یکشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۸

و باز داستان انقلاب


آنهایی که داستان انقلاب را در این وبلاگ پیگیری می‌کردند، احتمالاً به یاد دارند که دو بخش از مجموعه سی و شش قسمتی داستان انقلاب را در اختیار نداشتم. قسمت‌های بیست و هفتم (فعاليت‌هاﯼ ساواك و تظاهرات تاسوعا و عاشورا) و بیست و نهم (سقوط كابينه ازهارﯼ و تشكيل دولت بختيار) به لطف این دوست عزیز تکمیل شدند. جایگزینی فایل‌های ضبط شده از رادیو با فایل‌های کیفیت اصلی هم که از قبل شروع شده بود کامل شدند. لینک‌های دانلود در فهرست موضوعی اضافه شده و فهرست اشخاص هم به روز شده است.

بنا به همان رسم همیشگی، به عنوان ضمیمه خواندن این مقاله را که کنکاشی است در نقش مساجد در شکل‌گیری انقلاب از محمد قائد، شدیداً توصیه می‌کنم: "اژدهایی که به آسمان رفت"

شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۸

اجتماعیون عامیون


در بین یادداشت‌هایی که از کتاب "مشروطه ایرانی" برداشته بودم به مطلب جالبی رسیدم در مورد تشکیل اولین گروه با مرام چپ در ایران که حیفم آمد اینجا نگذارمش. آنطور که دکتر آجودانی می‌گوید اولین "کمیته سوسیال دموکراتیک ایران" که به فارسی آنرا به "اجتماعیون عامیون ایران" ترجمه کرده بودند در 1905 و آن هم در مشهد تأسیس شد. نام شعبه مشهد "جمعیت ایرانی مجاهدین" نام گرفت و در همان سال شعبه تهران با عنوان "فرقه اجتماعیون عامیون" و با استفاده از همان نظام‌نامه‌ای که در مشهد تنظیم شده بود تأسیس شد. نظام‌نامه‌ای که در ماده ششم آن گفته شده: "پرداخت حق عضویت باید با قوانین قرآن تطبیق کند" و در ماده یازدهمش آمده که:"کار و رفتار اعضاء حزب باید متوجه یک نکته باشد. نیکروی و ترقی ولی به نحوی که به شرف و قدس مذهب خللی وارد نیاید." البته نباید از حق گذشت که در همین نظام‌نامه سوسیالیستی منطبق بر قرآن و شرع مقدس! از اصولی مترقی چون تملک زمین برای کسی که روی آن کار می‌کند، حداکثرهشت ساعت کار در شبانه روز و حق اعتصاب که با عنوان حق تعطیل از آن یاد شده است هم صحبت می‌شود. قسمت تأسف بار قضیه اینجاست که در سال 1908 در اوج مبارزات مشروطه‌خواهی پس از اینکه محمدعلی شاه مجلس را به توپ می‌بندد این مجمع با اکثریت آراء عملاُ از حمایت از جنبش مشروطه کنار کشید چرا که آنرا در خدمت طبقه بورژوا دانستند و به جای پیوستن به جنبش تصویب کردند که خود گروه‌هایی برای آغاز جنگ طبقاتی تشکیل دهند.

حیدرخان عمواوغلی دو سال قبل از این، یعنی در 1903 از حزب سوسیال دموکرات روسیه دستور داشته که این فرقه را در مشهد تأسیس کند اما عملاً در آنزمان موفق نمی‌شود و در خاطراتش علت را نارس بودن کله‌های مردم خراسان می‌داند. البته کله‌های نارس مردم خراسان مسلماً در عرض دو سال رسیده نشده اما شاید همین قاطی کردن اصول سوسیالیسم با شرع مقدس باعث شده که همان کله‌های نارس مانع تشکیل اولین فرقه چپ در مشهد نشوند.

چند صفحه‌ای از کتاب که به این موضوع می‌پردازد را اسکن کرده‌ام. از اینجا می‌توانید دانلودش کنید.

پ.ن: از مشروطه ایرانی، این کتاب مقدس من، در این وبلاگ بارها نوشته‌ام. از آنجا که کیوان این کتاب را به من امانت داد به گمانم همین یک فقره کار نیکش کفایت می‌کند برای بخشش همه گناهانش!

پنجشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۸

از پای برهنه تا صندلی‌های خالی

داستان کفش و جوراب درآوردن رجایی و گذاشتن پای برهنه‌اش روی میز در یک کنفرانس مطبوعاتی در حاشیه اجلاس عمومی سازمان ملل را بارها شنیده‌ایم اما حداقل من هیچ تصویری از این قضیه ندیده بودم و همیشه کنجکاو پیدا کردن عکسی از آن بودم. امروز با صرف یکی دو ساعت در کتابخانه عمومی شهر و زیر و رو کردن میکروفیلم های روزنامه‌ها و مجلات معروف آن زمان این عکس را از روزنامه نیویرک تایمز 19 اکتبر 1980 پیدا کردم.

احمدی‌نژاد دوست دارد تا با رجایی مقایسه شود. آن زمان در اوج قضایای گروگانگیری و آغاز جنگ ایران و عراق سران کشورهای جهان مشتاق شنیدن سخنان نماینده یک کشور انقلابی بودند. بنابراین برخلاف احمدی‌نژاد، رجایی برای صندلی‌های خالی صحبت نکرد. اما او هم مثل احمدی‌نژاد که در سازمان ملل دعای فرج می‌خواند، به جای سلام به دبیرکل و حضار، نطقش را با قرآن شروع کرد. مصطفی تاجزاده که آنزمان به همراه بهزاد نبوی جزو هیأت همراه رجایی بود (که البته الان هردو در زندان به تفکر مشغولند!) در خاطراتش از این سفر گفته که رجایی معتقد بوده سازمان ملل هم مثل مجلس است و چون در مجلس او صحبت‌هایش را با سلام به رئیس شروع نمی‌کند در سازمان ملل هم این ‌کار را نخواهد کرد.

رجایی در دومین کنفرانس مطبوعاتی‌اش در حاشیه این اجلاس بود که پای برهنه خود را روی میز گذاشت و موجب حیرت خبرنگاران شد. به گفته تاجزاده، رجایی با این کار، که برای او و بقیه هیأت ایرانی هم غیرمنتظره بوده، می‌خواسته با نشان دادن آثار شکنجه دوران شاه به خبرنگارانی که از وضعیت گروگان‌های آمریکایی سوال می‌کردند، علت دشمنی ایران را با آمریکا که حامی شاه بود بفهماند. احمدی‌نژاد در بازگشت از سفر اولش مدعی شد که سران کشورها در حین سخنرانی‌اش پلک هم نمی‌زدند. البته رجایی چنین ادعایی نکرد اما اگر هم کرده بود باورکردنی تر بود. حیرت خبرنگاران را هنوز هم بعد از 29 سال می‌شود از متن خبرهای آن کنفرانس مطبوعاتی حس کرد!

البته احمدی‌نژاد برای سخنرانی به پشت تریبون هم می‌رود اما رجایی حاضر به این کار نشد و بطور نشسته از همان جایگاه هیأت ایرانی صحبت کرد. (این نکته در ویدیوی زیر کاملاً مشخص است)


احمدی‌نژاد البته در اولین سخنرانی‌اش صاحب هاله‌ نورانی هم شد که کسی باورش نشد. ادعایی که شاید از رجایی برای مردمی که فقط دو سال از انقلابشان گذشته بود و هنوز طعم زندان و شکنجه و اعدام را هم چندان نچشیده بودند باورکردنی‌تر بود. هرچند رجایی هم هرگز چنین ادعایی نکرد.

بیست سال بعد از آنکه رجایی پایش را روی میز گذاشت و نه سال قبل از اینکه احمدی‌نژاد برای صندلی‌های خالی طرح اداره جهان را ارائه کند، در سال 2000 خاتمی پیشنهاد گفتگوی تمدن‌هایش را به سازمان ملل ارائه داد که با اکثریت آراء به تصویب سران کشورهای جهان رسید.

پ.ن:
  1. بخشی از عنوان مطلب از مطلب بی‌بی‌سی، "سی سال در سازمان ملل؛ از پای برهنه نخست‌وزیر تا پیشنهاد رئیس‌جمهوری" گرفته شده است.
  2. خاطرات مصطفی تاجزاده از همراهی رجایی را اینجا بخوانید.
  3. عکس دیگری از رجایی در آرشیو گوگل از روزنامه دیلی‌نیوز هم هست.
  4. عکس در صفحه اول نیویورک تایمز چاپ شده بود. این صفحه را به طور کامل از اینجا دانلود کنید.

چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۸

مغالطه گوینده و قاطی کردن مترجم

در مصاحبه امروز شبکه سی.بی.اس با احمدی‌نژاد، احمدی‌نژاد طبق معمول آنقدر در جواب هر سوال یک سوال بی ربط مطرح کرد که مترجم همزمان شبکه سی.بی.اس در یک لحظه پاک قاطی کرد و به جای ترجمه حرف‌های احمدی‌نژاد از فارسی به انگلیسی، حرف مجری را به فارسی ترجمه کرد. خودتان ببینید.

فیلم کامل مصاحبه را از سایت سی.بی.اس ببینید.


یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۸

رشدی در وینی‌پگ

مدتی است که هر روز پوستر مربوط به حضور سلمان رشدی (یا آنطور که این پوستر می‌گوید سِر سلمان رشدی) در شهرمان را در تابلوی اعلانات دانشگاه می‌بینم. رشدی به دعوت انجمن هنر وینی‌‌پگ برای سخنرانی در مراسم بیست و پنجمین سالگرد تأسیس این انجمن به اینجا دعوت شده است. عنوان سخنرانی‌اش هم "ادبیات و سیاست در جهان مدرن" است.

با دوستی صحبت می‌کردم و گفتم که "می‌دانی قرار است سلمان رشدی در وینی‌پگ سخنرانی کند و بلیط شرکت در سخنرانی‌اش هم 40 دلار است؟" به شوخی گفت: "باید به جای بلیط پولی هم به شماها بدهند که نروید بکشیدش!"

سخنگوی جامعه اسلامی وینی‌پگ گفته که اینجا کشوری آزاد است و اگر مردم می‌خواند به صحبت‌های رشدی گوش دهند، این حق را دارند.

در سال 1989 وقتی کتابفروشی معروف شهر، مک نالی رابیسنون کتاب آیات شیطانی رشدی را برای فروش عرضه کرد، شعبه خیابان گرنت این کتابفروشی مورد حمله افراد ناشناس قرار گرفت، شیشه آن خرد شد و پارچه آغشته به بنزین به کف کتابفروشی انداخته شد. البته با وجود این تهدیدات کتاب از روی پیشخوان این کتابفروشی جمع نشد. +

شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۸

به یاد ماه رمضان‌های دوران کودکی


اینجا در وینیپگ، فروشگاه ایرانی نداریم اما دو سه فروشگاه هستند که جنس‌های ایرانی هم می‌آورند. ازجمله همان مغازه‌ای که من گمان می‌کردم عرب هستند اما وقتی پرسیدم گفتند که اهل زنگبارند. گفته بودم که تا قبل از آن من فکر می‌کردم زنگبار و زنگی و زنگیان را فقط می‌شود در داستان‌های مثنوی و گلستان پیدا کرد… دو روز پیش برای خرید سراغ همین زنگیان رفته بودم. آدم‌های خوبی هستند اما طبق معمول ِ مسلمان‌های غیر ایرانی که من اینجا دیده‌ام به بهشت و جهنم آدم خیلی گیر می‌دهند. کسی که پشت صندوق بود با ریش انبوهی (بدون سبیل به سبک طالبان)، اشاره کرد که یک کپی از ساعت‌الیل ماه رمضان بردارم. گفتم نه ممنون. با سماجت پرسید: "چرا؟ قبلاً یکی گرفتی؟!" از زمانی که جوابم را شنید تا زمانی که حساب و کتابم تمام شد و بیرون رفتم سکوت سنگینی بین من و او برقرار شد. قبلاً هم گفته‌ام در این پنج سال تعداد دفعاتی که برای روزه نبودن به مسلمان‌های غیر ایرانی در کانادا جواب پس داده‌ام بیشتر از تمام مواردی است که در تمام عمرم با چنین سوال‌هایی مواجه شده‌ام.

همه این‌ها را گفتم که بگویم فرقی نمی‌کند که روزه بگیری یا نگیری، اما حس و حال ماه رمضان، البته ماه رمضان‌های قدیم‌ها حال خوبی به آدم می‌دهد. حسی قشنگ که آدم هم دلتنگش می‌شود و هم هیچ جایگزینی برایش ندارد.

اذان روح‌الارواح با صدای مسیحایی مؤذن‌زاده اردبیلی مثل ربنای شجریان از ملزومات آن حال و هوای خوش است. به یاد ماه رمضان‌های قدیم این قطعه زیبا را از آلبوم "آوای زمین" ساخته محمدرضا علیقلی گوش کنید که تلفیقی است از موسیقی و اذان مؤذن‌زاده:








سه‌شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۸

یک گفتگوی خیلی جدی


مدتی است که تصمیم دارم بخش عکس‌نوشت‌ها که همراه با بقیه بخش‌های این وبلاگ دارد بدجوری خاک می‌خورد را فعال‌تر کنم. کلی عکس خوب و نسبتاً خوب دارم که فرصت آپلود کردنش را نداشته‌ام. البته آدم‌ها هروقت می‌خواهند روی حال و حوصله‌ نداشتنشان سرپوش بگذارند، پای فرصت نداشتن و گرفتاری را به میان می‌کشند. به هرحال... آدرس خوراک (فید) عکس‌نوشت‌ها فیدبرنری شد. اگر قبلاً مشترکش بودید لطفاً آدرس جدید را مشترک شوید، اگر هم نبودید خوب حالا مشترکش شوید!



این "گفتگوی خیلی جدی" بین این چهار خانم محترم حدود چهار هفته پیش در مقابل شماره یک خیابان "مک درموت" در وینی‌پگ ثبت شده است.


یکشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۸

شلومٌ علیکم! *


این وبلاگ مدت زیادی است که مطلب جدیدی ندیده است و پیش از آن هم به تبع اوضاع روز بدجوری سیاست زده شده بود. برای یک تغییر موقتی حال و هوا، چه بهانه ای بهتر از فستیوال سالانه فولکلوراما دروینیپگ. آنهم خصوصاً وقتی به دیداری از برنامه اسرائیلی‌های مقیم وینی‌پگ و حومه مربوط شود! هرکسی که یکی دو سالی در وینیپگ زندگی کرده باشد می داند که مهمترین رویداد فرهنگی این شهر فستیوال دو هفته‌ای است که در این شهر توسط ملیت‌های مختلف مهاجر با ارائه موسیقی، رقص و آواز، صنایع دستی و غذاها و نوشیدنی‌های سنتی کشورهایشان برگزار می‌شود.

گویی یهودی بودن خصوصاً اگر پشت نام و پرچم آبی و سفید اسرائیل هم قرار گرفته باشد، آنقدر برای ما ایرانی‌‌ها پر از رمز و سوال است که بیشتر ایرانی‌هایی که می‌شناسم از روی کنجکاوی هم که شده، یکی از اولین انتخاب‌هایشان برای این فستیوال، برنامه اسرائیل است. یهودی‌های وینیپگ یکی از متحدترین و قدیمی‌ترین جوامع مهاجر به این منطقه هستند. محل برگزاری برنامه اسرائیل در مرکز "اسپر" جامعه یهودیان وینیپگ بود. "اسرائیل هرولد اسپر" از پدری اوکرائینی در 1932 در میندوسا در منیتوبای کانادا به دنیا می‌آید. در دانشگاه منیتوبا حقوق می‌خواند، وکیل و بعدها رهبر حزب لیبرال شاخه منیتوبا می‌شود. کم کم به فکر راه‌اندازی امکانات رسانه‌های مثل تلویزیون و روزنامه می‌افتد و بعدها با تأسیس کمپانی بزرگ "کن وست" امپراطوری بزرگ رسانه‌ای خود در کانادا را پایه‌گذاری می‌کند. در حال حاضر صاحب کانال تلویزیونی گلوبال، روزنامه نشنال پست و شصت روزنامه دیگر در سطح کاناداست. (نشنال پست همان روزنامه‌ای است که به دروغ خبری را کار کرده بود که مجلس ایران قانونی گذرانده است که یهودیان مجبور خواهند بود تا با علامت مشخصه‌ای از دیگران متمایز شوند، و ایرانیان خصوصا در تورنتو با اعتراضات خود روزنامه را مجبور به عذرخواهی کردند. قبلاً در مورد این ماجرا اینجا نوشته بودم.) بسیاری از خود کانادایی‌ها از اینکه یک سرمایه‌دار بتواند با چنین قدرت رسانه‌ای رسانه‌ها را آنطور که می‌خواهد بچرخاند، احساس خطر می‌کنند و معترض‌ این قضیه‌اند هرجند قانون نمی‌تواند مانع این تصاحب شود. "کن وست" بعد از مرگ اسپر بزرگ در سال 2003، توسط پسرش دیوید اسپر اداره می‌شود.

نکته جالب توجه در برنامه اسرائیل در فولکلورامای امسال، حضور غرفه مصر در این مجموعه بود که صنایع دستی مصر را به فروش گذاشته بود. گویی مصری‌ها که مانند کشورهای خاورمیانه و عرب هیج نماینده ای در این فستیوال ندارند اسرائیل را مناسب‌ترین انتخاب برای این منظور دیده‌اند!

برنامه‌های رقص و آواز اسرائیلی‌ها دیدنی بود. هرچند بینابین برنامه یادآوری اینکه این همه زیبایی و شور و زندگی از کشوری می‌آید که بخش قابل توجهی از مردمش چون از تبار دیگری هستند از حقوق اولیه زندگی هم محرومند، آزار دهنده بود. مجری برنامه از مردم خواست که فلاش دوربین‌های خود را خاموش کنند. با این وجود خیلی از تماشاچیان با فلاش‌های پی‌در‌پی خود انتقام فلسطینی‌ها را ازاین صهیونیست‌های غاصب گرفتند! بخشی از رقص و آوازها را ببینید:






* شلوم به عبری همان سلام خودمان است که مجری برنامه از حاضرین میخواست که یکصدا بگویند شلوم. شلومٌ علیکم البته سلام خاصی است به آن برادران و خواهران مصری که مهمان پاویلیون اسرائیل بودند یا شاید هم آنرا غصب کرده بودند! البته بماند که شلوم گفتن یهودیان در آنشب یک جورهایی هم برای من به سلام های کلاه قرمزی خودمان شبیه بود.

دوشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۸

به این مقاله واکنش نشان دهید



پرمخاطب‌ترین روزنامه منیتوبا، Winnipeg Free Press، تحت عنوانی که ظاهراً خبر از برنامه سالگرد 18 تیر در دانشگاه منیتوبا دارد، عملاً به شکل یک رپرتاژ- آگهی، به تبلیغ سازمان مجاهدین خلق پرداخته و مدعی شده این سازمان "اصلی‌ترین گروه دموکراتیک اپوزیسون" ایران است. به نظر می‌آید خانم "کرول ساندرز" نویسنده این مقاله، یا عمداً می‌خواهد ارتباطی بین این سازمان و برنامه سالگرد 18 تیر (که حتی یک نفر از هواداران این سازمان در وینی‌پگ هم در آن شرکت نکرد) برقرار کرده و در ذهن خواننده خود یک ابهام ایجاد کند یا بسیار ناآگاه است. وی در ادامه مطلبش، به صورت کاملاً بی‌ربطی با عنوان مقاله، اعلام کرده که اسقف کلیسای "یونایتد چرچ" در وینی‌پگ در نامه‌ای به باراک اوباما خواستار حفاظت آمریکا از ساکنین اردوگاه اشرف شده‌ است و یادآور شده که این گروه بدینوسیله در تلاش است تا برچسب تروریست بودن را در آمریکا و کانادا از روی خود بردارد تا بتواند به جمع‌آوری کمک‌های مالی بپردازد.

ایرانیان ساکن وینی‌پگ، اگر شما هم مثل من معتقدید این مقاله اشکالات اساسی دارد و حاوی اطلاعات غلط و گمراه‌کننده است و اگر شما هم معتقدید این سازمان بعد از جنگ ایران و عراق هیچ سنخیتی با جوانان پایه‌گذارش که صادقانه در راه مبارزات آزادی‌خواهانه خود جان باختند، ندارد و نه تنها یک سازمان دموکراتیک نیست که با سابقه‌اش در جنگ ایران و عراق در کنار صدام و برعلیه مردم ایران و همینطور رفتار غیرانسانی‌اش با اعضای خود در اردوگاه اشرف، یک گروه تروریستی است، با گذاشتن کامنت زیر مطلب این روزنامه در این لینک و همینطور فرستادن ایمیل به نویسنده‌اش به این آدرس carol.sanders@freepress.mb.ca اعتراض خود را به این مطلب اعلام کنید. حداقل نتیجه این کار شما این خواهد بود که از این پس این روزنامه در نوشته‌های خود دقت بیشتری به خرج خواهد داد.

دوشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۸

مراسم سالگرد ۱۸ تیر در وینیپگ


در سالگرد ۱۸ تیر، دانشحویان، استادان و دیگر اقشار ایرانی ساکن وینیپگ همراه با دوستان غیر ایرانی خود، در یک اقدام سمبولیک با ایجاد یک زنجیر انسانی به دور یکی از ساختمان های خوابگاه های دانشگاه منیتوبا و نمایش تصاویر حمله نیروهای لباس شخصی و نیروی انتظامی به خوابگاه کوی دانشگاه تهران در سال ۱۳۷۸ و همینطور تکرار این واقعه در خرداد امسال تلاش خواهند کرد ضمن اطلاع رسانی با جنبش آزادی خواهی مردم ایران اعلام همبستگی کنند. اگر ساکن وینیپگ هستید با حضور خود و تشویق دوستان ایرانی و غیر ایرانی تان در شرکت در این برنامه به هرچه باشکوه تر برگزارشدن این برنامه کمک کنید.



مکان: دانشگاه منیتوبا،‌ ساختمان آرتور مارو (Arthur Mauro building)


زمان: پنجشنبه، ۹ ژوئیه، ساعت ۱۲ ظهر



Call to form a Human Chain

July 9th is the anniversary of the brutal attack of the plain-clothed arm men to the dorm of Tehran University in year 2000 after a peaceful demonstration of the students to protest the closure of a popular newspaper, in which one student was killed and many students were beaten, injured and arrested. This year, at 3 AM on June 14, after the election demonstrations there was another brutal attack to the Tehran University’s dorm, in which 6 students were killed, 100s were injured and arrested. In memory of those students, on Thursday July 9th at noon, we will form a human chain in front of our university’s dorm, Arthur Mauro building. Please join us to show your support for the civil rights movement of Iranian students.

شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۸

من باید به وطنم ایران برگردم

متن زیر ترجمه‌ی یادداشت زیبایی است از "مرجان ساتراپی" نویسنده ایرانی مقیم فرانسه که کتاب "پرسپولیس"‌اش (که از آن فیلم انیمیشنی هم ساخته شد) با شهرت جهانی‌اش گمان نکنم نیازی به معرفی من داشته باشد. این یادداشت در "نیویورک تایمز" دیروز سوم ژوئیه منتشر شد و این ترجمه، ترجمه‌ایست البته در وسع سواد من. کاستی‌هایش را بر من ببخشید و اگر انگلیسی می‌دانید متن اصلی را بخوانید که بسیار خواندنی تر است. جمله کوتاهی از این ترجمه ناگزیر زیر تیغ خودسانسوری رفت...



من باید به وطنم ایران برگردم

شش سال قبل برای شنیدن حرف‌های مردی که نامش را نمی‌برم به کافه‌ای در پاریس رفتم.

او گفت که 24 سال از زمانی که درست بعد از انقلاب سال 57 به دلایل سیاسی ناچار به ترک ایران شد گذشته است. او از خیلی چیزها حرف زد و حرفش را اینگونه به پایان برد که: "وقتی شما سرزمین مادریتان را ترک کنید، می‌توانید در هر جایی زندگی کنید، اما من نمی‌توانم در جایی به جز ایران بمیرم. در غیر اینصورت زندگی من هیج معنایی نخواهد داشت."

این جمله‌اش به شدت تحت تأثیرم قرار داد. در مورد آنچه گفت بارها اندیشیده‌ام نه تنها برای فهمیدنش که برای حس معنای حرفش با تمام وجودم. من هم معتقد بودم که نباید در هیچ جای دیگر به جز کشورم، ایران بمیرم و در غیر اینصورت زندگی‌ام بی معنا خواهد بود.

زمانی که به صحبت‌های این مرد گوش می‌دادم چهار سال از آخرین باری که در وطنم بودم گذشته بود.

بله، من ایران را وطن می‌خوانم جرا که مهم نیست چه مدتی است در فرانسه زندگی می‌کنم و علی‌رغم این واقعیت که بعد از این همه سال خودم را یک فرانسوی حس می‌کنم، اما واژه "وطن" فقط یک معنا برای من دارد: ایران.

من تصور می‌کنم برای همه همینطور است: وطن جایی است که آدم به دنیا می‌آید و بزرگ می‌شود.

مهم نیست که من چقدر عاشق پاریس و زیبایی‌های وصف ناپذیرش هستم، تهران با تمام زشتی‌هایش برای همیشه در چشم من عروس تمام شهرهای جهان خواهد بود.

این به جغرافیا بر می‌گردد، به بوی باران. به چیرهایی که می‌دانیم بدون اینکه حتی مجبور باشیم فکر کنیم که چرا می‌دانیم.

این به رشته‌کوه‌های البرز بر می‌گردد که شهر مرا محافظت می‌کنند. الان کجا هستند؟ چه کسی الان مرا محافظت می‌کند؟

این به بوی تحمل ناپذیر دود بر می‌گردد، بویی که من خیلی خوب می‌شناسمش.

این بر می‌گردد به اینکه نه آسمان همه جا همین رنگ است و نه خورشید همه جا یک جور می‌درخشد.

این بر‌می‌گردد به میل قدم زدن زیر آسمان آبی خودم، به اینکه می‌خواهم خورشید خودم پشتم را نوازش دهد.

زمانی که به صحبت‌های آن مرد گوش می‌دادم چهار سال از آخرین باری که در وطنم بودم گذشته بود. الان بیشتر از ده سال است. یا دقیقاً ده سال و شش ماه و سه روز.

در تمام این سال‌ها، فکر می‌کردم تا چند دهه دیگر بدون اینکه قادر باشم در کوهستان‌هایم قدم بزنم، زندگی خواهم کرد. اما 18 روز قبل، 12 ژوئن 2009، اتفاقی افتاد، اتفاقی که هرگز باورم نمی‌شد روزی در زندگی‌ام ببنیم: ایرانی‌ها در مجال کوچکی برای دموکراسی، به اندازه‌ای که فقط بتوانند به نامزدی که قبلاً توسط شورای نگهبان تأیید شده رأی دهند، صادقانه رأی دادند.

سوالی که بیشتر رسانه‌ها قبل از انتخابات می‌پرسیدند این بود که: "آیا ایرانی‌ها برای دموکراسی آماده‌اند؟"

"بله!" پاسخی بود که بلند و چه رسا آمد.

با حضوری 85 درصدی در انتخابات، رویای ممکن شدن تغییر را دیدند.

همچنین باور کردند که "بلی! آنها می‌توانند".

احتمالاً نیازی نیست که به یادتان بیاورم که این اولین باری نیست که ایرانی‌ها نشان دادند که چقدر عاشق آزادی‌اند. فقط به قرن بیستم نگاهی بیاندازید: انقلاب مشروطه در 1906(اولین در آسیا)، ملی کردن صنعت نفت در 1951 (اولین در خاورمیانه)، برپایی انقلاب 1979، و خیزش دانشجویی 1999 که اکنون بانگ خروشان دموکراسی‌خواهی را با خود آورده است.

بیست سال قبل، وقتی تحصیل در رشته هنر در تهران را شروع کردم، "سیاست" آنقدر موضوعی ترسناک بود که ما حتی شهامت فکر کردن به آن را هم نداشتیم. در موردش حرف بزنیم؟ فراتر از اعتقاد؟

که بر علیه رئیس جمهور در خیابان‌ها تظاهرات کنیم؟ چه فکر عبثی!

نقد رهبری؟ چه خیال مهلکی!

[...]

مرگ، شکنجه و زندان، بخشی از زندگی روزانه جوانان ایران است. آنها شبیه ما نیستند، شبیه دوستان ما و یا شبیه من در زمانی که در سن آنها بودم نیستند. آنها نمی‌ترسند. آنها آنی نیستند که ما بودیم.

آنها دستان خود را زنجیر می‌کنند و فریاد می‌زنند: "نترسید! نترسید! ما همه با هم هستیم!"

آنها فهمیده‌اند که هیچ کس حقشان را به آنها نمی‌دهد، باید خودشان آنرا بستانند.

آنها برخلاف نسل قبل از خود- نسل من که رویایشان خروج از ایران بود- فهمیده‌اند که رویای واقعی نه ترک آن که جنگیدن برای آن است، برای آزاد کردنش، برای عشق ورزیدن به آن و برای بازسازی‌اش.

آنها دستان خود را زنجیر می‌کنند و فریاد می‌زنند: " می‌جنگیم! می‌میریم! ذلت نمی‌پذیریم!"

آنها به خیابان می‌رفتند با علم به این که هر تظاهراتی، امضای سند مرگشان است.

امروز جایی خواندم که با کنایه نوشته بود " انقلاب مخملی" ایران به "کودتای مخملی" ایران تبدیل شد. اما بگذارید چیزی به شما بگویم: این نسل، با امیدهایش، آرزوهایش، با خشمش و طغیانش، برای همیشه جهت تاریخ را تغییر داده است. هیج جیز مثل قبل نخواهد بود.

از این پس هیچ کس ایرانیان را با رئیس‌جمهور باصطلاح منتخبشان قضاوت نخواهد کرد.

از این پس ایرانیان، بی باک هستند، آنها اعتماد به نفسشان را باز یافته‌اند.

با وجود همه خطرها، آنها گفتند نه!

و من بر این باورم که این تازه شروع کار است.

از این پس، من همیشه می‌گویم: زمانی که شما وطن خود را ترک کنید، می‌توانید هرجایی زندگی کنید. اما من نمی‌گویم که تنها در ایران خواهم مرد. من روزی در ایران زندگی خواهم کرد... در غیراینصورت زندگی‌ام بی معنی خواهد بود.


دیدار با خانم نویسنده

سه‌شنبه این هفته، ۲۱ ماه مه ۲۰۲۴ روزی ماندگار و استثنایی در زندگی من بود. در صد و چند کیلومتری پاریس، در روستایی که کوچه‌هایش از شدت اصالت ...