یکشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۴

یک خاطره

عکسی که علی عزیز توی وبلاگش "یه ذره به چپ" (که البته به نظر من باید اسمشو یه ذره به راست میذاشت چون بیشتر به راست میزنه تا چپ!) گذاشته بود، خاطره ای رو برام زنده کرد. عکس، نمایی از یک شهر بود با ساختمون هایی که روی پشت بام هاش پر از دیش ماهواره است...
تقریباً یک ماه قبل از ترک ایران، این یادداشت بدون مهر و شماره، با سربرگ نیروی انتظامی رو توی آپارتمانمون انداخته بودن:

وقتی سراغ رسیور رفتم دیدم که بعله قطعه و کار نمی کنه. از نگهبان مجتمع که پرسیدم فهمیدم از توی مجتمع کلی دیش و رسیور از خونه ها جمع کردن اون هم فقط از مجتمع ما و وقتی نگهبان بااشاره به دیش های آپارتمان بغلی پرسیده اینا رو هم جمع می کنین، برادرا گفته بودن نه اونا ربطی به ما نداره. ما فقط واسه این مجتمع دستور داشتیم! نگهبان گفت اولی که اومدن رفتن خونه آقای "ر" با اون هماهنگ کردن بعد شروع کردن به جمع کردن!
این آقای "ر" یک سال قبلش که من پیش از اینکه موبایل بخرم یک تلفن بیسیم داشتم که آنتنش رو روی یک پایه 5 متری گذاشته بودم عین یه دکل مخابرات اونم روی پشت بوم یک آپارتمان 4-5 طبقه! این آقا اونموقع نماینده بلوک ما بود و باورش شده بود که رئیسه و گیر میداد به این آنتن که برای من مسئولیت داره! من هم کوتاه نمیومدم که به تو ربطی نداره تو نماینده ای که شارژ ماهانه رو جمع کنی. این بحث و جدل همان و آمدن مأموری از اداره ارتباطات رادیویی مخابرات به همراه یک افسر نیروی انتظامی که از هم آپارتمانی های محترم بود، هم همان. تلفن رو جمع کردن و کلی منت گذاشتن که خط تلفنتون رو جمع نمی کنیم. اما تا 24 ساعت دیگه آنتن رو هم جمع کنین و بیارین وگرنه چنین و چنان. که آنتن رو نبردم!
بعد از مدتی این آقای "ر" گیر داد که یک سیم از ماهوارت بده ما هم ببینیم که من چون یک خروجی به خونه برادرم داده بودم، گفتم متأسفانه امکان پذیر نیست!
بعد از اومدن مأمورها و اون یادداشت هم قضیه رو جدی نگرفتم و گفتم مدعی میشم این یادداشت که اصلاً به ابلاغیه رسمی شبیه نبود به دستم نرسیده. بعد از یک ماه که فکر می کردم آب ها از آسیاب افتاده دو تا مأمور با لباس شخصی(البته با برخورد محترمانه) اومدن و گفتن امروز می خواستن حکم جلب شما رو بزنن اما ما گفتیم بذارین یه بار دیگه هم بریم شاید نامه رو ندیدن! اگه تا فردا نیای جلبت می کنیم. حالا ویزا و بلیط کانادا آماده و من هم دو هفته بعدش عازم بودم. به جای رسیور دیجیتال، به پیشنهاد یکی از بستگان (که رد پاش هر روز توی این وبلاگ میافته چون ظاهراً هر روز بهش سر میزنه!) رسیور آنالوگ قدیمی اونو با خودم بردم به اداره منکرات که خداییش تا اون روز پام اونجا باز نشده بود. افسره تا رسیور رو دید گفت نخیر ما اون دیجیتال رو میخوایم! گفتم من همین رو داشتم از قدیم! خلاصه بعد از کلی چک و چونه گفت انشاءالله که همین بوده! (مطمئنم توی دلش داشت فحش میداد که اینو که دیگه کسی از ما نمیخره!) بعد یک برگه بازجویی رسمی گذاشت جلوم و سوال رو می نوشت و من باید جواب رو خودم می نوشتم. بعضی جاها هم شفاهی می پرسید. گیر داده بود که از کجا گرفتی گفتم از یکی از آشناها. گفت اسم و مشخصات. گفتم من اسم از کسی نمی برم. آخرین سوال هم این بود که احساس ندامت میکنی؟ گفتم خیر از نظر خودم کار بدی نکردم که احساس ندامت کنم. خلاصه نزدیک نیم ساعت این بازی ادامه داشت. یه جا اونقدر عصبی شدم که گفتم یعنی واقعاً من اینقدر خطر مهمی برای امنیت بودم که شما با این همه وظایف مهمتر اینقدر وقت صرف این مسأله کنین؟ البته جوابی که شنیدم این بود که اینش به شما ربطی نداره!



آخرش هم گفتن وقت دادگاهت رو تلفنی بهت خبر میدیم و کارت شناسایی خواستن که با گذاشتن اون بذارن من برم. من هم عکس کارت پایان خدمتم رو به جای اصل بهشون دادم. که متوجه اصل نبودنش نشدن! خدا خدا می کردم نخوان کیفمو بگردن چون پاسپورت و ویزای کانادام همراهم بود! کمی گیر دادن که کارتی بده که مربوط به محل کارت هم باشه که گفتم ندارم. خلاصه با اجازه از مقام بالاترش من تا روز دادگاه مرخص شدم. بعد از من همون جناب سروان شروع به بازجویی از یک دختر فراری کرد!
من که گذاشتم و اومدم کانادا اما چند بار برای طفلکی پدرم مزاحمت ایجاد کردن. چند نفری هستن که تلفن میزنن خونه که چرا فلانی نمیاد دادگاه. اگه نیاد میایم وسایل خونتون رو به جای جریمه دادگاه میبریم. وقتی هم که میرن دادگستری که جریمه رو بدن و خلاص کنن، دادگستری میگه پروندش هنوز نیموده و اونایی که به شما زنگ میزنن از طرف ما نیستن!
یکی از اولین چیزایی که روزهای اول اینجا توی تورنتو خیلی برای من جالب بود، دیش های ماهواره است که به تناسب خونه ها که اکثراً شیروونی هستن، پایه های دیواری دارن و معمولاً ملت کنار پنجره هاشون (اون هم بدون استتار!) نصب می کنن.

-----------------------------------------------------------------

  • دیشب اتحادیه دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو جشن سده برگزار کرد که با امکانات دانشجوی برنامه قشنگی بود که با نیایش زرتشتی شروع شد و چند گروه موسیقی و دو برنامه رقص ایرانی ، شاهنامه خونی و یک Stand up Comedy هم داشت. باضافه قهوه، شیرینی های متنوع و خوشمزه خونگی و آجیل!
  • امشب هم فستیوال زمستونی تورنتو شروع شد که مثل پارسال مجسمه های یخی قشنگی آورده بودن که فقط موزیک زنده اش رو پارسال نداشت.
  • خبرنگار شبکه CBS گزارشی از بازار داغ عمل بینی درایران تهیه کرده. ببینید!
  • دو عکس زیر رو هم اجالتاً به عنوان بدون شرح ملاحظه فرمایید.


  • امشب باز هوای تورنتو بهاری بود. یک بارون فوق العاده قشنگ هم میومد که تنهایی حدود 11 شب اونقدر زیرش قدم زدم تا حسابی خیس شدم. کانادایی ها میگن این زمستون در تورنتو غیر عادی ترین زمستونه.
  • فردا اسباب کشی می کنم به خونه جدید. احتمالاً چند روزی تا اینترنتش وصل شه، بی انترنت خواهم بود. پس طولانی شدن این مطلب به اون در.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظر شما چیست؟

دیدار با خانم نویسنده

سه‌شنبه این هفته، ۲۱ ماه مه ۲۰۲۴ روزی ماندگار و استثنایی در زندگی من بود. در صد و چند کیلومتری پاریس، در روستایی که کوچه‌هایش از شدت اصالت ...