یکشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۵

وقتی حضرت مریم از دوست پسرش حامله می‌شود!

"کیشا کسل هیوز" شانزده ساله که نقش حضرت مریم در فیلم جدید "میلاد مسیح" را بازی کرده چون از دوست پسر 19 ساله‌اش حامله شده، اعلام کرده که نمی‌تونه در مراسم افتتاح فیلم در واتیکان شرکت کنه. در واکنش به این قضیه که باعث دلخوری بعضی از واتیکانی‌ها شده، یک عضو شورای فرهنگی واتیکان گفته که: "از کیشا انتظار می رفت که نقش خود را خوب بازی کند نه این که یک قدیس باشد."

این نوع دید رو مقایسه کنید با نظر احمدی نژاد در مورد سریال نرگس، (بخوانید در مورد جنجال فیلم خصوصی زهرا امیرابراهیمی):

"كسي كه در يك سريال موفق مظهر خوبي مي‌شود نبايد اجازه دهيم در يك سريال ديگر مظهر بدي باشد؛ چون انسانها به دنبال الگو هستند و اين كار مرزبندي‌ها را از بين مي‌برد. نبايد به گونه‌اي باشد كه كسي در رسانه چهره شد و ما براي او مراسم تجليل برگزار مي‌كنيم، مردم ببينند كه او چيز ديگري است."

مثلاً کسی نباید بفهمد که هنرپیشه نقش نرگس، شادروان "پوپک گلدره" که مرتب در اون سریال در حال نمازخوندن بود و حتی توی خونه هم چادر سرش می‌کرد! و توسط رسانه‌های ایران درحد یک قدیس ارتقا یافت، بعد از فیلم‌برداری برای مرخصی سه روزه به جای اینکه بره خونه میره با دوستش (اینشاالله دوست دختر!) کنار دریا و از دوستاش هم می‌خواد که به کسی نگن. برای همینه که بعد از تصادف همکاراش فکر می‌کردن خونه است و پدر و مادرش فکر می‌کردن سر فیلمبرداری.

اینجا پستی بود که ترجیح دادم حذفش کنم. پستی که از اول هم نمی‌بایست پست می‌شد. خودم شخصاً قبل از هیچ عکس‌العملی به این نتیجه رسیدم که باید حذف بشه. چون گور بابای کپیتالیسم و لیبرالیسم و کمونیسم و همه ایسم‌های دیگه. هیچ چیز ارزش اونو نداره که حتی به اندازه یک میکرون روی آینه دوستی‌ها غبار بندازه. ایسم‌ها که سهله، اعتقادهایی بالاتر ازاون هم به نظر من اگر بخواد به جای وصل، فصل ایجاد کنه، پشیزی نمی‌ارزه.

جمعه، آذر ۰۳، ۱۳۸۵

لیلاج بازنده

در سالگرد قتل های زنجیره ای "امیر فرشاد ابراهیمی" عضو سابق انصار حزب الله از قول سعید امامی می گوید:


"...وقتي باخبر شديم که حاج احمد آقا در جلسات خصوصي به مسئولان نظام و حتي به ولايت امر اهانت مي‌کند. آنرا ارجاع داديم و بلافاصله دستور آمد که همه رفت و آمدهاي ايشان را زير نظر بگيريد و از مکالمات و ملاقاتهاي ايشان نوار تهيه کنيد. ما هم بمدت يکسال همين کار را کرديم. متأسفانه حاج احمد آقا به راه يک طرفه بدي وارد شده بود که برگشت نداشت. وقتي دستور حذف حاج احمد آقا را آقاي فلاحيان به من ابلاغ کرد مضطرب شدم و حتي به ترديد فرو رفتم. دو روز بعد همراه با آقاي فلاحيان به ديدار آيت‌الله مصباح رفتيم، آقايان محسني اژه‌اي و بادامچيان هم آنجا بودند البته بعداً حاج آقا خوشبخت هم از بيت آمدند آنجا و نظر جمع بر اين بود که نبايد به کساني که با ولي امر مسلمين خصومت مي‌کنند، رحم کرد ... »

چهارشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۵

جنجال دانشگاه لوس آنجلس و امتحان بد ایرانی ها

در مورد قضیه حمله پلیس دانشگاه UCLA به دانشجویی که از ارائه کارت دانشجوییش سرباز زده بود، اونقدر نوشته شده و لینک‌های فیلم و خبر نقل شده که دیگه لزومی به تکرار مکررات نیست. اما به نظرم رسید میشه از یک زاویه دیگه هم این قضیه نگاه کرد.

به نظر من جامعه ایرانی‌های مهاجر یک بار دیگه نه چندان موفق امتحان پس داد. اگرچه استفاده فوق‌العاده موثر از Youtube برای انتشار فیلمی که با گوشی موبایل گرفته شده بود، عالی بود، اما عنوان همون فیلم و خبرهای مربوط بهش در وبلاگ‌های ایرانی‌ها (روی صحبتم با وبلاگ‌های انگلیسیه که مخاطب عام دارن)، تمام تأکیدشون روی ایرانی بودن (یا بعضی جاها ایرانی-آمریکایی بودن) اون دانشجو بود. به نظر من ما ایرانی‌های مهاجر تا زمانی که خودمون رو عضوی از جامعه‌ای که در اون زندگی می‌کنیم ندونیم، و دنبال حقوقمون به عنوان عضوی از این جوامع نه به عنوان یک ایرانی در آمریکا، کانادا یا هرکجای دیگه نباشیم، همون‌جایی خواهیم بود که الان هستیم. اگر از دانشجوی ایرانی در آمریکا به عنوان یک دانشجو تظلم‌خواهی بشه، می‌تونه افکار عمومی بیشتری رو به خودش جلب کنه یا به عنوان یک دانشجوی ایرانی؟

از بعد دیگه به نظر من عمل اون دانشجو، اصلاً استحقاق حمایت رو نداشت. احترام به قوانین اون هم در جوامعی مثل آمریکای شمالی که قانون (هرچند در مواقعی به ظاهر) حرف اول رو می‌زنه، شرط لازم برای حمایته. طبق مقررات داخلی UCLA، بعد از ساعت 11 شب دانشجوها موظفند به مامورین کتابخونه که به صورت تصادفی دانشجوها رو انتخاب می‌کنن، آی.دی ارائه بدن. حتی اگر این انتخاب تصادفی به قول ما آماری‌ها اریبی هم داشته باشه و ناشی از داشتن چهره خاورمیانه‌ای ما ایرانی‌ها باشه، باز هم با توجه به جو بدبینانه موجود بعد از 11 سپتامبر، هیچ توجیهی برای شاخ و شونه کشیدن و قلدربازی قابل قبول نیست!

چیزی که خیلی‌ها دراعتراض به این قضیه بدفهمیدن و بعضاً بد عمل کردند، اشتباه بین اعتراض به خشونت بیجای پلیس با دفاع از عمل یک دانشجوی شاید خاطی بود. عملکرد غلط اون دانشجو تحت هیچ شرایطی حتی با معیارهای قانونی اینجا، توجیهی برای اون میزان خشونت پلیس نبود. حتی اگر فرض کنیم اون دانشجو با مقاومتش به پلیس اجازه زدن دستبند نمی‌داده، این فقط شاید بتونه توجیهی برای یکبار استفاده از Tazer توسط پلیس بشه نه چهاربار. پس توی این قضیه خشونت پلیس محکوم بود نه دفاع از عمل دانشجو!

عکس‌العمل‌های نه چندان دور از انتظاری رو بعد از این جنجال در وبلاگ‌ها و کامنت‌ها از داخل ایران شاهد بودیم که عصبانی از حمایت‌ها، بلایی که سر این دانشجو اومد رو حق مسلمش می‌دونستن! (مثل بابای پری!). که به نظر من میتونه یکی به همون دلیل بالا، یعنی قاطی شدن دو مقوله حمایت و محکومیت باشه و همینطور به دلیل بهره‌برداری تبلیغاتی جمهوری اسلامی از این قضیه برای حمله به آمریکا و تحت‌الشاع قرار دادن قتل دانشجوی دانشگاه آزاد سبزوار توسط عضو بسیج دانشجویی دانشگاه (اون هم در مقابل نامزدش) البته طبق معمول به اسم انجام تکلیف شرعی!

اما فراموش نکنیم که اگه به چنین خشونت‌هایی اعتراض نکنیم، چه بسا روزی یکی از خودما قربانی بعدیش باشیم...

اما بحث شیرین تبریز و گوگل!

بعد از اینکه این قضیه به روزنامه گاردین هم کشید و روزآنلاین هم ترجمه شو منتشر کرد، داشت کم‌کم باورم میشد که من نمی‌فهمم و حتماً گوگل این کار رو کرده! تا اینکه ایسنا خبری منتشر کرد که "در پي اعتراض گسترده ايرانيان، گوگل صفحه‌ي معرفي شهر تبريز را اصلاح كرد" و لینکی از گوگل ویدیو داده بود که همون فیلم با توضیحی جدید بود که تبریز شهری در ایران است. جالب اینجا بود که وقتی چک کردم، فیلم قبلی هنوز وجود داشت و فقط یه نفر دیگه دوباره فیلم رو باتوضیح اصلاح شده آپلود کرده بود! بالاخره یک خواننده سایت بازتاب قضیه رو به این سایت توضیح داد و ازدکتر گروسی اسم برد و بعد هم دکتر گروسی همه چیز رو تکذیب کرد و گفت شخصی به اسم من این کار رو کرده اما در مورد عکسی که در باکو گرفته و در سایتش گذاشته توضیحی نداد! (ضمناً توضیح فیلم اصلی هم تقریباً اصلاح شده و ملایم تر شده. همچنان تبریز رو در آذربایجان شرقی معرفی کرده اما داخل پرانتز ایران)

یکشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۵

به قول "کافه ناصری" پست تریپ زیتونی!

  1. بالاخره فیلم "بنام پدر" رو دیدم. سوژه زیبایی که اگرچه آخرش بدجوری به شعاردادن گل وگشادی میرسه که از حاتمی‌کیا بعید بود، اما به هرحال سوژه‌ای جسارت‌آمیز بود. دختر دانشجویی که همواره با پدرش که از سرداران سابق جنگ بوده بر سر جنگ اختلاف عقیده داشته، نهایتاً سال‌ها بعد از پایان جنگ قربانی همون جنگی می‌شه که بهش اعتقاد نداشته. پای دخترک روی مینی میره که پدر به خاطر میاره خودش زمانی در جای مشخصی کاشته بوده. تحول دو فیلمساز با مرور فیلم‌هاشون از اول انقلاب تا حالا که کم کم داره به تحولی 180 درجه‌ای بدل می‌شه برای من همیشه جالب بوده. یکی مخملبافی که با "توبه نصوح" در سال 61، کارگردانی انقلابی و در خط روزنامه کیهان بود تا جایی که به "نوبت عاشقی" و "نون و گلدون" می‌رسه و بعد هم ترک دیار می‌کنه. و دیگری حاتمی‌کیا که با "هویت" در سال 65 به جنگ به عنوان آرمانی مقدس نگاه می‌کنه تا "بنام‌پدر" که به نظر من به جز پایان فیلم که به نظر یا سفارشیه یا نتیجه خودسانسوری، یک فیلم کاملاً ضدجنگه. (فیلم رو می‌تونین از اینجا دانلود کنین.)

  2. یه شاسکولی اومده توی "گوگل ویدیو" یه فایل ویدیویی به زبان فارسی که شهر تبریز رو معرفی می‌کنه آپلود کرده و یه توضیح هم به انگلیسی براش گذاشته که شهر تبریز در جمهوری آذربایجان است. یه شاسکول دیگه‌ای هم در ایسنا اومده یه خبر زده که "گوگل شهر تبريز را متعلق به جمهوري آذربايجان خواند!!"، بعد هم معاون شاسکول وزارت ارتباطات و فن‌آوری رگ غیرت ایرانیتش زده بالا که "حركت گوگل از مصاديق دخالت در امور كشورهاست"!!! من موندم یعنی توی دم و دستگاه عریض و طویل ایسنا و وزارت فن‌آوری!! یه آدم کمی تا قسمتی باسواد پیدا نمی‌شه که به این حضرات بفهمونه که هرکسی می‌تونه این کار رو انجام بده و این ربطی به گوگل نداره! شما هم همونجا یک ویدیو آپلود کنین که بگه جمهوری آذربایجان متعلق به جمهوری اسلامی ایرانه. اگه گوگل اعتراض کرد؟ این حضرات جاهایی که باید حساسیت نشون بدن به خواب مرگ می‌رن و بعد گاهی چنین عکس‌العمل‌های احمقانه از خودشون نشون می‌دن.

  3. جووانای مصری ظاهراً به میمنت پایان ماه رمضان و عید فطر مراسم آزار دست جمعی خیابانی برای زنان و دختران دارند! باور نمی‌کنین اینجا رو بخونین و از اونجا به لینک وبلاگی که داده برین و فیلم‌هاشو ببنین. دختری با لباس‌های پاره به مغازه‌ای پناه می‌بره در حالی که سیل جمعیت سعی داره وارد مغازه بشه و تا احتمالاً بقیه لباسهای دختر بینوا رو پاره کنن!

  4. این همخونه نیجریه‌ای من(همون دانشجوی پی.اچ.دی)بیشتر وقت‌هایی که تنهایی داره فیلمی یا شویی تلویزیونی یا مسابقه فوتبالی نگاه می‌کنه(و یا حتی وقتی هیچ چیزی هم نگاه نمی‌کنه!) احساسات خودشو با فریاد، پا برزمین کوبیدن و قهقهه خنده بروز می‌ده که من اگرچه وقتی ساعت بعد از 2 و 3 صبح باشه زمین و زمان رو فحش می‌دم که از خواب پروندتم، اما انصافاً حسرت می‌خورم به این همه بیخیالی و بی‌ملاحظه بودنش. چرا ما یاد نگرفتیم که فریاد بزنیم؟ خوشحالی و احساسمون رو با تمام وجود تخلیه کنیم؟ چرا آدم‌هایی مثل من این همه ملاحظه همه چیز رو می‌کنیم جز ملاحظه خودمون رو؟ مرده شور این همه آداب و پرنسیپی که هیچ وقت نمی‌ذاره ما خودمون باشیم رو ببره!
--------------------------------------
پ.ن:
امروز متوجه نکته جالبی راجع به این جنجال گوگلی تبریز که داره بالاتر هم می گیره شدم. ظاهراً کسی که این فایل رو آپلود کرده یه استاد ایرانی مهندسی نرم افزار در دانشگاه کلگری کاناداست به اسم دکتر وحید گروسی. لینک سایتش رو توی همون گوگل ویدیو گذاشته و عکسی هم در باکو تزیین کننده صفحه اصلی وبسایتشه.

دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۵

جنایت مقدس

خبر اعلام حکم اعدام صدام رو که شنیدم، کنجکاو بودم ببینم داخل ایران این خبر رو چه جوری و با چه دیدی اعلام می‌کنن. اخبار شبکه سراسری رو دیدم. فیلم لحظه اعلام حکم و عکس‌العمل صدام رو با زیرنویس فارسی پخش کرد. قسمتی رو که دو نفر به زور می‌خوان به دستور رییس دادگاه صدام رو بلند کنند و اون مقاومت می‌کنه و می‌گه "دسستتون رو به من نزنید احمق‌ها" رو حذف کرده بودن. بقیه فیلم رو هم البته تا قبل از اونجایی که صدام قرآن توی دستشو بلند می‌کنه و با فریاد "الله اکبر" به حکم دادگاه اعتراض می‌کنه پخش کردن. فکر می‌کنم حتی اون قسمتی از دادگاهش مربوط به چند ماه قبل که وقتی دادگاه به تقاضای صدام برای تعطیلی به خاطر وقت نماز جواب رد داد و صدام هم به اعتراض صندلیشو رو به قبله برگردوند و شروع به نماز خوندن کرد رو نشون ندادند. خبرهای مربوط به جشن و شادمانی شهرهای شیعه‌نشین عراق رو هم به عنوان شادمانی کل مردم عراق به خورد ملت می‌داد. و طبیعیه که هیچ اشاره ای هم به نارضایتی سنی‌های عراق از حکم اعدام صدام نکرد.

به این فکر می‌کردم که چرا باید تلویزیون جمهوری اسلامی از پخش این صحنه‌ها نگران باشه. شاید با دیدن این صحنه‌ها بعضی‌ها به این فکر بیافتند که چطور می‌شه هم به اسم قرآن و الله اکبر جنگی رو شروع کرد و هم با همین اسم و همین تقدس، لجبازانه همین جنگ رو هشت سال به درازا کشوند. یا اینکه چطور شخصی با مرزبندی‌های مذهبی شیعه و سنی از یک سو یک دیکتاتور جنایتکاره و از اون طرف یک قهرمان ملی. حتماً اینها فکرهای خطرناکیه!

شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۵

تونل ماچ!

این جوک "تونل ماچ" ابراهیم نبوی رو اگه نخوندین نصف عمرتون بر فناست. (از اونجا که احتمالاً در ایران فیلتره کپی کردمش):

تونل ماچ

یک روز احمدی نژاد و آقای کروبی و خانم گوهر الشریعه دستغیب داشتند برای افتتاح یک تونل جدید مترو می رفتند. اتفاقا هدیه تهرانی هم به عنوان نماینده هنرمندان با آنها بود. در همین موقع قطار وارد تونل شد و همه جا تاریک شد.

اول صدای یک ماچ آمد و بعد صدای خوردن یک سیلی محکم. قطار از تونل بیرون آمد و احمدی نژاد صورتش را که به دلیل خوردن سیلی سرخ شده بود، با دستش پنهان کرده بود. همه زیر چشمی به هم نگاه کردند و هیچ کس هیچ حرفی نزد.

گوهر الشریعه دستغیب با خودش فکر می کرد: این احمدی نژاد احمق می خواست هدیه تهرانی را ببوسد، او هم با سیلی زد توی صورتش.

هدیه تهرانی با خودش فکر می کرد: این احمدی نژاد احمق می خواست مرا ببوسد، اما اشتباها گوهرالشریعه دستغیب را بوسید، او هم با سیلی زد توی گوشش.

احمدی نژاد داشت با خودش فکر می کرد: این حاج آقا کروبی هدیه تهرانی را بوسید، او هم فکر کرد من او را بوسیدم، محکم زد توی گوش من.

آقای کروبی هم داشت با خودش فکر می کرد: اگر وارد یک تونل دیگر بشویم، دوباره صدای بوسیدن در می آورم و یک سیلی محکم دیگر می زنم توی گوش احمدی نژاد.

دوم دام دات کام

حالا که ایرانیان.کام هم فیلتره پس این رو هم ببنین. گوگوش هم بعله؟ ای روزگار...

The Queen of Persian Pop Googoosh and the Shahbanou of Iran Farah Pahalavi meet after her unique concert at the NY Madison Square Garden. Her Majesty and daughter Princess Farahnaz, and grandchild Princess Noor were special guests of this evening of October 21st 2006. -- Exclusive to Iranian.com, sent by Darius Kadivar

پنجشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۵

خاطره یک دلتنگی...

خيلی زود که برگردی
باز برای بی‌تو ماندنِ من
هزاره‌ای‌ست
که پُر شکوفه‌ترين کلماتِ مرا در غيابِ نور
به خوابِ سايه خواهد بُرد.


سفر به سلامت
پرنده‌ی دخترانه، ترانه!
تنها تو می‌دانی
که هيچ پيش‌گويی از خوابگزارانِ مَحْرَمِ آسمان
گُمان نخواهد برد
که من از بازجُستِ بی‌سرانجامِ آن سفر کرده
روزی به عريان‌ترين روياها خواهم رسيد.


من مجبور به باورِ بی‌دليل اين دقيقه‌ام
که خداوند از آخرين سهم ستارگان
تو را
برای تنهاترين شاعرِ فرودستانِ خسته فرستاده است.


هنوز نرفته از عطر آب وُ آوازِ‌ نيزه‌ها
ببين تشنگی‌های تو تا منتهایِ کجا
به شاماتِ شبانه‌ام می‌بَرَد؟


بازآ
که غيابِ تو از حدودِ اين همه رويا
هزاره‌ای‌ست ... فرستاده‌ی آخرين آوازِ آدمی

سیدعلی صالحی

کاش آدم‌ها می تونستن بعضی روزها رو از تقویم زندگیشون خط بزنن...

سه‌شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۵

هالوین خجسته باد!


بالاخره خداوند یه حال اساسی به اهالی محترم وینی‌پگ و حومه داد که هالوینشون بدون برف نباشه! از دیروز تا حالا ده-پونزده سانتی متر برف اومده. اگه نیم نگاهی به وضعیت هوای اینجا در گوشه سمت چپ وبلاگ بکنین، می‌بینین که الان یعنی در این لحظه که این مطلب پست میشه هوا 4 درجه زیر صفره که مثل 10 درجه زیر صفر احساس میشه(به خاطر اثر باد).

امشب، شب هالوینه و من از اینکه می بینم، مردم، (حالا فرق نمی‌کنه با چه ملیتی) به آداب و رسومشون پابندن و زنده نگه می‌دارنشون لذت می برم. اینجا استادی دارم (جان بروستر) که جزو تاپ‌ترین پروفسورهای گروهه و توی تخصص خودش (DOE) شهرت خیلی بالایی داره. روش تدریسش منحصر به فرده. سر کلاس‌هاش همیشه از امکانات مدرن مثل جدیدترین نرم‌افزارهای تخصصی که با لپ‌تاپ Macintosh شخصیش که به اورهد کلاس وصل میکنه، تا ساده‌ترین روش‌ها که باعث فعالیت تک‌تک دانشجوها سر کلاس میشه استفاده می‌کنه. مثلاً ساختن دو نوع هلیکوپتر کاغذی توسط دانشجوها و آزمایشش و ثبت مدت زمان سقوطش و آنالیز داده‌هاش همونجا سر کلاس و از اینجا شروع می‌کنه تا وارد ساختار تئوریک قضیه بشه. امروز کار جالبی کرد. با خودش یک کیسه پر از بسته‌های شکولات M&M آورده بود و گفت این هم کندی(Candy) ِ هالوین! از بچه‌ها خواست هرکسی یک بسته برداره و تعداد و نسبت رنگ‌های شکولات‌هاشو توی فرم‌هایی که قبلاً بین بچه‌ها تقسیم کرده بود ثبت کنه تا در جلسه‌های بعدی به عنوان داده‌هایی برای بحث ازش استفاده کنه. مرتب هم تأکید می‌کرد لطفاً اول بشمرینشون بعد بخورین!

امروز بین دانشجوها و کارمندهای دانشگاه، خیلی‌ها به اصطلاح کاستیوم (costume) پوشیده بودن. (من از استادها کسی رو ندیدم، اگرچه اصلاً بعید هم نیست). در همچین روزی دیدن قیافه‌های عجیب و غریب و بعضاً ترسناک کاملاً قابل پیشبینیه. امروز با دو تا از همکلاسی‌ها به محضی که از جلسه امتحان خارج شدیم، در حالی که سخت مشغول صحبت در مورد امتحان بودیم، ناگهان به یه نفر که پالتوی مشکی بلندی پوشیده بود با کلاه لبه دار مشکی و صورتش رو هم کاملاً باندپیچی کرده بود و فقط جای دهنش باز بود و عینک آفتابی هم به چشم زده بود رودررو شدیم که هر سه نفرمون بدجوری جا خوردیم!

!Happy Halloween

جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۸۵

جهت خالی نبودن عریضه!

دستنوشته‌ها و صاحابش هنوز زنده‌اند و اگه مدتیه که اینجا داره خاک می‌خوره مربوط میشه به گرفتاری‌های مختلف از دندون درد گرفته تا امتحان‌های میان‌ترم و همزمان تکالیف وحشتناک دانشگاه و البته تصحیح برگه‌هایی که تمومی نداره. امیدوارم ننوشتن من در این مدت نظم جهان رو مختل نکرده باشه! قول می‌دم جبران کنم! ضمناً دیروز سی و سه سال به مرگ نزدیک‌تر شدم! (آخر امیدواری!) به قول دوست عزیزی آغاز سی و چهارمین خزان زندگی! به همین مناسبت مجلس بزرگداشتی... نه بی‌خیال! به جاش این ویدیوکلیپ باحال رو از فیلم "شام عروسی" که توش امین حیایی، نیکی کریمی و مارال فرجاد همصدایی می‌کنن و حرکات خیلی موزون! انجام میدن رو ببینین. (ظاهراً این قسمت از فیلم مجوز پخش هم نگرفته).

شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۵

پادشاه فصل ها، پاییز...

پاییز این شهر گویا دو سه هفته‌ای بیشتر عمر نداره. اونقدر کوتاه که حتی به برگ‌های درخت‌ها فرصت کافی برای زرد شدن هم نمیده! پاییز کوتاهی که امسال در وینی‌پگ دیدم هرچند خیلی کوتاه بود، اما رنگارنگ‌ترین پاییزی بود که به عمرم شاهدش بودم. چند روزیه که هوا حسابی سرد شده و دو - سه برف سبک هم آمده. باد شدیدی میاد که تقریباً برگی به درخت‌ها باقی نذاشته. زمستون سختی در پیشه.

دوشنبه‌ای که گذشت، روز شکرگذاری کانادایی (Thanksgiving) بود. یکی از استادهای گروه، استادها و تعدادی از دانشجوها رو برای یک مهمونی شام خونه‌اش دعوت کرده بود که من هم دعوت بودم. با یکی از مهمون‌ها که یک کانادایی بودصحبت می‌کردم. می‌گفت سال 1999 وینی‌پگ یک رکورد سرما داشته. 45 روز متوالی در هوای چهل درجه زیر صفر!! می‌پرسید برای زمستون آماده شدی؟! هرکسی می‌فهمه تازه‌واردم سوال‌های مشابه می‌پرسه و بد از اینکه بدجوری ته دل آدمو خالی می‌کنن، می‌گن چیزی نیست! خیلی هم سخت نیست! البته پیش‌بینی چنین شرایطی زیاد هم سخت نیست. وقتی اتوبوس‌ها هر 150-200 متر ایستگاه دارن و تقریباً همه ساختمون‌های دانشگاه منیتوبا با تونل از زیر زمین به هم وصل هستن و دهم اکتبر اولین برف به زمین میاد، میشه حدس زد چه زمستونی در پیشه!

از اینجا بقیه عکس‌های پاییز هزار رنگ وینی‌پگ رو تماشا کنین تا به زودی عکس‌های وینی‌پگ یخزده رو هم آماده کنم!

دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۵

مختصری در مورد آمیش ها

(لطفاً به مطالب اضافه شده به آخر این پست توجه کنید.)
بعد از اون گروگان‌گیری هفته قبل در مدرسه‌ای متعلق به جامعه آمیش‌ها در پنسیلولنیا که منجر به قتل چند دختر دانش‌آموز شد، توجه دوباره خیلی‌ها به این گروه جلب شده. آمیش‌ها که از نوع خاص لباسشون راحت میشه شناخت رو چند باری در تورنتو هم دیده بودم، اما اینجا توی وینی‌پگ خیلی بیشتر به چشم می‌خورن. چیز زیادی در مورد این آدم‌های آروم نمی‌دونستم، فقط از بقیه بارها شنیده بودم که جامعه دید خیلی خوبی بهشون داره و اون‌ها رو به عنوان مسیحی‌هایی با عقاید خاص و در عین حال دوست‌داشتنی می‌شناسه. در مورد آروم بودن این آدم‌ها همین بس که بعد از اینکه اون قاتل دیوونه رفت توی اون مدرسه و 5 تا از دختراشونو کشتو بعد هم خودشو کشت، رفتن خونه قاتله و گفتن ما اونو بخشیدیمش! ما باید اونو ببخشیم تا خدا هم ما رو ببخشه! برای من شخصاً دیدن این آدم‌ها با اون لباس‌های معمولاً آبی رنگ مدل قدیمی، جذابیت خاصی داشت. دیدنشون منو به یاد فیلم‌هایی که اروپای دویست سال پیش رو به تصویر می‌کشه می‌انداخت. معروفه که آمیش‌ها با نوع زندگی سنتی و غیر ماشینی خود، یکی از عجایب جامعه آمریکا هستند. کنجکاو شده بودم در موردشون بیشتر بدونم.. این پست، نتیجه این کنجکاوی در وب‌سایت‌های مختلف در مورد این آدم‌هاست. سعی کردم ترجمه خلاصه‌ای از اونچه خوندم رو اینجا بیارم:

پایه گذار مکتب یا فرقه آمیش، شخصی به نام ژاکوب آمان (1720-1644) بوده است که نام این فرقه هم از نام این شخص گرفته شده. این فرقه در واقع در ادامه و نوعی نگرش اصلاحی به فرقه Mennonite (مخالفان غسل تعمید) بوجود آمد. پیروان اولیه آن در سوئیس و کناره جنوبی رود راین ساکن شدند. این افراد از اوایل قرن 18 میلادی شروع به مهاجرت به ایالات متحده کردند و بیشترشان در پنسلوانیا اسکان گرفتند.

آمیش‌ها اگرچه همه می‌توانند به انگلیسی صحبت کنند، اما بین خود از یک گویش خاص هلندی (داچ) به نام هلندی پنسیلوانیایی (Pennsylvania Dutch) استفاده می‌کنند. روزهای مقدس دیگر مسیحیان را جشن میگیرند باضافه اینکه روز 11 اکتبر روزه می‌گیرند. یک هفته در میان، یکشنبه‌ها مراسم مذهبی دارند و در یکشنبه‌های بین دو هفته به دیدار یکدیگر می‌روند و در خانه‌های هم به انجیل خوانی و سرودهای مذهبی می‌پردازند. به عنوان یک قانون، محل تجمع یا کلیسا نمی‌سازند و به جای آن در خانه‌های اعضا برای انجام امور مذهبی گرد هم می‌آیند. این به عنوان سمبلی از توصیه به صرفه‌جویی در آیین آنهاست و تأکید بر اینکه کلیسای واقعی خود مردم هستند نه ساختمان‌ها.

ازدواج خارج از کیش آمیش مجاز نیست. زوج‌هایی که قصد ازدواج دارند، در اواخر اکتبر قصد ازدواج خود را اعلام می‌کنند و ازدواج در یکی از خانه‌هایشان در طول نوامبر یا اوایل دسامبر (در یک پنجشنبه) انجام می‌گیرد.
مراسم خاک‌سپاری بسیار ساده و بدون مدح و ستایش باید انجام گیرد. تابوت باید خیلی ساده باشد و بدون تزئین و حتی از گل هم استفاده نمی‌شود. زنان آمیش معمولاً در لباس عروسی‌شان دفن می‌شوند.

مردهای آمیش کت‌های ساده تیره رنگ با کلاه لبه دار می‌پوشند و زن‌ها معمولاً لباس‌های رنگی ساده با آستین بلند. زن‌ها باید سر خود را با چیزی شبیه یک کلاه کوچک بی لبه (Bonnet) یا روسری کوچک (که پشت سرشان گره می‌زنند) بپوشانند. معمولاً روی لباس خود از نوعی پیش‌بند (رودامنی) استفاده می‌کنند. این پیش بند برای زن‌های متأهل سفید و بری مجردها سیاه است. لباس عروس معمولاً آبی یا ارغوانی است. استفاده از دکمه، جیب و زیپ در لباس‌های پیروان آمیش (مرد و زن) ممنوع است.

مردهای متأهل در پیروی از قانونی که در عهد عتیق آمده، ریش خود را بلند می‌کنند اما سبیل‌هایشان را می تراشند اما مجردها ریششان را هم می ترشاند. در آیین آمیش، طبق فرمان دوم از ده فرمان موسی، عکس گرفتن و همینطور اجازه دادن به دیگران برای برداشتن عکس آنها حرام است.

به استثناء تعداد خیلی کمی، نسل قدیمی‌تر آمیش‌ها مجاز به داشتن و استفاده از اتومبیل یا حتی تراکتور کشاورزی نیستند. اگرچه در مواقع ضروری از ماشین استفاده می‌کنند. کرایه کردن تاکسی و اتوبوس (با راننده) مجاز است اما نه در یکشنبه‌ها. در یکشنبه‌ها هر نوی تبادل پولی ممنوع است. بیشتر خانواده‌های آمیش معمولاً کالسکه یا دلیجان اسبی دارند. (تابلوهای راهنمایی و رانندگی شبیه این عکس در مناطق آمیش نشین آمریکا زیاد به چشم می خورند)

استفده از برق در زندگی جدید به یک مشکل پیچیده برای آمیش‌ها تبدیل شده. با وجودی که طبق باورهایشان استفاده از انرژی برق مجاز نیست، اما استفاده محدود پذیرفته شده. مثلاً اگر برق داخل خانه به خطوط نیروی برق بیرون متصل نباشد، استفاده محدود از آن اشکالی ندارد. مثل استفاده از باتری‌های 12 ولتی قابل شارژ که بین آمیش‌ها بسیار متداول است. استفاده از موتور برق فقط برای شارژ باطری‌ها یا جوش‌کاری و همین‌طور هم‌زن شیر مجاز شناخته شده است! از استفاده از وسایل برقی مثل رادیو، تلویزیون، کامپیوتر و .. منع شده‌اند. توجیه‌شان برای ممنوعیت رادیو و تلویزیون این است که این وسایل حرف‌ها و تصاویر ناخواسته را به داخل منازل می‌آورند. ممنوعیت استفاده از برق حتی برای روشنایی هم اینگونه توجیه می‌شود که با وجود برق و روشنایی در کل خانه، اعضای خانواده به جای جمع شدن در یک اتاق و بودن در کنار هم، از هم دور می‌شوند.

به طور معمول داشتن تلفن داخل خانه مجاز نیست اما در سال‌های اخیر بعضی خانواده‌ها تلفنی در بیرون از خانه جایی مثل انباری یا طویله قرار داده‌اند اما فقط برای کارهای ضروری و مکالمه‌های کوتاه. (نوعی کلاه شرعی!)

با وجودی که به دولت‌هایشان (آمریکا یا کانادا) مالیات می‌پردازند (چون به رعایت قانون توصیه شده‌اند) اما کمک‌های مالی دولتی مثل بیمه بازنشستگی و بیکاری را قبول نمی‌کنند و به جای آن در بین خودشان صندوق‌های کمک متقابل بین اعضا در شرایط اضطراری دارند.

از دخالت در سیاست منع شده‌اند و برای همین رأی نمی‌دهند. در ارتش شرکت نمی‌کنند. حتی با وجودی که صلح طلب هستند، مایل نیستند از آن‌ها به عنوان گروه‌های صلح‌دوست نام برده بشود. زیرا در این صورت مجبور به موضع‌گیری‌های سیاسی در مسایل داخلی یا بین‌المللی خواهند شد.

سیستم آموزشی خود را دارند. فرندانشان را در مدارس مخصوص آمیش که مدارسی تک‌اتاقه است آموزش می‌دهند. اما تحصیل بعد از پایه هشتم در این فرقه توصیه نشده است. به همین دلیل بخشی از آمیش‌های سرسخت چون نمی‌خواستند زیر بار قانون تحصیل اجباری بعد از پایه هشتم که در بعضی ایالت‌های آمریکا مثل پنسیلوانیا وجود دارد، بروند، به ایالت‌های دیگر یا کانادا مهاجرت کردند.

مانند بیشتر شاخه‌های مسیحیت سنتی، در آیین آمیش هم، زنان اجازه رسیدن به مقام‌های مذهبی را ندارند. از نقاط روشن تاریخ این آیین این است که تا به حال هیچ سندی از دوره‌های که برده‌داری در آمریکا مجاز بود، بدست نیامده است که نشان دهد یک آمیش صاحب برده بوده (اگرچه بعضی آمیش‌ها مستخدم خانگی داشته‌اند.) و در آخر اینکه آمارها نشان می دهند که ازمجموع کل 200 هزار آمیش، 99 درصد در آمریکا و یک درصد در انتاریو کانادا زندگی می‌کنند. (پس این همه آمیشی که من در وینی‌پگ می‌بینم کجا حساب شده‌اند خدا می‌داند!)

------------------------
منابع و لینک‌های تکمیلی:
  • مصاحبه ABC با یک زن آمیش که از این فرقه خارج شده (بعد از حمله هفته قبل) را اینجا تماشا کنید.
  • فیلمی از یک تور به لنکستر کانتی در پنسلوانیا (شهری آمیش نشین) را اینجا می‌توانید ببینید. در آمریکا توریست‌ها را برای تماشای شیوه زندگی آمیش‌ها به محل زندگی آنها می‌برند واز این راه یک عده پول در می‌آورند!
  • آمیش‌ها در ویکی‌پدیا.
  • یک منبع مفصل تر در مورد این آیین.
  • نگاهی به زندگی فرقه آمیش ها (گزارشی از رادیو فردا)

--------------------------------

پ.ن:

  1. "پری دوست" عزیزی توضیحات خوبی در مورد این پست، بصورت کامنت گذاشته. قسمت‌هایی از متن من قربانی خلاصه‌سازی بیش از حد شده بود. مثل سه گروه بودن آمیش‌های امروزی و چگونگی جدا شدن گروهی که بعدها آمیش نامیده شدند از منونایت‌ها. در مورد افرادی که در وینی‌پگ هستند و شبیه آمیش‌ها لباس می‌پوشند، این دوست عزیز منو از اشتباه درآورده که اونها منونایت هستن نه آمیش. با تشکر از این خواننده دقیق، متن پستش رو در ادامه اضافه می کنم.
  2. خواننده دیگری کامنتی در سایت "بالاترین" در مورد این مطلب گذاشته و لینکی معرفی کرده و عنوانش رو "آمیش‌های ایرانی!" گذاشته. نگاهی بهش بندازین.



سلام محمود جان،
مطلب جالبی را پست کردی، اما اگر از پنجره نقادین بهش نگاه کنی میبینی چیز های داره که باید به دادش رسید و اصلاحش کرد. از جمله اینکه فرقه منونایت ها را (مخالفان غسل تعمید) معرفی کردی و گفتی اینهمه آمیشی که من در وینیپگ میبینم ....

در زمانه های قدیم فقط یک کلیسا بود و همان کلیسای کاتولیک. وقتی کلیسای کاتولیک میگم منظورم کلیسای رومن کاتولیک پیرو پاپ نیست. بلکه کاتولیک به معنی جهانشمول یا همگانی است. در سالهای... نه اینجوری نمیشه، اگه به تاریخ کلیسا و دار و دسته فرقه ها برم من وقت کم میارم و خواننده حوصله. پس خیلی مختصر مینویسم.

- ۱ در قرون ۱۴ و ۱۵ میلادی تعدادی از مسیحیان زبان به اعتراض گشوده از کلیسای رومن کاتولیک جدا شدند. از جمله یکی از این فرقه ها هم آنا تعمیددهنده Anna Baptist. در سال ۱۵۳۶ میلادی یکی از اسقف های کلیسالی رومن کاتولیک بنام مینّو سایمون از کلیسای رومن کاتولیک روگردان شده بعد از کلیسای آنابپتست پیوسته و به نشانه از نو حیات تازه یافتن در مسیح دوباره غسل تعمید گرفت. بعد از چند سالی Minno Simons هم برای خود طرفدارانی پیدا کرد که امروزه ما ایشان را بنام منّونایت میشناسیم، و نام منّونایت هم برگرفته از نام منّوسایمون است.
بعد ها یکی از رهبران کلیسای منّونایت بنام (1656-1730) Jacob Amman به این عقیده رسید که منّونایت ها از تعالیم منّوسایمون دارند دور میشن و پیروان خود را به سنتی بودن و برگشت به زمان منّوسایمون تشویق میکرد. رفته رفته همچنان که شما هم فرمودید طرفداران Jacob Amman آمیش مینامند.
-۲ نه آمیش ها خود را منونایت میدانند و نه منونایت ها خود را آمیش. اما مردم بعضاً ایشان را به همدگر ربط میدهند.
-۳ آمیش ها امروزه به چندین فرقه تقسم شده اند.
الف- New Order Amish
ب- Old Order Amish
د- Beachy Amish
که اتفاقاً بیچی آمیش هم فرقه جدا شده از نیو آردر آمیش میباشد.
از این همه آمیش ها فقط فرقه اولد آردر آمیش هستند که نمیخواهند از تکنولوجی عصری امروزی بهره برداری کنند حتی از تیلیفون و ماشین.
اما فرقه های دیگر آمیش ها که بهشان progressive یا ترقی خواه مینامند از وسایل عصری امروزه استفاده میکنند. اما باز هم نباید فرقه ترقی خواه آمیش را با منّونایت ها یکی شمرد همچنان که شیر از ماست و ماست از پنیر فرق دارد اما بلاخره یک ریشه دارند...
- ۴ منونایت ها به هیچ وجه مخالف غسل تعمید نبوده و نیستند، فقط در رابطه به غسل تعمید یک فرق عمده و اساسی که با رومن کاتولیک ها دارند اینست که رومن کاتولیک ها در همان روز های اول که نوزاد تازه چشم به جهان مگشاید، وی را غسل تعمید میدهند، اما پروتستانت ها که منونایت هم جزء ازاین کلیساست چندان عجله برای غسل تعمید نوزاد ندارند و اطفال شان به سنین مختلف و به خواست خود تصمیم برای غسل تعمید میگیرند. مگر اینکه پدر و مادر طفل مانند پدر و مادر خدایی (کسیکه مسئولیت مسیحی بودن یا در راه خدا تعلیم دادن تعمید گیرنده را به عهده میگیرند) من از جمله تندروان منونایت باشند و بخواهند که اطفالشان در همان آوان کودکی غسل تعمید بگیرد.
-۵ اینکه شما این همه آمیش را در وینیپگ میبینید، به احتمال زیاد شما همان منّونایت هایی را میبینید که از روستا های اطراف وینی پگ برای خرید به شهر ها می آیند. و یا هم شاید پیروان فرقه کلیسای مورمن باشند که به تعدد زوجات معتقد بوده و در رفتار و طرز لباس پوشیدن شان خیلی با آمیش ها شباهت دارند، با این تفاوت که مورمن ها از تمام وسایل عصری روز استفاده میکنند، به جز قهوه، چای و شراب و هر نوع نوشابه کافیئن دار مانند کوکاکولا، زمزم کولا، پیپسی و غیره.

دیدار با خانم نویسنده

سه‌شنبه این هفته، ۲۱ ماه مه ۲۰۲۴ روزی ماندگار و استثنایی در زندگی من بود. در صد و چند کیلومتری پاریس، در روستایی که کوچه‌هایش از شدت اصالت ...