تماشای صحنه‌های وحشتناک شکنجه یک فروشنده افغان توسط یکی از شاهزاده‌های امارات حالم را بد کرد. بعد از دیدن این فیلم به این فکر می‌کردم که اگر چنین چیزی در ایران اتفاق افتاده بود چه بسا که در پی یک قطعنامه‌ شورای امنیت، نیروهای ناتو در آماده‌باش کامل برای صدور حقوق بشر به ایران بودند. اما از این حوادث به وفور در شیخ‌نشین‌ها و عربستان سعودی اتفاق می‌افتد، معمولا هم فیلمی مثل این به جایی درز نمی‌کند و آب هم از آب تکان نمی‌خورد. نه صدایی از کشورهای غربی بلند می‌شود و نه حتی یک حرکت جدی از سازمان‌های حقوق بشردیده می‌شود. این نتیجه داشتن روابط حسنه همه جانبه با غرب است. شاهزاده‌های عرب و غیر عرب برای خوشگذارانی‌هایشان به ینگه دنیا می‌آیند و جورج بوش و خلف و سلف‌اش دستشان را می‌فشارند و برمی‌گردند در کشور خود تا شن در حلق فروشنده افغانی که در معامله‌ای با خاندان سلطنت کم فروشی کرده بریزند و بعد عریانش کرده و با چوب میخ‌دار بزنندش و بعد نمک روی زخمش بپاشند و بعد از روی بدن نیمه‌جانش با مرسدس بنز آخرین مدلشان چند بار رد شوند تا حسابی حالش جا بیاید.

بعد از دیدن این فیلم به این فکر می‌کردم که شاید به نفع مردم ما باشد که تا زمانی که از بر سر کار آمدن حکومتی که نماینده واقعی‌شان است مطمئن نشده‌اند، روابط بین ایران و کشورهای غربی بهبود پیدا نکند. حداقل تا اوضاع به همین شکل است، سازمان‌های حقوق بشر که دستشان با سیاستمداران در یک کاسه است، برای منافع سیاسی‌شان هم که شده به محض وقوع یک شکنجه، زندان، اعدام و از این قبیل آنرا در بوق و کرنا کرده و این باعث می‌شود که فشارهای بین‌المللی (همان چیزی که اصلاً روی عربستان و دیگر کشورهای عرب ِدوست غرب وجود ندارد) دست و پای حاکمان را کمی ببندد.

پ.ن: در پی انتشار این خبر اوباما قرارداد هسته ای آمریکا و امارات را به تعویق انداخت. (+) به نظرم این اتفاق بی سابقه است. باید منتظر ماند و دید که این عکس العمل چقدر جدی است. ممنون از آرش بابت لینک این خبر .



روز دوازده بهمن 1387، به مناسبت سی‌امین سالگرد بازگشت آیت‌الله خمینی از پاریس، گزارش تلویزیونی دیدنی که صادق صبا برای تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی تهیه کرده بود از این تلویزیون پخش شد. در این گزارش صادق صبا به نوفلوشاتو می‌رود و آن درخت سیب معروف را می‌بیند (اقامتگاه آیت‌الله توسط گروهی فرانسوی بعدها منفجر شده و اثری از آن نمانده)، با شهردار نوفلوشاتو مصاحبه می‌کند، "پال بالتا" آن خبرنگار فرانسوی که از احساس آیت‌الله در هنگام بازگشت به وطن می‌پرسد و "هیچ" می‌شنود را پیدا می‌کند و همینطور گفتگوی جالبی با بنی‌صدر و علی عرفان (نویسنده) انجام می‌دهد. معمولاً بی‌بی‌سی فارسی گزارش‌های دیدنی‌اش را بعد از مدتی در کانال یوتیوب خود هم قرار می‌دهد. من هرچه صبر کردم چنین اتفاقی برای این گزارش خاص نیافتاد و از آنجا که از نظر من گزارش خیلی خوبی است فیلمی که از صفحه مانیتور کامپیوترم در همان روز به روش‌های عصر حجری با دوربین عکاسی‌ام گرفته‌ام را اینجا می‌گذارم شما هم ببیند.

مدتی است که در وینی‌پگ نمایشگاهی از آثار هنری با موضوع مریلین مونرو شامل عکس، نقاشی و مجسمه در گالری هنر وینی‌پگ برپاست. امروز فرصتی دست داد تا سری به این نمایشگاه که از آلمان شروع شده و فعلاً تور خود را در شهرهای مختلف کانادا می‌گذراند بزنیم و این بهانه‌ای شد برای بیشتر دانستن و بیشتر خواندن درباره این اسطوره سینمای هالیوود که با وجود عمر کوتاه سی و پنج ساله‌اش اثری ماندگار و منحصربه فرد در تاریخ هنر به جاگذاشته تا آنجا که بعد از گذشت نیم‌قرن از مرگش هنوز کنجکاوی نسل‌های جدیدتر را به دنبال خود می‌کشاند. دلیل مرگ این هنرپیشه هنوز در پرده‌ای از ابهام و شایعه و افسانه قرار دارد. علت مرگ اگرچه زیاده روی در مصرف داروی خواب‌آور تشخیص داده شد اما شایعاتی آنرا به قتلی توسط سیا و حتی در مواردی به مافیا نسبت می‌دهد. شایعاتی وجود داشته است که مریلین مونرو با جان اف.کندی و یا رابرت کندی (برادر رئیس جمهور) و یا هردوی آنها روابطی داشته است. حتی "جودیث اکسنر" همسر جان اف.کندی در زندگینامه‌اش که در سال 1977 منتشر شد از روابط همسرش با مونرو حرف زده است. یک سال بعد از مرگ مونرو، جان اف.کندی و پنج سال بعد رابرت کندی ترور شدند. تنها ارتباط رسمی و مستندی که بین مریلین مونرو و جان.اف.کندی به جا مانده است خواندن آواز "تولدت مبارک آقای رئیس جمهور" توسط وی در مراسم تولد کندی در سال 1962 است که درآن زمان از تلویزیون‌های آمریکا پخش شد. این اجرای تاریخی را ببینید:



قابل توجه همشهریان وینی‌پگی: این نمایشگاه تا 7 ژوئن در گالری هنر وینی‌پگ برقرار است. توصیه می‌شود در آخر هفته و ساعت 2 بعدازظهر به دیدن نمایشگاه بروید تا از وجود لیدر برای توضیحات استفاده کنید.

مریلین مونرو در ویکی‌پدیای فارسی
مریلین مونرو در ویکی‌پدیای انگلیسی
وبسایت رسمی مریلین مونرو

در دو دهه اول انقلاب سران نظام آنقدر برای اشاره به ملی گراها و خصوصاْ اعضای نهضت آزادی از واژه "لیبرالها" استفاده می کردند که لیبرال در ذهن مردم عادی شده بود چیزی شبیه یک فحش! این قاعده در مورد استفاده از "صهیونسیتها" برای اشاره به حکومت اسرائیل همجنان صدق می کند. غافل از اینکه یک لیبرال با یک صهیونیست از اینکه به این عنوان خوانده شود نه تنها ناراحت نمی شود که افتخار هم خواهد کرد. به موارد مشابه دیگری هم مثل "بعثیها" (ی ِ کافر) و حتی موارد جهان شمول تری مثل "نازی ها" (در اشاره به اشغالگران آلمانی) هم می شود اشاره کرد. اینها همه مواردی است که انسان ها دشمنان خود را با استفاده از صفتی که در واقع شیوه تفکر آنهاست یاد می کنند و در واقع می خواهند با اینکار بر بد بودن آنها تاکید کنند.

اما مواردی هم هست که این قاعده برای آنها سازگار نیست. مثلا رسانه های داخل ایران هربار که بخواهند دشمنی و کینه خود را نسبت به بی بی سی نشان دهند از آن با عنوان "بنگاه خبر پراکنی بی بی سی" یاد می کنند غافل از اینکه این عنوان نه تنها تحقیرآمیز یا نوهین آمیز نیست که اتفاقا ترجمه دقیقی از British Broadcasting Corporation است. از رسانه های حکومتی بیش از این هم انتظاری نمی رود اما از خود ما که انتظار می رود! باور بفرمایید با گفتن "بنگاه خبرپراکنی فارس" هیچ حرف بدی به "فارس نیوز" نزده ایم. بنگاه "جفنگ پراکنی فارس" با مسمی تر نیست؟

امروز ایمیلی گرفتم از "گرندسنترال" که یک شرکت خدمات رایگان تلفن اینترنتی بود و من یکسال پیش عضوش شده بودم که خبر می‌داد گوگل که قبلاً به عنوان شرکت همکار گرندسنترال اعلام شده بود حالا صاحب اصلی این شرکت شده و گرندسنترال به Google Voice ارتقا پیدا کرده است. گوگل اعلام کرده که این سرویس که در حال حاضر فقط روی اعضای سابق گرندسنترال باز است در چند هفته آینده به روی عموم کاربران گوگل باز خواهد شد. به نظرم با ارائه این سرویس شاهد تحول مهمی در خدمات مختلفی که گوگل ارائه می‌دهد خواهیم بود. اجازه بدهید مروری داشته باشیم بر این سرویس:

با عضویت در این سرویس شما ابتدا به رایگان یک شماره تلفن انتخاب خواهید کرد. (در حال حاضر فقط امکان انتخاب پیش‌شماره‌های آمریکا وجود دارد). بعد تمامی شماره تلفن‌های واقعی خود را مثل تلفن خانه، موبایل و محل کارتان را وارد این سیستم می‌کنید و یکی از شماره‌های خود مثلاً موبایل را به عنوان شماره اصلی انتخاب می‌کنید. از این پس هر کسی که به شماره گوگلی شما زنگ بزند به موبایل شما وصل می‌شود. در واقع با این سیستم شما با ارائه فقط یک شماره به دیگران همیشه در تمام نقاط آمریکای شمالی در دسترس خواهید بود.

این سیستم برای تماس‌هایی که با شما برقرار می‌شود هیچ هزینه‌ای دریافت نمی‌کند اما اگر شما بخواهید از این طریق شماره‌گیری کنید هزینه خیلی کمتری نسبت به سرویس‌های دیگر از شما خواهد گرفت. برای تماس با تمام نقاط آمریکا رایگان، کانادا دقیقه‌ای یک سنت و برای تماس با ایران دقیقه‌ای یازده سنت هزینه بر‌می‌دارد. گوگل به کاربرانش موقع عضویت یک دلار اعتبار هم هدیه می‌دهد که برای صد دقیقه مکالمه در داخل آمریکا و کانادا کافی است! (نرخ‌ها را اینجا ببیند)


از دیگر امکانات این سرویس امکان ارسال رایگان اس‌ام‌اس است و همینطور Voice Mail رایگان. شما می‌توایند تنظیمات را طوری تغییر دهید تا تلفن‌های‌تان مستقیماً به Voice Mail تان منتقل شود یا اگر گوشی را برنداشتید دیگران برای شما پیغام بگذارند. پیغام‌هایتان را در فضایی شبیه جیمیل برای همیشه می‌توانید نگهداری کنید. همینطور می‌شود اگر مثلاً تماسی با موبایل شما گرفته شده و شما در حال رسیدن به خانه بوده‌اید در وسط مکالمه با فشار دادن یک دکمه بدون ایجاد وقفه بقیه صحبت را از تلفن منزل ادامه دهید. همینطور با فشار عدد 4 در میان مکالمه می‌توانید یک مکالمه را ضبط کنید و به آن در همان محیط شبه جیمیلی دسترسی پیدا کنید. در این محیط تمامی آدرس‌های شما از جیمیل در دسترس خواهد بود و با اضافه کردن شماره تلفن به هر ایمیلی دفترچه تلفن کاملی هم خواهید داشت.

اگر می‌خواهید از زمان دقیق باز شدن عمومی این سرویس مطلع شوید ایمیلتان را از اینجا به گوگل بدهید تا به شما اطلاع دهد. احتمالاً شماره‌ها خیلی زود صاحب پیدا خواهند کرد پس زود زنبیل‌هایتان را در صف بگذارید!

یکی از دیگر خصوصیات خیلی جالب این سیستم تماس از طریق وب است. شما می‌توایند ویجت این سیستم را روی وبسایت خود بگذارید و بدون اینکه خوانندگان شما تلفن شما را بدانند با وارد کردن تلفن خود در این ویجت گوگل ابتدا با آنها تماس می‌گیرد و بعد آنها را به تلفن شما وصل می‌کند. و این تماس نه برای شما و نه برای تماس‌گیرنده هیچ هزنیه‌ای نخواهد داشت. امتحانش کنید:


موضوع: 0 نظر |

در سال نو با رخت نو، شاید وقتی که دستنوشته‌ها هم روی ورق‌های یک دفتر یادداشت نوشته شود بیشتر به دل بنشیند. قالب را خودم ترجمه کردم و البته ظاهرش نسبت به طرح اصلی چند تغییر اساسی کرده تا اختصاصی دستنوشته‌ها شود. در فرصت مناسب نسخه تغییر نکرده را ترجمه فارسی می‌کنم و برای استفاده دیگران همینجا خواهم گذاشت. اما فعلاً یک تکه کد جاوااسکریپت که به کار بلاگری‌ها خواهد خورد را داشته باشید تا بعد. قالب‌هایی که تاریخ آنها به این شکل یعنی به شکل تقویم‌های تک‌برگی است را به روش‌های معمول نمی‌شود به تاریخ خورشیدی تغییر داد. برای این کار چند خط کد جاوااسکریپت لازم است که اینجا می‌بینید. توجه کنید که ابتدا باید طبق این راهنمای بلاگر فارسی عمل کنید و بعد متغییری را که محتوی رشته کامل تاریخ خورشیدی است توسط کد زیر به اجزای آن یعنی روز، ماه، سال و نام روز هفته تجزیه کنید و آنها را در جای خود بسته به طراحی قالبتان استفاده کنید:

<script type='text/javascript'>
var postdate = &#39;<data:post.dateHeader/>&#39;
gParsiLongFormat = true;
var timestamp = ToPersianDate(new Date(postdate));
if (timestamp != &#39;&#39;) {
var timesplit = timestamp.split(&#39; &#39;);
var date_week = timesplit[0];
var l=date_week.length;
date_week = date_week.substr(0,l-1);
var date_yyyy = timesplit[4];
date_yyyy = date_yyyy.substr(0,4);
var date_dd = timesplit[2];
var date_mmm = timesplit[3];
}
</script>

موضوع: , 0 نظر |


آزاده عزیز دستنوشته‌ها را برای بازی وبلاگی "اعترافات سبز" دعوت کرده. از طرف آق مجید عزیز هم چندی پیش برای بازی "خاطرات کودکی" دعوت شده بودم که هر دو بی‌پاسخ مانده بود. در این پست می‌خواهم در هر دو بازی شرکت کرده باشم. اما اول طبق رسم و رسوم، جنایات سبز این بچه:

اگر مورچه‌ها هم جزو محیط زیست به حساب بیایند (که قاعدتاً می‌آیند) اعتراف می‌کنم که در دوران بچگی یکی از سرگرمیهای از نظر خودم علمی‌ام این بود که با سرنگ، آب به قسمت انتهایی مورچه‌های بزرگ (همان قسمتی که گرد و قلمبه است و نمی‌دانم اسمش چیست) و توی حیاط خانه‌مان زیاد پیدا می‌شدند تزریق کنم. گاهی هم دو مورچه را با دست می‌گرفتم و مجبورشان می‌کردم همدیگر را گاز بگیرند و بعد مثل مسابقات گلادیاتوری در روم باستان ولشان می‌کردم و تا زمانی که یکی کله یا پای آن یکی دیگر را می‌کند و برنده می‌شد تماشایشان می‌کردم.

یکبار هوس کردم مثل بقیه بچه‌ها زنگ یک خانه را بزنم و فرار کنم. به محض اینکه انگشتم زنگ خانه‌ای را فشار داد و حتی قبل از اینکه مغزم به پاهایم برای فرار فرمان داده باشد، آقای صاحبخانه که از قبل از پنجره داشت کوچه را تماشا می‌کرد داد زد که "چرا زنگ می‌زنی و فرار می کنی بچه؟" و من دیگر از این کارها نکردم! البته گمان نمی‌کنم که این کارم به محیط زیست آسیبی رسانده باشد! یکبار هم همینطور الکی شماره آتش‌نشانی را گرفتم اما نمی‌دانستم که تا آنها نخواهند من نمی‌توانم تماس را قطع کنم. بعد از اینکه آقای آتش‌نشان کلی دعوایم کرد و مطمئن شد که آنش‌سوزی در کار نیست تماس را قطع کرد و من نفس راحتی کشیدم. نمی‌دانم با این مزاحمت من چقدر آتش‌ها دیرتر خاموش شده‌اند و هوا آلوده‌تر شده است.

از همان بچگی آتشباز قهاری بودم و روزی نبود که در کنار باغچه آتشی به پا نکنم. اوایل انقلاب که نفت جیره‌بندی شده بود برای گرم کردن خانه یک بخاری هیزمی گرفته بودیم که با آن عشق می‌کردم. همه چی را می‌شد در آن آتش زد. آن هم داخل اتاق!

این بچه سبز وقتی بزرگ شد رفت سربازی و به اتفاق دوستان هم گروهانیش برای فرار از شستن یقلوی (ظرف غذای سربازی) با شیرهای آب سرد یخ زده در زمستان اسفراین، ظرف غذای تمیز را در داخل کیسه فریزر می‌کرد! بعد از خوردن غذا آن کیسه را دور می‌انداختیم به جای شستن ظرف. البته بعد از مدتی فرمانده گروهان متوجه شد و گمان کنم بابت آن تنبیه هم شدیم. (اینترنت به این بزرگی یک عکس از یقلوی نداشت که لینک کنم!)

و آخر اینکه در ساعت زمین که قرار بود یکساعت چراغ‌ها را همه خاموش کنند اصلاً دل و دماغ این کار را نداشتم و نه تنها چراغ که کامپیوتر و تلویزیونم هم روشن بودند.

اما از طرفی به شدت به گل و گیاه علاقه دارم. تا ایران بودم و در خانه قدیمی حیاط دارمان زندگی می‌کردیم رسیدگی به همه گل و گیاه باغچه با من بود. بعد که آپارتمان نشین شدیم به یک کابینت ساز سفارش چیزی شبیه یک "فلاور باکس" دادم که روی دیوار‌های دور تراس نصب کنم و پر از خاکش کردم که علاوه بر گل، سبزی خانه را هم تامین می‌کرد. اینجا دو گیاه سبز داشتم که در اسباب کشی چند ماه پیش در همان پنج دقیقه‌ای که بیرون بود هوای منفی 20 درجه کارش را ساخت. فعلا گل‌های مصنوعی زیبایی دارم که باعث می‌شوند در مصرف آب هم صرفه‌جویی کنم.

در انتخابات سال 76، با چند تا از همکلاسی‌های دانشگاه می‌رفتیم ستادهای ناطق نوری به اسم تبلیغ برای ناطق پوسترهای بزرگ ناطق را می‌گرفتیم و بعد برش می‌زدیم و از پشت سفیدش به عنوان چک‌نویس استفاده می‌کردیم و به این ترتیب هم به محیط زیست و هم به جنبش اصلاحات کمک می‌کردیم. البته بعد از مدتی بهمان شک کردند و دیگر پوستری به ما ندادند!

به شدت در جدا کردن زباله‌های قابل بازیافت حساسم. در دفتر کارم انبوهی از لیوان‌های کاغذی قهوه‌ام را نگه داشته‌ام که روزی در ظرف مخصوصش بریزم. در این خانه جدیدم هم که صاحب‌خانه ام یک مرد مسن شصت و اندی ساله مهربان است نه او و نه پسر ویتنامی همخانه ام عادت به این جداسازی ندارند. اما فعلاً تشویقش کرده‌ام که یک ظرف مخصوص بگیرد (اینجا بدون ظرف‌های مخصوص، زباله‌‌های بازیافتی شما را قبول نمی‌کنند) که او هم برای من گرفته و حالا باید کمی کار فرهنگی بکنم تا این نظامی بازنشسته کانادایی بعد از شصت سال به این کار عادت کند!

از دیگر خدمات سبزینه‌دار من این که پری را به جداسازی زباله‌ها تشویق کردم. (هرچند کردیت این کار را برای خودش نگه داشته و عمراً اگر در وبلاگش اسمی هم از دستنوشته‌ها ببرد). هر بار هم با هم برای خرید می‌رویم تا جایی که زورم برسد نمی‌گذارم کیسه نایلونی استفاده کند. هرچند بعداً باید پاسخگوی هرگونه مشکل ناشی از کمبود کیسه نایلونی هم باشم!

سریال خانه سبز را هم خیلی دوست داشتم! خصوصاً وقتی شکیبایی می‌گفت: "قهریم اما حرف که می‌زنیم!"

همه شمایی که اینجا را می‌‌خوانید دعوتید که اگر دوست داشتید از "خدمت و خیانت‌"های سبزتان بگویید. همیشه سبز باشید.

ابطحی در وبلاگش می‌نویسد:

... رفته بودم شمال. اما خوشبختانه به هر شکلی بود وبلاگم را تعطیل نکردم. دیروز آمدم. اتفاقا در خیابان با آقای خاتمی برخورد کردم که از سفر استرالیا برمی‌گشت....

و بعد اضافه می‌کند:

... قرار داشتیم با مصطفی تاج‌زاده و خانم بچه‌هامان به سینما برویم. برای دیدن فیلم اخراجی‌‌های ۲. رفتیم. فیلم قشنگی بود که در مورد آن هم خواهم نوشت. مسعود ده‌نمکی تلفنی هماهنگ کرده بود...

آدم می‌ماند که چه بگوید. مشاور سابق رئیس‌جمهور سابق در خیابان با رئیس‌جمهور سابق که از ااسترالیا بر‌می‌گشته بر‌می‌خورد. این در ذهن من اینگونه تصویر می‌شود که مثلاً ابطحی مثل همه مردم عادی داشته به کتابفروشی‌های خیابان انقلاب سر می‌زده و خاتمی هم سر راهش از فرودگاه در پیاده رو خیابان انقلاب خواسته کمی قدم بزند که اتفاقاً همدیگر را در خیابان می‌بینند. اما کمی بعدتر می‌فهمی که وقتی ابطحی و تاج‌زاده می‌خواستند با خانوم و بچه‌ها به دیدن "اخراجی‌های ۲ " بروند، دیگر مثل مردم عادی نمی‌روند در صف طولانی سینما- که به دلیل استقبال زیاد مردم تا ساعت سه صبح سئانس فوق‌العاده گذاشته‌اند- بایستند تا بلیط بگیرند بلکه ده‌نمکی برایشان تلفنی هماهنگ می کند که حتماً بروند در ردیف ویژه‌ای هم بی دردسر بنشینند.

از ربط و تحلیل آنچه در ایران می‌گذرد دیگر واقعاً احساس عجز می‌کنم! اخراجی‌های ۲ بیش از دو میلیارد تومان فقط از اول تعطیلات نوروزی فروش داشته. شایسته مدیر هدایت فیلم استقبال مردم از این فیلم را "یک رویداد ملی" می‌خواند (+) اخراجی‌ها را ده‌نمکی ساخته. همان ده‌نمکی که چماقش را ظاهراً زمین گذاشته و دوربین دست گرفته (که البته اتفاق میمونی است). اما ده‌نمکی فیلمساز هم وقتی چیزی به مذاقش خوش نیاید همچنان داد می‌زند (+) و حتی بعد از اینکه نتوانست بابت اخراجی‌های یک از جشنواره فجر، آن چیزی که انتظار داشت را بگیرد، باز یاد گروه‌های فشارش می‌افتد و از مجلس می‌خواهد در انتخاب داوران جشنواره دخالت کند! و حالا ابطحی و تاج‌زاده با سفارش ویژه ده‌نمکی بلیط سینما می‌گیرند. مردم هم همچنان تا ساعت سه صبح از سر و کول هم بالا می‌روند تا اخراجی‌ها تماشا کنند و به قول انگلیسی زبان‌ها Who cares که در 18 تیر چه شد و عزت ابراهیم نژاد چگونه در کوی دانشگاه تهران به قتل رسید. ده‌نمکی اگر اخراجی‌های هزار را هم بسازد باز با شنیدن اسمش همان تصویری که در سال‌های 78 – 79 از آن با چشم خودم از نزدیک و بارها دیدم را زنده می‌کند: با پیراهنی سفید، انداخته روی شلوار، چفیه‌ای بر گردن، چماق بلندی در دست و در حال نعره کشیدن و فرمان دادن به گروهش برای برهم زدن تجمعات دانشجویی و بعد از تار و مار دانشجویان خواندن دستجمعی "کجایید ای شهیدان خدایی" به عنوان مارش پیروزی ...