دنیای عجیبیه. کم کم داره باور می‌شه که توی این دنیا همه چیزهای خوب رو با هم نمی‌شه داشت. چیزی در ازای چیزی. به قول حافظ:

لب باز مگیر یک زمان از لب جام
تا بستانی کام جهان از لب جام
در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است
این از لب یار خواه و آن از لب جام

هفته‌ای که گذشت روزهای پر تنشی داشتم. خبرهای خوب و بد چنان با هم و پشت هم می‌رسیدن مثل اینکه از سونای بخار ناگهان زیر دوش سرد بری و دوباره ناگهان بندازنت توی استخر آب گرم. خود درگیری‌هام بمونه برای خودم که اینجا جای نقلش نیست، اما از خبرهای خوب این که قراره به زودی برای کار در یک پروژه تحقیقاتی در دانشکده پزشکی دانشگاه منی‌توبا به عنوان Research Assistant وارد یک گروه تحقیقاتی بشم. قضیه از اونجا شروع شد که اواخر ترم پیش متوجه شدم دانشکده پزشکی اینجا رشته‌ای داره که بر خلاف عنوان کلی‌اش (کارشناسی ارشد علوم) دقیقا همون رشته آمارحیاتیه که من دنبالش بودم و چون نیافته بودمش به رشته آمار بسنده کردم اما بعد از یک ترم فهمیدم برنامه درسی در گروه آمار بیشتر تمرکز روی تئوری آمار داره تا آمار کاربردی که من دنبالش بودم. خلاصه برای اون رشته اقدام کردم که نتیجه‌اش البته دو ماه دیگه مشخص می‌شه. سعی کردم با استادهای گروه بهداشت دانشکده پزشکی ارتباط برقرار کنم و آمادگیم رو برای همکاری در کارهای تحقیقاتی حتی اگه شده بصورت داوطلبانه اعلام کنم. خوشبختانه عجیب استقبال کردن و یه خانم دکتر کانادایی خواست که به دیدنش برم. بعد از نیم ساعتی صحبت گفت به من دو هفته وقت بده تا تصمیم بگیرم با توجه به کارهای قبلیت در کدوم پروژه قرارت بدم و صحبت از حقوق و استخدام کرد! من هم که قند در دل مبارکم آب می‌شد دوباره گفتم هدف من کسب تجربه است و به اینکه چه دستمزدی بگیرم در این مقطع زمانی فکر نمی‌کنم! اما همزمان داشتم حساب می‌کردم که طبق گفته خانم دکتر هفته‌ای 10 تا 20 ساعت کار میشه به قراره ماهی .... اوووه ! چه همه میشه!!

خانم دکتر مهربون به جای دو سه هفته، سر یک هفته خبر داد که ما بطور قطع تو رو استخدام می‌کنیم و حتی احتمالاً در بیشتر از یک پروژه و ازم اسم دو تا معرف خواست. فرداش دوباره ایمیلی زد که گروه محقق‌هایی که می‌خوان تو رو استخدام کنن می‌خوان با تو یک مصاحبه داشته باشن. همین پنجشنبه در انستیتو علوم ریاضیات صنعتی و توضیح داده بود گروه شامل خودش که آمارشناسه به اضافه یک ریاضیدان و دو نفر از شواری تحقیقات ملی! همه پروفسور! موضوع پروژه "مدل تخمین شیوع بیماری‌های مزمن". من که تاحالا مصاحبه‌ای در این سطح در کانادا نداشتم، بدجوری مظطرب شده بودم تا اینکه همین بعدازظهری که بالاجبار برای خرید در هوای 48 درجه زیر صفر (با محاسبه سوز سرما) بیرون رفته بودم خانم دکتر ِمهربون! رو که به همراه دو تا بچه‌اش برای خرید اومده بود در فروشگاه دیدم. در واقع اون منو دیده بود و جلو آمد. وقتی ازش پرسیدم آیا لازمه برای جلسه مصاحبه روز پنجشنبه آمادگی خاصی داشته باشم و متوجه نگرانیم شد، گفت اصلاً نگران نباش. اونا فقط می‌خوان با تو آشنا بشن چون قبلاً رزومه‌تو دیدن. به هر حال امیدوارم گند نزنم! اگرچه تا اینجاش خیلی بیشتر از انتظارم همه چیز خوب پیش رفته.

----------------------------------------------------------

پرویز یاحقی هم رفت. دقیقاً سیزده سال پیش اولین سالی که زندگی دانشجویی در تهران رو شروع کرده بودم، همراه یکی دو تا از پسرهای فامیل برای خریدن چیزی به سوپر جردن رفته بودم. مقابل قسمت لوازم الکتریکی مدت طولانی منتظر شدیم تا صحبت‌های فروشنده با آقای مسنی که سوال‌هاش در مورد جنسی که خریده بود تمومی نداشت، تموم شه. وقتی نوبت ما رسید به فروشنده گفتم مشتری پرحرفی داشتین! در جوابم گفت: آقاست! گله! نشناختیش؟ پرویز یاحقی بود. حمیرا رو این حمیرا کرد.... و این تنها باری بود که این مرد پنجه طلایی رواز نزدیک دیدم و حیف که نشناختمش...

موضوع:
0 Responses

Post a Comment

نظر شما چیست؟