پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۶

انقلاب اصلاحی یا اصلاحات انقلابی

می‌گه: سیستمی که از ریشه خرابه با اصلاحات درست نمی‌شه. تنها راهش انقلابه.

می‌گم: انقلاب ویرانگره. این مردم خاطره خوشی ازش ندارن. یکبار تجربه‌اش کردن و به قهقرا برگشتن که برای هفت پشتشون بسه.

می‌گه: نسلی انقلاب می‌کنه که از انقلاب قبلی هیچی یادش نیست.

می‌گم: نتیجه‌اش میشه همون چیزی که الان هست. اینکه مردم فقط می‌دونستن چی نمی‌خوان. اما نمی‌دونستن که چی می‌خوان!

می‌گه: نه مردم آگاه شدن و می‌دونن که چی می‌خوان.

می‌گم: اگه آگاه شده بودن الان گرفتار جانوری چون احمدی‌نژاد نبودن. اصلاً اوکی! تو برای انقلابت تلاش کن من هم کار خودم رو می‌کنم!

می‌گه: خوب فرض کن ما داریم با هم زندگی می‌کنیم. چطور چنین چیزی ممکنه که تو کار خودت رو بکنی من کار خودم؟

می‌گم: مثلاً تو می‌گی ما یک کنفرانس یا کنگره‌ انقلابی داریم. باید برم سوئد! :D من هم برات آرزوی موفقیت می‌کنم. بعد یه روز من می‌گم مثلاً جلایی پور اومده تورنتو من دارم می‌رم توی سخنرانیش شرکت کنم و تو هم می‌گی بهت خوش بگذره!

می‌گه: می‌دونی جلایی‌پور کی بوده؟

می‌گم: برای من آدم عزیزیه. بهترین و مؤثرترین روزنامه بعد از انقلاب رو منتشر می‌کرد. روزنامه‌ای که من باهاش زندگی می‌کردم. همین کافیه.

می‌گه: اول انقلاب توی کردستان بازجو بوده. کلی جنایت کرده.

می‌گم: توی انقلاب و جنگ و درگیری حلوا پخش نمی‌کنن. من هم کلی از بچه‌محل‌هام که توی همون کردستان فقط سرباز وظیفه بودن سرشون گوش‌تاگوش بریده شد!

می‌گه: اوکی! شب به خیر. ... و گوشی رو می‌ذاره...

..................................

زمانی که جلوی کیوسک‌های روزنامه فروشی منتظر می‌شدم تا روزنامه‌ جامعه/توس/عصر آزادگان/ نشاط بیاد و قبل از تموم شدنش یک نسخه هم به من برسه و بعد با ولع تک تک ستون‌هاشو بخونم، تنها چیزی که به فکرم نمی‌رسید این بود که ده سال بعد اون طرف دنیا، جایی نزدیک به قطب شمال! بشنوم که "با اون حرفت در مورد جلایی‌پور تیر خلاص رو زدی..."

انقلاب اصلاحی یا اصلاحات انقلابی! والله مساله این نیست! دعوا سر دو گرایش سیاسی در مورد کشوری که هزاران کیلومتر اونطرف اقیانوس‌هاست بین دو تا آدمی که خودخواسته از بودن در اون کشور محرومند و تنها کاری که از دستشون برمی‌آد گاهی خوندن و نوشتن و حرف زدن در مورد مسائلشه تا اونجا که دونفر رو از در کنارهم بودن محروم کنه، اشتباه نیست؟

و این داستان همچنان ادامه دارد!

پنجشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۶

توضیح واضحات

در این مدت دو سال و نیمی که در این مملکت بودم، ملیتی عجیب و غریب‌تر از ایرانی‌ها ندیدم. به نظرم بیشتر ما ایرانی‌ها با دیده شک و تردید به هم نگاه می‌کنیم. درست بر عکس اصل برائت که می‌گه همه بی‌گناهند مگر خلاف آن ثابت شود، اینجا اصل ناگفته و نانوشته‌ای حاکمه که می‌گه همه غیر قابل اعتمادند، مگر خلاف آن ثابت شود!

روی تجربه دوسالی که در تورنتو بودم و کم و بیش شاهد فعالیت‌های خوب گروه اینترنتی تورنتو- ایرانیان، فکر کردم شبکه مشابهی برای ایرانی‌های وینی‌پگ (که تا اونجا که من فهمیدم، تقریباً هیچ انجمن و گروهی که همه ایرانی‌ها رو شامل بشه و نه قشر خاصی مثل گروه‌های دانشجویی، قومی، سیاسی و ...نداره) راه بندازم. گروهی روی گوگل ساخته شد و وبلاگی هم روی بلاگر، که اعضای گروه بتونن توش مطلب بذارن و خبرش با ایمیل‌ تا جایی که می‌شد توی بین ایرانی‌ها پخش شد. اما جالبه که همه با دیده شک و تردید به این قضیه نگاه می‌کنند. با وجودی که توی تعریف گروه تأکید شده که این گروه غیر سیاسی و غیر مذهبیه، باز هم خیلی‌ها میان سایت رو می‌بینن (آمار سایت اینو می‌گه) چک می‌کنن که کیا عضو شدن، اما خودشون عضو نمی‌شن! این بی‌اعتمادی که بخشی‌اش سابقه 28 ساله داره و بخشی‌اش هم یک مشکل ژنتیکی ایرانیه تا حدی قابل درکه برای همین لازمه یه توضیحاتی اینجا داده بشه:

1- جماعت محترم ایرانی ساکن وینی‌پگ: والله بالله این گروه اینترنتی یه چیزیه مثل یک ایمیل- لیست بزرگ شامل ایمیل همه ایرانی‌های ساکن وینی‌پگ. اصلاً فکر کردین توی این شهر که ایرانی‌ها حتی یک ماهنامه یک صفحه‌ای‌ سیاه و سفید هم ندارند، اگر بخواین یه خبری رو به همه برسونین چه کار میشه کرد؟

2- مذهبی‌های عزیز: غیرمذهبی با ضدمذهبی فرق فوکوله! اگر قید شده این گروه غیر مذهبیه، یعنی اینکه ما با مذهب آدم‌ها کاری نداریم، همه ایرانی‌ها با هر ایده و مرام و عقیده و مذهب و لامذهب Are Most Welcome!

3- دوستان عزیز انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه منی‌توبا: والا به خدا به پیر به پیغمبر این گروه قرار نیست روی دست شماها بلند شه! این گروه هم با انجمن شما فرق فوکوله!

4- فعالین سیاسی عزیز: گفتیم غیر سیاسی تا بتونیم همه ایرانی‌ها رو یه جا جمع کنیم این به این معنی نیست که این گروه وابسته به جمهوری فخیمه اسلامی است! هرکسی آزاده نظر شخصی خودش رو با حفظ احترام، بدون جانبداری از هیچ گروه و حزبی توی این گروه و وبلاگش بزنه و آمادگی برای شنیدن حرف و پاسخ دیگران رو هم داشته باشه.

و ختم کلام اینکه درسته که این گروه، گروه کوچیکیه، اما گروهک نیست!

یکشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۶

آروزهای بزرگ

آرش عزیز خواسته 5 آروز در سال جدید رو اسم ببرم. اگرچه من اصلاً هیچ آرزویی نمی‌شناسم و فقط بچه که بودم دوست داشتم اگر زمانی دختردار شدم اسمشو بذارم آرزو،(دو نقطه دی!) اما چون آرش خواسته چشم:

  1. آروزدارم در سال جدید (و سال‌های بعد) هیچ کشور و ملتی گرفتار دو بدبختی بزرگ یعنی انقلاب و جنگ نشند. مردم ما تجربه تلخی از ایندو پدیده ویرانگر دارن.
  2. آروز دارم احمدی‌نژاد در این سال کمتر لب به سخن بگشاید که به قول سعدی علیه الرحمه:" که خفتنش به که مردم آزاری"
  3. آرزو می‌کنم تا پایان این سال جدید، اقامت دائمم رو که مدارکش رو جمعه سوم فرودین ساعت 2:43 دو دستی تقدیم اداره مهاجرت کردم، بگیرم و لکه ننگ اینترنشنال ستیودنت از روی پیشونیم پاک شه.
  4. درست برخلاف آرش آرزو می‌کنم امسال 10 کیلو به وزنم اضافه بشه. هرچند که می‌دونم آرزوی محالیه! ده- پونزده سالی میشه که حتی انحراف معیار وزنم از باضافه منهای دو کیلو بیشتر نشده!
  5. آرزو می‌کنم آرزوهای همه آدم‌ها در صورتی که آرزوشون، آرزوی دیگران رو نقش برآب نمی‌کنه برآورده بشه. هرچند محال به نظر میاد. به قولی: "خوشبختی دو رو داره، یک روش بدبختیه. پولی که یک خوشبختی پیدا می‌کنه، یک بدبختی گمش کرده..." (دیالوگی از فیلم شب‌های زاینده رود مخملباف)


ظاهراً باید این چرخه ادامه پیدا کنه. پس دعوت می‌کنم این وبلاگ‌ها رو که اگه دوست داشتن پنج آرزوشونو در سال جدید بگن: اول سیروس (که عیدی خواسته بود!)، احسان، بابای پری، مامان پری (ببینیم آرزوی مامان و باباها با هم چقدر فرق داره!) وتوتیا.

چهارشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۶

عیدانه

تبریک سال نو دستنوشته‌ها امسال کمی دیر شد. امیدوارم سالی که نکوست از بهارش پیدا نباشد! شب سال نوی بسیار مزخرفی داشتم. صبح تا ظهر سر کلاس و بعداز ظهر تا آخر شب درگیر نمره دادن برگه‌هایی که باید صبح فردا تحویل داده می‌شد. اگر پری توی دانشگاه یادآوریم نمی‌کرد، به کل از سال تحویل هم غافل می‌شدم. فکر می‌کردم چهارشنبه تحویل ساله. بعد از اینکه فهمیدم حتی ساعت تحویل سال رو هم فراموش کردم، تا چند ساعتی حس غریب خیلی بدی داشتم. اینجا هیچ نشان و اثری از عید نیست. یک روز معمولی که باید رفت سر کار و کلاس. این چندخط رو هم الان در سرویس دانشگاه در راه رفتن به سر کار می‌نویسم به این امید که بتونم بعد از ظهر یا شب پستش کنم.

اینجا گاهی هوا خیلی خوب می‌شه و می‌رسه به بالای صفر و بارون قشنگی می‌زنه و برف‌ها رو آب می‌کنه. اما بعد از چند ساعتی بارون به برف تبدیل می‌شه و دما به 15 – 20 درجه زیر صفر می‌رسه و تموم اون بارون‌ها و برف‌های آب شده، یخ می‌زنه و کل شهر می‌شه مثل یک زمین بزرگ اسکیت. اونقدر که اگه مواظب راه رفتنت نباشی، در چشم به‌هم زدنی لنگ‌هات میره هوا و خصوصاً اگر چون من در ماه گذشته تجربه چنان زمین خوردنی داشته باشی که خودت صدای شکسته شدن کاسه ک**ت [Beep] را شنیده باشی، از ترس مجبوری مثل مورچه راه بری. اما در عین حال همون چند ساعت هوای بهاری همچون دم مسیحایی است. توی همون چند ساعت، سر و کله سنجاب‌های شیطون که روی درخت‌ها بالا و پایین می‌پرند پیدا می‌شه. راستی کسی می‌دونه سنجاب‌ها توی هوای 40 درجه زیر صفر کجا می‌رن؟ (یادتونه توی ایران یه سریالی پخش می‌شد که توش مرتب می‌پرسید "پشه‌ها روزها کجا می‌رن؟")...

باری به سبک پیام نوروزی جورج بوش که گفته: "لورا و من بهترین آرزوهای خود را برای سالی پر از سلامتی و خوشحالی تقدیم می کنیم." من هم می‌گم:

دستنوشته‌ها و من سال بسیار قشنگی، سرشار از موفقیت، سلامتی، صلح و آزادی برای همه ایرانی‌ها و غیر ایرانی‌هایی که نوروز رو جشن می‌گیرند به خصوص خواننده‌های این وبلاگ آروز می‌کنم.
و اینکه:
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!
...
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۵

سیگار آمریکایی حق مسلم ماست!


ايران سومين مصرف کننده سيگار آمريکایی

نعیم سبحانی دفتر بی بی سی، واشنگتن

اداره آمار آمريکا اعلام کرده است ايران بعد از ژاپن و عربستان سعودی سومين مصرف کننده بزرگ سيگارهای آمريکايی در جهان است. به گفته اين سازمان سيگار مهم ترين کالای مجاز صادراتی سالهای اخير شرکت های آمريکايی به ايران بوده است.
سازمان بهداشت جهانی نيز اعلام کرده ايران برای کمپانی های چند مليتی توليد سيگار به ويژه شرکت های دخانيات آمريکايی از اهميت زيادی برخوردار است. اطلاعات اداره آمار آمریکا نشان می دهد حداقل نيمی از حدود صد ميليون دلار کالايی که شرکتهای آمريکايی در سال ۲۰۰۵ به ايران صادر کرده اند سيگار بوده است.

کاخ سفيد در ماه های اخير تحريم های بيشتری عليه ايران وضع کرده است.
اما سيگارهای آمريکايی در فهرست تحريم های ایران قرار ندارد چرا که کنگره آمريکا مدت ها پيش دارو، مواد غذايی و محصولات کشاورزی را از فهرست تحريم های ايران خارج کرد. به این ترتیب سيگار نيز در گروه مواد غذايی قرار گرفت و از فهرست تحريم ها خارج شد.

مت مايرز کارشناس صنعت دخانيات در واشنگتن درباره اين تصميم کنگره می گويد: "سيگار نه يک محصول کشاورزی است و نه يک کالای اساسی. کنگره به اصرار شرکت های دخانياتی تصميم به مستثنی کردن آن از فهرست تحريم ها گرفت."
گزارش های سازمان بهداشت جهانی حاکی از آن است که ايران يکی از کشورهای مورد علاقه شرکت های دخانيات خارجی است. اين سازمان مدارکی را بدست آورده که نشان می دهد شرکت های دخانيات آمريکايی مانند آر جی رينولدزهمواره به ايران به عنوان يک بازار پر رونق برای محصولات خود نگاه کرده و آنها را از طريق واسطه به ايران صادر کرده اند.
اما دليل توجه شرکت های دخانيات به بازارهای خارجی مانند ايران چيست؟ مت مايرز می گويد: "مصرف سيگار در آمريکا و بيشتر کشورهای توسعه يافته سير نزولی را طی می کند. شرکت های دخانياتی مجبورند محصولات خود را در کشورهای ديگر بفروشند. به همين علت است که ايران برای آينده شرکت های توليد کننده سيگار بسيار مهم است."

شرکت های دخانياتی در آمريکا سال هاست حق تبليغ محصولات خود را ندارند و مجبور به پرداخت جريمه های چند ميليارد دلاری به شاکيانی شده اند که آنها را به پنهان کردن مضرات سيگار متهم کردند. بسياری از کارشناسان معتقدند افزايش آگاهی مردم از مضرات سيگار و بالا رفتن قيمت دخانيات به کاهش ۲۰ درصدی مصرف سيگار در آمريکا کمک کرده است.
-----------------------
ةاهراً شهرام جون رو هم گرفتن. اگرچه در آلمان بود اما به حول و قوه الهی در عمان یا یکی دیگه از کشورهای عربی دستگیر شد. حیف شد این آدم با اون صورت پر از لبخند گیر افتاد. چه پته ای می تونست رو آب بریزه...

جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵

Boogie Street

با این آهنگ لئونارد کوهن خیلی حال می کنم. حس غریبی داره:

Boogie Street

O Crown of Light, O Darkened One,
I never thought we’d meet.
You kiss my lips, and then it’s done:
I’m back on Boogie Street.
A sip of wine, a cigarette,
And then it’s time to go
I tidied up the kitchenette;
I tuned the old banjo.
I’m wanted at the traffic-jam.
They’re saving me a seat.
I’m what I am, and what I am,
Is back on Boogie Street.
And O my love, I still recall
The pleasures that we knew;
The rivers and the waterfall,
Wherein I bathed with you.
Bewildered by your beauty there,
I’d kneel to dry your feet.
By such instructions you prepare
A man for Boogie Street.
O Crown of Light, O Darkened One…
So come, my friends, be not afraid.
We are so lightly here.
It is in love that we are made;
In love we disappear.
Though all the maps of blood and flesh
Are posted on the door,
There’s no one who has told us yet
What Boogie Street is for.
O Crown of Light, O Darkened One,
I never thought we’d meet.
You kiss my lips, and then it’s done:
I’m back on Boogie Street.
A sip of wine, a cigarette,
And then it’s time to go…

چهارشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۵

شناسایی شدم رفت!

از دوشنبه کار جدیدم رو در اینجا! شروع کردم. روز اول به آشنایی و انجام بعضی کارهای اداری، بازکردن اکانت برای دسترسی به دیتابیس اونجا و ایمیل و از این حرف‌ها گذشت. کلی فرم و قرارداد دادن امضا کردم که توش قید کرده بود همه مطالب Orientation که یک زونکن گنده بود، رو خودنم. البته طبیعتاً همشو که نخوندم اما سعی کردم قسمت‌های مهمشو بخونم. این مرکز به شدت سیستم بسته‌ای از نظر محرمانه بودن اطلاعات داره. تعهد دادم که محرمانه بودن همه چی از داده‌ها که ریز داده‌های بهداشتی تک تک افراد ساکن در منی‌توباست گرفته تا کارهای تحقیقی و گزارش‌ها و حتی فرمول‌های ریاضی و آماری که در اونجا ساخته می‌شه رو رعایت کنم! (امیدوارم کسی از اون مرکز فارسی نتونه بخونه!) اما از طرف دیگه دریایی از امکانات و بودجه توی این مرکز که از طریق دولت کانادا حمایت می‌شه، ریخته شده. دسترسی به همه این امکانات هم بدون محدودیت در اختیار همه حتی افرادی مثل من که پاره وقت باهاشون همکاری می‌کنند قرار می‌گیره. کلی امکانات به اضافه یک فضای آروم، خیلی شیک و ترو تمیز در اختیار 50-60 نفر محقق قرار گرفته که فقط یا دارن می‌خونن یا می‌نویسن. اینجوریه که یک کشور پیشرفت می‌کنه و یکی از بالاترین نرخ‌های بهداشتی در سطح دنیا رو به‌دست می‌آره.

خلاصه دفتری و دستکی بهم دادن و در روز دوم هم طبق برنامه از قبل تعیین شده، جلسه‌ای با همونایی که باهام مصاحبه کرده بودن برام گذاشتن که در واقع وظایفم رو در این پروژه حالیم کنن و قرار جلسه بعدی هم برای اول ماه آینده گذاشته شد که همه این آدم‌ها میان تا گزارش کار من رو بشنون! احتمالاً در همون جلسه خواهند فهمید که من رو اشتباهی با یکی دیگه گرفتن!

( این مرکز یه سیستم ایمیل امن (Secure) اختصاصی داره که اسمش بدجوری به همم ریخت: Pegasus ...)

اما.... اما دیشب در برنامه چهارشنبه سوری دانشجوهای ایرانی دانشگاه منی‌توبا که با هماهنگی دانشگاه، داخل دانشگاه برگزار شد، فهمیدم که شدیداً تابلو شدم! کاشف به عمل آمد که خیلی‌ها من رو می‌شناسن بدون اینکه حتی یکبار همدیگه رو دیده باشیم! اگرچه خیلی خوشحالم که ظاهراً خیلی‌ها دارن اینجا وبلاگ منو می‌خونن (که البته کم و بیش از آی‌پی‌هایی که میافته حدس زده بودم) اما باید یه فکری به حال اون لینک‌هایی که وبلاگ رو به وبسایت کذایی می‌روسنه بکنم تا دودمانم بر باد نرفته! والاه! یه وقت دیدن کانادا ما رو دیپورت کرد، اونوقت جواب احمدی‌نژاد رو چی بدم!

یکشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۵

Mini Y2K

کمتر از 10 روز تا پایان سال 1385 باقی نمانده است و ظاهراً تکلیف تغییر ساعت رسمی کشور هنوز مشخص نیست. صحبت از خواست مجلس برای تغییر ساعت و عدم موافقت دولت است. به گفته مرکز پژوهش‌های مجلس عدم تغییر ساعت بیش از300 میلیون دلار به کشور خسارت می‌زند. روایت‌های مختلفی از دلایل مخالفت احمدی‌نژاد با تغییر ساعت شنیده می‌شود. مثلاً اینکه قدش نمی‌رسد تا ساعت دیواری هیأت دولت را تغییر دهد یا این استدلال که اینکه ساعت کشوری که قطار هسته‌ای‌اش دنده عقب ندارد به عقب برنمی‌گردد و هکذا!

امسال ساعت تابستانی در آمریکای شمالی (بیشتر ایالت‌های آمریکا و خیلی از استان‌های کانادا) 3 هفته زودتر شروع می‌شود. در آگوست 2005 جورج بوش قانونی را امضا کرد که بر اساس آن برای صرفه‌جویی بیشتر در انرژی ساعت تابستانی به جای اولین یکشنبه آوریل در دومین یکشنبه مارس شروع شود و در اولین یکشنبه نوامبر دوباره ساعت‌ها به جای خود بازگردند. برای اینکه پیش‌بینی‌های لازم تا آن موقع انجام شود، زمان اجرای قانون از 2007 پیش‌بینی شده بود. یعنی یک سال و نیم بعد. بیشتر استان‌های کانادا هم برای صرفه‌جویی بیشتر و همین‌طور حفظ ارتباط تجاری با شرکت‌های آمریکایی برای این‌کار اعلام آمادگی کردند. در این میان ماکروسافت هم نسخه جدید سیستم عامل خود، ویستا را سازگار با این تغییر ساعت جدید ارائه داد. اما از آنجا که هنوز بیشتر کامپیوترها از سیستم‌های قدیمی‌تر استفاده می‌کنند، بروز اخلال در سسیتم‌هایی که با زمان وابسته هستند پیش‌بینی شده و حتی بعضی‌ها این مشکل را به نام Mini Y2K اسم گذاشته‌اند. اگرچه تغییر یک ساعت مشکل جدی برای خیلی از مردم نخواهد بود، (حداکثر دیر رسیدن به سر کار یا کلاس یا از دست دادن قرار ملاقات‌ها) اما دولت کانادا به مراکز بیمارستانی و تحقیقاتی هشدار داده است. این تغییر ساعت برای موسسات بزرگ و کوچک هزینه‌هایی را به دنبال داشته. رییس یک مدرسه کوچک ابتدایی در وینی‌پگ در یک مصاحبه تلویزیونی می‌گفت چون زنگ کلاس‌های ما بوسیله کامپیوتر زده می‌شود مجبور شدیم 800 دلار هزینه نرم‌افزاری داشته باشیم.

تغییر ساعت برای اولین بار در آلمان در سال 1915 انجام شد و خیلی زود بریتانیا، بیشترکشورهای اروپایی، آمریکا و کانادا از این تصمیم پیروی کردند. البته پیش ازآن ایده تغییر ساعت بارها توسط بنیامین فرانکلین در دهه 1770 در دوران وزارتش در فرانسه، اعلام شده بود اما تا بیش از یک قرن بعد جدی گرفته نشد. ویلیام ویلت یک نویسنده انگلیسی در 1907 این ایده را دوباره زنده کرد تا اینکه 8 سال بعد آلمان اولین کشوری بود که آن را به کار بست.

در طول جنگ جهانی دوم، شکل متفاوتی از تغییر ساعت توسط بریتانیا اجرا شد. در طول تابستان ساعت بریتانیا دو ساعت به جلو کشیده شد که به نام ساعت تابستانی دوبل (مضاعف) شناخته می‌شود. جالب اینکه با پایان تابستان ساعت‌ها طبق معمول به عقب کشیده نشد!

از 1966 قانون ساعت یکسان در داخل هر منطقه زمانی (Time Zone) به تصویب کنگره آمریکا رسید و در هر ایالت در صورت رأی مثبت مجلس ایالتی، تغییر ساعت انجام می‌گیرد. در بیشتر نقاط کانادا هم شرایط مشابهی وجود دارد به جز چند استثناء. مثلاً استان سسکاچوان یا مناطقی در کبک در شرق مدار 63 درجه غربی، ساعت‌های خود را هرگز تغییر نمی‌دهند.

تغییر ساعت در اینجا هم مخالفان خود را دارد. به عنوان مثال "مایکل داونینگ" نویسنده کتاب " بهار به جلو: دیوانگی سالانه صرفه جویی با نور خورشید"، معتقد است که سیاستمدارها مردم را به بهانه صرفه‌جویی در انرژی گمراه می‌کنند. چون به جز مقدار کمی صرفه جویی در روزهای میانی تابستان، صرفه‌جویی قابل توجهی انجام نمی‌شود. بلکه هدف اصلی تأثیری است که تغییر ساعت بر خرده فروشی کالا در آمریکای شمالی دارد. با تغییر ساعت مردم وقت بیشتری را در بیرون می‌گذرانند و بیشتر خرید می‌کنند! مصاحبه رادیویی با مایکل داونینگ را از اینجا بشنوید.

منبع: Daylight time: Springing ahead and falling back-CBC

300

شدیم مثل یک ملت یتیم که کسی رو نداره ازش دفاع کنه. دو سال پیش فیلم اسکندر و دروغ‌های تاریخی و حالا بدتر از اون ایرانیان وحشی در فیلم 300. از دولت و نظاممون که نمیشه انتظاری داشت. بهترین کاری که از وبلاگ نویس ها بر میاد بمب گوگلیه. در مورد این فیلم و سابقه تاریخی اون وبلاگ یک پزشک رو بخونین. و برای بمب گوگلی باید این لینک رو در وبلاگتون قرار بدین:
(دقیقا باید با همین کلمات باشه). وبلاگ نویس‌ها با همین کار نشنال جئوگرافیک رو مجبور کردن که خلیج فارس رو توی نقشه‌هاش اصلاح کنه. هرچه تعداد لینک‌ها به این سایت بیشتر بشه، رتبه سایت در گوگل میره بالاتر. بنابراین وقتی کسی این فیلم رو جستجو کنه به جای سایت اصلی به این سایت می‌رسه که توضیح میده این فیلم واقعیت رو جعل کرده. ضمناً بعد از گذاشتن لینک برین و برای لوگوماهی کامنت بذارین تا لیستشو کامل کنه.

شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۵

غم نان

مدتی پیش از طریق وبلاگ‌ها فهمیدم فلکه "زد"، یکی از زیباترین میدان‌های مشهد به بهانه اینکه از نمادهای حکومت ستمشاهی‌ است بنا به تصمیم شورای شهرتندرو مشهد تخریب شد. چندی پیش که با برادرم و خانمش تلفنی صحبت می‌کردم با عصبانیت چند و چون این قضیه را می‌پرسیدم که چرا و برای چی و آیا هیچ کس اعتراض نکرد؟ جواب شنیدم که زیاد جوش نزن! یعنی خیلی محترمانه به من فهماندند که دلت خوش است ها! مردم آنقدر خودشان بدبختی دارند که دیگر کسی دلش برای این چیزها نمی سوزد. گاهی فکر می کنم، ماهایی که اینطرف گود نشسته‌ایم، بی خبریم از آنچه بر سر مردم می‌رود. (فقط شاید بیشتر از مردم داخل بدانیم آنجا چه خبراست.) این چیزها لوکس‌تر از آن است که دیگر مساله مردم ما باشد. گزارش‌های تجمع‌های اعتراضی زنان را می‌خواندم. زنان صلح نوشته بود:

...دركنار جمعی امضا كننده به خیابان معلم رفتیم....سر خیابان زندگی مردم عادی در جریان بود. زنان خانه‌دار با كوپن‌های خود به تعاونی نبش خیابان معلم رفته بودند و سرخرده بر می‌گشتند. یكی به دیگری گفت هیچ جنس كوپنی ندارد. اما گوجه فرنگی آورده ارزان تر از همه جاست...روبروی دادگاه انقلاب دوستان را یافتیم. ...

هیچ فکر کردیم واقعاً شعارهای این حرکت‌ها با تمام به حق بودنشان، چند درصد از خواست‌های همان زنان خانه‌داری است که دنبال جنس‌های کوپنی هستند؟ هیچ فکر می‌کنیم چرا اعتراض و اعتصاب معلمان به این سرعت به شهرستان‌های دور و نزدیک سرایت کرد اما اجتماعات حقوق زنان نهایتاً از 300 نفر بیشتر نمی‌شود؟

اینگونه است که احمدی‌نزادی از راه می‌رسد و با وعده آوردن پول نفت بر سر سفره‌های مردم می‌شود ریس‌جمهور! متأسفانه درد مردم ما هنوز درد نان است...

هیچ کلبه ای از دور پیدا نیست سالارمن ، دل خوش نکن به این آوازهای اساطیری دمل بسته روی حنجره ات ، هیچ کلبه ای از دور پیدا نیست مبارز...بیهوده دست بر دستم منه ...که سزای قوم خفته مرگ است

مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی

مصاحبه هفته‌نامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهم‌تری...