‏نمایش پست‌ها با برچسب چس ناله های دلتنگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب چس ناله های دلتنگی. نمایش همه پست‌ها

شنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۶

سهم من ...

زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو همآغوشی
...
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
...
آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من ،
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
...

تولدی دیگر - فروغ فرخزاد (بخوانید، ببینید و بشنوید)

تا تقریباً یکسالی بعد از این‌که از ایران خارج شدم، هز ار گاهی ایمیل‌های ناشناسی می‌گرفتم با جملات گاه کوتاه گاه بلند مثل این: " تو خودت می‌دونی از زندگی چی می‌خوای...؟!" هیچ‌وقت نفهمیدم که فرستنده (یا فرستنده‌های) این ایمیل‌ها کی بود. اما گویی الان منتظر این دوست ناشناسم که باز با یکی دو جمله منو تکون بده. بدجوری دچار خستگی مزمن از زندگی شدم...

پنجشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۵

خاطره یک دلتنگی...

خيلی زود که برگردی
باز برای بی‌تو ماندنِ من
هزاره‌ای‌ست
که پُر شکوفه‌ترين کلماتِ مرا در غيابِ نور
به خوابِ سايه خواهد بُرد.


سفر به سلامت
پرنده‌ی دخترانه، ترانه!
تنها تو می‌دانی
که هيچ پيش‌گويی از خوابگزارانِ مَحْرَمِ آسمان
گُمان نخواهد برد
که من از بازجُستِ بی‌سرانجامِ آن سفر کرده
روزی به عريان‌ترين روياها خواهم رسيد.


من مجبور به باورِ بی‌دليل اين دقيقه‌ام
که خداوند از آخرين سهم ستارگان
تو را
برای تنهاترين شاعرِ فرودستانِ خسته فرستاده است.


هنوز نرفته از عطر آب وُ آوازِ‌ نيزه‌ها
ببين تشنگی‌های تو تا منتهایِ کجا
به شاماتِ شبانه‌ام می‌بَرَد؟


بازآ
که غيابِ تو از حدودِ اين همه رويا
هزاره‌ای‌ست ... فرستاده‌ی آخرين آوازِ آدمی

سیدعلی صالحی

کاش آدم‌ها می تونستن بعضی روزها رو از تقویم زندگیشون خط بزنن...

چهارشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۵

حیرانی

نزدیک غروبه. قهوه‌ای خریده‌ام و آمده‌ام کنار دریاچه آنتاریو و پشت یک میز و نیمکت چوبی نشسته‌ام. رو به دریاچه. شجریان توی گوشم زمزمه می‌کنه:

"ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال        مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش"

کتاب شیعیگری "احمد کسروی" رو که از کتابخونه تورنتو امانت گرفته‌ام، جلوم روی میزه. شخصی در آخر کتاب با خودکار نوشته: "نویسنده این کتاب آدم اقده‌ئی بوده"
شخص دیگری با مداد زیرش جواب داده: "بهتر است اول بروی نوشتن را یاد بگیری بعد نظر بدهی!!!"

ناگهان گنجشکی بدون ترس و نگرانی میاد و روی میز من می‌شینه. نگاهی می‌کنه و می‌پره. چند متر اونطرف‌تر زوج جوونی روی چمن‌ها مشغول راه بردن پسر کوچولوشون هستن که هنوز راه نیافتاده. اونطرف‌تر یک دختر و پسر چینی روی نیمکتی نشسته و مشغول معاشقه و مغازله‌. گوشه دیگه‌ای دختری با سگ بازیگوشش مشغول بازیه.

در این میون من به این می‌اندیشم که اینجا چه می‌کنم؟!
چندهزار کیلومتر راه از اون طرف اقیانوس‌ها طی کردم بیام اینجا که کسروی بخونم و شجریان گوش کنم؟!!

دوشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۴

First Initial feeling

آین شعر رو توی تیتراژ پایانی یک فیلم شنیدم:
Do you always trust your first initial feeling
Special knowledge holds true, bears believing

I turned around and the water was closing all around like a glove
Like the love that finally found me
Then I knew in the crystaline knowledge of you
Drove me through the mountains
Through the crystal like and clear water fountain
Drove me like a magnet
To the sea
To the sea

How the faces of love have changed turning the pages
And I have changed, oh, but you, you remain ageless

Like the love that finally found me
Then I knew in the crystaline knowledge of you
Drove me through the mountains
Through the crystal like and clear water fountain
Drove me like a magnet
To the seaTo the sea
(ترانه ای بنام Cristal با شعر از Stevie Nicks)

تجربه تلخی دارم از اینکه زمانی (چیزی حدود یکسال پیش)، به اون چیزی که این شعر بهش First initial feeling میگه، اعتماد نکردم. تجربه ای که به من فهموند همیشه عقلانی عمل کردن هم کم هزینه نیست. گاهی یک حس ناشناخته از اعماق وجود آدم میخواد که که یک تصمیم گیری رو انجام بده که با هیچ عقلی جور درنمیآد. این حس به آدم دروغ نمی گه...

دلم می خواد توی لحظه زندگی کنم. حداقل از زمانی که اومدم کانادا، واقعاً دارم سعی می کنم قدر لحظه هامو بدونم. اما هنوز موفق نشدم. حتی کمی هم پیشرفت نکردم. بیشتر در غرق شدن در گذشته و کمی برنامه ریزی برای آینده، لحظه هامو از دست می دم. بعد در حسرت لحظه های از دست رفته، دوباره لحظه های "حال" ام رو هم تباه می کنم. کی قراره این پروسه تموم بشه نمی دونم.
راستی شما چطور؟ آیا به اولین حستون اعتماد می کنین؟!

دوشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۴

خوشبختی دو رو داره...

فیلم "شب های زاینده رود" محسن مخملباف رو حدود 10 سال پیش دیدم. زمانی که توقیف شد و یک نسخه ویدیویی با کیفیت خیلی پایین از اون دست به دست می شد. از بعضی از دیالوگ های این فیلم اونقدر خوشم آمد که همون زمان، قبل از اینکه فیلمنامه اش منتشر بشه، صدای فیلم رو روی کاست ضبط کردم و دیالوگ هاشو برای خودم روی کاغذ پیاده کردم. یه جاش که از همه بیشتر دوستش داشتم و دارم و بهش معتقدم می گفت:


خوشبختی دو رو داره، یک روش بدبختیه. پولی که یک خوشبختی پیدا می کنه، یک بدبختی گمش کرده...

جمعه، مهر ۰۱، ۱۳۸۴

بوی ماه مهر

ساعت 6:15 عصره 23 سپتامبره و من تنها روی نیمکت های بتنی محوطه مقابل ساختمون های دوقلوی نیم دایره ای شکل City Hall (شهرداری) تورنتو که معروفه به میدانه Nathan Philips، زیر آخرین اشعه های آفتاب لذت بخش آخرین روز تابستون نشستم. یک مرغ دریایی بهم خیلی نزدیک شده. تقریباً در فاصله 30 سانتی متری روی نیمکتم نشسته و به من اجازه می ده که ازش عکس بگیرم. فرامرز اصلانی داره توی هدفونم می خونه :

یه دیواره که پشتش هیچی نداره
توکه دیوار رو پوشیدن سیه ابرون
نمی آد دیگه خورشید از توشون بیرون

یه پرندست که از پرواز خود خستست
بن بالشو بستن دست دیروزها
نمیآد دیگه حتی بیادش فردا

یه روز یه خونه ای بود که تابستونا
روی پشت بومش ولو می شد خورشید
درخت انجیری که تو باغ بود
همه کودکی های مرا می دید

یه آوازه که شده تو سینم آوار
یه اشکیه که می چکه روی گیتار
به اینها عاقبت کی گیرد این کار

یه مردابه توی تن از فراموشی
یه چراغی که می ره رو به خاموشی
نگردد شعله ور بیهوده می کوشی ...


الان توی ایران اول مهره تا چند ساعته دیگه بچه مدرسه ای ها کیف به دست یا کوله پشتی به پشت، راهی مدرسه ها می شن و خیابون ها دوباره جنب و جوش قشنگی به خودش می گیره. همیشه این روز رو و تماشای مدرسه رفتن بچه ها رو دوست داشتم. اینجا بیست و سه روز پیش یعنی اول سپتامبر مدرسه ها باز شد...
خیلی خسته ام. روزهای پر تنشی رو دارم می گذرونم و مطمئنم روزهای سخت تری رو در پیش دارم...
خورشید داره غروب می کنه و سوز سرما کم کم داره اذیتم می کنه. اما حکایت همچنان باقی است...

(ترانه دیوار فرامرز اصلانی رو اینجا می تونین گوش کنید)



مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی

مصاحبه هفته‌نامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهم‌تری...