ساعت نزدیک سه و نیم صبحه. هنوز مجال خوابیدن پیدا نکردم. کمتر از پنج ساعت دیگه پرواز دارم... تورنتو رو فعلاً به تورنتونینزش (Torontonians) بخشیدم و دارم راهی وینیپگ میشم. دو ساعت و نیم پروازه و اونجا که برسم باید یک ساعت ساعتمو بکشم عقب. اینکه کی بتونم دوباره اینجا چیزی بنویسم، هیچ معلوم نیست و بستگی به این داره که چقدر طول بکشه تا جای مناسبی برای زندگی پبدا کنم و به اینترنت وصل شم. امیدوارم عکسهای بعدی که از من در این وبلاگ میبینین با لباسهای اسکیمویی و سوار سورتمه نباشه. اما حتماً سعی میکنم یه عکس با یه سرخپوست اصیل کانادایی با اون پرهای رنگی روی سرش بندازم!
برم ببینم سرنوشت توی اون تیکه از دنیا چه خوابی برام دیده...
سهشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۵
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی
مصاحبه هفتهنامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهمتری...
-
فراوان ز ایرانیــان کشـتـه شد ز خون یلان کشور آغشته شد ایرانیان قدیمی تورنتو، آنهایی که به بحث و درسهای نظری و فلسفی علاقمندند و رامین ج...
-
سهشنبه این هفته، ۲۱ ماه مه ۲۰۲۴ روزی ماندگار و استثنایی در زندگی من بود. در صد و چند کیلومتری پاریس، در روستایی که کوچههایش از شدت اصالت ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر شما چیست؟