دوشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۴

CCBC is almost shut down!

کالج CCBC رسماً اعلام تعطیلی کرد. امروز بعدازظهر که برای دیدن یکی از بچه ها به کالج رفته بودم، شنیدم که به همه دانشجوهایی که صبح توی کالج بودن، شلوان و هوگی (یکی از مدرسها) گفتن که وزارتخونه مجوز (License) کالج رو تمدید نکرده و داریم سعی می کنیم کسانی که شهریه کامل رو پرداخت کردن، به کالج دیگه ای منتقل(ترانسفر) کنیم. با خود شلوان هم صحبت کردم. وقتی پرسیدم خبرهای بدی شنیدم، با همون پررویی (یا اعتماد به نفس؟!!) همیشگی اش گفت نه زیاد هم بد نیست. من تا چند ماه دیگه همه بدهی ها رو میدم و الان هم خیلی هاش رو پرداخت کردم و دوباره همه چی مثل قبل میشه! در مورد ترانسفر کردن هم گفت دانشجوهایی که مقدار زیادی از واحدهاشون مونده رو ترانسفر می کنیم و اونهایی که تعداد کمی واحد باقی مونده دارن رو خودمون همینجا آموزش میدیم. وضعیت دانشجو ها باید مورد به مورد بررسی بشه. بعد هم موقع خداحافظی در حالی که سعی داشت خودشو آروم و طبیعی نشون بده، اما چهره اش حال آشفته شو نشون داد میزد! گفت من همینجا خواهم بود. به من گاهی زنگ بزن و پیش من بیا!

بعید میدونم تصمیم گیری در مورد اینکه کی و کجا ترانسفر بشه اصلاً در اختیار شلوان باشه و اینو باید خود وزارتخونه تصمیم بگیره.
با وجودی که کاملاً منتظر چنین روزی بودم و اصلاً خبر غیرمنتظره ای نبود، اما حالا موردی برای نگرانی بیشتر از وضعیت آینده به موارد قبلی اضافه شده. حداقل داشتم سعی می کردم از Work Permit ام استفاده کنم اما نمی دونم تکلیف Co-op و اون اجازه کار چی میشه. احتمالاً دیگه نباید معتبر باشه.
برای مطلبی که در مورد تبلیغات انتخابات در کانادا نوشته بودم، احسان کامنتی گذاشت و رزا جوابی داد و احسان دوباره به اون جواب، جواب داد...
وقتی همه هیجان ها فروکش می کنه، آدمها می تونن منطقی تر فکر کنن و نتیجه کارهاشون رو بهتر تحلیل کنن. اینکه چه چیزهایی به دست آوردن و چه چیزهایی رو از دست دادن و آیا این ارزشش رو داشت؟!

شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۴

از هر دری سخنی

مدت طولانی فرصت آپدیت کردن پیدا نکردم. عوضش چند تا از دوستان و خواننده های وبلاگ به جای من کامنت های حسابی در بحثی که در دو پست قبل شروع شد گذاشتن که از همشون ممنونم و البته همچنان باب گفتگو و کامنت گذاری بازه بازه!

چهارشنبه شب، مؤسسه ای که کلاس IELTS میرم یک برنامه گذاشته بود که دسته جمعی (البته نه اجباری) با دو تا از معلم های مؤسسه بریم به یک بار و اونجا دور هم یک مسابقه هاکی رو روی تلویزیون های بزرگ بار ببینیم. ده نفری شدیم. هاکی مثل فوتبال در ایران، بازی ناموسی این کانادایی هاست و برعکس، فوتبال (که اینا بهش ساکر میگن و به فوتبال آمریکایی می گن فوتبال!) طرفدار چندانی نداره. شب خوبی بود و جای همه مسلمین خالی تا 11 شب به گپ و گفتگو و البته تماشای هاکی که من و خیلی از بچه های دیگه چیزی ازش سر در نمی آوردیم گذشت. به جورج (معلمم) که با حساسیت خاصی بازی بین تیم تورنتو و تیم منیسوتای آمریکا رو دنبال می کرد، گفتم من حتی اون توپ هاکی (که بهش Puck) می گن رو نمی بینم تو چطوری بازی رو دنبال می کنی؟ که خندید و گفت این خاصیت چشم های کاناداییه! هر وقت توی هاکی توپ رو دیدی بدون داری کانادایی میشی. بعد با شیطنت خاصی گفت معمولاً تلویزیون های آمریکا بایک نقطه زرد رنگ مسیر توپ رو نشون میدن. آمریکایی ها هم نمی تونن ببینن. این فقط چشمهای کاناداییه! بین مسابقه که آگهی ها پخش میشد، گاهی هم آگهی های انتخاباتی میومد. به جورج گفتم این نوع آگهی ها برای من خیلی عجیب وغیر منتظره بود و به نظرم اصلاً اخلاقی نیست. اون هم ضمن تأیید گفت خیلی از کانادایی ها هم همین نظر رو دارن و این اولین انتخاباتیه که ما همچین آگهی هایی رو می بینیم. اونهم می تونه به این خاطر باشه که 12 سال ممتده که لیبرال ها روی کارن و انتخابات رو حساس کرده. البته جورج خودش هم از لیبرال ها حمایت میکنه. صحبت از احمدی نژاد هم شد! من گفتم همه ایرانی ها این روزها خیلی نگران اتفاقاتی هستن که قراره بیافته و این حس اصلاً خوبی نیست. جورج گفت: میدونم مثل اینه که یک حشره توی معدتون داره پرواز میکنه! (احتمالاً این باید ضرب المثلی باشه که همون دلشوره رو نشون میده که من تا حالا نشنیده بودم!) بعد ادامه داد به نظر من باید به جورج بوش و احمدی نژاد هر کدوم یک چاقو بدن و بندازنشون توی یک اتاق در بسته و بهشون بگن مردم دنیا رو به حال خودشون رها کنین!

چیزی به انتخابات نمومنده و این روزهای آخر حزب نئودموکرات با تبلیغات تلویزیونی جالبی ضمن کوبیدن هر دو حزب لیبرال و محافظه کار میگه مردم! یک انتخاب سوم هم هست ها! بازار جوکهای انتخاباتی هم براهه! امروز یک جوک بامزه با ایمیل گرفتم بخونین:

Yesterday on the Trans Canada
A driver is stuck in a traffic jam on the highway. Nothing was moving. Suddenly a man knocks on the window. The driver rolls down his windowand asks, "What happened?"

"Terrorists have kidnapped Paul Martin, Stephen Harper, Jack Layton &Gilles Duceppe. They are asking for a $10 million ransom. otherwise they are going to douse them with gasoline and set them on fire.We are going from car to car, taking up a collection."

The driver asks, "How much is everyone giving, on average?"

The man replies, "About a gallon"


ترجمه: دیروز در یک راهبندان در یکی از بزرگراه ها، شخصی میزنه به پنجره یک ماشین و راننده شیشه رو میشکه پایین و میپرسه چه اتفاقی افتاده؟ اون مرد میگه: تروریست ها پل مارتین، استیفن هارپر، جک لیتون و گلس دوکپه (رهبرهای چهار حزب اصلی) رو گروگان گرفتن و برای آزادیشون 10 میلیون دلار میخوان. در غیر این صورت قصد دارن اونا رو با بنزین آتیش بزنن. ما هم داریم ماشین به ماشین سر میزنیم و از مردم کمک جمع می کنیم. راننده میپرسه: بطور متوسط هرکسی چقدر میده؟ مرد جواب میده: تقریبا یک گالن!

طبیعتاً جو انتخابات مجله های ایرانی تورنتو رو هم تحت تأثیر قرار داده. البته اون مجله هایی که حرفی برای گفتن دارن (نه اون مجله هایی که از مجله های 40 سال قبل ایران مثل جوانان و زن روز دهه چهل و پنجاه هم سطحی ترن!) ایرانی های صاحب حق رأی رو به شرکت در انتخابات تشویق کردن. شهروند تیتر روی جلدش رو "رأی دهیم تا دیده شویم" انتخاب کرده. سلام تورنتو یک مصاحبه اختصاصی (کتبی) با پل مارتین انجام داده. و از طرفی یک نامه قدیمی از استیفن هارپر(رهبر محافظه کارها) رو به این مجله دوباره چاپ کرده که چند اشتباه فاحش داره. هارپر این نامه رو برای تبریک نوروز در سال 2002 برای این مجله فرستاده بوده اما بعد از 10 روز تأخیر و نوروز رو یک جا روز ملی ایرانیان و یکجا روز جمهوری اسم برده! از قرار محافظه کارهای کانادایی هم مثل سلف آمریکاییشون سواد درست و حسابی ندارن!

نکته جالب دیگه در مورد مجله های ایرانی اینکه من در شهروند و سلام تورنتو چند آگهی انتخاباتی از دو حزب محافظه کار و نئودموکرات به فارسی دیدم. جالبه که اینها می دونن تمایل جامعه ایرانی بیشتر به لیبرال هاست و نشریات فارسی هم این جهت فکری رو اگرچه غیر مستقیم نشون میدن، و با این وجود تلاش خودشون رو می کنن. اما هیچ آگهی از لیبرال ها نبود.

"حالا که صحبت از مطبوعات فارسی شد، بگم که بخش "مطبوعات فارسی زبان تورنتو" رو که پارسال راه انداختم به روز کردم. بهش سر بزنین. تا اینجا من 19 نشریه ایرانی رو پیدا کردم. البته طبق عنوانی که براش گذاشتم باید مجله های جامعه افغان تورنتو رو هم اضافه کنم که در اولین فرصت این کار رو هم میکنم.

CNN یک نظرسنجی روی وب سایتش گذاشته در مورد محرومیت ایران از شرکت در جام جهانی فوتبال. از این آدرس می تونین برین و رأی بدین. تا این لحظه از 55395 نفری که رأی دادن، فقط 18 درصد موافق این تحریم بودن.

مدتی پوسترهای تبلیغاتی از United Way که یک مؤسسه خیریه است توی ایستگاه های متروی تورنتو خیلی به چشم میخوره که عکسی از یک بی خانمانه و شبیه یک نمودار، نیازهای این افراد رو در شرایط بدتر و بهتر نشون میده. طبق این نمودار در وضعیت میانه، آدم های فقط نیاز به غذا دارن. وقتی شرایط بدتر شه به نومیدی و بعد رنج میرسه. و وقتی شرایط بهتر بشه نیاز به سرپناه احساس میشه و بعد آموزش شغلی. در شرایطی که بدجوری به دنبال کار می گردم هر بار که در انتظار اومدن مترو هستم با نگاه به این پوسترها به این فکر می کنم که من الان در کجای این نمودارم؟! چند ماه پیش کجا بودم و چندماه بعد قراره کجاش باشم!

شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۴

تبلیغات انتخاباتی به شیوه کانادایی!

فقط ده روز دیگه تا انتخابات کانادا مونده و حجم تبلیغات تلویزیونی احزاب خصوصاً دو حزب اصلی، لیبرال و محافظه کار داره بیشتر میشه. آگهی های تلویزیونی انتخاباتی این دو حزب، واقعاً برای من باورنکردنی بود. تقریباً در بیشتر این آگهی ها دو حزب فقط در حال خراب کردن همدیگه هستن. اون هم به طور مستقیم و با اسم بردن و نشون دادن رهبرهای حزب ها. لیبرال ها بیشتر روی حمایت آمریکا و در واقع بوش از محافظه کارهای کانادا انگشت گذاشتن و از اون به عنوان یک ضد تبلیغ بر علیه اونا استفاده می کنن. مثلاً عکسی وحشتناکی از چشمهای "استیفن هارپر" رهبر محافظه کارها رو گذاشتن و گوینده روش توضیح میده که:

"چه کسی به هارپر پول داده که بالا برود؟ مانمی دانیم. او هم از پاسخ دادن طفره میرود. ما می دانیم او خیلی با دست راستی های آمریکا نزدیک است. آنها پول دارند. ممکن است آنها کمک کرده باشند. ما نمی دانیم. او هم نخواهد گفت!"
در یک آگهی مشابه دیگه گوینده به نقل از "واشنگتن پست" دوم دسامبر 2005 میگه:

"کانادا ممکن است رهبری را انتخاب کند که بیشترین طرفداری از آمریکا را در جهان غرب دارد. هارپر طرفدار جنگ عراق، مخالف قرارداد کیوتو و از بعد اجتماعی محافظه کار است. بهترین دوست جدید بوش، تصویری برای رهبر خارجی ایده آل اوست. پیروزی هارپر، لبخندی روی صورت جورج دبلیو بوش خواهد بود.
خوب، حداقل یک نفر خوشحال خواهد بود! نه؟"

(آگهی های تلویزیونی لیبرال ها رو اینجا می تونین ببینین)


از اون طرف محافظه کارها آگهی های مشابهی دارن و بیشتر انگشت اتهام به رسوایی های مالی لیبرال ها گذاشتن. مثلاً در یک آگهی "پل مارتین" رو با چهره سیاه و سفید وحشتناکی نشون میدن و گوینده میگه:
" مارتین میگوید لیبرالها فاسد نیستن، اما نام او در لیست بررسی یک رسوایی مالی است. مارتین میگوید میخواهد به وضع مؤسسات درمانی خصوصی که با دلار آمریکایی کار می کنند، رسیدگی کند. اما خود او شخصاً به کلینیک خصوص می رود و ..."

(آگهی های تلویزیونی محافظه کارها رو اینجا می تونین ببینین)


توی انتخابات در ایران، اگرچه در واقع کاندیداها همدیگر از راه های غیر مستقیم تخریب می کردن، اما حداقل قانون هایی داشتیم که اجازه اینجور تبلیغات غیر اخلاقی (حداقل از نظر من غیراخلاقی) رو نمیداد. واقعاً انتظار چنین چیزی رو در یک جامعه متمدن نداشتم. اگرچه وقتی اینجوری به قضیه نگاه میکنم که مثل همه چیز این ملت که رک و بی تعارف و مستقیم هستن، و از اونجا که تخریب شخصیت در عمل توی انتخابات چه ایران باشه چه کانادا و چه هرجا غیر ممکنه!، اینجا هم به جای رودرواسی و با کنایه حرف زدن، همون حرفها رو مستقیم می زنن، خیلی هم بد نیست!

نظرسنجی ها نشون میده از اول ژانویه لیبرال ها نسبت به محافظه کارها دارن محبوبیتشون رو از دست میدن و بر اساس آخرین نتایج مربوط به 11 ژانویه، محافظه کارها 9 درصد جلوترن. اینجا روکلیلک کنین تا نمودار نظرسنجی های روزانه انتخابات رو از CBC ببینین.

من به دو دلیل ترجیح میدم لیبرال ها برنده شن. اول اگه با شرایطی که داره برای ایران پیش میاد با تصمیم های غیرمسئولانه دولتمردان مریض الاحوالمون، جنگی پیش بیاد، دولت محافظه کار کانادا پشت آمریکا قطعاً نیرو اعزام میکنه. و دوم اینکه دولت لیبرال برای مهاجرها خیلی بهتره و منافع اونارو خیلی بیشتر در نظر میگیره. اگرچه این احتمال هم زیاده که باز هم یک دولت اقلیت (Minority) بوجود بیاد که عملاً کار زیادی ازدستش برنیاد!
____________________________________________________
بعد از تحریر:
شلوان، رئیس کالج CCBC کالج نمی دونم سابق یا فعلی (واقعاً نمی دونم بالاخره تکلیف ما دانشجوهاش چی میشه!) از موقعیت انتخابات کانادا استفاده کرده و یک کلیپ تبلیغاتی برای طرح PPL (معلمان بدون مرز) ساخته و توی اون بااشاره به سابقه این طرح، میگه که رهبران احزاب مختلف از این طرح انساندوستانه غیرانتفاعی(!) حمایت کردن، اما هنوز حمایت پل مارتین رو نداره و از مردم می خواد که حالا خودتون انتخاب کنین! (برای دیدن این کلیپ اینجا رو کلیک کنین)

جمعه، دی ۲۳، ۱۳۸۴

صدها نفر در جنگ با شیطان جان باختند!

فکر نمی کردم گذاشتن یک عکس با یک توضیح ساده بدون هیچ تفسیری در پست قبلی، این همه بحث و نظر مختلف در پی داشته باشه. البته این یک واقعیته که بیشتر مخالف بودن با یک مطلب می تونه خواننده های وبلاگ رو به نظردادن وادار کنه. البته به استثناء اون گروهی که تحت هیچ شرایطی نظرنمی دن و همیشه ترجیح میدن که شنونده باشن که شاید مثل همه مسائل ما ریشه های فرهنگی و تاریخی خودشو داشته باشه.
وب سایتی خبر کشته شدن تعدادی از حجاج رو در مراسم رمی جمرات، با این تیتر آورده بود:"صد ها نفر که قصد نابودی شیطان را داشتند، خودشان کشته شدند" که خیلی منو به فکر انداخت. امسال بیشتر از 250 کشته و دو سال پیش هم چیزی در همین حدود. یک جای کار اشکال داره. برخلاف خیلی از آدمهای مذهبی که شاید معتقد باشند که چه سعادتی که آدم در مکه و در حال احرام بمیره! من شخصاً این جور مرگ رو نه تنها سعادت نمی دونم بلکه اونا رو قربانی تحجر می دونم. اشتباه نشه، حج و مراسم حج تحجر نیست اما مثل همه ابعاد مسلمونی ما، این هم یک جاش می لنگه!

دوشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۴

حج

این آگهی در مورد آغاز مراسم حج در زیر خبر مربوط به همین موضوع، درروزنامه Metro تورنتو چاپ شده بود. این آگهی از مردم دعوت کرده برای آشنایی بیشتر با اسلام، سایتش رو ببینن و همینطور قرآن رایگان خودشون رو هم آنلاین سفارش بدن.

First Initial feeling

آین شعر رو توی تیتراژ پایانی یک فیلم شنیدم:
Do you always trust your first initial feeling
Special knowledge holds true, bears believing

I turned around and the water was closing all around like a glove
Like the love that finally found me
Then I knew in the crystaline knowledge of you
Drove me through the mountains
Through the crystal like and clear water fountain
Drove me like a magnet
To the sea
To the sea

How the faces of love have changed turning the pages
And I have changed, oh, but you, you remain ageless

Like the love that finally found me
Then I knew in the crystaline knowledge of you
Drove me through the mountains
Through the crystal like and clear water fountain
Drove me like a magnet
To the seaTo the sea
(ترانه ای بنام Cristal با شعر از Stevie Nicks)

تجربه تلخی دارم از اینکه زمانی (چیزی حدود یکسال پیش)، به اون چیزی که این شعر بهش First initial feeling میگه، اعتماد نکردم. تجربه ای که به من فهموند همیشه عقلانی عمل کردن هم کم هزینه نیست. گاهی یک حس ناشناخته از اعماق وجود آدم میخواد که که یک تصمیم گیری رو انجام بده که با هیچ عقلی جور درنمیآد. این حس به آدم دروغ نمی گه...

دلم می خواد توی لحظه زندگی کنم. حداقل از زمانی که اومدم کانادا، واقعاً دارم سعی می کنم قدر لحظه هامو بدونم. اما هنوز موفق نشدم. حتی کمی هم پیشرفت نکردم. بیشتر در غرق شدن در گذشته و کمی برنامه ریزی برای آینده، لحظه هامو از دست می دم. بعد در حسرت لحظه های از دست رفته، دوباره لحظه های "حال" ام رو هم تباه می کنم. کی قراره این پروسه تموم بشه نمی دونم.
راستی شما چطور؟ آیا به اولین حستون اعتماد می کنین؟!

یکشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۴

گل مریم

خواننده های قدیمی دستنوشته ها شاید به یاد داشته باشن که چیزی حدود 8 ماه پیش، دستنوشته ها دو شعر از شاعری رو منتشر کرد که تصمیم گرفته بود دیگه هیچ وقت شعرهاشو برای دیگران نخونه. اون شاعر بالاخره راضی شد که شعرهاشو در یک وبلاگ منتشر کنه. اون خودش رو توی وبلاگش اینطور معرفی می کنه:


شاعر نیم و شعرندانم که چه باشد
من مرثیه گوی دل دیوانه خویشم
"گل مریم" دفتر دل این شاعره. بهش سر بزنین. مطمئنم پشیمون نمیشین.

و اما فوتوبلاگ دستنوشته ها هم راه افتاد. به هیچ وجه ادعا نمی کنم عکاسی بلدم. یک دوربین دیجیتال خیلی خیلی معمولی هم بیشتر ندارم، اما گاهی دوست دارم لحظه ها رو در قالب یک عکس برای همیشه و برای دل خودم نگه دارم. شما هم اگه دوست دارین که این لحظه ها باشما هم تقسیم شه، سری به این فوتوبلاگ بزنین. عکس ها توضیح مختصری هم دارن البته به انگلیسی شکسته بسته این حقیر! می تونین برای عکس ها کامنت هم بذارین. فقط شنیدم Flickr توی ایران فیلتر شده. ممنون میشم از همه کسانی که از ایران این وبلاگ رومی بینن، کامنت بذارن و بگن که آیا آیکون فوتوبلاگ (گوشه سمت راست همین صفحه) و صفحه اصلی اونو می تونن ببینن یا نه.

جمعه، دی ۱۶، ۱۳۸۴

موجود غریبی است آدمی...

آدمی عجب موجود غریبیه! امروز، (اگرچه ازساعت 12 شب گذشته اما کسانی که با حال و هوای این وبلاگ آشنا شدن می دونن که برای من تا نخوابم و از خواب بلند نشم هنوز روز تموم نشده!)، داشتم می گفتم: امروز ناچار شدم از طبقه پایین (basement) خونه ای که حدود 10 ماه توش دارم زندگی می کنم، به اتاقی در طبقه بالای همون خونه اسباب کشی کنم. مکافات اسباب کشی که باید آخر ژانویه هم یک بار دیگه تکرار بشه به جای خود، دیدن اتاق خالی شده ای که 10 ماه توش زندگی کردم، مهمونی دادم، با دوستام بودم، شادبودم، تنها بودم، غمگین بودم، و و و ... مزید بر علت که بیشتر خستگی به تن آدم بمونه.
همونطور که قبلاً هم اینجا گفتم، کانادایی ها آدمهای خیلی سگ بازی هستن (امیدوارم برداشت بدی از این کلمه نشه، معادل دیگه ای پیدا نکردم). وقتی هوا خوبه میشه آدم هایی با هر نوع طبقه سنی و اجتماعی رو دید که حتی با 3 تا سگ برای قدم زدن میان بیرون. جوامع هر چه صنعتی تر میشن، آدمها توش تنها تر میشن. رو آوردن به نگهداری حیوانات اونهم سگ با خصوصیات منحصر به فردش، بااین دید کاملاً طبیعیه. بنابراین اصلاً عجیب نیست اینکه بینید شخصی برای سگش اونقدر اهمیت قائله که لباس تنش میکنه، مدرسه ویژه سگها می فرستتش (باکلی شهریه)، و وقتی سگش توی پیاده رو، یا توی پارک، یک فروشگاه یا مجتمع خرید(مال) کارخرابی می کنه، با لبخند رضایت آمیزی صبر میکنه تا حیوون راحت کارشو بکنه و بعد همچنان لبخند به لب در حالی که دستش رو توی یک کیسه پلاستیکی کرده، کثافات سگه رو جمع می کنه! وقتی هم سگش مرد براش مجلس ختم رسمی میگیره و کلی آدم رو دعوت می کنه!
آدمی که به چند تا تیر و تخته، به یک اتاق انس میگیره، پس طبیعیه که به یک موجود زنده بیشتر دلبسته شه. حالا اگر این موجود زنده همنوع خودش باشه، اگه دلتنگش نشه، انسان نمی تونه باشه...
اما چی شد که اینجوری شد! وقتی آدم توی کانادا باشه اما صاحبخونه اش از خاک پاک وطنش باشه، از این جور اتفاقا می افته! Landlord عزیز من، بعد از 10 ماه که دید من خیال بلند شدن ندارم، طبق روال قوانین موجر و مستأجر ایران که در سال نو همه چیز تحت تأثیر تورم گرون میشه، هوس بالابردن اجاره خونه رو کرد. اما از اونجا که به قول خودش من یک جوریه رفتارم که آدم روش نمیشه بهش بگه اجاره ای که می دی کمه!! به بهانه renovation خواست که من برم به اتاقی اندازه یک سوم فضای قبلی با همون اجاره! و هر وقت که پایین آماده شد با اجاره جدید! می تونم برگردم. به هیچ صراطی هم مستقیم نشد که بی خیال شه. من هم ناچار گفتم باشه میام بالا اما برای پایین اجاره بیشتری نمی تونم بدم. اون هم به عبارتی گفت پس همون بالا باید بمونی! بعد از کمی جستجوی اینترنتی و کمی هم روزنامه های فارسی (البته با احتیاط فراوان!) جای مناسبی و خیلی ارزون تر از یک غیر هموطن اجنبی اما بسیار با انصاف و با فرهنگ! پیداکردم و به صاحبخونه فعلی تلفنی خبر دادم که این ماه، ماه آخره منه! (اینجا رسمه که اجاره ماه اول و آخر رو پیش میدن، یعنی اگه ناگهان مستأجر بزاره و بره یک اجاره اش از دستش رفته) ایشون با کمال ...ت ! (منظورم شجاعت بود!) فرمودن که شما باید طبق قراردادتون 2month notice میدادین. حالا قراردادی که 3 ماهه بوده و من صرفاً توافقی ادامه داده بودم! بنابراین تا مارس باید بمونین بعد می تونین برین! وقتی با تعجب پرسیدم کدوم قرارداد؟ ایشون فرمودن حتماً که نباید روی کاغد باشه و من هم عرض کردم بله اما به شرطی دو طرفه باشه. ایشون انتظار دارن وقتی صاحبخونه میگه باید بری یک طبقه دیگه مستأجر بدون چونو چرا فوراً باید بره و برعکس اگه مستأجر بخواد بره باید حتماً 2 ماه جلوتر خبر بده! اینو که گفتم گفت البته بعله! اما پس شما فردا بیان بالا تا من پایین رو نوسازی کنم تا نرفتم سفر بدمش به یکی دیگه. که باز زیر بار نرفت که حداقل اجازه بدین من این بیست و اندی روز رو هم همینجا بمونم ویکدفعه شرمو کم کنم. جالب اینجاستکه فردا صبحش اومد با option های مختلف که: " همه حول این محوره که شما رو اینجا نگهداریم" چون به شما اعتماد داریم و راضی هستیم واز این حرفا. حاضر شد یکی از اتاق های بالا رو به همون اجاره ای که جای دیگه پیدا کردم بهم بده. گفتم نه. گفت همین جای فعلیت با همین اجاره تا مارس بمون! گفتم نه! گفت پس anyway می خوای بری؟ گفتم آره!
احساس می کردم بهم اهانت شده. حاضر بودم توی هرلونه موشی برم اما کوتاه نیام! خلاصه این شد که اینجوری شد! نتیجه می گیریم که شمایی که در کانادا زندگی می کنین، از صاحبخونه هموطن برحذر باشین! کلاً هر وقت برای یک business سر و کارتون با یک هموطن افتاد از کلاه ایمنی فراموش نکنین!

سه‌شنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۴

No Name!

  • داشتم از تلویزیون فیلم Human Trafficking (تجارت انسان) رو نگاه میکردم که در مورد قاچاق دختران روس با وعده مدل شدن، به آمریکا و استفاده از اونها به عنوان فاحشه در تفریحگاه های نیویورک بود و دائماً فکرم متوجه قضیه قاچاق دختران ایرانی به دبی و لاپوشونی خیلی راحت قضیه در ایران بود. قسمت دوم فیلم چهارشنبه ساعت 9 (Eastern Time) از کانال CityTV پخش میشه.
  • برای اونچه که قراره امسال در این سال 2006 به سر ایران بیاد واقعاً نگرانم. لاریجانی طرح مسکو برای بن بست مسأله اتمی رو رد کرد. از اون طرف باز این بیمار روانی، دیدگاههای غیرمسئولانه اش رو بر علیه اسرائیل و این بار اروپا! داره تکمیل می کنه. گویا میزان جنگ خون آقایون به شدت پایین اومده و همه دست به دست هم دادن تا هر چه سریعتر درب های شهادت رو برای مردمی که سال هاست روز خوش ندیدن بازگشایی کنن.


  • جمکران داره به سرعت مراحل نزدیک شدن به پایتختی جمهوری اسلامی رو طی میکنه. بعد از کانال 2 تلویزیون بریتانیا (که لینک فیلم گزارش رو توی پست های قبلی گذاشته بودم)، حالا "کریستین ساینس مانیتور" گزارشگرشو فرستاده جمکران تا از "انتظار فرج امام زمان" گزارش تهیه کنه. از اون طرف امام جمعه هیوستون تکزاس، به مقام مشاور احمدی نژاد منصوب شد!

  • الپر مصاحبه ای کرده با یک تکنسین ارشد مسائل پروازی که البته اسمشو منتشرنکرده. این شخص در مورد سقوط C-130 با دلایلی احتمال خرابکاری رو مطرح کرده.
  • دادگاه نیک آهنگ کوثر، کاریکاتوریستی که چیزی حدود10-12 سال کارهاشو از روزنامه ها و مجله های مختلفی که معتادشون بودم جمع کرده بودم و مثل یک آلبوم توی یک تقویم سررسید چسبونده بودمشون، به علت عدم حضورش به 23 اسفند موکول شد! نیک آهنگ که الان تورنتوست و همچنان کاریکاتور میکشه و حرص خیلی ها رو درمیاره، باوجود همه احتمال ها در مورد ابتلا شدنش به "اگو- فیلیا" و یا "اگو- مانیا" !! اما همچنان به وبلاگش هر شب سر می زنم تا کارهای جدیدشو ببینم. شاکی های نیک آهنگ، لاریجانی، مصباح و مدعی العمومه.
  • ودر آخر: "هفت سنگ" ویژه نامه ای برای "شبهای برره" منتشر کرده! ضمنا ببره هم صاحب سایت شده. اینجا رو ببینین.

دوشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۴

چند عکس

عکس های "سام جوانروح" از سال تحویل تورنتو رو ببینین. (به موبایل ها یا به قول این جماعت سلفون های دوربین دار دست مردم هم توجه کنید). ضمناً وقتی وارد فوتوبلاگش شدین، اگه چند روز برین عقب تر، عکس هایی از محل تیراندازی روز باکسینگ دی که مردم پر از گل کردنش هم می تونین ببینین.



یکشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۴

سال تحویل به شیوه کانادایی


لحظه تحویل سال 2006 رو همراه با تورنتویی ها، در مقابل شهرداری تورنتو (City Hall) بودم. اینجا همیشه رأس ساعت 12 شب 31 دسامبر رو تحویل سال میدونن. جمعیت انبوهی که خبرگزاریها ده ها هزار نفر اسم بردن، برای این جشن در هوای 5 درجه زیر صفر تورنتو جلوی ساختمون های دوقولوی نیم دایره ای شکل شهرداری تورنتو جمع شده بودن. تا بعد از ظهر داشت برف میومد اما خوشبختانه دیگه برف قطع شده بود و هوای خیلی خوبی (با معیارهای کانادایی البته) برای یک همچین برنامه ای بود. معمولاً از یک ساعت قبل برنامه که بصورت زنده از تلویزیون ها هم پخش میشه، با موسیقی شروع میشه و از 15-20 ثانیه آخر سال قبل مردم با شمارش معکوس روی تلویزیونهایی بزرگ توی محوطه، همصدا میشن و لحظه تحویل سال فریادهای شادی بلند میشه و البته بازار بوسه های عاشقانه هم گرمه گرم. بعد آتیش بازی و آهنگ های سال نو و پایان برنامه.
بعد از اون تیراندازی روز "باکسینگ دی" تعداد زیاد نیروهای پلیس کاملاً مشهود بود. پلیس ها همه جا پر بودن. البته پلیسی که با مردم همراهی میکنه، میگه و میخنده و اجازه میده جوون ها دست بندازن گردنش و باهاش عکس یادگاری بگیرن. یا پلیس سواره سلطنتی (RCMP) که اسبش رو نگه میداره تا مردمی که گویا هیچ وقت دیدن پلیس سوار بر اسب جذابیتش رو براشون از دست نمیده، به اسبش نزدیک بشن و عکس و فیلم بگیرن. برخلاف اون چیزی که ما در ذهنمون از پلیس داریم و یک ترس و وحشت ناخودآگاه از حضور افرادی که همیشه به اسم "مأمورا" میشناسیم و حضورش رو برابر با عدم آزادی و لزوم احتیاط می دونیم. چیزی که اینجا دقیقاً برعکسه. یعنی در جایی که پلیس هست، آدم احساس میکنه اونقدر امنیت وجود داره که نیازی نیست احتیاط کنه. البته برای ایرانی های تازه وارد تامدتی زمان میبره تا ترس تاریخیشون از پلیس از بین بره.
توی ذهنم مقایسه می کردم شب چهارشنبه سوری که سال ها قبل توی تهران از دست مأمورایی که مینی بوس آورده بودن تا جوون ها یی که آتیش روشن کرده بودن رو ببرن، فرار می کردیم با پلیس هایی که امشب یا توی مراسم چهارشنبه سوری پارسال ایرانی ها توی همین تورنتو دیدم.
یک نکته (شاید بی ربط) دیگه هم که برای من اینجا در کانادا در مقایسه با ایران خیلی جالب بوده، یک تفاوت اساسی در مورد پشت درب دستشویی های عمومیه! توی ایران پشت در دستشویی های عمومی دانشگاه ها، پارک ها و ... بیشتر به تابلو اعلانات سیاسی و البته مسایل جنسی شبیه. ظاهراً بهترین جاییه که مردم می تونن با خیال راحت و بدون ترس نظرات و عقاید سیاسی و البته فحش و بد بیراه و همینطور نیازهای جنسی شونو علناً اعلام کنن. یادمه همیشه توی دانشکده هرماه مأمورهای خدماتی مجبور بودن سطل رنگ به دست، درهای دستشویی ها رو از داخل رنگ بزنن. این اواخر رنگ سیاه می زدن که دیگه نشه روش چیزی نوشت. بچه ها هم با کلید رنگ رو می تراشیدن که "ننگ با رنگ پاک نمیشه!".
بگذریم. سال نوی همگی مبارک.

مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی

مصاحبه هفته‌نامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهم‌تری...