پنجشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۵

خاطره یک دلتنگی...

خيلی زود که برگردی
باز برای بی‌تو ماندنِ من
هزاره‌ای‌ست
که پُر شکوفه‌ترين کلماتِ مرا در غيابِ نور
به خوابِ سايه خواهد بُرد.


سفر به سلامت
پرنده‌ی دخترانه، ترانه!
تنها تو می‌دانی
که هيچ پيش‌گويی از خوابگزارانِ مَحْرَمِ آسمان
گُمان نخواهد برد
که من از بازجُستِ بی‌سرانجامِ آن سفر کرده
روزی به عريان‌ترين روياها خواهم رسيد.


من مجبور به باورِ بی‌دليل اين دقيقه‌ام
که خداوند از آخرين سهم ستارگان
تو را
برای تنهاترين شاعرِ فرودستانِ خسته فرستاده است.


هنوز نرفته از عطر آب وُ آوازِ‌ نيزه‌ها
ببين تشنگی‌های تو تا منتهایِ کجا
به شاماتِ شبانه‌ام می‌بَرَد؟


بازآ
که غيابِ تو از حدودِ اين همه رويا
هزاره‌ای‌ست ... فرستاده‌ی آخرين آوازِ آدمی

سیدعلی صالحی

کاش آدم‌ها می تونستن بعضی روزها رو از تقویم زندگیشون خط بزنن...

سه‌شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۵

هالوین خجسته باد!


بالاخره خداوند یه حال اساسی به اهالی محترم وینی‌پگ و حومه داد که هالوینشون بدون برف نباشه! از دیروز تا حالا ده-پونزده سانتی متر برف اومده. اگه نیم نگاهی به وضعیت هوای اینجا در گوشه سمت چپ وبلاگ بکنین، می‌بینین که الان یعنی در این لحظه که این مطلب پست میشه هوا 4 درجه زیر صفره که مثل 10 درجه زیر صفر احساس میشه(به خاطر اثر باد).

امشب، شب هالوینه و من از اینکه می بینم، مردم، (حالا فرق نمی‌کنه با چه ملیتی) به آداب و رسومشون پابندن و زنده نگه می‌دارنشون لذت می برم. اینجا استادی دارم (جان بروستر) که جزو تاپ‌ترین پروفسورهای گروهه و توی تخصص خودش (DOE) شهرت خیلی بالایی داره. روش تدریسش منحصر به فرده. سر کلاس‌هاش همیشه از امکانات مدرن مثل جدیدترین نرم‌افزارهای تخصصی که با لپ‌تاپ Macintosh شخصیش که به اورهد کلاس وصل میکنه، تا ساده‌ترین روش‌ها که باعث فعالیت تک‌تک دانشجوها سر کلاس میشه استفاده می‌کنه. مثلاً ساختن دو نوع هلیکوپتر کاغذی توسط دانشجوها و آزمایشش و ثبت مدت زمان سقوطش و آنالیز داده‌هاش همونجا سر کلاس و از اینجا شروع می‌کنه تا وارد ساختار تئوریک قضیه بشه. امروز کار جالبی کرد. با خودش یک کیسه پر از بسته‌های شکولات M&M آورده بود و گفت این هم کندی(Candy) ِ هالوین! از بچه‌ها خواست هرکسی یک بسته برداره و تعداد و نسبت رنگ‌های شکولات‌هاشو توی فرم‌هایی که قبلاً بین بچه‌ها تقسیم کرده بود ثبت کنه تا در جلسه‌های بعدی به عنوان داده‌هایی برای بحث ازش استفاده کنه. مرتب هم تأکید می‌کرد لطفاً اول بشمرینشون بعد بخورین!

امروز بین دانشجوها و کارمندهای دانشگاه، خیلی‌ها به اصطلاح کاستیوم (costume) پوشیده بودن. (من از استادها کسی رو ندیدم، اگرچه اصلاً بعید هم نیست). در همچین روزی دیدن قیافه‌های عجیب و غریب و بعضاً ترسناک کاملاً قابل پیشبینیه. امروز با دو تا از همکلاسی‌ها به محضی که از جلسه امتحان خارج شدیم، در حالی که سخت مشغول صحبت در مورد امتحان بودیم، ناگهان به یه نفر که پالتوی مشکی بلندی پوشیده بود با کلاه لبه دار مشکی و صورتش رو هم کاملاً باندپیچی کرده بود و فقط جای دهنش باز بود و عینک آفتابی هم به چشم زده بود رودررو شدیم که هر سه نفرمون بدجوری جا خوردیم!

!Happy Halloween

جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۸۵

جهت خالی نبودن عریضه!

دستنوشته‌ها و صاحابش هنوز زنده‌اند و اگه مدتیه که اینجا داره خاک می‌خوره مربوط میشه به گرفتاری‌های مختلف از دندون درد گرفته تا امتحان‌های میان‌ترم و همزمان تکالیف وحشتناک دانشگاه و البته تصحیح برگه‌هایی که تمومی نداره. امیدوارم ننوشتن من در این مدت نظم جهان رو مختل نکرده باشه! قول می‌دم جبران کنم! ضمناً دیروز سی و سه سال به مرگ نزدیک‌تر شدم! (آخر امیدواری!) به قول دوست عزیزی آغاز سی و چهارمین خزان زندگی! به همین مناسبت مجلس بزرگداشتی... نه بی‌خیال! به جاش این ویدیوکلیپ باحال رو از فیلم "شام عروسی" که توش امین حیایی، نیکی کریمی و مارال فرجاد همصدایی می‌کنن و حرکات خیلی موزون! انجام میدن رو ببینین. (ظاهراً این قسمت از فیلم مجوز پخش هم نگرفته).

شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۵

پادشاه فصل ها، پاییز...

پاییز این شهر گویا دو سه هفته‌ای بیشتر عمر نداره. اونقدر کوتاه که حتی به برگ‌های درخت‌ها فرصت کافی برای زرد شدن هم نمیده! پاییز کوتاهی که امسال در وینی‌پگ دیدم هرچند خیلی کوتاه بود، اما رنگارنگ‌ترین پاییزی بود که به عمرم شاهدش بودم. چند روزیه که هوا حسابی سرد شده و دو - سه برف سبک هم آمده. باد شدیدی میاد که تقریباً برگی به درخت‌ها باقی نذاشته. زمستون سختی در پیشه.

دوشنبه‌ای که گذشت، روز شکرگذاری کانادایی (Thanksgiving) بود. یکی از استادهای گروه، استادها و تعدادی از دانشجوها رو برای یک مهمونی شام خونه‌اش دعوت کرده بود که من هم دعوت بودم. با یکی از مهمون‌ها که یک کانادایی بودصحبت می‌کردم. می‌گفت سال 1999 وینی‌پگ یک رکورد سرما داشته. 45 روز متوالی در هوای چهل درجه زیر صفر!! می‌پرسید برای زمستون آماده شدی؟! هرکسی می‌فهمه تازه‌واردم سوال‌های مشابه می‌پرسه و بد از اینکه بدجوری ته دل آدمو خالی می‌کنن، می‌گن چیزی نیست! خیلی هم سخت نیست! البته پیش‌بینی چنین شرایطی زیاد هم سخت نیست. وقتی اتوبوس‌ها هر 150-200 متر ایستگاه دارن و تقریباً همه ساختمون‌های دانشگاه منیتوبا با تونل از زیر زمین به هم وصل هستن و دهم اکتبر اولین برف به زمین میاد، میشه حدس زد چه زمستونی در پیشه!

از اینجا بقیه عکس‌های پاییز هزار رنگ وینی‌پگ رو تماشا کنین تا به زودی عکس‌های وینی‌پگ یخزده رو هم آماده کنم!

دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۵

مختصری در مورد آمیش ها

(لطفاً به مطالب اضافه شده به آخر این پست توجه کنید.)
بعد از اون گروگان‌گیری هفته قبل در مدرسه‌ای متعلق به جامعه آمیش‌ها در پنسیلولنیا که منجر به قتل چند دختر دانش‌آموز شد، توجه دوباره خیلی‌ها به این گروه جلب شده. آمیش‌ها که از نوع خاص لباسشون راحت میشه شناخت رو چند باری در تورنتو هم دیده بودم، اما اینجا توی وینی‌پگ خیلی بیشتر به چشم می‌خورن. چیز زیادی در مورد این آدم‌های آروم نمی‌دونستم، فقط از بقیه بارها شنیده بودم که جامعه دید خیلی خوبی بهشون داره و اون‌ها رو به عنوان مسیحی‌هایی با عقاید خاص و در عین حال دوست‌داشتنی می‌شناسه. در مورد آروم بودن این آدم‌ها همین بس که بعد از اینکه اون قاتل دیوونه رفت توی اون مدرسه و 5 تا از دختراشونو کشتو بعد هم خودشو کشت، رفتن خونه قاتله و گفتن ما اونو بخشیدیمش! ما باید اونو ببخشیم تا خدا هم ما رو ببخشه! برای من شخصاً دیدن این آدم‌ها با اون لباس‌های معمولاً آبی رنگ مدل قدیمی، جذابیت خاصی داشت. دیدنشون منو به یاد فیلم‌هایی که اروپای دویست سال پیش رو به تصویر می‌کشه می‌انداخت. معروفه که آمیش‌ها با نوع زندگی سنتی و غیر ماشینی خود، یکی از عجایب جامعه آمریکا هستند. کنجکاو شده بودم در موردشون بیشتر بدونم.. این پست، نتیجه این کنجکاوی در وب‌سایت‌های مختلف در مورد این آدم‌هاست. سعی کردم ترجمه خلاصه‌ای از اونچه خوندم رو اینجا بیارم:

پایه گذار مکتب یا فرقه آمیش، شخصی به نام ژاکوب آمان (1720-1644) بوده است که نام این فرقه هم از نام این شخص گرفته شده. این فرقه در واقع در ادامه و نوعی نگرش اصلاحی به فرقه Mennonite (مخالفان غسل تعمید) بوجود آمد. پیروان اولیه آن در سوئیس و کناره جنوبی رود راین ساکن شدند. این افراد از اوایل قرن 18 میلادی شروع به مهاجرت به ایالات متحده کردند و بیشترشان در پنسلوانیا اسکان گرفتند.

آمیش‌ها اگرچه همه می‌توانند به انگلیسی صحبت کنند، اما بین خود از یک گویش خاص هلندی (داچ) به نام هلندی پنسیلوانیایی (Pennsylvania Dutch) استفاده می‌کنند. روزهای مقدس دیگر مسیحیان را جشن میگیرند باضافه اینکه روز 11 اکتبر روزه می‌گیرند. یک هفته در میان، یکشنبه‌ها مراسم مذهبی دارند و در یکشنبه‌های بین دو هفته به دیدار یکدیگر می‌روند و در خانه‌های هم به انجیل خوانی و سرودهای مذهبی می‌پردازند. به عنوان یک قانون، محل تجمع یا کلیسا نمی‌سازند و به جای آن در خانه‌های اعضا برای انجام امور مذهبی گرد هم می‌آیند. این به عنوان سمبلی از توصیه به صرفه‌جویی در آیین آنهاست و تأکید بر اینکه کلیسای واقعی خود مردم هستند نه ساختمان‌ها.

ازدواج خارج از کیش آمیش مجاز نیست. زوج‌هایی که قصد ازدواج دارند، در اواخر اکتبر قصد ازدواج خود را اعلام می‌کنند و ازدواج در یکی از خانه‌هایشان در طول نوامبر یا اوایل دسامبر (در یک پنجشنبه) انجام می‌گیرد.
مراسم خاک‌سپاری بسیار ساده و بدون مدح و ستایش باید انجام گیرد. تابوت باید خیلی ساده باشد و بدون تزئین و حتی از گل هم استفاده نمی‌شود. زنان آمیش معمولاً در لباس عروسی‌شان دفن می‌شوند.

مردهای آمیش کت‌های ساده تیره رنگ با کلاه لبه دار می‌پوشند و زن‌ها معمولاً لباس‌های رنگی ساده با آستین بلند. زن‌ها باید سر خود را با چیزی شبیه یک کلاه کوچک بی لبه (Bonnet) یا روسری کوچک (که پشت سرشان گره می‌زنند) بپوشانند. معمولاً روی لباس خود از نوعی پیش‌بند (رودامنی) استفاده می‌کنند. این پیش بند برای زن‌های متأهل سفید و بری مجردها سیاه است. لباس عروس معمولاً آبی یا ارغوانی است. استفاده از دکمه، جیب و زیپ در لباس‌های پیروان آمیش (مرد و زن) ممنوع است.

مردهای متأهل در پیروی از قانونی که در عهد عتیق آمده، ریش خود را بلند می‌کنند اما سبیل‌هایشان را می تراشند اما مجردها ریششان را هم می ترشاند. در آیین آمیش، طبق فرمان دوم از ده فرمان موسی، عکس گرفتن و همینطور اجازه دادن به دیگران برای برداشتن عکس آنها حرام است.

به استثناء تعداد خیلی کمی، نسل قدیمی‌تر آمیش‌ها مجاز به داشتن و استفاده از اتومبیل یا حتی تراکتور کشاورزی نیستند. اگرچه در مواقع ضروری از ماشین استفاده می‌کنند. کرایه کردن تاکسی و اتوبوس (با راننده) مجاز است اما نه در یکشنبه‌ها. در یکشنبه‌ها هر نوی تبادل پولی ممنوع است. بیشتر خانواده‌های آمیش معمولاً کالسکه یا دلیجان اسبی دارند. (تابلوهای راهنمایی و رانندگی شبیه این عکس در مناطق آمیش نشین آمریکا زیاد به چشم می خورند)

استفده از برق در زندگی جدید به یک مشکل پیچیده برای آمیش‌ها تبدیل شده. با وجودی که طبق باورهایشان استفاده از انرژی برق مجاز نیست، اما استفاده محدود پذیرفته شده. مثلاً اگر برق داخل خانه به خطوط نیروی برق بیرون متصل نباشد، استفاده محدود از آن اشکالی ندارد. مثل استفاده از باتری‌های 12 ولتی قابل شارژ که بین آمیش‌ها بسیار متداول است. استفاده از موتور برق فقط برای شارژ باطری‌ها یا جوش‌کاری و همین‌طور هم‌زن شیر مجاز شناخته شده است! از استفاده از وسایل برقی مثل رادیو، تلویزیون، کامپیوتر و .. منع شده‌اند. توجیه‌شان برای ممنوعیت رادیو و تلویزیون این است که این وسایل حرف‌ها و تصاویر ناخواسته را به داخل منازل می‌آورند. ممنوعیت استفاده از برق حتی برای روشنایی هم اینگونه توجیه می‌شود که با وجود برق و روشنایی در کل خانه، اعضای خانواده به جای جمع شدن در یک اتاق و بودن در کنار هم، از هم دور می‌شوند.

به طور معمول داشتن تلفن داخل خانه مجاز نیست اما در سال‌های اخیر بعضی خانواده‌ها تلفنی در بیرون از خانه جایی مثل انباری یا طویله قرار داده‌اند اما فقط برای کارهای ضروری و مکالمه‌های کوتاه. (نوعی کلاه شرعی!)

با وجودی که به دولت‌هایشان (آمریکا یا کانادا) مالیات می‌پردازند (چون به رعایت قانون توصیه شده‌اند) اما کمک‌های مالی دولتی مثل بیمه بازنشستگی و بیکاری را قبول نمی‌کنند و به جای آن در بین خودشان صندوق‌های کمک متقابل بین اعضا در شرایط اضطراری دارند.

از دخالت در سیاست منع شده‌اند و برای همین رأی نمی‌دهند. در ارتش شرکت نمی‌کنند. حتی با وجودی که صلح طلب هستند، مایل نیستند از آن‌ها به عنوان گروه‌های صلح‌دوست نام برده بشود. زیرا در این صورت مجبور به موضع‌گیری‌های سیاسی در مسایل داخلی یا بین‌المللی خواهند شد.

سیستم آموزشی خود را دارند. فرندانشان را در مدارس مخصوص آمیش که مدارسی تک‌اتاقه است آموزش می‌دهند. اما تحصیل بعد از پایه هشتم در این فرقه توصیه نشده است. به همین دلیل بخشی از آمیش‌های سرسخت چون نمی‌خواستند زیر بار قانون تحصیل اجباری بعد از پایه هشتم که در بعضی ایالت‌های آمریکا مثل پنسیلوانیا وجود دارد، بروند، به ایالت‌های دیگر یا کانادا مهاجرت کردند.

مانند بیشتر شاخه‌های مسیحیت سنتی، در آیین آمیش هم، زنان اجازه رسیدن به مقام‌های مذهبی را ندارند. از نقاط روشن تاریخ این آیین این است که تا به حال هیچ سندی از دوره‌های که برده‌داری در آمریکا مجاز بود، بدست نیامده است که نشان دهد یک آمیش صاحب برده بوده (اگرچه بعضی آمیش‌ها مستخدم خانگی داشته‌اند.) و در آخر اینکه آمارها نشان می دهند که ازمجموع کل 200 هزار آمیش، 99 درصد در آمریکا و یک درصد در انتاریو کانادا زندگی می‌کنند. (پس این همه آمیشی که من در وینی‌پگ می‌بینم کجا حساب شده‌اند خدا می‌داند!)

------------------------
منابع و لینک‌های تکمیلی:
  • مصاحبه ABC با یک زن آمیش که از این فرقه خارج شده (بعد از حمله هفته قبل) را اینجا تماشا کنید.
  • فیلمی از یک تور به لنکستر کانتی در پنسلوانیا (شهری آمیش نشین) را اینجا می‌توانید ببینید. در آمریکا توریست‌ها را برای تماشای شیوه زندگی آمیش‌ها به محل زندگی آنها می‌برند واز این راه یک عده پول در می‌آورند!
  • آمیش‌ها در ویکی‌پدیا.
  • یک منبع مفصل تر در مورد این آیین.
  • نگاهی به زندگی فرقه آمیش ها (گزارشی از رادیو فردا)

--------------------------------

پ.ن:

  1. "پری دوست" عزیزی توضیحات خوبی در مورد این پست، بصورت کامنت گذاشته. قسمت‌هایی از متن من قربانی خلاصه‌سازی بیش از حد شده بود. مثل سه گروه بودن آمیش‌های امروزی و چگونگی جدا شدن گروهی که بعدها آمیش نامیده شدند از منونایت‌ها. در مورد افرادی که در وینی‌پگ هستند و شبیه آمیش‌ها لباس می‌پوشند، این دوست عزیز منو از اشتباه درآورده که اونها منونایت هستن نه آمیش. با تشکر از این خواننده دقیق، متن پستش رو در ادامه اضافه می کنم.
  2. خواننده دیگری کامنتی در سایت "بالاترین" در مورد این مطلب گذاشته و لینکی معرفی کرده و عنوانش رو "آمیش‌های ایرانی!" گذاشته. نگاهی بهش بندازین.



سلام محمود جان،
مطلب جالبی را پست کردی، اما اگر از پنجره نقادین بهش نگاه کنی میبینی چیز های داره که باید به دادش رسید و اصلاحش کرد. از جمله اینکه فرقه منونایت ها را (مخالفان غسل تعمید) معرفی کردی و گفتی اینهمه آمیشی که من در وینیپگ میبینم ....

در زمانه های قدیم فقط یک کلیسا بود و همان کلیسای کاتولیک. وقتی کلیسای کاتولیک میگم منظورم کلیسای رومن کاتولیک پیرو پاپ نیست. بلکه کاتولیک به معنی جهانشمول یا همگانی است. در سالهای... نه اینجوری نمیشه، اگه به تاریخ کلیسا و دار و دسته فرقه ها برم من وقت کم میارم و خواننده حوصله. پس خیلی مختصر مینویسم.

- ۱ در قرون ۱۴ و ۱۵ میلادی تعدادی از مسیحیان زبان به اعتراض گشوده از کلیسای رومن کاتولیک جدا شدند. از جمله یکی از این فرقه ها هم آنا تعمیددهنده Anna Baptist. در سال ۱۵۳۶ میلادی یکی از اسقف های کلیسالی رومن کاتولیک بنام مینّو سایمون از کلیسای رومن کاتولیک روگردان شده بعد از کلیسای آنابپتست پیوسته و به نشانه از نو حیات تازه یافتن در مسیح دوباره غسل تعمید گرفت. بعد از چند سالی Minno Simons هم برای خود طرفدارانی پیدا کرد که امروزه ما ایشان را بنام منّونایت میشناسیم، و نام منّونایت هم برگرفته از نام منّوسایمون است.
بعد ها یکی از رهبران کلیسای منّونایت بنام (1656-1730) Jacob Amman به این عقیده رسید که منّونایت ها از تعالیم منّوسایمون دارند دور میشن و پیروان خود را به سنتی بودن و برگشت به زمان منّوسایمون تشویق میکرد. رفته رفته همچنان که شما هم فرمودید طرفداران Jacob Amman آمیش مینامند.
-۲ نه آمیش ها خود را منونایت میدانند و نه منونایت ها خود را آمیش. اما مردم بعضاً ایشان را به همدگر ربط میدهند.
-۳ آمیش ها امروزه به چندین فرقه تقسم شده اند.
الف- New Order Amish
ب- Old Order Amish
د- Beachy Amish
که اتفاقاً بیچی آمیش هم فرقه جدا شده از نیو آردر آمیش میباشد.
از این همه آمیش ها فقط فرقه اولد آردر آمیش هستند که نمیخواهند از تکنولوجی عصری امروزی بهره برداری کنند حتی از تیلیفون و ماشین.
اما فرقه های دیگر آمیش ها که بهشان progressive یا ترقی خواه مینامند از وسایل عصری امروزه استفاده میکنند. اما باز هم نباید فرقه ترقی خواه آمیش را با منّونایت ها یکی شمرد همچنان که شیر از ماست و ماست از پنیر فرق دارد اما بلاخره یک ریشه دارند...
- ۴ منونایت ها به هیچ وجه مخالف غسل تعمید نبوده و نیستند، فقط در رابطه به غسل تعمید یک فرق عمده و اساسی که با رومن کاتولیک ها دارند اینست که رومن کاتولیک ها در همان روز های اول که نوزاد تازه چشم به جهان مگشاید، وی را غسل تعمید میدهند، اما پروتستانت ها که منونایت هم جزء ازاین کلیساست چندان عجله برای غسل تعمید نوزاد ندارند و اطفال شان به سنین مختلف و به خواست خود تصمیم برای غسل تعمید میگیرند. مگر اینکه پدر و مادر طفل مانند پدر و مادر خدایی (کسیکه مسئولیت مسیحی بودن یا در راه خدا تعلیم دادن تعمید گیرنده را به عهده میگیرند) من از جمله تندروان منونایت باشند و بخواهند که اطفالشان در همان آوان کودکی غسل تعمید بگیرد.
-۵ اینکه شما این همه آمیش را در وینیپگ میبینید، به احتمال زیاد شما همان منّونایت هایی را میبینید که از روستا های اطراف وینی پگ برای خرید به شهر ها می آیند. و یا هم شاید پیروان فرقه کلیسای مورمن باشند که به تعدد زوجات معتقد بوده و در رفتار و طرز لباس پوشیدن شان خیلی با آمیش ها شباهت دارند، با این تفاوت که مورمن ها از تمام وسایل عصری روز استفاده میکنند، به جز قهوه، چای و شراب و هر نوع نوشابه کافیئن دار مانند کوکاکولا، زمزم کولا، پیپسی و غیره.

دوشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۵

شد دو سال...

دو سال پیش که درست در همچین روزی با دو تا چمدون و یک بلیط دوطرفه تهران-تورنتو-تهران وارد این سرزمین شدم، حتی فکر نمی‌کردم که نه تنها از اون بلیط یکساله نتونم استفاده کنم که حتی بعد از دو سال هنوز هم ندونم که واقعاً کی این امکان پیش میاد که یه سفر برگردم ایران. فکر هیچ کدوم از اتفاق‌هایی که افتاد رو نمی‌کردم. اتفاق‌های خوب و بد و شیرین و تلخی که وقتی کنار هم می‌چینمشون می‌بینم از ظرفیت تحمل دو سال یک آدم بیشتره. چه میشه کرد. بخشی‌اش از تبعات مهاجرت (یا به قول عزیزی کوچ ِ) و بخشی‌اش هم رقم تقدیر.

روزهای اول، هر از گاهی توی جمع‌هایی که ایرانی دیگه‌ای نبود، مثل اینکه ناگهان خودمو پیدا کنم، انگار کسی نهیب می‌زد "اینجا کجاست؟ تو اینجا چه کار می‌کنی؟ اینا کین؟" حس غریبی که نمی‌شه به راحتی بیانش کرد. این حس به تدریج کمتر و کمتر به سراغ آدم میاد، تا جایی که کم کم نه تنها اینجا احساس ناآشنایی نمی‌کنی که حتی اونقدر خیابون‌ها، ساختمون‌ها، فروشگاه ها و همه چیز برات عادی میشه مثل اینکه توی همین شهر بزرگ شدی. این حس رو کاملاً توی تورنتو داشتم اما اینجا توی وینی‌پگ هنوز نه. (شاید چون همه جای شهر رو یاد نگرفتم.)

در دومین سالگرد، حس می‌کنم از جهاتی شرایطم مثل روزهای اولیه که اومدم. مهاجرت در مهاجرت! جابجایی‌هایی مثل اون چیزی که دو ماه پیش من داشتم، اینجا آدم‌هایی مثل ما رو دوباره به نقطه صفر برمی‌گردونه. دوباره همه زندگیت میشه دو تا چمدون و باید از نو همه چی رو بسازی.

دوشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۵

باز ماه رمضون

امیدوارم باز با نوشتن این دوخط توی این وبلاگ، مورد بازخواست دوست عزیز و عصبانی تورنتویی قرار نگیرم که تو رو چه به ماه رمضون! ماه رمضون رو دوست دارم. امیدوارم این حق رو داشته باشم! در دین من، چه روزه بگیری چه نگیری، چه معتقد باشی چه نباشی، و هرچه باشی، حق داری ماه رمضون رو دوست داشته باشی.

این سومین باریه که اینجا از این حس می نویسم. ماه رمضون یک حس نوستالوژی عجیب و غریبی برای من داره. یاد سحرهای ساکت وآرومش یه جور و افطارهاش با ربنای شجریان یه جور. سفره ای که توی حیاط آب پاشی شده پهن می شد. صدای قل قل سماور نفتی، پارچ شربت آبلیمو و شله زردهایی که گاهی افتخار خطاطی و طراحی دارچینی روش به من می‌‌رسید... همه این خاطره‌های قشنگ بر می‌گرده به سال‌های دور بچگی. حیاط اون خونه قدیمی و خونواده‌ای که اون موقع هنوز یک خونواده کامل بود و همه چیز سرجای خودش بود. نبود ِ همه این‌ها اینجا خیلی بیشتر حس می‌شه. امسال برای من جای چیزهای بیشتری خالیه. ماه رمضون امسال خیلی خالیه...

شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵

لینک

ستون طنز ابراهیم نبوی درآخرین شماره روزآنلاین چندفسمت خیلی جالب داشت که حیف بود لینک ندم. چون میدونم روزآنلاین در ایران فیلتره قسمت هایی شو اینجا نقل می کنم:

مسلمانان حمله کردند
مشکل مسلمین با معذرتخواهی پاپ حل نمی شود. حتما یک خین و خین ریزی راه خواهد افتاد. در نیجریه که مسلمانانش اصلا اهل شوخی نیستند و یک دفعه اگر عصبانی بشوند، خواهر و مادر غیرمسلمانان را تبدیل به یک موجود واحد می کنند، مسلمانان به 11 کلیسا حمله کردند. در جریان این حمله هفت نفر زخمی شدند و صدها مسیحی از خانه شان فراری شدند. مسلمانان به خانه یک اسقف هم حمله کردند. خدا بخیر بگذراند. از طرفی اعلام شد که ایران دارای بزرگترین جمعیت یهودیان در خاورمیانه است. من فکر می کنم اگر مشکلات اسرائیل ادامه پیدا کند، یهودیان می توانند براساس همان پیشنهادی که من مدتها قبل دادم به ایران مهاجرت کنند. و فکر نمی کنم هیچ مشکلی هم پیدا کنند. چون ایران با یهودیان که مخالف نیست، با اسرائیل مخالف است. پیشنهاد می کنم جمهوری اسلامی با کمونیست های سابق و یهودیان یک جبهه واحد تشکیل بدهد و علیه آمریکا و اسلام آمریکایی مبارزه کند. پیشنهاد خوبی است، در مورد آن فکر کنید. ضمنا بنا به اطلاعات واصله شوراي فرهنگي کشور تصويب کرد که به دليل اهانت پاپ به اسلام نام موسيقي پاپ به موسيقي گل محمدي تغيير مي يابد.

انوشه
انوشه انصاری هم که به عنوان اولین زن فضاگرد فعلا در آسمان دارد می گردد، اعلام کرد که «زمین از اینجا زیبا، آرام و صلح آمیز بود.» آگاهان تذکر دادند همیشه از دور همینطور است، مشکل وقتی شروع می شود که نزدیک می شوید، از قدیم هم گفته اند دوری و دوستی. از سوی دیگر وب سایت های خبری نوشته اند که انوشه انصاری همراه خودش یک جلد قرآن هم به آسمان برده است. دلیل این کار خیلی روشن نیست، چون قرآن خودش از آسمان آمده است، برای چی دوباره آن را به آسمان برده؟ اما بشنوید از لاله صدیق قهرمان اتومبیلرانی کشورمان که دیروز اعلام شد که دیگر حق مسابقه دادن ندارد. پس نتیجه می گیریم که اگر لاله صدیق هم رفته بود آلمان و در مسابقات اتومبیلرانی آلمان قهرمان شده بود، الآن نه تنها روزی 725 بار عکس و تفصیلاتش را در ایران منتشر می کردند، بلکه از او دعوت می کردند به ایران بیاید و در مسابقات اتومبیلرانی کشور شرکت کند. آگاهان پیش بینی می کنند که اگر انوشه انصاری از ایران می خواست به فضا برود، مسایا زیر را باید رعایت می کرد: اول: نباید همراه با مرد نامحرم برود، بلکه باید در جریان سفر برادر یا شوهرش همراه او باشد.دوم: در طول سفر باید حجاب اسلامی را رعایت کند، حتی در شرایط بی وزنی.سوم: در صورتی که همراه با مرد غریبه باشد در سفینه را باز بگذارد که کسی شک نکند.چهارم: اصلا چه لزومی دارد که وقتی خانمی مثل فاطی رجبی در ایران هست، انوشه انصاری به سفر فضائی برود؟ ایشان می تواند پول سفر را بدهد و فاطی خانم نیابتا به سفر بروند.
(کاریکاتور علت عدم رویت هلال ماه از نیک آهنگ کوثر)

فسیل سه میلیون ساله
یک فسیل سه میلیون ساله انسان کشف شد. سازمان جهانی فسیل شناسان بدون مرز از آیت الله جنتی دعوت کرد که برای شناسایی این فسیل به محل کشف برود. این سازمان امیدوار است که آیت الله جنتی در دوران جوانی اش با این فسیل ملاقات هایی داشته و بتواند اطلاعاتی را در مورد او بدهد. دولت ایران از کلیه مجامع بین المللی درخواست کرده است که این فسیل را برای عضویت در شورای نگهبان به مدت چهار سال به جمهوری اسلامی قرض بدهند.

جمعه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۵

فوتو-کپی رایت

سال79 در کنفرانس آمار ایران که اونسال در دانشگاه صنعتی اصفهان برگزار می شد، حمید، یکی از بچه‌هایی که داشت روی پایان نامه فوق لیسانسش کار می‌کرد، با عجله اومد دنبال من که بیا که دکتر "پیتر هال" رو پیدا کردم و به من نیم ساعت وقت داده که سوال‌هامو ازش بپرسم. حمید که فکر می کنم الان باید در آلمان در حال گرفتن PhD اش باشه، اون موقع روی موضوعی کار می‌کرد که اصلی ترین مبنعش یکی از کتاب‌های همین پروفسور پیترهال بود که استاد دانشگاه ملی استرالیاست و ظاهراً الان به عنوان استاد مدعو در دانشگاه کالیفرتیا (Davis) * تدریس می‌کنه. قرار شد من نقش مترجم رو بازی کنم چون از نظر حمید، من انگلیسیم بهتر بود. پرسیدم حالا چی می‌خوای ازش بپرسی که یک نسخه از همون کتاب اما فتوکپی ِ صحافی شده رو نشون داد و گفت از متن این کتاب سوال دارم. بهش گفتم این کارو نکن احتمالاً ناراحت میشه ببینه اینجا به این راحتی از کتابش فتوکپی میشه. اون هم از طرف دانشگاه و صحافی شده با جلد زرکوب! قرار شد همون صفحاتی که سوال داره رو کپی کنه و بیاره. موعد قرار شد و ایشون کتاب به دست حاضر شدند. ظاهراً توی شلوغی کنفرانس دستگاه فتوکپی توی دانشگاه پیدا نکرده بود. چاره ای نبود و با سلام و صلوات رفتیم. حمید که از اون اصفهانی‌های اصیل بود، وقتی خواست منو به دکتر هال معرفی کنه دقیقاً جمله " این دوست منست!" رو به انگلیسی اما با لهجه اصفهانی برگردوند: " دیس ایز مای فرندس!!" بعد از یک خوش و بش کوتاه وقتی حمید کتاب رو گذاشت جلوی صاحبش، قیافه دکتر هال دیدنی بود. در حالی که چشماش از حدقه زده بود بیرون گفت: “This is a photocopy of my book!!” من در نقش مترجم شروع به جمع و جور کردن ماجرا کردم که ما واقعاً متأسفیم، چون ما به نسخه‌های اصلی کتاب‌ها دسترسی نداریم دانشگا‌ها کپی تهیه می‌کنن و در اختیار دانشجوها می‌ذارن. پیتر هال هم خوشبختانه ما رو ضایع نکرد و گفت من همین که میبینم شما می‌تونین از کتاب من هرچند فتوکپی‌اش استفاده کنین خوشحالم.


-----------------
هفته سوم از ترم گذشت و من تا امروز هیچ کدوم از 4 کتابی که استادا برای این ترم تعیین کردن رو نخریده بودم. اینجا با پول چهار- پنج تا کتاب درسی دانشگاهی (که اکثراً همراه با یک سی‌دی میان) تقریباً میشه یک لپ‌تاپ نو خرید! و دقیقاً به خاطر همین مقایسه دردناک به هیچ وجه دلم نمیامد پول به کتاب بدم. اما امروز یکی‌شو ناچار شدم بخرم چون حتی کتابخونه هم یک نسخه بیشتر نداشت و اونو هم یکی برده بود. دارم به این نتیجه می رسم که بی‌قانونی یه جورایی هم خوبه ها! یاد ایران به خیر! دانشگاه از یک کتاب کپی می‌گرفت و با قیمت 300-400 تومن به ما می‌فروخت تازه ما می‌گفتیم چه خبره!
_________________________________________________
* Davis رو اول به فارسی نوشته بودم دیدم خیلی زشته، ممکنه سوء تفاهم بشه، انگلیسیش کردم!

پ.ن:
1)ای دوستان عزیزی که قراره برای من یک سری کتاب از ایران بفرستین. اگه این مطلب رو خوندین لطفاً یه کم سریعتر! نوش دارو بعد از مرگ سهراب نشه!
2) این هم آهنگ شاد! شرمنده، از این شادتر به گروه خونی من نمی خوره!

دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۵

شاهد از غیب رسید!

توی دوران بچگی بارها از بزرگترهای فامیل داستان اون دو تا راهبه بلژیکی رو که خودشون رو از جوونی وقف بیمارستان جذامی‌های مشهد کرده بودن شنیدم. اینکه دیدن اونها سوار بر دوچرخه‌هاشون توی خیابون‌های مشهد ِ چهل پنجاه سال پیش برای مردم عادی شده بوده. ظاهراً تا سال‌های اول انقلاب هم زنده بودن و تا آخر عمرشون هم به بیمارای جذامی خدمت می‌کردن. اون موقع‌ها با قدرت تحلیل یک بچه 9-10 ساله به نظرم این کار اونا از خودگذشتگی فوق‌العاده‌ای رو می‌طلبید که هضمش برام خیلی سخت بود.

به نظر من به گلوله بستن راهبه 68 ساله ایتالیایی در یک بیمارستان کودکان در سومالی درواکنش به اظهارات پاپ، راهبه‌ای که 35 سال از عمرشو وقف خدمت به مردم عمدتاً مسلمون سومالی و کنیا کرده بود، چیزی به جز مهر تأییدی بر سخنان پاپ نمی‌تونه باشه. پاپ به نقل از یک متن قرون وسطایی گفته بود اسلام با جهاد و شمشیر دینشو تبلیغ می‌کنه. اگرچه گفتن این حرف از زبون پاپ یک اشتباه بزرگ بود، اما شاید ما ایرانی‌های با خوندن تاریخ و اینکه چی شد که ایرانی‌ها مسلمون شدن در مورد درست و غلط بودن این نقل قول پاپ خوب می‌تونیم قضاوت کنیم! اگرچه مسیحیت هم سابقه درخشانی در این زمینه نداره. کلاً ادیان تحمل همدیگه رو ندارن. تاریخ هنوز جنگهای صلیبی رو فراموش نکرده...

-----------------------------------------

مدت زیادی بود که وبلاگ رو به روز نکرده بودم. دلیلش تنبلی نبود و گرفتاری‌ها هم اگرچه زیاده اما در حد یک یک پست جدید گذاشتن فرصت می‌ده. نوشتن به قول این کفار mood خودشو می‌طلبه که دو هفته‌ای اصلاً وجود نداشت. به شدت درگیر جور کردن شهریه 4200 دلاری دانشگاه بودم. برنامه‌ریزی‌هام بدجوری به هم خورده بود. اینکه پذیرشم برای دوره Pre-Master شد به جای Master یعنی اینکه روی بودجه‌های تحقیقاتی در اختیار استادها نمی‌تونستم تا یکسال حساب کنم. دلم خوش بود که اینجا (در منی‌توبا) دانشجوها می‌تونن راحت کار کنن که فهمیدم برای اجازه کار خارج از دانشگاه هم بر خلاف انتظارم باید بعد از 6 ماه اقدام کنم. رفتم برای قسط بندی شهریه اقدام کنم که گفتن اول باید داخل دانشگاه کار پیدا کنی یا بتونی وام بگیری تا بقیه شهریه تو قسطی کنیم! خلاصه بدجوری همه درها به نظر بسته میومد. تا اونجا که حنی داشتم به انصراف فکر می‌کردم. که خدارو شکر یه مبلغی پول جور شد، یه کار کوچولوی Marking (تصحیح ورقه) در گروه هم بهم دادن( که اگرچه پولش اصلاً قابل توجه نیست اما دلیلی برای قسطبندی می‌تونه باشه. یاد تصحیح برگه‌های امتحانی ایران به خیر که روی حساب دوستی و رودرواسی [رودربایستی؟]، استادها می‌کردن تو پاچمون! اینجا اقلاً بابت هر درس 300 دلار میدن!). تقاضای وامی هم دادم که حداکثر مبلغش 2500 دلار بود اما گفتن معمولاً برای خیلی کمتر از این تأیید می‌کنن. امروز در کمال ناباوری تقاضای وامم برای کل مبلغ با دوره بازپرداخت 25 ماهه تأیید شد و وقتی برای قسطبندی بقیه شهریه به قسمت مربوط رفتم مسولش چیزی حدود یک ربع منو گذاشت به امون خدا و رفت با همکار یا رئیسش در مورد من به صحبت کردن. من حرفاشونو نمیشنیدم وقتی برگشت منتظر بودم بگه متأسفم. که گفت به نظر میاد شهریه‌ات اشتباه محاسبه شده و باید حدود 1000 دلار کمتر باشه که در اینصورت مبلغ قسطهات هم کمتر میشه! کم مونده بود از خوشحالی بپرم و ماچش کنم! (که البته خوب شد اینکارو نکردم، چون مرد بود و بعد واسم حرف درمیاوردن!) البته گفت شاید! یابد بررسی شه! خلاصه این شد که این وبلاگ امروز آپ شد وگرنه حالاحالاها خاک می‌خورد! (خداوند تبارک و تعالی هیچ کافری رو در یک مملکت غریب و در شهری غریب‌تر گرفتار چندهزاردلار نکنه در حالی که تا پایان وقت اضافه هم چند روزی بیشتر نمونده باشه)

مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی

مصاحبه هفته‌نامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهم‌تری...