یکشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۴

افشاگری

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

وب لاگ دو ساعت دست به یک سری افشاگری های انقلابی در مورد دست نوشته ها زده و به قول خودش دست پیش گرفته که پس نیفته! حالا که اینجوریه پس بنا به قانون مطبوعات (که البته به جز توقیف، هیچ بندش در اون دیار رعایت نمی شد و نمی شه) من هم مجبورم به سبک و سیاق آقایان مهدی نصیری و حسین شریعتمداری صاحبان قبلی و فعلی روزنامه وزین کیهان! (که انصافاً وزینه با اون چند کیلو کاغذی که با اعتبار دولتی سیاه میشه و انصافاً خیلی خوب شیشه ها رو برای خونه تکونی شب عید برق می انداخت!) هویت پنهانِ دو ساعت رو بر حسب وظیفه افشا کنم.

این بابک خان، دوست و یار شفیق و قدیمی ما، از همون اولش اینقدر انتلکتوئل و منورالفکر تشریف نداشتن که حالا به ما گیر می دن! اصولاً من فکر می کنم همه روشنفکرهای تاریخ اولش مذهبی دو آتیشه بودن. مثلاً احسان طبری مگه اولش روحانی نبود؟ نمی دونم چه خاصیتی در مذهب وجود داره که وقتی زیادی توش غور می کنی یه جورایی به تهش می رسی و ... بگذریم.

دوم یا سوم راهنمایی بودم که یک جاسوئیچی با عکس راکی که اون موقعه ها یکی از اسطوره های جوون ها در سینمای هالیوودی بود، با کلی ذوق و شوق خریده بودم که همین بابک عزیز در مقابل چشمان حیرت زده من، عکس راکی رو از توش در آورد و ریز ریزش کرد و جاسوئیچی رو به من پس داد و در مقابل اعتراض من که چرا اینکارو کردی گفت این تبلیغ فرهنگ غربیه (تهاجم فرهنگی فعلی!).

این قضیه ای که بابک توی وب لاگش بهش اشاره کرده مربوط میشه به بک تحقیق در مورد شطرنج. در سن 14-15 سالگی تحت تـأثیر محیط کانون پرورش فکری که اون زمان در اون شرایط و جو خفقان سال های 63-64 تازه شاید یکی از بازترین فضاهای فکری بود که اجازه حرف و بحث کمی آزاد رو می داد و به همین خاطر هم خیلی از آدم های تندرو با رفتن بچه ها به اونجا زیاد موافق نبودن. تحقیقی رو باید انجام می دادیم. اون زمان به شدت شطرنج باز بودم و البته مذهبی هم. در زمانی که شطرنج رو باید قاچاقی می خریدیم و داشتنش نوعی جرم بود. از طرفی شرایط مذهبی دور و برم که روی خودم هم به شدت تأثیر داشت تناقض بزرگی برام ایجاد کرده بود. سعی کردم به حساب خودم دلیل حرمت شطرنج رو در بیارم. به جز چند کتابی که به عنوان تاریخچه شطرنج و همینطور نظر شطرنج بازهای حرفه ای در مورد این بازی استفاده کردم، اصل منابعم محدود به اصول کافی و بحارالانوار مجلسی می شد. اون موقع هنوز کتاب تشیع علوی و تشیع صفوی دکتر شریعتی رو نخونده بودم که توش زار می زنه مجلسی مجموعه ای از احادیث جعلی رو در بحارالانوار جمع کرده و اونو پیشکش شاه سلطان حسین صفوی کرده! خلاصه نتیجه تحقیق این شد که شطرنج بده و اهه و اخه ! مربی اون زمان کانون هم که از ما (من و بابک و شش - هفت نفر دیگه) مثل موش های آزمایشگاهی استفاده می کرد، با رزونامه قدس صحبت کرده بود که این تحقیق رو در چند قسمت چاپ کنه. همه چیز به خوبی و خوشی داشت پیش می رفت که ناگهان استفتاء حلالیت شطرنج نازل شد و اگرچه برای یک نوجوان 14-15 ساله یک جور ضربه سخت بود، اما درس بسیار بزرگی بود که هیچ وقت فراموشش نمی کنم.

حالا این بابک خان ما از اونجا که همسر محترمه اش بهش اولتیماتوم داده حرف سیاسی در وب لاگ موقوف و اون هم بدون حرف سیاسی حرف دیگه ای نداره بزنه، گیر داده به ما!

وقتی به گذشته ها فکر می کنم دلم به حال دوران نوجوانی از دست رفته و جوانی در حال گذر نسل خودم می سوزه. ملغمه ای از تضادها و تناقض ها. همه بچه هایی که اهل کتاب و فکر و اندیشه بودن این خوددرگیری ها و تناقضات درونی رو با هجوم تبلیغات بیرونی جامعه، جامعه انقلاب زده درگیر جنگ، داشتند. نگاهی به مطلب پدر، مادر، شما مقصرید ( 1 و 2 و 3 ) از نیک آهنگ کوثر بکنید. نمی دونم این کانادا و خصوصاً تورنتو چه خاصیتی داره که هر چی آدم خوش ذوق و خوش فکر (البته به جز من!) توی ایران بودن، اینجا جمع شدن! نیک آهنگ کوثر رو تقریباً از اواخر سال 72 با کاریکاتورهاش توی روزنامه همشهری شناختم. بعد سر و کله اش از هفته نامه مهر پیدا شد و بعد رونامه های به قول آقایان زنجیره ای، بعد زندان اوین و بعد تورنتو ... هیچ وقت فراموش نمی کنم اون کاریکاتوری که در مورد شبکه جام جم در هفته نامه مهر از پورنجاتی و لاریجانی چاپ کرد و باعث استعفای پورنجاتی از صداوسیما و البته قطع همکاری نیک آهنگ با صدا و سیما شد!

و اما میزان نظراتی که برای دست نوشته ها میرسه داره بالا میره و هر چیزی که تا به حال به دست من رسیده رو توی سایت قرار دادم. اگر هم چیزی نرسیده یحتمل به قول بابک اشکال از بی سواتی من بوده و محدودیت های ابزارهای این سایت. اگرچه این مژده رو از الان می تونم بدم که به زودی این اشکالات رفع می شه و آدرس سایت هم به www.dastneveshteha.com تغییر خواهد کرد. (قابل توجه وب لاگ دو ساعت!). من قصد ندارم روی نظرات رسیده نظر بدم و اونها رو تا زمانی که اهانتی به شخصی یا اعتقادی نباشه بدون تغییر در سایت درج می کنم و پاسخگویی اون رو به بقیه خواننده ها واگزار می کنم. محیط وب لاگ ها که به قول نیک آهنگ کوثر تابو ها رو شکست، یکی از بهترین مکان ها برای تمرین دموکراسی و تحمل نظر دیگرانه.

راستی در مورد قضیه دست دادن خاتمی با موشه کاتساو، ایراهیم نبوی یک طنز قشنگ نوشته که این دفعه علاوه بر لینکش، خود متن رو هم کپی می کنم. آخه اینطور که بعضی از دوستان خبر می دن متأسفانه خیلی از لینک هایی که من اینجا می ذارم توی ایران فیلتر شده و باز نمی شه :

چهل سال بعد در همین هفته
امروز پنجشنبه 25 فروردین 1423 هجری شمسی مطابق با چهاردهم آوریل 2045 میلادی است، خبرهای این هفته را به اطلاع می رسانیم.

خاتمی با موشه کاتساو دست داد
با انتشار کتاب خاطرات موشه قصاب پرده از یک راز بزرگ قدیمی برداشته شد. موشه قصاب رئیس جمهور اسبق اسرائیل که در حال حاضر فروشگاه سمساری بزرگ موشه و برادران را در شهر یزد اداره می کند و مالک زنجیره فروشگاههای سمساری موشه اند برادرز در سراسر جهان است، در خاطرات خود به ماجرای ملاقات رازآلودش با خاتمی در مراسم تشییع جنازه پاپ ژان پل دوم اشاره کرد. موشه قصاب در بخشی از خاطراتش نوشته است: وقتی خاتمی من را دید، گفت: سلام آقا! شما ایرانی هستید؟ من گفتم: بله، من شما را می شناسم. خاتمی گفت: شما لهجه یزدی دارید؟ من گفتم: بله، من یزدی هستم. خاتمی گفت: چه جالب! خوشحالم که با یک هموطن ایرانی در ایتالیا آشنا می شوم، آن هم در این مکان مقدس. من گفتم: من هم همینطور. بعد خاتمی گفت: ایران وطن شماست، به ایران برگردید، آغوش ایران برای شما باز است. من گفتم: خیلی ممنون. بعد خاتمی پرسید: شغل شما چیست؟ گفتم: من رئیس جمهور هستم. خاتمی با تعجب گفت: ولی رئیس جمهور من هستم. من گفتم: من رئیس جمهور اسرائیل هستم. بعد خاتمی گفت: اسرائیل؟ گفتم: بله. گفت: اسرائیل راستکی؟ گفتم: بله. گفت: جان مادرت راست می گی؟ گفتم: بله. گفت: ولی ما که با شما دشمن هستیم؟ من گفتم: بله. بعد گفت: پس چرا با هم دست دادیم؟ بعد رفت.

نظرات خوانندگان :

Name : رامین

E-Mail : azimzadegan_r@yahoo.com

URL : www.secretcode.persianblog.com

Date : Sat, 16 Apr 2005

سلام.حاله شما خوبه.مطلب 24 عالی بود.البته همشون عالی بود.در قسمت آخر مطلب 24 کلی کیف کردم خیلی جالب نوشته بودین

Name : مهدیه

E-Mail :

URL :

Date : Tue, 19 Apr 2005

ببخشید ولی من به سبک صحبت کردن خودتون یک نظر می دم شاید تأثیری داشته باشه. ولی قبلش از تمام خواننده های این وب لاگ معذرت می خوام:
این آقای عطار عجب خ + ر ای گیر آورده.البته ببخشید شنیده بودم شما به هر کاری دست می زنین تا اقامت کانادا رو بگیرین ولی نمی دونستم اینطوری ! هر چی گیر می آرین می زارین تو سایت .من منتظر بودم درباره آبشار نیاگارا هم یک چیزهایی تو این وب لاگ بخونم ، چون اولین دست نوشته هاتون بیشتر در مورد خاطراتتون بود .

Name : بابك

E-Mail :

URL :

Date : Mon, 2 May 2005

اين مهديه کيه؟ با اجازه کي اومده تو وبلاگ من؟ :)

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظر شما چیست؟

دیدار با خانم نویسنده

سه‌شنبه این هفته، ۲۱ ماه مه ۲۰۲۴ روزی ماندگار و استثنایی در زندگی من بود. در صد و چند کیلومتری پاریس، در روستایی که کوچه‌هایش از شدت اصالت ...