جمعه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۵

فوتو-کپی رایت

سال79 در کنفرانس آمار ایران که اونسال در دانشگاه صنعتی اصفهان برگزار می شد، حمید، یکی از بچه‌هایی که داشت روی پایان نامه فوق لیسانسش کار می‌کرد، با عجله اومد دنبال من که بیا که دکتر "پیتر هال" رو پیدا کردم و به من نیم ساعت وقت داده که سوال‌هامو ازش بپرسم. حمید که فکر می کنم الان باید در آلمان در حال گرفتن PhD اش باشه، اون موقع روی موضوعی کار می‌کرد که اصلی ترین مبنعش یکی از کتاب‌های همین پروفسور پیترهال بود که استاد دانشگاه ملی استرالیاست و ظاهراً الان به عنوان استاد مدعو در دانشگاه کالیفرتیا (Davis) * تدریس می‌کنه. قرار شد من نقش مترجم رو بازی کنم چون از نظر حمید، من انگلیسیم بهتر بود. پرسیدم حالا چی می‌خوای ازش بپرسی که یک نسخه از همون کتاب اما فتوکپی ِ صحافی شده رو نشون داد و گفت از متن این کتاب سوال دارم. بهش گفتم این کارو نکن احتمالاً ناراحت میشه ببینه اینجا به این راحتی از کتابش فتوکپی میشه. اون هم از طرف دانشگاه و صحافی شده با جلد زرکوب! قرار شد همون صفحاتی که سوال داره رو کپی کنه و بیاره. موعد قرار شد و ایشون کتاب به دست حاضر شدند. ظاهراً توی شلوغی کنفرانس دستگاه فتوکپی توی دانشگاه پیدا نکرده بود. چاره ای نبود و با سلام و صلوات رفتیم. حمید که از اون اصفهانی‌های اصیل بود، وقتی خواست منو به دکتر هال معرفی کنه دقیقاً جمله " این دوست منست!" رو به انگلیسی اما با لهجه اصفهانی برگردوند: " دیس ایز مای فرندس!!" بعد از یک خوش و بش کوتاه وقتی حمید کتاب رو گذاشت جلوی صاحبش، قیافه دکتر هال دیدنی بود. در حالی که چشماش از حدقه زده بود بیرون گفت: “This is a photocopy of my book!!” من در نقش مترجم شروع به جمع و جور کردن ماجرا کردم که ما واقعاً متأسفیم، چون ما به نسخه‌های اصلی کتاب‌ها دسترسی نداریم دانشگا‌ها کپی تهیه می‌کنن و در اختیار دانشجوها می‌ذارن. پیتر هال هم خوشبختانه ما رو ضایع نکرد و گفت من همین که میبینم شما می‌تونین از کتاب من هرچند فتوکپی‌اش استفاده کنین خوشحالم.


-----------------
هفته سوم از ترم گذشت و من تا امروز هیچ کدوم از 4 کتابی که استادا برای این ترم تعیین کردن رو نخریده بودم. اینجا با پول چهار- پنج تا کتاب درسی دانشگاهی (که اکثراً همراه با یک سی‌دی میان) تقریباً میشه یک لپ‌تاپ نو خرید! و دقیقاً به خاطر همین مقایسه دردناک به هیچ وجه دلم نمیامد پول به کتاب بدم. اما امروز یکی‌شو ناچار شدم بخرم چون حتی کتابخونه هم یک نسخه بیشتر نداشت و اونو هم یکی برده بود. دارم به این نتیجه می رسم که بی‌قانونی یه جورایی هم خوبه ها! یاد ایران به خیر! دانشگاه از یک کتاب کپی می‌گرفت و با قیمت 300-400 تومن به ما می‌فروخت تازه ما می‌گفتیم چه خبره!
_________________________________________________
* Davis رو اول به فارسی نوشته بودم دیدم خیلی زشته، ممکنه سوء تفاهم بشه، انگلیسیش کردم!

پ.ن:
1)ای دوستان عزیزی که قراره برای من یک سری کتاب از ایران بفرستین. اگه این مطلب رو خوندین لطفاً یه کم سریعتر! نوش دارو بعد از مرگ سهراب نشه!
2) این هم آهنگ شاد! شرمنده، از این شادتر به گروه خونی من نمی خوره!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظر شما چیست؟

دیدار با خانم نویسنده

سه‌شنبه این هفته، ۲۱ ماه مه ۲۰۲۴ روزی ماندگار و استثنایی در زندگی من بود. در صد و چند کیلومتری پاریس، در روستایی که کوچه‌هایش از شدت اصالت ...