یکشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۴

افشاگری

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

وب لاگ دو ساعت دست به یک سری افشاگری های انقلابی در مورد دست نوشته ها زده و به قول خودش دست پیش گرفته که پس نیفته! حالا که اینجوریه پس بنا به قانون مطبوعات (که البته به جز توقیف، هیچ بندش در اون دیار رعایت نمی شد و نمی شه) من هم مجبورم به سبک و سیاق آقایان مهدی نصیری و حسین شریعتمداری صاحبان قبلی و فعلی روزنامه وزین کیهان! (که انصافاً وزینه با اون چند کیلو کاغذی که با اعتبار دولتی سیاه میشه و انصافاً خیلی خوب شیشه ها رو برای خونه تکونی شب عید برق می انداخت!) هویت پنهانِ دو ساعت رو بر حسب وظیفه افشا کنم.

این بابک خان، دوست و یار شفیق و قدیمی ما، از همون اولش اینقدر انتلکتوئل و منورالفکر تشریف نداشتن که حالا به ما گیر می دن! اصولاً من فکر می کنم همه روشنفکرهای تاریخ اولش مذهبی دو آتیشه بودن. مثلاً احسان طبری مگه اولش روحانی نبود؟ نمی دونم چه خاصیتی در مذهب وجود داره که وقتی زیادی توش غور می کنی یه جورایی به تهش می رسی و ... بگذریم.

دوم یا سوم راهنمایی بودم که یک جاسوئیچی با عکس راکی که اون موقعه ها یکی از اسطوره های جوون ها در سینمای هالیوودی بود، با کلی ذوق و شوق خریده بودم که همین بابک عزیز در مقابل چشمان حیرت زده من، عکس راکی رو از توش در آورد و ریز ریزش کرد و جاسوئیچی رو به من پس داد و در مقابل اعتراض من که چرا اینکارو کردی گفت این تبلیغ فرهنگ غربیه (تهاجم فرهنگی فعلی!).

این قضیه ای که بابک توی وب لاگش بهش اشاره کرده مربوط میشه به بک تحقیق در مورد شطرنج. در سن 14-15 سالگی تحت تـأثیر محیط کانون پرورش فکری که اون زمان در اون شرایط و جو خفقان سال های 63-64 تازه شاید یکی از بازترین فضاهای فکری بود که اجازه حرف و بحث کمی آزاد رو می داد و به همین خاطر هم خیلی از آدم های تندرو با رفتن بچه ها به اونجا زیاد موافق نبودن. تحقیقی رو باید انجام می دادیم. اون زمان به شدت شطرنج باز بودم و البته مذهبی هم. در زمانی که شطرنج رو باید قاچاقی می خریدیم و داشتنش نوعی جرم بود. از طرفی شرایط مذهبی دور و برم که روی خودم هم به شدت تأثیر داشت تناقض بزرگی برام ایجاد کرده بود. سعی کردم به حساب خودم دلیل حرمت شطرنج رو در بیارم. به جز چند کتابی که به عنوان تاریخچه شطرنج و همینطور نظر شطرنج بازهای حرفه ای در مورد این بازی استفاده کردم، اصل منابعم محدود به اصول کافی و بحارالانوار مجلسی می شد. اون موقع هنوز کتاب تشیع علوی و تشیع صفوی دکتر شریعتی رو نخونده بودم که توش زار می زنه مجلسی مجموعه ای از احادیث جعلی رو در بحارالانوار جمع کرده و اونو پیشکش شاه سلطان حسین صفوی کرده! خلاصه نتیجه تحقیق این شد که شطرنج بده و اهه و اخه ! مربی اون زمان کانون هم که از ما (من و بابک و شش - هفت نفر دیگه) مثل موش های آزمایشگاهی استفاده می کرد، با رزونامه قدس صحبت کرده بود که این تحقیق رو در چند قسمت چاپ کنه. همه چیز به خوبی و خوشی داشت پیش می رفت که ناگهان استفتاء حلالیت شطرنج نازل شد و اگرچه برای یک نوجوان 14-15 ساله یک جور ضربه سخت بود، اما درس بسیار بزرگی بود که هیچ وقت فراموشش نمی کنم.

حالا این بابک خان ما از اونجا که همسر محترمه اش بهش اولتیماتوم داده حرف سیاسی در وب لاگ موقوف و اون هم بدون حرف سیاسی حرف دیگه ای نداره بزنه، گیر داده به ما!

وقتی به گذشته ها فکر می کنم دلم به حال دوران نوجوانی از دست رفته و جوانی در حال گذر نسل خودم می سوزه. ملغمه ای از تضادها و تناقض ها. همه بچه هایی که اهل کتاب و فکر و اندیشه بودن این خوددرگیری ها و تناقضات درونی رو با هجوم تبلیغات بیرونی جامعه، جامعه انقلاب زده درگیر جنگ، داشتند. نگاهی به مطلب پدر، مادر، شما مقصرید ( 1 و 2 و 3 ) از نیک آهنگ کوثر بکنید. نمی دونم این کانادا و خصوصاً تورنتو چه خاصیتی داره که هر چی آدم خوش ذوق و خوش فکر (البته به جز من!) توی ایران بودن، اینجا جمع شدن! نیک آهنگ کوثر رو تقریباً از اواخر سال 72 با کاریکاتورهاش توی روزنامه همشهری شناختم. بعد سر و کله اش از هفته نامه مهر پیدا شد و بعد رونامه های به قول آقایان زنجیره ای، بعد زندان اوین و بعد تورنتو ... هیچ وقت فراموش نمی کنم اون کاریکاتوری که در مورد شبکه جام جم در هفته نامه مهر از پورنجاتی و لاریجانی چاپ کرد و باعث استعفای پورنجاتی از صداوسیما و البته قطع همکاری نیک آهنگ با صدا و سیما شد!

و اما میزان نظراتی که برای دست نوشته ها میرسه داره بالا میره و هر چیزی که تا به حال به دست من رسیده رو توی سایت قرار دادم. اگر هم چیزی نرسیده یحتمل به قول بابک اشکال از بی سواتی من بوده و محدودیت های ابزارهای این سایت. اگرچه این مژده رو از الان می تونم بدم که به زودی این اشکالات رفع می شه و آدرس سایت هم به www.dastneveshteha.com تغییر خواهد کرد. (قابل توجه وب لاگ دو ساعت!). من قصد ندارم روی نظرات رسیده نظر بدم و اونها رو تا زمانی که اهانتی به شخصی یا اعتقادی نباشه بدون تغییر در سایت درج می کنم و پاسخگویی اون رو به بقیه خواننده ها واگزار می کنم. محیط وب لاگ ها که به قول نیک آهنگ کوثر تابو ها رو شکست، یکی از بهترین مکان ها برای تمرین دموکراسی و تحمل نظر دیگرانه.

راستی در مورد قضیه دست دادن خاتمی با موشه کاتساو، ایراهیم نبوی یک طنز قشنگ نوشته که این دفعه علاوه بر لینکش، خود متن رو هم کپی می کنم. آخه اینطور که بعضی از دوستان خبر می دن متأسفانه خیلی از لینک هایی که من اینجا می ذارم توی ایران فیلتر شده و باز نمی شه :

چهل سال بعد در همین هفته
امروز پنجشنبه 25 فروردین 1423 هجری شمسی مطابق با چهاردهم آوریل 2045 میلادی است، خبرهای این هفته را به اطلاع می رسانیم.

خاتمی با موشه کاتساو دست داد
با انتشار کتاب خاطرات موشه قصاب پرده از یک راز بزرگ قدیمی برداشته شد. موشه قصاب رئیس جمهور اسبق اسرائیل که در حال حاضر فروشگاه سمساری بزرگ موشه و برادران را در شهر یزد اداره می کند و مالک زنجیره فروشگاههای سمساری موشه اند برادرز در سراسر جهان است، در خاطرات خود به ماجرای ملاقات رازآلودش با خاتمی در مراسم تشییع جنازه پاپ ژان پل دوم اشاره کرد. موشه قصاب در بخشی از خاطراتش نوشته است: وقتی خاتمی من را دید، گفت: سلام آقا! شما ایرانی هستید؟ من گفتم: بله، من شما را می شناسم. خاتمی گفت: شما لهجه یزدی دارید؟ من گفتم: بله، من یزدی هستم. خاتمی گفت: چه جالب! خوشحالم که با یک هموطن ایرانی در ایتالیا آشنا می شوم، آن هم در این مکان مقدس. من گفتم: من هم همینطور. بعد خاتمی گفت: ایران وطن شماست، به ایران برگردید، آغوش ایران برای شما باز است. من گفتم: خیلی ممنون. بعد خاتمی پرسید: شغل شما چیست؟ گفتم: من رئیس جمهور هستم. خاتمی با تعجب گفت: ولی رئیس جمهور من هستم. من گفتم: من رئیس جمهور اسرائیل هستم. بعد خاتمی گفت: اسرائیل؟ گفتم: بله. گفت: اسرائیل راستکی؟ گفتم: بله. گفت: جان مادرت راست می گی؟ گفتم: بله. گفت: ولی ما که با شما دشمن هستیم؟ من گفتم: بله. بعد گفت: پس چرا با هم دست دادیم؟ بعد رفت.

نظرات خوانندگان :

Name : رامین

E-Mail : azimzadegan_r@yahoo.com

URL : www.secretcode.persianblog.com

Date : Sat, 16 Apr 2005

سلام.حاله شما خوبه.مطلب 24 عالی بود.البته همشون عالی بود.در قسمت آخر مطلب 24 کلی کیف کردم خیلی جالب نوشته بودین

Name : مهدیه

E-Mail :

URL :

Date : Tue, 19 Apr 2005

ببخشید ولی من به سبک صحبت کردن خودتون یک نظر می دم شاید تأثیری داشته باشه. ولی قبلش از تمام خواننده های این وب لاگ معذرت می خوام:
این آقای عطار عجب خ + ر ای گیر آورده.البته ببخشید شنیده بودم شما به هر کاری دست می زنین تا اقامت کانادا رو بگیرین ولی نمی دونستم اینطوری ! هر چی گیر می آرین می زارین تو سایت .من منتظر بودم درباره آبشار نیاگارا هم یک چیزهایی تو این وب لاگ بخونم ، چون اولین دست نوشته هاتون بیشتر در مورد خاطراتتون بود .

Name : بابك

E-Mail :

URL :

Date : Mon, 2 May 2005

اين مهديه کيه؟ با اجازه کي اومده تو وبلاگ من؟ :)

چهارشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۴

اسباب کشی, دموکراسی و پاپ!

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

دیشب (6 آوریل 2005) اولین اسباب کشی در این دیار رو تجربه کردم. در پی یک افزایش حقوق! و کمی بهتر شدن شرایط مالی و کسب کمی اعتماد به نفس! از یک اتاق کوچک (مشترک با یک دانشجوی هندی) در داون تاون تورنتو به بیسمنت خونه ای در شمال تورنتو در منطقه ایرانی نشین موویدم! محدوده تقاطع خیابون یانگ با فینچ و خصوصا یانگ با استیلز کاملاً حال و هوای ایران رو داره. از انواع رستوران ها و چلوکباب های ایرانی گرفته تا صرافی و دفتر اسناد رسمی و سوپرهای ایرانی با نون بربری و حتی کله پاچه و سفره خانه سنتی پیدا میشه و همه با تابلوهای فارسی. توی اتوبوس و مترو کمتر پیش میاد که دور و برت چند نفر فارسی حرف نزنن. این چیزها برای کسی که 6 ماه توی محله ای زندگی کرده که حتی یک ایرانی هم نمی شناخته فعلا جذابیت داره.

6 ماه و 4 روز پیش با دو چمدون و یک کیف لپ تاپ وارد کانادا شدم. اما انگار که اسباب و اثاثیه آدم زاد و ولد می کنن, به زور کلی خرت و پرت رو توی یک تاکسی چپوندم. راننده تاکسی جوون بیست و پنج-شش ساله خوش مشربی بود و البته کانادایی. (اینجا اونقدر چینی و هندی و پاکستانی دیدیم که وقتی یک نفر که متولد کانادا باشه می بینیم کلی ذوق می کنیم!) نیم ساعتی راه داشتیم و خودش سر صحبت رو باز کرد. پرسید: کجایی هستی؟ گفتم:ایرانی. گفت: از شهرهای بزرگ ایران؟ گفتم: دومین شهر ایران. که پرسید: از مشهد؟ خیلی شوکه شدم. گفتم: تو مشهد رو می شناسی؟ گفت: آره ! من سال 89 زمان جنگ شما مدتی ترکیه بودم و همه آدم هایی که توی هتل من بودن, ایرانی هایی بودن که از ایران فرار کرده بودن و توشون مشهدی هم بود. حرف کشید به مشکلات ایران و آزادی در کانادا. گفت: من توی کشورم می تونم برم داد بزنم که من از نخست وزیر بیزارم. تو توی کشورت می تونی بری داد بزنی از رئیس جمهورتون بیزاری؟ گفتم: نه! البته نمی شد توضیح بدم که اسثنائا این یکی رو می تونم و حتی شاید تشویق هم بشم! یکی از چیزهایی که اینجا توضیح دادنش خیلی مشکله و نمی تونن اینا درکش کنن, همینه که بخوای فرق حکومت رو با دولت توضیح بدی. چون این بیچاره ها اصلاً همچین چیزی ندیدن تا حالا! اتفاقاً چند روز پیش داشتم سخنرانی سید ابراهیم نبوی در تورنتو در مورد علل طنز خیز بودن ایران رو گوش می کردم که یه جاش می گفت :

" توی کجای دنیا دیدین رئیس جمهور, رئیس اپوزیسیون باشه؟ حاکمیت جزو نیروهاییه که می خواد دولت رو از بین ببره. تا قبل از این قضایا دولت تعریفش چیز دیگه ای بود. حالا باید همه کتابها رو زیرورو کنین که ببینین میشه حاکمیت مخالف دولت باشه؟ بعد دولت بشه طرفدار حکومت, بعد حکومت بیاد جای دولت؟!! .... یک بازی بامزه.... یک عالمه نفت داریم. نشستیم دوره هم حال می کنیم...!"

(این سخنرانی را در اینجا بشونید: بخش اول - بخش دوم.)

و اما سر قضیه زهرا کاظمی روابط کانادا و ایران به شدت داره متشنج می شه. کانادا از ایران تقاضای تحقیقات مستقل و برگرداندن جنازه زهرا کاظمی رو کرد. ایران هم این تقاضا رو رد کرد و گفت اصلا دکتر شهرام اعظم در بیمارستان بقیه الله نبوده. کانادا هم اعلام کرد به عنوان اعتراض در نمایشگاه بازرگانی ایران شرکت نمی کنه!

یک موضوع جالب: مدتی که نمایندهای کارکنان TTC دارن با مسئولینش مذاکره می کنن و تهدید کردن اگر به خواسته های صنفی شون عمل نشه از صبح دوشنبه دست به اعتصاب می زنن. این TTC مخفف Toronto Transit Commission میشه و مترو, اتوبوس و چیزی شبیه تراموا که اینجا بهش می گن Street Car رو در سطح تورنتو شامل میشه. اگه این اتفاق بیافته (که من خیلی دلم می خواد ببینم!) تمام تورنتو فلج میشه. 8400 کارگر روزانه 1400000 نفر رو در سطح تورنتو جابجا می کنن. این اتفاق در سال 1999 هم افتاده و می گن اون روز خیلی ها نتونستن به محل کارشون برسن. اگه امسال هم تکرار بشه دوربین به دست راه میافتم تو شهر!

توی این هفته ای که گذشت پاپ در گذشت و خیلی از کانال های تلویزیونی برنامه هاشونو قطع کردن وبرنامه های ویژه گذاشتن و بعضی ها هنوز هم دارن ادامه می دن. من به شدت یاد 14 خرداد 69 و شرایط کسالت بار صدا و سیمامون افتادم. این جا هم کانال های رسمی تقریبا چیزی شبیه همون شرایط رو پیدا کرده. البته مدرن تر ولی اصل قضیه یک چیزه. واقعا انتظارشو نداشتم در جامعه ای مدرن هنوز اینقدر برخورد مذهبی ببینم. شخصیت و خدمات پاپ ژان پل دوم و خدمات انساندوستانش و کمکی که به صلح جهانی داشت بحث دیگه ایه. اما برای من فاجعه بار نشون دادن مرگ طبیعی یک فرد در حدی که مرتب با مردم و حتی بچه ها مصاحبه بشه و اونا هم حرف های کلیشه ای تکراری رو بزنن اصلاً قابل درک نیست. اما حالا که صحبت از پاپ شد پیشنهاد می کنم نوشته ای که شخصی برای ابراهیم نبوی فرستاده رو با عنوان پرواز پاک بخونین. پاپ شخصیت ممتازی بود, در این شکی نیست.

در مراسم تدفین پاپ هم که اتفاق جالبی افتاده دو رئیس جمهور یزدی دنیا یعنی خاتمی و موشه کاتساو رئیس جمهور ایرانی الاصل اسرائیل با هم دست دادن و به فارسی صحبت کردن! هرچند خاتمی اینو تکذیب کرده. احتمالاً بزرگترهاش بدجوری دعواش کردن !

و آخرین مطلب این که وب لاگ دوساعت برای دومین بار دست نوشته ها رو خجالت داده و بهش لینک داده و به خواننده هاش پیشنهاد داده به اینجا سر بزنن. پس, وب لاگ دوساعت: "به محض اینکه لینکدونی من هم راه بیافته از خجالتت در میام! "

نظرات خوانندگان :

Name : Sam

E-Mail : dina81_2003

URL :

Date : Wed, 13 Apr 2005

باسلام.
نظر خاصی نسبت به نوشته شما ندارم . ولی دوست محترم اونجا هم که هستین دنبال درد سر می گردین .اینجا آب نمی دیدین ولی ... لااقل اونجا (باید باید ) به فکر درس خوندن باشین

جمعه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۴

زهرا کاظمی

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

پنجشنبه 31 مارس خبر داغ روزنامه‌ها و راديو و تلويزيون‌هاي كانادا ايران رو هدف گرفته بود : دكتر شهرام اعظم، پزشكي كه در آخرين روز قبل از مرگ زهرا (زيبا) كاظمي اونو در بيمارستان بقيةالله الاعظم تهران معاينه كرده بود، در يك كنفرانس خبري در اتاوا ، نتيجه معاينات خودشو مبني بر شكنجه، تجاوز جنسي، قطع انگشتان و ضربه به سر زهرا كاظمي در زمان بازداشت، اعلام كرد.

دكتر اعظم كه پزشك وزارت دفاع بوده الان به عنوان پناهنده سياسي در كاناداست و در مصاحبه‌اش از اينكه دولت كانادا تقاضاي پناهندگيشو خارج از نوبت بررسي كرده تشكر كرد. پاول مارتين نخست وزير و پير پتيگرو وزير خارجه كانادا بعد از اين كنفرانس گفتند كه ما مي‌دونيم كه اون به قتل رسيده و رفتار دولت ايران پذيرفتني نيست.

براي ديدن بخش‌هايي از فيلم اين كنفرانس خبري اينجا رو كليك كنين. اين هم يك فيلم خبري ديگه كه با همكارهاي زهرا كاظمي توي مونتريال مصاحبه مي كنه. مقاله جالبي هم به همراه يك عكس و كاريكاتور جالب در مورد اين قضيه در سايت سي.بي.سي هست كه من ترجيح مي‌دم اونو از سايت خودش ببينين و من اون تصاوير رو اينجا نذارم! بنابراين اينجا رو كليك كنين. سايت جالبي هم به همت پسر زهرا كاظمي به سه زبان انگليسي، فرانسوي و فارسي ايجاد شده كه براي ديدنش بايد اينجا رو كليك كنين. ضمنا نام زهرا كاظمي در دايرة‌المعارف اينترنتي ويكي‌پديا كه يك دايرة‌المعارف رايگان و فوق‌العاده با ارزشه هم درج شده.

قابل توجه اينكه دو شب بعد از اين كنفرانس خبري، يكي از كانال‌هاي تلويزيوني (Toronto 1) فيلم توهين‌‌آميز بدون دخترم هرگز رو پخش كرد. به اندازه كافي ذهنيت‌ مردم اينجا از ايران بد هست. وقتي اينجور فيلم‌ها هم كه پخش مي‌شه اون‌هايي كه اهل خبر و سياست هم نباشند به اندازه كافي تحت تأثير قرار مي‌گيرند. حالا دارم كم‌كم درك مي‌كنم چرا وقتي اينجا از خيلي از ايراني‌ها پرسيده ميشه كجايي هستين به جاي اينكه بگن (Iranian) ميگن (Persian) ...!

نظرات خوانندگان :

Name : Shohreh Movahedi

E-Mail : blue_ocean22001@yahoo.com

URL :

Date : Thu, 28 Apr 2005

سلام خوشحالم که به اين مساله پرداختيد اين فاجعه و جنايت يکی از فجايعی است که نه تنها در ايران بلکه در هر گوشه از جهان که قدرتمداری خود را مالک جان و مال انسانها می پندارند رخ داده و می دهد و خواهد داد.اما قتل فجيع و مظلومانه اين روزنامه نگار زن برای شخص من بسيار تکان دهنده بود.اميدورام که شعله ای که با خون او روشن شده خاموش نشود و دامان قاتلينش را بگيرد. می دانم که قانون پادافره جز اين نيز نتيجه ای نخواهد داد.

پنجشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۳

چهارشنبه سوری

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

آخرين سه شنبه سال 1383 كه امسال پونزدهم مارس مي‌شد باتفاق جمعي از دوستان ايراني رفتيم به پارك ساني‌بروك كه البته به نام لزلي‌پارك بيشتر شناخته مي‌شه چون در تقاطع خيابون اگلينگتون و لزلي قرار داره. ايراني‌ها اسم اين پارك رو پارك ملت گذاشتن! چون بيشتر برنامه‌هاي ايراني‌ها اينجا برگزار مي‌شه. (همونطور كه به دانشگاه تورنتو ميگن دانشگاه تهران! چون حروف اختصاريش با حروف اختصاري دانشگاه تهران يكيه U of T).

جمعيت زيادي بود در حد دو سه هزار نفر كه البته گروه گروه ميومدن و مي‌رفتن. آتش‌نشاني ماشين‌هاشو داخل پارك مستقر كرده بود و پليس تورنتو هم براي حفظ نظم با برخوردهاي خيلي خوب در سطح پارك حضور داشت و حتي مقابل پارك براي رد شدن ايراني‌ها از وسط بزرگراه، ماشين‌ها رو متوقف مي‌كرد. يك ماشين پليس هم براي همراهي با مردم از بلندگوش موزيك پخش مي‌كرد! پليس‌هاي سلطنتي سواره هم به چشم مي‌خوردن. اين پليس‌ها سوار اسب‌هاي خيلي تنومندي هستن كه من فكر مي‌كنم بايد تركيبي از اسب و شتر و گاو باشه !

شهرداري اجازه داده بود در چندنقطه مشخص پارك مردم آتيش روشن كنن. و در كنار آتيش‌ها ايراني‌ها به رقص و پايكوبي مشغول بودن.

به اولين جمعي كه رسيديم جند دوربين تلويزيوني در حال فيلم‌برداري از مردم بود. ما هم رفتيم جلوي جلو روي يك سكو كه بهتر تماشا كنيم و در نتيجه احتمالاً بخوبي توي تصوير افتادم. فكر مي‌كردم حداكثر يكي از اين تلويزيون‌هاي ماهواره‌اي لوس‌آنجلسي آبگوشتي مثل تلويزيون حميد شب‌خيز بايد باشه اما متاسفانه كاشف به عمل آمد كه اين آتيش متعلق به سازمان ورشكسته مجاهدين خلق بود!

گروه‌هاي مختلف سياسي از اين فرصت استفاده كرده بودن و مشغول پخش اعلاميه‌‌هاي خودشون بودن: از محكوميت حكم‌هاي اعدام در ايران تا اعلام به رسميت شناختن دادگاه‌هاي اسلامي در استان انتاريو . چند تا خانم ايراني هم مشغول فروش آش رشته بودن.

فرداش توي اخبار خوندم كه باز هم برخوردهاي شديدي بين مردم و نيروي انتظامي در شب چهارشنبه سوري پيش اومده و باز تلفات از انفجارهاي نارنجك‌ها و ترقه‌هاي غير استاندارد. خيلي مسخره‌ست كه پليس خودمون جوون‌ها رو براي اين جشن مي‌گيره و پليس اينجا اين‌جوري ازشون حمايت مي كنه.

اين روزهاي نزديك عيد حس غريبي دارم. اگرچه اينجا كلي جشن و مراسم مختلف براي سال نو هست اما آدم حس مي‌كنه يك چيزي كم داره و نوروز فقط توي ايران واقعاً مي‌تونه نوروز باشه و اينجا كمي مصنوعي به نظر مي‌رسه.

مراسم چهارشنبه سوري ايراني‌هاي تورنتو بازتاب وسيعي توي روزنامه‌ها و اخبار تلويزيون داشت. از اين مراسم كه به اسم فستيوال آتش ايراني‌ها و يا بازي با آتش اسم برده شد با عكس و تصوير توي اخبار كانادا منعكس شد. اين عكس رو هم من از روزنامه مترو انتخاب كردم.

چهارشنبه سوري تورنتو از نگاه حسين درخشان در وبلاگش به اسم سردبير خودم، رو اينجا مي‌تونين بخونين. همينطور خبر مراسم رو در سايت شهروند.

تا مدتي بعد از برگشتن از چهارشنبه سوري تورنتويي انگشت‌هاي دست و پام رو از شدت سرماي سيزده درجه زير صفر تورنتو حس نمي‌كردم! اما در مجموع شب خوبي بود. جاي همه دوستان خالي...

یکشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۳

هله‌لويا هله‌لويا ...

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

زماني كه در دوره راهنمايي در مدرسه حكيم‌نظامي مشهد درس مي‌خوندم (حدود سال‌هاي شصت و چهار-شصت و پنج) در كتابخونه مدرسه، انجيلي رو ديدم و از كتابدار خشكه مقدسي كه داشتيم خواستم اونو رو براي امانت به من بده، كه با برخورد تند و زننده اون مواجه شدم كه تو برو قرآنت رو بخون اول! اين حركت اون باعث شد با اشتياق بيشتري دنبالش برم و بعد از مدتي نه تنها انجيل كه عهد قديم و عهد جديد و همين‌طور انجيل برنابا رو پيدا كنم و بخونم. همون زمان خيلي مشتاق بودم كه توي مراسم مسيحي‌ها در كليساهاي مشهد شركت كنم. براي همين به كليسايي كه توي خيابون كاتب‌پور بود زنگ زدم و گفتم علاقمندم در مراسمتون شركت كنم اما مسيحي نيستم كه كشيشي كه پشت خط بود گفت براي پرسيدن سوال مي‌توني بياي اما در مراسم نمي‌توني شركت كني.

از وقتي اومدم كانادا يكي از برنامه‌هاي از قبل طراحي شدم اين بود كه برم مراسم اديان مختلف رو ببينم. امروز يكشنبه سيزدهم مارس (2005) فرصتي دست داد تا همراه دوستي كه قبلاً يك بار بطور اتفاقي به يكي از كليساهاي ايراني دعوت شده بود، اين مراسم رو از نزديك ببينم. ما به وسط‌هاي مراسم رسيديم. بخشي از نيايش تموم شده بود، اما موعظه كشيش كليسا رو كامل ديديم و بعد دوباره نيايش و سرود و موسيقي. نه تنها كسي دينمون رو چك نكرد كه حتي به عنوان تازه وارد به رديف اول هم راهنماييمون كردن و جلوي جلو نشستيم.

وقتي دقيق به موعظه‌ها و بحث‌هاي كشيش گوش مي‌كردم به اين نتيجه رسيدم كه فرق زيادي بين حرفاي اون و آخوندهاي خودمون وجود نداره. فقط عبا و عمامه جاش رو به كت و شلوار و كراوات داده و نوحه و گريه جاش رو به آواز همراه با ارگ و گيتار و جاز داده و به جاي سينه زدن همه با هم دست مي‌زنن و با شادي خدا رو نيايش مي‌كنن كه البته وجود اين شادي براي جذب جوون‌ها و بچه‌ها كم اهميت نداره. (البته يك تفاوت مهم ديگه‌اش با مساجد خودمون هم اين بود كه اينجا بوي عرق پا مشام آدمو آزار نمي‌داد...)

كشيش از نوع هدايت صحيح و غلط صحبت مي‌كرد. مي‌گفت هدايت صحيح هدايتيه كه از طرف رهبران كليسا تأييد بشه! (درست مثل اسلام فقاهتي !) جالب بود كه اينجا هم همديگر رو برادر و خواهر صدا مي‌زدن! برادر محسن، خواهر فرشته!

آخر مراسم هم با قهوه و كيك همه پذيرايي شدند و البته ما رو هم خيلي تحويل گرفتن. جالب بود خيلي دقيق حواسشون به تازه وارد‌ها براي جذب كردن بود. كشيش كليسا بعد از مراسم به طرف ما اومد و به دوستم گفت شما رو قبلا ديدم و بعد رو من كرد و گفت شما اولين باره اينجا مياين و با من دست داد و خوش‌آمد گفت و خانومش رو صدا زد و گفت براي مراسم بيست و هفت مارچ (جشن قيام مسيح ) كه همراه با شام هست دعوتشون كن. كه من گفتم برنامه‌مو براي اون روز از الان نمي‌دونم و اون هم تلفن گرفت كه باهامون تماس بگيره!

بعد از مراسم بيرون از سالن كليسا يكي از كساني كه برنامه نيايش رو اجرا مي كرد (كه بعداً خودش رو بيژن معرفي كرد و به نظر 35-36 ساله ميومد) به طرف من اومد و گفت اولين باره اين كليسا مياين؟ گفتم آره. پرسيد قلبتون رو به مسيح دادين؟! من كه انتظار چنين سوالي رو نداشتم، گفتم اتفاقا منتظر كشيش كليسا بودم تا تشكر كنم از اينكه اجازه داده ما كه مسيحي نيستيم مراسمتون رو ببينيم! گفت اينجا خونه خداست و نه به كشيش و نه به من و نه به هيچ كس ديگه ربطي نداره كه چه كسي اينجا مياد.

نكته‌اي كه برام عجيب بود اسامي افراد حاضر بود از كشيش تا عوامل اجرايي ديگه كليسا كه اكثراً اسم‌هاي اسلامي مثل ناصر، محسن و ... داشتند و اينكه هيچ كدوم از مردم حاضر در كليسا هم لهجه ارمني نداشتند. حسي به من مي‌گفت اينها همه مسلمون‌هايي هستند كه اينجا تغيير دين دادن. اين رو با احتياط و غير مستقيم از بيژن پرسيدم كه چرا اسم‌هاي شما مسيحي نيست؟ گفت خوب ما ارمني نيستيم كه اسم ارمني داشته باشيم. پرسيدم اما اسم‌هاي شما عربيه! گفت ما همه تغيير دين داديم. مثلاً كشيش 20 سال پيش و من 15 سال پيش قلبم رو به مسيح دادم!

همه در عرض اين چند سال بعد از انقلاب!‌ يكي از موضوعات جالبي كه اميدوارم روزي شرايطش فراهم بشه تا بتونم روش تحقيق دقيق آماري كنم، برآورد تعداد افراديه كه بعد از انقلاب دين خودشون رو از اسلام تغيير دادن.

كمي با بيژن در مورد مسيحيت صحبت كردم و بعد اون خواست كه اجازه بدم برام دعا كنه تا مسيح در قلبم قرار بگيره! من هم قبول كردم. دستش رو گذاشت روي شونم، چشماش رو بست و من در حالي كه به سختي سعي مي‌كردم ظاهرم رو جدي نشون بدم حدود ده دقيقه به دعاهاش گوش كردم..

نظرات خوانندگان :

Name : خودت ميدوني

E-Mail : اينم ميدوني

URL : اينهم به هكذا

Date : Sat, 2 Apr 2005

يادته همون زمونايي كه تو حكيم نظامي بودي (يا شريعتي چه فرقي ميكنه) كلي تحقيقات كرده بودي و اخرش به اين نتيجه رسيده بودي كه هركي به صفحه شطرنج نيگا كنه انگار به فلان جاي والده محترمه اش نيگا كرده ؟؟
هاها هرهر هوهو يوهو عجب خري بودي ها.اصلاح كنم بوديم ها.اما خدا وكيلي تو خر تر بودي.

توضيح دست‌نوشته‌‌ها:

از جناب آقاي بابك ... همقطار قديمي، با آدرس ئي‌- ميل ... كه در وب‌لاگ دوساعت قلم مي‌زنن بابت ابراز نظرشون سپاسگزاري مي‌شود. نظر ايشان به صورت امضاء محفوظ همونطور كه خودشون فرستادن درج شده است!

نشاط

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

روزي كه 12 روزنامه بصورت فله‌اي و يكشبه (سال 1379) توقيف شدند، رو هيچ وقت يادم نمي‌ره. اون موقع در خوابگاه كوي دانشگاه شهيد بهشتي زندگي مي‌كردم. در اتاق 160 بلوك يك. يك اتاق 4 نفره. ما اونجا براي اداره اتاق قوانيني داشتيم كه مثلاً هر روز هفته يك نفر باصطلاح شهردار بود و بايد همه كارها مثل آماده كردن صبحانه، گرفتن شام و نظافت اتاق رو انجام مي‌داد. صبح‌ها پس از آماده شدن صبحانه، شهردار براي بيدار كردن بقيه بچه‌ها، بسته به ذوقش نواري ميذاشت و صداش رو بلند مي‌كرد يا راديوپيام رو روشن مي‌كرد يا فرياد مي‌زد! اون روز شوم شهردار مربوطه صداي راديو رو بلندكرد كه همون لحظه اخبار شروع شد و خبر توقيف روزنامه‌ها رو داشت مي‌خوند. چنان خواب از سرم پريد و با ناباوري اخبار رو گوش مي‌كردم كه هيچ وقت فراموش نمي‌كنم. در اون روزها من حداقل روزي دو روزنامه مي‌خريدم و دو سه روزنامه هم در كتابخونه دانشگاه، يا اتاق بقيه دانشجوها مي‌خوندم. همون روز يادمه تا ساعت ده - يازده صبح، مردم ناباورانه همچنان مقابل كيوسك‌هاي روزنامه فروشي ولنجك منتظر آمدن روزنامه‌ها بودن.

چند روز پيش وقتي خبر رفع توقيف روزنامه نشاط پس از 5 سال رو توي اخبار ايران خوندم تمام اين خاطرات دوباره برام زنده شد...

همون روز يك دختر هندي مسيحي كه توي كالج با هم همكار هستيم، يكدفعه و بدون مقدمه ازم پرسيد : اين درسته كه شما زن‌ها رو اونقدر با سنگ مي‌زنين تا بميرن؟ براش توضيح دادم كه اين عمل (سنگسار) تحت چه شرايطي و چه جوري انجام مي‌شه. چيزه قابل توجيهي نبود! فقط بهش گفتم خيلي كم پيش مياد كه اين حكم اجرا بشه. پرسيد تو تا حالا ديدي؟ گفتم فقط يك فيلم از اين مراسم روي اينترنت اونم سال‌ها پيش ديدم. وقتي اين سوال‌ها رو مي‌كرد و من هم بهش جواب مي‌دادم، واقعا وحشت‌زده منو نگاه مي‌كرد و من يادم ميومد كه اون روزي كه اين فيلم رو ديدم (در همون روزهاي توقيف نشاط و در همون دانشگاه شهيد بهشتي)، چقدر تا مدتي حالم از توحشي كه در اين عمل بود منقلب شده بود...

اين روزها دو خبر خوب ديگه در مورد ايراني‌ها و البته نه از ايران هم داشتيم، يكي انتخاب شدن يك دختر ايراني به عنوان دانشمند جوان امسال در آمريكا و بعدي انتخاب يك دختر ديگه‌ ايراني به عنوان دختر شايسته اروپا

شرمين شهريور، دختر 22 ساله ايرانی تبار که تبعه آلمان است، روز شنبه دوازدهم مارس در ميان دخترانی از 36 کشور اروپايی که در پاريس رقابت می کردند به مقام اول دست يافت و دختر شايسته اروپا شد.

مؤسسه بهداشت وابسته به شرکت آمريکايی جنرال الکتريک ( GE Healthcare) و انجمن آمريکايی پيشرفت علم (AAAS)، سبا ولدخان، زن ايرانی مقيم آمريکا را به عنوان برنده جايزه "دانشمند جوان" برگزيده اند


شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۳

محرم و عاشورا در كانادا

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

آغاز محرم رو اينجا روزنامه‌ها و اخبار به عنوان آغاز سال قمري اعلام كردن (و نه البته به عنوان يك واقعه مذهبي) به عنوان يك پديده طبيعي. سايت گوگل هم كه به مناسبت‌هاي مختلف لوگوهاش رو عوض مي‌كنه، براي آغاز سال قمري هم لوگوي خاصي گذاشته بود. در واقع به‌ اينجا به جاي تسليت تبريك مي‌گن چون يه جور شروع سال نو حساب ميشه. نكته جالب ديگه اي كه من اينجا ديدم توي تقويم هاشونه كه روز اول ماه و قرص كامل ماه رو مي نويسن با عنوان هاي New Moon و Full Moon كه براي من خيلي جالب بود. اما عاشورا رو توي روزنامه‌ ديدم با يك عكسي كه خيلي مايه شرمندگي بود. اين عكس:
عكس عزاداري شيعيان در عراق رو نشون مي‌ده. وقتي داشتم دنبال اين عكس توي اينترنت مي‌گشتم تا بتونم توي اين نوشته‌ها بذارمش عكس‌هاي ديگه‌اي از لبنان پيدا كردم كه خيلي چندش‌آور و وحشيانه بود

عنوان اين عكس‌ها مراسم خونين اسلامي بود. و خواننده‌هاي سايت نظرشونو زير اون‌ها نوشته بودن. يكي نوشته بود : اسلام اينه؟ اسلام دين صلحه ؟ يا دين گوشت‌هاي قطعه قطعه‌شده؟ ... و خيلي چيزهاي ديگه




نظرات خوانندگان :

Name : هاجر

E-Mail : hmahvi@yahoo.com

URL :

Date : Sun, 27 Mar 2005

This is not Islam.This is the savage cruel,unhumane,and humiliaiting way of those who want to leave nothing but a terrifying and disgusting name of Islam.They are not Muslims,they are enemies of Islam and Allah in the true sense of the word.This is not the way with Islam.This is the way against it.

Name : AKO

E-Mail : ako11254@yahoo.com

URL :

Date : Sat, 2 Apr 2005

in kar faghat dar yek mazhabe mozakhrafi mesle shie ke aslan rabti be slam nadarad va yek mazhabe sakhtagi dar hodode 700 sal pish ast wojod dare

Name : Fardin

E-Mail : fardin_94@yahoo.com

URL :

Date : Mon, 11 Apr 2005

در کشور ما سه گروه آدم است :
یک گروه پنج درصدی که پ ... دسته شونه و یک گروه 90 درصدی خ که باید روش بگذارند فقط یه مشکل وجود داره که چه جوری بگزارن راه های زیادی است به چند را اشاره میکنم
1- این اسلام نیست و کار تمام
2- این اسلام با اون اسلام فرق میکنه و کار تمام م حل .
3- ایرانی بودن ما با اسلامی بودن ما فرق میکنه و مشکل حل میشه
4- من چی کار دارم مشروبم رو میخورم اما نمازم رو میخونم و بازهم مشکل حل
5- خانم بازی میکنم بعد میرم اشک حسین میریزم کار تمام میشه و بازهم مشکل حل میشه .
بازم بگم امیدوارم همه فهمیده باشن بهرصورت پنج درصد هم آدم مانند من هستن که کاشانه و خونه شون خیلی وقته اشغال شده و اینها هم مجبور میشن بشن مثل خ آره مقاومت فایده نداره تا درودی دیگر بدرود.

Name : مهدیه

E-Mail :

URL :

Date : Fri, 27 May 2005

چند ماه پیش وقتی برای دومین بار این صفحه رو می خوندم(مطلب شماره 18) و عکسهاشو تماشا می کردم یکباره فرم صفحه عوض شد و قسمت نظر بدین ظاهر شد . روی اون کلیک کردم بی اختیار چند جمله با ناراحتی نوشتم و... . ولی در نهایت با اسرار من و اینکه یک نظر دیگه راجع به این موضوع می زارم ، اون جملات ناقص تو سایت قرار نگرفت . حالا بعد از گذشت دو سه ماه به این نتیجه رسیدم که بحث در مورد این نوشته ها یا عکسها رو نمی تونم تو چند جمله خلاصه کنم .چند وقت پیش راجع به بحث اصلی همین صفحه از یک دوست که چند ساله تا حدی می شناسمشون و با تمام اختلاف عقیده هایی که با ایشون دارم هنوز هم ارادت و احترام خاصی نسبت بهشون دارم این رو شنیدم که : دوازده امام داریم ، برای هر کدوم چند روایت شهادت ، یک ماه محرم ، یکی صفر یکی رمضون و خلاصه کل سالمون به همین ترتیب می
گزره و ... . یکی همچین نظری داره و یکی هم برای همون امامها می گه :
مهر تو به مهر خاتم ندهم وصلت به دم مسیح مریم ندهم
عشقت به هزار باغ خرم ندهم یک دم غم تو به هر دو عالم ندهم
امروز جمعه است . ایرانیها در سوگ دو تا مرد هستند ! حاج آقا آقاسی و حاج آقا مؤذن زاده .خوش به حالشون عاشق بودن و همون کارهایی که من و خیلی های دیگه به زور انجام می دیم رو با عشق انجام دادن ، آخر هم به عشقشون
رسیدن و با اثرهایی که به جا گزاشتن همه به خوبی ازشون یاد می کنند . اذون گوش نواز مؤذن زاده و شعرهای آقاسی که وقتی با ابهت صداش همراه می شد تنم شروع به لرزیدن می کرد . به قول پیر هرات :
تا در ره عشق او مجرد نشوی هرگز زخودی خویش بیخود نشوی
دنیا همه بند توست بر درگه او در بند قبول باش تا رد نشوی

Name : يك دوست

E-Mail :

URL :

Date : Mon, 06 Jun 2005

چرا نظر مهديه رو حذف كردين ؟اگه مي خواستين نزارين نبايد از همون اول اين كار رو مي كردين .

دست نوشته ها:

این مشکل به دلیل تغییر Server سایت و یک سری مشکلات فنی، موقتاً پیش آمد. دست نوشته ها اهل سانسور نیست، نگران نباشید


دوشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۳

ولنتاين

این مطلب از وبلاگ قدیمی دستنوشته ها به این صفحه منتقل شده است.

چهاردهم فوريه اين‌طرف آب‌ها روز عشاق يا ولنتاينه. اگرچه چند ساليه كه كم و بيش تو ايران هم جوون‌ها ولنتاين رو شناختن. اما نيروي انتظامي خيلي سعي مي‌كرد(و البته اينطور كه تو اخبار خوندم امسال هم سعي كرد) جلوي مغازه‌هايي رو كه هديه‌هاي ولنتاين رو مي‌فروشن بگيره. پارسال ابطحي مشاور خاتمي توي وب‌لاگش ولنتاين رو تبريك گفت كه خيلي‌ها بهش توپيدن. اون موقع فكر نمي‌كردم من سال بعد ولنتاين رو واقعاً از نزديك بينم و شور و شوق مردم رو حس كنم. امسال هم ابطحي باز اين روز رو در 25بهمن تبريك گفت. متن تبريكش اينه :

روز جهاني دوستي و عشق

دوستي و عشق، قديمي ترين واژه هايي است كه بشر همواره با آنها زيباترين و ماندگارترين لحظات زندگي خود را سر كرده است.

شايد به همين دليل باشد كه روز جهاني عشق بدليل آنكه آشناترين و زيباترين عنوان مشتركي است كه همه ي انسانها در همه جاي دنيا نسبت به آن احساس يكساني دارند، در همه جا مورد استقبال قرار گرفته است.

در جامعه اي مثل جامعه ي ايران كه اكثريت آن جوان هستند، طبيعي است كه ابراز عشق و دوستي پر معناتر شود.

انكار آن در واقعيت موجود در جامعه هيچ تأثيري نمي گذارد.

آماري كه گلفروشي ها، كادو فروشي ها و مراكز فروش شكلات كه از ميزان فروش خود در اين مناسبت ارائه خواهند داد، راه را بر انكار اين مناسبت مي بندد.

بومي كردن اين مناسبت هاي جهاني هم امكان پذير نيست. زيرا كه دنياي ارتباطات همه را به يكديگر رسانده است و مرزها را برداشته و نسبت به حرفهاي مشترك همه يك احساس دارند.

پس چه بهتر كه كاري كنيم كه عشق و دوستي در فضاي محرمانه برگزار نشود.

براي همه، روزهاي پر صفا و صميميت آرزو دارم و اميد كه صداي بلند بد اخلاقي اجتماعي و سياسي، جاي خود را به صداي گرم محبت و عشق بسپارد.

بومي كردن، اشاره به پيشنهادي داره كه پارسال بعضي‌ها دادن كه در ايران روز ازدواج علي و فاطمه رو روز عشق بذاريم و به جاي ولنتاين اعلام كنيم. كه مي‌گه امكان‌پذير نيست...

اين روز ريشه در اوايل ظهور مسيحيت داره كه حكومت روم در اون زمان ازدواج رو براي سربازان رومي ممنوع كرده بود. در اين زمان يك كشيش كه مسيحيت رو بصورت پنهاني تبليغ مي‌كرده سربازا رو با معشوقه‌هاشون عقد مي‌كرده. امپراطور روم مي‌فهمه و دستور بازداشتشو مي‌ده و اونو زنداني مي‌كنن. در زندان اين آقاي كشيش سر ولنتاين عاشق دختر زندانبانش ميشه (ببينين چه پشت‌كاري داشته!) و براي اون در آخرين روز عمرش قبل از اعدام نامه‌اي مي‌نويسه كه آخرش نوشته بوده : ولنتاينِ تو. بعد از اعدامش اين كشيش معروف ميشه به شهيد عشق و اين روز ميشه روز عشاق. صرفاً‌هم مربوط جوون‌ها نيست. روز ابراز محبته حتي زوج‌هاي مسن. صرف نظر از ريشه مذهبيش كه الان اصلاً كسي بهش توجه نداره رسم خيلي قشنگيه. از يك هفته قبل بازار هديه خريدن داغِ داغ ميشه و برعكس ايران كه روز مادر همه كادوها گرون مي‌شد، اينجا حراج ميشه و تخفيف هم مي‌دن. روزنامه ها هم اكثراً‌ تيترشون يا عكس روي صفحه اولشون چيزي مربوط به اين روز بود

روز ولنتاين بيشتر روزنامه‌ها صفحه اولشون با عكس‌هايي نظير اين تزئين شده بود. من فقط براي اينكه حس اين روز رو در كانادا به خواننده‌هاي اين سايت منتقل كنم اين عكس‌ها رو اينجا مي‌ذارم و قبلاً‌ هر گونه سعي در ترويج فرهنگ مبتذل غرب رو شديداً تكذيب مي‌كنم

در اين تصوير هم فستيوال بوسه در فيليپين رو مي‌بينيد كه در شب ولنتاين(2005) بيش از 5300 زوج فيليپيني (كه بنابراين به هم شرعاً‌ محرم هستند!) به مدت حداقل 10 ثانيه همديگر رو مي‌بوسند. شرح ماوقع رو در CNN بخونين.

مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی

مصاحبه هفته‌نامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهم‌تری...