یکشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۴

کلکسیون !

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

طبق آخرین آمار ارائه شده از ایسنا ، در پایان مهلت پنج روزه ثبت نام از داوطلبین انتخابات نهمین دوره ریاست جمهوری، 1014 نفر ثبت نام کرده اند که از این تعداد 921 نفر (90.83%) مرد و 93 نفر(9.17%) زن هستند. از این تعداد به گفته سخنگوی شورای نگهبان، 82 نفر بیکارند! جالبه که از اول انقلاب تا حالا یعنی در 8 دوره قبلی انتخابات ریاست جمهوری در مجموع 1550 نفر ثبت نام کرده بودند! واقعا چرا این همه آدم فکر می کنند که قادرند ایران رو نجات بدن و همه چیز رو سر و سامون بدن؟ نگاهی به این عکسها که از خبرگزاریهای مهر، ایسنا و بی بی سی گلچین کردم بندازین. خداییش همه اقشار مردم ایران رو می تونین ببینین:

هاشمی رفسنجانی با عنوان داروی تلخ از پذیرش داوطلب ریاست جمهوری اسم برد.
لاریجانی انتظار حمایت رهبری رو داشت اما ظاهراً رهبر از قالی باف حمایت اعلام نشده دارد. پیش بینی می شود لاریجانی به نفع هاشمی کنار برود
کروبی از طرف جناح چپ کاندید شد و نامزدی مهندس موسوی رو منتفی دونست.

سردار قالی باف فرمانده نیروی انتظامی که حمایت اعلام نشده رهبری را دارد. (قالی باف از اهالی طرقبه مشهد است.)
مهندس موسوی در بیانیه ای اعلام کرد علاوه بر شایستگی شخصی باید ریس جمهور شود که ابزارهای لازم برای این کار را در اختیار داشته باشد و عملاً اعلام عدم آمادگی کرد. اختلافات دیرینه نخست وزیر زمان جنگ با ریس جمهور وقت و رهبر کنونی هنوز از یادها نرفته
مهندس مهرعلیزاده استاندار سابق خراسان و ریس تربیت بدنی هم ثبت نام کرد.
محسن رضایی فرمانده سابق سپاه و دبیر فعلی شورای تشحیص مصلحت نظام
ناصر حجازی دروازه بان سابق تیم ملی هم ثبت نام کرد!
نمای دیگری از بالای سر از آقای کروبی
احمدی نژاد شهردار فعلی تهران.
دکتر معین، وزیر سابق علوم، تنها سیاست مداری که در جریانات حمله به کوی دانشگاه استعفا کرد.
اصغرزاده که توسط روزبه میرابراهیمی(سمت چپ) یکی از وب لاگ نویس هایی که زندانی و سپس آزاد شد در طی ثبت نام همراهی می شد، به خبرنگاران گفت اگر دوباره وقایع اول انقلاب تکرار شود دیگرحاضر نیست از دیوار سفارت آمریکا بالا برود
دکتر ابراهیم یزدی اولین وزیر خارجه انقلاب (دردولت موقت) در فرم ثبت نام روی جمله اعتقاد به قانون اساسی خط کشید.
و اما حاجی بخشی هم به صحنه رقابت برای ریاست جمهوری وارد می شود!
وقتی رئیس پلیس مملکت از چراغ قرمز عبور می کند! ظاهراً خبرنگاران منتظر عبور ایشون از خیابون برای گرفتن عکس بودن که به خاطر ایجاد ترافیک پلیس دستور به حرکت می ده و ایشون هم در جواب خبرنگاران گفته دستور پلیس از رعایت قانون ارجح تره!
به نظر شما اینجا آقای کروبی چی داره می گه ؟!
از اینجا به بعد اقشار مختلف مردم که همگی فکر می کنن می تونن ایران رو نجات بدن رو می بینین!
بدون شرح !
زنان در این دوره با ثبت نام شواری نگهبان رو به چالش کشیدن.
به کلاه کاسکت توجه کنین لطفاً (به قول فروغ من خواب دیده ام آن مرد میاید ... آن مرد با موتورسیکلت میآید! )
بدون شرح !
بدون شرح !
این هم شاخه شمشاد میدان عشق، سفید کاسه ! (برای توضیح بیشتر به آخرین عکس مراجعه کنید)
بدون شرح !
رئیس الجمهور المستقبل !
بدون شرح !
این آقای عصبانی کیه؟ من یادم نیومد ممکنه یه نفر توضیح بده؟
No Comment !
No Comment !
No Comment !
No Comment !
No Comment !
No Comment !
No Comment !
No Comment !
No Comment !
No Comment !
No Comment !
ثبت نام با شمع و روبان سبز و عکس امام علی...

No Comment !
لطفاً روزنامه Tehran Times رو ببینید دیگه !
No Comment !
No Comment !
کاشکی همیشه چنین مدارا و تحملی در جامعه وجود داشت. پاپیون و عمامه در کنار هم (یا حاجی بخشی و دکتر یزدی)
نوکر ملت ایران!
No Comment !
No Comment !
No Comment !
No Comment !
No Comment !
No Comment !
No Comment !
چگوارای ایران !
No Comment !
No Comment !

شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۴

داروی تلخ

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

بهار امسال اینجا در کانادا انتخابات پارلمانی و در ایران انتخابات ریاست جمهوریه. ظاهراً در ایران همه چیز داره تلخ میشه، حتی نامزدی و نامزد بازی! پنج سال پیش که سردار سازندگی نامزد شده بود (البته نامزد انتخابات مجلس از تهران!) و رای بیستم از تهران رو آورده بود بعد از اعتراضات مختلف خصوصاً راهپیمایی دانشجوها از داخل دانشگاه تهران به سمت میدون انقلاب با شعار "رای شماره بیست، رای ملت ما نیست!" که نیروی انتظامی به شدت وارد عمل شد و نذاشت جمعیت از میدون انقلاب جلوتر بره. اعلام انصراف کرد رو هیچ وقت یادم نمیره. ساعت ده-یازده شب بود که با بچه ها از توچال پیاده برمی گشتیم و تازه داخل محوطه خوابگاه کوی دانشگاه شهید بهشتی شده بودیم که اخبار، خبر انصراف ایشون رو اعلام کرد و هلهله شادی بچه ها بود که کوی رو برداشت ...

سردار سازندگی، نه تنها در ایران که در کشور پهناور کانادا هم سازندگی های فراوونی انجام دادن. از جمله همین مالِ سر خیابون استیلز که متاسفانه ما مجبوریم خیلی از خریدهامونو از اون بکنیم که توش خیلی از فروشگاه های معروف آمریکایی و کانادایی شعبه دارن. از جمله (معروف ترین فروشگاه فروش آبجو!). البته یکی از بزرگراه های تورنتو هم با امکانات پیشرفته و همینطور یک مالِ ایرانی در وینی پک از جمله خدمات ایشون به کشور دوست و برادر کاناداست.

به مناسبت داروی تلخی که فقط به خاطر ملت شریف ایران ایشون حاضر به نوشیدنش شدن، این صفحه رو که با اجازه نیک آهنگ کوثر با کاریکاتورهاش به مناسبت انتخابات این دوره ریاست جمهوری تزئین کردم برای شیرین شدن کام همه، به همه نامزدهای انتخابات تقدیم می کنم :














نظرات خوانندگان :

Name : yekDoost

E-Mail : yekDoost.com

URL :

Date : Fri, 13 May 2005

My Dear friend :
Please check the spelling first ,then publish your weblog .I know that there is no bear store in
canada ! It should be BEER STRORE! Am I right ? thank's

دست نوشته ها :

با تشکر از دقت نظر ایشون. اگرچه هیچ تعجبی نداره اگر توی این کشور شما Bear Store هم ببینید! اما همونطور که این دوست عزیز توضیح دادن منظور Beer Store بوده! و البته منظور ایشون هم از thank's در واقع Thanks بوده!

Name : kamelia

E-Mail : kamelia_korosh@yahoo.com

URL :

Date : Thu, 19 May 2005


رفسنجاني نماد توسعه ضد دموكراتيك ديكته شده از طرف سرويسهاي غربي در ايران و حمايت آشكار و دوگانه انه از استبداد در ايران در برابر اين جريان است كه اگر چنين نبود به او نميگفتند كانديدا بشو او ابوبكر زمان است و خود را به قدرت چون ابوبكر فروخته است
.

جمعه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۴

زشت و زیبا

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

توجه / بهروز عزیز

از شما خواهشمندیم هر چه زودتر با خانواده خود در ایران تماس بگیرید. فرزندتان مهیار به علت بیماری به شدت به شما نیاز دارد.

راضیه

این پیام کوتاه رو چند روز پیش توی یکی از هفته نامه های فارسی تورنتو لابلای آگهی های استخدام و اجاره و فروش آپارتمان دیدم. کوتاه و تکان دهنده. بیانگر واقعیت های تلخ موجود در دنیای ماشینی و فاقد احساس در یک جامعه صنعتی مثل کانادا. کسانی که آمریکا رو تجربه کردن می گن کانادا هنوز به اندازه آمریکا ماشینی نشده و هنوز توش چیزهایی می شه پیدا کرد که دیگه توی زندگی آمریکایی اثری ازش نیست.

آدم ها بسته به نگرش و بینششون وقتی به این سرزمین می رسن، چیزهای متفاوتی میبینن و برداشت های متفاوتی از جامعه دارن. اما یکی دو ماه اول برای همه چیزی شبیه یک شوک شدیده. اونقدر همه چیز تازگی داره که اجازه تجزیه و تحلیل به آدم نمی ده. یکی دو ماه بُهت! اما بعد کم کم همه چیز عادی میشه و از اینجاست که هر کسی بسته به دید خودش می تونه با نگاه انتقادی به این جامعه نگاه کنه :

اینجا همه چیز قشنگ نیست. اگر بخوام فهرست وار از چیزهایی که از دید من مهمه در دو گروه زشت و زیبا اسم ببرم، می تونم اینجوری بگم که این چیزها اینجا برای من جذابیت داره :


نظم فوق العاده ای که برای ما که از جامعه ای میایم که همه چیزش بر بی نظمی استوار شده فوق تصوره.


حرمت و منزلت آدم ها بدون توجه به دین، مذهب، رنگ، نژاد و ... ، چیزی که جامعه ما از کمبودش بیماره(خصوصاً در مورد مذهب). اینجا من دوستان ایرانی با مذاهب مختلف دارم. دوستانی بهایی یا یهودی. زن و شوهر مسنی که همسفرم بودن در مسیر تور آبشار نیاگارا که کومونیست بودن. می خوام بگم که انگار همه ایرانی هایی که توی کشور خودشون به خاطر اعتقاداتشون گویا نمی تونستن با هم زندگی کنن اینجا با هم دوستن و با هم ارتباط دارن و هر کسی هم اعتقاداتشو برای خودش نگه می داره. این برای من فوق العاده زیباست.


آزادی از هر دو بُعدش: آزادی های اجتماعی و فردی. روزهای اول دیدن اخبار تلویزیون خصوصاً شبکه CBC (شبکه دولتی کانادا) برام غیر قابل باور می آمد. روزنامه ها به همین شکل و گاه گاهی تظاهرات ها و راهپیمایی های پراکنده برای اعتراض به مسائل مختلف سیاسی، اجتماعی و صنفی. این آزادی های اجتماعی و در کنارش آزادی های فردی که اجازه می ده تا جایی که حقوق دیگران رو مختل نکنی آزاد باشی باعث میشه آدم احساس کنه داره نفس می کشه.


و خیلی نکات دیگه مثل امکانات، فرصت رشد و پیشرفت و فرصت تحصیل و تحقیق و ...

اما چیزهایی که در نگاه من اصلاً قشنگ نمی آد :


اینجا همیشه حرف آخر رو مقررات،ضوابط و پول می زنه و رحم و عاطفه هیچ نقشی نداره. مثلاً زمانی که کارفرمات احساس کنه با هزینه کمتری می تونه کار رو به شخص دیگه ای بده به راحتی کارتو از دست می دی! (اگرچه بیمه های بیکاری افراد رو حمایت میکنن)


جامعه شتاب فوق تصوری داره. اونقدر که فرصت تصمیم گیری رو از آدم می گیره. وقتی آدم توی جریان کار و زندگی می افته دیگه این جامعه است که اونو با خودش می بره و گویی در عین آزادی سیستم به نوعی است که تو نمی تونی تصمیم بگیری. باید 5 روز هفته رو مثل ماشین کار کنی تا دو روز آخر هفته تو خوش بگذرونی و دوباره از نو !


تضاد فرهنگی که بین ما و فرهنگ موجود اینجا وجود داره، گاهی احساسات ناخوشایندی برای آدم هایی مثل ما ایجاد می کنه. اگرچه خیلی چیزها به تدریج عادی میشه و آدم می تونه کم کم خودشو وفق بده و بپذیره، اما بعضی از چیزها پذیرشش خیلی مشکل به نظر میاد. (در مورد این مساله در یک مطلب دیگه مفصلاً توضیح می دم.)


عاطفه ها اینجا رنگ باخته و عوض شده. نه اینکه اصلاً نباشه نه، اینجا هم خونواده هایی هستن که کانون گرمی دارن و به هم عشق می ورزن، اما شدت و جنس این مهرورزی و عاطفه تحت تاثیر جامعه ماشینی عوض شده و شاید چاره ای جز این نباشه.


و البته خیلی چیزهای کوچیک دیگه. مثلاً اینکه من دوست ندارم وقتی روی صندلی مترو می نشینم روی صندلی کنارم یک سگ گنده اندازه سگ آقای پتی بل (کارتون مهاجران که یادتونه!) بشینه و هی به من زل بزنه یا بخواد منو بو بکشه یا هی دُمشو مثل بادبزن بزنه روی پای من! این ملت خیلی سگ بازن. بعضی ها سگ هاشون واقعاً دوست داشتنی و قشنگ هستن و از گربه های ما کوچیکتر، اما بعضی ها سگ های غول پیکر وحشتناکی دارن!

اما هنوز وقتی همه این زشتی ها و قشنگی ها رو با هم جمع جبری می کنم، به این نتیجه می رسم که ترجیح می دم توی این جامعه زندگی کنم...

مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی

مصاحبه هفته‌نامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهم‌تری...