شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۰

زندگی بدون پول

"هیدمایر شوارمر" زنی آلمانی است که مدعی است سیزده سال است که پول را از زندگی خود حذف کرده و بدون پول زندگی می‌کند. "زندگی بدون پول" عنوان فیلم مستندی است که دوربینش، این زن 69 ساله را در زندگی‌اش‌ و سفرهایی که دعوت می‌شود تا در مورد این شیوه زندگی و نظراتش صحبت کند، همراهی می‌کند. این فیلم را دیشب در دانشگاه وینی‌پگ دیدم.

هیدمایر که خود را یک معلم و روان‌درمان در زندگی سابقش معرفی می‌کند مدعی می‌شود که سیزده سال پیش آپارتمان و همه دار و ندارش را رها کرده و وسایل ضروری زندگی‌اش را در چمدانی گذاشته و در سفر و در خانه‌های دوست و آشنایانش و گاهی هم غریبه‌هایی که می‌خواهند از او حمایت کنند زندگی‌ کرده است. او معتقد است امروزه پول جای بسیاری از ارزش‌های انسانی را گرفته و اکنون زمان آن رسیده که با حذف پول یک زندگی بدون استرس را شروع کرد که در آن آدم‌ها نیازها و دارو ندار خود را با یکدیگر داد و ستد می‌کنند و در ازای کارهایی که برای دیگران انجام می‌دهند چیزهای ضروری‌شان را دریافت کنند.

در فیلم می‌بینیم که او به همراه گروه‌هایی که می‌خواهند این شیوه زندگی را آزمایش کنند ( که جالب است همیشه یا زنان هم سن و سال این خانم هستند و یا دختران جوان دانشجو) به فروشگاه‌ها می‌روند و از آنها تقاضای کمک غیر نقدی می‌کنند. مثلاً از یک نانوایی نان‌های مانده از روز قبل را می‌گیرند و در ازای شستن زمین یک فروشگاه خوراکی‌های رایگان می‌گیرند و بعضی از خوراکی‌ها را با خوراکی‌هایی دیگری در فروشگاه‌های دیگر معاوضه می‌کنند. در میدان تره‌ بار می‌گردند و سزیجات باقی‌مانده و قابل مصرف را بر‌می‌دارند.

در بخشی از این فیلم، این خانم به مدرسه‌ای در ایتالیا می‌رود تا برای دانش‌آموزان صحبت کند و به سوالات آنها پاسخ دهد. پسربچه‌ای ده – دوازده ساله جسورانه می‌گوید: " او بدون پول زندگی نمی‌کند، با پول دیگران زندگی می‌کند!"

به نظرم این حرکت با هدف جلب توجه مردم به بازگشت به ارزش‌هایی غیر از پول به عنوان یک حرکت سمبولیک می‌توانست قابل احترام باشد اما از آنجا که خانم شوارمر مدعی است که وقت آن رسیده که مفهوم پول را ازسیستم اداره کشورها حذف کرد و همه به شیوه او زندگی کنند، مضحک است.

گروهی از فعالان همفکر با این خانم در شهر ما هم در مراسم دیشب حضور داشتند که تلاش داشتند البته با شیوه‌های معقول‌تری مثل تشویق مردم به کاشت سبزی‌جات و میوه‌های موردنیازشان در حیاط خانه‌هایشان و گسترش فرهنگ معاوضه، وابستگی آنها را به پول کمتر کنند و یا معاملات را محدود به تولید‌کنندگان و مزارع محلی کنند. گروه دیگری هم با ارایه برنامه "اشتراک اتومبیل " به دنبال پایین آوردن هزینه‌های زندگی با به اشتراک خریدن ماشین برای یک گروه از مردم بودند. از شرکت کننده‌ها هم خواسته شده بود که با آوردن خوراکی و تقسیم کردن و معاوضه آنها با یکدیگر این مفهوم را تجربه کنند.

دوستی که با هم فیلم را دیدم این داستان را نوعی گدایی مدرن توصیف می‌کرد و دوست دیگری معتقد بود این آدم‌ها چون هیچوقت مفهوم بی پولی برای عمل جراحی بچه‌شان که با مرگ دست و پنجه نرم می‌کند را نداشته‌اند حالا خوشی زیر دلشان زده است!




این خانم و این فیلم وبسایتی هم دارند که می‌شود دی.وی.دی این فیلم را اینترنتی از آن خرید البته باید بابت آن پول بدهید! 20 دلار و نمی‌شود مثلا تخم مرغ بیاورید و دی.وی.دی بگیرید! هرچند در وبسایت قید شده که این پول برای تأمین هزینه ساخت فیلم است و شما می‌توایند در حد توان خود پرداخت کنید.

صفحه فیسبوک این فیلم: +

سه‌شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۰

نه یعنی نه، بله یعنی بله!

اپیزود اول – ۲۷ سپتامبر ۲٠٠۷، سنت جونز، نیوفاندلند

یک دانشجوی ایرانی دانشگاه مموریال در مقطع پی.اچ.دی در آسانسور دانشگاه سینه‌ی یک دختر دانشجو را می‌بوسد. وی که بعداً به دو ماه زندان محکوم شد، در توجیه رفتارش گفت که " وقتی {زنان} سینه‌هایشان را بیرون می‌اندازند، شما نمی‌توانید از همه مردها انتظار داشته باشید که خودشان را کنترل کنند". (منبع: + و +)


اپیزود دوم – ۲۵ فوریه ۲٠۱۱، وینیپگ، منیتوبا

جمعی از مردم وینیپگ خواستار استعفای قاضی "رابرت دوار" شدند. وی در پی آزادی مشروط مردی که متهم به تجاوز و آزار جنسی دختری در وینیپگ بود، اظهار داشته بود که آن دختر تیوب تاپ (تاپی که شانه و آستین ندارد) پوشیده بوده، کرست نداشته و کفش‌های پاشنه بلند داشته و مقدار زیادی آرایش کرده بوده است و نتیجه گرفته بود که آن مرد نتوانسته بفهمد که این دختر چه می‌خواهد. زنان وینیپگی در این تجمع شعار می‌دادند: "نه یعنی نه، بله یعنی بله!" (منبع: +)


اپیزود سوم – ۳ آوریل ۲٠۱۱، تورنتو، آنتاریو

بیش از دو هزار زن و دختر تورنتویی در اعتراض به اظهار نظر "مایکل سانگیونتی" یک مقام پلیس در تورنتو در حالی که همگی لباس‌های سکسی و بدن نما پوشیده بودند، در مقابل اداره پلیس تورنتو دست به راهپیمایی زدند. این مقام پلیس در یک سخنرانی در دانشگاه یورک در مورد امنیت شخصی گفته بود که اگر زنان نمی‌خواهند مورد تجاوز واقع شوند، نباید مانند زنان ِ خراب لباس بپوشند. زنان در تورنتو همان شعار زنان وینیپگی را سر داده بودند: "نه یعنی نه، بله یعنی بله!" (منبع: +)


عکس از اینجا

یکشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۰

برای ثبت در تاریخ: شورش ۹ خرداد ۱۳۷۱ مشهد

در سفر ایرانم، نیمه‌شب‌ها تا دیروقت خودم را در دنیای باقی‌مانده از خاطرات سال‌های نه چندان دور غرق می‌کردم. چند شبی را فقط سرگرم آن صندوق چوبی قدیمی که هفت سال تمام زیر تختم، امانتدار خوبی برای همه روزنامه‌ها و مجله‌های آن روزهایم شده بود گذراندم. اولین شماره از تقریبا همه روزنامه‌های دوران طلایی مطبوعات ایران را در آن صندوق نگه داشته بودم باضافه بریده مطالب مهم.

از آن جمله خبر اعدام عوامل شورش سال ۷۱ مشهد از روزنامه خراسان ۲۱ خرداد همان سال. در ۹ خرداد ۷۱ ماموران شهرداری مشهد در پی اقدام به تخریب خانه‌های مسکونی فاقد پروانه در انتهای خیابان طبرسی مشهد با اهالی درگیر شدند که این درگیری منجر به تیرخوردن یکی از بچه‌های ساکنین شد و همین بهانه‌ای برای یک شورش به تمام معنی. در عرض چند ساعت کلانتری‌های ۳و۴ مشهد به تصرف مردم درآمد و مردم مسلح شدند. چندین اداره دولتی و بانک در اطراف میدان شهدای مشهد از جمله ساختمان شهرداری، سازمان تبلیغات اسلامی، کتابفروشی امور تربیتی، چندین شرکت تعاونی مصرف دولتی و تقریبا همه بانک‌های اطراف غارت و به آتش کشیده شد. یادم نمی‌رود که آنشب وقتی من و پدر و برادرانم به سر کوچه رفتیم تقریباً هرکسی را که می‌دیدیم داشت کیسه برنجی یا تین روغن نباتی و یا حتی کامپیوتری را که از بانکی برداشته بود به دوش می‌کشید. فردا صبح مرکز شهر چون شهری جنگ‌زده بود که از ساختمان‌هایش دود بلند می‌شد و روی آسفالت خیابانش پر از شیشه خورده بود و ماشین‌های سوخته در کنار خیابان‌هایش رها شده بودند.

این وضعیت تا بعد از ظهر فقط به طول انجامید که سپاه کنترل شهر را به دست گرفت و شرایطی شبیه حکومت نظامی در شهر بوجود آمد. در عرض یکی دو روز همه ساختمان‌های دود زده با رنگ سفید شدند و دوازده روز بعد چهار نفر به عنوان عوامل اصلی غائله مشهد به دار آویخته شدند:




پ.ن: در مورد این واقعه در این لینک هم اشاره مختصری شده است. بهمن دارالشفایی عزیز هم در گوگل ریدرش توضیحی و منبعی در این مطلب من گذاشته بود به این شرح:
درباره شورش های شهری 1369 و 1370 (اوایل دهه 90 میلادی) مقاله هایی به انگلیسی نوشته شده فکر کنم یکی از مهمترینهایش مقاله آصف بیات (نوشته شده در سال 1994) باشد:

بر طبق این مقاله در این شورش بیش از صد ساختمان و مغازه ویران شدند. برآورد میزان خسارات ده میلیارد ریال بود. بیشتر از 300 نفر دستگیر و 6 مأمور پلیس کشته شدند.

دوشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۰

شب‌‌‌‌‌‌‌های نایروبی

"شب‌‌‌‌‌‌‌های نایروبی" عنوان وبلاگ "سو"، دختر کنیایی است که در خیابان‌های نایروبی تن فروشی می‌کند و در وبلاگش از خودش و کارش با خوانندگانش صحبت می‌کند. "سو" که وبلاگش کاندیدای بهترین وبلاگ انگلیسی در مسابقه وبلاگ‌نویسی دویچه وله امسال شده است خودش را اینگونه معرفی می‌کند:

اسم من "سو" است. من در خیابان "کوینانگ" نایروبی کار می‌کنم. اینها افکار، مشاهدات و تجربیات من از جهان تنفروشی هستند. حرف‌هایی مستقیم، حقایقی سخت و حکایت‌هایی واقعی هستند که ارزشش را دارند و نه از آن نوع حرف‌ها برای جلب همدردی.

شب‌های نایروبی تا اینجا بالاترین رأی در بین وبلاگ‌های انگلیسی را آورده است. آخرین پست این وبلاگ را که خواندم آنرا فوق‌العاده جالب و دارای یک نگاه عمیق یافتم. ترجمه آخرین پست این وبلاگ را بخوانید:

اپیزود 20: نرخ من

مردها هنگام پول دادن برای سکس با یک تنفروش، مثل خرید یک کالا رفتار می کنند. اما ایده‌آل من این است که آنطور که برای یک کار هنری پول می‌پردازند باید برای این سرویس هم پول بدهند. نه لزوماً مانند کارهای "دالی" یا "واینو براش" اما در حدی که یک نقاشی ِ آبستراکت ِ یک هنرمند ِ گمنام، حس خریدار را جلب می‌کند. در آنصورت من بر همان اساسی که یک هنرمند بزرگ بهای بالایی روی آثار خود می‌گذارد، نرخ خودم را تعیین می‌کردم؛ نه به خاطر زیبایی‌شناسی اثر بلکه به خاطر تأثیر غیرقابل توضیحی که اثر روی روح خریدار دارد. آما ایده‌ال، فقط خیالی است که من رویای آنرا دارم، چرا که من در واقعیتی بسیار متفاوت زندگی می‌کنم.

قیمت کالا تابعی است از عوامل متعدد اما نکته در هزینه تولید است. شخصی در یکی از کامنت‌های اینجا استدلال آورده بود که کالا در کار من یک رخداد طبیعی است و من نباید روی آن قیمت بگذارم که البته ساده‌انگاری است. این فرض، هزینه‌های جبران لطمات روحی ناشی از تنفروشی را ندیده می‌گیرد. همینطور هزینه‌های بدیهی نگهداری و بسته‌بندی هم وجود دارند؛ خرید لباس، درست کردن مو، حق ویزیت متخصص زنان، و از این قبیل و هزینه‌ای که نباید فراموش کرد، هزینه انتقال کالا از کارخانه به مصرف‌کننده. شاید به این امید که هچون کوکاکولا به نظر نیایم باید این را بیان کنم که، من بدنم را نمی‌فروشم، شادمانی می‌فروشم.

وقتی من از SJ (سن جوز؟) به خیابان رفتم، یک نرخ استاندارد برای خودم در نظر گرفتم: 1500 شلینگ برای هر جلسه. به نظر می‌آمد که این نرخ دلخواهی که من محاسبه کرده بودم، به اندازه‌ای بود که کفاف هزینه‌هایم را بدهد و برای آنچه در مقابل ارائه می‌دادم هم نرخ منصفانه‌ای باشد. هرچند خیلی زود این نرخ را ول کردم. خیلی محدود کننده بود. مردانی بودند که می خواستند کمی کمتر بدهند و من می‌انداختمشان بیرون و دیگرانی که می‌خواستند بیشتر بدهند اما با نرخ خودم به تور می‌افتادند.

همچنان خام و بی تجربه، نرخم را بر اساس مدل ماشین‌ مردها تعیین کردم. اما همانطور که قبلن هم اشاره کرده بودم، نوع ماشینی که یک مرد می‌راند؛ نشانگر خیلی ضعیفی است برای مبلغی که به یک دختر پرداخت می‌کند. آنهایی که ماشین‌های براقشان را از طریق شغل رسمی یا بیزینس موفقشان خریده‌اند، یک کمی خودخواه هستند و انگار دارند بر دنیا حکومت می‌کنند و فکر می‌کنند چیزی برای اثبات ندارند (؟) و در واقع دارند به من لطف هم می‌کنند. پولی که آنها پرداخت می‌کنند معادل چیزی است که برای چبران یک "زحمت" آنهم به صورت افتخاری پرداخت می‌شود. اما هستند مردانی که ماشین‌های گرانقیمت دارند و به نظر می‌رسد خیلی راحت پول در می‌آورند. شاید از طریق معاملات، فساد مالی یا راه‌های خلاف دیگر. اینها سخاوتمندانه و خیلی بیشتر از آنچه من طلب می‌کنم می‌پردازند.

آنهایی که تویوتا، نیسان و فولوکس واگن‌های مدل پایین‌تر و بی.ام.و های دست دوم دارند (این آخرین گروه خیلی جالبند) کاملا غیر قابل پیش‌بینی هستند. بعضی‌هایشان کم درآمدند و نمی‌توانند به اندازه که دوست دارند بپردازند. بعضی‌هایشان یک ترس دائمی دارند از اینکه توسط دولت و بقیه مورد آزار و استثمار قرار می‌گیرند و بنابراین سخت پول می‌دهند. گروه بی.ام.و دارهای دست دوم، از ثروت خود مطمئن نیستند و یا به بیان درست‌تر شک دارند که آیا مردم آنها را به عنوان پولدار به حساب می‌آوردند یا نه. آنها نسبتاً بیشتر و با زرق و برق پول می‌دهند فقط برای اینکه ثابت کنند وضعشان خوب است.

این روزها من برای مشتری‌هایم به شکل دیگری نرخ تعیین می‌کنم. این بهترین استراتژی است. من از چند نشانگر ساده استفاده می‌کنم تا بدانم از هر کسی چقدر بگیرم. به عنوان نمونه، مردانی که به محض اینکه توی ماشینشان می‌نشینم می‌پرسند نرخ من چقدر است، آمادگی برای پرداخت زیاد ندارند، پس از آنها کمتر می‌گیرم. آنهایی که خیلی حرف می‌زنند، مطمئناً اهل چانه زدن هستند پس کمی بیشتر نرخ می‌دهم تا جا برای چانه زدن داشته باشم. مشتری که می‌پرسد من کی پولم را می‌خواهم، قبل یا بعد، نشانه‌ای است که می‌توانم بیشتر نرخ تعیین کنم. اینکه چرا مردی با من می‌خوابد هم عامل مهم دیگری است. آنهایی که به دلایل معنوی با من می‌خوابند در مقایسه با آنهایی که می خواهند فقط لذت فیزیکی ببرند، هیچ مشکلی با اینکه کمی بیشتر پول بدهند ندارند. زمانی من فکر می‌کردم که مردان قدردخترانی را که نرخ بالاتری دارند بیشتر می‌دانند چراکه چیزهای با کلاس قیمت بالاتری دارند، اما بعدها فهمیدم بیشتر مردها به یک تن‌فروش به همان اندازه‌ای بها می‌دهند که آنها فکر می‌کنند هست: دختری پست بدون هرگونه محدودیت اجتماعی و اخلاقی.

بیشترین مبلغی که تا به حال گرفته‌ام 150 دلار (باضافه مزایا) برای یک جلسه بوده، آنهم نه خیلی وقت پیش و توسط مردی که تمام راه را از کامپالا پرواز کرده بود تا شب را با من در یک هتل 200 دلاری در نایروبی بگذراند. درست برعکس "سیلوستر". داستانش را در پست بعدیم در همین هفته خواهم گفت.


(وبلاگ "دورنمای یک نایروبیایی" هم مصاحبه‌ای با "سوزی" انجام داده است. عکس‌ها هم از همانجاست.)
_______________________________________

وبلاگ دستنوشته‌ها کاندیدای بهترین وبلاگ فارسی مسابقه وبلاگ‌نویسی دویچه وله امسال شده است. اگر خواننده دستنوشته‌ها هستید و یا دوست دارید که به دستنوشته‌ها رأی دهید طبق توضیحات این پست می‌توانید از دستنوشته‌ها حمایت کنید.

چهارشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۰

وبلاگ دستنوشته‌ها کاندیدای بهترین وبلاگ فارسی دویچه وله

دیروز از روی آمار وبلاگ و لینک‌های ورودی متوجه شدم که دستنوشته‌ها در هفتمین مسابقه وبلاگ دویچه وله آلمان یکی از 11 کاندیدای بهترین وبلاگ فارسی شده است. انتخاب از طریق رأی‌گیری آنلاین انجام خواهد گرفت و رأی‌گیری که از دیروز شروع شده تا 11 آوریل (22 فروردین) ادامه خواهد داشت و روز بعد هم اسامی برندگان اعلام خواهد شد. +

در بخش وبلاگ‌های فارسی این وبلاگ‌ها به بخش نهایی مسابقه راه پیدا کرده‌اند:

آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند، باران، خارخاسک هفت دنده، در قند قزل آلا، دستنوشته ها ، راز سر به مهر، مجمع دیوانگان، مریم اینا، ندای امروز ، هفت، یادداشت‌های توپ سرگردان

از آنجا که شرکت در انتخابات یک "تکلیف" است و مردم هم باید "اصلح" را انتخاب کنند! پس بشتابید و اگر دستنوشته‌ها را دوست دارید از طریق این لینک وارد سایت مسابقه شوید. برای رأی دادن باید یا از اکانت فیسبوک خود استفاده کنید یا اکانت توئیتر داشته باشید. طبق شکل زیر ابتدا روی نقطه شماره 1 کلیک کنید و با اکانت فیسبوک خود وارد شوید. وقتی از شما برای در اختیار گذاردن این اطلاعات با سایت مسابقه اجازه می‌خواهد به آن جواب مثبت دهید و بعد از منوی شماره 2 بخش وبلاگ‌های فارسی را انتخاب کنید و سپس از منوی شماره 3 نام وبلاگ مورد نظر خود (همان وبلاگ اصلح!) را انتخاب کنید و با کلیک روی نقطه شماره 4 رأی خود را بدهید. پس از این مرحله به شما این انتخاب داده می‌شود که در صورت تمایل رأی خود را روی فیسبوک و یا توئیتر هم منتشر کنید.


نمودار زیر نتیجه آرا را تا لحظه انتشار این پست نشان می‌دهد. (این نمودار که روی گوگل داک درست کرده‌ام روزی دو یا سه بار به روزخواهد شد).




توجه: با توجه به مشکلی که برای سرور سایت مسابقه بوجود آمده است، امکان رأی دادن با اکانت فیسبوک فعلا امکان پذیر نیست. تا زمان رفع این مشکل همجنان می توانید از طریق اکانت توئیتر خود رأی دهید. اگر اکانت توئیتر ندارید هم به سادگی می توایند از اینجا یکی برای خود بسازید.

پنجشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۹

از سرزمینهای اشغالی ...

امروز برای اولین بار بعد از هفت سال زندگی در کانادا اتفاقی عجیب و ناخوشایند را تجربه کردم. در راه رفتن به سر کار به محض نشستن روی صندلی اتوبوس، مرد جوان سرخپوستی که در ردیف جلویی من نشسته بود، برگشت و گفت تو می خواستی کیف من را بدزدی! ایستاد و با صدای بلند شروع به فحش دادن کرد و من را به بقیه نشان می داد و می گفت این سعی داشت کیف منو بدزده! حالت طبیعی نداشت و به نظر می آمد مواد مخدر هم مصرف کرده. اصرار داشت که باید از اتوبوس پیاده شوی. فرباد می زد که این کشور منه و شماها کشور منو به گ... دادید ( دیس ایز مای کانتری. یو فاکد آپ مای کانتری اند ناو آیم گواینگ تو فاک یو آپ!) در تمام این مدت من سعی می کردم به چشم های این آدم نگاه نکنم و یک کلمه هم حرف نزنم. وقتی دید از اتوبوس پیاده نمی شم نشست اما اصرار داشت که در صندلی دورتر او بنشینم که البته من از جایم تکان نخوردم.

یک دختر کانادایی که کنار من نشسته بود بلند شد و رفت با راننده صحبت کرد و راننده اتوبوس را نگه داشت. فهمیدم گزارش داده و منتظر مامورهاست. هفت هشت دقیقه ای طول کشید تا مامورها رسیدند و در این فاصله او همچنان در حال فحش دادن به من بود و گاهی فریاد می زد تو اهل کدام کشوری؟ اسمت چیست؟ اسم چند کشور از جمله افغانستان را هم ردیف کرد. مامورها که آمدند شروع کرد به شکایت کردن از من که من خودم را به خواب زده بودم و این مرد می خواست کیف مرا بدزدد! وقتی مامورها از او خواستند که پیاده شود تا بیرون در این مورد صحبت کنند می پرسید پس این چی!

مامورها بعد ازبیرون بردن او از من پرسیدند که آیا حالم خوب است یا نه که من هم گفتم خوبم و مشکلی ندارم. می خواستم بگویم نگران نباشید من در کشوری بزرگ شده ام که پوست کلفت بودن در برابر شنیدن فحش و توهین و ناسزا لازمه زندگی در آن است. اگرچه یک ساعتی طول کشید تا اثرات فحش خوردن و اتهام دزدی شنیدن در مقابل جمع از اعصاب و روانم رفت.

اعتراف می کنم از اینکه این آدم کاملا چهره مرا به خاطر سپرده آن هم در شهری مثل وینیپگ که نرخ جرم جنایت در آن بالاتر از متوسط کاناداست ترسیدم! اما همزمان دلم برای این آدم می سوخت که مرا به عنوان نماینده همه سفیدپوستان اشغالگری می دید که دو قرن است سرزمینش پدری اش را اشغال کرده اند و او و هم قبیله ای هایش و پدران و مادرانشان را با بشکه های مشروبی که با پوستهای شکارشان مبادله می کردند و با مدارس شبانه روزیشان به خاک سیاه نشانده اند.

مرتبط از همین وبلاگ: یک جنایت ملی

سه‌شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۹

روز جهانی زن

هشتم مارس امسال، پنجمین سالی است که پوستر کانادایی روز جهانی زن را در این وبلاگ می‌بینید. پوستر امسال با تم "حقوق دختران مهم است" روی اهمیت برابری و دسترسی به فرصت‌ها برای تمامی دختران و زنان تأکید دارد. روز زن بر تمامی شیرزنان ایرانی مبارک باد!


یکشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۹

رسمیت نوروز در استان منیتوبای کانادا

به همت و تلاش انجمن ایرانیان منیتوبا، دولت استان منیتوبای کانادا نوروز را به عنوان آغاز سال نوی ایرانی رسماً به رسمیت شناخت. (+) به این ترتیب نوروز در تقویم‌های رسمی استان ثبت می‌شود. بعد از استان‌های آنتاریو و بریتیش‌کلمبیا در سال 2008، منیتوبا سومین استان کانادا خواهند بود که چنین دستاوردی را برای ساکنین ایرانی خود به ارمغان می‌آورد. پیشتر پارلمان فدرال کانادا نیز در سال 2009 به نوروز رسمیت داده بود. (+)

ویدیوی زیر بخش‌هایی از مذاکرات نمایندگان پارلمان آنتاریو در سال 2008 را نشان می‌دهد که منجر به تصویب قطعنامه رسمیت نوروز در آنتاریو شد:


سه‌شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۹

پیوند وینیپگ با "سخنرانی پادشاه"

ترجمه کوتاه شده مقاله "لیندر رینولد" در روزنامه "وینیپگ فری پرس"، 10 فوریه 2011

هشتاد سال پیش از آنکه "کالین فیرث" نقش پادشاهی با لکنت زبان را در "سخنرانی پادشاه" بازی کند، پادشاه واقعی، جورج ششم نطقی تاریخی در وینیپگ ارائه کرده بود. در آن سخنرانی نشانه‌ای از مشکلی در سخنرانی مردی که از کودکی مشکل لکنت زبان داشت به نظر نمی‌رسید. در 24 مه 1939، شاه و ملکه الیزابت به عنوان بخشی از یک تور ِ دور کانادا به وینیپگ رسیدند. در یک گزارش پرطمطراق، یک نویسنده "فری پرس" مدعی شد که باران بند آمد و آسمان باز شد هنگامی که این زوج خیابان پرتج را به سمت بولوار مموریال پشت سر گذاردند.

"فرانسس استیونس" در مقاله‌اش نوشته بود: "من مطمئنم که یک رنگین کمان دیدم، و پایه رنگین کمان منتهی می‌شد به قبر سرباز گمنام. زمان‌هایی هست که چشم درونی درست‌ترین‌ها را در می‌یابد، و این یکی از آن زمان‌ها بود." او همچنین پیش‌بینی کرده بود که زوج "همانطور که آمده بودند با لبخندی بر چهره و فریبایی در رفتارشان" خواهند رفت.

شاه جورج ششم و ملکه الیزابت در حال دیدار عمومی با مردم در طی بازدید سلطنتی وینیپگ در 1939. (عکس از آرشیو روزنامه وینیپگ فری پرس)

تور سلطنتی دور ِ کشور، از کبک شروع شد. زوج در 24ام، روز امپراطوری، با قطار به وینیپگ رسیدند و مورد استقبال هزاران نفر از مردم قرار گرفتند.

بعد از تمام استقبال‌ها و ملاقات‌های رسمی، شاه پشت میزی در کتابخانه طبقه دوم "خانه دولت" نشست. از طریق رادیو، وی سیصد میلیون مردم مشترک‌المنافع را خطاب قرار داد. او اینگونه شروع کرد:

"وینیپگ، شهری که من از آن صحبت می‌کنم، در آغاز ِ فرمانروایی ملکه ویکتوریا چیزی بیشتر از یک قلعه و ده در پهنه فلات (open prairie) نبود. اما امروز نشانه‌ای است از ایمان و انرژی که امپراطوری جهانی عصر ما را خلق کرده و برپا نگه داشته است.

سفرملکه و من در کانادا، تجربه‌ای تأثیر گذار و عمیق بوده است و من از این فرصت برای در میان گذاشتن افکار و احساساتی که در من برانگیخته با جهانیان استقبال می‌کنم."

در زمانی که او نطق وینیپگش را ارئه داد، شاه سال‌ها بود که تحت نظرمتخصص گفتار درمانی اش "لیونل لاگ" بود که نقشش را "جفری راش" در فیلم بازی می‌کرد. آنها نطق‌ها طوری طراحی می‌کردند که از واژه‌ها یا عباراتی که باعث تپق پادشاه می‌شدند دوری شود. از آن پس او بر مشکلش با حرف "ک" فائق آمده بود، مشکلی که از زمانی خردسالی و بعدها به صورت یک مشکل شغلی آزارش می‌داد.

میزی که شاه جورج از آن جوامع مشترک‌المنافع را مورد خطاب قرار داد همان میزی است که اکنون کتابچه نظرات بازدیدکنندگان از "خانه دولت" روی آن قرار دارد و بسیاری از بازدیدکنندگان از اهمیت تاریخی آن بی اطلاعند.

معاون فرماندار "فیلیپ لی" که خود یکی از طرفداران سرسخت فیلم "سخنرانی پادشاه" است، می‌گوید اینکه پس از مدت کوتاهی بعد از نطق وینیپگ، جورج ششم جوامع مشترک‌المنافع را مورد خطاب قرار می‌دهد تا ورود بریتانیا به جنگ را اعلام نماید خیلی اهمیت دارد. "لی" می‌گوید: "این یک نطق خیلی مهم بود." او به همان اندازه که به این فیلم به عنوان یک داستان عشقی نگاه می‌کند آنرا به عنوان یک قطعه تاریخی هم می‌بیند: "فیلم کار بسیار خوبی بود. شاه و ملکه هر دو مصمم بودند که بر مشکل فائق آیند."

شاه نطق وینیپگش را با کلامی برای جوانان مشترک‌المنافع به پایان برد.

با هدف بزرگذاشت پیوند ظریف وینیپگ با "سخنرانی پادشاه"، "لی" میزبان یک پیش‌-مهمانی اسکاردر "خانه دولت" خواهد بود. میهمانان می‌توانند آن میز مشهور و عکس‌های دیدار 1939 را ببینند. اگرچه "لی" مؤدب‌تر از آن است که به زبان آورد، اما می‌توان حدس زد که وی برای انتخاب "فرث" به عنوان بهترین بازیگر اسکار تلاش می‌کند.

شاه چهار ماه بعد از نطق وینیپگش، یک بار دیگر با مردم تحت قلمرواش سخن گفت، این بار برای اعلان ورود بریتانیا در جنگ با آلمان. او و "لاگ" یک بار دیگر به دقت متن نطق را طراحی کرده بودند. همانند نطق وینیپگش این نطق نیز بدون لکنت ایراد شد.


گوش کنید: سخنرانی جورج ششم در وینیپگ






شنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۹

چراغی که دیگر در آن خانه نمی‌سوزد...

تعطیلات کریسمس امسال فرصتی شد تا برای اولین بار در طول شش و سال اندی که جلای وطن کرده ام، سفری کوتاه به ایران داشته باشم. سفر ملغمه‌ای بود از احساسات متضاد. بماند که سفر تلخ بود به خاطر بیماری عزیزی که هفته‌ای بعد از خداحافظی تلخی که داشتیم از کالبد رنجورش رها شد، اما دیدار خانواده و عزیزان همیشه مغتنم است. از آن طرف ایران و مردمش آن ایرانی که می‌شناختم نبودند. گویی پا به درون دنیایی غریبه گذاشته‌ای که نه روش زندگی‌ کردنشان را می‌دانی و نه ‌حرف همدیگر را درست و حسابی می‌فهمید.

روزها به دیدارهای معمول می‌گذشت و شبها خودم را غرق یادداشت‌ها و بریده روزنامه‌ها و مجله‌هایم می‌کردم. یک صندوق پر از روزنامه‌ها و مجلات روزهای رونق مطبوعات. یادگار دوم خرداد. بخش قابل توجهی از یکی از چمدانم‌های را با کتاب‌ها و یادداشت و بریده روزنامه‌های آن دوران پر کردم و با خودم به این طرف دنیا آوردم. دفتر مشق و نقاشی اول دبستانم را هم آورده‌ام! یادداشتی را که کاملا از یادم رفته بود را هم پیدا کردم. من سه سال قبل از اینکه از ایران خارج شوم با کلی شک و تردید شروع به جمع‌آوری مدارک مهاجرت به کانادا کرده بودم اما بعد از مدتی پرونده این تردید را با نوشتن متنی از شاملو بر صفحه آخر راهنمای مهاجرت به کانادا بستم. غافل از اینکه ده سال بعد در حالی این یادداشت را پیدا خواهم کرد که سالهاست اینجایی نیستم:

من اینجایی هستم، چراغم در این خانه می‌سوزد ...

در مجموع شاید سه سالی را در خارج از کشور بوده‌ام، اما آن سال‌ها را جزو عمرم به حساب نمی‌آورم. می‌دانید؟ راستش بار غربت سنگین‌تر از توان و تحمل من است. همه ریشه‌های من در این باغچه است و این ریشه‌ها آنقدر عمیق در خاک فرو رفته‌ که جز به ضرب تبر نمی‌توانم از آن جدا بشوم وخود نگفته پیداست که پس از قطع ریشه به بار و بر چه امیدی باقی خواهد ماند. شکفتن در این باغچه میسر است و ققنوس تنها در این اجاق جوجه می‌آورد. وطن من اینجاست. به جهان نگاه می‌کنم اما فقط از روی این تخت پوست. دیگران خود بهتر می‌دانند که چرا جلای وطن کرده‌اند. من اینجایی‌ هستم. چراغم در این خانه می‌سوزد، آبم در این کوزه ایاز می‌خورد و نانم در این سفره است.

دوشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۹

قطب‌زاده و آیت‌الله شریعتمداری در خاطرات هاشمی

۱۳ فروردین ۱۳۶۰

احمد آقا خمینی، تلفن کرد و گفت، امام میگویند، گویا قطب زاده وضع مالی بدی دارد، فکری شود و احمد آقا پیشنهاد می‌کرد، شغلی به ایشان محول شود. ولی اطلاع می‌گوید، ایشان دفتری دارد و سکرتر لوکس و مخارج دفترش خیلی زیاد است؛ از کجا می‌آورد؟!

۱۰ فروردین ۱۳۶۱

آقای محمدی ری‌شهری و احمد آقا آمدند. آقای ری‌شهری خبر کشف توطئه‌ای از طرف یکی از چهره‌های مطرود را با حمایت آمریکا، علیه انقلاب و سوء قصد به جان امام و سران کشور داد که قرار است با توقیف عوامل آن سرکوب شود.

۱۹ فروردین ۱۳۶۱

ساعت هشت به خانه آمدم. خبر رسید که قطب‌زاده و گروهی دیگر به اتهام توطئه کودتا و قصد قتل امام بازداشت شده‌اند.

۲۹ فروردین ۱۳۶۱

ساعت ۲ به دفتر آقای خامنه‌ای رفتم و فیلم مصاحبه قطب‌زاده را با ایشان و احمدآقا دیدیم. به توطئه قتل امام و مسئولان، براندازی حکومت و ارتباط با آقای شریعتمداری به وسیله عبدالرضا حجازی و سید مهدی مهدوی و نیز درخواست اسلحه از فردی از حزب سوسیالیست فرانسه اعتراف کرده که قرار شد بخشی از مصاحبه پخش شود.

۳۰ فروردین ۱۳۶۱

ظهر احمدآقا و رضا سیف‌الهی رئیس اطلاعات سپاه آمدند و گفتند، آقای شریعتمداری در مذاکره با سپاه قم به اطلاع خود از قصد قطب‌زاده اعتراف کرده است. قرار شد که از سپاه تهران بروند و رسماً از ابشان بپرسند. می‌گفتند ظاهراً یک روحانی دیگر هم مطلع بوده است.
... احمدآقا همراه مسئولان اطلاعات سپاه عصر با هلیکوپتر به قم رفت. شب خبر آورد که آنها پیش آقای شریعتمداری رفته‌اند و از ابشان درباه توطئه کودتا بازپرسی کرده‌اند و مصاحبه‌ای هم انجام شده است.

۱ اردیبهشت ۱۳۶۱

امروز هم تظاهرات مردم وو اعلامیه‌های علما در مورد سلب مرجعیت از آقای شریعتمداری در صدر اخبار است. کشورهای غربی خیلی ناراحت شده‌اند؛ مثل اینکه امید بسیاری به نوطئه کودتا داشته‌اند. رئیس‌جمهور از تبلیغات یکطرفه شدید و عدم پخش دفاع او ناراضی هستند و می‌گویند نیازی به زیاده‌روی نیست.

۴ اردیبهشت ۱۳۶۱

نهار مهمان احمد‌آقا بودیم. عصر هنگام رفتن، امام را در صحن حیاط دیدیم و سرپایی صحبت کردیم و من پیشنهاد عفو متمهمان کودتا از جمله قطب‌زاده را دادم. جواب سوالات حزب جمهوری را روی نوار ضبط کردم.

۶ اردیبهشت ۱۳۶۱

بعد از ظهر آقای موسوی اردبیلی و آقای سید حسن طاهری خرم‌آبادی آمدند و گفتند، آیت‌الله منتظری می‌خواهد که به امام گفته شود، مسئله آقای شریعتمداری را از این شور بیندازند و در مورد پرونده از ایشان بازپرسی شود. آقای ری‌شهری هم اطلاع دادند که در بازجویی‌های مجدد، ایشان اعتراف‌های جدیدی کرده و پرداخت پول به آقای مهدوی و مذاکره با آقای حجازی با هم پذیرفته است.

۱۱ اردیبهشت ۱۳۶۱

اول شب به دفتر امام رفتم. فیلم مصاحبه با آقای شریعتمداری را که آقای ری‌شهری انجام داده دیدیم. اقرار به اطلاع و دادن پول (نه به عنوان کودتا بلکه برای خرید خانه) دارد و از امام طلب غفو و تخفیف تبلینات دارد. یک نظر این است که قسمتی از آن حذف شود و از امام هم همین نظر را نقل می‌کنند؛ نظر دیگر این است که اگر بدون سانیور پخش شود، معتبرتر است. قرار شد قردا شب پخش شود.

۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱

در جلسه مشورتی سران سه قوه شرکت کردیم. آقای دکتر ولایتی گزارش سفر به هند را داد که موفقیت‌آمیز بوده است. درباره آزاد شدن مسافرت از ایران و به ایران و محاکمه یا عدم محاکمه آقای شریعتمداری بحث کردیم و فیلم اعترافات ایشان را دیدم .



۳ خرداد ۱۳۶۱

پیش از ظهر آقای سیف‌اللهی مسئول اطلاعات سپاه آمد و از ارتباط مجدد آقای شریعتمداری با خارج سخن گفت.

۷ مرداد ۱۳۶۱

آقای ری‌شهری آمد و راجع به کیفیت و زمان محاکمه قطب‌زاده در این که علنی کامل باشد یا با کنترل مشورت کرد. راجع به برخورد با آقای شریعتمداری نظر خواست و گفت اخیراً پولی بری آقای سید صادق روحانی فرستاده که بین طلاب تقسیم کند.

۱۸ مرداد ۱۳۶۱

آقای ری‌شهری درباره شروع محاکمه آقای قطب‌زاده مشورت کرد. امام گفته‌اند که زودتر تعیین تکلیف شود. شخصی اطلاع داد شبکه‌ای را که می‌خواهد برای آزادی قطب‌زاده پول خرج کند کشف کرده، او را به آقای ری‌شهری معرفی کردم که رسیدگی نماید.

۲ شهریور ۱۳۶۱

آقای احمد جلالی آمد و خواهان جلب اعتماد و گرفتن کار سیاسی و خدمت به انقلاب بود. به خاطر اینکه در منزل قطب‌زاده اتاق برای وسایل خانه‌اش داشته نگران است که تردید ایجاد شود.

۷ شهریور ۱۳۶۱

احمدآقا پیشنهاد داشت که پول‌های مصادره شده آقای شریعتمداری به حزب داده شود و گفت که با امام صجبت کرده، ایشان مخالفت نکرده‌اند. بعضی مخالف و بعضی موافق بودند و قرار شد که مشورت بیشتری شود.

۱۴ شهریور ۱۳۶۱

قسمتی از فیلم محاکمه آقای قطب‌زاده و محمدجواد متاقبی و سید مهدی مهدوی و عبدالرضا حجازی و احمد عباسی را دیدیم. مشورت و اظهار نظر درمورد اجازه پخش آنها. شب به مجلس رفتم و خوابیدم.

۲۵ شهریور ۱۳۶۱

احمدآقا و آقای ری‌شهری آمدند و خبر اعدام آقای قطب‌زاده – که دیشب انجام شد – و نیزتماس به آقای شریعتمداری برای محکوم کردن ضدانقلاب را دادند؛ متأثر شدم.

۳ مهر ۱۳۶۱

احمدآقا عصر آمد و متن نامه‌های آقای شریعتمداری را به دادگاه انقلاب ارتش آورد که علیه ضدانقلاب است و تقاضای عفو برای احمد عباسی دامادش داشت که قرار شده پخش شود.

۶ مهر ۱۳۶۱

آقای موسوی اردبیلی آمدند و از سفرشان به مازندران گفتند و از اینکه کارها رو به راه است و مسأله مهمی ندارند؛ راضی بودند و گفتند آقای سید محمد لواسانی را خدمت امام دیده‌اند که شفاعت از سید مهدی مهدوی که در کودتای قطب زاده محکوم به اعدام شده، می‌کرده‌اند.

۲۱ مهر ۱۳۶۱

با آقای ری‌شهری در مورد پرداخت پول گرفته شده از آقای شریعتمداری که به دستور امام، قرار بود به حزب جمهوری اسلامی داده شود، تلفنی صحبت کردم. معلوم شد که در مصارف دیگر من جمله دفتر تبلیغات فم و خانواده‌های اعدام شدگان صرف شده است.

۲۸ مهر ۱۳۶۱

تا ساعت نه مطالعه کردم و سپس به دفتر امام رفتم. با آقای ری‌شهری و آقای موسوی تبریزی و احمدآقا، برای رسیدگی به اموالی که از بیت‌المال در اختیار آقای شریعتمداری بوده، جلسه داشتیم. قرار شد که اموال غیر منقول در اختیار شورای تبلیغات قرار گیرد و بخشی از اموال نقد (حدود سیزده میلیون ریال ) با اجازه امام به حزب جمهوری داده شود.

۱۷ آبان ۱۳۶۱

خلبانی که معتقد است به خاطر مخالفت با کجروی‌های قطب‌زاده مغضوب و مظلوم قرار گرفته آمد، سرنوشتی عجیب ادعا می‌کند. با او مذاکره کردم. قرار شد تخقیق کنم.

۲۴ بهمن ۱۳۶۲

آقای بهرامی آمد. نامه‌‌ای از سید رضا حجازی آورد که برای مسافرت به خارج، توصیه خواسته بود. به ایشان اعتماد نیست؛ در توطئه کودتای قطب‌زاده متهم بود و بازداشت شد، اما نجات یافت.

مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی

مصاحبه هفته‌نامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهم‌تری...