سه‌شنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۴

یادی از دانشکده علوم

سال 75 که وارد دانشکده علوم دانشگاه آزاد مشهد شدم، دانشگاه ها توی مشهد، جوی داشت که شاید برای دانشجوهای فعلی باورکردنی نباشه. دختر و پسرها به ندرت جرأت می کردن با هم در محیط دانشکده صحبت کنن. گاهی رد و بدل جزوه ای میشد که همون هم اگه گزارش میشد جرم بود. محدودیت های وحشتناک از نظر پوشش هم که جای خود داشت. حداقل دو – سه بار انتظامات دانشگاه جلوی خود منو موقع ورود گرفت که چرا آستینت کوتاست. یکبار یادمه اعتراض کردم که چرا جلوی بقیه اونایی که آستین کوتاه دارن رو نمیگیرین که طرف جواب داد: "اونا آستینشون تا روی آرنجه اما تو آرنجت دیده میشه!" گفتم: "خوب دیده بشه" که جواب داد: "دیدن آرنج پسرها برای دخترها تحریک کننده است! " که البته هیچ وقت نفهمیدم که اون انتظاماتی چه جوری آستانه تحریک دخترها رو اندازه گرفته که به همچین نتیجه ای رسیده!

گذشت و فارغ التحصیل شدم و برای ادامه تحصیل 2 سالی نبودم و رفتم تهران. سال 80 که دوباره برگشتم مشهد و باز هم دانشکده علوم دانشگاه آزاد و البته این بار نه در نقش دانشجو و بلکه به عنوان یکی از پرسنل دانشگاه، از دیدن فضای باز دانشگاه (در مقایسه با اون چیزی که از زمان دانشجویی خودم در ذهنم بود)، واقعاً شوکه شدم. دیدن دختر و پسرهای دانشجو که به راحتی با هم صحبت می کردن، آرایش ها و لباس ها و رنگ های متنوع، دختر و پسری که پشت یک کامپیوتر توی آزمایشگاه نشسته بودن و با هم مشورت می کردن، برای دانشگاه آزاد مشهدی که من توی ذهن داشتم، باور نکردنی بود. (اگرچه هنوز چند گام از دانشگاه های پایتخت که تجربشون کرده بودم، عقب بود!)
اما چرا یاد این خاطرات کردم: به وبلاگی برخورد کردم به اسم "زندان آزاد" که دانشجویی با نام مستعار "یاغی" از دانشکده علوم دانشگاه آزاد مشهد، توش مطلب میذاره. توی عنوان وبلاگ اومده:
"اين وبلاگ يه اعتراضه - به جو دانشكده علوم دانشگاه آزاد مشهد - به ديدگاه مسئولين اين دانشكده به بچه ها - به بي احترامي هايي كه به دوستامون ميشه - اين وبلاگ آغاز يك جنگه"
احتمالاً این دانشجوها نمی تونن تصور کنن که ما توی چه شرایطی همونجا دانشجو بودیم. و توی چه شرایط بسته تری زمان جنگ دانش آموز. به قول بابک زمانی که پوشیدن جوراب سفید جرم بود. و واقعاً جرم بود!

دیدن اسم هایی چون "شیرازیان"، "شجاع بهار" و دیگران منو حسابی برد به حال و هوای دانشکده ای که بخشی از قشنگ ترین خاطرات زندگی دانشجویی و شغلیمو در اون به یاد میارم. و البته وقتی فهمیدم دانشگاه می خواد با جدا کردن هرچه بیشتر دختر و پسر، طرح عفاف راه بندازه، چندشم شد. چندشم شد از اینکه انتظاماتی مسئول چنین چیزهایه که یکی از پرسنلش با داشتن نوه، گند کارش زمانی که نگهبان خوابگاه دخترها بود دراومد و فقط از خوابگاه به دانشکده منتقل شد. دانشگاهی که دو تا دانشجوشو به خاطر اینکه در پیاده رویی در حال قدم زدن دیده میشن رو به کمیته انضباطی احضار می کنه و توی همون دانشگاه مسئول آموزشی غیبت و تأخیر دانشجویان دختر در جلسات امتحان رو به قیمت یک خلوت ناقابل حل و فصل میکنه و اون شخص همچنان در دانشگاه مشغول خدمته و فقط دیگه مسئول آموزش نیست.* و هزار جور کثافت اداری و مالی دیگه که به مقتضای شغلم ازش باخبر می شدم. آگاه شدن از چنین چیزهایی واقعاً زجرم می داد و نمی تونستم خودم رو به عنوان یکی از اعضای اون سیستم، به نوعی دخیل ندونم. دلم می خواست می تونستم اون سیستم رو اصلاح کنم، اما غیر ممکن بود و چون نمی تونستم اصلاح کنم، به محض اینکه فرصتی پیش اومد، اون سیستم رو ترک کردم. اگرچه هنوز رسماً کارمند همونجام و در مرخصی تحصیلی! و ظاهراً زبونم زیادی سرخ و سرم زیادی سبز شده!

دیدن این وبلاگ منو خیلی به هیجان آورد و البته کمی هم افسوس به خوردم داد! کلاً وقتی هرجور تحرکی از دانشجوهای جایی که بهش ، احساس تعلق دارم (مثل همه کسایی که زمانی دانشجو بودن) می بینم، خوشحالم می کنه. حالا چه این تحرک علمی باشه مثل وبلاگ "بیولوژیست" بچه های زیست شناسی و چه تحرکی برای گرفتن حق و حقوق اولیه. اما افسوس خوردم که ای کاش اون زمان امکاناتی مثل وبلاگ نویسی بود و اگه بود چه کارها باهش میشد کرد. مثلاً خرداد 76 چه آتیشی میشد باهش برپا کرد! (اگرچه من و بابک و جواد و ... بدون همچین امکاناتی هم به اندازه کافی آتیش سوزوندیم!).
من این وبلاگ ها رو که به نوعی به دانشکده علوم دانشگاه آزاد مشهد مربوطه پیدا کردم :
    اگر کسی وبلاگ دیگه ای هم میشناسه لطفاً کامنت بذاره. (بچه های آماری چرا اینقدر کم کارن؟!)

    -------------------------------------------
    *گفتم دانشگاه نه دانشکده، ربطی به دانشکده علوم نداره.

    ------------------------------------------

    بعد از تحریر!

    این هم از وبلاگ کمیته علمی آمار دانشجویان (ارادت خاص داریم!)

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظر شما چیست؟

دیدار با خانم نویسنده

سه‌شنبه این هفته، ۲۱ ماه مه ۲۰۲۴ روزی ماندگار و استثنایی در زندگی من بود. در صد و چند کیلومتری پاریس، در روستایی که کوچه‌هایش از شدت اصالت ...