یکسال پیش درست چنین روزی یعنی دوم اکتبر یا دهم مهر تقریباً همین ساعت ها (حدود 2 صبح)، از ایران پرواز داشتم. چه زود شد یک سال. واقعاً به اندازه یک چشم به هم زدن. من که اونقدر سریع کارهای رفتنم درست شده بود که وقتی هواپیمای آستریا ایرلاین از فرودگاه مهرآباد بلند شد، هنوز باورم نمی شد دارم به همین راحتی از ایران می رم. حس غریبی بود و مطمئنم تکرار نشدنی. فقط بار اول هر کوچی برای آدم پیش میآد. حسی که ترکیبی بود از هیجان، ترس خوشحالی، ناراحتی، غم، ....
هفته ها و ماه های اول عملاً همه تازه وارد ها توی یک شوک هستن. همه چی رنگ دیگه ای داشت و تاره بود. اونقدر رنگ ها (خصوصاً برای مایی که از یک دنیای خاکستری اومده بودیم) جذابیت داشت که از آدم قدرت تشخیص و نقد و ارزیابی رو می گرفت. کم کم مثل آدم هایی که تازه از خواب بیدار شدن و خودشون رو توی جای دیگه ای غیر از اونجایی که به خواب رفتن می بینن، تازه داشتم می فهمیدم کجام. هر از گاهی (شاید هر چند هفته ای یک بار) وقتی یه هو خودمو تنها (بدون هیچ هموطنی) توی یک جمعی یا محلی پیدا می کردم، به خودم نهیب می زدم تو کجایی؟ اینجا چه کار داری؟ اینا کین؟ تو بینشون چه کار می کنی؟ این حس رفته رفته کمتر شد، تا جایی که دیگه بعد از گذشت یک سال، اونقدر تورنتو و خیابوناش، فروشگاه هاش، محل کار و تحصیل و ... برام عادی شده که انگار سالها اینجا بودم.
این اواخر حس های متناقضی داشتم. در مورد موندن یا برگشتن. گاهی مصمم به موندن گاهی دودل در برگشتن. که این دو دلی ها معمولاً گذراست و خیلی تابع شرایط روز آدمه. رویارویی با مشکلاتی که خاص زندگی در این طرف دنیا و دور از خونه و خونواده ست در به وجود اومدن این جور حالت ها اثر مستقیم داره. جالبه که چند روز پیش توی مقدمه یک کتاب به اسم Alone in Canada, 21 ways to make it better که اداره مهاجرت کانادا چاپ کرده و مجانی بین تازه واردها توزیع می کنه، مطلب جالبی خوندم. این کتاب این حس رو اینجوری توصیف می کنه:

"You are a recent immigrant to Canada. Perhaps you came seeking a new life, or to escape war or persecution in your homeland. You came here alone - with no close family or friends to help you. No matter why you came, you have to adjust to living in a society that is new and strange to you. Some days are good. Other days are bad. Sometimes you may wonder why you came at all. These feelings are normal. Over time, you will probably have more good days than bad, and you will begin to feel more comfortable and settled in your new home."

"شما یک مهاجر تازه وارد به کانادا هستید. شاید در جستجوی یک زندگی جدید آمده اید، یا از جنگ یا آزار و اذیت در سرزمین مادری خود فرار کرده اید. شما تنها به اینجا آمده اید. بدون هیچ خانواده یا دوست نزدیکی. مهم نیست چرا آمده اید، به هر حال مجبورید که خودتان را برای زندگی در جامعه ای که برای شما جدید و ناشناخته است تعدیل کنید. بعضی از روزها خوب هستند. بقیه روزها بد. بعضی وقت ها ممکن است شما در حیرت باشید که چرا اصلاً آمدید. این حس ها طبیعی هستند. در طول زمان، شما احتمالاً تعداد روزهای خوب بیشتری نسبت به روزهای بد و حس راحتی بیشتری خواهید داشت و در وطن جدید خود مستقر خواهید شد." (ترجمه از منه و احتمالاً با اشکال! به بزرگی خودتون ببخشین!)
هنوز هم در مجموع وقتی همه خوبی ها و بدی ها، قشنگی ها و زشتی ها، و آسایش ها و سختی های اینجا و ایران رو با هم مقایسه می کنم، در شرایط فعلی ترجیح می دم که همه تلاشم رو برای اینجا موندن بکنم. اگرچه شهامت قبول اینکه هر زمان فهمیدم اشتباه کردم یا نظرم عوض شده رو برای خودم حفظ کنم.
_____________________________________________________________
کتابی که بالابهش اشاره کردم به 18 زبون منتشر شده و نسخه های الکترونیکیش رو هم بصورت آنلاین و با فرمت PDF از اینجا میشه گرفت. نسخه چاپیش رو هم اگه به شماره6111-595-416 در تورنتو و یا شماره رایگان 6273-463-800-1 در اونتاریو زنگ بزنین برای تعداد کمتر از 50 نسخه، مجانی به آدرستون می فرستن.

0 Responses

Post a Comment

نظر شما چیست؟