‏نمایش پست‌ها با برچسب شخصی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شخصی. نمایش همه پست‌ها

شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۱

همذات پنداری

این سگ سیاه باهوش در یک سفر دو روزه به اطراف تورنتو همسفر ماست. اسمش جّز (Jazz) است. ما میهمان صاحبش هستیم که خانم مهربانی است و کلبه‌ای دارد در ساحل یکی از صدها دریاچه آنتاریو. از قضا یهودی است و ما را در روز جهانی قدس دعوت کرده است به کلبه‌اش حکماً برای تحکیم گفتگوی بین المذاهب. "جّز"  آنقدر باهوش هست که وقتی صاحبش به انگلیسی فصیح می‌گوید ما می‌خواهیم برویم رستوران و تو باید تنها خانه بمانی بدون هیچگونه اعتراضی می‌ایستد و حتی تلاش هم نمی‌کند که شانسش را برای همراه شدن با ما امتحان کند. اما وقتی به او می‌گوید من می‌خواهم برای چند دقیقه بروم طبقه بالا تو با من میایی یا می‌مانی پایین، از حق انتخابش استفاده می‌کند. این را گفتم که بدانید با یک سگ تحصیلکرده و با فهم و شعور همسفرم!

چیزی حدود دو و نیم ساعتی که در راه بودیم من و "جّز" دو تایی روی صندلی عقب ماشین نشسته بودیم. اولش که سوار شدم به شدت ابراز خوشحالی کرد و سرش را روی پایم گذاشت و خودش را برایم لوس کرد. ده دقیقه‌ای که گذشت چرخید، پشتش را به من کرد و مشغول تماشا کردن بیرون شد و تا زمانی که به مقصد رسیدیم دیگر حتی یکبار هم رویش را به من نکرد و حتی گلاب به رویتان چندین بار هم چُسید! راستش تا پیش از این هیچ وقت به این قابلیت سگ‌ها فکر نکرده بودم! در بین راه فهمیدیم که "جّز" پسر (مرد؟)ی نه ساله است و صاحبش امیدوار است که چهار- پنج سال دیگر عمر کند. می‌گفت موهای پشتش دارند سفید می‌شوند. (البته این را من تاصبح که هوا روشن شد نتوانستم ببینم.) این را که گفت یاد موهای سفید خودم افتادم که روز به روز به تعدادشان بیشتر اضافه می‌شود. تا مدتی همذات پنداری غریبی بین خودم و این سگی که داشت پا به سن می‌گذاشت پیدا کرده بودم. راستش اینکه نمی‌توانست باد روده‌اش را کنترل کند غصه‌دارم کرده بود. اما وقتی یک حساب و کتاب سرانگشتی کردم به این نتیجه رسیدم که هنوز پانزده – شانزده سال انسانی دیگر دارم که به سن سگی الان "جّز" برسم که این البته خودش بسی مایه امیدواری بود.

هنوز یک روز دیگر از این سفر باقی است و در راه برگشت دوباره قرار است ما دو تا روی صندلی عقب ماشین دو و نیم ساعت را با هم سرکنیم و من امیدوارم که تا آن موقع "جّز" با این هوشش به اندازه کافی با آداب معاشرت ایرانی‌ها آشنا شده باشد که سعی بیشتری در کنترل باد روده‌اش بکند.

دوشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۰

اوراق سازی یک اسم

بهمن دارالشفایی بعد از نوشته روبرت صافاریان، پیشنهاد داد که که هرکسی اسم و فامیلش را به قول او اوراق کند و خودش هم این کار را کرد و بعد از او هم دیگرانی نوشتند و هنوز هم دارند می‌نویسند. خب موضوع وسوسه کننده‌ای بود! هرچند صاحب دستنوشته‌ها مثل آن قبلی‌ها نامور نیست که از نامش بنویسد اما، نوشت:

از بچگی یعنی خیلی خیلی قبل از اینکه کسی بداند محمود احمدی‌نژادی قرار است آن مملکت را مورد عنایت قرار دهد، از اسمم شاکی بودم. بابا با افتخار می‌گفت اسمت را من از روی اسم پدربزرگ خودم یعنی جدت مرحوم میرزا محمود مجتهد انتخاب کرده‌ام. بابا که پدرش و پدربزرگ و همینطور بگیر تا چند نسل قبل‌ترش مجتهدهای زمان خودشان بوده‌اند گویی به جبران ناخلف بودن خودش که به جای حفظ عبا و عمامه خانوادگی فکل و کراواتی شده بود خواسته بود با گذاشتن نام میرزا محمود مجتهد روی کوچکترین عضو خانواده بار ناخلفی خود را کم کند. بابا هرچند از وقتی که انقلاب شد کراوات را کنار گذاشت و مدافع سرسخت انقلاب شد اما هنوز هم در نود سالگی ( که عمرش دراز و تنش سالم باد) بهتر از همه پسرهایش گره کراوات می‌زند. بماند که این نام مقدس کمکی نکرد و کوچکترین عضو خانواده ناخلف‌ترینشان شد.

باری، داشتم می‌گفتم که اسم محمود را دوست نداشتم. هفت-هشت ساله بودم که گیر دادم چرا اسم مرا محمود گذاشته‌اید من دوست داشتم علی باشم! الا و بلا که باید مرا علی صدا کنید. مامان خدابیامرز، گفت باشه و از همان لحظه مرا علی صدا می‌زد. رضا برادرم که با وجود چهارده سال اختلاف سن، همیشه با هم کل کل داشتیم و سربه سر هم می‌گذاشتیم و هنوز هم اگر مجال دهد می‌گذاریم، زیر بار نرفت و هرچقدر هم که مامان یواشکی، طوری که من نفهمم، گفت "دو روزه از سرش می‌رود"، حاضر نشد مرا علی صدا کند!

کلاس چهارم دبستان بودم که عینکی شدم و از اینکه شعر "محمود عینکی میرزا قلمدون " به هیچ کس بهتر از من نمی‌خورد دوباره از اسمم عصبانی شدم!

سال‌ها گذشت و مهاجرت کردم و مشکلم شده بود یاد دادن تلفظ درست اسمم به این اجانب از خدابی‌خبر که نه تنها میرزامحمودمجتهد را نمی‌شناختند که محمود را اول "محامد" می‌خواندند و بعد که توضیح می‌دادم من محمد نیستم یا خودشان از خیر تلفظ "ح" می‌گذشتند و یا آنقدر آن را از مخرج ادا می‌کردند که من برای سلامتی تارهای صوتی‌شان نگران می‌شدم که ازشان می‌خواستم همان "ممود" صدایم کنند. این بود تا زمانی که ستاره‌ای بدرخشید و احمدی‌نژاد سرتیتر هر روز اخبار دنیا شد و من متوجه شدم که دیگر چندان لازم نیست تلفظ اسمم را برای کسی آموزش بدهم!

اما فامیلی‌ام "عظیمائی" در دوران مدرسه و اوایل سال تحصیلی همیشه موجب دردسر بود. کمتر معلمی موقع حضور و غیاب درست می‌خواندش. معمولا "عظمایی" به ضم عین می‌خواندندش که موجبات خندیدن بچه‌های مدرسه‌ای را فراهم می‌کرد که از شکاف دیوار هم خنده‌شان می‌گیرد! اما اینکه از کجا آمده و شده فامیل ما اینطور که کتاب "گرکان" دکتر عبدالعظیم قریب می‌گوید اجداد من به خانواده "عظیما" معروف بوده‌اند و حکما موقع تقسیم شناسنامه انتخاب مأمور ثبت دوران رضاخان این بوده که ما بشویم عظیمائی و البته نه عظیمایی! من آنقدر روی آن همزه یکی مانده به آخرغیرت دارم که به خاطرش رفتم اکانت ویکی‌پدیا گرفتم تا بتوانم صفحه ویکی‌پدیا را اصلاح کنم و "یی" را به "ئی" تیدبل کنم! خب مهم است! راستش اهمیتش بعد از مهاجرت برایم روشن شد. قبل از اینکه پاسپورت بگیرم این "ئی" آخر را هروقت که لازم بود به انگلیسی بنویسم با ie می‌نوشتم. پاسپورتم که آمد دیدم عوضش کرده‌اند به ee. عمق فاجعه را چند سال بعد زمانی حس کردم که یک استاد چینی دانشگاه منیتوبا متهمم کرد که این مقاله‌ای که در رزومه‌ات مدعی شده‌ای یکی از مولف‌هایش هستی که مال تو نیست! البته ایشان بعد از دریافت ایمیلی از نویسنده اول آن مقاله شیرفهم شدند!

باری، اجداد محترم در اواخر دوران قاجار از روستای گرکان در استان مرکزی به خراسان مهاجرت می‌کنند. به نظر می‌ِآید این پدیده "امیگریشن" در خانواده ما هر صدسال یکبار اتفاق می‌افتد! البته در تاریخ ثبت نشده که آنها برای گرفتن کارت اقامت دائمشان چندسال صبر کرده‌اند اما حتی نام میرزامحمود مجتهد در ویکی‌پیدا آمده است. عمرن میرزا محمود فکرش را هم نمی‌کرد که صد سال بعد از وفاتش محمود دستنوشته‌ها، نبیره ندیده‌اش برود در ویکی‌پیدا نام فامیلی جدش را اصلاح کند!

علاوه بر چیزهایی که در ویکی‌پدیا و کتاب دکتر قریب در مورد خانواده عظیما آمده بابا همیشه یک چیز دیگری از افتخارات خانوادگی‌اش می‌گفت که تا سال‌ها هیچ سند و مدرکی برایش موجود نبود. اینکه ما با هفت پشت فاصله به لطفعلی‌خان زند می‌رسیم. چیزی که ما (یا حداقل من) چندان جدی‌ نمی‌گرفتمش تا زمانی که من دانشگاه قبول شدم و از نظر بابا آنقدر قابل اطمینان شده بودم که اجازه پیدا کنم مجموعه کتاب‌های خطی که از اجداد محترم به ارث رسیده بود را به کتاب‌های کتابخانه خودم اضافه کنم. لای یکی از این کتاب‌ها برگه‌ای قدیمی پیدا کردم که با جوهر سبز و خطی خوش کسی نوشته بود به مدارک اداره ثبت دسترسی داشته و این شجره‌نامه را نوشته که بالای بالایش نام لطفعلی‌ خان زند بود. خبر این کشف مهم مثل توپ در فامیل پیچید و هربار که میهمانی برایمان می‌آمد می‌خواست که آن را ببیند. آن زمان من در تهران دانشجو بودم و هر از گاهی برای دیدار به مشهد سر می‌زدم. در یکی از این سفرها دایی کوچکم این شجره‌نامه را از من قرض گرفت که از رویش فتوکپی رنگی بگیرد و بعد برایم پس بیاورد. در سفر بعدی که به مشهد رفتم، مامان که از همه جا بی‌خبر بود گفت بیا داییت برات فتوکپی رنگی گرفته! اگر شما پشت گوشتان را دیدید من هم باز آن شجره‌نامه را دیدم!

اوراق سازی‌های دیگران:

رسوب هویت های چندگانه در نامها، روبرت صافاریان +
اسم و فامیلی‌ام از کجا آمده؟ مال شما چی؟ ، بهمن دارالشفایی +
بازی اسم و فامیل، فاطمه شمس +
اسم من یعنی چه؟ ، خداداد رضاخانی +
آیدا در خشت خام، آیدا احدیانی +

دوشنبه، دی ۱۹، ۱۳۹۰

سومین کوچ

توصیفش مشکل است که شهری را دوست داشته باشی که زمستان‌هایش بیشتر از شش ماه از سال طول می‌کشد و سرمای چهل درجه زیر صفرش تا مغز استخوانت نفوذ می‌کند، اما خانه‌ات شده باشد. از اینکه داری ترکش می‌کنی دلت بگیرد. از اینکه داری از دوستان خوبی که در این پنج سال و نیم در این شهر یخزده قطبی برای خودت ساختی، دور می‌شوی غمگین شوی؛ آن هم دوستانی چون برگ درخت …

پنج تابستان ِ قبل، از تورنتو به وینیپگ کوچیدم. در این شهر زیربنای شغلی و حرفه‌ای‌ام را ساختم، کمی درس خواندم، اقامت دائمم را گرفتم، شادی کردم، غمگین شدم، زندگی کردم و حالا دارم به شوق یک زندگی بهتر دوباره برمی‌گردم به تورنتو. بعضی از دوستان تورنتویی به شوخی می‌گویند دوران تبعیدت تمام شده، اما من این تبعیدگاه را دوست داشتم. آدم‌هایش را دوست داشتم. سرمای زمستان و پشه‌های تابستانش اذیتم می‌کردند اما با این وجود دلم برای آدم‌های مهربانش که روی پلاک‌ تمام ماشین‌هایشان نوشته Friendly Manitoba تنگ خواهد شد. برای آن آدم‌های غریبه اما مهربانی که عصرهای تابستان به لبخند‌ها و عصربخیر‌هایشان جواب می‌دادم تنگ خواهد شد. می‌دانم که در تورنتو انتظار چنین چیزهایی را نمی‌شود داشت. می‌دانم که در تورنتو راننده‌های اتوبوس موقع پیاده شدن حوصله ندارند که برای تو روز خوبی را آرزو کنند. آنقدر هم مهربان نیستند که وقتی سرچهارراهی باید اتوبوس خود را عوض کنی با چراغ و بوق به راننده اتوبوس مقابل بفهمانند که برای مسافر من صبر کن و یا وقتی از خرید آمده‌ای و دو دستت پر است آن دکمه را فشار دهند که شاسی اتوبوس همانند شتری که زانو می‌زند جلوی پایت بیاید پایین تا راحت‌تر سوار شوی. حتی دلم برای آن جوان سرخپوستی که سرزمین اجدادی‌اش را از من طلب می‌کرد هم تنگ خواهد شد.

و از همه بیشتر برای دوستانم. برای آنهایی که از بخت خوب من آنقدر زیادند که امکان ندارد در این وقت کم بتوانم با تک‌ تکشان خداحافظی بکنم. به همین خاطر فکر کردم اگر همین چهارشنبه 11 ژانویه، از ساعت 6 تا 8 شب در Stella's Cafe and Bakery شماره 166 خیابان آزبورن باشم، دوست داشته باشید که با هم قهوه‌ای بخوریم و گپی بزنیم و فرصتی به من بدهید که یک بار دیگر ببینمتان و با شما خداحافظی کنم.

یکشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۰

وقتی همه عمر دیر می‌رسیم

وقتی در کانادا هستید و تقاضای اقامت دائم شما پذیرفته می‌شود، در آخرین مرحله این هفتاد خوان رستم طبق یک سنت مضحک باید از خاک کانادا خارج و دوباره به داخل کشور وارد شوید تا رسما عنوان مقیم دائم کانادا به شما اعطا شود. برای اینکار بیشتر آدم‌ها که نمی‌خواهند خرج یک سفر خارجی واقعی را برای خود بتراشند، با ماشین خود را به نزدیک‌ترین مرز زمینی کانادا با کشور دوست و برادر آمریکا می‌رسانند و مراسم را به جا می‌آورند. از آنجایی که ما را با گذرنامه‌های ایرانیمان به جز کوبا و ونزوئلا به بورکینافاسو هم راه نمی‌دهند، به محض ورود به خاک آمریکا باید قسم حضرت عباس بخوریم که ما نمی‌خواهیم وارد کشور شما شویم لطفا ما را بیرون کنید تا کانادا اقامت ما را به رسمیت بشناسد. اگرچه همه می‌دانند که دیگر این یک فرآیند آشناست و هیچ افسر آمریکایی با دیدن یک ایرانی که بدون ویزا جرأت کرده و پایش را در خاک ایالات متحده گذاشته به او شلیک نمی‌کند اما کاملاً طبیعی است که با دیدن هیبت اخم‌آلود افسران آمریکایی دست و دلتان بلرزد که نکند شما یک تروریست هستید و خودتان خبر ندارید.

بعد از یک فرآیند اداری یک ساعته یک نامه که خطاب به دفتر مرزی کاناداست را می‌دهند دست شما که در آن نوشته شده شما خواسته‌اید وارد آمریکا شوید و تقاضای شما رد شده‌ است. بعد یک افسر آمریکایی شما را به سمت مرز کانادا روانه می‌کند. در کانادا به شما خوش‌آمد و تبریک می‌گویند و مراحل اداری را انجام می‌دهند و بعد ‌یک پرچم کوچک کانادا هم می‌دهند دستتان که حسابی ذوق مرگ شوید. بعد سوار ماشینتان می‌شوید و بر می‌گردید سر خانه و زندگیتان.

دیروز من تمام این سنت مضحک را به جا آوردم تا بعد از هفت سال زندگی در این کشور رسماً مقیم دائم کانادا تلقی شوم. اینکه چرا اینقدر دیر داستانش دراز است. اینجا بخشی‌اش را گفته‌ام. ادامه‌اش هم این است که وقتی تفاضای تجدید نظر کردم و شش ماه گذشت و خبری نشد رفتم اداره مهاجرت که بپرسم تکلیف این پرونده ما چی شد. کاشف به عمل آمد که آش را با جاش گم کرده‌اند. دوباره تقاضای تجدید نظر را با کپی از همه مدارک تقدیم کردم و بعد از شش ماه گفتند که تصمیم ما همان قبلی است. اما چند ماهی که گذشت کاری در دانشگاه پیدا کردم و با استفاده از همان شغل دوباره از اول پرونده جدید باز کردم تا اینکه دیروز این پرونده برای همیشه بسته شد. در راه برگشت دوست عزیزی که مرا به لب مرز رسانده بود پرسید حالا چه احساسی داری؟ خندیدم و گفتم "هیچی"! حکایت آن بچه‌ای است که دوچرخه می‌خواست اما چون پدرش پول نداشت آرزوی دوچرخه‌ به دلش ماند تا بزرگ شد و خودش برای خودش دوچرخه خرید اما دیگر هیچ ذوق دوچرخه‌سواری نداشت. به قول "داش حبیب" در سوته‌دلان علی حاتمی : "همه عمر دیر رسیدیم..."

پنجشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۰

مردی که لب نداشت

وقتی در دانشکده پزشکی کار می کنی که که چسبیده است به بزرگترین بیمارستان شهر و تو هم حداقل روزی دوبار از وسطش رد می شوی و بیشتر اوقات حتی نهارت را در رستوران بیمارستان می خوری باید انتظار دیدن آدم هایی با هزار جور درد و مرض را هم داشته باشی. اما اگر بعد از سه سال هنوز با دیدن بچه ای که موهایش به خاطر شیمی درمانی ریخته و نگاهش دنیایی از غم دارد، دلت می گیرد، یعنی اینکه درست نمی شوی. امروز مردی را دیدم که لب نداشت. مرا یاد "حسین قلی" شاملو انداخت. دلم خواست بروم و برایش "قصه مردی که لب نداشت" را بخوانم. اگر فارسی می دانست...

«ــ حسین‌قلی غصه‌خورَک
خنده نداری به درک!
خنده که شادی نمی‌شه
عیشِ دومادی نمی‌شه.
خنده‌ی لب پِشکِ خَره
خنده‌ی دل تاجِ سره،
خنده‌ی لب خاک و گِله
خنده‌ی اصلی به دِله...»

«خنده زدن لب نمی‌خواد
داریه و دُمبَک نمی‌خواد:
یه دل می‌خواد که شاد باشه
از بندِ غم آزاد باشه
یه بُر عروسِ غصه رُ
به تَئنایی دوماد باشه!
حسین‌قلی!
حسین‌قلی!
حسین‌قلی حسین‌قلی حسین‌قلی!»

بشنوید:



سه‌شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۰

این کرم‌های لعنتی

امروز روز گندی بود. بعد از کار، دوچرخه را برداشته‌ و به پارک نزدیک خانه آمده‌ام تا خیر سرم لب رودخانه آرام بگیرم و کتاب بخوانم. "همه می‌میرند" ِ سیمون دوبوار را آورده‌ام اما دلم به خواندن نمی‌رود. صبح همکارم می‌پرسید که آخر هفته‌ات چطور بود. برای یک کانادایی که بزرگترین فاجعه آخر هفته‌اش بارانی بودن هواست که نتواند گلهای خانه‌اش را آب بدهد، در حیاطش "باربی کیو" کند و سگ‌هایش را بیرون ببرد، چطور می‌شود توضیح داد که آخر هفته‌ات گند بود چون اخلاق خودت گند بوده و از آنطرف یک روزنامه‌نگار زندانی که در اعتراض به کشته شدن یک فعال سیاسی در مراسم تشیع جنازه پدرش که خود در دوران بازداشتش در گذشته بود، اعتصاب غذا کرده و مردانده شده، آنهم در آخر هفته‌ای که آفتابی بوده!

خسته‌ام از چس‌ناله‌های سیاسی یک مشت آدم مثل خودم که در عافیت نشسته‌ایم و زندگیمان را می‌کنیم و تفریح و مهمانی و کنسرت و سرگرمی‌هایمان به جای خودش است و آخر شب که به خانه می‌آییم به طرز مضحکی ازغصه وطن و مردم‌اش غمباد می‌گیریم و بعد توهم برمی‌داریم که "به گزارش یک شاهد موثق" حضور خاموش مردم در پیاده‌روهای خیابات ولیعصر گسترده بود!

تا اطلاع ثانوی در فیس‌بوک من جز "دوربین مخفی" و لینک‌های گل و بلبل چیزی نخواهید. از همان‌هایی که بیشتر دوستان فیس‌بوکی داخل ایرانمان می‌گذارند.
...
خواستم بنویسم که این کرم‌های لعنتی که این وقت سال از درختان وینی‌پگ با تارهایشان آویزان می‌شوند نمی‌گذارند که لحظه‌ای آرام روی نیمکتی زیر درختی بتمرگی که چشمم به بچه آهویی افتاد که آرام آمده بود در فاصله چند متری‌ام و معصومانه نگاهم می‌کرد ...

پ.ن: این عکس متعلق به روز و جای دیگری است. این‌بار از ترس ِ ترساندن بچه‌ آهو از جایم تکان نخوردم.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۰

وقتی دستنوشته‌ها کوچیک بود!

آن‌‌قدیم‌ترها که امکانات نبود و هنوز وبلاگ اختراع نشده بود، آنهایی که از بچگی توهم این را دارند که باید حتما هرچه در ذهنشان می‌گذرد را بنویسند وگرنه کار خلایق لنگ می‌شود، چاره‌ای نداشتند جز اینکه نوشته‌های خود را به روزنامه‌ها بدهند تا برایشان چاپ کنند! از غنائم سفر ایرانم جدای آن دفتر مشق و نقاشی کلاس اول دبستانم، دو نوشته‌ای است که در دوران ماضی (ماضی به معنی خیلی قدیم‌ها!) در دو روزنامه در مشهد چاپ شده بودند.

اولی مال زمانی است که کلاس اول دبیرستان بودم و به خیال خام خودم کشف بزرگی کرده بودم. در آخر کتاب‌های درسی آن زمان معمولا چند برگ سفیدی بود که من با چند ضرب و جمع و چند تخمین ساده حساب کرده بودم که با این برگه‌های سفید که به گمان من حاصل سهل‌انگاری مسئولین بود چه کارها که نمی‌شود کرد. مثلا پنجاه هزار کتاب عربی سال اول می‌شود چاپ کرد! سال 1366 بود و دوران سخت جنگ و صرفه‌جویی بحث داغ روز. چیزکی نوشتم و در پاکت گذاشتم و فرستادم برای روزنامه خراسان. یکی دو هفته بعد(12 آذر 1366) پسرعمه‌ام که آنزمان دانشجو بود زنگ زد که آفرین مقاله‌ات چاپ شده است! بعدترها فهمیدم که موقع صحافی، بسته به تعداد صفحه‌های کتاب گاهی ناچار از گذاشتن این برگه‌های سفید می‌شوند!

چند سال بعد مقاله دیگری که البته برای زمان خودش بسیار آبرومند هم بود را برای هفته نامه توس فرستادم. توس آنزمان تنها نشریه منتقد و اصلاح طلبی بود که در مشهد منتشر می‌شد و دفترش مرتبا مورد حمله انصار حزب الله قرار می‌گرفت. بعد‌ها هم که روزنامه‌های جامعه و نشاط توقیف شدند جای آنها را گرفت و تا مدتی در تهران به صورت روزنامه منتشر شد تا آن هم در محاق توقیف قرار گرفت. باری، در فروردین 1377، این مقاله که نتیجه چند ماه تحقیق جدی روی ابعاد اجتماعی خودکشی بود را توس چاپ کرد. یادم است که چند نسخه از آن شماره را خریده بودم و همچون سند افتخاری به دوست و آشنا و فامیل می‌دادم.

شنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۹

چراغی که دیگر در آن خانه نمی‌سوزد...

تعطیلات کریسمس امسال فرصتی شد تا برای اولین بار در طول شش و سال اندی که جلای وطن کرده ام، سفری کوتاه به ایران داشته باشم. سفر ملغمه‌ای بود از احساسات متضاد. بماند که سفر تلخ بود به خاطر بیماری عزیزی که هفته‌ای بعد از خداحافظی تلخی که داشتیم از کالبد رنجورش رها شد، اما دیدار خانواده و عزیزان همیشه مغتنم است. از آن طرف ایران و مردمش آن ایرانی که می‌شناختم نبودند. گویی پا به درون دنیایی غریبه گذاشته‌ای که نه روش زندگی‌ کردنشان را می‌دانی و نه ‌حرف همدیگر را درست و حسابی می‌فهمید.

روزها به دیدارهای معمول می‌گذشت و شبها خودم را غرق یادداشت‌ها و بریده روزنامه‌ها و مجله‌هایم می‌کردم. یک صندوق پر از روزنامه‌ها و مجلات روزهای رونق مطبوعات. یادگار دوم خرداد. بخش قابل توجهی از یکی از چمدانم‌های را با کتاب‌ها و یادداشت و بریده روزنامه‌های آن دوران پر کردم و با خودم به این طرف دنیا آوردم. دفتر مشق و نقاشی اول دبستانم را هم آورده‌ام! یادداشتی را که کاملا از یادم رفته بود را هم پیدا کردم. من سه سال قبل از اینکه از ایران خارج شوم با کلی شک و تردید شروع به جمع‌آوری مدارک مهاجرت به کانادا کرده بودم اما بعد از مدتی پرونده این تردید را با نوشتن متنی از شاملو بر صفحه آخر راهنمای مهاجرت به کانادا بستم. غافل از اینکه ده سال بعد در حالی این یادداشت را پیدا خواهم کرد که سالهاست اینجایی نیستم:

من اینجایی هستم، چراغم در این خانه می‌سوزد ...

در مجموع شاید سه سالی را در خارج از کشور بوده‌ام، اما آن سال‌ها را جزو عمرم به حساب نمی‌آورم. می‌دانید؟ راستش بار غربت سنگین‌تر از توان و تحمل من است. همه ریشه‌های من در این باغچه است و این ریشه‌ها آنقدر عمیق در خاک فرو رفته‌ که جز به ضرب تبر نمی‌توانم از آن جدا بشوم وخود نگفته پیداست که پس از قطع ریشه به بار و بر چه امیدی باقی خواهد ماند. شکفتن در این باغچه میسر است و ققنوس تنها در این اجاق جوجه می‌آورد. وطن من اینجاست. به جهان نگاه می‌کنم اما فقط از روی این تخت پوست. دیگران خود بهتر می‌دانند که چرا جلای وطن کرده‌اند. من اینجایی‌ هستم. چراغم در این خانه می‌سوزد، آبم در این کوزه ایاز می‌خورد و نانم در این سفره است.

شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۸

به یاد ماه رمضان‌های دوران کودکی


اینجا در وینیپگ، فروشگاه ایرانی نداریم اما دو سه فروشگاه هستند که جنس‌های ایرانی هم می‌آورند. ازجمله همان مغازه‌ای که من گمان می‌کردم عرب هستند اما وقتی پرسیدم گفتند که اهل زنگبارند. گفته بودم که تا قبل از آن من فکر می‌کردم زنگبار و زنگی و زنگیان را فقط می‌شود در داستان‌های مثنوی و گلستان پیدا کرد… دو روز پیش برای خرید سراغ همین زنگیان رفته بودم. آدم‌های خوبی هستند اما طبق معمول ِ مسلمان‌های غیر ایرانی که من اینجا دیده‌ام به بهشت و جهنم آدم خیلی گیر می‌دهند. کسی که پشت صندوق بود با ریش انبوهی (بدون سبیل به سبک طالبان)، اشاره کرد که یک کپی از ساعت‌الیل ماه رمضان بردارم. گفتم نه ممنون. با سماجت پرسید: "چرا؟ قبلاً یکی گرفتی؟!" از زمانی که جوابم را شنید تا زمانی که حساب و کتابم تمام شد و بیرون رفتم سکوت سنگینی بین من و او برقرار شد. قبلاً هم گفته‌ام در این پنج سال تعداد دفعاتی که برای روزه نبودن به مسلمان‌های غیر ایرانی در کانادا جواب پس داده‌ام بیشتر از تمام مواردی است که در تمام عمرم با چنین سوال‌هایی مواجه شده‌ام.

همه این‌ها را گفتم که بگویم فرقی نمی‌کند که روزه بگیری یا نگیری، اما حس و حال ماه رمضان، البته ماه رمضان‌های قدیم‌ها حال خوبی به آدم می‌دهد. حسی قشنگ که آدم هم دلتنگش می‌شود و هم هیچ جایگزینی برایش ندارد.

اذان روح‌الارواح با صدای مسیحایی مؤذن‌زاده اردبیلی مثل ربنای شجریان از ملزومات آن حال و هوای خوش است. به یاد ماه رمضان‌های قدیم این قطعه زیبا را از آلبوم "آوای زمین" ساخته محمدرضا علیقلی گوش کنید که تلفیقی است از موسیقی و اذان مؤذن‌زاده:








شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۸

اعترافات سبز یک بچه یا خاطرات یک بچه سبز!


آزاده عزیز دستنوشته‌ها را برای بازی وبلاگی "اعترافات سبز" دعوت کرده. از طرف آق مجید عزیز هم چندی پیش برای بازی "خاطرات کودکی" دعوت شده بودم که هر دو بی‌پاسخ مانده بود. در این پست می‌خواهم در هر دو بازی شرکت کرده باشم. اما اول طبق رسم و رسوم، جنایات سبز این بچه:

اگر مورچه‌ها هم جزو محیط زیست به حساب بیایند (که قاعدتاً می‌آیند) اعتراف می‌کنم که در دوران بچگی یکی از سرگرمیهای از نظر خودم علمی‌ام این بود که با سرنگ، آب به قسمت انتهایی مورچه‌های بزرگ (همان قسمتی که گرد و قلمبه است و نمی‌دانم اسمش چیست) و توی حیاط خانه‌مان زیاد پیدا می‌شدند تزریق کنم. گاهی هم دو مورچه را با دست می‌گرفتم و مجبورشان می‌کردم همدیگر را گاز بگیرند و بعد مثل مسابقات گلادیاتوری در روم باستان ولشان می‌کردم و تا زمانی که یکی کله یا پای آن یکی دیگر را می‌کند و برنده می‌شد تماشایشان می‌کردم.

یکبار هوس کردم مثل بقیه بچه‌ها زنگ یک خانه را بزنم و فرار کنم. به محض اینکه انگشتم زنگ خانه‌ای را فشار داد و حتی قبل از اینکه مغزم به پاهایم برای فرار فرمان داده باشد، آقای صاحبخانه که از قبل از پنجره داشت کوچه را تماشا می‌کرد داد زد که "چرا زنگ می‌زنی و فرار می کنی بچه؟" و من دیگر از این کارها نکردم! البته گمان نمی‌کنم که این کارم به محیط زیست آسیبی رسانده باشد! یکبار هم همینطور الکی شماره آتش‌نشانی را گرفتم اما نمی‌دانستم که تا آنها نخواهند من نمی‌توانم تماس را قطع کنم. بعد از اینکه آقای آتش‌نشان کلی دعوایم کرد و مطمئن شد که آنش‌سوزی در کار نیست تماس را قطع کرد و من نفس راحتی کشیدم. نمی‌دانم با این مزاحمت من چقدر آتش‌ها دیرتر خاموش شده‌اند و هوا آلوده‌تر شده است.

از همان بچگی آتشباز قهاری بودم و روزی نبود که در کنار باغچه آتشی به پا نکنم. اوایل انقلاب که نفت جیره‌بندی شده بود برای گرم کردن خانه یک بخاری هیزمی گرفته بودیم که با آن عشق می‌کردم. همه چی را می‌شد در آن آتش زد. آن هم داخل اتاق!

این بچه سبز وقتی بزرگ شد رفت سربازی و به اتفاق دوستان هم گروهانیش برای فرار از شستن یقلوی (ظرف غذای سربازی) با شیرهای آب سرد یخ زده در زمستان اسفراین، ظرف غذای تمیز را در داخل کیسه فریزر می‌کرد! بعد از خوردن غذا آن کیسه را دور می‌انداختیم به جای شستن ظرف. البته بعد از مدتی فرمانده گروهان متوجه شد و گمان کنم بابت آن تنبیه هم شدیم. (اینترنت به این بزرگی یک عکس از یقلوی نداشت که لینک کنم!)

و آخر اینکه در ساعت زمین که قرار بود یکساعت چراغ‌ها را همه خاموش کنند اصلاً دل و دماغ این کار را نداشتم و نه تنها چراغ که کامپیوتر و تلویزیونم هم روشن بودند.

اما از طرفی به شدت به گل و گیاه علاقه دارم. تا ایران بودم و در خانه قدیمی حیاط دارمان زندگی می‌کردیم رسیدگی به همه گل و گیاه باغچه با من بود. بعد که آپارتمان نشین شدیم به یک کابینت ساز سفارش چیزی شبیه یک "فلاور باکس" دادم که روی دیوار‌های دور تراس نصب کنم و پر از خاکش کردم که علاوه بر گل، سبزی خانه را هم تامین می‌کرد. اینجا دو گیاه سبز داشتم که در اسباب کشی چند ماه پیش در همان پنج دقیقه‌ای که بیرون بود هوای منفی 20 درجه کارش را ساخت. فعلا گل‌های مصنوعی زیبایی دارم که باعث می‌شوند در مصرف آب هم صرفه‌جویی کنم.

در انتخابات سال 76، با چند تا از همکلاسی‌های دانشگاه می‌رفتیم ستادهای ناطق نوری به اسم تبلیغ برای ناطق پوسترهای بزرگ ناطق را می‌گرفتیم و بعد برش می‌زدیم و از پشت سفیدش به عنوان چک‌نویس استفاده می‌کردیم و به این ترتیب هم به محیط زیست و هم به جنبش اصلاحات کمک می‌کردیم. البته بعد از مدتی بهمان شک کردند و دیگر پوستری به ما ندادند!

به شدت در جدا کردن زباله‌های قابل بازیافت حساسم. در دفتر کارم انبوهی از لیوان‌های کاغذی قهوه‌ام را نگه داشته‌ام که روزی در ظرف مخصوصش بریزم. در این خانه جدیدم هم که صاحب‌خانه ام یک مرد مسن شصت و اندی ساله مهربان است نه او و نه پسر ویتنامی همخانه ام عادت به این جداسازی ندارند. اما فعلاً تشویقش کرده‌ام که یک ظرف مخصوص بگیرد (اینجا بدون ظرف‌های مخصوص، زباله‌‌های بازیافتی شما را قبول نمی‌کنند) که او هم برای من گرفته و حالا باید کمی کار فرهنگی بکنم تا این نظامی بازنشسته کانادایی بعد از شصت سال به این کار عادت کند!

از دیگر خدمات سبزینه‌دار من این که پری را به جداسازی زباله‌ها تشویق کردم. (هرچند کردیت این کار را برای خودش نگه داشته و عمراً اگر در وبلاگش اسمی هم از دستنوشته‌ها ببرد). هر بار هم با هم برای خرید می‌رویم تا جایی که زورم برسد نمی‌گذارم کیسه نایلونی استفاده کند. هرچند بعداً باید پاسخگوی هرگونه مشکل ناشی از کمبود کیسه نایلونی هم باشم!

سریال خانه سبز را هم خیلی دوست داشتم! خصوصاً وقتی شکیبایی می‌گفت: "قهریم اما حرف که می‌زنیم!"

همه شمایی که اینجا را می‌‌خوانید دعوتید که اگر دوست داشتید از "خدمت و خیانت‌"های سبزتان بگویید. همیشه سبز باشید.

چهارشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۷

از دوران رادیوهای موج کوتاه تا عصر ماهواره

سال‌های آخر دبیرستان ِ من مصادف بود با سال‌های آخر جنگ و همان موقع‌ها بود که تشنه شنیدن اخبار بودم و در عصر رادیوهای موج کوتاه، پیش خودم همان زمان مدعی بودم تعداد رادیوهای فارسی‌زبان خارجی که می‌شناسم از آنهایی که اداره مانیتورینگ سازمان صدا و سیما می‌شناسد (همانی که برنامه "بررسی رادیوهای بیگانه" را می‌ساخت)، بیشتر است! همان زمان دفترچه‌ خیلی کوچکی درست کرده بودم در ابعاد سه در چهار سانتی‌متر که روی هر صفحه آن فرکانس‌ها و ساعت‌های پخش یک رادیو را می‌نوشتم. این دفترچه احتمالاً باید هنوز توی جعبه چوبی کوچکی که خرت و پرت‌های باارزشم را در آن می‌گذاشتم در اتاقم در مشهد باشد. رادیوهایی که لیست کرده بودم از بی‌بی‌سی فارسی و صدای آمریکا بود تا دویچه‌وله و مسکو و فرانسه و حتی صدای مجاهد و رادیوی فارسی عراق. همه این رادیوها لزوماً سیاسی و خبری نبودند مثلاً در همان دوران ِمانیتورینگِ فرکانس‌های ِرادیویی بود که رادیو "ندای مسیح" که از قبرس پخش می‌شد و تبلیغات مسیحی می‌کرد یا رادیو مونت‌کارلو که فقط موسیقی پخش می‌کرد را کشف کرده بودم. تنها نقطه مشترک این رادیوها زبان آنها بود که فارسی بود. خلاصه از همان زمان بود که با مقایسه همه این رادیو‌ها (البته آنهایی که منبع خبر بودند آن هم در دوران بی‌خبری دهه شصت) بی‌بی‌سی فارسی را از همه حرفه‌ای‌تر یافتم.

دیدن چهره برنامه‌سازان بی‌بی‌سی آن موقع‌ها چیزی در حد یک رویا بود که البته این روزها به لطف راه‌اندازی تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی دیگر رویا نیست. این روزها یکی از دلخوشی‌های من شده تماشای اخبار بی‌بی‌سی فارسی و هر از گاهی سربلند کردن برای دیدن چهره صدایی که آشناست. صداهایی مثل عنایت فانی، افشین مبصر و صادق صبا. البته جای خیلی از قدیمی‌ترهایی که صدایشان در آن زمان‌ها به گوش می‌رسید خالی است: مثل لطفعلی خنجی با آن "یااااااا...هو"ی کشدارش که حالا بازنشسته شده و یا باقر معین که گویا الان گرفتار کارهای مهم‌تری است.

آنقدر ساده نیستم که معتقد نباشم گربه برای رضای خدا موش نمی‌گیرد* و از طرفی گمان نمی‌کنم اصلاً رسانه صد در صد مستقل وجود خارجی داشته باشد، اما از کاری که حرفه‌ای ارائه شود لذت می‌برم چون احساس می‌کنم به شعورم به عنوان مخاطب احترام می‌گذارد.

* منفی در منفی در منفی می‌شود به عبارتی باز هم منفی یعنی معتقدم گربه برای رضای خدا موش نمی‌گیرد!

یکشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۷

راه رفتن روی یخ

امسال سومین زمستانی است که در این شهر قطب‌زده کانادا هستم و تا امروز پیش نیامده بود که روی سطح یخ‌ زده رودخانه این شهر قدم بزنم. Red River که من اسمش را سرخ‌رود گذاشته‌ام (هرچند همیشه قهوه‌ای به نظر می‌آید) تقریبا بیشتر این شهر ِ دراز ِ شمال به جنوب را طی می‌کند. اصلاً این شهر در حاشیه این رودخانه به وجود آمده است. عرض رودخانه در بعضی‌ قسمت‌های شهر به بیش از 150 متر می‌رسد. این رود دو ایالت مینه‌سوتا و داکوتای شمالی در آمریکا را پشت سر می‌گذارد تا به استان منی‌توبا در کانادا برسد و در نهایت به دریاچه وینی‌پگ بریزد. این رود هر از گاهی طغیان هم می‌کند و خسارات سنگینی روی دست شهر می‌گذارد. ویکی‌پدیا می‌گوید در 1950 سطح آب رودخانه به بالاترین سطح خود از سال 1861 می‌رسد که شهر ناچار می‌شود از ارتش و صلیب سرخ برای تخلیه هفتادهزار نفر از حاشیه رودخانه کمک بگیرد.

سرخ‌رود تابستان و زمستان محل تفریح اهالی این شهر است. تابستان‌ها با قایق‌رانی، ماهیگیری و قدم زدن در حاشیه رود و در زمستان‌ با اسکیت و قدم زدن روی سطح یخ‌زده اش. حاشیه قسمت‌هایی از رود که از مرکز شهر می‌گذرد برای پیاده روی در تابستان‌ها سنگ‌فرش و نیمکت‌گذاری شده. در اواخر بهار که اینجا برف و یخ‌ها شروع به آب شدن می‌کنند سطح آب رودخانه به خاطر تجمع قطعات یخ به شدت بالا می‌آید و معمولاً این پیاده روی سنگ فرش برای چند هفته‌ای زیر آب می‌رود. در این مواقع شهرداری با قایق‌های ویژه‌ای قطعات یخ را خرد می‌کند تا از طغیان بیشتر رود جلوگیری شود. زمستان‌ها روی سطح یخ‌زده رودخانه با ماشین‌های برف کوف، جاده‌ای برای اسکیت ایجاد می‌کنند و جاده‌ای هم برای قدم زدن در کنارش. و امروز برای اولین بار من عزم خود جزم کردم که به جای تماشای مردم از روی پل و از داخل اتوبوس حس راه رفتن روی یخی که زیرش آب جریان دارد را تجربه کنم. حسی که اگرچه اولش کمی دلهره دارد اما کم کم فراموش می‌کنی که روی زمین سفت راه نمی‌روی. تا اینکه برسی به جایی که کسی برف‌ها را پاک کرده و تو می‌توانی سطح شیشه‌ای یخ را تا عمق سی-چهل سانتی متری‌‌اش ببینی و ناگهان صدای تیغه کفش اسکیت دخترکی که به سرعت باد از کنارت می‌گذرد دلهره به جانت بیاندازد که نکند یخ ترک بردارد...

این عکس هوایی که در شب از وینی‌پگ برداشته شده سرخ رود و Assiniboine River (رود دیگری که در وینی‌پگ به سرخ رود می پیوندد) را به شکل آدمی که در حال دویدن است و ستاره‌ای در دست دارد نشان می‌دهد. (عکس را از اینجا پیدا کردم.)

شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۷

رنگ‌های خاطره

پنجشنبه‌ای که گذشت پنجمین سالگرد زلزله بم بود. کاملاً اتفاقی حتی بدون اینکه این سالگرد به یادم مانده باشد، امروز فیلم "مینای شهر خاموش" که نگاهی متفاوت به این فاجعه دارد را دیدم. فیلم فوق‌العاده‌ایست. بازی‌های درخشان، حضور عزت‌الله انتظامی و کارگردانی ِ قوی همه دلایل محکمی هستند که باید این فیلم را دید. مینای شهر خاموش از لابلای ‌ آوارهای زلزله به دنبال عشق‌های گمشده می‌گردد.
عکس از احمد خرم‌نژاد: امدادگران زن و مردی در آغوش یکدیگر را از زیر آوار بم بیرون می‌آورند. چه خوش مردنی...

آنونس فیلم را از اینجا ببینید.

فیلم را از اینجا می‌توانید ببینید یا دانلود کنید. اگر عضو نیستید و حوصله عضو شدن هم ندارید، لینک‌های دانلود از مگا آپلود این‌ها هستند: بخش اول، بخش دوم.

همان پنجشنبه کریسمس هم بود که البته به قول آن ایمیلی که این روزها دست بدست می‌گردد (+) اگر به شما ربطی ندارد که هیچ اما اگر دارد مبارکتان باشد. اگر جویای احوال کریسمس ما هم باشید اینگونه است + (درخت‌های برف‌آلود چراغانی شده در حیاط پشتی محل جدیدم.) امسال برای اولین بار دو هدیه کریسمس گرفتم یکی از آقای دکتر، رئیس محترم و یکی از محل کار. همکاری هم که روی میزم یک کارت کریسمس گذاشته بود وقتی فهمید این اولین کارت کریسمسی است که من در تمام عمرم گرفته‌ام داشت از تعجب شاخ در می‌آورد. این طفلکی‌ها اطلاعات عمومی‌شان در حد ترحم برانگیزی پایین است. فکر می‌کنند کریسمس را همه دنیا جشن می‌گیرند. همکار دیگری که متولد انگلیس اما بزرگ شده کاناداست، چند وقت پیش وقتی در سمیناری کنار هم نشسته بودیم پرسید وقتی برای اولین بار اینجا برف دیدی خیلی ذوق‌زده شدی؟! باورش نمی‌شد که ما در ایران هرچهار فصل را داریم و می‌گفت من فکر می‌کردم ایران همه‌اش بیابان است!

پ.ن: و من دختری می‌شناسم که وقتی شنید هزاران نفر در بم در زیر خاک خفه و مدفون شده‌اند، آنچنان بی‌خود شد که خاک در دهانش گذاشت تا چون آن مردمان طعم خاک را بچشد...

پنجشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۷

آنچه در وصف نگنجد...

یک هفته‌ای سفر بودم. همانطور که این گوشه هم در روزنوشت‌ها چیزکی نوشتم، برای شرکت در یک دوره آموزشی دو روزه و بعدش یک کنفرانس پنج روزه به مونتریال در استان کبک رفته بودم. رئیس محترم همه هزینه‌های سفر را به جز خورد و خوراک، حاتم وار تقبل کرده بود. هرچند یک شب هم میهمان خوان رنگارگ ایشان در یک رستوران کبکی بودیم با غذاهایی نامتعارف و با شیوه سرو فرانسوی که صرف یک شام با مخلفاتش سه ساعت طول کشید. و اما کبک و مونتریال در مقایسه با شهرهای دیگر کانادا (حداقل آنهایی که من دیده‌ام مثل تورنتو، اتاوا و وینی‌پگ و چند شهر کوچک دیگر) جایی کاملاً متفاوت است. از آن شهرهایی است که در وصف نگنجد! برای همین به زودی شرح این سفر را اگر بشود به شیوه‌ای نو همینجا می‌گذارم. اگر این همه کار عقب افتاده و کلاس‌های درس شرکت نکرده و امتحان‌های از گرد راه رسیده اجازه دهند. اجالتاً این عکس را داشته باشید تا آن موقع. (لازم که نیست بگویم دوربین جدید گرفته‌ام؟ واضح است دیگر آن قراضه در شب با نورافکن هم به سختی عکس می‌گرفت!)

سه‌شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۷

ربنا

 اگر دیشب اس.ام.اس (پیامک!) صادیک (همون صادق خودمون)، همخونه‌ای بنگلادشی قدیمی‌ام رو برای تبریک شروع ماه‌ رمضون‌ نگرفته بودم، شاید به این زودی‌ها نمی‌فهمیدم که ماه رمضون شروع شده. به نظرم ماه ‌رمضون برای خیلی از ماها چیزی فراتر از یک مراسم مذهبیه. یه حس نوستالژیک که اصلاً براش مهم نیست مذهبی هستی یا نه، اعتقاد داری یا نه، روزه می‌گیری یا نه. حسی که ربنای شجریان رو تداعی می‌کنه. قدیم‌ها به بهانه خبر درگذشت رحیم مؤذن‌زاده نوشته بودم که:

 موذنزاده، کسیه که اون اذان معروف و خوش آهنگ قدیمی، به یادگارمونده از سال 1334 رو خونده. اذانی که همه ما کم و بیش باهاش خاطره داریم. وقتی بعد از مدتها دوباره این اذان موسیقایی رو از سایت بی بی سی گوش کردم، برگشتم به سال ها قبل. ماه رمضون های دوران بچگی در اوج گرمای مرداد ماه که باغچه خونه باصفای قدیمی رو آب می دادیم. موزاییک های داغ کف حیاط رو آب پاشی می کردیم تا خنک شه و بعدش حیاط رو فرش می کردیم. سفره افطار، شربت آبلیمو و معجونی که مامان با زرده تخم مرغ و کاکائو آماده می کرد و جزو لاینفک سفره افطار بود. انتظار برای لحظه افطار باصدای قل قل سماور نفتی، ربنای شجریان و اذان موذن زاده ...

 امروز صبح بی.بی.سی فارسی مصاحبه‌ای داشت با شجریان در مورد داستان این ربنای معروف. بشنوین:








 سفره‌های افطار مشهدی‌ها همیشه با شله‌زرد یا ماقوت تزئین می‌شه. چیزهایی که خیلی این شکم بی هنر پیچ پیچ دلش براشون تنگ شده.

سه‌شنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۷

خوانندگان مستجاب الدعوه دستنوشته‌ها

این گوشه در ستون روزنوشت‌ها گفته بودم که برای گرفتن یک کار دولتی اقدام کردم و از ملت التماس دعا داشتم. دعای خوانندگان دستنوشته‌ها مستجاب شد و امروز تماس گرفتند و گفتند که ما این شغل رو به تو می‌دیم! فقط مونده یک پروسه اداری (به عبارتی خوان هفتم) که طبق یک تشریفات مزخرف اداری باید کارفرمای من که خودش بخشی از دولته، بخش دیگری از دولت رو راضی کنه که من با گرفتن این شغل جای هیچ کانادایی و یا مقیم دائم کانادا رو اشغال نمی‌کنم. به عبارتی آنها نتونستند آدمی غیر از من که این کار از پسش بر بیاید رو پیدا کنند! به همین دلیل از امروز حکایت من حکایت این عکس زیر است! (این ساختمانی که دست دعا به سویش دراز کرده‌ام ساختمان مجلس قانون‌گذاری استان منی‌توباست. چیزی در حد همان کنگره و کاخ سفید و اینا...)

اگر این مرحله کار هم به خوبی پیش بره، من در سازمانی دولتی مشغول به کار خواهم شد که وظیفه‌اش حمایت و ارائه خدمات به افرادی است که در کانادا به اونا مِی‌تی (Métis) می‌گن. می‌تی‌ یک لغت فرانسه است که به دورگه‌های سرخ‌پوست-سفید‌پوست اطلاق می‌شه. این آدم‌ها به استناد ویکی‌پدیا بر اساس آمارهای رسمی 1.04 درصد از کل جمعیت کانادا رو تشکیل می‌دن که البته آمار واقعی خیلی بیشتر از اینه و به دلایل متعدد تاریخی می‌تی‌ها ترجیح می‌دن شناخته نشن. این سازمان در قبال ثبت‌نام رسمی از می‌تی‌ها خدمات ویژه‌ای به اونها ارائه می‌ده. اگر همه کارها خوب پیش‌ بره من در یک پروژه تحقیقاتی که می‌‌خواد وضیعت بیماری‌های مزمن در بین می‌تی‌ها رو بررسی کنه، کارهای مربوط به تحلیل داده‌های آماری رو انجام خواهم داد.

در مورد می‌تی‌ها بیشتر خواهم نوشت خصوصاً از بنیان‌گذار استان منی‌توبا لویس ریل که خودش یک می‌تی بوده و به عنوان رهبر می‌تی‌ها شناخته می‌شه و یک روز تعطیل در منی‌توبا یه اسمشه و جالب‌تر از همه این‌که توسط دولت وقت کانادا اعدام شده.

دوشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۷

عشای ربانی من!

اینجا از جمله دوستان خوب و عزیزی که دارم یک زوج جوان افغان هستند. این دوست همزبان، تحصیلش در دانشگاه کابل بعد از حمله طالبان ناتمام می‌ماند و راهی پاکستان می‌شود. در آنجا در بیمارستان‌ها و مراکز خیریه‌ای که پزشکان آمریکایی و کانادایی دایر کرده‌اند و البته از طرف سازمان‌های مذهبی حمایت می‌شوند مشغول همکاری می‌شود و بعد از مدتی به قول خودش نور عیسای مسیح در قلبش تابیده می‌شود و تغییر دین می‌دهد. دیروز مراسم غسل تعمید خودش و همسرش در یکی از کلیساهای کوچک ولی زیبای شهرمان بود. تصوری که از غسل تعمید بر اساس فیلم‌هایی که همه دیده‌ایم، داشتم با چیزی که دیدم خیلی متفاوت بود. بعد از مراسم دعای معمول یکشنبه‌ها، فقط به صورت سمبلیک دو پارچ آب روی سر و کله این دوستان عزیز ما خالی کردند در حالی که روی حوضچه کوچکی نشسته بودند. کودک چندماهه‌ یک خانواده دیگرهم تنها با ریختن کمی آب روی سر و صورتش غسل داده شد.

خوشحالم از اینکه دیروز در این مراسم شرکت کردم. گذشته از اینکه همیشه دنبال فرصتی برای دیدن یک مراسم کامل مذهبی در کلیسا بودم، از اینکه در جایی و برنامه‌ای که برای دوستی مهم بود، حضور داشتم، به نظرم همین یک دلیل کافی است. من نظرم را درباره تغییر دین قبلاً همینجا گفته‌ام. معتقدم احتیاجی نبود که چنین دعوتی را رد کنم چون باور دارم تغییر مذهب، از چاله‌ای درآمدن و به چاله‌ای دیگر افتادن است. همانطور که شرکتم در این مراسم به معنی سر تعظیم فرود آوردن به پیشگاه کلیسا نبود. بماند که همیشه جا برای این می‌گذارم که شاید چند درصدی من اشتباه می‌کنم و اجازه نمی‌دهم دچار این توهم شوم که همه حقیقت پیش من است.

در همان اوایل آمدنم به کانادا در کلیسایی در تورنتو که ایرانی‌های قبلاً مسلمان ِ تغییر دین داده، به فارسی برنامه داشتند هم شرکت کرده بودم که داستانش را همانوقت در هله‌لویایی شرح دادم. اینجا در وینی‌پگ هم دورادور چند خانواده ایرانی و البته تعداد بیشتری خانواده افغانی که مسیحی شده‌اند را می‌شناسم. کشیش کلیسا دیروز در بین صحبت‌هایش گفت که این روزها تعداد زیادی از مردم افغانستان به امپراطوری خدا (Kingdom of Lord) می‌پیوندند. یک جورهایی این حرفش بوی همان "جنگ نعمت است" را می‌داد که یعنی لشگرکشی کانادا به افغانستان خیلی هم بد نبوده!

حضور چشمگیر دختر و پسرهای جوان که خیلی جدی مشغول دعاخوانی بودند در کلیسایی که پر از جمعیت بود و تازه یکی از چند صد کلیسای این شهراست شدیداً فکرم را به این مشغول کرده بود که ادعاهای رویگردانی مردم از خدا و مذهب و رشد آته‌ایسم با چیزهایی که می‌بینیم جور در نمی‌آید.

از مراسم خوردن نان و شراب مقدس به خاطر اینکه نمی‌دانستم چه باید به کشیش بگویم، با چندبار عوض کردن صندلی عملاً جیم شدم! خصوصاً بعد از گافی که چند دقیقه قبلش داده بودم: بعد از مراسم غسل تعمید همه شروع کردند به بغل کردن یا دست دادن با یکدیگر (عین آخر نماز جماعت) و به هم Peace to Jesus می‌گفتند. من هم دستپاچه در جواب خانمی که با من دست داد گفتم Hi! یاد دوستی افتادم که برای اولین بار نماز جماعت شرکت کرده بود و در جواب تقبل‌الله گفته بود خسته نباشین!

آشنایی با آقایی که با فارسی کاملاً مسلطی و با لهجه‌ای بین فارسی ایرانی و افغانی صحبت می‌کرد و بعداً فهمیدم یک کانادایی است که دکترای زبان و ادبیات فارسی دارد هم تجربه هیجان‌ انگیز دیروز بود. دوست دارم بیشتر با این شخص آشنا شوم.

در مجموع خوشحالم که این دوستم ( که گاهی اینجا را هم می‌خواند) مسیحی نبود که مسلمان شده باشد. چون حتی تصور شرکت در مراسم ختنه‌سورانش اصلاً خوش‌آیندم نیست!

یکشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۷

نامه‌ای از ایران (۱)

از یک دوست عزیز قدیمی که از بد روزگار در گوشه‌ای از دستگاه عریض و طویل اجرایی ایران مشغول کار است، نامه‌‌ای خواندنی و البته پر از درد به دستم رسید. نوشتن نامه‌های مفصل از عادت‌های خوب این رفیق قدیمی‌است. گاهی‌ نامه‌هایش از فرط طولانی بودن شروع و پایانش یکی دو سالی اختلاف تاریخ پیدا می‌کنند و یا با نامه‌ بعدی همزمان پست می‌شوند! از آنجا که حیفم آمد حظ خواندن این نامه را فقط خودم ببرم، بخش‌هایی از این نامه 16 صفحه‌ای را اینجا می‌گذارم تا شما هم بخوانید. این قسمت اولش:
... فکر کن مردم بدبختی را به چشم می‌بینم که به ما مراجعه می‌کنند و ما هنرمان تنها و تنها افزودن بر بدختی‌هایشان است و هر چه این افزایش سریعتر و بیشتر باشد، آن عامل و مجری وظیفه‌شناس‌تر و نمونه‌تر است.
محمودجان، خوشا به حال آنانکه برای همیشه رفتند و شماهایی که حداقل فعلاً رفته‌اید تا بعد!
باور کن حالم به هم می‌خورد از اینهمه دروغ، ریا، تظاهر و کثافتی که در آن دست و پا می‌زنیم. از لباس پوشیدن و دکمه بستن لباسمان تا سلام علیکم گفتن و الله اکبر غلیظ و پرتشدید اول نماز جماعت و قیافه و ریش بی‌اعتبارمان که همه می‌دانیم دروغ است ولی پایبدندش هستیم چون این اندک جیره‌مان را هم گره زده‌ به همین متظاهرات می‌دانیم.
و مسخره‌ترین قسمت داستان قیافه و وضعیت خودم است و باعث می‌شود از خودم بیشتر بدم بیاید. دلبستگی‌ها و باورهای درونی‌ و قدیمی‌ام یک طرف، خانواده و خواستگاهم یک طرف، آینده شغلی و مالی‌ام یک طرف، دوستانم و افکاری که دوستشان دارم یک طرف و ... شاید از نظر آنچه در بالا گفتم، نمره و رتبه خودم در ریاکاری و چندگانگی و دوبام و چندهوایی، بالاترین نمره‌ها باشد. بهتر است بگویم حالم بیشتر از همه از خودم بهم می‌خورد...

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۷

من و استفاده ابزاری از اسرائیل

امروز صبح در حالی که همچنان در دوران نقاهت بیماری ویروسی خدانصیب نکنه‌ایی که چند روزی حسابی رمقم رو کشید به سر می‌بردم به هرجان کندنی بود، خودم رو به سمینار گروه کاربران SAS در وینی‌پگ که از قبل براش ثبت‌نام کرده بودم رسوندم. دومین باری بود که در کانادا فرصت می‌شد توی این سمینار شرکت کنم که معمولاً سخنرانی‌های باارزشی توش ارائه می‌شه. وسط سخنرانی‌ها ناگهان ذهنم رفت سراغ سال‌های دور ِدوران دانشجویی در ایران که ناچار می‌شدم فایلی رو از وبسایت کمپانی آمریکایی SAS دانلود کنم که پیغام می‌داد باید اول ثبت‌نام کنید. در فرم ثبت نام وقتی همه مشخصات رو از جمله نام کشور رو وارد می‌کردم، پیغام می‌داد شما در کشوری هستید که سلاح‌های کشتارجمعی تولید می‌کنه و ما به شما هیچ پشتیبانی نمی‌دهیم! و من هم از حرص دلم دوباره فرم را پر کردم ولی این‌بار نام کشور را اسرائیل اما شهر و آدرس را همچنان تهران، دانشگاه شهید بهشتی، ولنجک و ... گذاشتم در کمال ناباوری دیدم که قبول کرد! گویا مهم ندادن پشتیبانی به ایرانی‌ها نبود (که در اینصورت با چند تا کنترل ساده می‌شد اینو چک کرد) بلکه ایجاد حس تحقیر یا چیزی شبیه به این به کاربر ایرانی بود که ما تو رو از خیلی چیزها محروم کردیم. (چک کردم الان از ایران هم عضو قبول می‌کنه اما نمی‌دونم اجازه دانلود ماکروها و فایل‌های پشتیبانی رو هم می‌ده یا نه). این بود خاطره استفاده ابزاری من از اسرائیل در شصتمین سالگرد تأسیسش!

عکس: بیلبوردی که مراسم شصتمین سالگرد تأسیس اسرائیل را در وینی‌پگ اعلام می‌کند. تقاطع پمبینا و ستفورد.

یکشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۷

مرگ‌ نامه!

امروز(البته طبق معمول یعنی دیروز) به دلیلی می‌بایست یک ساعتی در جایی منتظر می‌شدم و توفیقی اجباری دست داد تا روزنامه محلی شهرمون Winnipeg Free Press رو تورق کنم. آنقدر وقت داشتم که برای اولین بار در این سه سال و اندی به صفحات ترحیم یک روزنامه کانادایی که بهش Obituary notice می‌گن، نگاهی بندازم. اولین چیزی که به چشم میاد، عکس‌های درگذشته‌هاست. خیلی‌ها عکس‌های دوران جوونی‌ شون چاپ می‌شه. تعداد قابل توجهی‌ دو عکس در کنار هم یکی جوون و دیگری پیر. اونهایی که بنا به شغل و حرفه لباس فرمی داشته‌اند مثل نظامی، پلیس، پرستار و ... ترجیحن با عکسی در لباس فرم. متن‌ها معمولن طولانی است اما خیلی شبیه آگهی‌های خودمون شروع می‌شه. مثلن: با نهایت تأسف درگذشت آرام جورج بوش (مثلن!) را به اطلاع می‌رسانیم (روی Peacefully خیلی تأکید دارن و تقریبن برای همه استفاده می کنن). بعدش معمولن شیوه مرگ اشاره می‌شه. مثلن درخواب، یا بعد از مدتی جدال با بیماری و جالبه که به نوع بیماری هم اشاره می‌کنند و حتی اینکه در کدوم بیمارستان درگذشته. بعد یک بیوگرافی مختصر و بعد اینکه مرحوم مغفور (یا مرحوه مغفوره) به چه چیزهایی علاقه داشته و سرگرمی‌هاش چیا بودن مثلا سینما، گلف، اسکی و شراب قرمز اشاره می‌کنن.

نمی‌دونم چرا این‌چیزا رو می‌نویسم. به هرحال خوبه آدم گاهی وقت‌ها یادش بیاد که مرگی هم هست. همین دورو برا هم هست. من و شما خیلی خوش شانس‌باشیم حداکثر می‌شیم یه آگهی توی یه روزنامه.

یادش به خیر. شونزده-هفده سال پیش، توی اون خونه قدیمی مشهد، صبح‌های زود برای درس خوندن می‌رفتم توی حیاط. یک تفریح ثابت روزانه‌ ام شده بود اینکه وقتی صدای موتور توزیع‌کننده روزنامه خراسان رو می‌شنیدم که اون موقع‌ها مشترکش بودیم، می‌دوییدم پشت در تا وقتی که روزنامه رو از بالای در پرت می‌کرد توی حیاط، وسط هوا و زمین چنگش بزنم. بعد روی میزو صندلی فلزی "ارج" قدیمی کنار حیاط پهنش کنم و شروع کنم به خوندن. مادرم هم میامد و صفحه ترحیمش رو برمی‌داشت و با کلی غم و غصه شروع می‌کرد به خوندن کلمه به کلمه‌اش. بعد یه عکس به من نشون می‌داد و یه داستان تعریف می‌کرد که مثلاً اینا رو ببین! طفلکی‌ها داشتن از سفر شمال بر‌میگشتن. زن و شوهر کشته شدن توی تصادف اما بچه‌شون زنده مونده. من نگاهی به اون آگهی روزنامه می‌نداختم و می‌دیدم دو خط نوشته درگذشت ناگهانی ... و فقط همین! و کاشف به عمل میا‌مد که این داستان‌ها ساخته و پرداخته حدس و گمان‌های مامان خانم بوده که همیشه آماده سوگواری و گریه برای همه عکس‌های درگذشته‌های توی روزنامه بود و آخرش خودش هم یک آگهی شد توی همون روزنامه. البته بدون عکس. چقدر جنگ و دعوا کردم که بتونم سنت شکنی‌کنم و عکسش رو توی آگهی‌های ترحیم بذارم اما زور سنت پرزورتر بود. یاد بخشی از کتاب "نگاتیو" "هومن عزیزی" افتادم:

"... چهره هویت ماست. عکس ها روی مدارک شناسایی و آگهی های ترحیم شاهدند. تنها زنها هستند که روی آگهی ترحیم عکسی ندارند. چند گل را به جای چهره شان نقاشی می کنند. چهره زن ها نیز رازست، مثل پول های آدم که نباید دیگران بفهمند چقدر است،..."

کامل ترش را قبل‌ها اینجا نوشته‌ام.

پ.ن: ویکی‌پدیا می‌گه که باید بین Obituary و Death notice تمایز قائل شد. چراکه Death notice ها آگهی‌هایی هستند که با پرداخت پول توسط بازماندگان در روزنامه‌ها چاپ می‌شن اما Obituary ‌ ها نوشته‌هایی هستند در مورد افراد سرشناس که گاهی از سال‌ها قبل مرگشان نوشته شده و در دفاتر روزنامه‌ها نگهداری می‌شوند. حتی مواردی پیش آمده که نویسنده Obituary قبل از صاحبش فوت کرده! به هرحال این روزنامه شهر ما که آگهی‌های فوت مردم عادی رو به همین اسم چاپ می‌کنه. کسی اطلاعات بیشتری داره؟

مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی

مصاحبه هفته‌نامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهم‌تری...