که ناچار میشدم فایلی رو از وبسایت کمپانی آمریکایی SAS دانلود کنم که پیغام میداد باید اول ثبتنام کنید. در فرم ثبت نام وقتی همه مشخصات رو از جمله نام کشور رو وارد میکردم، پیغام میداد شما در کشوری هستید که سلاحهای کشتارجمعی تولید میکنه و ما به شما هیچ پشتیبانی نمیدهیم! و من هم از حرص دلم دوباره فرم را پر کردم ولی اینبار نام کشور را اسرائیل اما شهر و آدرس را همچنان تهران، دانشگاه شهید بهشتی، ولنجک و ... گذاشتم در کمال ناباوری دیدم که قبول کرد! گویا مهم ندادن پشتیبانی به ایرانیها نبود (که در اینصورت با چند تا کنترل ساده میشد اینو چک کرد) بلکه ایجاد حس تحقیر یا چیزی شبیه به این به کاربر ایرانی بود که ما تو رو از خیلی چیزها محروم کردیم. (چک کردم الان از ایران هم عضو قبول میکنه اما نمیدونم اجازه دانلود ماکروها و فایلهای پشتیبانی رو هم میده یا نه). این بود خاطره استفاده ابزاری من از اسرائیل در شصتمین سالگرد تأسیسش!عکس: بیلبوردی که مراسم شصتمین سالگرد تأسیس اسرائیل را در وینیپگ اعلام میکند. تقاطع پمبینا و ستفورد.
یکشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۷
مرگ نامه!
نظامی، پلیس، پرستار و ... ترجیحن با عکسی در لباس فرم. متنها معمولن طولانی است اما خیلی شبیه آگهیهای خودمون شروع میشه. مثلن: با نهایت تأسف درگذشت آرام جورج بوش (مثلن!) را به اطلاع میرسانیم (روی Peacefully خیلی تأکید دارن و تقریبن برای همه استفاده می کنن). بعدش معمولن شیوه مرگ اشاره میشه. مثلن درخواب، یا بعد از مدتی جدال با بیماری و جالبه که به نوع بیماری هم اشاره میکنند و حتی اینکه در کدوم بیمارستان درگذشته. بعد یک بیوگرافی مختصر و بعد اینکه مرحوم مغفور (یا مرحوه مغفوره) به چه چیزهایی علاقه داشته و سرگرمیهاش چیا بودن مثلا سینما، گلف، اسکی و شراب قرمز اشاره میکنن. نمیدونم چرا اینچیزا رو مینویسم. به هرحال خوبه آدم گاهی وقتها یادش بیاد که مرگی هم هست. همین دورو برا هم هست. من و شما خیلی خوش شانسباشیم حداکثر میشیم یه آگهی توی یه روزنامه.
یادش به خیر. شونزده-هفده سال پیش، توی اون خونه قدیمی مشهد، صبحهای زود برای درس خوندن میرفتم توی حیاط. یک تفریح ثابت روزانه ام شده بود اینکه وقتی صدای موتور توزیعکننده روزنامه خراسان رو میشنیدم که اون موقعها مشترکش بودیم، میدوییدم پشت در تا وقتی که روزنامه رو از بالای در پرت میکرد توی حیاط، وسط هوا و زمین چنگش بزنم. بعد روی میزو صندلی فلزی "ارج" قدیمی کنار حیاط پهنش کنم و شروع کنم به خوندن. مادرم هم میامد و صفحه ترحیمش رو برمیداشت و با کلی غم و غصه شروع میکرد به خوندن کلمه به کلمهاش. بعد یه عکس به من نشون میداد و یه داستان تعریف میکرد که مثلاً اینا رو ببین! طفلکیها داشتن از سفر شمال برمیگشتن. زن و شوهر کشته شدن توی تصادف اما بچهشون زنده مونده. من نگاهی به اون آگهی روزنامه مینداختم و میدیدم دو خط نوشته درگذشت ناگهانی ... و فقط همین! و کاشف به عمل میامد که این داستانها ساخته و پرداخته حدس و گمانهای مامان خانم بوده که همیشه آماده سوگواری و گریه برای همه عکسهای درگذشتههای توی روزنامه بود و آخرش خودش هم یک آگهی شد توی همون روزنامه. البته بدون عکس. چقدر جنگ و دعوا کردم که بتونم سنت شکنیکنم و عکسش رو توی آگهیهای ترحیم بذارم اما زور سنت پرزورتر بود. یاد بخشی از کتاب "نگاتیو" "هومن عزیزی" افتادم:
"... چهره هویت ماست. عکس ها روی مدارک شناسایی و آگهی های ترحیم شاهدند. تنها زنها هستند که روی آگهی ترحیم عکسی ندارند. چند گل را به جای چهره شان نقاشی می کنند. چهره زن ها نیز رازست، مثل پول های آدم که نباید دیگران بفهمند چقدر است،..."
کامل ترش را قبلها اینجا نوشتهام.
پ.ن: ویکیپدیا میگه که باید بین Obituary و Death notice تمایز قائل شد. چراکه Death notice ها آگهیهایی هستند که با پرداخت پول توسط بازماندگان در روزنامهها چاپ میشن اما Obituary ها نوشتههایی هستند در مورد افراد سرشناس که گاهی از سالها قبل مرگشان نوشته شده و در دفاتر روزنامهها نگهداری میشوند. حتی مواردی پیش آمده که نویسنده Obituary قبل از صاحبش فوت کرده! به هرحال این روزنامه شهر ما که آگهیهای فوت مردم عادی رو به همین اسم چاپ میکنه. کسی اطلاعات بیشتری داره؟
مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی
مصاحبه هفتهنامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهمتری...
-
فراوان ز ایرانیــان کشـتـه شد ز خون یلان کشور آغشته شد ایرانیان قدیمی تورنتو، آنهایی که به بحث و درسهای نظری و فلسفی علاقمندند و رامین ج...
-
سهشنبه این هفته، ۲۱ ماه مه ۲۰۲۴ روزی ماندگار و استثنایی در زندگی من بود. در صد و چند کیلومتری پاریس، در روستایی که کوچههایش از شدت اصالت ...