14 آذر، دهمین سالگرد درگذشت علی حاتمی، شاعر سینمای ایران بود. از هر کدوم از فیلم ها و سریال های حاتمی یک جور حظ خاص خودش رو بردم. اما سوته دلانش خیلی خیلی تأثیرگذار بود. نمی دونم تا حالا چند بار دیدمش، اما گمون نمی کنم هیچ وقت از دیدن چندبارش خسته بشم.
روزنامه شرق ویژه نامه ای برای علی حاتمی منتشر کرده که خوندنیه. اما اگه حال خوندن این ویژه نامه مفصل رو ندارین حداقل این چند خط از خاطرات عزت الله انتظامی رو بخونین:

يادم مى آيد در فيلم« ناصرالدين شاه آكتور سينما» نقش ناصرالدين شاه را بازى مى كردم. صبح ها وقتى مى خواستم وارد كاخ گلستان شوم دو سرباز همه هنرپيشه ها را به دقت بازرسى بدنى مى كردند و بعد از آن وارد كاخ مى شديم. به اتاق گريم مى رفتيم و من بعد از پوشيدن لباس هاى ناصرالدين شاه و آويزان كردن مدال ها به حياط مى آمدم تا نقشم را تمرين كنم. اين دو سرباز كه دم در ما را مى گشتند تا مرا در باغ با آن گريم و لباس ها مى ديدند فورى از جا بلند مى شدند و احترام نظامى مى گذاشتند، من تا چند روز به روى خودم نمى آوردم و نگاه شاهانه به آنها مى كردم و آزادباش مى دادم. يك روز هوس كردم دليل اين كار را از آنها بپرسم، داد زدم «سرباز». هر دو با سرعت به طرف من آمدند و دوباره سلام نظامى دادند. گفتم مى دانيد من كى هستم؟ گفتند: بله قربان، گفتم: من همان كسى هستم كه صبح ها دم در مرا بازرسى بدنى مى كنيد. گفتند: «خب باشد، حالا شاهيد. سلام مى كنيم!»

و در فیلم حاجی واشنگتن:
...خلاصه كار فيلم به خوبى و خوشى پيش مى رفت كه دوباره آخر فيلم سر يك پلان با على بحث مان شد. در آخر فيلم سفير ايران در آمريكا كه حاجى واشنگتن باشد، به فلاكت و بدبختى افتاده از آمريكا اخراج مى شود و بايد پرچم ايران را پاره كند و از بالاى سفارت پرت كند پايين. گفتم اين كار را نمى كنم. من سفير ايران در آمريكا هستم. اين كه آنها مرا بيرون مى كنند چه ربطى دارد به اين كه من پرچم ايران را پاره كنم؟ گفتم فقط حاضرم كه پرچم را از بالاى سفارت بياورم پايين. گفتند مثلاً تو در فيلم از حكومت ايران ناراحتى. گفتم به هر حال پاره نمى كنم. پرچم را هل مى دهم به سمت پايين. خلاصه دوباره ناراحتى پيش آمد و قهر و قهركشى شد تا ما را آشتى دادند.

و در فیلم جهان پهلوان:
...يك هفته قبل از مرگش مرا صدا زد و گفت برو پيش دكترم و بگو مى تواند يك مسكن به من بدهد كه فقط دو ماه دوام بياورم بلكه كار را تمام كنم. با همسرش رفتيم پيش دكتر، اما پزشكش گفت فايده اى ندارد. اين مسكن ها خواب آور است. رفتيم پيش على. گفتم دكتر مى گويد همان داروهاى قبلى كه دادم مناسب است. يادم مى آيد يك سكانسى را در شب مى گرفتيم كه مادر تختى بايد فارغ مى شد و چون زايمان سختى داشت و بچه به دنيا نمى آمد، بايد مى رفتم سقاخانه روبه روى خانه ام و نذر و نياز و دعا مى كردم. سر اين سكانس اتفاق بسيار عجيب و غريبى براى من افتاد كه هر موقع يادش مى افتم بغض مى كنم و اشك امانم نمى دهد. در آن شب بايد ميله هاى سقاخانه را مى گرفتم و اين ديالوگ را مى گفتم: «يا موسى بن جعفر، يا حضرت رضا، اين بچه زودتر به دنيا بيايد.» دوربين، صدا و همه آماده شدند. من رفتم روبه روى سقاخانه و اين ديالوگ به ناخودآگاه از دهانم بيرون آمد: «يا موسى بن جعفر، يا حضرت رضا ... على را شفا بده.» فضا را سكوتى عجيب گرفت . على سرى گرداند و كات داد. همه عوامل زدند زير گريه . من هم دستانم را انداختم گردن على و دو نفرى هاى هاى گريه كرديم. درست مثل همين الان، اشك امانم نمى داد. آن شب ديگر نتوانستم كار را ادامه بدهم. بعد زنگ زدند و گفتند على حالش خوب نيست و در بيمارستان مهراد بسترى است.

موضوع:
0 Responses

Post a Comment

نظر شما چیست؟