مهر سال 78 بود. تازه ساکن خوابگاه دانشگاه شهید بهشتی شده بودم. اتاق کوچیکی که من و شاپور چند روزی بود ساکنش شده بودیم. شاپور، دانشجوی ارشد ریاضی محض، بچه لار بود. بچه خون گرم و با معرفتی بود. تا اون موقع من چیز زیادی از لار نمی دونستم و همینطور زبون خاصشونو. یادمه تونستم به زحمت فقط یه جمله لاری رو حفظ کنم: "بی جی از چقل درخت کت چلکی" یا یه چیزی شبیه این که ظاهراً یه شعر یا ضرب المثل بود به این معنی که گنجشک از درخت افتاد ولی کاریش نشد! وقتی برادرش از لار اومده بود دیدنش و این جمله رو از من شنید کلی خندید! (امیدورام ترجمه اش چیز زشتی نباشه!). خلاصه ما که امیدوار بودیم توی این اتاق کوچیک نفر سومی نیاد، شنیدیم که مدیریت خوابگاه یکی دیگه رو هم به اتاق ما معرفی کرده. پچ پچ هایی بود که طرف جانبازه و از سهمیه ای هاست. لحظه ای که در زد و وارد اتاق شد، من رادیو آمریکا رو گرفته بودم که داشت ترانه ای از هایده رو پخش می کرد. هفت هشت سالی از من بزرگتر به نظر میومد اما قدش کوتاه تر بود و کلاً ریز جثه. هیچ نقص عضوی هم توی بدنش به نظر نمیومد. بعدها فهمیدم توی پاش ترکش داره. شاپور خواست رادیو رو خاموش کنه که من با اشاره بهش فهموندم که نه. اما به نظرم با این وجود صداشو خیلی کم کرد. برخورد گرمی داشت و وسایلشو گوشه ای از اتاق گذاشت. در اون یک هفته - ده روزی که اونجا با هم زندگی کردیم (قبل از اینکه اول من بعد شاپور و بعد هم اون، یکی یکی تقاضای اتاق توی کوی دانشگاه بدیم و جابجا شیم) من رابطه دوستانه ای باهاش برقرار کردم اما شاپور رابطه خوبی باهاش نداشت و با هم چند بار بحثشون هم شد.

همون روز اول مستقیماً گفت راحت باشین چرا صدای آهنگ رو کم کردین؟ بعد نگاهش افتاد به کتاب "مسخ" کافکا که من مشغول خوندنش بودم و کنار وسایلم گذاشته بودم. چشماش برق زد و با هیجان غیر قابل انتظاری پرسید:"تو کافکا رو میشناسی؟" این سوال شروعی بود برای یک ارتباط دوستانه بین و من اون که باعث شد کم کم اعتماد من به اون و متقابلاً اون به من جلب بشه. دنیایی از کتاب خونده بود و پشت سر هم اسمهایی ردیف می کرد و از من می پرسید که من فقط چند تایی از اون همه رو می شناختم یا خونده بودم. برام خیلی صحبت ها می کرد. از جنگ و از شور و حال اون موقعش و از اینکه حالا چطور گذشته رو میبینه. می گفت فکر نکن من کارت جانبازیمو اگه جایی نشون می دم می خوام خودمو جدا از شماها بدونم نه فقط می خوام حقمو از اینا بگیرم. اونا از شور و حال جوونی من سوء استفاده کردن و حالا من می خوام حقمو به خاطر اون جوونی و سلامتی از دست رفته ام از اینا پس بگیرم. می گفت جوون بودیم و پر از انرژی و وقتی می گفتن برین در راه خدا بکشین، اون موقع فکر نمی کردم چرا. برای چی باید اون عراقی رو بکشم. اصلاً به این فکر نمی کردم که اون سرباز عراقی هم آدمه و جون داره زن و بچه داره... بعد از جنگ رو آورده بود به کتاب خوندن و ادامه تحصیل. می گفت یه پسر کوچولو هم داره. اون همه کتابی که خونده بود با تجربه ای که از جنگ داشت بهش قدرت تحلیل های قشنگی داده بود که فارغ از احساسات و تعصبات مذهبی خیلی به دل می نشست.

شعری که "توتیا" توی وبلاگش گذاشته بود و کامنت "دوساعت" و جواب "مسافر" باعث زنده شدن این خاطره ها شد. لحن طنزآلود گزنده و تلخ "دوساعت" "مسافر" رو اونقدر برآشفته بود که طبق معمول! با تندی و درشتی که سزاوار نبود، "دوساعت" رو قدر نشناس و دورو خطاب کرده. به نظر من جنگ به جز یکی دو سال اولش نه دفاع بود نه هیچ چیز مقدس دیگه ای. به خدا جنگ نعمت نبود. یک بدبختی بزرگ بود. به قول "دوساعت" استحماری بود برای منافع طبقه ای خاص که در زمان جنگ اصلاً وجود نداشتن و بعد از جنگ صاحب همه چیز شدند. همونهایی که الان هم میزان آنزیم های جنگی خونشون اومده پایین و "هل من مبارز" می طلبن. همونهایی که برای ثبت نام عملیات استشهادی وب سایت راه انداخته اند و فتوا گرفتن که:" اگر زن مسلمان شهادت طلب مجبور شد که براي امر مهمي که به آن مکلف شده است حجاب خود را رعايت نکند، هيچ گناهي متوجه او نيست." (ظاهراً وبساتشون از کار افتاده با از ترس بی آبرویی از کار انداختنش). . از اون طرف توی آمریکا گروه های ضد جنگ، وب سایت راه انداختن که "جنگ بر علیه ایران رامتوقف کنید". بر حسب اتفاق موضوع دوتا از آخرین فیلم هایی ایرانی که اینجا از طریق اینترنت دیدم، به نوعی به روزهای وحشتناک شروع جنگ مربوط میشد.( دوئل و جایی برای زندگی). امیدورام هیچ وقت دیگه اون روزهای وحشتناک برای ایران تکرار نشه. به قول مسعود بهنود" تفنگ سنگین است برادر، گلوله بد است، صدای تو خوب است..."

موضوع: ,
0 Responses

Post a Comment

نظر شما چیست؟