سه‌شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۹۰

چگونه با گوگل ارث جاسوسی کنیم؟

در پی بیانات روشنگرانه سرتیپ محمد حسن نامی رئیس سازمان جغرافیایی نیروهای مسلح، درمورد سرویس گوگل ارث که:
«این سرویس را استکبار جهانی برای جاسوسی و جمع آوری اطلاعات کشورهای دیگر طراحی و ساخته است. ضمن اینکه یک تهاجم فرهنگی را علیه کشورهای اسلامی دارد، مثلا با طراحی اطلس غزوات حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌و‌آله می خواهند تاریخ را دستکاری کنند.»
فکر کردم کمی در مورد روش‌های مختلف جاسوسی با این وسیله تهاجم فرهنگی توضیح دهم. شما می‌توانید با گوگل ارث مثلا ببینید که در انتخابات ریاست جمهوری (دور اول احمدی‌نژاد) کی به کی رای داد! اگر گوگل ارث دارید این فایل را با آن باز کنید یا اینکه اینجا را ببینید.

از آنجا که سرویس‌های جاسوسی هیچ وسیله‌ای جز گوگل ارث ندارند می‌توانید تصاویر ماهواره‌ای رآکتور هسته‌ای بوشهر را هم از اینجا بگیرید و به موساد و سیا بفروشید.


می‌توایند از زمین خارج شوید و رو به آسمان کنید و صور فلکی را ببینید. می‌توایند روی سطح مریخ و ماه هم جاسوسی کنید. هرچند آن‌چیزی که پدرانتان در سال 58 بر سطح ماه دیدند و همگی فله‌ای ایمان آوردند را اگر شما با گوگل ارث هم ببینید گمان نکنم ایمان بیاورید!

حوصله‌تان هم که سر رفت می‌توانید کلید‌های آلت + کنترل + A را فشار دهید و یکی از فرودگاه‌های معروف را انتخاب کنید و از روی باندش پرواز کنید و بر فراز کره زمین به ادامه جاسوسی بپردازید.

همینطور می‌توایند از گوگل ارث در پروژه‌های تحقیقاتی پزشکی استفاده کنید و جاسوسانه ببینید نرخ شیوع یک بیماری در چه نقاطی بیشتر است. چیزهایی مثل این: + . در مورد این‌آخرین روش جاسوسی اگر دوست داشتید بیشتر بدانید همین جمعه به ساختمان SAS Canada (یکی دیگر از عوامل استکبار جهانی) در شماره 280 کینگ شرقی در تورنتو بیایید تا برایتان بیشتر بگویم.

جمعه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۰

وبلاگستان زمانی هم سیبیل داشت هم شهرفرنگ


این روزها، وبلاگستان فارسی ده سالگی‌اش را جشن می‌گیرد. گفتنی‌ها را همه گفته‌اند و من قصد ندارم چیزی را تکرار کنم فقط جای یادی از دو وبلاگ‌نویس قدیمی که مدت‌هاست دیگر هیچ‌کدام نمی‌نویسند را خالی دیدم. یکی از آنها شهرفرنگی وبلاگستان ایران، سیما شاخساری نویسنده وبلاگ فرنگوپولیس است. سیما دانشجوی دکترای انسان‌شناسی فرهنگی و اجتماعی دانشگاه استنفورد بود. نوشتن در وبلاگ فرنگوپولیس‌ را در سال 2004 برای کار روی موضوع پایان‌نامه دکترایش در مورد "اجراگری ایرانی بودن در وبلاگهای فارسی دیاسپورایی و ربط آن به مسائل جنسیت و جنسگونگی" شروع کرد و برای ادامه تحقیق‌اش و ارتباط با وبلاگ‌نویس‌های ایرانی به تورنتو که در آن زمان به نوعی قطب وبلاگستان به شمار می‌رفت به طور موقت نقل مکان کرد. سیما متاسفانه بعد از پایان دوره دکترایش دیگر در وبلاگش چیزی ننوشت. خاطراتی که از مادرش و افتخار خانم نقل می‌کرد از جذاب‌ترین نوشته‌هایش بودند. داستان "حضرت خضر" اش که در آن ماجرای نظر کرده بودنش را می‌گوید خواندنی است.


نازلی کاموری سیبیل‌طلای وبلاگستان فارسی هم از سال 2004 در تورنتو شروع به نوشتن کرد. اگر به آرشیو وبلاگش سر بزنید می‌بینید که پست‌های اولش را چند خطی به فارسی شروع کرده و بعد که نفسش تنگ می‌شده ادامه همان مطلب را به انگلیسی نوشته است. با مقایسه پست‌های اول و آخرش سرعت روند یادگیری فارسی نویسی‌اش را می‌توانید ببینید. نازلی که برای اولین باردر تابستان 2007 از نزدیک دیدم همانی بود که از سیبیل‌طلا در ذهنم ساخته شده بود. صداقت نازلی به نظرم مثال زدنی‌است. کمتر وبلاگ‌نویسی را می‌توان پیدا کرد که آینه وبلاگش باشد. شخصیت وبلاگ‌ها لزوماً و عموماً نشان‌دهنده شخصیت نویسنده آنها نیست. یکی از بهترین پست‌های سیبیل‌طلا از نظر من پست بلند "حجاب و عفاف"‌اش است که نوشته‌ای برای شرکت در مسابقه وبلاگ‌نویسی تولیدات حجاب و عفاف بود. بخش‌هایی از این نوشته را بخوانید:

می دانم که مجموعهء البسه اي که من برای پوشاندن خودم هر روز استفاده می کنم نتيجه يک مشت قوانين و عرف های اجتماعی هستند که من تقريباً هيچکدام از آنها را در پوشيدن لباس زيرِ پا نمی گذارم. يعنی وقتی در فضای عمومی راه می روم هرگز توجّه کسی به من جلب نمی شود که نگاهی حواله ام کند و يا اينکه برايش عجيب باشم. وقتی لباس تنم هست نهايت جلب توجّه اي که ممکن است بکنم همسفران مهربانی هستند که جای خود را در مترو به من تعارف می کنند چرا که بدن بزرگم را به سختی می توانم در متروی متحرّک سر پا نگاه دارم.

اما اين جامعه اي که من در آن زندگی می کنم برای برهنه بودن هم عرف های خودش را دارد. مثلاً برای استفاده از استخر مجتمعی که در آن زندگی می کنم بايد «لباس معمول» شنا بپوشم و اين را تابلو مقرّرات استخر تاکيد می کند. اين لباس معمول شنا به صورت عرفی آن بايد حداقل سينه ها، فرج، و باسن مرا بپوشاند. در سال های اخير عدّه اي از زنان توانستند دادگاه ايالتی آنتاريو( جايی که من در آن زندگی می کنم) را راضی کنند که سينهء زن با سينهء مرد تفاوتی ندارد و زن ها بايد بتوانند با سينهء برهنه در مکان های عمومی ظاهر شوند. من هنوز مطمئن نيستم که اين قانونِ ساختمان ما هم هست يا نه؟، اگر کسی در استخر نباشد من معمولاً پستانهايم را در آب رها می کنم چونکه در آب ولو می شوند و من لذّت می برم و احساس خوبی دارم.

پ.ن: حیفم آمد که از ده سالگی وبلاگستان فارسی حرف بزنم و از "زن رشتی" یاد نکنم. آزیتا (با اسم واقعی الناز نامداریان) بعد از اینکه متوجه پیشرفت سرطانش شد از 10 آذر 1381 شروع به نوشتن کرد و در 1 اسفند همان سال نوشت که احتمالا این آخرین پستش است. دوستش در 11 اردیبهشت 1382 خبر از فوتش می‌دهد. خوانندگان وبلاگ زن رشتی هنوز برایش کامنت می‌گذارند. من که سه سال بعد از فوتش وبلاگش را پیدا کردم، خلاصه‌ای از چند پستش را اینجا گذاشته بودم.

یکشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۰

وقتی همه عمر دیر می‌رسیم

وقتی در کانادا هستید و تقاضای اقامت دائم شما پذیرفته می‌شود، در آخرین مرحله این هفتاد خوان رستم طبق یک سنت مضحک باید از خاک کانادا خارج و دوباره به داخل کشور وارد شوید تا رسما عنوان مقیم دائم کانادا به شما اعطا شود. برای اینکار بیشتر آدم‌ها که نمی‌خواهند خرج یک سفر خارجی واقعی را برای خود بتراشند، با ماشین خود را به نزدیک‌ترین مرز زمینی کانادا با کشور دوست و برادر آمریکا می‌رسانند و مراسم را به جا می‌آورند. از آنجایی که ما را با گذرنامه‌های ایرانیمان به جز کوبا و ونزوئلا به بورکینافاسو هم راه نمی‌دهند، به محض ورود به خاک آمریکا باید قسم حضرت عباس بخوریم که ما نمی‌خواهیم وارد کشور شما شویم لطفا ما را بیرون کنید تا کانادا اقامت ما را به رسمیت بشناسد. اگرچه همه می‌دانند که دیگر این یک فرآیند آشناست و هیچ افسر آمریکایی با دیدن یک ایرانی که بدون ویزا جرأت کرده و پایش را در خاک ایالات متحده گذاشته به او شلیک نمی‌کند اما کاملاً طبیعی است که با دیدن هیبت اخم‌آلود افسران آمریکایی دست و دلتان بلرزد که نکند شما یک تروریست هستید و خودتان خبر ندارید.

بعد از یک فرآیند اداری یک ساعته یک نامه که خطاب به دفتر مرزی کاناداست را می‌دهند دست شما که در آن نوشته شده شما خواسته‌اید وارد آمریکا شوید و تقاضای شما رد شده‌ است. بعد یک افسر آمریکایی شما را به سمت مرز کانادا روانه می‌کند. در کانادا به شما خوش‌آمد و تبریک می‌گویند و مراحل اداری را انجام می‌دهند و بعد ‌یک پرچم کوچک کانادا هم می‌دهند دستتان که حسابی ذوق مرگ شوید. بعد سوار ماشینتان می‌شوید و بر می‌گردید سر خانه و زندگیتان.

دیروز من تمام این سنت مضحک را به جا آوردم تا بعد از هفت سال زندگی در این کشور رسماً مقیم دائم کانادا تلقی شوم. اینکه چرا اینقدر دیر داستانش دراز است. اینجا بخشی‌اش را گفته‌ام. ادامه‌اش هم این است که وقتی تفاضای تجدید نظر کردم و شش ماه گذشت و خبری نشد رفتم اداره مهاجرت که بپرسم تکلیف این پرونده ما چی شد. کاشف به عمل آمد که آش را با جاش گم کرده‌اند. دوباره تقاضای تجدید نظر را با کپی از همه مدارک تقدیم کردم و بعد از شش ماه گفتند که تصمیم ما همان قبلی است. اما چند ماهی که گذشت کاری در دانشگاه پیدا کردم و با استفاده از همان شغل دوباره از اول پرونده جدید باز کردم تا اینکه دیروز این پرونده برای همیشه بسته شد. در راه برگشت دوست عزیزی که مرا به لب مرز رسانده بود پرسید حالا چه احساسی داری؟ خندیدم و گفتم "هیچی"! حکایت آن بچه‌ای است که دوچرخه می‌خواست اما چون پدرش پول نداشت آرزوی دوچرخه‌ به دلش ماند تا بزرگ شد و خودش برای خودش دوچرخه خرید اما دیگر هیچ ذوق دوچرخه‌سواری نداشت. به قول "داش حبیب" در سوته‌دلان علی حاتمی : "همه عمر دیر رسیدیم..."

پنجشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۰

Notice Regarding The Man in the Mirror

Unfortunately it will not be possible to publish on this blog a translation of The Man in the Mirror, Carole Jerome’s book about Sadegh Ghotbzadeh and the revolution in Iran, due to problems regarding copyright laws. The book may be republished in English at a future time. Also there was an error on this blog mentioning documents the author may have. The only document is the partial diary of Mr. Ghotbzadeh’s trip to Najaf Iraq, which already appeared in the original book. Thank you all for your interest.

سه‌شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰

نگاه بیمار

مدتی است که می‌خواهم در مورد یک وبلاگ خیلی خاص چیزکی بنویسم. هربار که نگاهی می‌اندازم به نوشته‌هایش و خصوصاً یک پست مشخص آن حیران می‌مانم که اصلاً چه می‌شود گفت درباره این نگاه بیمار به زن. اصلا خودتان بخوانید و قضاوت کنید. ضمناً جهت اطلاع باید عرض کنم این نوشته تراوشات یک ذهن بسیار علمی یک دانشجوی پی اچ دی است. یک فارغ التحصیل دانشگاه شریف که قاعدتا می‌بایست از نخبه‌های این مملکت باشد و برای همین دختران ایرانی در شهرش را "اجناسی" بنجول می‌بیند که به خاطر "بازار" بیمار که "عرضه"‌اش کمتر از "تقاضا"یش است، "قیمت"شان بالاتر از قیمت واقعی است و بنابراین باید با ورود" اجناس خارجی" قیمت این اجناس را شکست:




پ.ن: این را هم بخوانید. کم مرتبط نیست: دختری که پا میدهد

چهارشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۰

سفید یا سرخ مساله این است!

شهر وینی‌پگ در حاشیه رودخانه برزگی که من آنرا سرخ رود صدا می‌کنم به وجود آمده است. رودی که مسیری طولانی از آمریکا را را می‌پیماید تا به دریاچه وینی‌پگ بریزد. هرسال در فصل بهار این رود طغیان می‌کند و اگر پیش بینی‌های شهری نباشد می تواند بخش بزرگی از وینی‌پگ را به زیر آب ببرد. سالهاست که دولت با احداث کانال‌هایی سریز آب رودخانه را به زمین‌های اطراف منحرف می‌کند. عکس زیر تعدادی از بومیان سرخپوست را نشان می‌دهد که به همین دلیل هرسال خانه‌ها و زمین‌هایشان زیر آب می‌رود تا شهر سفیدپوستان متمدن در امان بماند. آمده اند جلوی ساختمان مجلس منیتوبا و به این سیاست اعتراض می‌کنند.


در راه رفتن به سر کار روزنامه مترو را می‌خواندم که این عکس را دیدم. در ستون راست همین عکس خبر دیگری است که می‌گوید زنی که در پشتی خانه خود را قفل نکرده بود بعد از ظهر دیروز که تنها در خانه اش خوابیده بوده مورد حمله و آزار جنسی دو مرد قرار گرفته است. پلیس برای دستگیری این دو از مردم کمک خواسته. هر دو مهاجم سرخپوست توصیف شده اند. در ستون سمت چپ هم عکس یک سرخپوست دیگر است که به جرم آزار جنسی در زندان بوده و مشروط از زندان آزاد شده اما چون شرایط آزادی را رعایت نکرده پلیس به دنبالش است تا دوباره به زندان برش گرداند. هر بار با دوستان ایرانی که حرف می‌زنیم، خیلی ها اول این دو ستون کناری را می‌بییند و ستون وسط را که می‌بینند نتیجه می‌گیرند: حقشان است! مالیات که نمی‌دهند، از دولت کمک هزینه هم می‌گیرند، تحصیلات رایگان هم که دارند! باز می‌روند معتاد و الکلی می‌شوند و شهر را نا امن می‌کنند. اما من هنوز دلم برایشان می‌سوزد و فکر می‌کنم اینها میراث دار همه دردها و رنجهای نسل گذشته خود هستند که درمعرض ظلم و آزار سفیدپوستان مسیحی در مدارس شبانه روزی شان قرار گرفتند و هنوز هم به شکلی خیلی متمدنانه مورد الطاف سفیدپوستان قرار می‌گیرند. به اینجا که می رسم می‌گویند هربلایی که اینها سرت بیاورند حقت است!

پنجشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۰

مردی که لب نداشت

وقتی در دانشکده پزشکی کار می کنی که که چسبیده است به بزرگترین بیمارستان شهر و تو هم حداقل روزی دوبار از وسطش رد می شوی و بیشتر اوقات حتی نهارت را در رستوران بیمارستان می خوری باید انتظار دیدن آدم هایی با هزار جور درد و مرض را هم داشته باشی. اما اگر بعد از سه سال هنوز با دیدن بچه ای که موهایش به خاطر شیمی درمانی ریخته و نگاهش دنیایی از غم دارد، دلت می گیرد، یعنی اینکه درست نمی شوی. امروز مردی را دیدم که لب نداشت. مرا یاد "حسین قلی" شاملو انداخت. دلم خواست بروم و برایش "قصه مردی که لب نداشت" را بخوانم. اگر فارسی می دانست...

«ــ حسین‌قلی غصه‌خورَک
خنده نداری به درک!
خنده که شادی نمی‌شه
عیشِ دومادی نمی‌شه.
خنده‌ی لب پِشکِ خَره
خنده‌ی دل تاجِ سره،
خنده‌ی لب خاک و گِله
خنده‌ی اصلی به دِله...»

«خنده زدن لب نمی‌خواد
داریه و دُمبَک نمی‌خواد:
یه دل می‌خواد که شاد باشه
از بندِ غم آزاد باشه
یه بُر عروسِ غصه رُ
به تَئنایی دوماد باشه!
حسین‌قلی!
حسین‌قلی!
حسین‌قلی حسین‌قلی حسین‌قلی!»

بشنوید:



یکشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۹۰

گرسنگی

فیلم "گرسنگی" ساخته استیو مک کوئین را می‌دیدم. فیلم به چند هفته آخر عمر "بابی ساندز" می‌پردازد. مملو از تصاویر تلخ و دردناک که هنرمندانه اعتصاب غذای این مبارز ایرلندی را به تصویر کشیده است. در فرآیند اعتصاب غذا و بلایی که بر سر بدن اعتصاب غذا کننده می‌آید می‌گویند:

بدن در واقع "خود" را مصرف می کند. پس از حدود سه روز، کبد شروع به شکستن چربی های بدن می کند. بدن برای جبران این واکنش، متابولیسم خود را کند می کند ولی پس از حدود سه هفته ناگزیر می شود ماهیچه ها و اندام های حیاتی خود را برای کسب انرژی بکاود و مصرف کند.

پوست بدن مومی شکل می شود، بدن از خود بویی ترش متصاعد می کند و نفس بوی شیرینی همچون بوی گلابی می گیرد.

مرگ شخص در پی بی آبی، تحلیل بدن و از کار افتادن دردناک اندام های درونی، و بیش از هر چیز کلیه ها و کبد فرا می رسد. +

و بیینده همه این‌ها را در فیلم می‌بیند. بماند که نیمه اول فیلم به خشونت‌های پلیس بریتانیا با زندانیان می‌پردازد.

دیروز صد و بیست روزنامه‌نگار از اعتصاب غذاکنندگان درخواست کردند تا به اعتصاب غذای خود پایان دهند. ماشاالله شمس‌الواعظین در مصاحبه با بی.بی.سی به درستی می‌گفت ما نگران این هستیم که این اعتصاب غذاها آستانه تحمل رژیم را بالا ببرد. دیروز محسن امین‌زاده (سخنگوی وزارت خارجه در زمان خاتمی) در پی اعتصاب غذا به سی.سی.یو منتقل شد. دو نفر دیگر قبلاً به بهداری زندان منتقل شده بودند.

امیر حکاک مقاله خوبی در سایت بی.بی.سی فارسی با عنوان "اعتصاب غذا؛ رنج‌ها و گنج‌ها" دارد. در بخشی از آن به نقش اینترنت و شبکه‌های اجتماعی اشاره می‌کند و می‌گوید:

به عقیده برخی کارشناسان،‌ با وجود نقش مثبت اینترنت و شبکه های مجازی در جلب حمایت اجتماعی، گاه این خطر نیز وجود دارد که با "عادی" شدن موضوع اعتصاب غذا در فضای مجازی، آن را در سطح افکار عمومی به امر پیش پا افتاده ای تنزل بدهد.

به گفته این کارشناسان، اگر اعتصاب های غذا تکرار شود ولی صاحبان قدرت تحت فشار قرار نگیرند و ناچار به عقب نشینی نشوند، تاثیر این شکل مدنی اعتراضی کم خواهد شد.

به نظرم داریم به سرعت در این راه پیش می‌ رویم.

اعتصاب غذا درد دارد. اعتصاب غذا می‌کشد. دارد دیر می‌شود. پیام اعتصاب غذا را آنانی که باید بشنوند شنیدند. آنهایی هم که خفته‌اند بیدارشدنی نیستند. وقت آن نرسیده به جای تجمعاتی در این شهر اروپا و آن شهر آمریکای شمالی (که تعداد عکس‌هایی که از آن در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌شود از تعداد شرکت‌کنندگانش بیشتر است) بخواهیم که اعتصاب غذای خود را بشکنند؟

عکس از آزاده



سه‌شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۹۰

سی سال پس از خرداد ١٣٦٠

سال‌هاست که مشت خرداد برای مردم ما باز شده است. سی سال است که خرداد ماه اشک‌ها و لبخندها بوده، اما خرداد امسال یکسره لعنتی بود. تلخ بود و نفرین شده. امروز این خرداد لعنتی تمام می‌شود.

درس‌های خرداد را نباید فراموش کرد. مجموعه دیگری از ویدیوهای آرشیوی تلویزیون‌های مختلف تهیه کرده‌ام که این‌بار به درگیری‌های خیابانی خرداد ٦٠ و ماجراهای مربوط به عزل بنی‌صدر می‌پردازد.

پنجشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۹۰

مردی که نامی بانوانه داشت

کرول جروم، دوست دختر صادق قطب‌زاده در کتاب "مردی در آینه" نقل می‌کند که آن زمان در پاریس وقتی یزدی و بنی‌صدر صحبت‌های آیت‌الله را ترجمه می‌کردند، ترجمه انگلیسی یزدی گاهی با ترجمه فرانسه بنی‌صدر کاملاً متفاوت می‌شده و روز بعد قطب‌زاده چیزی کاملاً متفاوت به هر دو زبان می‌گفته و توضیح می‌دهد که آیت‌الله خمینی از زبان بنی‌صدر یک سوسیال دموکرات، از زبان یزدی یک نیروی تسلیم‌ناشدنی سلسله اسلام با خواست‌های دموکراتیک و از زبان قطب‌زاده پیام‌آور زندگی، آزادی و عقوبت جهنم توصیف می‌شد.

محمد نوری‌زاد درسایت جرس هدی صابر را با بیانی که مردسالاری از سر و رویش می‌بارد اینگونه ستایش می‌کند:
هدی صابر، این نویسنده و فعال فرهنگی ، نه کارخانه ای به اسم خود داشت نه دستی در اموال مردم. آن سوتر از نام بانوانه‌اش، مرد بود.
دوست خوبی در فیسبوکش با لحنی پرگلایه نوری‌زاد را خطاب قرار داده بود که "آخر این چه جمله‌ایست آقای نوری‌زاد!" برایش نوشتم مقاومت نوری زاد در زندان و نامه‌های اعتراضی اش همه قابل احترام و ستایش اند اما نباید فراموش کرد که ایشان تا همین قبل از انتخابات نویسنده مقالات تند ضداصلاح طلبی کیهان بود و من شخصا برایم باور تحول یک شبه و صد و هشتاد درجه ای آدمها سخت است. اصلا چرا انتظار داریم هرکسی که با جمهوری اسلامی و رهبرش مخالف است باید مثلاً مخالف مردسالاری هم باشد؟ مراقب باشیم آدم‌ها را طبق آنچیزی که آرزو داریم باشند ترجمه نکنیم.

----------------------------------

برای آن دوستانی که سراغ ادامه ترجمه کتاب "مردی در آینه" را با ایمیل و کامنت می‌گیرند باید بگویم که موفق شدم کرول جروم را ببینم. با هم نهاری خوردیم و دوست شدیم. هرچند به نظر موافق و علاقه‌مند می‌آید اما هنوز تا زمانی که اجازه انتشار ترجمه کتابش را به من بدهد کمی مانده. صبور باشید!

سه‌شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۰

این کرم‌های لعنتی

امروز روز گندی بود. بعد از کار، دوچرخه را برداشته‌ و به پارک نزدیک خانه آمده‌ام تا خیر سرم لب رودخانه آرام بگیرم و کتاب بخوانم. "همه می‌میرند" ِ سیمون دوبوار را آورده‌ام اما دلم به خواندن نمی‌رود. صبح همکارم می‌پرسید که آخر هفته‌ات چطور بود. برای یک کانادایی که بزرگترین فاجعه آخر هفته‌اش بارانی بودن هواست که نتواند گلهای خانه‌اش را آب بدهد، در حیاطش "باربی کیو" کند و سگ‌هایش را بیرون ببرد، چطور می‌شود توضیح داد که آخر هفته‌ات گند بود چون اخلاق خودت گند بوده و از آنطرف یک روزنامه‌نگار زندانی که در اعتراض به کشته شدن یک فعال سیاسی در مراسم تشیع جنازه پدرش که خود در دوران بازداشتش در گذشته بود، اعتصاب غذا کرده و مردانده شده، آنهم در آخر هفته‌ای که آفتابی بوده!

خسته‌ام از چس‌ناله‌های سیاسی یک مشت آدم مثل خودم که در عافیت نشسته‌ایم و زندگیمان را می‌کنیم و تفریح و مهمانی و کنسرت و سرگرمی‌هایمان به جای خودش است و آخر شب که به خانه می‌آییم به طرز مضحکی ازغصه وطن و مردم‌اش غمباد می‌گیریم و بعد توهم برمی‌داریم که "به گزارش یک شاهد موثق" حضور خاموش مردم در پیاده‌روهای خیابات ولیعصر گسترده بود!

تا اطلاع ثانوی در فیس‌بوک من جز "دوربین مخفی" و لینک‌های گل و بلبل چیزی نخواهید. از همان‌هایی که بیشتر دوستان فیس‌بوکی داخل ایرانمان می‌گذارند.
...
خواستم بنویسم که این کرم‌های لعنتی که این وقت سال از درختان وینی‌پگ با تارهایشان آویزان می‌شوند نمی‌گذارند که لحظه‌ای آرام روی نیمکتی زیر درختی بتمرگی که چشمم به بچه آهویی افتاد که آرام آمده بود در فاصله چند متری‌ام و معصومانه نگاهم می‌کرد ...

پ.ن: این عکس متعلق به روز و جای دیگری است. این‌بار از ترس ِ ترساندن بچه‌ آهو از جایم تکان نخوردم.

مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم - مصاحبه با مهشید امیرشاهی

مصاحبه هفته‌نامه آلمانی دی سایت ( Die Zeit ) با مهشید امیرشاهی مصاحبه گر سارا معین ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهم‌تری...