پنجشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۰

مردی که لب نداشت

وقتی در دانشکده پزشکی کار می کنی که که چسبیده است به بزرگترین بیمارستان شهر و تو هم حداقل روزی دوبار از وسطش رد می شوی و بیشتر اوقات حتی نهارت را در رستوران بیمارستان می خوری باید انتظار دیدن آدم هایی با هزار جور درد و مرض را هم داشته باشی. اما اگر بعد از سه سال هنوز با دیدن بچه ای که موهایش به خاطر شیمی درمانی ریخته و نگاهش دنیایی از غم دارد، دلت می گیرد، یعنی اینکه درست نمی شوی. امروز مردی را دیدم که لب نداشت. مرا یاد "حسین قلی" شاملو انداخت. دلم خواست بروم و برایش "قصه مردی که لب نداشت" را بخوانم. اگر فارسی می دانست...

«ــ حسین‌قلی غصه‌خورَک
خنده نداری به درک!
خنده که شادی نمی‌شه
عیشِ دومادی نمی‌شه.
خنده‌ی لب پِشکِ خَره
خنده‌ی دل تاجِ سره،
خنده‌ی لب خاک و گِله
خنده‌ی اصلی به دِله...»

«خنده زدن لب نمی‌خواد
داریه و دُمبَک نمی‌خواد:
یه دل می‌خواد که شاد باشه
از بندِ غم آزاد باشه
یه بُر عروسِ غصه رُ
به تَئنایی دوماد باشه!
حسین‌قلی!
حسین‌قلی!
حسین‌قلی حسین‌قلی حسین‌قلی!»

بشنوید:



یکشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۹۰

گرسنگی

فیلم "گرسنگی" ساخته استیو مک کوئین را می‌دیدم. فیلم به چند هفته آخر عمر "بابی ساندز" می‌پردازد. مملو از تصاویر تلخ و دردناک که هنرمندانه اعتصاب غذای این مبارز ایرلندی را به تصویر کشیده است. در فرآیند اعتصاب غذا و بلایی که بر سر بدن اعتصاب غذا کننده می‌آید می‌گویند:

بدن در واقع "خود" را مصرف می کند. پس از حدود سه روز، کبد شروع به شکستن چربی های بدن می کند. بدن برای جبران این واکنش، متابولیسم خود را کند می کند ولی پس از حدود سه هفته ناگزیر می شود ماهیچه ها و اندام های حیاتی خود را برای کسب انرژی بکاود و مصرف کند.

پوست بدن مومی شکل می شود، بدن از خود بویی ترش متصاعد می کند و نفس بوی شیرینی همچون بوی گلابی می گیرد.

مرگ شخص در پی بی آبی، تحلیل بدن و از کار افتادن دردناک اندام های درونی، و بیش از هر چیز کلیه ها و کبد فرا می رسد. +

و بیینده همه این‌ها را در فیلم می‌بیند. بماند که نیمه اول فیلم به خشونت‌های پلیس بریتانیا با زندانیان می‌پردازد.

دیروز صد و بیست روزنامه‌نگار از اعتصاب غذاکنندگان درخواست کردند تا به اعتصاب غذای خود پایان دهند. ماشاالله شمس‌الواعظین در مصاحبه با بی.بی.سی به درستی می‌گفت ما نگران این هستیم که این اعتصاب غذاها آستانه تحمل رژیم را بالا ببرد. دیروز محسن امین‌زاده (سخنگوی وزارت خارجه در زمان خاتمی) در پی اعتصاب غذا به سی.سی.یو منتقل شد. دو نفر دیگر قبلاً به بهداری زندان منتقل شده بودند.

امیر حکاک مقاله خوبی در سایت بی.بی.سی فارسی با عنوان "اعتصاب غذا؛ رنج‌ها و گنج‌ها" دارد. در بخشی از آن به نقش اینترنت و شبکه‌های اجتماعی اشاره می‌کند و می‌گوید:

به عقیده برخی کارشناسان،‌ با وجود نقش مثبت اینترنت و شبکه های مجازی در جلب حمایت اجتماعی، گاه این خطر نیز وجود دارد که با "عادی" شدن موضوع اعتصاب غذا در فضای مجازی، آن را در سطح افکار عمومی به امر پیش پا افتاده ای تنزل بدهد.

به گفته این کارشناسان، اگر اعتصاب های غذا تکرار شود ولی صاحبان قدرت تحت فشار قرار نگیرند و ناچار به عقب نشینی نشوند، تاثیر این شکل مدنی اعتراضی کم خواهد شد.

به نظرم داریم به سرعت در این راه پیش می‌ رویم.

اعتصاب غذا درد دارد. اعتصاب غذا می‌کشد. دارد دیر می‌شود. پیام اعتصاب غذا را آنانی که باید بشنوند شنیدند. آنهایی هم که خفته‌اند بیدارشدنی نیستند. وقت آن نرسیده به جای تجمعاتی در این شهر اروپا و آن شهر آمریکای شمالی (که تعداد عکس‌هایی که از آن در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌شود از تعداد شرکت‌کنندگانش بیشتر است) بخواهیم که اعتصاب غذای خود را بشکنند؟

عکس از آزاده



سه‌شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۹۰

سی سال پس از خرداد ١٣٦٠

سال‌هاست که مشت خرداد برای مردم ما باز شده است. سی سال است که خرداد ماه اشک‌ها و لبخندها بوده، اما خرداد امسال یکسره لعنتی بود. تلخ بود و نفرین شده. امروز این خرداد لعنتی تمام می‌شود.

درس‌های خرداد را نباید فراموش کرد. مجموعه دیگری از ویدیوهای آرشیوی تلویزیون‌های مختلف تهیه کرده‌ام که این‌بار به درگیری‌های خیابانی خرداد ٦٠ و ماجراهای مربوط به عزل بنی‌صدر می‌پردازد.

پنجشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۹۰

مردی که نامی بانوانه داشت

کرول جروم، دوست دختر صادق قطب‌زاده در کتاب "مردی در آینه" نقل می‌کند که آن زمان در پاریس وقتی یزدی و بنی‌صدر صحبت‌های آیت‌الله را ترجمه می‌کردند، ترجمه انگلیسی یزدی گاهی با ترجمه فرانسه بنی‌صدر کاملاً متفاوت می‌شده و روز بعد قطب‌زاده چیزی کاملاً متفاوت به هر دو زبان می‌گفته و توضیح می‌دهد که آیت‌الله خمینی از زبان بنی‌صدر یک سوسیال دموکرات، از زبان یزدی یک نیروی تسلیم‌ناشدنی سلسله اسلام با خواست‌های دموکراتیک و از زبان قطب‌زاده پیام‌آور زندگی، آزادی و عقوبت جهنم توصیف می‌شد.

محمد نوری‌زاد درسایت جرس هدی صابر را با بیانی که مردسالاری از سر و رویش می‌بارد اینگونه ستایش می‌کند:
هدی صابر، این نویسنده و فعال فرهنگی ، نه کارخانه ای به اسم خود داشت نه دستی در اموال مردم. آن سوتر از نام بانوانه‌اش، مرد بود.
دوست خوبی در فیسبوکش با لحنی پرگلایه نوری‌زاد را خطاب قرار داده بود که "آخر این چه جمله‌ایست آقای نوری‌زاد!" برایش نوشتم مقاومت نوری زاد در زندان و نامه‌های اعتراضی اش همه قابل احترام و ستایش اند اما نباید فراموش کرد که ایشان تا همین قبل از انتخابات نویسنده مقالات تند ضداصلاح طلبی کیهان بود و من شخصا برایم باور تحول یک شبه و صد و هشتاد درجه ای آدمها سخت است. اصلا چرا انتظار داریم هرکسی که با جمهوری اسلامی و رهبرش مخالف است باید مثلاً مخالف مردسالاری هم باشد؟ مراقب باشیم آدم‌ها را طبق آنچیزی که آرزو داریم باشند ترجمه نکنیم.

----------------------------------

برای آن دوستانی که سراغ ادامه ترجمه کتاب "مردی در آینه" را با ایمیل و کامنت می‌گیرند باید بگویم که موفق شدم کرول جروم را ببینم. با هم نهاری خوردیم و دوست شدیم. هرچند به نظر موافق و علاقه‌مند می‌آید اما هنوز تا زمانی که اجازه انتشار ترجمه کتابش را به من بدهد کمی مانده. صبور باشید!

سه‌شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۰

این کرم‌های لعنتی

امروز روز گندی بود. بعد از کار، دوچرخه را برداشته‌ و به پارک نزدیک خانه آمده‌ام تا خیر سرم لب رودخانه آرام بگیرم و کتاب بخوانم. "همه می‌میرند" ِ سیمون دوبوار را آورده‌ام اما دلم به خواندن نمی‌رود. صبح همکارم می‌پرسید که آخر هفته‌ات چطور بود. برای یک کانادایی که بزرگترین فاجعه آخر هفته‌اش بارانی بودن هواست که نتواند گلهای خانه‌اش را آب بدهد، در حیاطش "باربی کیو" کند و سگ‌هایش را بیرون ببرد، چطور می‌شود توضیح داد که آخر هفته‌ات گند بود چون اخلاق خودت گند بوده و از آنطرف یک روزنامه‌نگار زندانی که در اعتراض به کشته شدن یک فعال سیاسی در مراسم تشیع جنازه پدرش که خود در دوران بازداشتش در گذشته بود، اعتصاب غذا کرده و مردانده شده، آنهم در آخر هفته‌ای که آفتابی بوده!

خسته‌ام از چس‌ناله‌های سیاسی یک مشت آدم مثل خودم که در عافیت نشسته‌ایم و زندگیمان را می‌کنیم و تفریح و مهمانی و کنسرت و سرگرمی‌هایمان به جای خودش است و آخر شب که به خانه می‌آییم به طرز مضحکی ازغصه وطن و مردم‌اش غمباد می‌گیریم و بعد توهم برمی‌داریم که "به گزارش یک شاهد موثق" حضور خاموش مردم در پیاده‌روهای خیابات ولیعصر گسترده بود!

تا اطلاع ثانوی در فیس‌بوک من جز "دوربین مخفی" و لینک‌های گل و بلبل چیزی نخواهید. از همان‌هایی که بیشتر دوستان فیس‌بوکی داخل ایرانمان می‌گذارند.
...
خواستم بنویسم که این کرم‌های لعنتی که این وقت سال از درختان وینی‌پگ با تارهایشان آویزان می‌شوند نمی‌گذارند که لحظه‌ای آرام روی نیمکتی زیر درختی بتمرگی که چشمم به بچه آهویی افتاد که آرام آمده بود در فاصله چند متری‌ام و معصومانه نگاهم می‌کرد ...

پ.ن: این عکس متعلق به روز و جای دیگری است. این‌بار از ترس ِ ترساندن بچه‌ آهو از جایم تکان نخوردم.

شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۰

بازخوانی تاریخ: کشتار حجاج ایرانی در مکه

واقعه کشتار حجاج ایرانی در جریان مراسم برائت از مشرکین در ٩ مرداد ١٣٦٦ در مکه، همچنان بعد از گذشت بیش از بیست سال یکی از نقاط مبهم تاریخ جمهوری اسلامی است. در این واقعه ٤٠٢ نفر شامل ٢٧٥ ایرانی، ٨٥ پلیس سعودی و ٤٢ زائر از کشورهای دیگر کشته شدند. سابقه مراسم برائت از مشرکین به قبل از انقلاب و سال ١٣٥١ بر‌می‌گردد که آیت‌الله خمینی از پیروانش خواست تا در حین برگزاری مراسم حج به انتقال پیام‌های سیاسی نیز اقدام کنند. با وجودی که در این سال‌ها چند ایرانی هم طی مراسم حج دستگیر شدند، اما مقامات سعودی مشکل چندانی با این موضوع نداشتند چرا که خاندان سلطنتی آنها مورد انتقاد مستقیم قرار نمی‌گرفت.

این شرایط تا ده سال بعد یعنی ١٣٦١ کماکان ادامه داشت تا اینکه در این سال گسترش راهپیمایی‌ها و سردادن شعار در مسجد‌الحرام و مسجد پیامبر به درگیری و یک کشته منجر شد. در این سال بود که شاه خالد در نامه‌ای به صدام حسین از وی خواست تا "این ایرانیان احمق را له کند". سال بعد دو طرف تلاش کردند تا به آرام کردن ماجرا کمک کنند. آیت‌الله خمینی از پیروانش خواست تا هیچ پیام چاپ شده‌ای را توزیع نکنند و بر علیه حکومت‌های اسلامی شعار ندهند. سعودی‌ها هم اجازه دو راهپیمایی یکی در مکه و یکی در مدینه را صادر کردند. تا سال ١٣٦٥ شرایط آنقدر آرام شده بود که حتی سعودی‌ها قبرستان بقیع را برای زیارت ایرانیان باز کردند و نماینده رسمی آیت‌الله خمینی به این دلیل از شاه سعودی تشکر کرد. با این وجود در همین سال "مهدی هاشمی"، برادر داماد آیت‌الله منتظری که بعدها اعدام شد به دست داشتن در طرح جاسازی مواد منفجره در چمدان‌های حجاج ایرانی متهم شد. این واقعه باعث تجدید نگرانی مقامات سعودی شد. از طرف دیگر درخواست موسوی خوئینی‌ها مبنی بر اجازه برای راهپیمایی در مسجدالحرام بدون حضور نیروهای امنیتی بر این نگرانی‌ها افزود. خوئینی‌ها نماینده سابق آیت‌الله خمینی در امور حج بود اما در سال ١٣٦٠ از عربستان اخراج شده بود. هرچند مهدی کروبی نماینده وقت آیت‌الله خمینی سعی کرد تا به سعودی‌ها اطمینان دهد که راهپیمایی طبق برنامه سال‌های قبل انجام خواهد شد، با این وجود از میزان نگرانی سعودی‌ها نکاست.

راهپیمایی تا اواخر مسیر تعیین شده بدون مشکلی انجام شد تا اینکه راهپیمایان متوجه شدند که مسیرشان توسط پلیس ضدشورش بسته شده که بعضی از راهپیمایان مردم را به فشار به سمت جلو برای باز کردن راه به سمت مسجدالحرام تشویق کردند. در همین حین افراد ناشناسی از روی ساختمانی به روی جمعیت آجر و اشیا دیگر پرتاب کردند که این نقطه شروع درگیری‌ها شد. ماموران سعودی‌ با استفاده از باتوم برقی به ایرانیانی که با چاقو و چماق به آنها حمله می‌کردند به مقابله پرداختند. سعودی‌ها منکر شلیک گلوله به ایرانی‌ها شدند که طبق گزارشات متعددی که شلیک گلوله را تایید می‌کنند درست به نظر نمی‌آید.

آیت‌الله منتظری در خاطرات خود به ماجرای انتقال مواد منفجره به عربستان در سال قیل از این ماجرا اشاره می‌کند:

بسیاری از افراد مورد اطمینان كه خود ناظر جریان و در خط مقدم راهپیمایی بوده‌اند می‎گویند همهٔ گناه گردن سعودی‌ها نیست و ممكن بود راهپیمایی آبرومندانه انجام شود و به این‌جا هم منجر نشود، ولی در اثر تندی بچه‌ها و بی برنامگی اجمالا هجوم و حمله از طرف بچه‌های نپختهٔ ما شروع شد و سوژه به دست دشمن داد، هر چند دشمن مجهز و مهیا بود و دنبال بهانه می‎گشت تا ما را سركوب كند. دشمن در سال قبل از آن در موضوع جاسازی و قرار دادن مواد منفجره در ساك‌های حجاج با ما عاقلانه برخورد كرد و تا اندازه‌ای اغماض كرد و ما موضوع را رسيدگی نكردیم بلكه مغرور شدیم و در سال بعد چنین مصیبت بزرگی برای عالم اسلام رخ داد.

مهدی کروبی نیز برای اولین بار در جریان مناظره تلویزیونی‌اش با محمود احمدی‌نژاد در جریان انتخابات ریاست جمهوری سال ١٣٨٨ به این ماجرا اشاره کرد. در فیلم زیر که از آرشیوهای مختلف تلویزیونی جمع‌آوری کرده‌ام صحنه‌هایی از حمله ایرانی‌ها به ماموران سعودی، مواد منفجره کشف شده از چمدان‌های حجاج ایرانی‌ و اعتراف مدیران کاروان‌هایی که توسط سعودی‌ها در سال قبل از این واقعه به جرم جاسازی مواد منفجره دستگیر شده بودند را می‌توانید ببینید.


منبع اصلی این نوشته ویکیپدیای انگلیسی است.

شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۰

زندان قصر، فروردین ١٣٥٨

کریستین اکرانت، خبرنگار فرانسوی بلژیکی الاصل که شانس انجام آخرین مصاحبه تلویزیونی با امیرعباس هویدا را در کارنامه خود دارد، بعدها به خاطر سوالات غیرحرفه‌ای و لحن تند و جهت‌دارش در این مصاحبه به شدت در فرانسه (که هویدا در آن بسیار شناخته شده بود) مورد انتقاد قرار گرفت و به نوعی حتی بخشی از مسئولیت اعدام هویدا به طور غیر مستیقیم به دوش او افتاد. اکرانت بعدها از شهرت بالایی در تلویزیون برخوردار شد و برای دو دهه مجری پربیننده ترین برنامه‌های تلویزیونی فرانسه بود. وی که به گرفتن دستمزدهای بسیار بالا معروف است بعدها با برنارد کوشر، وزیر خارجه اسبق فرانسه و بنیانگذار سازمان پزشکان بدون مرز ازدواج کرد.

اکرانت فصلی از کناب خاطرات خود را به مصاحبه جنجالی‌اش با هویدا در زندان قصر اختصاص داده است. همچنین وقتی در سال ٢٠٠٧ در یک تاک شوی تلویزیونی میهمان مایکل پولاک بود ناچار شد به سوالات پولاک درباره این مصاحبه جواب بدهد. (پولاک خود با یکی از بستگان هویدا ازدواج کرده و تجربه دو سال زندگی در ایران در اوایل دهه هفتاد میلادی را هم دارد). وی در پاسخ سوال پولاک که چرا در این مصاحبه لحن یک قاضی را داشتی به جای یک خبرنگار، پاسخ می‌دهد که ماموران ایرانی به مدت چهار ساعت مشغول بازجویی و تفتیش او و تیم همکارش بودند و بعد از این خستگی بهتر از این نمی‌توانسته مصاحبه کند. +

اما دکتر عباس میلانی در کتاب "معمای هویدا" با نقل متن دستنویس خاطرات دکتر احسان نراقی دلیل دیگری را متذکر می‌شود:

برخی منتقدان کریستین اکرانت روایت وی را از رویدادهای منجر به مصاحبه مورد تردید قرار داده‌اند. آنان ادعا می‌کنند که وی به توافقی پنهانی و بسی غیراخلاقی با صادق قطب‌زاده، تن داده است. این منتقدان که برخی روزنامه‌نگاران برجسته‌ی فرانسه، چون ادوارد سابلیه، نیز در میان آنان یافت می‌شود، بر این گمان‌اند که قطب‌زاده در عوض کمک در کار امکان بخشیدن به این مصاحبه، می‌خواست که در انتخاب پرسشها از هویدا، خود وی تصمیم بگیرد. به گفته‌ی این منتقدان، این تنها توضیح و توجیه لحن پرخاشگر مصاحبه‌ی اوکرانت می‌تواند بود.

میلانی، عباس، معمای هویدا، ص ٤٧٦

فیلم این مصاحبه به دلایلی از روی سایت یوتیوب حذف شده است و من توانستم دو نسخه مختلف از آنرا به سختی در وبسایت‌های دیگر پیدا کنم. یکی از این دو نسخه کامل‌تر و دیگری با کیفیت بهتری بود. با ترکیب این دو سعی کردم یک نسخه نسبتاً کامل از این مصاحبه تاریخی تهیه کنم. از دوست فرانسوی عزیزم، خواهش کردم که مصاحبه را از فرانسه به انگلیسی برگرداند و برایم بفرستد و او هم با وسواس فراوان هر دو متن فرانسه و انگلیسی آن را برایم پیاده کرد و فرستاد و من با وسواسی بیشتر بعد از ترجمه انگلیسی به فارسی، متن فرانسه را هم به مترجم گوگل می‌دادم تا خیالم راحت‌تر شود و در نهایت برای ویدیو زیرنویسی فارسی تهیه کردم.



شرح داستان‌گونه دکتر میلانی از ماجرای این مصاحبه در عصر روزی سرد در اوایل فروردین ١٣٥٨ در زندان قصر خواندنی است. صفحات ٣٥ تا ٤٤ از کتاب معمای هویدا که به این ماجرا می‌پردازد را با فرمت پی.دی.اف از اینجا می‌توانید دانلود کنید. به نظرم دکتر میلانی در این کتاب خواسته یا ناخواسته تلاش دارد تا حس همدردی و نوع‌دوستی خواننده را نسبت به هویدا برانگیزاند و متقابلاً بیشتر تقصیرها را برگردن شاه بیاندازد. وقتی به این مصاحبه هم می‌پردازد، توالی زمانی سوال‌ و جواب‌ها با آنچه در این ویدیو می‌بینینم یکی نیست. گویی چیدمان این سوال و جواب‌ها عامداً تغییر کرده تا حس مشترکی را در خواننده ایجاد کند.

شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۰

آیت الله لاهوتی در خاطرات هاشمی

آیت‌الله حسن لاهوتی، پدر همسران دختران هاشمی رفسنجانی، فائزه و فاطمه، سوابفی چون امام جمعه رشت، نماینده مردم رشت و فرمانده کمیته‌های انقلاب اسلامی و فرماندهی سپاه را در کارنامه خود داشت. ٧ آبان ١٣٦٠ اعلام شد که به علت سکته قلبی درگذشته است. هاشمی رفسنجانی در کتاب خاطرات خود اشاراتی به این جریان دارد. در آرشیو رادیو و تلویزیون فرانسه در جستجوی فیلم‌های خبری از صادق قطب‌زاده بودم که ویدیوی کوتاهی از آیت‌الله لاهوتی در جریان اشغال سفارت آمریکا در سال ١٣٥٨ پیدا کردم. این تنها ویدیویی است که روی وب از وی دیده‌ام. این ویدیو بهانه‌ای شد تا یادداشت‌هایم از کتاب خاطرات هاشمی را هم ضمیمه این ویدیو کنم برای این پست:

٣٠ فروردین ١٣٦٠
شب مهمان آقای لاهوتی بودیم؛ از امام و ماها شکایت داشتند که چرا در جریان حادثه کوچصفهان از ایشان حمایت نشده است. باید با ایشان صحبت و احساساتش را آرام و تنظیم کرد. بچه‌ها در بحث شرکت داشتند.

١٨ اردیبهشت ١٣٦٠
ظهر آقای لاهوتی مهمان ما بود و بحث‌هایی درباره نقاط ضعف جناح لیبرال شد و تردیدی که بعضی‌ها در کیفیت فرماندهی جنگ دارند؛ تعدیل شده است. بعضی گله‌ها شخصی است.

٢٢ خرداد ١٣٦٠
شب آقای لاهوتی آمد و بحث زیادی درباره موضع ایشان داشتیم. ایشان از موضع امام، ما، مردم، صدا و سیما و مجلس انتقاد داشت.

٣ شهریور ١٣٦٠
فائزه راجع به برادر آقای لاهوتی رئیس اوقاف رشت گفت که می‌خواهند او را بردارند. رئیس کل اوقاف می‌گوید ایشان همکاری نمی‌کند.

٦ آبان ١٣٦٠
ساعت سه بعدازظهر خبر دادند که از طرف دادستانی انقلاب به خانه آقای لاهوتی ریخته‌اند و خانه را تفتیش می‌کنند. به آقای لاجوردی گفتم با توجه به سوابق و مبارزات آقای لاهوتی بی‌حرمتی نشود. گفت به دنبال مدارک وحید [لاهوتی] هستند. اول شب اطلاع دادند که آقای لاهوتی را به زندان برده‌اند و احمدآقا هم تماس گرفت و ناراحت بود. قرار شد بگوییم ایشان را آزاد کنند. آقای لاجوردی پیدا نشد، به آقای موسوی تبریزی، دادستان انقلاب گفتم و قرار شد فوراً آزاد کنند. احمدآقا گفت امام هم از شنیدن خبر ناراحت شده‌اند. شب را در مجلس خوابیدم.

٧ آبان ١٣٦٠
اول وقت بعد از نماز و کمی مطالعه، عفت تلفنی اطلاع داد که آقای لاهوتی را دیشب به بیمارستان قلب برده‌اند. بلافاصله تلفن زد و گفت از دنیا رفته‌اند. تماس گرفتم. معلوم شد صحت دارد. آقای لاجوردی، دادستان انقلاب تهران گفت آقای لاهوتی اتهامی نداشته‌اند، برای توضیح مدارک مربوط به وحید آمده بودند، که به محض ورود به زندان، دچار سکته قلبی شده و معالجات بی‌اثر مانده است. قرار شد پزشکی قانونی نظر بدهد.

ساعت هشت صبح جلسه علنی تشکیل شد. من خبر فوت ایشان را دادم و ضمن اعلان خبر، گریه کردم؛ نتوانستم خودم را کنترل کنم. از این حالت عده‌ای انتقاد داشتند و عده‌ای تعریف کردند. درباره نخست‌وزیری مهندس موسوی رأی گرفتم و ١١٥ نفر از ٢٠٢ نفر صاحب رأی موافق بودند؛ تصویب شد و ابلاغ کردم.

اداره جلسه را به عهده آقای خوئینی‌ها نایب رئیس گذاشتم. به دفترم آمدم. درباره کیفیت دفن آقای لاهوتی مشورت‌هایی شد. قرار شد روابط عمومی مجلس اعلان کند. دادستانی می‌خواست بدون اطلاع به قبرستان ببرد، موافقت نکردم.

٨ آبان ١٣٦٠
مساله فوت آقای لاهوتی در داخل خانواده مساله مهم ما بود. احمدآقا هم به منزل آمد و مدتی نشست. از طرف امام ابراز تأسف کرد و درباره مساله جنگ و کابینه بحث کردیم.

شنبه ٩ آبان ١٣٦٠
تا عصر در منزل ماندم و استراحت و مطالعه داشتم. احمد آقا هم آمد و در مورد مسایل چندی بحث کردیم. قرار شد فاتحه‌ای برای مرحوم لاهوتی بگیریم. چون خانواده ایشان به خاطر نارضایتی شدید از جریان، حاضر نشد اعلان فاتحه کند. روابط عمومی مجلس شورا برای ایشان ودو نفر دیگر از نمایندگان مجلس که اخیراً در تصادف اتومبیل فوت کرده‌اند،... یک جا فاتحه‌ای اعلام کرد.

١٣ آبان ١٣٦٠
احمد آقا خمینی، ساعت ده صبح آمد و پرونده آقای لاهوتی را که از دادستانی برای اطلاع دادن به امام گرفته بود، آورد و لیستی از اشیائی که در بازرسی منزل آقای لاهوتی برده بودند و گفت در مورد ایشان بهتر بود با ظرافت عمل شود، به خاطر خدمات ایشان در دوران مبارزه.

١٤ آبان ١٣٦٠
قبل از رفتن به مجلس، برای تسلیت به منزل مرحوم لاهوتی رفتم. خانم، حمید و فائزه بودند. ساعت نه و نیم به مجلس رسیدم.

١٥ آبان ١٣٦٠
اول شب حمید و فائزه آمدند و شب را پیش من ماندند، چون تنها بودم. مقداری آنها را تسلیت دادم و ارشاد کردم؛ غیر مستقیم گله داشتند که چرا من با صراحت نگفتم که آقای لاهوتی در زندان سکته کرده و فوت شده.

٢٦ آبان ١٣٦٠
آقا جلال را فرستاده بودم که چیزهای شخصی مرحوم لاهوتی را که دادستانی هنگام بازداشت ایشان از منزلشان برده بود، بگیرد؛ بعدازظهر آورد.

*********


از گزارش پزشکی قانونی که هاشمی ٣٠سال پیش به آن اشاره می‌کند هیچ خبری نبود تا همین سه سال پیش که " شهروند امروز" ویژه‌نامه‌ای با عنوان یادنامه لاهوتی منتشر کرد که همان ویژه‌نامه سند مرگش شد و توقیف شد. در آن، فائزه و فاطمه هاشمی، عروس‌های لاهوتی در مصاحبه‌هایی به مرگ مرموز وی پرداخته بودند و از جمله اینکه: پزشکی قانونی در معده آیت‌الله لاهوتی اثر سم استریکنین به دست آورده بوده و این نشان می‌دهد که او در زندان به مرگ طبیعی نمرده است. رادیو فردا هم برنامه‌ای دراین باره تهیه کرده بود. بشوید:











ویژه‌نامه خواندنی شهروند امروز را دانلود کنید: یادنامه لاهوتی

مصاحبه آیت‌الله لاهوتی با روزنامه کیهان ١٣٥٨: در زمان طاغوت سینمای قم به دستور سید احمد خمینی منفجر شد.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۰

وقتی دستنوشته‌ها کوچیک بود!

آن‌‌قدیم‌ترها که امکانات نبود و هنوز وبلاگ اختراع نشده بود، آنهایی که از بچگی توهم این را دارند که باید حتما هرچه در ذهنشان می‌گذرد را بنویسند وگرنه کار خلایق لنگ می‌شود، چاره‌ای نداشتند جز اینکه نوشته‌های خود را به روزنامه‌ها بدهند تا برایشان چاپ کنند! از غنائم سفر ایرانم جدای آن دفتر مشق و نقاشی کلاس اول دبستانم، دو نوشته‌ای است که در دوران ماضی (ماضی به معنی خیلی قدیم‌ها!) در دو روزنامه در مشهد چاپ شده بودند.

اولی مال زمانی است که کلاس اول دبیرستان بودم و به خیال خام خودم کشف بزرگی کرده بودم. در آخر کتاب‌های درسی آن زمان معمولا چند برگ سفیدی بود که من با چند ضرب و جمع و چند تخمین ساده حساب کرده بودم که با این برگه‌های سفید که به گمان من حاصل سهل‌انگاری مسئولین بود چه کارها که نمی‌شود کرد. مثلا پنجاه هزار کتاب عربی سال اول می‌شود چاپ کرد! سال 1366 بود و دوران سخت جنگ و صرفه‌جویی بحث داغ روز. چیزکی نوشتم و در پاکت گذاشتم و فرستادم برای روزنامه خراسان. یکی دو هفته بعد(12 آذر 1366) پسرعمه‌ام که آنزمان دانشجو بود زنگ زد که آفرین مقاله‌ات چاپ شده است! بعدترها فهمیدم که موقع صحافی، بسته به تعداد صفحه‌های کتاب گاهی ناچار از گذاشتن این برگه‌های سفید می‌شوند!

چند سال بعد مقاله دیگری که البته برای زمان خودش بسیار آبرومند هم بود را برای هفته نامه توس فرستادم. توس آنزمان تنها نشریه منتقد و اصلاح طلبی بود که در مشهد منتشر می‌شد و دفترش مرتبا مورد حمله انصار حزب الله قرار می‌گرفت. بعد‌ها هم که روزنامه‌های جامعه و نشاط توقیف شدند جای آنها را گرفت و تا مدتی در تهران به صورت روزنامه منتشر شد تا آن هم در محاق توقیف قرار گرفت. باری، در فروردین 1377، این مقاله که نتیجه چند ماه تحقیق جدی روی ابعاد اجتماعی خودکشی بود را توس چاپ کرد. یادم است که چند نسخه از آن شماره را خریده بودم و همچون سند افتخاری به دوست و آشنا و فامیل می‌دادم.

شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۰

زندگی بدون پول

"هیدمایر شوارمر" زنی آلمانی است که مدعی است سیزده سال است که پول را از زندگی خود حذف کرده و بدون پول زندگی می‌کند. "زندگی بدون پول" عنوان فیلم مستندی است که دوربینش، این زن 69 ساله را در زندگی‌اش‌ و سفرهایی که دعوت می‌شود تا در مورد این شیوه زندگی و نظراتش صحبت کند، همراهی می‌کند. این فیلم را دیشب در دانشگاه وینی‌پگ دیدم.

هیدمایر که خود را یک معلم و روان‌درمان در زندگی سابقش معرفی می‌کند مدعی می‌شود که سیزده سال پیش آپارتمان و همه دار و ندارش را رها کرده و وسایل ضروری زندگی‌اش را در چمدانی گذاشته و در سفر و در خانه‌های دوست و آشنایانش و گاهی هم غریبه‌هایی که می‌خواهند از او حمایت کنند زندگی‌ کرده است. او معتقد است امروزه پول جای بسیاری از ارزش‌های انسانی را گرفته و اکنون زمان آن رسیده که با حذف پول یک زندگی بدون استرس را شروع کرد که در آن آدم‌ها نیازها و دارو ندار خود را با یکدیگر داد و ستد می‌کنند و در ازای کارهایی که برای دیگران انجام می‌دهند چیزهای ضروری‌شان را دریافت کنند.

در فیلم می‌بینیم که او به همراه گروه‌هایی که می‌خواهند این شیوه زندگی را آزمایش کنند ( که جالب است همیشه یا زنان هم سن و سال این خانم هستند و یا دختران جوان دانشجو) به فروشگاه‌ها می‌روند و از آنها تقاضای کمک غیر نقدی می‌کنند. مثلاً از یک نانوایی نان‌های مانده از روز قبل را می‌گیرند و در ازای شستن زمین یک فروشگاه خوراکی‌های رایگان می‌گیرند و بعضی از خوراکی‌ها را با خوراکی‌هایی دیگری در فروشگاه‌های دیگر معاوضه می‌کنند. در میدان تره‌ بار می‌گردند و سزیجات باقی‌مانده و قابل مصرف را بر‌می‌دارند.

در بخشی از این فیلم، این خانم به مدرسه‌ای در ایتالیا می‌رود تا برای دانش‌آموزان صحبت کند و به سوالات آنها پاسخ دهد. پسربچه‌ای ده – دوازده ساله جسورانه می‌گوید: " او بدون پول زندگی نمی‌کند، با پول دیگران زندگی می‌کند!"

به نظرم این حرکت با هدف جلب توجه مردم به بازگشت به ارزش‌هایی غیر از پول به عنوان یک حرکت سمبولیک می‌توانست قابل احترام باشد اما از آنجا که خانم شوارمر مدعی است که وقت آن رسیده که مفهوم پول را ازسیستم اداره کشورها حذف کرد و همه به شیوه او زندگی کنند، مضحک است.

گروهی از فعالان همفکر با این خانم در شهر ما هم در مراسم دیشب حضور داشتند که تلاش داشتند البته با شیوه‌های معقول‌تری مثل تشویق مردم به کاشت سبزی‌جات و میوه‌های موردنیازشان در حیاط خانه‌هایشان و گسترش فرهنگ معاوضه، وابستگی آنها را به پول کمتر کنند و یا معاملات را محدود به تولید‌کنندگان و مزارع محلی کنند. گروه دیگری هم با ارایه برنامه "اشتراک اتومبیل " به دنبال پایین آوردن هزینه‌های زندگی با به اشتراک خریدن ماشین برای یک گروه از مردم بودند. از شرکت کننده‌ها هم خواسته شده بود که با آوردن خوراکی و تقسیم کردن و معاوضه آنها با یکدیگر این مفهوم را تجربه کنند.

دوستی که با هم فیلم را دیدم این داستان را نوعی گدایی مدرن توصیف می‌کرد و دوست دیگری معتقد بود این آدم‌ها چون هیچوقت مفهوم بی پولی برای عمل جراحی بچه‌شان که با مرگ دست و پنجه نرم می‌کند را نداشته‌اند حالا خوشی زیر دلشان زده است!




این خانم و این فیلم وبسایتی هم دارند که می‌شود دی.وی.دی این فیلم را اینترنتی از آن خرید البته باید بابت آن پول بدهید! 20 دلار و نمی‌شود مثلا تخم مرغ بیاورید و دی.وی.دی بگیرید! هرچند در وبسایت قید شده که این پول برای تأمین هزینه ساخت فیلم است و شما می‌توایند در حد توان خود پرداخت کنید.

صفحه فیسبوک این فیلم: +

سه‌شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۰

نه یعنی نه، بله یعنی بله!

اپیزود اول – ۲۷ سپتامبر ۲٠٠۷، سنت جونز، نیوفاندلند

یک دانشجوی ایرانی دانشگاه مموریال در مقطع پی.اچ.دی در آسانسور دانشگاه سینه‌ی یک دختر دانشجو را می‌بوسد. وی که بعداً به دو ماه زندان محکوم شد، در توجیه رفتارش گفت که " وقتی {زنان} سینه‌هایشان را بیرون می‌اندازند، شما نمی‌توانید از همه مردها انتظار داشته باشید که خودشان را کنترل کنند". (منبع: + و +)


اپیزود دوم – ۲۵ فوریه ۲٠۱۱، وینیپگ، منیتوبا

جمعی از مردم وینیپگ خواستار استعفای قاضی "رابرت دوار" شدند. وی در پی آزادی مشروط مردی که متهم به تجاوز و آزار جنسی دختری در وینیپگ بود، اظهار داشته بود که آن دختر تیوب تاپ (تاپی که شانه و آستین ندارد) پوشیده بوده، کرست نداشته و کفش‌های پاشنه بلند داشته و مقدار زیادی آرایش کرده بوده است و نتیجه گرفته بود که آن مرد نتوانسته بفهمد که این دختر چه می‌خواهد. زنان وینیپگی در این تجمع شعار می‌دادند: "نه یعنی نه، بله یعنی بله!" (منبع: +)


اپیزود سوم – ۳ آوریل ۲٠۱۱، تورنتو، آنتاریو

بیش از دو هزار زن و دختر تورنتویی در اعتراض به اظهار نظر "مایکل سانگیونتی" یک مقام پلیس در تورنتو در حالی که همگی لباس‌های سکسی و بدن نما پوشیده بودند، در مقابل اداره پلیس تورنتو دست به راهپیمایی زدند. این مقام پلیس در یک سخنرانی در دانشگاه یورک در مورد امنیت شخصی گفته بود که اگر زنان نمی‌خواهند مورد تجاوز واقع شوند، نباید مانند زنان ِ خراب لباس بپوشند. زنان در تورنتو همان شعار زنان وینیپگی را سر داده بودند: "نه یعنی نه، بله یعنی بله!" (منبع: +)


عکس از اینجا

مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی

مصاحبه هفته‌نامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهم‌تری...