شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۵

کریسمسی

  • ترم پاییز تموم شد و دانشگاه‌ها در تعطیلات دسامبر هستن. چند روزی بیشتر به کریسمس نمونده. هوا زیادی خوب شده. اگرچه هنوز کم و بیش آثار برف‌های سنگینی که اومد توی شهر به چشم می‌خوره اما هوای 10 درجه زیر صفر برای این موقع از سال در وینی‌پگ یعنی هوای بهاری! زمانی توی این مملکت آبشار نیاگارا هم با اون عظمتش یخ می‌زده! از وقتی این پست آقای تهرانتویی رو که در مورد گرم شدن کره زمین (Global Warming) و اثراتش روی تغییرات آب و هوا در کانادا خوندم یه جورایی از کوچ به منی‌توبا راضی‌تر شدم! آخه نوشته مناطق خوش آب و هوای کانادا مثل ونکور به تدریج هوای خوبشون رو از دست می‌دن (همونطور که طوفان‌ها وبرف های یکی دو هفته پیش ونکور رو حسابی درب و داغون کرد) و "مناطق شمالی کانادا، زمستان سرد و خشن و طولانی خود را با زمستان ملایم و دلپذیر اروپا عوض خواهند کرد".

  • هنوز نمی‌دونم وینی‌پگی‌‌ها لحظه تحویل سال جای خاصی دور هم جمع می‌شن یا نه. چیزی مثل برنامه‌ای که در تورنتو در مقابل شهرداری (میدان نتن فیلیپس) برگزار می‌شه و بعد از شمارش معکوس ده‌ها هزار آدمی که اونجا جمع میشن، لحظه تحویل سال معمولاً هر کسی به نفر کناری خودش (البته از جنس مخالف) یک French kiss آبدار (یا به قول اَوین کوچولو "کریزی ماچ!!") نثار می‌کنه.
  • توی این تعطیلات من باید باز اسباب‌کشی کنم! اگرچه به خاطر آمدن همسرهمخونه نیجریه‌ایم به کانادا دوماهه که می‌دونم باید خونه رو تخلیه کنم، اما رفتار این جانور هم به طرز آزاردهنده‌ای غیر قابل تحمل شده. اونقدر عصبیم کرده که متأسفانه ناخودآگاه یه حس بدی نسبت به هرچی سیاهه دارم پیدا می‌کنم. وقتی این خونه رو پیدا کردم، حتی ذره‌ای هم به خاطر رنگ پوست همخونه‌اش در گرفتنش تردید نکردم، اما از من به شما نصیحت، هرگز اشتباه من رو تکرار نکنین! اونقدر ماها با هم اختلاف فرهنگی داریم، که این اختلاف‌ها در هنجارها و رفتارها بدجوری آدم رو آزار می‌ده. به هرحال دنبال خونه‌ام. دوست داشتم این‌بار داون‌تاون وینی‌پگ رو تجربه کنم که به نفعم هم بود به چندین دلیل. اما ظاهراً قسمت نیست چون جاهایی که پیدا می‌شه همه نزدیک دانشگاست.
  • به سلامتی انتخابات در ایران هم برگزار شد و اگرچه "رایحه گند خدمت" آن همچنان بلند است! اما به نظرم مشارکت مردم در انتخابات یک پیام اساسی داشت. مردم فهمیدن قهرشون از انتخابات، بلایی چون احمدی‌نژاد رو نصیبشون کرد. ما همه یا زمانی در انتخابات شرکت کردیم یا به چشم انتخابات دیدیم. درسته که رأی‌ها جابجا می‌شن، اما مردم واقعاً میان و در انتخابات شرکت می‌کنند. حالا به هر دلیل. همون مردمی که وقتی توی تاکسی و اتوبوس می‌شینن فحش زیر و بالای همه مسولین رو می‌دن! این از عجایب مردم ماست و همینطور از شعبده‌های جمهوری اسلامی که تخصص وافری برای به صحنه آوردن مردم داره. حالا اون‌هایی که از این طرف آب انتظار انقلاب دارن، اگه با چشم باز نگاه کنن، می‌بینن که مردم به دلایل مختلفی انقلاب بکن نیستن: بخش بزرگی از مردم اونقدر گرفتار برقراری تعادل بین دخل و خرجشون هستن که حال انقلاب کردن ندارن. عده دیگه‌ای تجربه تلخی از انقلاب دارن و هزینه‌های سنگین اونوهنوز به یاد دارن. عده‌ای قابل توجه‌ای هم چون مذهبی هستن، با حکومت اسلامی از ترس عقوبت اخروی مخالفت نمی‌کنن. اگر انتظار از یک نیروی خارجی و یا کودتای نظامی رو که هیچ آدم عاقلی آرزوشونو نداره به کنار بذاریم، آیا جز اینه که مشکل اون مملکت باید از درون حل شه؟ حالا اسمش رو هرچی دوست دارین بذارین. ریفرم، اصلاحات، انقلاب مخملی، استحاله از درون یا هرچیز دیگه!
  • تعطیلات به همه اینوری‌ها خوش بگذره!

دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۵

خدمات بهداشت همگانی!

تا دیشب متوجه این ماشین نشده بودم، وگرنه زودتر عکسشو می گرفتم! در جهت توسعه خدمات بهداشت همگانی و مقابله با ایدز: ماشین فروش آتوماتیک کاندوم های لاتکس و معطر با سه رایحه موز، توت فرنگی و وانیل در یکی از دستشویی های مردانه دانشگاه منی توبا. (معطرش 25 سنت گرونتره! D:)

دوشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۵

روز دانشجو

من چون در شش ماهه دوم سال به دنیا آمدم، قاعدتاً می‌بایست یکسال دیرتر به مدرسه می‌رفتم. اما در اولین سال بازگشایی مدارس بعد از انقلاب، یعنی سال 58، آموزش و پرورش، آزمون هوشی گذاشته بود که بچه‌های شش ماهه دوم، اگر نمره کافی از اون آزمون میآوردن، می‌تونستن برن کلاس اول دبستان. و اینگونه بود که در اولین کنکور زندگیم قبول شدم! یادمه تنها سوالی که جواب اشتباه دادم، تشخیص بین دست چپ و راست بود! تا کلاس‌ دوم- سوم هم برای تشخیص دست راست و چپ باید اول تمرکز می‌کردم که با کدوم دست می‌نویسم! بعدها کم کم این مشکل رفع شد. البته ظاهراً فکر می‌کردم حل شده! اما تازگی‌ها دارم شک می‌کنم به این‌که راست و چپ رو درست از هم تشخیص می‌دم یا نه!

اینجا دوست مارکسیست بسیار عزیزی دارم که اگر روزی بر سر مسائلی چون جنبش اصلاحات و اینکه جنبش دانشجویی ایران، گرایش‌های چپکی داره یا نه، با هم دعوا نکنیم، گویی اموراتمون نمی‌گذره! این دوست عزیز در نوع خود و از حیث داشتن خصوصیات انسانی، نمونه است (و فقط حیف که اون هم ظاهراً مثل من از بچگی مشکل تشخیص چپ و راست داشته!). نگاه قشنگی که به انسان‌ها و در واقع همه موجودات زنده داره، خاص خودشه. مثلاً می‌گه اولین باری که سوار اسب شده، بعد از پیاده شدن، وقتی چشمش به چشم اسبه افتاده، ازش خجالت کشیده و تصمیم گرفته دیگه سوار اسب نشه. حالا بماند که نسبت به خر، این حیوان مورد ستم انسان‌ها واقع‌شده چه حسی داره!

این دوست عزیز، معتقده که اگه زیپ هر انسانی رو پایین بکشی oops! ببخشین! "اگر زیپ پوست هر انسانی رو پایین بکشی، یک سوسیالیست دوآتشه در آن میبینی" اما من معتقدم که اگر زیپ پوست هر کومونیستی رو پایین بکشی یک آدم ایدئولوگ اصول‌گرا در اون می‌بینی که تنها فرقش با مذهبی‌های اصول‌گرا اعتقاد به وجود یا عدم وجود خداست که اون هم تفاوتی در شیوه اداره حکومت ایجاد نمی‌کنه.

خلاصه ما در این سه-چهار ماهی که وینی‌پگ نشین شده‌ایم، خودمان را جر دادیم تا به این دوست عزیز بقبولانیم که جنبش‌های اعتراضی در ایران، چه از نوع دانشجویی و چه از نوع کارگری و چه از نوع زنان، هیچ سنخیتی با حرکت‌ و خواسته‌های چپ ندارد و این‌ها توهماتی بیش نیست. تا اینکه چشممان به جمال این عکس‌های تجمع دانشجویان دانشگاه تهران در روز 15 آذر امسال روشن گشت! گویا باید وجود شبح لنین بر فراز ایران رو جدی گرفت!



میزگرد صدای آمریکا با حضور دکتر مهرداد درویش‌پور و امیرعباس فخرآور و کوروش صحتی که نازلی سیبیل‌طلا رو عصبانی کرده رو ببینید. این مصاحبه من رو هم عصبانی کرد اما نه به اون دلیلی که نازلی عصبانی شده، بلکه به خاطر چرندیاتی که فخرآور در مورد 16 آذر و کودتای 28 مرداد ( نیاز تاریخی به زعم آقا!) گفت و همینطور لحن زشتی که در جواب تحلیل‌های منطقی درویش‌پور استفاده کرد. فخرآورکه خودشو به عنوان نماینده جنبش دانشجویی ایران به سنای آمریکا رسوند و حالا عکس یادگاری شو با رضا پهلوی توی وبلاگش (روی بلاگفا! که عجیبه چرا جمهوری اسلامی حذفش نکرده) می‌ذاره اگرچه موجود حقیر و نفرت‌انگیزیه، اما همین آدم در توضیح این پلاکاردهای سرخ‌رنگی که در دانشگاه تهران علم شد چیزی گفت که قابل تأمله. اینکه چه بسا تکرار پروژه انقلاب فرهنگی سال 59 (که احمدی نژاد هم اخیراً بهش اشاره کرد) بهانه‌ای لازم داره و اون نفوذ قلابی مارکسیسم در دانشگاه‌هاست. به نظر من دانشجوهای ایرانی اگر کمی تاریخ بخونن و از گذشته درس عبرت بگیرن، هرگز طرفدار رنگ سرخ نمی‌شن. اگرچه اگر گرایش به چپ رو اونطور که دکتر درویش‌پور توضیح داد، صرفاً رادیکالیزه شدن حرکت دانشجویی بدونیم، بحث دیگه‌ایه.

ضمناً نوشته‌های سیبیل‌طلا رو دوست دارم. چون نازلی آدمیه که بدون نقاب و با صداقت واقعاً خودشه توی وبلاگش. حیف که مثل این دوست عزیز ما بدجوری چپکی می‌زنه! (اگرچه از یک نوع دیگه!).

شنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۵

مسلمون شدن جاسوس روس و باقی قضایا

بچه که بودم، (دوره دبستان و اوایل راهنمایی) به خاطر مذهبی بودن دوآتیشه، از طرف مامان و خاله‌ام، به لقب "بچه آخوند" مفتخر بودم! والبته مورد تحسین بابای به شدت مذهبی‌ام هم بودم. بعدها کم‌کم اونقدر به راه راست هدایت شدم که بابام به چشم کافر حربی بهم نگاه می‌کرد و مامانم داشت کم‌کم نگران از بی‌دین شدنم می‌شد. مامان که طفلی عمرش به دنیا نبود، بابا هم این اواخر قبل از خارج شدنم از ایران، به نظر میومد دیگه از هدایت من قطع امید کرده و کاری به کارم نداشت، اما در عین حال گاهی می‌گفت "من می‌دونم تو توی دلت چیز دیگه‌ایه و به خاطر لجبازی با این وضع و اوضاع اینجوری می‌کنی!" بماند که خودم هم هنوز درست نفهمیدم توی دلم چیه! اما حالا که فکر می‌کنم، همون موقع‌ها هم "بچه‌آخوند" از نوع دموکرات و مدرنش بودم! گاهی که نطقم باز می‌شد به بابام می‌گفتم: "از نظر من کار اونی که با فکر کردن به این نتیجه رسیده که خدا نیست و کمونیست شده، هرچند به خطا رفته، اما از اونی که بدون فکر چون پدر و مادرش مسلمون بودن، مسلمونه و هیچ وقت هم در موردش فکر نمی‌کنه باارزش‌تره!" از این جور نطق‌های کفرآمیز که می‌کردم بابام نگاه حیرت‌انگیزی به من می‌کرد و فقط با نگرانی سکوت می‌کرد! حق داشت طفلی! چون نتیجه فکر کردن به این چیزاست که آدم رو از راه به در می‌کنه.


تورنتو که بودم، دورادور و باواسطه، خانم ایرانی مسلمونی رو می‌شناختم که سرطان داشت و دکترها بهش گفته بودن که بیش‌تر از یکماه زنده نخواهد موند. این خانم هم در آخرین روزهای عمرش از خونواده‌اش خواسته بود که براش توی بیمارستان کشیش بیارن تا مسیحی بشه و شد و مسیحی از دنبا رفت. این قضیه رو من برای همه کسایی که یه جورایی کم و بیش مذهبی بودن تعریف کردم، یکه می‌خوردن و قضاوت‌های کم و بیش یکسانی می‌کردن که بدا به حالش! اما برای من قضیه از دید دیگه‌ای جالب بود. به نظر من کسی که مطمئنه داره میمیره، حداقل با خودش به صداقت کامل می‌رسه. به نظر من صرف‌نظر از درست یا غلط ارزیابی کردن عمل این خانم (که به نظر من هیچ انسانی صلاحیتش رو نداره، چون همه ما از منظر اعتقادات خودمون این کار رو می‌کنیم) کارش با ارزشه. چون برای خودش به حقیقتی رسیده ونمی‌شه گفت این کارش روی حساب و کتاب‌های رایج این دنیا بوده. به همین اندازه به تصمیم جاسوس سابق روس که توی لندن با مسمومیت رادیواکتیو به قتل رسید برای مسلمون شدن در آخرین روزهای عمرش با احترام نگاه می‌کنم. اگرچه در مجموع به تغییر دین از هر طرفش معتقد نیستم. یعنی به نظرم همه ادیان رو که نگاه کنی خوب و بد و راست و دروغ و کلاه‌برداری‌هاشون به یه اندازه است. پس از یکی دراومدن و سراغ یکی دیگه رفتن، دیگه از اون کاراست!

اما نکته‌ مهمی در مورد خبر مسلمون شدن این جاسوس شهید! که بی‌بی‌سی با غرض‌ورزی‌های همیشگیش سانسورش کرده اینه که این شخص که پزشکان علت مرگش رو آلودگی با عنصر راديواکتيو پولونيوم با جرم اتمی 210 تشخيص دادند، در آخرین لحظات عمرش زیر لب زمزمه می‌کرده "انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست!" و تا لحظه مرگ هاله‌ای از نور دور تختش رو گرفته بوده... والاه!

این روزا سخت درگیر امتحان‌هام هستم که از فردا (روز تطیل!) شروع میشه. برای همین اینجا کم و بیش داره خاک می‌خوره. اگرچه از اونجا که بهم تکلیف شد که مطلب جدید بذارم! هر از چند روزی اینجا رو آپ خواهم کرد. Just 4 u! (;

شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۵

قتل عام خانواده پسر شجاع در دانشگاه واترلو

یادمه زمان دانشجویی با کلی این طرف و اون طرف زدن و جلب موافقت هزارتا رئیس، یه تابلو (برد) گرفتیم که توش کمی مطالب علمی مرتبط با رشته‌مون رو بزنیم. گذشته از اینکه قبل از زدن هر مطلب باید نظر مدیر گروه رو هم جلب می‌کردیم، برای فتوکپی گرفتن کلی منت می‌کشیدیم تا اونجا که بعضی وقت‌ها ترجیح می‌دادیم از جیب خودمون هزینه‌اش رو بدیم. اینجا دانشجوهای دانشگاه منی‌توبا، روزنامه (یا دقیق‌تر هفته‌نامه)‌ای دارن به اسم Manitoban که در قطع بزرگ روزنامه‌ای در 24 صفحه رنگی هر هفته منتشر می‌شه. این نشریه که تمام کارهاش (مطلب و گزارش و عکس) توسط خود دانشجوها بصورت افتخاری انجام می‌شه، در تیراژ خیلی بالایی بصورت رایگان بین دانشجوها توزیع میشه. امروز توی آخرین شماره منی‌توبن خبری از مراسم یادبودی در دانشگاه واترلو بود. داستان از این قراره که دو هفته پیش، مسولین دانشگاه برای تأمین امنیت دانشجوها، تصمیم می‌گیرن که 4 تا سگ آبی (پسر شجاع رو که یادتونه؟) که درخت‌های مسیر رفت و آمد دانشجوها رو می‌جویدن و احتمال افتادن درخت‌ها می‌رفته با استخدام چند شکارچی و تله‌گذار از بین ببرن که این کار رو می‌کنند. حالا این قضیه مورد اعتراض دانشجوها و سازمان‌های مدافع حقوق حیوانات قرار گرفته و به یادبود 4 سگ آبی از دست رفته مراسم باشکوهی در این دانشگاه برگذار شده! حتی تعدای از فارغ‌التحصیل های این دانشگاه هم در مراسم حاضر شدن و مسولین دانشگاه رو محکوم کردن و از دانشگاه خواستن برای جبران این جنایت، به سازمان‌های مدافع حیات وحش و حقوق حیوانات کمک مالی بکنه!

با خوندن این مطلب ذهنم سریعاً رفت سراغ اون دانشجویی که در دانشگاه سبزوار به ضرب چاقوی یک بسیجی کشته شد و آب هم از آب تکون نخورد. یعنی زندکی آدم‌ها در ایران به اندازه زندگی سگ‌های آبی در کانادا اهمیت نداره؟

  • پست قبلی هر چند از نظر خودم چیز چندان قابل توجهی نداشت، اما اونقدر مورد توجه واقع شد که کنتور این وبلاگ آمپرچسبوند، در سه جا لینک شد (بالاترین، قطار، پی‌سی‌ورد) و برای اولین بار باعث شد این وبلاگ عدد 449 بازدیدکننده در روز رو به خودش ببینه!
  • پنج شیش روزه داره یه خط در میون برفیه که می‌باره توی این شهر. برف روی برف. همه شهر سفید شده. 2 شب هوا تا 31 درجه زیر صفر هم رسید. تازه مردم می‌گن این که چیزی نیست. هنوز اولشه! واقعاً سرمای تورنتو در مقابل سرما و برف وینی‌پگ بچه بازی بود!
  • وبلاگ سیروس شاملو (پسر احمد شاملو) رو دیدن؟ به نظر شما این حرفا رو واقعاً پسر شاملو می‌زنه؟ ... پسرچون ندارد نشان از پدر...
  • با سبک نوشته‌های "اتانول 96 درصد" که سیبیل طلا معرفیش کرده خیلی حال کردم. توجه: لطفاً آدم‌های خیلی مودب کلیک نکنن که مسئولیتش باخودشونه!

یکشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۵

وقتی حضرت مریم از دوست پسرش حامله می‌شود!

"کیشا کسل هیوز" شانزده ساله که نقش حضرت مریم در فیلم جدید "میلاد مسیح" را بازی کرده چون از دوست پسر 19 ساله‌اش حامله شده، اعلام کرده که نمی‌تونه در مراسم افتتاح فیلم در واتیکان شرکت کنه. در واکنش به این قضیه که باعث دلخوری بعضی از واتیکانی‌ها شده، یک عضو شورای فرهنگی واتیکان گفته که: "از کیشا انتظار می رفت که نقش خود را خوب بازی کند نه این که یک قدیس باشد."

این نوع دید رو مقایسه کنید با نظر احمدی نژاد در مورد سریال نرگس، (بخوانید در مورد جنجال فیلم خصوصی زهرا امیرابراهیمی):

"كسي كه در يك سريال موفق مظهر خوبي مي‌شود نبايد اجازه دهيم در يك سريال ديگر مظهر بدي باشد؛ چون انسانها به دنبال الگو هستند و اين كار مرزبندي‌ها را از بين مي‌برد. نبايد به گونه‌اي باشد كه كسي در رسانه چهره شد و ما براي او مراسم تجليل برگزار مي‌كنيم، مردم ببينند كه او چيز ديگري است."

مثلاً کسی نباید بفهمد که هنرپیشه نقش نرگس، شادروان "پوپک گلدره" که مرتب در اون سریال در حال نمازخوندن بود و حتی توی خونه هم چادر سرش می‌کرد! و توسط رسانه‌های ایران درحد یک قدیس ارتقا یافت، بعد از فیلم‌برداری برای مرخصی سه روزه به جای اینکه بره خونه میره با دوستش (اینشاالله دوست دختر!) کنار دریا و از دوستاش هم می‌خواد که به کسی نگن. برای همینه که بعد از تصادف همکاراش فکر می‌کردن خونه است و پدر و مادرش فکر می‌کردن سر فیلمبرداری.

اینجا پستی بود که ترجیح دادم حذفش کنم. پستی که از اول هم نمی‌بایست پست می‌شد. خودم شخصاً قبل از هیچ عکس‌العملی به این نتیجه رسیدم که باید حذف بشه. چون گور بابای کپیتالیسم و لیبرالیسم و کمونیسم و همه ایسم‌های دیگه. هیچ چیز ارزش اونو نداره که حتی به اندازه یک میکرون روی آینه دوستی‌ها غبار بندازه. ایسم‌ها که سهله، اعتقادهایی بالاتر ازاون هم به نظر من اگر بخواد به جای وصل، فصل ایجاد کنه، پشیزی نمی‌ارزه.

جمعه، آذر ۰۳، ۱۳۸۵

لیلاج بازنده

در سالگرد قتل های زنجیره ای "امیر فرشاد ابراهیمی" عضو سابق انصار حزب الله از قول سعید امامی می گوید:


"...وقتي باخبر شديم که حاج احمد آقا در جلسات خصوصي به مسئولان نظام و حتي به ولايت امر اهانت مي‌کند. آنرا ارجاع داديم و بلافاصله دستور آمد که همه رفت و آمدهاي ايشان را زير نظر بگيريد و از مکالمات و ملاقاتهاي ايشان نوار تهيه کنيد. ما هم بمدت يکسال همين کار را کرديم. متأسفانه حاج احمد آقا به راه يک طرفه بدي وارد شده بود که برگشت نداشت. وقتي دستور حذف حاج احمد آقا را آقاي فلاحيان به من ابلاغ کرد مضطرب شدم و حتي به ترديد فرو رفتم. دو روز بعد همراه با آقاي فلاحيان به ديدار آيت‌الله مصباح رفتيم، آقايان محسني اژه‌اي و بادامچيان هم آنجا بودند البته بعداً حاج آقا خوشبخت هم از بيت آمدند آنجا و نظر جمع بر اين بود که نبايد به کساني که با ولي امر مسلمين خصومت مي‌کنند، رحم کرد ... »

چهارشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۵

جنجال دانشگاه لوس آنجلس و امتحان بد ایرانی ها

در مورد قضیه حمله پلیس دانشگاه UCLA به دانشجویی که از ارائه کارت دانشجوییش سرباز زده بود، اونقدر نوشته شده و لینک‌های فیلم و خبر نقل شده که دیگه لزومی به تکرار مکررات نیست. اما به نظرم رسید میشه از یک زاویه دیگه هم این قضیه نگاه کرد.

به نظر من جامعه ایرانی‌های مهاجر یک بار دیگه نه چندان موفق امتحان پس داد. اگرچه استفاده فوق‌العاده موثر از Youtube برای انتشار فیلمی که با گوشی موبایل گرفته شده بود، عالی بود، اما عنوان همون فیلم و خبرهای مربوط بهش در وبلاگ‌های ایرانی‌ها (روی صحبتم با وبلاگ‌های انگلیسیه که مخاطب عام دارن)، تمام تأکیدشون روی ایرانی بودن (یا بعضی جاها ایرانی-آمریکایی بودن) اون دانشجو بود. به نظر من ما ایرانی‌های مهاجر تا زمانی که خودمون رو عضوی از جامعه‌ای که در اون زندگی می‌کنیم ندونیم، و دنبال حقوقمون به عنوان عضوی از این جوامع نه به عنوان یک ایرانی در آمریکا، کانادا یا هرکجای دیگه نباشیم، همون‌جایی خواهیم بود که الان هستیم. اگر از دانشجوی ایرانی در آمریکا به عنوان یک دانشجو تظلم‌خواهی بشه، می‌تونه افکار عمومی بیشتری رو به خودش جلب کنه یا به عنوان یک دانشجوی ایرانی؟

از بعد دیگه به نظر من عمل اون دانشجو، اصلاً استحقاق حمایت رو نداشت. احترام به قوانین اون هم در جوامعی مثل آمریکای شمالی که قانون (هرچند در مواقعی به ظاهر) حرف اول رو می‌زنه، شرط لازم برای حمایته. طبق مقررات داخلی UCLA، بعد از ساعت 11 شب دانشجوها موظفند به مامورین کتابخونه که به صورت تصادفی دانشجوها رو انتخاب می‌کنن، آی.دی ارائه بدن. حتی اگر این انتخاب تصادفی به قول ما آماری‌ها اریبی هم داشته باشه و ناشی از داشتن چهره خاورمیانه‌ای ما ایرانی‌ها باشه، باز هم با توجه به جو بدبینانه موجود بعد از 11 سپتامبر، هیچ توجیهی برای شاخ و شونه کشیدن و قلدربازی قابل قبول نیست!

چیزی که خیلی‌ها دراعتراض به این قضیه بدفهمیدن و بعضاً بد عمل کردند، اشتباه بین اعتراض به خشونت بیجای پلیس با دفاع از عمل یک دانشجوی شاید خاطی بود. عملکرد غلط اون دانشجو تحت هیچ شرایطی حتی با معیارهای قانونی اینجا، توجیهی برای اون میزان خشونت پلیس نبود. حتی اگر فرض کنیم اون دانشجو با مقاومتش به پلیس اجازه زدن دستبند نمی‌داده، این فقط شاید بتونه توجیهی برای یکبار استفاده از Tazer توسط پلیس بشه نه چهاربار. پس توی این قضیه خشونت پلیس محکوم بود نه دفاع از عمل دانشجو!

عکس‌العمل‌های نه چندان دور از انتظاری رو بعد از این جنجال در وبلاگ‌ها و کامنت‌ها از داخل ایران شاهد بودیم که عصبانی از حمایت‌ها، بلایی که سر این دانشجو اومد رو حق مسلمش می‌دونستن! (مثل بابای پری!). که به نظر من میتونه یکی به همون دلیل بالا، یعنی قاطی شدن دو مقوله حمایت و محکومیت باشه و همینطور به دلیل بهره‌برداری تبلیغاتی جمهوری اسلامی از این قضیه برای حمله به آمریکا و تحت‌الشاع قرار دادن قتل دانشجوی دانشگاه آزاد سبزوار توسط عضو بسیج دانشجویی دانشگاه (اون هم در مقابل نامزدش) البته طبق معمول به اسم انجام تکلیف شرعی!

اما فراموش نکنیم که اگه به چنین خشونت‌هایی اعتراض نکنیم، چه بسا روزی یکی از خودما قربانی بعدیش باشیم...

اما بحث شیرین تبریز و گوگل!

بعد از اینکه این قضیه به روزنامه گاردین هم کشید و روزآنلاین هم ترجمه شو منتشر کرد، داشت کم‌کم باورم میشد که من نمی‌فهمم و حتماً گوگل این کار رو کرده! تا اینکه ایسنا خبری منتشر کرد که "در پي اعتراض گسترده ايرانيان، گوگل صفحه‌ي معرفي شهر تبريز را اصلاح كرد" و لینکی از گوگل ویدیو داده بود که همون فیلم با توضیحی جدید بود که تبریز شهری در ایران است. جالب اینجا بود که وقتی چک کردم، فیلم قبلی هنوز وجود داشت و فقط یه نفر دیگه دوباره فیلم رو باتوضیح اصلاح شده آپلود کرده بود! بالاخره یک خواننده سایت بازتاب قضیه رو به این سایت توضیح داد و ازدکتر گروسی اسم برد و بعد هم دکتر گروسی همه چیز رو تکذیب کرد و گفت شخصی به اسم من این کار رو کرده اما در مورد عکسی که در باکو گرفته و در سایتش گذاشته توضیحی نداد! (ضمناً توضیح فیلم اصلی هم تقریباً اصلاح شده و ملایم تر شده. همچنان تبریز رو در آذربایجان شرقی معرفی کرده اما داخل پرانتز ایران)

یکشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۵

به قول "کافه ناصری" پست تریپ زیتونی!

  1. بالاخره فیلم "بنام پدر" رو دیدم. سوژه زیبایی که اگرچه آخرش بدجوری به شعاردادن گل وگشادی میرسه که از حاتمی‌کیا بعید بود، اما به هرحال سوژه‌ای جسارت‌آمیز بود. دختر دانشجویی که همواره با پدرش که از سرداران سابق جنگ بوده بر سر جنگ اختلاف عقیده داشته، نهایتاً سال‌ها بعد از پایان جنگ قربانی همون جنگی می‌شه که بهش اعتقاد نداشته. پای دخترک روی مینی میره که پدر به خاطر میاره خودش زمانی در جای مشخصی کاشته بوده. تحول دو فیلمساز با مرور فیلم‌هاشون از اول انقلاب تا حالا که کم کم داره به تحولی 180 درجه‌ای بدل می‌شه برای من همیشه جالب بوده. یکی مخملبافی که با "توبه نصوح" در سال 61، کارگردانی انقلابی و در خط روزنامه کیهان بود تا جایی که به "نوبت عاشقی" و "نون و گلدون" می‌رسه و بعد هم ترک دیار می‌کنه. و دیگری حاتمی‌کیا که با "هویت" در سال 65 به جنگ به عنوان آرمانی مقدس نگاه می‌کنه تا "بنام‌پدر" که به نظر من به جز پایان فیلم که به نظر یا سفارشیه یا نتیجه خودسانسوری، یک فیلم کاملاً ضدجنگه. (فیلم رو می‌تونین از اینجا دانلود کنین.)

  2. یه شاسکولی اومده توی "گوگل ویدیو" یه فایل ویدیویی به زبان فارسی که شهر تبریز رو معرفی می‌کنه آپلود کرده و یه توضیح هم به انگلیسی براش گذاشته که شهر تبریز در جمهوری آذربایجان است. یه شاسکول دیگه‌ای هم در ایسنا اومده یه خبر زده که "گوگل شهر تبريز را متعلق به جمهوري آذربايجان خواند!!"، بعد هم معاون شاسکول وزارت ارتباطات و فن‌آوری رگ غیرت ایرانیتش زده بالا که "حركت گوگل از مصاديق دخالت در امور كشورهاست"!!! من موندم یعنی توی دم و دستگاه عریض و طویل ایسنا و وزارت فن‌آوری!! یه آدم کمی تا قسمتی باسواد پیدا نمی‌شه که به این حضرات بفهمونه که هرکسی می‌تونه این کار رو انجام بده و این ربطی به گوگل نداره! شما هم همونجا یک ویدیو آپلود کنین که بگه جمهوری آذربایجان متعلق به جمهوری اسلامی ایرانه. اگه گوگل اعتراض کرد؟ این حضرات جاهایی که باید حساسیت نشون بدن به خواب مرگ می‌رن و بعد گاهی چنین عکس‌العمل‌های احمقانه از خودشون نشون می‌دن.

  3. جووانای مصری ظاهراً به میمنت پایان ماه رمضان و عید فطر مراسم آزار دست جمعی خیابانی برای زنان و دختران دارند! باور نمی‌کنین اینجا رو بخونین و از اونجا به لینک وبلاگی که داده برین و فیلم‌هاشو ببنین. دختری با لباس‌های پاره به مغازه‌ای پناه می‌بره در حالی که سیل جمعیت سعی داره وارد مغازه بشه و تا احتمالاً بقیه لباسهای دختر بینوا رو پاره کنن!

  4. این همخونه نیجریه‌ای من(همون دانشجوی پی.اچ.دی)بیشتر وقت‌هایی که تنهایی داره فیلمی یا شویی تلویزیونی یا مسابقه فوتبالی نگاه می‌کنه(و یا حتی وقتی هیچ چیزی هم نگاه نمی‌کنه!) احساسات خودشو با فریاد، پا برزمین کوبیدن و قهقهه خنده بروز می‌ده که من اگرچه وقتی ساعت بعد از 2 و 3 صبح باشه زمین و زمان رو فحش می‌دم که از خواب پروندتم، اما انصافاً حسرت می‌خورم به این همه بیخیالی و بی‌ملاحظه بودنش. چرا ما یاد نگرفتیم که فریاد بزنیم؟ خوشحالی و احساسمون رو با تمام وجود تخلیه کنیم؟ چرا آدم‌هایی مثل من این همه ملاحظه همه چیز رو می‌کنیم جز ملاحظه خودمون رو؟ مرده شور این همه آداب و پرنسیپی که هیچ وقت نمی‌ذاره ما خودمون باشیم رو ببره!
--------------------------------------
پ.ن:
امروز متوجه نکته جالبی راجع به این جنجال گوگلی تبریز که داره بالاتر هم می گیره شدم. ظاهراً کسی که این فایل رو آپلود کرده یه استاد ایرانی مهندسی نرم افزار در دانشگاه کلگری کاناداست به اسم دکتر وحید گروسی. لینک سایتش رو توی همون گوگل ویدیو گذاشته و عکسی هم در باکو تزیین کننده صفحه اصلی وبسایتشه.

دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۵

جنایت مقدس

خبر اعلام حکم اعدام صدام رو که شنیدم، کنجکاو بودم ببینم داخل ایران این خبر رو چه جوری و با چه دیدی اعلام می‌کنن. اخبار شبکه سراسری رو دیدم. فیلم لحظه اعلام حکم و عکس‌العمل صدام رو با زیرنویس فارسی پخش کرد. قسمتی رو که دو نفر به زور می‌خوان به دستور رییس دادگاه صدام رو بلند کنند و اون مقاومت می‌کنه و می‌گه "دسستتون رو به من نزنید احمق‌ها" رو حذف کرده بودن. بقیه فیلم رو هم البته تا قبل از اونجایی که صدام قرآن توی دستشو بلند می‌کنه و با فریاد "الله اکبر" به حکم دادگاه اعتراض می‌کنه پخش کردن. فکر می‌کنم حتی اون قسمتی از دادگاهش مربوط به چند ماه قبل که وقتی دادگاه به تقاضای صدام برای تعطیلی به خاطر وقت نماز جواب رد داد و صدام هم به اعتراض صندلیشو رو به قبله برگردوند و شروع به نماز خوندن کرد رو نشون ندادند. خبرهای مربوط به جشن و شادمانی شهرهای شیعه‌نشین عراق رو هم به عنوان شادمانی کل مردم عراق به خورد ملت می‌داد. و طبیعیه که هیچ اشاره ای هم به نارضایتی سنی‌های عراق از حکم اعدام صدام نکرد.

به این فکر می‌کردم که چرا باید تلویزیون جمهوری اسلامی از پخش این صحنه‌ها نگران باشه. شاید با دیدن این صحنه‌ها بعضی‌ها به این فکر بیافتند که چطور می‌شه هم به اسم قرآن و الله اکبر جنگی رو شروع کرد و هم با همین اسم و همین تقدس، لجبازانه همین جنگ رو هشت سال به درازا کشوند. یا اینکه چطور شخصی با مرزبندی‌های مذهبی شیعه و سنی از یک سو یک دیکتاتور جنایتکاره و از اون طرف یک قهرمان ملی. حتماً اینها فکرهای خطرناکیه!

شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۵

تونل ماچ!

این جوک "تونل ماچ" ابراهیم نبوی رو اگه نخوندین نصف عمرتون بر فناست. (از اونجا که احتمالاً در ایران فیلتره کپی کردمش):

تونل ماچ

یک روز احمدی نژاد و آقای کروبی و خانم گوهر الشریعه دستغیب داشتند برای افتتاح یک تونل جدید مترو می رفتند. اتفاقا هدیه تهرانی هم به عنوان نماینده هنرمندان با آنها بود. در همین موقع قطار وارد تونل شد و همه جا تاریک شد.

اول صدای یک ماچ آمد و بعد صدای خوردن یک سیلی محکم. قطار از تونل بیرون آمد و احمدی نژاد صورتش را که به دلیل خوردن سیلی سرخ شده بود، با دستش پنهان کرده بود. همه زیر چشمی به هم نگاه کردند و هیچ کس هیچ حرفی نزد.

گوهر الشریعه دستغیب با خودش فکر می کرد: این احمدی نژاد احمق می خواست هدیه تهرانی را ببوسد، او هم با سیلی زد توی صورتش.

هدیه تهرانی با خودش فکر می کرد: این احمدی نژاد احمق می خواست مرا ببوسد، اما اشتباها گوهرالشریعه دستغیب را بوسید، او هم با سیلی زد توی گوشش.

احمدی نژاد داشت با خودش فکر می کرد: این حاج آقا کروبی هدیه تهرانی را بوسید، او هم فکر کرد من او را بوسیدم، محکم زد توی گوش من.

آقای کروبی هم داشت با خودش فکر می کرد: اگر وارد یک تونل دیگر بشویم، دوباره صدای بوسیدن در می آورم و یک سیلی محکم دیگر می زنم توی گوش احمدی نژاد.

دوم دام دات کام

حالا که ایرانیان.کام هم فیلتره پس این رو هم ببنین. گوگوش هم بعله؟ ای روزگار...

The Queen of Persian Pop Googoosh and the Shahbanou of Iran Farah Pahalavi meet after her unique concert at the NY Madison Square Garden. Her Majesty and daughter Princess Farahnaz, and grandchild Princess Noor were special guests of this evening of October 21st 2006. -- Exclusive to Iranian.com, sent by Darius Kadivar

مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی

مصاحبه هفته‌نامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهم‌تری...