شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۰

بازخوانی تاریخ: کشتار حجاج ایرانی در مکه

واقعه کشتار حجاج ایرانی در جریان مراسم برائت از مشرکین در ٩ مرداد ١٣٦٦ در مکه، همچنان بعد از گذشت بیش از بیست سال یکی از نقاط مبهم تاریخ جمهوری اسلامی است. در این واقعه ٤٠٢ نفر شامل ٢٧٥ ایرانی، ٨٥ پلیس سعودی و ٤٢ زائر از کشورهای دیگر کشته شدند. سابقه مراسم برائت از مشرکین به قبل از انقلاب و سال ١٣٥١ بر‌می‌گردد که آیت‌الله خمینی از پیروانش خواست تا در حین برگزاری مراسم حج به انتقال پیام‌های سیاسی نیز اقدام کنند. با وجودی که در این سال‌ها چند ایرانی هم طی مراسم حج دستگیر شدند، اما مقامات سعودی مشکل چندانی با این موضوع نداشتند چرا که خاندان سلطنتی آنها مورد انتقاد مستقیم قرار نمی‌گرفت.

این شرایط تا ده سال بعد یعنی ١٣٦١ کماکان ادامه داشت تا اینکه در این سال گسترش راهپیمایی‌ها و سردادن شعار در مسجد‌الحرام و مسجد پیامبر به درگیری و یک کشته منجر شد. در این سال بود که شاه خالد در نامه‌ای به صدام حسین از وی خواست تا "این ایرانیان احمق را له کند". سال بعد دو طرف تلاش کردند تا به آرام کردن ماجرا کمک کنند. آیت‌الله خمینی از پیروانش خواست تا هیچ پیام چاپ شده‌ای را توزیع نکنند و بر علیه حکومت‌های اسلامی شعار ندهند. سعودی‌ها هم اجازه دو راهپیمایی یکی در مکه و یکی در مدینه را صادر کردند. تا سال ١٣٦٥ شرایط آنقدر آرام شده بود که حتی سعودی‌ها قبرستان بقیع را برای زیارت ایرانیان باز کردند و نماینده رسمی آیت‌الله خمینی به این دلیل از شاه سعودی تشکر کرد. با این وجود در همین سال "مهدی هاشمی"، برادر داماد آیت‌الله منتظری که بعدها اعدام شد به دست داشتن در طرح جاسازی مواد منفجره در چمدان‌های حجاج ایرانی متهم شد. این واقعه باعث تجدید نگرانی مقامات سعودی شد. از طرف دیگر درخواست موسوی خوئینی‌ها مبنی بر اجازه برای راهپیمایی در مسجدالحرام بدون حضور نیروهای امنیتی بر این نگرانی‌ها افزود. خوئینی‌ها نماینده سابق آیت‌الله خمینی در امور حج بود اما در سال ١٣٦٠ از عربستان اخراج شده بود. هرچند مهدی کروبی نماینده وقت آیت‌الله خمینی سعی کرد تا به سعودی‌ها اطمینان دهد که راهپیمایی طبق برنامه سال‌های قبل انجام خواهد شد، با این وجود از میزان نگرانی سعودی‌ها نکاست.

راهپیمایی تا اواخر مسیر تعیین شده بدون مشکلی انجام شد تا اینکه راهپیمایان متوجه شدند که مسیرشان توسط پلیس ضدشورش بسته شده که بعضی از راهپیمایان مردم را به فشار به سمت جلو برای باز کردن راه به سمت مسجدالحرام تشویق کردند. در همین حین افراد ناشناسی از روی ساختمانی به روی جمعیت آجر و اشیا دیگر پرتاب کردند که این نقطه شروع درگیری‌ها شد. ماموران سعودی‌ با استفاده از باتوم برقی به ایرانیانی که با چاقو و چماق به آنها حمله می‌کردند به مقابله پرداختند. سعودی‌ها منکر شلیک گلوله به ایرانی‌ها شدند که طبق گزارشات متعددی که شلیک گلوله را تایید می‌کنند درست به نظر نمی‌آید.

آیت‌الله منتظری در خاطرات خود به ماجرای انتقال مواد منفجره به عربستان در سال قیل از این ماجرا اشاره می‌کند:

بسیاری از افراد مورد اطمینان كه خود ناظر جریان و در خط مقدم راهپیمایی بوده‌اند می‎گویند همهٔ گناه گردن سعودی‌ها نیست و ممكن بود راهپیمایی آبرومندانه انجام شود و به این‌جا هم منجر نشود، ولی در اثر تندی بچه‌ها و بی برنامگی اجمالا هجوم و حمله از طرف بچه‌های نپختهٔ ما شروع شد و سوژه به دست دشمن داد، هر چند دشمن مجهز و مهیا بود و دنبال بهانه می‎گشت تا ما را سركوب كند. دشمن در سال قبل از آن در موضوع جاسازی و قرار دادن مواد منفجره در ساك‌های حجاج با ما عاقلانه برخورد كرد و تا اندازه‌ای اغماض كرد و ما موضوع را رسيدگی نكردیم بلكه مغرور شدیم و در سال بعد چنین مصیبت بزرگی برای عالم اسلام رخ داد.

مهدی کروبی نیز برای اولین بار در جریان مناظره تلویزیونی‌اش با محمود احمدی‌نژاد در جریان انتخابات ریاست جمهوری سال ١٣٨٨ به این ماجرا اشاره کرد. در فیلم زیر که از آرشیوهای مختلف تلویزیونی جمع‌آوری کرده‌ام صحنه‌هایی از حمله ایرانی‌ها به ماموران سعودی، مواد منفجره کشف شده از چمدان‌های حجاج ایرانی‌ و اعتراف مدیران کاروان‌هایی که توسط سعودی‌ها در سال قبل از این واقعه به جرم جاسازی مواد منفجره دستگیر شده بودند را می‌توانید ببینید.


منبع اصلی این نوشته ویکیپدیای انگلیسی است.

شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۰

زندان قصر، فروردین ١٣٥٨

کریستین اکرانت، خبرنگار فرانسوی بلژیکی الاصل که شانس انجام آخرین مصاحبه تلویزیونی با امیرعباس هویدا را در کارنامه خود دارد، بعدها به خاطر سوالات غیرحرفه‌ای و لحن تند و جهت‌دارش در این مصاحبه به شدت در فرانسه (که هویدا در آن بسیار شناخته شده بود) مورد انتقاد قرار گرفت و به نوعی حتی بخشی از مسئولیت اعدام هویدا به طور غیر مستیقیم به دوش او افتاد. اکرانت بعدها از شهرت بالایی در تلویزیون برخوردار شد و برای دو دهه مجری پربیننده ترین برنامه‌های تلویزیونی فرانسه بود. وی که به گرفتن دستمزدهای بسیار بالا معروف است بعدها با برنارد کوشر، وزیر خارجه اسبق فرانسه و بنیانگذار سازمان پزشکان بدون مرز ازدواج کرد.

اکرانت فصلی از کناب خاطرات خود را به مصاحبه جنجالی‌اش با هویدا در زندان قصر اختصاص داده است. همچنین وقتی در سال ٢٠٠٧ در یک تاک شوی تلویزیونی میهمان مایکل پولاک بود ناچار شد به سوالات پولاک درباره این مصاحبه جواب بدهد. (پولاک خود با یکی از بستگان هویدا ازدواج کرده و تجربه دو سال زندگی در ایران در اوایل دهه هفتاد میلادی را هم دارد). وی در پاسخ سوال پولاک که چرا در این مصاحبه لحن یک قاضی را داشتی به جای یک خبرنگار، پاسخ می‌دهد که ماموران ایرانی به مدت چهار ساعت مشغول بازجویی و تفتیش او و تیم همکارش بودند و بعد از این خستگی بهتر از این نمی‌توانسته مصاحبه کند. +

اما دکتر عباس میلانی در کتاب "معمای هویدا" با نقل متن دستنویس خاطرات دکتر احسان نراقی دلیل دیگری را متذکر می‌شود:

برخی منتقدان کریستین اکرانت روایت وی را از رویدادهای منجر به مصاحبه مورد تردید قرار داده‌اند. آنان ادعا می‌کنند که وی به توافقی پنهانی و بسی غیراخلاقی با صادق قطب‌زاده، تن داده است. این منتقدان که برخی روزنامه‌نگاران برجسته‌ی فرانسه، چون ادوارد سابلیه، نیز در میان آنان یافت می‌شود، بر این گمان‌اند که قطب‌زاده در عوض کمک در کار امکان بخشیدن به این مصاحبه، می‌خواست که در انتخاب پرسشها از هویدا، خود وی تصمیم بگیرد. به گفته‌ی این منتقدان، این تنها توضیح و توجیه لحن پرخاشگر مصاحبه‌ی اوکرانت می‌تواند بود.

میلانی، عباس، معمای هویدا، ص ٤٧٦

فیلم این مصاحبه به دلایلی از روی سایت یوتیوب حذف شده است و من توانستم دو نسخه مختلف از آنرا به سختی در وبسایت‌های دیگر پیدا کنم. یکی از این دو نسخه کامل‌تر و دیگری با کیفیت بهتری بود. با ترکیب این دو سعی کردم یک نسخه نسبتاً کامل از این مصاحبه تاریخی تهیه کنم. از دوست فرانسوی عزیزم، خواهش کردم که مصاحبه را از فرانسه به انگلیسی برگرداند و برایم بفرستد و او هم با وسواس فراوان هر دو متن فرانسه و انگلیسی آن را برایم پیاده کرد و فرستاد و من با وسواسی بیشتر بعد از ترجمه انگلیسی به فارسی، متن فرانسه را هم به مترجم گوگل می‌دادم تا خیالم راحت‌تر شود و در نهایت برای ویدیو زیرنویسی فارسی تهیه کردم.



شرح داستان‌گونه دکتر میلانی از ماجرای این مصاحبه در عصر روزی سرد در اوایل فروردین ١٣٥٨ در زندان قصر خواندنی است. صفحات ٣٥ تا ٤٤ از کتاب معمای هویدا که به این ماجرا می‌پردازد را با فرمت پی.دی.اف از اینجا می‌توانید دانلود کنید. به نظرم دکتر میلانی در این کتاب خواسته یا ناخواسته تلاش دارد تا حس همدردی و نوع‌دوستی خواننده را نسبت به هویدا برانگیزاند و متقابلاً بیشتر تقصیرها را برگردن شاه بیاندازد. وقتی به این مصاحبه هم می‌پردازد، توالی زمانی سوال‌ و جواب‌ها با آنچه در این ویدیو می‌بینینم یکی نیست. گویی چیدمان این سوال و جواب‌ها عامداً تغییر کرده تا حس مشترکی را در خواننده ایجاد کند.

شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۰

آیت الله لاهوتی در خاطرات هاشمی

آیت‌الله حسن لاهوتی، پدر همسران دختران هاشمی رفسنجانی، فائزه و فاطمه، سوابفی چون امام جمعه رشت، نماینده مردم رشت و فرمانده کمیته‌های انقلاب اسلامی و فرماندهی سپاه را در کارنامه خود داشت. ٧ آبان ١٣٦٠ اعلام شد که به علت سکته قلبی درگذشته است. هاشمی رفسنجانی در کتاب خاطرات خود اشاراتی به این جریان دارد. در آرشیو رادیو و تلویزیون فرانسه در جستجوی فیلم‌های خبری از صادق قطب‌زاده بودم که ویدیوی کوتاهی از آیت‌الله لاهوتی در جریان اشغال سفارت آمریکا در سال ١٣٥٨ پیدا کردم. این تنها ویدیویی است که روی وب از وی دیده‌ام. این ویدیو بهانه‌ای شد تا یادداشت‌هایم از کتاب خاطرات هاشمی را هم ضمیمه این ویدیو کنم برای این پست:

٣٠ فروردین ١٣٦٠
شب مهمان آقای لاهوتی بودیم؛ از امام و ماها شکایت داشتند که چرا در جریان حادثه کوچصفهان از ایشان حمایت نشده است. باید با ایشان صحبت و احساساتش را آرام و تنظیم کرد. بچه‌ها در بحث شرکت داشتند.

١٨ اردیبهشت ١٣٦٠
ظهر آقای لاهوتی مهمان ما بود و بحث‌هایی درباره نقاط ضعف جناح لیبرال شد و تردیدی که بعضی‌ها در کیفیت فرماندهی جنگ دارند؛ تعدیل شده است. بعضی گله‌ها شخصی است.

٢٢ خرداد ١٣٦٠
شب آقای لاهوتی آمد و بحث زیادی درباره موضع ایشان داشتیم. ایشان از موضع امام، ما، مردم، صدا و سیما و مجلس انتقاد داشت.

٣ شهریور ١٣٦٠
فائزه راجع به برادر آقای لاهوتی رئیس اوقاف رشت گفت که می‌خواهند او را بردارند. رئیس کل اوقاف می‌گوید ایشان همکاری نمی‌کند.

٦ آبان ١٣٦٠
ساعت سه بعدازظهر خبر دادند که از طرف دادستانی انقلاب به خانه آقای لاهوتی ریخته‌اند و خانه را تفتیش می‌کنند. به آقای لاجوردی گفتم با توجه به سوابق و مبارزات آقای لاهوتی بی‌حرمتی نشود. گفت به دنبال مدارک وحید [لاهوتی] هستند. اول شب اطلاع دادند که آقای لاهوتی را به زندان برده‌اند و احمدآقا هم تماس گرفت و ناراحت بود. قرار شد بگوییم ایشان را آزاد کنند. آقای لاجوردی پیدا نشد، به آقای موسوی تبریزی، دادستان انقلاب گفتم و قرار شد فوراً آزاد کنند. احمدآقا گفت امام هم از شنیدن خبر ناراحت شده‌اند. شب را در مجلس خوابیدم.

٧ آبان ١٣٦٠
اول وقت بعد از نماز و کمی مطالعه، عفت تلفنی اطلاع داد که آقای لاهوتی را دیشب به بیمارستان قلب برده‌اند. بلافاصله تلفن زد و گفت از دنیا رفته‌اند. تماس گرفتم. معلوم شد صحت دارد. آقای لاجوردی، دادستان انقلاب تهران گفت آقای لاهوتی اتهامی نداشته‌اند، برای توضیح مدارک مربوط به وحید آمده بودند، که به محض ورود به زندان، دچار سکته قلبی شده و معالجات بی‌اثر مانده است. قرار شد پزشکی قانونی نظر بدهد.

ساعت هشت صبح جلسه علنی تشکیل شد. من خبر فوت ایشان را دادم و ضمن اعلان خبر، گریه کردم؛ نتوانستم خودم را کنترل کنم. از این حالت عده‌ای انتقاد داشتند و عده‌ای تعریف کردند. درباره نخست‌وزیری مهندس موسوی رأی گرفتم و ١١٥ نفر از ٢٠٢ نفر صاحب رأی موافق بودند؛ تصویب شد و ابلاغ کردم.

اداره جلسه را به عهده آقای خوئینی‌ها نایب رئیس گذاشتم. به دفترم آمدم. درباره کیفیت دفن آقای لاهوتی مشورت‌هایی شد. قرار شد روابط عمومی مجلس اعلان کند. دادستانی می‌خواست بدون اطلاع به قبرستان ببرد، موافقت نکردم.

٨ آبان ١٣٦٠
مساله فوت آقای لاهوتی در داخل خانواده مساله مهم ما بود. احمدآقا هم به منزل آمد و مدتی نشست. از طرف امام ابراز تأسف کرد و درباره مساله جنگ و کابینه بحث کردیم.

شنبه ٩ آبان ١٣٦٠
تا عصر در منزل ماندم و استراحت و مطالعه داشتم. احمد آقا هم آمد و در مورد مسایل چندی بحث کردیم. قرار شد فاتحه‌ای برای مرحوم لاهوتی بگیریم. چون خانواده ایشان به خاطر نارضایتی شدید از جریان، حاضر نشد اعلان فاتحه کند. روابط عمومی مجلس شورا برای ایشان ودو نفر دیگر از نمایندگان مجلس که اخیراً در تصادف اتومبیل فوت کرده‌اند،... یک جا فاتحه‌ای اعلام کرد.

١٣ آبان ١٣٦٠
احمد آقا خمینی، ساعت ده صبح آمد و پرونده آقای لاهوتی را که از دادستانی برای اطلاع دادن به امام گرفته بود، آورد و لیستی از اشیائی که در بازرسی منزل آقای لاهوتی برده بودند و گفت در مورد ایشان بهتر بود با ظرافت عمل شود، به خاطر خدمات ایشان در دوران مبارزه.

١٤ آبان ١٣٦٠
قبل از رفتن به مجلس، برای تسلیت به منزل مرحوم لاهوتی رفتم. خانم، حمید و فائزه بودند. ساعت نه و نیم به مجلس رسیدم.

١٥ آبان ١٣٦٠
اول شب حمید و فائزه آمدند و شب را پیش من ماندند، چون تنها بودم. مقداری آنها را تسلیت دادم و ارشاد کردم؛ غیر مستقیم گله داشتند که چرا من با صراحت نگفتم که آقای لاهوتی در زندان سکته کرده و فوت شده.

٢٦ آبان ١٣٦٠
آقا جلال را فرستاده بودم که چیزهای شخصی مرحوم لاهوتی را که دادستانی هنگام بازداشت ایشان از منزلشان برده بود، بگیرد؛ بعدازظهر آورد.

*********


از گزارش پزشکی قانونی که هاشمی ٣٠سال پیش به آن اشاره می‌کند هیچ خبری نبود تا همین سه سال پیش که " شهروند امروز" ویژه‌نامه‌ای با عنوان یادنامه لاهوتی منتشر کرد که همان ویژه‌نامه سند مرگش شد و توقیف شد. در آن، فائزه و فاطمه هاشمی، عروس‌های لاهوتی در مصاحبه‌هایی به مرگ مرموز وی پرداخته بودند و از جمله اینکه: پزشکی قانونی در معده آیت‌الله لاهوتی اثر سم استریکنین به دست آورده بوده و این نشان می‌دهد که او در زندان به مرگ طبیعی نمرده است. رادیو فردا هم برنامه‌ای دراین باره تهیه کرده بود. بشوید:











ویژه‌نامه خواندنی شهروند امروز را دانلود کنید: یادنامه لاهوتی

مصاحبه آیت‌الله لاهوتی با روزنامه کیهان ١٣٥٨: در زمان طاغوت سینمای قم به دستور سید احمد خمینی منفجر شد.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۰

وقتی دستنوشته‌ها کوچیک بود!

آن‌‌قدیم‌ترها که امکانات نبود و هنوز وبلاگ اختراع نشده بود، آنهایی که از بچگی توهم این را دارند که باید حتما هرچه در ذهنشان می‌گذرد را بنویسند وگرنه کار خلایق لنگ می‌شود، چاره‌ای نداشتند جز اینکه نوشته‌های خود را به روزنامه‌ها بدهند تا برایشان چاپ کنند! از غنائم سفر ایرانم جدای آن دفتر مشق و نقاشی کلاس اول دبستانم، دو نوشته‌ای است که در دوران ماضی (ماضی به معنی خیلی قدیم‌ها!) در دو روزنامه در مشهد چاپ شده بودند.

اولی مال زمانی است که کلاس اول دبیرستان بودم و به خیال خام خودم کشف بزرگی کرده بودم. در آخر کتاب‌های درسی آن زمان معمولا چند برگ سفیدی بود که من با چند ضرب و جمع و چند تخمین ساده حساب کرده بودم که با این برگه‌های سفید که به گمان من حاصل سهل‌انگاری مسئولین بود چه کارها که نمی‌شود کرد. مثلا پنجاه هزار کتاب عربی سال اول می‌شود چاپ کرد! سال 1366 بود و دوران سخت جنگ و صرفه‌جویی بحث داغ روز. چیزکی نوشتم و در پاکت گذاشتم و فرستادم برای روزنامه خراسان. یکی دو هفته بعد(12 آذر 1366) پسرعمه‌ام که آنزمان دانشجو بود زنگ زد که آفرین مقاله‌ات چاپ شده است! بعدترها فهمیدم که موقع صحافی، بسته به تعداد صفحه‌های کتاب گاهی ناچار از گذاشتن این برگه‌های سفید می‌شوند!

چند سال بعد مقاله دیگری که البته برای زمان خودش بسیار آبرومند هم بود را برای هفته نامه توس فرستادم. توس آنزمان تنها نشریه منتقد و اصلاح طلبی بود که در مشهد منتشر می‌شد و دفترش مرتبا مورد حمله انصار حزب الله قرار می‌گرفت. بعد‌ها هم که روزنامه‌های جامعه و نشاط توقیف شدند جای آنها را گرفت و تا مدتی در تهران به صورت روزنامه منتشر شد تا آن هم در محاق توقیف قرار گرفت. باری، در فروردین 1377، این مقاله که نتیجه چند ماه تحقیق جدی روی ابعاد اجتماعی خودکشی بود را توس چاپ کرد. یادم است که چند نسخه از آن شماره را خریده بودم و همچون سند افتخاری به دوست و آشنا و فامیل می‌دادم.

شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۰

زندگی بدون پول

"هیدمایر شوارمر" زنی آلمانی است که مدعی است سیزده سال است که پول را از زندگی خود حذف کرده و بدون پول زندگی می‌کند. "زندگی بدون پول" عنوان فیلم مستندی است که دوربینش، این زن 69 ساله را در زندگی‌اش‌ و سفرهایی که دعوت می‌شود تا در مورد این شیوه زندگی و نظراتش صحبت کند، همراهی می‌کند. این فیلم را دیشب در دانشگاه وینی‌پگ دیدم.

هیدمایر که خود را یک معلم و روان‌درمان در زندگی سابقش معرفی می‌کند مدعی می‌شود که سیزده سال پیش آپارتمان و همه دار و ندارش را رها کرده و وسایل ضروری زندگی‌اش را در چمدانی گذاشته و در سفر و در خانه‌های دوست و آشنایانش و گاهی هم غریبه‌هایی که می‌خواهند از او حمایت کنند زندگی‌ کرده است. او معتقد است امروزه پول جای بسیاری از ارزش‌های انسانی را گرفته و اکنون زمان آن رسیده که با حذف پول یک زندگی بدون استرس را شروع کرد که در آن آدم‌ها نیازها و دارو ندار خود را با یکدیگر داد و ستد می‌کنند و در ازای کارهایی که برای دیگران انجام می‌دهند چیزهای ضروری‌شان را دریافت کنند.

در فیلم می‌بینیم که او به همراه گروه‌هایی که می‌خواهند این شیوه زندگی را آزمایش کنند ( که جالب است همیشه یا زنان هم سن و سال این خانم هستند و یا دختران جوان دانشجو) به فروشگاه‌ها می‌روند و از آنها تقاضای کمک غیر نقدی می‌کنند. مثلاً از یک نانوایی نان‌های مانده از روز قبل را می‌گیرند و در ازای شستن زمین یک فروشگاه خوراکی‌های رایگان می‌گیرند و بعضی از خوراکی‌ها را با خوراکی‌هایی دیگری در فروشگاه‌های دیگر معاوضه می‌کنند. در میدان تره‌ بار می‌گردند و سزیجات باقی‌مانده و قابل مصرف را بر‌می‌دارند.

در بخشی از این فیلم، این خانم به مدرسه‌ای در ایتالیا می‌رود تا برای دانش‌آموزان صحبت کند و به سوالات آنها پاسخ دهد. پسربچه‌ای ده – دوازده ساله جسورانه می‌گوید: " او بدون پول زندگی نمی‌کند، با پول دیگران زندگی می‌کند!"

به نظرم این حرکت با هدف جلب توجه مردم به بازگشت به ارزش‌هایی غیر از پول به عنوان یک حرکت سمبولیک می‌توانست قابل احترام باشد اما از آنجا که خانم شوارمر مدعی است که وقت آن رسیده که مفهوم پول را ازسیستم اداره کشورها حذف کرد و همه به شیوه او زندگی کنند، مضحک است.

گروهی از فعالان همفکر با این خانم در شهر ما هم در مراسم دیشب حضور داشتند که تلاش داشتند البته با شیوه‌های معقول‌تری مثل تشویق مردم به کاشت سبزی‌جات و میوه‌های موردنیازشان در حیاط خانه‌هایشان و گسترش فرهنگ معاوضه، وابستگی آنها را به پول کمتر کنند و یا معاملات را محدود به تولید‌کنندگان و مزارع محلی کنند. گروه دیگری هم با ارایه برنامه "اشتراک اتومبیل " به دنبال پایین آوردن هزینه‌های زندگی با به اشتراک خریدن ماشین برای یک گروه از مردم بودند. از شرکت کننده‌ها هم خواسته شده بود که با آوردن خوراکی و تقسیم کردن و معاوضه آنها با یکدیگر این مفهوم را تجربه کنند.

دوستی که با هم فیلم را دیدم این داستان را نوعی گدایی مدرن توصیف می‌کرد و دوست دیگری معتقد بود این آدم‌ها چون هیچوقت مفهوم بی پولی برای عمل جراحی بچه‌شان که با مرگ دست و پنجه نرم می‌کند را نداشته‌اند حالا خوشی زیر دلشان زده است!




این خانم و این فیلم وبسایتی هم دارند که می‌شود دی.وی.دی این فیلم را اینترنتی از آن خرید البته باید بابت آن پول بدهید! 20 دلار و نمی‌شود مثلا تخم مرغ بیاورید و دی.وی.دی بگیرید! هرچند در وبسایت قید شده که این پول برای تأمین هزینه ساخت فیلم است و شما می‌توایند در حد توان خود پرداخت کنید.

صفحه فیسبوک این فیلم: +

سه‌شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۰

نه یعنی نه، بله یعنی بله!

اپیزود اول – ۲۷ سپتامبر ۲٠٠۷، سنت جونز، نیوفاندلند

یک دانشجوی ایرانی دانشگاه مموریال در مقطع پی.اچ.دی در آسانسور دانشگاه سینه‌ی یک دختر دانشجو را می‌بوسد. وی که بعداً به دو ماه زندان محکوم شد، در توجیه رفتارش گفت که " وقتی {زنان} سینه‌هایشان را بیرون می‌اندازند، شما نمی‌توانید از همه مردها انتظار داشته باشید که خودشان را کنترل کنند". (منبع: + و +)


اپیزود دوم – ۲۵ فوریه ۲٠۱۱، وینیپگ، منیتوبا

جمعی از مردم وینیپگ خواستار استعفای قاضی "رابرت دوار" شدند. وی در پی آزادی مشروط مردی که متهم به تجاوز و آزار جنسی دختری در وینیپگ بود، اظهار داشته بود که آن دختر تیوب تاپ (تاپی که شانه و آستین ندارد) پوشیده بوده، کرست نداشته و کفش‌های پاشنه بلند داشته و مقدار زیادی آرایش کرده بوده است و نتیجه گرفته بود که آن مرد نتوانسته بفهمد که این دختر چه می‌خواهد. زنان وینیپگی در این تجمع شعار می‌دادند: "نه یعنی نه، بله یعنی بله!" (منبع: +)


اپیزود سوم – ۳ آوریل ۲٠۱۱، تورنتو، آنتاریو

بیش از دو هزار زن و دختر تورنتویی در اعتراض به اظهار نظر "مایکل سانگیونتی" یک مقام پلیس در تورنتو در حالی که همگی لباس‌های سکسی و بدن نما پوشیده بودند، در مقابل اداره پلیس تورنتو دست به راهپیمایی زدند. این مقام پلیس در یک سخنرانی در دانشگاه یورک در مورد امنیت شخصی گفته بود که اگر زنان نمی‌خواهند مورد تجاوز واقع شوند، نباید مانند زنان ِ خراب لباس بپوشند. زنان در تورنتو همان شعار زنان وینیپگی را سر داده بودند: "نه یعنی نه، بله یعنی بله!" (منبع: +)


عکس از اینجا

یکشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۰

برای ثبت در تاریخ: شورش ۹ خرداد ۱۳۷۱ مشهد

در سفر ایرانم، نیمه‌شب‌ها تا دیروقت خودم را در دنیای باقی‌مانده از خاطرات سال‌های نه چندان دور غرق می‌کردم. چند شبی را فقط سرگرم آن صندوق چوبی قدیمی که هفت سال تمام زیر تختم، امانتدار خوبی برای همه روزنامه‌ها و مجله‌های آن روزهایم شده بود گذراندم. اولین شماره از تقریبا همه روزنامه‌های دوران طلایی مطبوعات ایران را در آن صندوق نگه داشته بودم باضافه بریده مطالب مهم.

از آن جمله خبر اعدام عوامل شورش سال ۷۱ مشهد از روزنامه خراسان ۲۱ خرداد همان سال. در ۹ خرداد ۷۱ ماموران شهرداری مشهد در پی اقدام به تخریب خانه‌های مسکونی فاقد پروانه در انتهای خیابان طبرسی مشهد با اهالی درگیر شدند که این درگیری منجر به تیرخوردن یکی از بچه‌های ساکنین شد و همین بهانه‌ای برای یک شورش به تمام معنی. در عرض چند ساعت کلانتری‌های ۳و۴ مشهد به تصرف مردم درآمد و مردم مسلح شدند. چندین اداره دولتی و بانک در اطراف میدان شهدای مشهد از جمله ساختمان شهرداری، سازمان تبلیغات اسلامی، کتابفروشی امور تربیتی، چندین شرکت تعاونی مصرف دولتی و تقریبا همه بانک‌های اطراف غارت و به آتش کشیده شد. یادم نمی‌رود که آنشب وقتی من و پدر و برادرانم به سر کوچه رفتیم تقریباً هرکسی را که می‌دیدیم داشت کیسه برنجی یا تین روغن نباتی و یا حتی کامپیوتری را که از بانکی برداشته بود به دوش می‌کشید. فردا صبح مرکز شهر چون شهری جنگ‌زده بود که از ساختمان‌هایش دود بلند می‌شد و روی آسفالت خیابانش پر از شیشه خورده بود و ماشین‌های سوخته در کنار خیابان‌هایش رها شده بودند.

این وضعیت تا بعد از ظهر فقط به طول انجامید که سپاه کنترل شهر را به دست گرفت و شرایطی شبیه حکومت نظامی در شهر بوجود آمد. در عرض یکی دو روز همه ساختمان‌های دود زده با رنگ سفید شدند و دوازده روز بعد چهار نفر به عنوان عوامل اصلی غائله مشهد به دار آویخته شدند:




پ.ن: در مورد این واقعه در این لینک هم اشاره مختصری شده است. بهمن دارالشفایی عزیز هم در گوگل ریدرش توضیحی و منبعی در این مطلب من گذاشته بود به این شرح:
درباره شورش های شهری 1369 و 1370 (اوایل دهه 90 میلادی) مقاله هایی به انگلیسی نوشته شده فکر کنم یکی از مهمترینهایش مقاله آصف بیات (نوشته شده در سال 1994) باشد:

بر طبق این مقاله در این شورش بیش از صد ساختمان و مغازه ویران شدند. برآورد میزان خسارات ده میلیارد ریال بود. بیشتر از 300 نفر دستگیر و 6 مأمور پلیس کشته شدند.

دوشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۰

شب‌‌‌‌‌‌‌های نایروبی

"شب‌‌‌‌‌‌‌های نایروبی" عنوان وبلاگ "سو"، دختر کنیایی است که در خیابان‌های نایروبی تن فروشی می‌کند و در وبلاگش از خودش و کارش با خوانندگانش صحبت می‌کند. "سو" که وبلاگش کاندیدای بهترین وبلاگ انگلیسی در مسابقه وبلاگ‌نویسی دویچه وله امسال شده است خودش را اینگونه معرفی می‌کند:

اسم من "سو" است. من در خیابان "کوینانگ" نایروبی کار می‌کنم. اینها افکار، مشاهدات و تجربیات من از جهان تنفروشی هستند. حرف‌هایی مستقیم، حقایقی سخت و حکایت‌هایی واقعی هستند که ارزشش را دارند و نه از آن نوع حرف‌ها برای جلب همدردی.

شب‌های نایروبی تا اینجا بالاترین رأی در بین وبلاگ‌های انگلیسی را آورده است. آخرین پست این وبلاگ را که خواندم آنرا فوق‌العاده جالب و دارای یک نگاه عمیق یافتم. ترجمه آخرین پست این وبلاگ را بخوانید:

اپیزود 20: نرخ من

مردها هنگام پول دادن برای سکس با یک تنفروش، مثل خرید یک کالا رفتار می کنند. اما ایده‌آل من این است که آنطور که برای یک کار هنری پول می‌پردازند باید برای این سرویس هم پول بدهند. نه لزوماً مانند کارهای "دالی" یا "واینو براش" اما در حدی که یک نقاشی ِ آبستراکت ِ یک هنرمند ِ گمنام، حس خریدار را جلب می‌کند. در آنصورت من بر همان اساسی که یک هنرمند بزرگ بهای بالایی روی آثار خود می‌گذارد، نرخ خودم را تعیین می‌کردم؛ نه به خاطر زیبایی‌شناسی اثر بلکه به خاطر تأثیر غیرقابل توضیحی که اثر روی روح خریدار دارد. آما ایده‌ال، فقط خیالی است که من رویای آنرا دارم، چرا که من در واقعیتی بسیار متفاوت زندگی می‌کنم.

قیمت کالا تابعی است از عوامل متعدد اما نکته در هزینه تولید است. شخصی در یکی از کامنت‌های اینجا استدلال آورده بود که کالا در کار من یک رخداد طبیعی است و من نباید روی آن قیمت بگذارم که البته ساده‌انگاری است. این فرض، هزینه‌های جبران لطمات روحی ناشی از تنفروشی را ندیده می‌گیرد. همینطور هزینه‌های بدیهی نگهداری و بسته‌بندی هم وجود دارند؛ خرید لباس، درست کردن مو، حق ویزیت متخصص زنان، و از این قبیل و هزینه‌ای که نباید فراموش کرد، هزینه انتقال کالا از کارخانه به مصرف‌کننده. شاید به این امید که هچون کوکاکولا به نظر نیایم باید این را بیان کنم که، من بدنم را نمی‌فروشم، شادمانی می‌فروشم.

وقتی من از SJ (سن جوز؟) به خیابان رفتم، یک نرخ استاندارد برای خودم در نظر گرفتم: 1500 شلینگ برای هر جلسه. به نظر می‌آمد که این نرخ دلخواهی که من محاسبه کرده بودم، به اندازه‌ای بود که کفاف هزینه‌هایم را بدهد و برای آنچه در مقابل ارائه می‌دادم هم نرخ منصفانه‌ای باشد. هرچند خیلی زود این نرخ را ول کردم. خیلی محدود کننده بود. مردانی بودند که می خواستند کمی کمتر بدهند و من می‌انداختمشان بیرون و دیگرانی که می‌خواستند بیشتر بدهند اما با نرخ خودم به تور می‌افتادند.

همچنان خام و بی تجربه، نرخم را بر اساس مدل ماشین‌ مردها تعیین کردم. اما همانطور که قبلن هم اشاره کرده بودم، نوع ماشینی که یک مرد می‌راند؛ نشانگر خیلی ضعیفی است برای مبلغی که به یک دختر پرداخت می‌کند. آنهایی که ماشین‌های براقشان را از طریق شغل رسمی یا بیزینس موفقشان خریده‌اند، یک کمی خودخواه هستند و انگار دارند بر دنیا حکومت می‌کنند و فکر می‌کنند چیزی برای اثبات ندارند (؟) و در واقع دارند به من لطف هم می‌کنند. پولی که آنها پرداخت می‌کنند معادل چیزی است که برای چبران یک "زحمت" آنهم به صورت افتخاری پرداخت می‌شود. اما هستند مردانی که ماشین‌های گرانقیمت دارند و به نظر می‌رسد خیلی راحت پول در می‌آورند. شاید از طریق معاملات، فساد مالی یا راه‌های خلاف دیگر. اینها سخاوتمندانه و خیلی بیشتر از آنچه من طلب می‌کنم می‌پردازند.

آنهایی که تویوتا، نیسان و فولوکس واگن‌های مدل پایین‌تر و بی.ام.و های دست دوم دارند (این آخرین گروه خیلی جالبند) کاملا غیر قابل پیش‌بینی هستند. بعضی‌هایشان کم درآمدند و نمی‌توانند به اندازه که دوست دارند بپردازند. بعضی‌هایشان یک ترس دائمی دارند از اینکه توسط دولت و بقیه مورد آزار و استثمار قرار می‌گیرند و بنابراین سخت پول می‌دهند. گروه بی.ام.و دارهای دست دوم، از ثروت خود مطمئن نیستند و یا به بیان درست‌تر شک دارند که آیا مردم آنها را به عنوان پولدار به حساب می‌آوردند یا نه. آنها نسبتاً بیشتر و با زرق و برق پول می‌دهند فقط برای اینکه ثابت کنند وضعشان خوب است.

این روزها من برای مشتری‌هایم به شکل دیگری نرخ تعیین می‌کنم. این بهترین استراتژی است. من از چند نشانگر ساده استفاده می‌کنم تا بدانم از هر کسی چقدر بگیرم. به عنوان نمونه، مردانی که به محض اینکه توی ماشینشان می‌نشینم می‌پرسند نرخ من چقدر است، آمادگی برای پرداخت زیاد ندارند، پس از آنها کمتر می‌گیرم. آنهایی که خیلی حرف می‌زنند، مطمئناً اهل چانه زدن هستند پس کمی بیشتر نرخ می‌دهم تا جا برای چانه زدن داشته باشم. مشتری که می‌پرسد من کی پولم را می‌خواهم، قبل یا بعد، نشانه‌ای است که می‌توانم بیشتر نرخ تعیین کنم. اینکه چرا مردی با من می‌خوابد هم عامل مهم دیگری است. آنهایی که به دلایل معنوی با من می‌خوابند در مقایسه با آنهایی که می خواهند فقط لذت فیزیکی ببرند، هیچ مشکلی با اینکه کمی بیشتر پول بدهند ندارند. زمانی من فکر می‌کردم که مردان قدردخترانی را که نرخ بالاتری دارند بیشتر می‌دانند چراکه چیزهای با کلاس قیمت بالاتری دارند، اما بعدها فهمیدم بیشتر مردها به یک تن‌فروش به همان اندازه‌ای بها می‌دهند که آنها فکر می‌کنند هست: دختری پست بدون هرگونه محدودیت اجتماعی و اخلاقی.

بیشترین مبلغی که تا به حال گرفته‌ام 150 دلار (باضافه مزایا) برای یک جلسه بوده، آنهم نه خیلی وقت پیش و توسط مردی که تمام راه را از کامپالا پرواز کرده بود تا شب را با من در یک هتل 200 دلاری در نایروبی بگذراند. درست برعکس "سیلوستر". داستانش را در پست بعدیم در همین هفته خواهم گفت.


(وبلاگ "دورنمای یک نایروبیایی" هم مصاحبه‌ای با "سوزی" انجام داده است. عکس‌ها هم از همانجاست.)
_______________________________________

وبلاگ دستنوشته‌ها کاندیدای بهترین وبلاگ فارسی مسابقه وبلاگ‌نویسی دویچه وله امسال شده است. اگر خواننده دستنوشته‌ها هستید و یا دوست دارید که به دستنوشته‌ها رأی دهید طبق توضیحات این پست می‌توانید از دستنوشته‌ها حمایت کنید.

چهارشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۰

وبلاگ دستنوشته‌ها کاندیدای بهترین وبلاگ فارسی دویچه وله

دیروز از روی آمار وبلاگ و لینک‌های ورودی متوجه شدم که دستنوشته‌ها در هفتمین مسابقه وبلاگ دویچه وله آلمان یکی از 11 کاندیدای بهترین وبلاگ فارسی شده است. انتخاب از طریق رأی‌گیری آنلاین انجام خواهد گرفت و رأی‌گیری که از دیروز شروع شده تا 11 آوریل (22 فروردین) ادامه خواهد داشت و روز بعد هم اسامی برندگان اعلام خواهد شد. +

در بخش وبلاگ‌های فارسی این وبلاگ‌ها به بخش نهایی مسابقه راه پیدا کرده‌اند:

آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند، باران، خارخاسک هفت دنده، در قند قزل آلا، دستنوشته ها ، راز سر به مهر، مجمع دیوانگان، مریم اینا، ندای امروز ، هفت، یادداشت‌های توپ سرگردان

از آنجا که شرکت در انتخابات یک "تکلیف" است و مردم هم باید "اصلح" را انتخاب کنند! پس بشتابید و اگر دستنوشته‌ها را دوست دارید از طریق این لینک وارد سایت مسابقه شوید. برای رأی دادن باید یا از اکانت فیسبوک خود استفاده کنید یا اکانت توئیتر داشته باشید. طبق شکل زیر ابتدا روی نقطه شماره 1 کلیک کنید و با اکانت فیسبوک خود وارد شوید. وقتی از شما برای در اختیار گذاردن این اطلاعات با سایت مسابقه اجازه می‌خواهد به آن جواب مثبت دهید و بعد از منوی شماره 2 بخش وبلاگ‌های فارسی را انتخاب کنید و سپس از منوی شماره 3 نام وبلاگ مورد نظر خود (همان وبلاگ اصلح!) را انتخاب کنید و با کلیک روی نقطه شماره 4 رأی خود را بدهید. پس از این مرحله به شما این انتخاب داده می‌شود که در صورت تمایل رأی خود را روی فیسبوک و یا توئیتر هم منتشر کنید.


نمودار زیر نتیجه آرا را تا لحظه انتشار این پست نشان می‌دهد. (این نمودار که روی گوگل داک درست کرده‌ام روزی دو یا سه بار به روزخواهد شد).




توجه: با توجه به مشکلی که برای سرور سایت مسابقه بوجود آمده است، امکان رأی دادن با اکانت فیسبوک فعلا امکان پذیر نیست. تا زمان رفع این مشکل همجنان می توانید از طریق اکانت توئیتر خود رأی دهید. اگر اکانت توئیتر ندارید هم به سادگی می توایند از اینجا یکی برای خود بسازید.

پنجشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۹

از سرزمینهای اشغالی ...

امروز برای اولین بار بعد از هفت سال زندگی در کانادا اتفاقی عجیب و ناخوشایند را تجربه کردم. در راه رفتن به سر کار به محض نشستن روی صندلی اتوبوس، مرد جوان سرخپوستی که در ردیف جلویی من نشسته بود، برگشت و گفت تو می خواستی کیف من را بدزدی! ایستاد و با صدای بلند شروع به فحش دادن کرد و من را به بقیه نشان می داد و می گفت این سعی داشت کیف منو بدزده! حالت طبیعی نداشت و به نظر می آمد مواد مخدر هم مصرف کرده. اصرار داشت که باید از اتوبوس پیاده شوی. فرباد می زد که این کشور منه و شماها کشور منو به گ... دادید ( دیس ایز مای کانتری. یو فاکد آپ مای کانتری اند ناو آیم گواینگ تو فاک یو آپ!) در تمام این مدت من سعی می کردم به چشم های این آدم نگاه نکنم و یک کلمه هم حرف نزنم. وقتی دید از اتوبوس پیاده نمی شم نشست اما اصرار داشت که در صندلی دورتر او بنشینم که البته من از جایم تکان نخوردم.

یک دختر کانادایی که کنار من نشسته بود بلند شد و رفت با راننده صحبت کرد و راننده اتوبوس را نگه داشت. فهمیدم گزارش داده و منتظر مامورهاست. هفت هشت دقیقه ای طول کشید تا مامورها رسیدند و در این فاصله او همچنان در حال فحش دادن به من بود و گاهی فریاد می زد تو اهل کدام کشوری؟ اسمت چیست؟ اسم چند کشور از جمله افغانستان را هم ردیف کرد. مامورها که آمدند شروع کرد به شکایت کردن از من که من خودم را به خواب زده بودم و این مرد می خواست کیف مرا بدزدد! وقتی مامورها از او خواستند که پیاده شود تا بیرون در این مورد صحبت کنند می پرسید پس این چی!

مامورها بعد ازبیرون بردن او از من پرسیدند که آیا حالم خوب است یا نه که من هم گفتم خوبم و مشکلی ندارم. می خواستم بگویم نگران نباشید من در کشوری بزرگ شده ام که پوست کلفت بودن در برابر شنیدن فحش و توهین و ناسزا لازمه زندگی در آن است. اگرچه یک ساعتی طول کشید تا اثرات فحش خوردن و اتهام دزدی شنیدن در مقابل جمع از اعصاب و روانم رفت.

اعتراف می کنم از اینکه این آدم کاملا چهره مرا به خاطر سپرده آن هم در شهری مثل وینیپگ که نرخ جرم جنایت در آن بالاتر از متوسط کاناداست ترسیدم! اما همزمان دلم برای این آدم می سوخت که مرا به عنوان نماینده همه سفیدپوستان اشغالگری می دید که دو قرن است سرزمینش پدری اش را اشغال کرده اند و او و هم قبیله ای هایش و پدران و مادرانشان را با بشکه های مشروبی که با پوستهای شکارشان مبادله می کردند و با مدارس شبانه روزیشان به خاک سیاه نشانده اند.

مرتبط از همین وبلاگ: یک جنایت ملی

سه‌شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۹

روز جهانی زن

هشتم مارس امسال، پنجمین سالی است که پوستر کانادایی روز جهانی زن را در این وبلاگ می‌بینید. پوستر امسال با تم "حقوق دختران مهم است" روی اهمیت برابری و دسترسی به فرصت‌ها برای تمامی دختران و زنان تأکید دارد. روز زن بر تمامی شیرزنان ایرانی مبارک باد!


مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی

مصاحبه هفته‌نامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهم‌تری...