پنجشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۵

و اما وینی پگ - قسمت سوم

رسانه‌ها
وینی‌پگ دو تا روزنامه محلی داره. یکی Winnipeg Free Press که از 1872 داره منتشرمیشه و دومی Winnipeg Sun روزنامه جدیدی که از 1980 منتشر میشه و چندان چنگی به دل نمی‌زنه. از روزنامه‌های مجانی مثل Metro یا 24hours هم خبری نیست. Free Press توی ساختمون دفترش نمایشگاهی از شماره‌های قدیمی خودش داره که یک چهره آشنا در صفحه اول روزنامه 20 ژوئیه 1981 نظرمو جلب کرد. " بنی‌صدر از ایران فرار کرد و به فرانسه پناهنده شد" زیر خبر ازدواج پرنس چارلز و دایانا. جالبه شماره همون روزی که من از این نمایشگاه دیدن کردم یعنی چهارم اوت هم باز عکسی و خبری از ایران وجود داشت. راهپیمایی مردم تهران به حمایت از حزب‌ الله لبنان.






کانال‌های تلویزیونی تا اونجا که من متوجه شدم همون کانال‌های تورنتوست با این تفاوت که قسمت‌هایی از برنامه‌ها مثل خبر و آگهی محلی می‌شن. یادش بخیر. توی مشهد قبل از سریال‌ها صداوسیمای مشهد آگهی‌های محلی می‌ذاشت و بیشتر وقت‌ها وقتی آگهی‌ها تموم میشد می‌دیدم سریال یا فیلم سینمایی خیلی وقته شروع شده و ما اولش رو از دست دادیم! از این اتفاق‌ها اینجا نمی‌افته. اونقدر تغییر برنامه‌ها از سراسری به محلی ظریف انجام میشه که اصلاً محسوس نیست. بومی‌ها هم یک کانال برای خودشون دارن به اسم APTN که البته هنوز موفق نشدم ببینمش.

پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۵

و اما وینی پگ - قسمت دوم

سرخ‌پوست‌ها
مهمترین چیزی که توی این شهر جلب توجه می‌کنه، وضعیت بومی‌های سرخ‌پوسته. توی تورنتو که بودم، سرخ‌پوست‌ها رو با نام Indians و یا Natives می‌شناختیم و این اواخر شنیده بودم که واژه محترمانه‌تر، Aboriginal می‌تونه باشه. اما اینجا فهمیدم محترمانه‌ترین عنوان برای این افراد، First Nation هست و اسم بردن از اون‌ها به عنوان Indian به نوعی پست و خوار شمردن اونهاست(واژه‌ای که در تورنتو خیلی مصطلح‌تر بود).

امکان نداره در داون‌تاون وینی‌پگ قدم بزنین و در هر گوشه‌ای یکی از این آدم‌ها که در حال گدایی است در حالی که یا خمار ماری‌جوانا و گرس و یا مست الکله رو نبینین. اگرچه سرخ‌پوست‌های تحصیل کرده و دانشجوهایی در دانشگاه وینی‌پگ و دانشگاه منی‌توبا هم میشه دید، اما بدبختی و جرم و جنایت و فساد در بینشون به وضوح به چشم میاد.

اینکه چرا باید مردمی که صاحبان اصلی این سرزمین هستن در چنین شرایطی زندگی کنن، جوابی نمی‌تونه داشته باشه جز اثر سیاست‌های مهاجران انگلیسی که دو قرن پیش پا به این مملکت گذاشتن. توی این یک هفته که اینجا بودم، با آدم‌های مختلفی در این مورد صحبت کردم و چیزهای جالبی هم شنیدم. مثلاً اینکه میسیونرهای انگلیسی بچه‌های سرخپوست‌ها رو از خونواده‌هاشون جدا می‌کردن و در مدارس مختلف شبانه‌روزی پخش می‌کردن. به اینصورت بچه‌ها دور از خونواده‌هاشون با فرهنگ انگلیسی – مسیحی تربیت شده و عملاً فرهنگ، زبون و خط خودشون رو از دست می‌دادند. (اینطور که شنیدم سرخ‌پوست‌های اینجا با توجه به اینکه از کدام تیره و قبیله باشن، چهار- پنج زبون و خط مختلف دارن که معمولا ًً بچه‌ها و جوون‌هاشون چیزی از اون‌ نمی‌دونن).

انگلیسی‌ها برای خرید پوست بوفالو به این منطقه می‌آمدن و پوست‌ها رو با بشکه‌های ویسکی معاوضه می‌کردن. از نظر فیزیولوژیکی، بدن سرخپوست‌ها به الکل خیلی سریع عکس‌العمل نشون می‌ده (یعنی به اصطلاح الکل زود می‌گیردشون!). برای همین با مقدار کمی الکل مست می‌شن و خیلی زود هم معتاد به الکل. اگرچه الان سازمان‌های مختلفی برای حمایت از بومی‌ها وجود داره، دولت هم کمک‌های مالی زیادی بهشون می‌کنه، از مالیات معافند و تحصیلات رایگان دارن و حتی مقرری ماهانه برای بعضی‌ها(welfare) اما بعضی‌ها معتقدن همین کمک‌ها به نوعی عاملی برای جلوگیری از رشد این آدم‌هاست. شکی نیست اتحاد این اقوام برای سفیدها می‌تونه خطرناک باشه. همین یک ماه پیش بود که در یکی از شهرهای آنتاریو بومی‌ها در اعتراض به اینکه زمینی که از قرن‌ها پیش متعلق به اون‌ها بوده و حالا دولت جدید محافظه‌کار قصد سلب مالکیتشو داشت، جاده این شهر رو بستن و دادگاه رو مجبور به رأی به نفع خود کردن. به نظر من سیاست‌های تبعیض‌آمیز خیلی خیلی مخفی و پنهان رو میشه توی قوانین کانادا پیدا کرد که شاید اثبات تبعیض‌آمیز بودنشون غیر ممکن باشه، اما غیر ملموس نیست.

(عکس از اینجاست)

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۵

و اما وینی پگ - قسمت اول

کم کم دارم از این شهر، وینی‌پگ، به جورایی خوشم میاد. راستیتش یکی دو روز اول خیلی توی ذوقم خورد. به هرحال اصلاً با تورنتو و اون زرق و برقش قابل مقایسه نیست. صبح بعد از رسیدن سری به دانشگاه منیتوبا زدم که خیلی نظرم رو جلب کرد. خیلی بزرگ با ساختمونهای قشنگ با استایل انگلیسی و امکانات خوب. بعد از ظهر طبق عادت تورنتونشینی ساعت 8 شب بود که به قصد قدم زدن در داون‌تاون شهر زدم بیرون که چشمتون روز بد نبینه! پرنده در داون‌تاون این شهر پر نمی‌زد. ماشین هم به زور از خیابون‌ها رد می‌شد. یک سرخپوست با لباس‌های پاره و پوره و ریش بلند و خمار ِ خمار به زور خودشو تو پباده رو می‌کشید. راستش از خلوت بودن غیر عادی شهر و البته چیزهایی که از این طرف و اونطرف در مورد این شهر توی تورنتو شنیده بودم، ترس برم داشت و خودم رو زود به Guest House ی که موقتاً توش ساکن هستم، رسوندم. البته حرف اون راننده تاکسی هندی که صبح از فرودگاه سوار ماشینش شدم هم بی‌تأثیر نبود. وقتی منو به مقصدم رسوند ازش پرسیدم اینجا از نظر امنیت په جوریه که گفت اینجا داون‌تاونه و شبها بهتره تنها بیرون نیای و اگه اومدی و کسی صدات کرد، برنگرد و راحتو بگیر و برو!

اما توی این چهار پنج روزه کم کم محل‌های دیدنی و تفریحی شهر و خیابون‌های اصلی شهر رو کشف کردم و فهمیدم که نه تنها اونجوریها هم نیست، که حتی یه جورایی هم شهر دوست داشتنیه. ضمن اینکه از همون روز اول با تک تک آدم‌هایی که برخورد داشتم آدم‌های فوق‌العاده خوب، خوش برخورد و به قولی Nice بودن که از همه چیز مهمتره. بکی دو روز پیش فهمیدم وینی‌پک به Friendly Winnipeg معروفه که لقب برازنده‌ایه.

تقاوت‌های زیادی بین آنتاریو و منیتوبا هست. تقریباً مثل اینه که به یک کشور دیگه اومدی باشی. فروشگاه‌های مواد غذایی معروف مثل Food Basic, Loblaws, Nofrills وجود نداره و به جاش Safeway, Food Fair و یه چیز دیگه که اسمش یادم نیست دارن. شرکت تلفن Bell که همه آنتاریو رو زیر ید قدرتش داره، اینجا اثری از آثارش نیست! به جاش شرکت MTS (Manitoba Telephone System) مهمترین شرکت تلفنی اینجاست و گسترده ترین پوشش Wireless رو هم داره. اینجا Rogers هم قدرتی نداره و در رده دومه. اگرچه ظاهراً مردم از آنتن‌دهی Rogers راضی ترن. برای فروش مشروبات الکلی هم به جای LCBO فروشگاه‌های زنجیره‌ای Liquor Marts رو دارن. اتوبوس‌هاشون هم فرق می‌کنه. بعضی‌هاش اصلاً در عقب یا وسط نداره و اون‌هایی هم که دارن برای باز شدنش باید گیت کوچیک قبل از پله‌ها رو با دست باز کرد.


من همیشه می‌گفتم آدم در تورنتو حس نمی‌کنه توی کاناداست. بیشتر مثل اینه که در پکن یا دهلی هستی و تعدادی هم کانادایی توریست رو توی مترو یا اتوبوس تصادفاً می بینی. اما اینجا مهاجرها واقعاً در اقلیتن. بیشتر جمعیتی که به چشم میان سفیدها هستن. بعد بومی‌ها یا همون سرخپوست ها و در درجه سوم مهاجرها با ملیت‌های مختلف از سیاه و آسیایی و خاورمیانه‌ای‌ها هستن. خلاصه اینجا حس توی خارج بودن بیشتر به آدم دست میده!

(عکس اول داون تاون وینی پگ در ظهر یک روز غیر تعطیله. ظاهراً این حداکثر شلوغیه این شهره! و عکس دوم مجلس قانونگذاری منیتوباست که ساختمون فوق العاده قشنگیه.

جمعه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۵

شراب باید خورد...

در این چند روزی که به وینی پگ آمدم، ایمیل های محبت آمیز زیادی از داخل کانادا گرفتم. اما این یکی که از ایران دوستی برام فرستاده، شعرگونه ای بود که حیفم آمدم فقط خودم حظ خوندنش رو ببرم:

سلام مرغ مهاجر
شنیده ام در جستجوی خانه گمشده ات به هر شاخه سر می كشی، هیچ فكر كرده ای شاید خانه ات روی تنه درخت باشد؟

میدانستی حتی پرندگان كه سمبل آزادی اند، روزی پایبند چیزی می شوند.مثلاً عقاب با آن همه غرور و تكبر پابند كوهستان هاست. البته كوهستان اینقدر ابهت دارد كه ارزش پابند شدن را داشته باشد. نمی دانم، شاید مرغ مهاجر بودنم هم چیزی دارد كه ارزش بی خانمانی را داشته باشد...

به گذشته ات فكر میكنی مرغ مهاجر؟ به یاد داری در چه سرزمین زیبایی بودی؟ به خاطرت مانده از چه سرزمین های زیبایی گذشتی؟ تو به دنبال چه می گردی كه هیچ كجا نیست؟ شاید هم گمشده ات زیر خروارها برف مدفون شده، شاید ... اما این گمشده چیست كه به خاطرش تا قطب شمال می روی؟!

آخر ای مرغ مهاجر
" كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند؟
و بند كفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟ ...
و در كدام بهار
درنگ خواهی كرد؟ "

نظر من را بخواهی:
" شراب باید خورد
و در جوانی یك سایه راه باید رفت
همین "


به ابتداي زمين كه رسيدي چه حسي داشتي؟
موفق باشی

سه‌شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۵

خداحافظ تورنتو

ساعت نزدیک سه و نیم صبحه. هنوز مجال خوابیدن پیدا نکردم. کمتر از پنج ساعت دیگه پرواز دارم... تورنتو رو فعلاً به تورنتونینزش (Torontonians) بخشیدم و دارم راهی وینی‌پگ میشم. دو ساعت و نیم پروازه و اونجا که برسم باید یک ساعت ساعتمو بکشم عقب. اینکه کی بتونم دوباره اینجا چیزی بنویسم، هیچ معلوم نیست و بستگی به این داره که چقدر طول بکشه تا جای مناسبی برای زندگی پبدا کنم و به اینترنت وصل شم. امیدوارم عکس‌های بعدی که از من در این وبلاگ می‌بینین با لباس‌های اسکیمویی و سوار سورتمه نباشه. اما حتماً سعی می‌کنم یه عکس با یه سرخ‌پوست اصیل کانادایی با اون پرهای رنگی روی سرش بندازم!
برم ببینم سرنوشت توی اون تیکه از دنیا چه خوابی برام دیده...

یکشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۵

جنگ بد است!

اتفاقی که در لبنان در حال رخ دادنه، قلب هر انسانی رو به درد میاره. فارغ از همه مرزها. خصوصاً مرزهای پررنگ و بی رحمی که بواسطه دین ومذهب این روزها هرچه بیشتر داره رخ نشون می ده. برای بلایی که سر مردم مظلوم لبنان داره میاد، فارغ از مسلمون بودنشون متأسفم. برای اسراییلی‌هایی که در حیفا توسط موشک‌های ساخت ایران از بین می‌رند هم متأسفم. همونطور که از ظلمی که توسط اسراییلی‌ها داره انجام میشه، فارغ از یهودی بودنشون، عصبانی‌ام. به همون اندازه از حزب‌الله لبنان، که به راحتی بازیچه پدران معنوی خودش، ایران و سوریه قرار می‌گیره و بهانه به دست اسراییل می‌ده که آتش خانمان سوز جنگ رو به سر مردم لبنان بریزه هم متنفرم.

وقتی می‌شنوم "جان بولتون" با بی‌شرمی ارزش جون غیرنظامی‌های لبنان رو با قربانیان تروریسم(اسراییلی‌ها) یکی نمی‌دونه، حالم از این سیستم ارزش‌گذاری آمریکایی به هم می‌خوره.

وقتی یادم میاد، جمهوری اسلامی زمانی که روسیه شروع به کشتار و قلع و قمع مسلمون‌های چچن گرفت، به خاطر منافع مشترکی که با روسیه داشت، صداش در نیومد، و حالا شده پرچمدار دفاع از مردم مسلمان لبنان. حالم از سیاست به هم می‌خوره. کمتر کسیه که متوجه نباشه، ایران بعد از اسراییل (و امریکا، طبعاً به خاطر منافع مشترکش با اسراییل) تنها کشوریه که از این بحران که با حماقت حزب‌الله لبنان در بهانه دادن به اسراییل شروع شده، بیشترین بهره‌برداری رو می‌‌کنه.

در این میون از وبلاگ‌نویس‌های خارج‌نشینی که همه چیز رو از پشت عینک سرخ رنگ ضدامپریالیستی‌شون می‌بینن و برای کوبیدن نئوکان‌های امریکایی سنگ مردم لبنان و فلسطین رو به سینه می‌زنن و از اینکه کسانی می‌گویند و می‌نویسند که حکومت ایران یک‌ سره این بحرانه بر‌می‌آشوبند که نگویید الان وقتش نیست. هم به شدت عصبانی‌ام. همون‌هایی که از نظرشون اخراج مهاجران مکزیکی‌ توسط دولت بوش ضد‌انسانی‌تر از ظلم‌هاییه که در کشور خودشون و بر علیه مردم خودشون وارد میشه.

Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today...
Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace...
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one
Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world...
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one
Imagine - John Lennon & the Plastic Ono Band


John Lennon

Listen to Lennon Legend: The Very Best of John Lennon By John Lennon

John Lennon


دوشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۵

گنجی و اعتصاب غذای سراسری

جمعه بعدازظهر در اولین روز اعتصاب غذای سراسری به پیشنهاد اکبرگنجی سری به میدان Nathan Philips تورنتو زدم تا ببینم چه خبره. مجموع آدمهایی که در کنار مجسمه چرجیل مقابل شهرداری تورنتو جمع شده بودن، از شرکت کننده تا تماشاچی بیشتر از بیست تا بیست و پنج نفر نمی‌شدند. اونطور که نیک‌اهنگ گزارش داده در نیویورک هم چیزی در همین حدود بوده‌اند. (البته من از روزهای دوم و سوم در تورنتو خبری ندارم).

با وجودی که به گنجی به شدت احترام می‌ذارم، اما در درست بودن این حرکتش و اصولاً مؤثر بودنش شک دارم. با نظر "جواد روح"هم موافقم، اپوزیسیون خارج از کشور بدجوری به هم ریخته و تکه پاره‌ست. اونقدر که اگر هوادارهای هر گروه و دسته‌ای و انشعابی در هر شهری دور هم جمع بشن، تعدادشون شاید به زور بیشتر از انگشت‌های یک دست بشه و تازه همون‌ها هم احتمالاً در داخل خودشون همدیگه‌رو تحمل نخواهند کرد!

در موردحرکت گنجی، مقاله جالب ف. م. سخن "و اینگونه بود که به دنبال خمینی به راه افتادیم" که اینطور تموم میشه رو از دست ندین:
کار نويسنده انقلاب کردن نيست؛ کار نويسنده فعاليت مستقيم سياسی نيست؛ کار نويسنده نفوذ در فکر و دل مردم است. امروز، در تهران ِ ده ميليونی، نه در تاکسی، نه در اتوبوس، نه در هيچ جای ديگر، چيزی از اعتصاب غذای فعالان سياسی نشنيدم؛ پرسيدم و جوابی نگرفتم. کسی چيزی نمی‌دانست. وظيفه ی نويسنده، آگاه کردن مردم به چنين رويدادهايی است برای هم‌راه کردن آن‌ها؛ برای بيدار کردن آن‌ها.
گنجی عزيز. با تو همراهم گرچه با روشی که در پيش گرفته‌ای مخالفم.



----------------
چند لینک:
این یارو مأمور کدام طرف است؟ - کیهان بازی جدیدی رو شروع کرده و گنجی رو سعی داره مأمور اطلاعات جا بزنه.
گزارشهای تصویری سواس لندن - فیلم‌های سخنرانی گنجی و مقدمه ابراهیم نبوی در مدرسه مطالعات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن . نبوی گنجی رو اینجوری معرفی می‌کنه:
به قول امام خمینی، من وقتی گنجی رو میبینم یاد مک‌دونالد میافتم! وقتی من راجع به این دو موجود فکر می کنم یک احساس بهم دست میده: از گرسنگی می‌میرم!!


گزارش کابوس اقلیمی- گزارش متنی جالب از حواشی جلسه سواس.
پ.ن:
گنجی در لندن - فیلم دیگه ای از صحبت های گنجی در لندن. ترجمه تحت الفظی صحبت های گنجی به انگلیسی، حضار رو به خنده می ندازه!
فیلم های بیشتر-پرسش و پاسخ ها و درگیری های لفظی جلسه سواس لندن

پنجشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۵

صدا و سیمای پاستوریزه

چند روز پیش فیلم Green Mile رو از طریق سایت ایران‌سیما دیدم که شبکه دو به اسم "مسیر سبز" پخش کرده بود. اون‌هایی که این فیلم رو دیدن می‌دونن که بیشتر از 90 درصد صحنه‌های این فیلم دیدنی با بازی "تام هنکس" در یکی از زندان‌های دهه سی آمریکا می‌گذره. مدت فیلم دوبله شده 160 دقیقه بود که برای یک فیلم آمریکایی که از زیر تیغ سانسور سیمای جمهوری اسلامی رد شده باشه، مدت خیلی طولانیه. (معمولاً مدت فیلم‌های خارجی بعد از سانسور به زور به 80-85 دقیقه می‌رسن). اما با توجه به موضوع فیلم، خیلی بعید به نظرمی‌رسید که صحنه‌ درآوردنی داشته باشه. تا اینکه مشخصات فیلم رو در IMDB دیدم و فهمیدم فیلم در اصل 180 دقیقه بوده. کنجکاو شدم بدونم آقایون چه صحنه‌هایی از این فیلم رو درآوردن. اصل فیلم رو که دیدم معلوم شد به جز یکی دو صحنه که به طور معمول در ایران قابل پخش نیست، کلی صحنه‌های گلاب به روتون، شاشیدن از این فیلم حذف شده! اگه این فیلم رو دیده باشین می‌دونین که مسئول بند اعدامی‌ها در این زندان (تام هنکس) مشکل گرفتگی ادراری داره. صحنه‌های درد کشیدن این آدم در هنگام دستشویی رفتن همه حذف شده. جایی یک متهم شرور روی یکی از زندانبان‌ها می‌شاشه. اون هم حذف شده وفقط بیننده ناگهان اعتراض زندانبان به زندانی رو می‌بینه! صحنه بعد از اینکه سیاه‌پوست محکوم به اعدامی هم که قدرت معجزه داره و سرزندانبان رو شفا می‌ده، حذف شذه. سرزندانبان می‌ره دستشویی و بعد از مدت‌ها بدون درد ادرار می‌کنه و البته دوربین فقط صورت تام هنکس و نشون می‌ده. اما از اونجا که صدا و سیمای ما پاستوریزه‌ تشریف دارن و مردم ما هم اونقدر پاکن که ممکنه با دیدن صورت مردی که در دستشویی داره میشاشه به گناه بیافتن، این صحنه‌ها همه حذف شده.

در دوبله فیلم هم دستکاری‌هایی شده بود. مثلاً Jesus’ Miracle به "معجزه" خالی ترجمه شده بود! البته هنوز هم جای شکرش باقیه که به معجره امام زمان ترجمه اش نکردن!

دوبله شده این فیلم دیدنی رو از می‌تونین از اینجا ببینین و اگر هم اهل torrent دانلود کردن هستین، این آدرس تورنت نسخه کاملش.
-----------------
چند لینک:
تماس تلفنی با امام رضاکاش اقلاً یک Toll Free Number میذاشتن ما هم یه احوال‌پرسی می‌کردیم! یا اقلاً یه یاهو آی‌دی که بشه چت کرد!
ببینین KFC چه جوری مرغ‌هاشو پرورش میده - نوک مرغ‌ها رو برای اینکه به همدیگه آسیب نزنن قطع می‌کنن و اونقدر به مرغ‌ها هورمون می‌دن که از زور چاقی نمی‌تونن روی پاهاشون بیاستن. بعضی از کارکنانش هم رفتار سادیسمی با مرغ‌ها دارن.
یک کلیپ جالب عربی این مرغ‌ها و خروسی که توی این کلیپ می‌بینین هیچ ربطی به مرغ‌های KFC ندارن!
احمدی نژاد خیلی هم باحال است!سایت بازتاب
گزارش خبرنگار هلندی از تهران- ظاهراً چند تا جوون مزاحمش می‌شن و نگهبان میدون آزادی کمکش می‌کنه اما بعدش خودش هم می‌خواد جبران کنه!
فایل صوتی آخرین مکالمات هواپیمای فالکن - (وقتی هواپیماهای یه مملکتی به امید سلام و صلوات بشینین) رو آسمونیم، موتور نداریم و با سلام صلوات ای‌شالله داریم می‌شینیم ارومیه و ان‌شالله که به خیر بگذره ...
سوتی بزرگ رئیس‌جمهور محبوبوقتی رئیس‌جمهوری هواس پرت میشه، باباش دوبار به رحمت ایزدی میره!

شنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۵

Ignorancia

تنها پرندگانی که از فرازِ بی‌نيازِ دريا گذشته‌اند
می‌دانند
مرگ، مخفی‌ترين محبتِ زندگی‌ست.

برای بیشتر کسانی که از مملکتشون زدن بیرون و شدن مهاجر در یه گوشه دیگه دنیا، همیشه یک دل‌نگرانی دائمی برای شنیدن یک خبر بد از خونه و خونواده وجود داره. مثل یک دلشوره دائمیه که بعضی چیزها تشدیدش می‌کنه. مثلاً اگر هر آخر هفته بهت زنگ می‌زنن، کافیه یک هفته بی‌خبر بمونی. یا اگه آخر هفته بهت زنگ زدن و وسط هفته هم دوباره زنگ تلفنت بلند میشه و صدای آشنایی رو از اون سر دنیا می‌شنوی، یهو دلت می‌ریزه که چرا دوباره زنگ زدن!

" میلان کوندرا" در شروع داستان Ignorancia اش که به فارسی "جهالت" برگردانده شده ( که به نظرم "بی‌خبری" برگردان مناسب‌تری می‌تونست باشه)، به ریشه واژه نوستالژی پرداخته و نتیجه گرفته نوستالژی غم غربت و یا "غم ناشی از غیر ممکن بودن بازگشت" نیست، یا اگر هست دلیلش غربت نیست. دلیلش درد جهالت (بی‌خبری) است. وی اضافه می‌کنه: " از من دوری و از تو بی‌خبرم. کشورم دور است و نمی‌دانم آنجا چه خبر است." و در متن داستان زمانی که جوزف بعد از سالها به کشورش چک بر می‌گرده می‌خونیم:

...تعداد نام‌های جدید روی سنگ قبر گیجش کرد. چند سال بعد از مهاجرت او، عمویش به خاک سپرده شده بود، بعد عمه‌اش، و سرانجام، پدرش. نام‌ها را با دقت بیش‌تری خواند. برخی به اشخاصی تعلق داشتند که تا آن لحظه گمان می‌کرد هنوز زنده‌اند. سرگشته و حیران ماند. آن مردگان ناراحتش نمی‌کردند (کسی که تصمیم می‌گیرد کشورش را برای همیشه ترک کند، باید خودش را آماده کند که دیگر هرگز خانواده‌اش را نبیند)، اما این حقیقت که هیچ خبری از مرگ آن‌ها دریافت نکرده بود، آزارش می‌داد...

به نظر من نوستالژی غم بی‌خبری هم نمی‌تونه باشه. حداقل الان با وجود این همه وسایل ارتباطی زیاد صدق نمی‌کنه. بیتشر حسی از این جنسه که "کاشکی الان اونجا بودم..."

امروز صبح فهمیدم، دایی‌ام چند روز پیش فوت کرده.

پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۵

سال به سال دریغ از پارسال...

ظاهراً روزنامه‌های خودی! خبر از اعترافات رامین جهانبگلو داده‌اند. قبلش هم وزیر اطلاعات اتهام جهانبگلو رو کودتای مخملین اعلام کرده بود. دو هفته پیش داشتم کتاب "خانه امن" نوشته ابراهیم نبوی رو می‌خوندم. داستانی خیالی که داستان مشترک واقعی خیلی‌ها در این چند ساله است. داستان در مورد نویسنده‌ایه که بازداشت میشه در سلول انفردای با صدای ساختگی رادیو و روزنامه‌های تقلبی خبر دستگیری رئیس‌جمهور(خاتمی؟!) رو بهش تلقین می‌کنن و با استفاده از روایط پنهان خانوادگی و شخصیش ازش اعترافات دروغین می‌گیرن. شاید مهم‌ترین چیزی که ضمن خوندن این کتاب بهش رسیدم این بود که سال 81 (تاریخ چاپ این کتاب در ایران) ما چقدر آزادی داشتیم که همچین کتاب‌هایی به راحتی چاپ می‌شدن! سال به سال دریغ از پارسال... (راستی واقعاً این کتاب الان هم در ایران آزاده؟!)
حالا که صحبت از ابراهیم نبوی شد حیفه که این دو قسمت از آخرین طنزش رو از روزآنلاین نخونین:

تونل ما درازه، ایشاء الله مبارکش باد
یکی از کارهای جالب ما ایرانیان این است که هیچ کارمان بدون دلیل منطقی نیست. مثلا همین افتتاح تونل رسالت که قرار است در هفته آینده توسط ده عروس و داماد صورت بگیرد. به نظر شما بین باز شدن یک تونل و ازدواج تعدادی عروس چه رابطه منطقی، سیاسی، اجتماعی، سکسی یا عبادی ممکن است وجود داشته باشد؟ قرار است این ده عروس و داماد از تونل عبور کنند تا تونل افتتاح شود. و قرار است بعد از عبور این عروس و دامادها از تونل، سرود زیر در هنگام افتتاح توسط شورای شهر تهران خوانده شود:

گل دراومد از تونل، عروس در اومد از تونل
دست به زلفاش نزنین، دوماد در اومد از تونل
عروس ما چه نازه، ایشاء الله مبارکش باد
تونل ما درازه، ایشاء الله مبارکش باد
عروس ما قشنگه، ایشاء الله مبارکش باد
رئیس ما مشنگه، ایشاء الله مبارکش باد
آگاهان، افتتاح تونل مزبور را به کلیه برادران و خواهرانی که تونل ها را افتتاح می کنند تبریک می گوید. همچنین برخی کارشناسان ازدواج و طلاق براساس آمار اولین سال حکومت احمدی نژاد که طی آن از هر ده ازدواج دو مورد آن منجر به طلاق شده و این رکورد در تاریخ 25 ساله ایران بی سابقه است، پیش بینی کردند که تا وقتی این ده داماد تونل را افتتاح کنند، احتمالا دو تای شان طلاق می گیرند.

بیست چادر جدید
خبرهای خوب را زود اعلام می کنند که مردم خوشحال بشوند. اعلام شد که طراحی 100 نوع مانتو و 20 نوع چادر صورت گرفته و لابد به زودی نمایشگاه این مانتوها و چادرها افتتاح می شود. به نظر شما این 20 نوع چادر چه فرقی با هم دارند؟ برخی منابع آشکار و پنهان انواع و نحوه استعمال برخی از این بیست چادر را اعلام کردند:چادر عربی، برای بانوانی که می خواهند ماهیت ایرانی خودشان را حفظ کنند.
چادر آستین بلند برای بانوان عضو نیروی انتظامی که می خواهند ضمن حفظ حجاب خودشان حجاب دیگران را هم محکم حفظ کنند.
چادر پاچه گشاد، برای بانوانی که هم می خواهند تیپ بزنند و هم با استکبار مبارزه کنند و هم از حق مسلم خود دفاع کنند.
چادر آستین حلقه، برای مصرف داخلی خانمهایی که می خواهند در داخل خانه هم حجاب شان را حفظ کنند، هم شوهرشان را.
چادر یقه اسکی، برای خانمهایی که در هنگام سخنرانی از دو دستشان استفاده می کنند و می خواهند چادرشان هم باز نشود.
چادر پاچه کوتاه، برای خواهرانی که به تازگی با اسلام ناب محمدی آشنا شده یا به تازگی قصد کنار گذاشتن آنرا دارند.
به زودی سایر چادرها و مانتوها برای مصرف بانوان وطن معرفی می شوند...

سه‌شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۵

وقتی مهاجرانی هم مهاجرت می کند!

مهاجرانی رو از زمانی که اون مقاله معروفش در مورد لزوم برقراری رابطه با آمریکا در روزنامه اطلاعات چاپ شد شناختم. مقاله‌ای که به راهپیمایی‌های وااسلاما و توپ و تشر رهبری منتهی شد. چند سال بعد (حدودسال‌های 73-72) بود که هفته نامه بهمن رو منتشر کرد که در اون، روزنامه‌نگارهای قدیمی مثل بهنود برای اولین بار بعد از انقلاب صاحب ستون دائم شدند. "بهمن" رو خیلی دوست داشتم و هنوز هم باید شماره‌های مختلفش توی اون صندوق چوبی قدیمی توی اتاقم در ایران باشه.
اولین بار سال 73 در تشیع جنازه مهندس بازرگان در تهران از نزدیک دیدمش. تنها آدمی بود که از درون حکومت جرأت شرکت در این مراسم رو نشون داده بود.
سال آخر ریاست جمهوری رفسنجانی، با نوشتن مقاله‌ای که پیشنهاد کرده بود قانون اساسی رو تغییر بدیم تا دوباره هاشمی بتونه رئیس‌جمهور بشه (چون احتمالاً قحط‌‌ الرجال بود در ایران!) خیلی اعتبارش در نظرم پایین اومد. با شروع فعالیت‌های انتخاباتی سال 76، به حمایت از خاتمی وارد عرصه شد. وقتی آخر سخنرانیش توی دانشکده ادبیات مشهد، برای دادن برگه سؤالی رفتم جلو که خودمو بهش برسونم، در اثر فشار جمعیت ضربه‌ای به پام خورد که تا دو هفته جای کبودیش درد می‌کرد!
بعد که شد وزیر ارشاد خاتمی با آزادی‌های که داد نه تنها من که خیلی از مردم رو شیفته خودش کرد. تا جایی که یادمه مامانم که کاری به سیاست نداشت اما هر وقت دلش پر می‌شد تکیه کلامش این بود که "خدا لعنتشون کنه که ..."، با توجه به علاقه‌ای که من نسبت به این وزیر خنده رو داشتم، به محضی که توی تلویزیون، مصاحبه یا سخنرانی داشت، منو صدا می‌زد که بدو بیا که مهاجرانیت داره حرف می‌زنه! گاهی هم می‌گفت: این انگار دو تا آلو توی لپ‌هاش گذاشته و حرف می‌زنه!
وقتی که مجلس طرح استیضاحشو به جریان انداخت، من توی دانشگاه کار می‌کردم. روز دفاعیات مهاجرانی دقیقاً شیفت کاری من (به تنهایی) توی آزمایشگاه کامپیوتر بود. از زیر کار نمی‌شد در رفت. من هم طبق معمول با چشم سفیدی کامل! یه رادیو بردم توی آزمایشگاه و صدای مذاکرات مجلس رو گوش می‌کردم. اون هم توی "دانشگاه آزاد"ی که همه مسئولینش برای رآی عدم اعتماد مهاجرانی نذر کرده بودن! چند تا از دانشجوها هم دور میز من جمع شده بودن و مذاکرات رو گوش می‌کردن. موقعی که نتیجه آراء به نفع مهاجرانی اعلام شد نتونستم خوشحالیمو کنترل کنم! یادمه روز بعدش به همکارم (معروف به مامان دینا!) مسئول رسمی آزمایشگاه گفتم که رادیو آورده بودم، باورش نمی‌شد. (اون زمان من هنوز حق‌التدریس بودم).
مهاجرانی که یک بار از دست تندروهای مخالفش توی خیابون کتک هم خورد، بعد از پایان دوره فعالیت‌های سیاسیش به رمان نویس رو آورد و خودش و خانمش هر دو وبلاگ هم دارن. قبل از انتخابات ریاست جمهوری که احمدی‌نژاد رو بلای جون مردم کرد، از اونجا که احتمال کاندیدا شدنش و نتیجتاً رأی آوردنش می‌رفت، براش یک پرونده اخلاقی ساختن که همسر دوم داره و ازش شکایت کرده که مهریه‌اش را نمی‌دهد و چون توان پرداخت وثیقه نداشت، بازداشت شد. (ابراهیم نبوی یک مقاله جدی- و نه طنز- در این مورد داره)
یک ماه قبل از آمدنم به این سر دنیا رمان "بهشت خاکستری" شو که زمزمه‌های توقیف شدنش بلند شده بود رو خوندم. رمان "سهراب کشان" شو هم همین یکی دو هفته پیش در تورنتو خوندم. آخرین رمانش از دست سانسور ارشاد دولت احمدی نژاد بیرون نیامده و خودش هم مدتیه ترک دیار کرده و با جمیله کدیور برای زندگی لندن نشین شده. چندی پیش برای یک سخنرانی به آمریکا دعوت شده بود و با صدای آمریکا مصاحبه‌ای کرده بود که ویدیوش رو می‌تونین بینین.(برای اینکه دانلود ویدیو در ایران راحت باشه عمداً کیفیت تصویر رو پایین آوردم)


مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی

مصاحبه هفته‌نامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهم‌تری...