دوشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۴

بوی عیدی...

بوی عيدی، بوی توت، بوی كاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
فکر قاشق زدن یه دختر چادرسيا،
شوق یک خيز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی كه خشک شده لای کتاب،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

سال تحویل و نوروز همیشه برای من یادآور چیزهای به ظاهر خیلی ساده ایه که اما با تمام سادگی، اونقدر جدی در خاطرم نقش بسته که به ظاهر پاک شدنی نمیآن. خاطراتی که همه مال دوران بچگیه. شاید برای همینه که میگن عید مال بچه هاست. اون موقع ها عید متناظر بود با کفش و لباس نو! روزهای اول عید هم معمولاً مترادف بود با زدگی کفش نو برای پایی که هنوز به اون عادت نداشت. به همون اندازه که کفش و لباس نو رو دوست داشتم، از پوشیدنش توی یکی دو روز اول عید اکراه داشتم. حس می کردم همه دارن به من نگاه می کنن و این آزارم می داد.

عید مترادف با عیدی گرفتن هم بود. اولین عیدی از مامان و بابا و دومی و سومی از دو تا برادر بزرگتر که هنوز مجرد بودن و توی خونه پدری، و همیشه عیدی های بعد مال مادربزرگ مهربونی که "عزیز" صداش می کردیم و خاله بود. هر سال بعد از تحویل سال، مامان از ما سه تا پسر رشیدش می خواست که زود خودتون رو برسونین خونه "عزیز" تا قبل از اینکه کس دیگه ای برای عید دیدنی برسه و من هرسال مثل بچه های سمج و سرتق! که انگار این مسأله توی کله اش فرو نمی ره این سوال تکراری رو می پرسیدم که حالا چرا ما باید قبل از همه برسیم؟! و جواب همیشگی مامان که چون "عزیز" معتقده اگه یه مرد اولین نفری باشه که از چهارچوب در خونش وارد میشه، اون سال، سال پر روزی و خوش یمنی میشه. اون وقت ها فقط حس می کردم این اعتقاد یه جاش اشکال داره اما مسلماً اینو درک نمی کردم که این فرهنگ مردسالارانه صدها ساله ماست که جای اعتقادات زن های سنتی مون رو هم گرفته.

با ذهن حسابگرانه کودکانه از روز دوم عید برآورد می کردم که تا آخر تعطیلات چقدر عیدی می گیرم. با توجه به سابقه سال های قبل و اون چیزی که ما آماری ها بهش میگیم احتمال پیشین که متناسب با نرخ سخاوت اعضای فامیل بود! پیش بینی اون هایی که مسافرت بودن و عیدی هاشون (البته اگه بیخیالش نمی شدن!) با تأخیر نقد می شد رو هم می کردم و نهایتاً اینکه خوب با محاسبه نرخ تورم امسال با این عیدی ها چی میشه خرید؟!

لحظه تحویل سال با همه قشنگی و هیجان انگیز بودنش، مترادف با تحمل شنیدن و دیدن چهارتا سخنرانی کسالت بار با عنوان پیام نوروزی بود! حتی اگه بابا رو هم میشد راضی کرد که بیخیال این پیام های تکراری شه، باز هم فایده ای نداشت چون در همین اولین دقایق همزمان از همه کانال های تلویزیون پخش میشد و هنوز هم میشه البته!

برای من عید، مترادف با شکوفه دادن درخت آلبالویی بود که مال من و هم سن خودم هم بود و توی عید غرق شکوفه می شد که احتمالاً مثل همه چیزهای قشنگ دیگه مربوط به عید، توی حیاط خونه قدیمی که چند ساله متروک افتاده، خشکیده و خاطره شده...

با همه این حرفا یاد روزهای عید بچگی به خیر. امیدوارم سال 85 بر خلاف ظاهر سگی اش! سال خوبی برای همه ایرانی ها و ایران باشه. سال صلح، دوستی، آرامش و عشق...
نوروزتون مبارک!
----------------------------------------
پ.ن:
  • عکس های راهپیمایی ضد جنگ ظهر شنبه در تورنتو رو توی فوتوبلاگ می تونین ببینین. ایرانی های زیادی شرکت کرده بودن و پلاکاردهای Don’t Attack Iran هم از قبل پیش بینی شده بود. یک کانادایی تن سگش یه تیشرت کرده بود و پشتش نوشته بود "افسار سگ جنگ بر علیه ایران رو رها نکنید". یاد پرچم هایی افتادم که توی ایران تن سگ و الاق کرده بودند! اینا چه جوری از این حرکت های نمادین استفاده می کنن ما چه جوری!
  • خوشحالم که گنجی هم سال تحویل رو کنار همسرش، معصومه شفیعی و دو تا دخترش بود.
  • این هم یک کلیپ نوروزی!
  • شما این داستان و عکس رو در مورد مجسمه آزادی در نیویورک باور می کنین؟!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظر شما چیست؟

دیدار با خانم نویسنده

سه‌شنبه این هفته، ۲۱ ماه مه ۲۰۲۴ روزی ماندگار و استثنایی در زندگی من بود. در صد و چند کیلومتری پاریس، در روستایی که کوچه‌هایش از شدت اصالت ...