پنجشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۴
با گوگل فیلتر بشکنین!
سهشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۴
یادی از دانشکده علوم
گذشت و فارغ التحصیل شدم و برای ادامه تحصیل 2 سالی نبودم و رفتم تهران. سال 80 که دوباره برگشتم مشهد و باز هم دانشکده علوم دانشگاه آزاد و البته این بار نه در نقش دانشجو و بلکه به عنوان یکی از پرسنل دانشگاه، از دیدن فضای باز دانشگاه (در مقایسه با اون چیزی که از زمان دانشجویی خودم در ذهنم بود)، واقعاً شوکه شدم. دیدن دختر و پسرهای دانشجو که به راحتی با هم صحبت می کردن، آرایش ها و لباس ها و رنگ های متنوع، دختر و پسری که پشت یک کامپیوتر توی آزمایشگاه نشسته بودن و با هم مشورت می کردن، برای دانشگاه آزاد مشهدی که من توی ذهن داشتم، باور نکردنی بود. (اگرچه هنوز چند گام از دانشگاه های پایتخت که تجربشون کرده بودم، عقب بود!)اما چرا یاد این خاطرات کردم: به وبلاگی برخورد کردم به اسم "زندان آزاد" که دانشجویی با نام مستعار "یاغی" از دانشکده علوم دانشگاه آزاد مشهد، توش مطلب میذاره. توی عنوان وبلاگ اومده:
"اين وبلاگ يه اعتراضه - به جو دانشكده علوم دانشگاه آزاد مشهد - به ديدگاه مسئولين اين دانشكده به بچه ها - به بي احترامي هايي كه به دوستامون ميشه - اين وبلاگ آغاز يك جنگه"
احتمالاً این دانشجوها نمی تونن تصور کنن که ما توی چه شرایطی همونجا دانشجو بودیم. و توی چه شرایط بسته تری زمان جنگ دانش آموز. به قول بابک زمانی که پوشیدن جوراب سفید جرم بود. و واقعاً جرم بود!
دیدن اسم هایی چون "شیرازیان"، "شجاع بهار" و دیگران منو حسابی برد به حال و هوای دانشکده ای که بخشی از قشنگ ترین خاطرات زندگی دانشجویی و شغلیمو در اون به یاد میارم. و البته وقتی فهمیدم دانشگاه می خواد با جدا کردن هرچه بیشتر دختر و پسر، طرح عفاف راه بندازه، چندشم شد. چندشم شد از اینکه انتظاماتی مسئول چنین چیزهایه که یکی از پرسنلش با داشتن نوه، گند کارش زمانی که نگهبان خوابگاه دخترها بود دراومد و فقط از خوابگاه به دانشکده منتقل شد. دانشگاهی که دو تا دانشجوشو به خاطر اینکه در پیاده رویی در حال قدم زدن دیده میشن رو به کمیته انضباطی احضار می کنه و توی همون دانشگاه مسئول آموزشی غیبت و تأخیر دانشجویان دختر در جلسات امتحان رو به قیمت یک خلوت ناقابل حل و فصل میکنه و اون شخص همچنان در دانشگاه مشغول خدمته و فقط دیگه مسئول آموزش نیست.* و هزار جور کثافت اداری و مالی دیگه که به مقتضای شغلم ازش باخبر می شدم. آگاه شدن از چنین چیزهایی واقعاً زجرم می داد و نمی تونستم خودم رو به عنوان یکی از اعضای اون سیستم، به نوعی دخیل ندونم. دلم می خواست می تونستم اون سیستم رو اصلاح کنم، اما غیر ممکن بود و چون نمی تونستم اصلاح کنم، به محض اینکه فرصتی پیش اومد، اون سیستم رو ترک کردم. اگرچه هنوز رسماً کارمند همونجام و در مرخصی تحصیلی! و ظاهراً زبونم زیادی سرخ و سرم زیادی سبز شده!
دیدن این وبلاگ منو خیلی به هیجان آورد و البته کمی هم افسوس به خوردم داد! کلاً وقتی هرجور تحرکی از دانشجوهای جایی که بهش ، احساس تعلق دارم (مثل همه کسایی که زمانی دانشجو بودن) می بینم، خوشحالم می کنه. حالا چه این تحرک علمی باشه مثل وبلاگ "بیولوژیست" بچه های زیست شناسی و چه تحرکی برای گرفتن حق و حقوق اولیه. اما افسوس خوردم که ای کاش اون زمان امکاناتی مثل وبلاگ نویسی بود و اگه بود چه کارها باهش میشد کرد. مثلاً خرداد 76 چه آتیشی میشد باهش برپا کرد! (اگرچه من و بابک و جواد و ... بدون همچین امکاناتی هم به اندازه کافی آتیش سوزوندیم!).
من این وبلاگ ها رو که به نوعی به دانشکده علوم دانشگاه آزاد مشهد مربوطه پیدا کردم :
- اگر کسی وبلاگ دیگه ای هم میشناسه لطفاً کامنت بذاره. (بچه های آماری چرا اینقدر کم کارن؟!)
-------------------------------------------
*گفتم دانشگاه نه دانشکده، ربطی به دانشکده علوم نداره.
------------------------------------------
بعد از تحریر!
این هم از وبلاگ کمیته علمی آمار دانشجویان (ارادت خاص داریم!)
یکشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۴
همه عمر دیر رسیدیم...
روزنامه شرق ویژه نامه ای برای علی حاتمی منتشر کرده که خوندنیه. اما اگه حال خوندن این ویژه نامه مفصل رو ندارین حداقل این چند خط از خاطرات عزت الله انتظامی رو بخونین:
يادم مى آيد در فيلم« ناصرالدين شاه آكتور سينما» نقش ناصرالدين شاه را بازى مى كردم. صبح ها وقتى مى خواستم وارد كاخ گلستان شوم دو سرباز همه هنرپيشه ها را به دقت بازرسى بدنى مى كردند و بعد از آن وارد كاخ مى شديم. به اتاق گريم مى رفتيم و من بعد از پوشيدن لباس هاى ناصرالدين شاه و آويزان كردن مدال ها به حياط مى آمدم تا نقشم را تمرين كنم. اين دو سرباز كه دم در ما را مى گشتند تا مرا در باغ با آن گريم و لباس ها مى ديدند فورى از جا بلند مى شدند و احترام نظامى مى گذاشتند، من تا چند روز به روى خودم نمى آوردم و نگاه شاهانه به آنها مى كردم و آزادباش مى دادم. يك روز هوس كردم دليل اين كار را از آنها بپرسم، داد زدم «سرباز». هر دو با سرعت به طرف من آمدند و دوباره سلام نظامى دادند. گفتم مى دانيد من كى هستم؟ گفتند: بله قربان، گفتم: من همان كسى هستم كه صبح ها دم در مرا بازرسى بدنى مى كنيد. گفتند: «خب باشد، حالا شاهيد. سلام مى كنيم!»
و در فیلم حاجی واشنگتن:
...خلاصه كار فيلم به خوبى و خوشى پيش مى رفت كه دوباره آخر فيلم سر يك پلان با على بحث مان شد. در آخر فيلم سفير ايران در آمريكا كه حاجى واشنگتن باشد، به فلاكت و بدبختى افتاده از آمريكا اخراج مى شود و بايد پرچم ايران را پاره كند و از بالاى سفارت پرت كند پايين. گفتم اين كار را نمى كنم. من سفير ايران در آمريكا هستم. اين كه آنها مرا بيرون مى كنند چه ربطى دارد به اين كه من پرچم ايران را پاره كنم؟ گفتم فقط حاضرم كه پرچم را از بالاى سفارت بياورم پايين. گفتند مثلاً تو در فيلم از حكومت ايران ناراحتى. گفتم به هر حال پاره نمى كنم. پرچم را هل مى دهم به سمت پايين. خلاصه دوباره ناراحتى پيش آمد و قهر و قهركشى شد تا ما را آشتى دادند.
و در فیلم جهان پهلوان:
...يك هفته قبل از مرگش مرا صدا زد و گفت برو پيش دكترم و بگو مى تواند يك مسكن به من بدهد كه فقط دو ماه دوام بياورم بلكه كار را تمام كنم. با همسرش رفتيم پيش دكتر، اما پزشكش گفت فايده اى ندارد. اين مسكن ها خواب آور است. رفتيم پيش على. گفتم دكتر مى گويد همان داروهاى قبلى كه دادم مناسب است. يادم مى آيد يك سكانسى را در شب مى گرفتيم كه مادر تختى بايد فارغ مى شد و چون زايمان سختى داشت و بچه به دنيا نمى آمد، بايد مى رفتم سقاخانه روبه روى خانه ام و نذر و نياز و دعا مى كردم. سر اين سكانس اتفاق بسيار عجيب و غريبى براى من افتاد كه هر موقع يادش مى افتم بغض مى كنم و اشك امانم نمى دهد. در آن شب بايد ميله هاى سقاخانه را مى گرفتم و اين ديالوگ را مى گفتم: «يا موسى بن جعفر، يا حضرت رضا، اين بچه زودتر به دنيا بيايد.» دوربين، صدا و همه آماده شدند. من رفتم روبه روى سقاخانه و اين ديالوگ به ناخودآگاه از دهانم بيرون آمد: «يا موسى بن جعفر، يا حضرت رضا ... على را شفا بده.» فضا را سكوتى عجيب گرفت . على سرى گرداند و كات داد. همه عوامل زدند زير گريه . من هم دستانم را انداختم گردن على و دو نفرى هاى هاى گريه كرديم. درست مثل همين الان، اشك امانم نمى داد. آن شب ديگر نتوانستم كار را ادامه بدهم. بعد زنگ زدند و گفتند على حالش خوب نيست و در بيمارستان مهراد بسترى است.
پنجشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۴
دنده عقب با چشمان بسته
چهارشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۴
نقلی از فرنگوپولیس
دوشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۴
این کانادایی های ضد بوش
- حالا که ذکر خیر جورج بوش شد این کلیپ قشنگ در مورد جورج بوش رو هم ببینید.
- اجرای خیلی قشنگی از مونیکا جلیلی، خواننده سوپرانو پیدا کردم که حیفم اومد لینکشو اینجا نذارم. مونیکا جلیلی متولد نیویورکه و یک خواننده چندزبانه است که ارادت خاصی به موسیقی فولکلوریک ایرانی داره. مدت برنامه یک ساعت وپنج دقیقه است که در یک کلیسا اجراشده. بینین!
یکشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۴
ما مردم معجزه جو!
این روزها نقش امام زمان در همه امور مملک ما خیلی خیلی پررنگ شده. اگر قبلاً فقط امام زمان لیست نمایندگان مطیع مجلس هفتم رو امضا می کرد، حالا هیأت دولت هم با امام زمان میثاق می بنده و وزیر ارشاد مأمور میشه تا با انداختن این میثاق نامه در چاه مسجد جمکران، نسخه ای از اونو به دست امام زمان هم برسونه!
سیل زائران مسجد جمکران، حرم حضرت معصومه در قم رو تحت الشاع قرار داده و می گن جمکران زائر بیشتری داره و اخیراً چاه مسجد از کثرت نامه هایی که مردم برای امام زمان میندازن پر شده. یک نماد شیشه ای سبز رنگ هم تازه گی ها ساخته بودن که به شدت جنبه تقدس پیدا کرده بوده و زائران به راز و نیاز پای این شیشه مشغول شده بودن تا جایی که آیه الله مکارم دستور جمع آوری اونو میده. هرچند وقت یک بار هم خبری منتشر میشه که درشهری یا روستایی، شخصی که مدعی داشتن رابطه باامام زمان بوده دستگیر شده. آخرینش خانمیه که بازتاب خبرش رو داده و قید کرده این خانم به خاطر وضع مالی خوبی که داشته ، ادعا کرده امام زمان خواسته حسینیه ای در شازند اراک بسازه و اونجا در واقع محل واقعی جمع شدن دوستاداران امامه نه جمکران. بازتاب نوشته با هوشیاری مأموران انتظامی، این خانم دستگیر شده و بعد توضیح داده جمکران توسط "حسن ابن مثله جمکرانی" که امام زمان رو در خواب دیده بوده شاخته شده. من هم کامنتی براش گذاشتم که احتمالاً اگر مأموران انتظامی وقت مثل الان هوشیار بودن "حسن ابن مثله جمکرانی" هم مجال ساخت جمکران را پیدا نمی کرد! که البته مشمول سانسور بازتاب شد. اونقدر بازار شایعه داغ شده که صدای بازتاب رو هم درآورده!
جایی خوندم که بر اساس آمار رسمی سازمان اوقاف، سالانه بیش از 50 امام زاده جدید رسماً در سطح کشور ثبت می شن!
به نظر من انگلیسی ها در طول قرن ها، با ترویج فرقه ها و دین های ساختگی، به این خوبی از پس بی اعتقاد کردن مردم بر نیامدند که این حضرات در این ربع قرن! حالا دارن فیدل کاسترو رو به اسلام دعوت می کنن. گورباچف که مسلمون نشد. نوبت این یکی شده.
اگر زمانی انجمن حجتیه بخشی از قدرت حاکمیت رو در دست داشت (یا حداقل بهش نفوذ کرده بود) با اعتقاداتی عجیب و غریب که با زیاد شدن ظلم و بی عدالتی و فساد، زمینه برای ظهور امام زمان و گسترش عدل و داد فراهم میشه، به نظر میرسه الان ورژن جدیدتری از تفکر امام زمانی داره بخش های مختلف قدرت رو در دست میگیره.
ابراهیم نبوی که احمدی نژاد رو با اسم های مستعاری چون "محمود نورالدین"، "میرزا محمودخان منورالدوله وزیرالوزرا" و "رئیس جمهور م.ش.نگ (=منتخب شورای نگهبان با مشنگ اشتباه نشه!) یاد می کنه، توی مطلب جدیدش در مورد رؤیت هاله نور در نیویورک نوشته:
اندر احوال صدور نور در نیویورک
یک نفر از رعایای بلد تبریز که از کسبه بوده و داخل بازار مجاهدت نموده و رفرماتور محسوب می شود یک فقره سی دی مغناطیسی فرستاد از بابت امورات غیبی و در آن میرزا محمودخان منورالدوله رئیس الوزرای مملکت در محضر یکی از علما شرح مسافرت خودش را به بلد اتازونی راپورت فرمود. گویا وقتی میرزا محمود خان منورالدوله وارد عمارت معظم ملل متحده در بلد نیویورک شده، یکهو یک نوری از غیب ساطع و چشم کفار و منافقین را کور نمود.
میرزا محمود خان رفته بالای منبر ملل متحده و به لسان شریف فارسی آیات ظهور را برای روسا و صدراعظم ها و سلاطین کفار قرائت نموده و بطور یک ساعت علی الدوام روضه خوانده و آنطور که چند نفر از راپورتچی ها و خفیه نویسان مکتوب نموده اند، در این مدت سلاطین جابر بطور یوسف مصری محو جمال محمود خان رئیس الوزرا شده حتی چند نفر از آنها که سیب و پرتقال میل می کردند، با رویت جمال بی مثال و منور آقا با چاقو دست شان را بریدند و جوی خون روان شده و در تمام مدت مجلس نور سبزی ساطع بود.
فی الحال که این فیلم از اظهارات محیرالعقول رئیس الوزرا منتشر شده، رعایای مملکت هرشب آنرا در بیوتات مختلفه تماشا داده و قدرت اسلام را تماشا کرده و در ایام اخیر حتی چند نفر از منافقین که به غیب و معجزات ایمان نداشته و از بابت آقا قول مشکوک صادر کرده اند زبان شان بند آمده چند نفر از آنها به السنه اجنه مکالمه می نمایند. متن کامل
یک گزارش از کانال 4 تلویزیون بریتانیا دیدم که گزارشگرش رفته داخل مسجد جمکران و از مردمی که دارن توی چاه نامه میندازن فیلم گرفته و بخش هایی از فیلم دیدار احمدی نژاد با آیه الله جوادی آملی رو پخش می کنه. اگر زوره اینترنتتون زیاده اینجا رو کلیک کنین تا گزارش رو ببینین.
چهارشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۴
هر دم از این باغ بری می رسد
بعد از یکسال و اندی دور بودن از ایران، هر روز صبح گویا باید منتظر یک خبر بد ِ دیگه باشم. اگر برنده شدن توی فوتبال رو استثنا کنیم، توی این مدت تجربه رسیدن هیچ خبر خوب و امیدوارکننده ای از اون دیار نداشتم. پس طبیعیه که ناخوداگاه باید منتظر خبرهای بد بود.
(عکس از سایت انتخاب)تلویزیون کانادا خبر رو با عنوان کابوس تهران (Tehran Nightmare) اعلام کرد. "هواپیمای باربری نظامی که مسافر حمل می کرد!". هواپیماهای سی-130 رو سالها قبل از انقلاب،ارتش برای مصارف نظامی از آمریکا خریداری کرد. و الان سال هاست با گذاشتن صندلی داخل هواپیما از اون به عنوان هواپیمای مسافربری استفاده میشه.
باز هم آقایون داد سخن بلند می کنن که تحریم های آمریکا هیچ مشکلی برای ایران بوجود نیاورده. البته درسته چون سالهاست که حساب مردم ایران با ایران جداشده. ناوگان هوایی ما یکی ازفرسوده ترین ناوگان های هوایی دنیا شده و حداکثر زوری که آقایون میزنن، خرید هواپیماهای دست دوم کشورهای عربیه. (حفظ عزت و استقلال در سیاست خارجی!). البته خوشبختانه این تحریم ها روی خرید هواپیماهای تشریفاتی اثری نداره. چند روز پیش ایرباس تشریفاتی دولت به ارزش 60 میلیون دلار تحویل گرفته شد. قبل از اون هم 40 میلیون دلاری که به عنوان پیش پرداخت برای هواپیمای 120 میلیون دلاری اختصاصی برای رهبری که قرار بود از سلطان برونئی خریداری بشه توسط دلال محترم ایرانی یا انگلیسی بالا کشیده شد.
تازه داره کم کم گند کار بالا میاد که هواپیما نقص فنی داشته و خلبان اول حاضرنشده پرواز کنه. برای همین پرواز از صبح به بعد از ظهر موکول شده تا خلبان دیگه ای جایگزین بشه. ظاهراً یک هفته پیش هم همین هواپیما نزدیک بوده توی کویر سقوط کنه. سئوالاتی هم مطرح شده که اصلاً این همه خبرنگار رو بردن برای یک مانور، عادی به نظر نمی رسه.
با این همه بی کفایتی مدیریتی تصور کنین ما رآکتور هسته ای هم داشته باشیم. هر روز باید منتظر خبر نشت تشعشعات هسته ای به بیرون و آلودگی هستهای هم باشیم!
یک خواننده برای وبلاگ نیک آهنگ کوثر کامنتی گذاشته بود :
"آقای ریس جمهور حجتان مقبول. آقایان مانورتان زیبا آغاز شد. نکند غنی سازی را فراموش کنید. ... (ادامه)"
--------------------------------------------------
چند خبر:
یکشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۴
دعای کمیل به صرف شام
اول نماز جماعت بود (که ما بهش نرسیدیم)، بعد دعای کمیل، بعد سخنرانی و بعد هم شام بصرف چلو خورشت قرمه سبزی! دعای کمیل خوبی بود و بعد از یک سال و اندی دوربودن از هرچی مراسم مذهبی اسلامیه، خیلی حال داد. اگرچه سخنرانی جوونی که شک ندارم یکی از دانشجویهای بورسیه ای از ایران بود، بصورت گل و گشادی سعی داشت قابلیت اسلام وتشیع رو برای اداره یک سیستم اجتماعی به همون شکلی که توی کتاب های بینش اسلامی دبیرستان و معارف اسلامی دانشگاه به خوردمون می دادن، دوباره مثل دانشجویی که داره خوب درس پس میده، به خورد مردم بده که البته کمتر کسی گوش می کرد! جلسه دوم سخنرانیش بود و ظاهراً تا چندهفته ای هم دست بردار نخواهد بود. اینطور که پیش میره هفته دیگه میرسه به اینکه اسلام توانایی اداره جامعه رو داره و بنابراین حق حکومت فقط با علماست و پس دیانت ما عین سیاست ماست و چون سیاست پدر مادر نداره پس بر پدر و مادر هرکسی که بگه دین از سیاست جداست لعنت!
از ضدحال این سخنرانی که بگذریم، واقعاً شب خوبی بود. همه تیپ آدم بودن. آدم های کاملاً معمولی. مسجد صندلی چیده شده بود و خانم ها سمت راست و آقایون سمت چپ. پرده ای هم که نبود که مثل مسجد ارگ تهران یه وقت آتیش بگیره! فقط داشتن یک روسری برای شرکت در برنامه کافی بود. اگرچه برای همون هم هیچ دستورالعمل یا تابلویی تذکر نداده بود و خانم ها خودشون این احترام رو حفظ می کردن. حتی دوستانی که مشتری قدیمیه این مسجد بودن می گفتن یک بار خانمی بدون حجاب داخل شده و نشسته بوده که خانم دیگه ای خیلی دوستانه بهش پیشنهاد میکنه اگه موافقه برای حفظ احترم مسجد براش روسری بیاره. ایجاد چنین جو مسالمت آمیزیه که تونسته آدم هارو از همه تیپ برای یک مراسم مذهبی دور هم جمع کنه. صندوقی هم بین مردم می گشت و خیلی ها کمک های خوبی توش مینداختن. (اگرچه چند تا هزارتومانی هم توش دیده میشد!). مرکز ایرانی اسلامی امام علی در سال 2000 ساخته شده و با کمک های ایرانی های مقیم تورنتو اداره میشه. مؤسس، متولی و امام جماعت مسجد یک روحانی مشهدی به نام سید محمد کاظم مصباح موسوی است که دکترای فلسفه از دانشگاه مک گیل داره. بخش های مختلف مرکز در بروشور مسجد اینطوری معرفی شده:
"مسجد، کتابخانه، سالن کنفرانس، سالن مراسم یادبود، سالن عقد و عروسی، سالن غذاخوری، سالن ورزشی، کلاس های آموزشی و در بخش متوفیات دارای غسالخانه و همچنین بهره مند از آرامگاه بهشت رضا می باشد."
در بروشور مسجد آمده:
"... آری هموطن، دراین غربت سرا که هوای ارتباطات انسانی-عاطفی، بس ناجوانمردانه سرد است، باید یکدیگر را دریابیم و مرکز ایرانی-اسلامی امام علی(ع) که مرکزی مستقل، دور از هرگونه وابستگی سیاسی و متعلق به همه ایرانیان بوده و در راستای حفظ هویت ایرانی-اسلامی گام برمی دارد را یاری رسان باشیم..."
خلاصه شام رو توی سالن غذاخوری مسجد که دیگه میشد خانم ها و آقایون سر یک میز بشینن خوردیم وتوی برف به سمت ایستگاه اتوبوس قدم میزدیم که ماشین یک هموطن مسجدی از آنسوی خیابون برای ما بوقی زد و ما را تا جایی رسوند. (از اون اتفاق ها که در کانادا هرگز نمی افته!). ضمناً این رو هم فهمیدم که میشه مسجدی باشه که توش آدم از بوی عرق پا بیهوش نشه!
جمعه هم برای انجام کاری به شهر واترلو که در 102 کیلومتری جنوب تورنتو واقع شده و دانشگاه بزرگش رفتم. توی راه برگشت، اتوبوسم با یک سواری تصادف کرد. تصادفی که البته توی ایران ما بهش تصادف نمی گفتیم. یعنی اصلاً افت داشت! یک ترمزی زد و یه جورایی سپر اتوبوس به ته سواری برخورد کرد که تقریباً هیچ کاریش نشد. اما راننده بعد از خبرگیری از سواری از مسافرا پرسیدکه همه حالتون خوبه که همه گفتن بععععله! بعد از چند دقیقه آتش نشانی رسید و مأمور آتیش نشانی هم همینو پرسید. بعد یک آمبولانس رسید و پشت سرش یک آمبولانس دیگه و همینطور تا 4 تا آمبولانس. تا جایی که بعضی از مسافرای کانادای الاصل اتوبوس که همگی دانشجوهای دانشگاه واترلو بودن، باتعجب می پرسیدن واقعاً این چیزا ضروریه؟! بعدش باز یک پلیس اومد توی اتوبوس و بعد از اینکه مطمئن شدهمه حالشون خوبه، لیستی داد که همه اسم و مشخصات و آدرسشون رو به عنوان شاهد بنویسن(چون برای راننده سواری یک Minor Injury که به نظر من فقط ترسیده بوده و لباسشو خیس کرده بود، رخ داده!). بعد اتوبوس دیگه ای از همون شرکت رسید و پلیس جاده رو بست تا اتوبوس تصادف کرده! خودشو به شونه کنار جاده برسونه! داخل اتوبوس هم راننده جدید فرم هایی به همه داد که هرچی دیدن از حادثه رو برای شرکت مسافربری بنویسن. خلاصه برای هیچ و پوچ یک ساعت تأخیر داشتیم. امان از دست این مردم نارنازی کانادا. یادم میاد زمان دانشجویی که بین تهران ومشهد مرتباً در سفر بودم، از این جور حادثه ها زیاد داشتم. مثلاً یک بار که لنت به چرخ اتوبوس گیر کرده بود و حرارت ایجاد شده باعث آتیش گرفتن لاستیک شد و جلوی چشم همه مسافرا لاستیک آتیش گرفته سر پیچ از اتوبوس جدا شد و چرخ زنان رفت وسط بیابون و سمت راست جلوی اتوبوس خوابید روی زمین، نه پلیسی آمد و نه آمبولانسی و نه هیچ موجود زنده ای. فقط راننده اتوبوس نصف شبی همه مسافرها رو توی اتوبوسهای گذری چپوند!
ساختمان6 طبقه دانشکده ریاضی
بخشی از یکی از سالن های مطالعه
اعلام ساعت های برگزاری نماز جماعت در نمازخونه دانشگاه
مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی
مصاحبه هفتهنامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهمتری...
-
فراوان ز ایرانیــان کشـتـه شد ز خون یلان کشور آغشته شد ایرانیان قدیمی تورنتو، آنهایی که به بحث و درسهای نظری و فلسفی علاقمندند و رامین ج...
-
سهشنبه این هفته، ۲۱ ماه مه ۲۰۲۴ روزی ماندگار و استثنایی در زندگی من بود. در صد و چند کیلومتری پاریس، در روستایی که کوچههایش از شدت اصالت ...
