یکشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۶

آروزهای بزرگ

آرش عزیز خواسته 5 آروز در سال جدید رو اسم ببرم. اگرچه من اصلاً هیچ آرزویی نمی‌شناسم و فقط بچه که بودم دوست داشتم اگر زمانی دختردار شدم اسمشو بذارم آرزو،(دو نقطه دی!) اما چون آرش خواسته چشم:

  1. آروزدارم در سال جدید (و سال‌های بعد) هیچ کشور و ملتی گرفتار دو بدبختی بزرگ یعنی انقلاب و جنگ نشند. مردم ما تجربه تلخی از ایندو پدیده ویرانگر دارن.
  2. آروز دارم احمدی‌نژاد در این سال کمتر لب به سخن بگشاید که به قول سعدی علیه الرحمه:" که خفتنش به که مردم آزاری"
  3. آرزو می‌کنم تا پایان این سال جدید، اقامت دائمم رو که مدارکش رو جمعه سوم فرودین ساعت 2:43 دو دستی تقدیم اداره مهاجرت کردم، بگیرم و لکه ننگ اینترنشنال ستیودنت از روی پیشونیم پاک شه.
  4. درست برخلاف آرش آرزو می‌کنم امسال 10 کیلو به وزنم اضافه بشه. هرچند که می‌دونم آرزوی محالیه! ده- پونزده سالی میشه که حتی انحراف معیار وزنم از باضافه منهای دو کیلو بیشتر نشده!
  5. آرزو می‌کنم آرزوهای همه آدم‌ها در صورتی که آرزوشون، آرزوی دیگران رو نقش برآب نمی‌کنه برآورده بشه. هرچند محال به نظر میاد. به قولی: "خوشبختی دو رو داره، یک روش بدبختیه. پولی که یک خوشبختی پیدا می‌کنه، یک بدبختی گمش کرده..." (دیالوگی از فیلم شب‌های زاینده رود مخملباف)


ظاهراً باید این چرخه ادامه پیدا کنه. پس دعوت می‌کنم این وبلاگ‌ها رو که اگه دوست داشتن پنج آرزوشونو در سال جدید بگن: اول سیروس (که عیدی خواسته بود!)، احسان، بابای پری، مامان پری (ببینیم آرزوی مامان و باباها با هم چقدر فرق داره!) وتوتیا.

چهارشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۶

عیدانه

تبریک سال نو دستنوشته‌ها امسال کمی دیر شد. امیدوارم سالی که نکوست از بهارش پیدا نباشد! شب سال نوی بسیار مزخرفی داشتم. صبح تا ظهر سر کلاس و بعداز ظهر تا آخر شب درگیر نمره دادن برگه‌هایی که باید صبح فردا تحویل داده می‌شد. اگر پری توی دانشگاه یادآوریم نمی‌کرد، به کل از سال تحویل هم غافل می‌شدم. فکر می‌کردم چهارشنبه تحویل ساله. بعد از اینکه فهمیدم حتی ساعت تحویل سال رو هم فراموش کردم، تا چند ساعتی حس غریب خیلی بدی داشتم. اینجا هیچ نشان و اثری از عید نیست. یک روز معمولی که باید رفت سر کار و کلاس. این چندخط رو هم الان در سرویس دانشگاه در راه رفتن به سر کار می‌نویسم به این امید که بتونم بعد از ظهر یا شب پستش کنم.

اینجا گاهی هوا خیلی خوب می‌شه و می‌رسه به بالای صفر و بارون قشنگی می‌زنه و برف‌ها رو آب می‌کنه. اما بعد از چند ساعتی بارون به برف تبدیل می‌شه و دما به 15 – 20 درجه زیر صفر می‌رسه و تموم اون بارون‌ها و برف‌های آب شده، یخ می‌زنه و کل شهر می‌شه مثل یک زمین بزرگ اسکیت. اونقدر که اگه مواظب راه رفتنت نباشی، در چشم به‌هم زدنی لنگ‌هات میره هوا و خصوصاً اگر چون من در ماه گذشته تجربه چنان زمین خوردنی داشته باشی که خودت صدای شکسته شدن کاسه ک**ت [Beep] را شنیده باشی، از ترس مجبوری مثل مورچه راه بری. اما در عین حال همون چند ساعت هوای بهاری همچون دم مسیحایی است. توی همون چند ساعت، سر و کله سنجاب‌های شیطون که روی درخت‌ها بالا و پایین می‌پرند پیدا می‌شه. راستی کسی می‌دونه سنجاب‌ها توی هوای 40 درجه زیر صفر کجا می‌رن؟ (یادتونه توی ایران یه سریالی پخش می‌شد که توش مرتب می‌پرسید "پشه‌ها روزها کجا می‌رن؟")...

باری به سبک پیام نوروزی جورج بوش که گفته: "لورا و من بهترین آرزوهای خود را برای سالی پر از سلامتی و خوشحالی تقدیم می کنیم." من هم می‌گم:

دستنوشته‌ها و من سال بسیار قشنگی، سرشار از موفقیت، سلامتی، صلح و آزادی برای همه ایرانی‌ها و غیر ایرانی‌هایی که نوروز رو جشن می‌گیرند به خصوص خواننده‌های این وبلاگ آروز می‌کنم.
و اینکه:
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!
...
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۵

سیگار آمریکایی حق مسلم ماست!


ايران سومين مصرف کننده سيگار آمريکایی

نعیم سبحانی دفتر بی بی سی، واشنگتن

اداره آمار آمريکا اعلام کرده است ايران بعد از ژاپن و عربستان سعودی سومين مصرف کننده بزرگ سيگارهای آمريکايی در جهان است. به گفته اين سازمان سيگار مهم ترين کالای مجاز صادراتی سالهای اخير شرکت های آمريکايی به ايران بوده است.
سازمان بهداشت جهانی نيز اعلام کرده ايران برای کمپانی های چند مليتی توليد سيگار به ويژه شرکت های دخانيات آمريکايی از اهميت زيادی برخوردار است. اطلاعات اداره آمار آمریکا نشان می دهد حداقل نيمی از حدود صد ميليون دلار کالايی که شرکتهای آمريکايی در سال ۲۰۰۵ به ايران صادر کرده اند سيگار بوده است.

کاخ سفيد در ماه های اخير تحريم های بيشتری عليه ايران وضع کرده است.
اما سيگارهای آمريکايی در فهرست تحريم های ایران قرار ندارد چرا که کنگره آمريکا مدت ها پيش دارو، مواد غذايی و محصولات کشاورزی را از فهرست تحريم های ايران خارج کرد. به این ترتیب سيگار نيز در گروه مواد غذايی قرار گرفت و از فهرست تحريم ها خارج شد.

مت مايرز کارشناس صنعت دخانيات در واشنگتن درباره اين تصميم کنگره می گويد: "سيگار نه يک محصول کشاورزی است و نه يک کالای اساسی. کنگره به اصرار شرکت های دخانياتی تصميم به مستثنی کردن آن از فهرست تحريم ها گرفت."
گزارش های سازمان بهداشت جهانی حاکی از آن است که ايران يکی از کشورهای مورد علاقه شرکت های دخانيات خارجی است. اين سازمان مدارکی را بدست آورده که نشان می دهد شرکت های دخانيات آمريکايی مانند آر جی رينولدزهمواره به ايران به عنوان يک بازار پر رونق برای محصولات خود نگاه کرده و آنها را از طريق واسطه به ايران صادر کرده اند.
اما دليل توجه شرکت های دخانيات به بازارهای خارجی مانند ايران چيست؟ مت مايرز می گويد: "مصرف سيگار در آمريکا و بيشتر کشورهای توسعه يافته سير نزولی را طی می کند. شرکت های دخانياتی مجبورند محصولات خود را در کشورهای ديگر بفروشند. به همين علت است که ايران برای آينده شرکت های توليد کننده سيگار بسيار مهم است."

شرکت های دخانياتی در آمريکا سال هاست حق تبليغ محصولات خود را ندارند و مجبور به پرداخت جريمه های چند ميليارد دلاری به شاکيانی شده اند که آنها را به پنهان کردن مضرات سيگار متهم کردند. بسياری از کارشناسان معتقدند افزايش آگاهی مردم از مضرات سيگار و بالا رفتن قيمت دخانيات به کاهش ۲۰ درصدی مصرف سيگار در آمريکا کمک کرده است.
-----------------------
ةاهراً شهرام جون رو هم گرفتن. اگرچه در آلمان بود اما به حول و قوه الهی در عمان یا یکی دیگه از کشورهای عربی دستگیر شد. حیف شد این آدم با اون صورت پر از لبخند گیر افتاد. چه پته ای می تونست رو آب بریزه...

جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵

Boogie Street

با این آهنگ لئونارد کوهن خیلی حال می کنم. حس غریبی داره:

Boogie Street

O Crown of Light, O Darkened One,
I never thought we’d meet.
You kiss my lips, and then it’s done:
I’m back on Boogie Street.
A sip of wine, a cigarette,
And then it’s time to go
I tidied up the kitchenette;
I tuned the old banjo.
I’m wanted at the traffic-jam.
They’re saving me a seat.
I’m what I am, and what I am,
Is back on Boogie Street.
And O my love, I still recall
The pleasures that we knew;
The rivers and the waterfall,
Wherein I bathed with you.
Bewildered by your beauty there,
I’d kneel to dry your feet.
By such instructions you prepare
A man for Boogie Street.
O Crown of Light, O Darkened One…
So come, my friends, be not afraid.
We are so lightly here.
It is in love that we are made;
In love we disappear.
Though all the maps of blood and flesh
Are posted on the door,
There’s no one who has told us yet
What Boogie Street is for.
O Crown of Light, O Darkened One,
I never thought we’d meet.
You kiss my lips, and then it’s done:
I’m back on Boogie Street.
A sip of wine, a cigarette,
And then it’s time to go…

چهارشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۵

شناسایی شدم رفت!

از دوشنبه کار جدیدم رو در اینجا! شروع کردم. روز اول به آشنایی و انجام بعضی کارهای اداری، بازکردن اکانت برای دسترسی به دیتابیس اونجا و ایمیل و از این حرف‌ها گذشت. کلی فرم و قرارداد دادن امضا کردم که توش قید کرده بود همه مطالب Orientation که یک زونکن گنده بود، رو خودنم. البته طبیعتاً همشو که نخوندم اما سعی کردم قسمت‌های مهمشو بخونم. این مرکز به شدت سیستم بسته‌ای از نظر محرمانه بودن اطلاعات داره. تعهد دادم که محرمانه بودن همه چی از داده‌ها که ریز داده‌های بهداشتی تک تک افراد ساکن در منی‌توباست گرفته تا کارهای تحقیقی و گزارش‌ها و حتی فرمول‌های ریاضی و آماری که در اونجا ساخته می‌شه رو رعایت کنم! (امیدوارم کسی از اون مرکز فارسی نتونه بخونه!) اما از طرف دیگه دریایی از امکانات و بودجه توی این مرکز که از طریق دولت کانادا حمایت می‌شه، ریخته شده. دسترسی به همه این امکانات هم بدون محدودیت در اختیار همه حتی افرادی مثل من که پاره وقت باهاشون همکاری می‌کنند قرار می‌گیره. کلی امکانات به اضافه یک فضای آروم، خیلی شیک و ترو تمیز در اختیار 50-60 نفر محقق قرار گرفته که فقط یا دارن می‌خونن یا می‌نویسن. اینجوریه که یک کشور پیشرفت می‌کنه و یکی از بالاترین نرخ‌های بهداشتی در سطح دنیا رو به‌دست می‌آره.

خلاصه دفتری و دستکی بهم دادن و در روز دوم هم طبق برنامه از قبل تعیین شده، جلسه‌ای با همونایی که باهام مصاحبه کرده بودن برام گذاشتن که در واقع وظایفم رو در این پروژه حالیم کنن و قرار جلسه بعدی هم برای اول ماه آینده گذاشته شد که همه این آدم‌ها میان تا گزارش کار من رو بشنون! احتمالاً در همون جلسه خواهند فهمید که من رو اشتباهی با یکی دیگه گرفتن!

( این مرکز یه سیستم ایمیل امن (Secure) اختصاصی داره که اسمش بدجوری به همم ریخت: Pegasus ...)

اما.... اما دیشب در برنامه چهارشنبه سوری دانشجوهای ایرانی دانشگاه منی‌توبا که با هماهنگی دانشگاه، داخل دانشگاه برگزار شد، فهمیدم که شدیداً تابلو شدم! کاشف به عمل آمد که خیلی‌ها من رو می‌شناسن بدون اینکه حتی یکبار همدیگه رو دیده باشیم! اگرچه خیلی خوشحالم که ظاهراً خیلی‌ها دارن اینجا وبلاگ منو می‌خونن (که البته کم و بیش از آی‌پی‌هایی که میافته حدس زده بودم) اما باید یه فکری به حال اون لینک‌هایی که وبلاگ رو به وبسایت کذایی می‌روسنه بکنم تا دودمانم بر باد نرفته! والاه! یه وقت دیدن کانادا ما رو دیپورت کرد، اونوقت جواب احمدی‌نژاد رو چی بدم!

یکشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۵

Mini Y2K

کمتر از 10 روز تا پایان سال 1385 باقی نمانده است و ظاهراً تکلیف تغییر ساعت رسمی کشور هنوز مشخص نیست. صحبت از خواست مجلس برای تغییر ساعت و عدم موافقت دولت است. به گفته مرکز پژوهش‌های مجلس عدم تغییر ساعت بیش از300 میلیون دلار به کشور خسارت می‌زند. روایت‌های مختلفی از دلایل مخالفت احمدی‌نژاد با تغییر ساعت شنیده می‌شود. مثلاً اینکه قدش نمی‌رسد تا ساعت دیواری هیأت دولت را تغییر دهد یا این استدلال که اینکه ساعت کشوری که قطار هسته‌ای‌اش دنده عقب ندارد به عقب برنمی‌گردد و هکذا!

امسال ساعت تابستانی در آمریکای شمالی (بیشتر ایالت‌های آمریکا و خیلی از استان‌های کانادا) 3 هفته زودتر شروع می‌شود. در آگوست 2005 جورج بوش قانونی را امضا کرد که بر اساس آن برای صرفه‌جویی بیشتر در انرژی ساعت تابستانی به جای اولین یکشنبه آوریل در دومین یکشنبه مارس شروع شود و در اولین یکشنبه نوامبر دوباره ساعت‌ها به جای خود بازگردند. برای اینکه پیش‌بینی‌های لازم تا آن موقع انجام شود، زمان اجرای قانون از 2007 پیش‌بینی شده بود. یعنی یک سال و نیم بعد. بیشتر استان‌های کانادا هم برای صرفه‌جویی بیشتر و همین‌طور حفظ ارتباط تجاری با شرکت‌های آمریکایی برای این‌کار اعلام آمادگی کردند. در این میان ماکروسافت هم نسخه جدید سیستم عامل خود، ویستا را سازگار با این تغییر ساعت جدید ارائه داد. اما از آنجا که هنوز بیشتر کامپیوترها از سیستم‌های قدیمی‌تر استفاده می‌کنند، بروز اخلال در سسیتم‌هایی که با زمان وابسته هستند پیش‌بینی شده و حتی بعضی‌ها این مشکل را به نام Mini Y2K اسم گذاشته‌اند. اگرچه تغییر یک ساعت مشکل جدی برای خیلی از مردم نخواهد بود، (حداکثر دیر رسیدن به سر کار یا کلاس یا از دست دادن قرار ملاقات‌ها) اما دولت کانادا به مراکز بیمارستانی و تحقیقاتی هشدار داده است. این تغییر ساعت برای موسسات بزرگ و کوچک هزینه‌هایی را به دنبال داشته. رییس یک مدرسه کوچک ابتدایی در وینی‌پگ در یک مصاحبه تلویزیونی می‌گفت چون زنگ کلاس‌های ما بوسیله کامپیوتر زده می‌شود مجبور شدیم 800 دلار هزینه نرم‌افزاری داشته باشیم.

تغییر ساعت برای اولین بار در آلمان در سال 1915 انجام شد و خیلی زود بریتانیا، بیشترکشورهای اروپایی، آمریکا و کانادا از این تصمیم پیروی کردند. البته پیش ازآن ایده تغییر ساعت بارها توسط بنیامین فرانکلین در دهه 1770 در دوران وزارتش در فرانسه، اعلام شده بود اما تا بیش از یک قرن بعد جدی گرفته نشد. ویلیام ویلت یک نویسنده انگلیسی در 1907 این ایده را دوباره زنده کرد تا اینکه 8 سال بعد آلمان اولین کشوری بود که آن را به کار بست.

در طول جنگ جهانی دوم، شکل متفاوتی از تغییر ساعت توسط بریتانیا اجرا شد. در طول تابستان ساعت بریتانیا دو ساعت به جلو کشیده شد که به نام ساعت تابستانی دوبل (مضاعف) شناخته می‌شود. جالب اینکه با پایان تابستان ساعت‌ها طبق معمول به عقب کشیده نشد!

از 1966 قانون ساعت یکسان در داخل هر منطقه زمانی (Time Zone) به تصویب کنگره آمریکا رسید و در هر ایالت در صورت رأی مثبت مجلس ایالتی، تغییر ساعت انجام می‌گیرد. در بیشتر نقاط کانادا هم شرایط مشابهی وجود دارد به جز چند استثناء. مثلاً استان سسکاچوان یا مناطقی در کبک در شرق مدار 63 درجه غربی، ساعت‌های خود را هرگز تغییر نمی‌دهند.

تغییر ساعت در اینجا هم مخالفان خود را دارد. به عنوان مثال "مایکل داونینگ" نویسنده کتاب " بهار به جلو: دیوانگی سالانه صرفه جویی با نور خورشید"، معتقد است که سیاستمدارها مردم را به بهانه صرفه‌جویی در انرژی گمراه می‌کنند. چون به جز مقدار کمی صرفه جویی در روزهای میانی تابستان، صرفه‌جویی قابل توجهی انجام نمی‌شود. بلکه هدف اصلی تأثیری است که تغییر ساعت بر خرده فروشی کالا در آمریکای شمالی دارد. با تغییر ساعت مردم وقت بیشتری را در بیرون می‌گذرانند و بیشتر خرید می‌کنند! مصاحبه رادیویی با مایکل داونینگ را از اینجا بشنوید.

منبع: Daylight time: Springing ahead and falling back-CBC

300

شدیم مثل یک ملت یتیم که کسی رو نداره ازش دفاع کنه. دو سال پیش فیلم اسکندر و دروغ‌های تاریخی و حالا بدتر از اون ایرانیان وحشی در فیلم 300. از دولت و نظاممون که نمیشه انتظاری داشت. بهترین کاری که از وبلاگ نویس ها بر میاد بمب گوگلیه. در مورد این فیلم و سابقه تاریخی اون وبلاگ یک پزشک رو بخونین. و برای بمب گوگلی باید این لینک رو در وبلاگتون قرار بدین:
(دقیقا باید با همین کلمات باشه). وبلاگ نویس‌ها با همین کار نشنال جئوگرافیک رو مجبور کردن که خلیج فارس رو توی نقشه‌هاش اصلاح کنه. هرچه تعداد لینک‌ها به این سایت بیشتر بشه، رتبه سایت در گوگل میره بالاتر. بنابراین وقتی کسی این فیلم رو جستجو کنه به جای سایت اصلی به این سایت می‌رسه که توضیح میده این فیلم واقعیت رو جعل کرده. ضمناً بعد از گذاشتن لینک برین و برای لوگوماهی کامنت بذارین تا لیستشو کامل کنه.

شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۵

غم نان

مدتی پیش از طریق وبلاگ‌ها فهمیدم فلکه "زد"، یکی از زیباترین میدان‌های مشهد به بهانه اینکه از نمادهای حکومت ستمشاهی‌ است بنا به تصمیم شورای شهرتندرو مشهد تخریب شد. چندی پیش که با برادرم و خانمش تلفنی صحبت می‌کردم با عصبانیت چند و چون این قضیه را می‌پرسیدم که چرا و برای چی و آیا هیچ کس اعتراض نکرد؟ جواب شنیدم که زیاد جوش نزن! یعنی خیلی محترمانه به من فهماندند که دلت خوش است ها! مردم آنقدر خودشان بدبختی دارند که دیگر کسی دلش برای این چیزها نمی سوزد. گاهی فکر می کنم، ماهایی که اینطرف گود نشسته‌ایم، بی خبریم از آنچه بر سر مردم می‌رود. (فقط شاید بیشتر از مردم داخل بدانیم آنجا چه خبراست.) این چیزها لوکس‌تر از آن است که دیگر مساله مردم ما باشد. گزارش‌های تجمع‌های اعتراضی زنان را می‌خواندم. زنان صلح نوشته بود:

...دركنار جمعی امضا كننده به خیابان معلم رفتیم....سر خیابان زندگی مردم عادی در جریان بود. زنان خانه‌دار با كوپن‌های خود به تعاونی نبش خیابان معلم رفته بودند و سرخرده بر می‌گشتند. یكی به دیگری گفت هیچ جنس كوپنی ندارد. اما گوجه فرنگی آورده ارزان تر از همه جاست...روبروی دادگاه انقلاب دوستان را یافتیم. ...

هیچ فکر کردیم واقعاً شعارهای این حرکت‌ها با تمام به حق بودنشان، چند درصد از خواست‌های همان زنان خانه‌داری است که دنبال جنس‌های کوپنی هستند؟ هیچ فکر می‌کنیم چرا اعتراض و اعتصاب معلمان به این سرعت به شهرستان‌های دور و نزدیک سرایت کرد اما اجتماعات حقوق زنان نهایتاً از 300 نفر بیشتر نمی‌شود؟

اینگونه است که احمدی‌نزادی از راه می‌رسد و با وعده آوردن پول نفت بر سر سفره‌های مردم می‌شود ریس‌جمهور! متأسفانه درد مردم ما هنوز درد نان است...

هیچ کلبه ای از دور پیدا نیست سالارمن ، دل خوش نکن به این آوازهای اساطیری دمل بسته روی حنجره ات ، هیچ کلبه ای از دور پیدا نیست مبارز...بیهوده دست بر دستم منه ...که سزای قوم خفته مرگ است

پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵

روز جهانی زن


امروز، 8 مارس روز جهانی زن ِ و هنوز سه نفر از بازداشت‌شده های روز یکشنبه (محبوبه عباسقلی‌زاده، شادی صدر و ژیلا بنی‌یعقوب) آزاد نشدن. بعد ازظهر هم قراره دوباره مقابل مجلس جمع بشند. ضمناً اگه اون پتیشن سمت چپ رو هم امضا کنین، جای دوری نمی‌ره!

(تصویر مقابل پوستر رسمی امسال روز جهانی زن در کانادا)

--------------------------------------------------


فراخوان تجمع روز جهانی زن (از وبلاگ عروسک کوکی)


(خواهش مي‌كنم با توجه به شايعاتي در خصوص لغو تجمع روز 5‌شنبه مقابل مجلس در انتشار اين اطلاعيه همكاري كنيد. چرا كه برگزاري اين تجمع به قوت خود باقي‌ست):
روز جهانی زن را زمانی گرامی می‌داریم که هنوز قوانین تبعیض‌آمیز بر سر زنان میهنمان سنگینی می‌کند. سیاست‌های جداسازی و سهمیه‌بندی جنسیتی با شدت هرچه تمام‌تر اعمال می‌شود. جنگ طلبان با کوبیدن بر طبل جنگ، آرامش و امنیت را از مردم سلب می‌کنند، حقوق بشر به طور مستمر نقض می‌شود. زنان، کودکان و سایر قربانیان خشونت و بی‌عدالتی، پناهی نمی‌یابند و آسیب‌های اجتماعی و فقر هرچه بیشتر چهره‌ای زنانه به خود می‌گیرد. در این شرایط، زنان با تلاش‌های خستگی‌ناپذیر در مسیر احقاق حقوق انسانی، شهروندی و جنسیتی هم‌چنان پای می‌فشارند.ما با تاکید بر خواسته‌های دموکراتیک و مسالمت جویانه خود، از همه زنان و مردان آزاداندیش دعوت می‌کنیم برای ابزار همبستگی تا رفع هر گونه تبعیض و بی‌عدالتی علیه زنان و اعتراض به دستگیر شدن عده‌ای از فعالان زنان، به تجمع ما که در روز 8 مارس، 17 اسفند 85 از ساعت 2 تا 3 بعد از ظهر در مقابل در اصلی مجلس برگزار خواهد شد، بپیوندند.

پ.ن1: اين تجمع بدون سر دادن هيچ‌گونه شعاري و در سكوت برگزار خواهد شد. لطفن اگر مي‌آييد حتا اگر به شما توهين كردند با آن‌ها درگير نشويد و حرفي نزنيد.
پ.ن2: با توجه به كمبود وقت و شايعه‌ي لغو اين مراسم، تا جايي كه امكان دارد براي انتشار اين اطلاعيه بكوشيد.
پ.ن3: اين تجمع تنها براي بزرگداشت مراسم 8 مارس و در اعتراض به بازداشت فعالان زن برگزار خواهد شد و هيچ هدف ديگري را دنبال نمي‌كند و وابسته به هيچ سازمان يا فرد خاصي نيست و فقط تصميم جمعي از فعالان زن است كه دستگير نشده‌اند!

جمعه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۵

اگر آمريکا حمله کند من اين کارها را مي‌کنم...

نقل از وبلاگ ف.م.سخن:
اگر آمريکا حمله کند من اين کارها را مي‌کنم...
...
...
نوارچسب به صورت ضربدري به شيشه‌ها مي‌چسبانم. شيشه‌هاي ما که در مقابل بمب‌هاي فزرتي صدام مي‌شکست؛ نمي‌دانم آيا در مقابل بمب‌هاي آمريکايي دوام مي‌آورد يا نه. اين دفعه بهتر است به جاي چسب، چند تا خال‌جوش به خود ِ پنجره‌ها بزنيم و شيشه‌ها را کلا در بياوريم و به جايش نايلون بچسبانيم. آمريکاست؛ شوخي نيست! مي‌زند شيشه‌هاي‌مان مي‌شکند، در سرما مي‌مانيم.
...
...
خب. با اين همه کار که گردن ما افتاده، حتما انتظار نداريد که برويم جبهه‌ي بندرعباس و بوشهر – يا کمي عقب‌تر، کازرون و ممسني- براي جنگ؟! اگر جنگ چند سالي طول کشيد، پسرمان را هم نمي‌گذاريم برود جنگ چون يک بار خودمان رفتيم ديديم چه کلاه گشادي سرمان رفت. بعد از هشت سال جنگ و خونريزي و کشتار، وزير امور خارجه‌ي صدام يزيد کافر براي شرکت در کنفرانس اسلامي به تهران آمد و زير پاي‌اش فرش قرمز پهن کردند! اگر صد دام يزيد کافر ِ آدم‌خوار از حفاظت جان‌اش مطمئن بود، شايد اصلا خودش مي‌آمد! بعد صدام نامه نوشت براي آقاي رفسنجاني و او را -حالا درست يادم نيست- شهسوار يا پهلوان يا يک همچين چيزي خطاب کرد که آقا بيا دست به دست هم بدهيم، بزنيم پدر آمريکايي‌ها را در بياوريم. بعد ديديم د ِ! حزب‌اللهي‌هاي دوآتشه، گفتند برويم به کمک صدام، آمريکايي‌ها را از عراق بيرون کنيم، که خدا رحم کرد نمي‌دانم کدام شيرپاک‌خورده‌اي در آن بالابالاها ندا داد خفه شيد ببينيم آمريکايي‌ها چه غلطي مي‌کنند و با آن ندا، همگي خفه شدند و تلويزيون به پخش برنامه‌هاي عادي خود ادامه داد و پلنگ صورتي و راز بقا و فوتبال جام ملت‌هاي اروپا پخش کرد تا آمريکا عراق را اشغال کرد و صدام را بالاي دار فرستاد و راه کربلا به دست آمريکايي‌هاي اشغال‌گر بر روي ما گشوده شد. ديديم همان هواپيماها که روي ماها بمب مي‌ريختند به خودمان پناهنده شدند و در فرودگاه‌هاي شيراز و تهران و غيره فرود آمدند و خلبانان جان بر کف‌شان مورد استقبال مسئولان محترم قرار گرفتند! چه رنگ سبز چمني خوشگلي هم داشتند! خب. انتظار نداريد که بگذارم پسرم هم دور از جان، مثل من خر بشود بعد با دست و پاي بريده، يا چه مي‌دانم چشم در آمده و ريه از هم پاشيده، ده سال بعدش ببيند که مثلا آقاي لاريجاني (رئيس‌جمهور بعدي ايران) با جناب ال‌گور (رئيس‌جمهور بعدي آمريکا) در کاخ سفيد پالوده مي‌خورند و دل مي‌دهند و قلوه مي‌گيرند؟
...
متن کامل را اینجا بخوانید.

Unisex Washrooms

آخه بی ناموسی تا چه حد؟ آخرالزمان که می‌گن همینه والا! اتحادیه دانشجویان دانشگاه منی‌توبا داره روی طرح مختلط کردن دستشویی‌های دانشگاه کار می‌کنه! روزنامه داخلی دانشگاه در این مورد به نقل از نماینده دانشجوهای گی، لزبین، دوجنسه و دگرجنسگونه نوشته جون دگرجنسگونه‌ها (transgendered) نه می‌تونن به دستشویی مردانه و نه زنانه برن، باید دستشویی‌های بدون جنسیت (gender-neutral) طراحی بشه. برای امنیت این دستشویی‌ها قراره درب وردی اصلی نداشته باشن و درب‌های کابین‌ها از کف تا سقف باشه (برخلاف درب‌های کوتاه معمول). ظاهراً قبلاً دانشگاه‌های کنکوردیا، سیمون فریزر و بریتیش‌کلمبیا چنین حرکتی رو شروع کردن . همینطور نوشته که اتحادیه در پی تغییر تابلوی دستشویی‌ها از دستشویی مردان و زنان به "باهویت مردانه" و "با هویت زنانه" (Male-identified و Female-identified) است به جای تعاریف سنتی مردانه و زنانه.

این خبر روشن نکرده که دستشویی‌های بدون جنسیت آینده آیا مستراح دیورای! (Urinal) هم خواهد داشت یا نه! من هنوز با این Urinalها مشکل دارم! خصوصاً دستشویی‌های داخل دپارتمان. وقتی وارد دستشویی می‌شم و می‌بینم مثلاً فلان پروفسور با کلی دبدبه و کبکبه جلوی یکی از ایناست، من به جای اون خجالت می‌کشم و تیز می‌پرم توی یکی از کابین‌ها که مجبور نشم با اون وضعیت باهاش خوش و بش هم بکنم! حالا تصور کنین در دستشویی‌های آینده مجبور شیم در این وضعیت با خانم دکترهای دانشگاه در مورد اینکه امروز هوا بهتره و دیروز بدتر بود حرف بزنیم!

بی ربط اما مرتبط! این ویدیو رو ببینین: Men can multi-task

پ.ن:
مسافر تازه از سفر برگشته این لینک رو توی کامنتدونی گذاشته: تکنولوژی پیشرفته توالت همراه

دیدار با خانم نویسنده

سه‌شنبه این هفته، ۲۱ ماه مه ۲۰۲۴ روزی ماندگار و استثنایی در زندگی من بود. در صد و چند کیلومتری پاریس، در روستایی که کوچه‌هایش از شدت اصالت ...